۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

سنگ کور



تجربه ی تقریبا مطلق کوری مجازی. امروز اسکرین من دچار همان کوری‌ای شد که ساراماگو در رمان معروف‌اش از آن پرده ی شیری بر می‌‌دارد. با این تفاوت که این کوری بر عکس آن غوطه ور شدن در مه‌ یا دریای شیر نیست، شیرجه زدن در دود است. امشب پس از چند ساعت کلنجار رفتن با این وحش محتضر، و بارها  ناامیدی از رستاخیزش، آن را بستم و به عنوان دعایی بر بالین این طفلکی، کتاب کوری را پیدا کردم تا سایه‌هایی‌ مهرنگ از آن را بخوانم و فوت کنم به اسکرین اش. هر چند قرنی یک بار، لپ‌تاپ را باز می‌‌کردم تا تاثیر دعا‌ها را ببینم. چند دقیقه پیش معجزه روی داد. من برای خواندن کتاب، آباژوری بزرگ را آوردم روی میز، و وقتی‌ باری دیگر لپ‌تاپ را گشودم، دیدم باز هم یک ثانیه روشن ماند و دوباره رفت توی کوما. یکدفعه شاخه و خوشهٔ‌های نخل‌های عکس روی اسکرین را دیدم. خیلی‌ مات. در یک فضای دود‌اندود. چه کشفی! چه معجزه ای! سپس توانستم در آن دود انبوه رد فلش مآوس را هم ببینم. روی چند چیز گرداندم آن مستطایلک‌ها را دیدم، و با حدس و گمان روی گوگل چروم کلیک کردم و بعد روی جی‌-میل و فیسبوک. خط تشکر دوستی‌ را که تازه پذیرفته بودم با زحمت کودکی که می‌‌خواهد در یک روز ابری چهره ی خودش را با خم شدن بر چاهی ته آن ببیند خواندم. چراغ پر نور و حرارت رابیت شرنگ را هم به سمت اسکرین گرداندم. لینک ناخوانده‌ای را دیدم و با موذیگری نشئه آوری از پروفیل‌ام ریموو کردم. آهی از خوشی‌ ناشی‌ از اندکی‌ قدرت نظارت بر فضای خودم کشیدم. رفتم سراغ بهنویس. برای نخستین بار جوری می‌‌نویسم که انگار خودم توی دوات ام. واژه‌ای کور که می‌‌خواهد کنار واژه‌های کور دیگر با نیرویی خود‌بنیاد-بی‌ نویسنده روزی آفتابی را با جزئیات درخشان کورتر‌کننده‌اش به تصویر بکشد. این حالت به در خواب‌نوشتن می‌‌ماند. به حرکت ماری که بر شن‌های بیشه‌ای می‌‌گذرد و نمی‌‌داند ردّش چه پیچ و خم‌هایی‌ دارد. الان دانستم که شعر‌نوشتن هم دقیقا چنین وضعیتی دارد. با واژه‌ای سطری آغاز می‌‌کنی‌ و کورمال‌کورمال می‌‌روی به سطری دیگر و سطری دیگر و سطری دیگر، و ناگهان جایی‌ می‌‌فهمی‌ که رسیده‌ای لب پرتگاه. با آغوش باز می‌‌پری پایین. پایان شعر، پرتگاهی ‌ست که از آنجا می‌‌توان به پرواز معنایی ژرف داد. می‌‌دانی‌ که حدسی زده‌ای که حدسی دیگر انگیزد و هیچ چیزی نه کاملا آغاز شده و نه واقعا به پایان رسیده. موجی یافته‌ای که نمی‌‌توانی‌ بگیری امضایش کنی‌. می‌‌جهد و در بی‌ شماری‌هایش گم می‌‌شود. نگاه می‌‌کنم به بالای صفحه و شبحی بیش نمی‌‌بینم. نه شماره‌ای نه نامه‌ای نه نوتیفیکیشنی. در سر‌انگشتان‌ام حضور اجنه و دیوان و اهل غیب را احساس می‌‌کنم. در خودم هم. الان قاه‌قاه خندیدم و یکی‌ از اسم‌های آوارگی‌ام یادم آمد. این اسم به یک جّن شرقی‌ غریب‌افتاده در دودستان روبروی من می‌‌برازد: حفیظ‌الرحمن‌خان. آخ که با این اسم در آن سه روز دستگیری و دیپورت‌ام در آمریکای اوج جنگ سرد چه زجری کشیدم. یادم باشد روزی خطر‌نامه ی این جّن جمبوجت‌ها را بنویسم. هیچ نمی‌‌دانی‌ در این تاریکی‌ واژه‌آینه میان این دو چراغ از پنجره‌های همسایه‌های روبرو چه شبح ترسناکی می‌‌نمایم. گاهی‌ پس از نیمه شب زن یا مرد همسایه ی روبرویی می‌‌آیند در یخچالشان را باز می‌‌کنند تا آب بخورند یا پستانک شیر را برای بچه ی بیدار شده‌شان گرم کنند. من در دل سلامی‌ به آنها می‌‌دهم. آنها هم لابد همینطور. سال هاست که به حضور بی‌ آزار یکدیگر عادت کرده ایم. حالا آنها با دیدن من ممکن است از خیالشان بگذرد که‌ای داد و بیداد! حدس می‌‌زدیم این همسایه روزی بزند به سرش. چرا میان دو چراغ با این حالت مسخّر خم شده به روبرو؟ دشوارترین بخش این لحظات آزمون زیبا تصحیح واژه هاست با این بهنویس و سیستم سرگیجه آورش. تا کنون همه ی واژه‌هایی‌ را که نوشته‌ام تصحیح کرده ام. با اینهمه باز هم با وسواس مؤمنی نیمه آلزایمری که نمی‌‌داند کجا کدام گناه را مرتکب شد از صغیره کبیره‌هایم خبر ندارم. هنوز مشکل بزرگ تر پیش روست. فرض کن من اینچه زاییده‌ام را می‌‌خواهم بفرستم به کشورش "جوش" تا آنجا با وحش‌وندان دیگرش بزرگ شود. اول باید آن را بفرستم روی ورد. از آنجا اندازه‌اش را میزان کرده ببرم‌اش توی جوش. پیست و پست‌اش کنم. دم دروازه ی سرزمین خودم هم تازگی‌ها یک پلیس‌جّن زبان‌نفهم پیدا شده که تا می‌‌خواهم متنی را پست کنم روی فیسبوک، میان یک صفحه ی کوچک ظاهر می‌‌شود به نکیر و منکر‌بازی.چند حرف کژوماوژ نشان می‌‌دهد و از من می‌‌خواهد که آنها را تکرار کنم. وقتی‌ نور این نورچشمی میزان بود هم با این آداب شب اول قبر مشکل داشتم حالا که کور دود‌اندوده شده چه بایدم کرد. به امتحان‌اش می‌‌ارزد. اصل این است که من دارم می‌‌نویسم. با لپ‌تاپی کور. اصل این است که دارم در آنچه به شب اول قبر می‌‌ماند می‌‌خندم با پرداختن به آنچه مرا بیش از هر شوخی‌‌ای می‌‌خنداند. نوشتن شوخی‌ کسی‌ ‌ست که دیگر از شوخی‌ دیگران خنده‌اش نمی‌‌گیرد. در تنهایی‌ با موج‌های زبان‌اش ور‌می‌ رود و از حدس ریخته ی آن دهان‌های کف کرده در موج شانه‌‌های خودش غوطه می‌‌زند. یک ناشی‌ دنبال پدرش می‌‌گردد که او را بکشد. مرا می‌‌بیند. آینه ی جیبی‌‌اش را در می‌‌آورد. نگاهی‌ به خودش می‌‌کند نگاهی‌ به من. باز به خودش باز به من، و عربده می‌‌کشد؛ خودش است! خودتی! کی‌ خودش است‌ای جوانِ ناک‌داون‌لازم؟ تو! حافظ! صادق هدایت! بوف کور! حسین شرنگ! جوش همان بوف کور است! من آمده‌ام تو را بکشم! مگر کرم داری؟مرا چه به مادر تو؟ من به زنان همسن و سال خودم حتا اگر ملکه ی زیبایی‌ شرنگستان باشند می‌‌گویم به! به! سلام خاله جان! چطوری عمه جان! من فقط با دلبران زیر سی‌ ساله می‌‌پرم. نمی‌‌بینی‌ از هر انگشت‌ام یک نسل سی‌ ساله می‌‌چکد! خیر! به این آینه نگاه کن! تو همان بوف کور بی‌ ناموسی! بی‌ ناموس که هستم! سخن نو کن! من به آینه ی تو نگاه نمی‌‌کنم. آینه ی من شخصی‌ است. تنها خودم را نشان می‌‌دهد. تو اگر به آن نگاه کنی‌ زهره ترک می‌‌شوی! آهای! آمبولانس بصیرت را صدا کنید! من دیگر چیزی نمی‌‌بینم. تویی کیکاووس؟ من کور شده ام! خوب به درک! چرا باید من به خاطر تو جوانکش بروم توی غار به جنگ اکوان‌دیو، جگر آن طفلکی را بشکافم سه قطره خون بیاورم بر چشم‌های تو و لشکریان بد‌ریخت ات بمالم تا بینا شوید. بینا بودی چه غلطی کردی که کورانه سر نتوانی! من هم پسری بودم که پدران قصد جان‌ام را کردند. آن یکی‌ نام‌ام چه بود؟ سهراب سمنگانی! شرن سمنگانی! سهراب سمنگانی!مرا نه با پدر‌کشان و نه با پسر‌دختر‌کشان کاری نیست. کاری هست. آن کار، قتل نیست. هر چه باشد قتل نیست. من از این قبیله نیستم. من اهل هیچ قبیله‌ای نیستم. قتل، رفتار اهالی قبایل است. چه کسی‌ بود صدا زد رحمن؟ چاقوی چاق‌ام کو؟ این آن دیگری است که دارد از من در این تاریکی‌ صدا می‌‌دزدد.من در تاریکی‌ هزار نسل ام. هزار نسل سی‌ ساله. سی‌ سالگی از یک نوع دیگر. وحشی، و نه رام کتاب و سراب و میر و شیخ و و آتش سرد دستمالی شده ی پرومته‌ای که توبه کرد.
قصه ی ما دود بود.
یک تصحیح سراسری.
جان‌ام از خوشی‌ به لب رسید. چه مزه ی خرشیدانه‌ای می‌‌دهد!

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

لرزش خنک



پرگوتر از همه همان کسی‌ ‌ست که خاموش سر در گریبان دارد. او سر در زبان دارد. ندانم‌کی‌ِ پر‌فغان و غوغا‌ی حافظ  خموش هم از دیو‌های زبان بود.آنکه دچار عواطف شدید است، چه بسیار شاد چه بی‌ نهایت اندوهگین و از چانه جنبانی متداول در پرهیز هم غوطه ور در زبان است در لایه‌های زیرین‌تر زبان. نمونه ی عالی‌ تسخیرشدگان زبان، شاعران اند. نوع ویژه‌ای از شاعران که از گفتن خسته اند. آنها درگیر اعتصاب "گفت" اند. از همین رو آنچه "می‌ گویند" از جنس نگفتن است. همه چیز می‌‌گویند که هیچ نگویند. چرا جذاب اند؟ زیرا زبان خود را به آنها می‌‌کوبد می‌‌مالد می‌‌ساید چنانکه به سنگ ساحل. ناگهان آنها چیزی می‌‌نویسند که در اصل نمی‌‌دانند چیست. حال آنها حال کودکان بازیگو و روان‌گسیختگان روان‌نواز است. این حال، بازی نیست. هست و نیست. بازی خطرناکی است. آنقدر جدی و هراس و شوق‌انگیز است که افراد ظاهراً تن‌-روان‌درستی‌ در کمال بی‌ پروایی عمر خود را بر سر این ندانم‌کاری زیبا می‌‌گذارند.کاری که در آن نه تنها هیچ تضمینی برای آینده‌ای درخشان نیست، بلکه برعکس امکان بسیاری برای پریشانی نابه‌سامانی شکست و تنهایی‌ هست.آنها اینهمه را به جان می‌‌خرند تا به تسخیر این کهن‌همزاد انسان درایند. اصل انسان، همین دور و برهاست. در ویرانه‌های همین جغدان. جغدان زبان. بوف کور از همه بیناتر بود یعنی‌ تاریک‌بین‌تر از همه ی تاریک‌بینان=بوف‌های بینا‌ی توانا به دیدن در تاریکی‌.آنجا تاریکی‌ در تاریکی‌ است. نیازی به چشم و خورشید نیست. چشم و خورشید آنجا دیگر است.همیشه باز و بی‌ طلوع و غروب.بیشتر شاعران زمین با  آن قلمرو بیگانه اند: بوکس‌بازان چنین مستحق ناک‌داون اند.
چرا برای هزاره‌ها فراموش کردم که درون نه برابر برون که همان زبان است. همه چیز رو به این دریا دارد و از این دریا سر بر می‌‌آورد.این دریای غرقِ خود. این هیولای غوطه ور در خودِ سر‌از‌خود‌بر‌آورِ بی‌ خستگی‌ و تعطیل. نخستین میمون ویژه‌ای که گفت آب از شادی این دانش خنک لرزید. هنوز همین لرزش خنک در نوشتن شعر هست. شاعران این لرزش خنک را با گرمای آغوش هیچ خدا و فرشته ی نجاتی در نمی‌‌تازند.

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

جنی‌ که در رگان تو



هر شب با جویی‌ از آینه چشم‌های ما را تماشا‌یاری می‌‌کند: محمود خوشچهره


جنی‌ که در رگان تو بسم الله به خون می‌‌دهد
دست به سلول حفظ می‌‌برد
می‌ زند بر عصب تر
خواب خط می‌‌کشد
پر می‌‌کند از نوشته
می‌ پراکند در مدار بسته
گردش تند را با ته تیز پرها پنچر می‌‌کند
تا بیایی بجنبی سکون سراپایت را نشئه کرده
نعش آمده
تن‌ رفته
با الفبایی که به آهنگ‌اش آنهمه دیو رقصیدند
ریخته هر چه می‌‌دانستیم از کتاب سوراخ‌سوراخی
که دیگر آواز نخواهد خواند


۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

چنان دویدم از تو بیرون





...

چنان دویدم از تو بیرون
که جاده هم دوید از تو بیرون
که جاده از جاده هم دوید بیرون
که بیرون هم از بیرون‌بیرون دوید
همچنانکه می‌‌دویدم دیدم هیچ زیر پایم صفر می‌‌شمارد 
دور و برم ستاره‌ها از منظومه‌ها از کهکشان‌ها از کیهان می‌‌دویدویدند
و کیهان از خودش محال‌می‌ دویدویدوید
باز من پیش می‌‌دویدویدویدویدویدم
در تهی محض تهی
صفر مطلق فضا
تهی تو


۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

پیف‌پافی بر اودوکولون مارکوس



یکی‌ هست که ارزش تخاطب ندارد.‌شان خطاب را نمی‌‌داند. عادت به طمطراق خطبه‌های نهج البلاغه‌ای دارد. همه جا پامنبری می‌‌خواند از فیدفرند با نام مستعار گرفته تا نام واقعی‌ خودش، هر جا چیزی می‌‌گوید یا مجیز است یا تمهید برای فروش فضل. دهن‌اش پر از اسم‌های گنده ی غربی است. هی‌ می‌‌گوید کانت گفت. هایدگر گفت. این گفت. آن گفت. اما اگر خودش را بچلانی، بپیچی، بچقاری، توی خشک‌کن بگذاری، یک چکه حرف از خودش نمی‌‌چکد.قال‌فقالیست است. توجه می‌‌طلبد. هم با شاعران کارگاهی حال می‌‌کند. هم با کاراگاه‌های شعری. هم با فیلسوفان کافه‌های ارزان. هم با مترجمان ششلول‌بند. با همه. همه جا حاضر است.جایی‌ نیست که کامنتی از او نبینی. متاع فضل ایران‌ناسیونالی او همه جا را ویترین می‌‌خواهد. اینقدر همه جا، زیر همه چیز لایک می‌‌زند و کامنت می‌‌گذارد و در باره ی همه چیز پستان به تابه می‌‌چسباند که اندک‌اندک چشم با دیدن نام‌اش از جلا می‌‌افتد.می‌ تواند در فرندفید دوستی‌، با آوردن نام "رورتی" در بارهٔ ی نوشته‌ای که رورتی‌ها را به تخم‌اش هم نمی‌‌گیرد، و سخنی خود‌جوش و خود‌بنیاد است، با بی‌ ظرفیتی و زمختی کدخدا‌ی یک دهکوره، علیه شوخی‌ و شنگی اعلام نفرت کند، و وقتی‌ آنجا کم‌محلی می‌‌بیند، بیاید به فیسبوک، برای نویسنده ی همان متن شوخ، نامه پشت نامه بنویسد. از گرد راه نرسیده پای ثابت کامنت و لایک ترمز‌گسیخته شود. زیر متنی که خطاب به کسی‌ دیگر نوشته شده است، آنقدر از هایدگر نقل قول بیاورد و به دوست ات بگو به دوست ات بگو بنویسد که حال ات به هم بخورد، و بهش بگویی: آقا مگر من قاصد و پیام‌رسان توام! دست بردار! خودت هر چه به هر کس می‌‌خواهی‌ بگو! چرا وقت دیگران را حیف و میل می‌‌کنی‌؟ اندکی‌ بخواب! کمی‌ خواب ببین! اجازه بده خوانده‌هایت گواریده شوند. به معده ی ذهن بیچاره ات رحم کن! خیر! او عشق اظهار نظر است. نظرش به خرج دیگران نیاز به ظهور دارد. حالا چرا چنین شخصی‌ ارزش تخاطب ندارد نمی‌‌شود او را با احترام و برابری به نام خواند و با او گفتگو کرد و حتا به درشتی‌ها و تلخی‌‌های خود‌گزیده‌چشیده‌اش با آرامش و حوصله پاسخ داد؟ به این دلیل ساده که معرفت گفتگو ندارد.اگر داشت در گفتگو، آنهم گفتگویی که قرار است جدی باشد، به شیوه ی بقال‌چقال‌های پیشا‌رضا‌شاهی‌ با اسم دیگران جناس‌های بی‌ نمک نمی‌ ساخت تا تنگ‌نظری نژادی و سرکار‌استوار‌منشی  کوچه ی ناموس‌پسند خودش را به نمایش بگذارد. از ویکی‌پدیا چنانکه انگار خورجین پستوی خانوادگی اوست هی‌ لینکنمی‌ آورد. آنهم چه لینک هایی‌! مظهر بی‌ ربطی‌ و پرتی و پلایی.
 سخن، آینه ی شخص است، به ویژه در دنیای مجازی. در سخنواره و نشخوار مسکین کسی‌ که شبانه روز ویلان صفحات فیسبوک است، کسی‌ که سطر‌سطرش داد می‌‌زند که نه‌ روز است دوش نگرفته هی‌ خورده خوابیده پا شده تا باز بزند به ابو‌عطا‌ی لایک و کامنت صد تا یک غاز، به پس‌آورده‌های ناشی‌ از پر‌خوری یک استاد‌لازم عصا‌هضم‌نکرده، یک حیفِ خود حیفِ خود‌بازیِ از خود‌راضی‌ که نه بویی از مهر برده نه خوئی از حبیب دارد، نه شخصیت دارد نه مرام دارد نه منش دارد هیچ ندارد مگر شکمی پر از حرف مفت بی‌ نمک، چه چیز حس و حال و اندیشه انگیزی هست که آدمی‌ آن را روبروی برابر شمارد و جدی و شمرده یا حتا شوخ و بی‌ پرده با او از در گفت و شنفت در آید؟ پیشتر گفته‌ام که گفتگو هست و گفتگول. این دومی‌ لایق ریش خلایقی که عکس علف جلو شیر می‌‌گذارند. من می‌‌توانم چنین ناشی‌‌های بازیچهٔ‌ای را، وقتی‌ که مجبورم می‌‌کنند بیا‌ورم توی رینگ سخن و آماج جاب‌آپرکات‌هوک چپ و راست‌هایی‌ کنم که مخ هفتاد جدشان پریشان شود. تا کنون کسانی‌ نخوانده وارد این رینگ شده اند و بوکس سخن از یادشان رفته. بسیار عمدا و از سر رجز از رینگ و بوکس سخن نام می‌‌آورم تا این سودو‌انتلکتچی‌های ذهن و دهن‌کرایه سوژه‌ای برای "داوری" به کف آرند.
در "جوش" بخشی به نام نامه‌ها هست. در این بخش، خطاب به دوستانی، بسیار بی‌ توجه به نام و گمنامی آنها، بس محض دوستی‌ و همدلی و همسخنی، و گاهی‌ هم از سر درشتی و نرمی یا به بهانه ی پرسش و حتا کامنت تامل‌انگیزی، چیزی چیزهایی‌ می‌‌نویسم که بیش از آنکه الزاماً به مخاطب آن نامه‌ها مربوط باشد، به خود نوشتن، فعل انگشتان گسلباز پیوسته است. من این نوع از نوشته را به رغم تفاوت ظاهری‌اش از کل کارم که شعر و سخن جوشان باشد جدا نمی‌‌دانم. هر جا می‌‌نویسم دارم می‌‌جوشم. تو این قلقل و رقص حباب‌ها را یا می‌‌بینی‌ یا نمی‌‌بینی‌. من مسئول نوشتن خودم نه خواندن تو=خواننده. هر کسی‌ می‌‌تواند زیر نوشته‌های من نظرش را با آزادی بی‌ قید و شرط بنویسد. با اینهمه فضای من محل ادبیات مستراحی هم نیست. اگر کسی‌ از سر یبوست یا اسهال سر قلم برود نادیده‌اش می‌‌گیرم. اینجا توالت نیست. من غم نان و نام هم ندارم که خودم را ناگزیر از رعایت هر ناکسی ببینم. موجودات کت و شلوار‌دار نتراشیده نخراشیده را هم می‌‌توانم تحمل کنم. حتا برخی‌ از دشنام‌هایشان را، اگر اندکی‌ ذوق هم از خودشان نشان بدهند. ذوق؟ جایش خالی‌. بسیار جاها و در بسیار‌کس‌ها! تاریخ چرخ‌ها زد تا کتاب‌بار غزالی‌ بر پشت ایران‌خود‌رو جا خوش کند. این حمال الکتاب می‌‌خواند که داوری کند. آنهم به نام کانت و با ژست " وجدان فلسفی‌". طفلکی خر غزلی! او دست کم ادعای داوری نداشت. بارش را می‌‌برد و علف‌اش را می‌‌خورد. مغز متفکر‌پرست قرن نیست و یکم ام‌القرای شیعه به همان راحتی‌ای اسم امام‌جعفر صادق‌اش را با کانت و هایدگر و نیچه تاخت می‌‌زند که ایران‌ناسیونال‌اش افسار و پالان الاغ را با فرمان و صندلی پیکان و سمند. چه حیف وقتی‌! دست کم اولی‌ را خودش می‌‌ساخت. دومی‌ را فقط مونتاژ می‌‌کند. و وای به حال عابر پیاده وقتی‌ که این شهسوار افسرده سیما با روسینانت آهنی‌اش چهار‌نعل می‌‌رود. او شوخی‌ حالی‌‌اش نیست. چشم بسته از همه ی چراغ‌ها می‌‌گذرد. همه را زیر می‌‌گیرد. او داغ ترشحات مغز دیگران است. این ترشحات را چون اودوکلنی چیپ با اسم دهان پر‌کن " یوروپین‌دسیزد فیلاسوفرز" به سر و روی خودش زده قصاب‌وار دنبال بوف کور می‌‌گردد تا به جرم روانکاوی و بی‌ ناموسی، خشتک زن لکاته‌اش را جر بدهد. لاشه ی عشق اثیری‌اش را شقه کند.
او شراب ملک ری خورده و همه را بوف کور می‌‌بیند.( همین الان پنج بار کامنت گذاشت: یک کامنت پنج‌باره). یک نگاهی‌ به این کامنت‌هایش بینداز:


http://www.facebook.com/hossein.sharang/posts/296311960405121?notif_t=share_comment

او نامه‌ای خوانده پاشنه ی گیوه  ورکشیده آمده گلوی مخاطب آن نامه را گرفته که چرا او را داوری نمی‌‌کنی‌!  اینگونه گریبان دیگران را گرفتن و به داوری واداشتن آئین جاهلی‌روشنفکری آل احمد است که! چرا آن را به کانت می‌‌بندد؟: بفرما! جوش ادامه ی بوف کور است! چرا جغرافیای سگ را با خاک یکسان نمی‌‌کنی‌؟ چرا پاسخ نمی‌‌دهی‌؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ هیچ کدام از این چون و چرا‌های این آدم غالباً با همه موافق یکدفعه بی‌ جهت‌برآشفته نه تنها بوی پرسش، که حتا بوی املت هم نمی‌‌دهد. او یک نامه ی سرخوشانه که در آن با همه ی چیز‌های اشک و رشک‌انگیز برخوردی خندان و سبکبار می‌‌شود را چنان آماج خشم و خروش می‌‌کند که انگار نویسنده ی آن مسئول همه ی بدبختی‌های ملک ری است. این جلو‌کباب( به قول هدایت) به رستوران می‌‌رود چلو‌کتاب سفارش می‌‌دهد به کتابخانه می‌‌رود حلوای کانت می‌‌خواهد. اگر کسی‌ در نوشته‌اش از ژست دکترال و بیمار حرف بزند او این دکتر‌بازی را جدی گرفته می‌‌خواهد پدر روانکاوی را در بیاورد. من از این بستنی‌های ولرم مصرف نمی‌‌کنم. روانکاو و روانکاوی هم حواله ی عالم نو‌کیسگان تشیّع. آقا جان! بلد نیستی‌ متنی را بخوانی و لحظاتی را خوش باشی‌ بزن به جاده. از این پاتوق‌های روشنفکری با فلسفه ی سنگین در فیسبوک بسیار هست. بفرما برو در یکی‌ از این برج میلاد‌ها بنشین و بستنی اکبرمشتی با روکش طلایی‌ نقد خرد ناب بخور.اینجا وحشیان نعره می‌‌کشند. از بوی اودوکلون تو هم خوششان نمی‌‌آید.راستی‌ یک نگاهی‌ به جنوب عمقی همین صفحه ی من(در فیسبوک)بینداز. ببین چقدر‌بار هندوانه زیر بغل داده‌ای چقدر‌بار مجیز گفته‌ای چقدربار حرف مفت زده‌ای و چقدرها بار من نوشتم دم ات گرم فلان جان، دم ات گرم، و همین و بس! چندی پیش دیدم زیر لینک یک دوستی‌ که در همین کامنت‌ها به او هم غیابا توهین کرده ای، آنقدر ولنویسی کردی که طرف کفرش در آمد، و تو از او کینه به دل‌ گرفتی‌. آنوقت می‌‌نویسی نقد نباید شخصی‌ باشد. بسیار خوب! نباید! ولی‌ آیا آنکه نقد می‌‌کند نیز باید بی‌ شخصیت باشد؟
ای مارکوس، تو مثل کسی‌ حرف می‌‌زنی‌ که تیزش کرده اند که تیزی در بیاورد و بچه بترساند.
چنین کسی‌ لایق گفتگو نیست.
باید چنان بر او غرید که دوش‌لازم شود:
غررررررررررررررررررررررررررر!
آقا بپا اینجا زمین‌اش سفت است!
حالا چرا تلوتلو می‌‌خوری؟ آهای داور! بیا یک سطل سرد بپاش روی این مغز متفکر سنگین‌وزن! بوی زیر کامنت‌اش جهان را برداشت!
چه افتضاحی! چه افتضاحی! باز هم چه افتضاحی!

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

یک مشکل



امشب دنبال این نامه ی قدیمی‌ می‌‌گشتم: یک نامه یک پاسخ: زمین یک زن است. وقتی‌ آن را یافتم دیدم خود نامه غایب است. هر چه کردم ظاهر نشد. خوشبختانه آن را جایی‌ سیو کرده بودم. این نامه‌ها که در جوش چاپ می‌‌شود را من برای مخاطبان‌اش نمی‌‌فرستم. برای همین غیبت و ظهور تازه ی این نامه غمناک، و سپس شادم کرد. نمی‌‌دانم چرا باید یک نامه از بلاگ حذف شود. بسی‌ گیج شدم.لینک نامه ی حذف شده را پایین می‌‌گذارم. اگر دوستی‌ علت این ماجرا را می‌‌داند، لطفا راهنمایی‌ام کند.
هر چه کردم نامه در چاپ جدید هم ظاهر نشد. عجیب است.






۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

لغزیدن



الاهه دراگ: بیتا خجسته

همیشه لحظه‌ای که از آن می‌‌خوری
لیز نیست
در جاده زدم عمر‌ی
بر پوست موزه
رسیدم به نگاه نقاش
لغزیدم


۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

منظره ی لختِ پوش



که آه مادران و حیرت کودکان، دروغ و پوش‌دیو را از سرزمین شما براند: شیوا دین‌محمد و سهیل کوچک اش


ریخت می‌‌ریزد از ریختن
شار سراب از
ناودان خشک
بالای سکوت
در سکوت پایین می‌‌ریزد
ریختِ  چشمِ کبوتران
از کاسه‌های تشنه
کلاغ‌هایی‌ از کجا
دانه‌های کور می‌‌چینند
شب‌تراز پرهایشان
می‌ تراود دود بی‌ ریختی
از تنور‌های سرد
ستون‌های لق
ظهر خاموش
قیلوله ی خفتگان گرسنه
منظره ی لختِ پوش


۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

یک نامه: به آرش جودکی



ها‌ها ها‌ها ها...ای آرش جان، جان خودت الان زورکی خندیدم، ولی‌ خندیدم. چه نکته ی نغزی در کار  عاشورا‌ی لرستان کردی. در بروجرد که یزید انگلیسی را کهریزکی کردند. خدا‌وحش به داد کویین‌الیزابت کوهسال برسد. اینها قصد ریپ دارند. ریپِ استشهادی.
و اما بعد، به قول طاووس منابر، این هشت روز گذشته اشقیا  جان مرا به لب رساندند. الان اگر فوت کنم جان‌ام پخش می‌‌شود توی هوا:
این صاحبخانه ی مهمان‌کشِ کس‌کیهان‌کش ما، پس از نیم قرن و یک سال، تصمیم گرفته دستشویی‌‌های این ساختمان ما را نو‌سازی کند. هر بار دستشویی‌ دو آپارتمان. روز اول به من گفتند که شش روز بیشتر طول نخواهد کشید، و من در یک آپارتمان دیگر، می‌‌توانم کتاب بخوانم و کارهای روزانه ام رانجام دهم. با همسایه‌ای که فقط گیتار خوب می‌‌زند، و خارج از زدن آن اصلا در این گیتی‌ نیست. شخصی‌ از بیخ اسکیزوفرونیک( چقدر مبتلایان به این بیماری در این شهر بسیارند!)، هیچ انسانیتی در چهره‌اش نیست. گاهی می‌‌زند زیر لگد به اشیا و قهقهه و جیغ و ویغ‌های شادی‌رمان. ممکن است ناگهان در خیابان ببینی‌‌اش و سلام گرمی‌ بدهد. سلامی‌ حتا برادر‌زنانه. بقیه ی اوقات به بی‌ خیالی جّن کوری از کنارت می‌‌گذرد. انگار نه انگار که دیوار به دیوار توست. خوشبختانه روزها میان آنهمه گرد و غبار و دریل و پتک و چکش در اتاق خودش می‌‌ماند. من با لپ‌تاپ و اسباب قهوه و ساکی از لوازم شستشو می‌‌روم در آن اتاق تخمی و در هجران اینترنت، کتاب پی‌-دی‌-اف می‌‌خوانم. شکسپیر و افلاطون به حال‌ام سر می‌‌تکانند. زندگی‌ در ورونای رومئو و ژولیت و شرکت در ضیافتآگاتون. چه عشق اندر عشقی‌! چه اورانوس اندر فینوس‌باندیموسی!  این اتاق عاریه هیچ ندارد مگر دو ظرف‌دستشویی‌ خراب و توالتی خراب تر. همین الان که صاحبخانه آمده بود فریادم در آمد. خودم را کنترل کردم. واقعا من این هشت روز پیر شدم. هر روز مگر امروز بیرون غذا خوردم. دیشب هم در خانه ی تر و تمیز دوستی‌ شام خوردم و برای دو سه ساعت انسانیت‌ام را باز یافتم. سه چهار کارگر و این همسایه ی منگ، شریک دستشویی‌ و خلوت و جلوت روزانه ی من شده اند. تا حالا دقت نکرده بودم که بوی مدفوع دیگری چقدر غیر انسانی‌ است. آدمی‌ حتا مدفوع خودش را، گل به رویت، از دیگران کمبو‌تر، و حتا تا حدودی معطر می‌‌داند. خلاصه هر چه از این عذاب الیم بگویم کم گفته ام. روزها تختخواب‌ام را با پرده ی دوش وملحفه های کهنه می‌‌پوشانم و شب می‌‌آیم در خانه ی خودم می‌‌خوابم. کلّ زندگی‌‌ام به هم ریخته. مثل مرغ شده ام. نه‌ شب می‌‌خوابم شش‌هفت صبح بیدار می‌‌شوم. غبار با غین چسبند‌اش به همه ی سلول‌هایم نفوذ کرده. فکر نکنم حق داشته باشند با آدمی‌ چنین رفتاری را بکنند. امکان ندارد با طبقه ی از ما بهتران، چنین رفتاری بشود. تصور ظرف شستن در وان حمام-دستشویی‌ به آن کوچکی ذوق آدمی‌ را کور می‌‌کند. تا حالا چندین بار پس‌انداز‌های دیگران را با ریختن آب فراوان در آن توالت ویران به درک واصل کرده ام. این چند روز بسیار به طفلکی‌ها جنگ و زلزله زدگان فکر کردم. چه رنجی‌! در زندگی‌ هیچ چیز مهم تر از یک خانه ی تر و تمیز نیست. جایی‌ که مجبور نیستی‌ با باز و بسته کردن در هزار بار دست‌هایت را بشویی. شب برای یک دستشویی‌ کوچک مثل اشباح بروی به آن سر بلدینگ ببینی‌ در آن اتاق لعنتی قفل است برگردی کلید بیاوری ببینی‌ یکی‌ دیگر آمده صبر کنی‌ تا برود تا....آخ! یک اتاق و دستشویی‌-حمام و آشپزخانه‌ای کوچک و احساس اطمینان به تمیزی اشیا‌ی دم دست و دیگر هیچ. ماکت بهشت برین باید چنین جایی‌ باشد. به خوبی‌ درک کرده‌ام که وقتی‌ دقیقا تو را از همین چیز‌های کوچک ظاهراً بی‌ اهمیت محروم می‌‌کنند، تصورت از بهشت دقیق تر می‌‌شود. یعنی‌ توقع ات کم می‌‌شود. یک لیوان آب تمیز روی یک میز درخشان در اتاقی‌ که هر چند کوچک، همه جایش از آن توست. نه غینی نه باری نه اغیاری.
امروز روز هشتم آوارگی من است. تازه وان و کاشی‌ها را کار گذاشته اند و دیوار دستشویی‌ را رنگ کرده اند. هنوز سه چهار روز دیگر به پایان کار مانده است و من مانده‌ام و میز و تختخوابی‌انشأ‌الله‌گربه. باقی‌ خانه همچنان میدان جنگ و زلزله است. یکشنبه که کارگرها غایب بودند. میان طوفان، دقیقا در زمانی‌ که کشتی‌‌ام داشت غرق می‌‌شد دست به یک انقلاب شگفت هم زدم. بیست و چند سال را از کمدها و گوشه کنار ها، از دل و روده و شکمبه ی خانه کشیدم بیرون. انباشتم بر هم. چپاندم توی پانزده ساک پلاستیکی غول‌آسا و ریختم دور. بیست و یک سال پیراهن و پالتو و شورت و دستکش و جوراب و مجله و کتاب-ارگان‌های سیاسی و هزار خرت و پرت دیگر. آن میان به چیز‌هایی‌ برخوردم که انگار از آن دیگران بودند. دیگرانی از سیارات دیگر.اینهمه سال، آنهمه چیز بی‌ جان را بر هم انباشته بودم که چه بشود؟ بارها در کمدها را باز و بسته کردم و گفتم بی‌ خیال! اینها هیچ ربطی‌ به من ندارد. میان آنها به نوشته‌ها لباس‌ها و اشیایی برخوردم که چون ماشین خاطرات به کار افتادند و به شدت تکان‌ام دادند. یاد دوستان گذشته افتادم. یاد خانم‌شرنگ‌هایی‌ که آمدند و رفتند. یاد عمر‌ی که گویا دیگری زیست و از یاد برد. یک پالتو بسیار گرانبها یافتم. یادم آمد که از آن پرویز اسلامپور بود. از سال‌های بسیار دور در پاریس. آن را به دوست مشترکمان خسرو برهمندی هدیه کرده بود. خسرو هم آن را به من هدیه کرد. این پالتو بسیار سنگین بود. یک زمستان وزن داشت. به یاد دارم که هر بار آن را می‌‌پوشیدم حتما چند زن خوشگل بیگانه دست به آن می‌‌کشیدند و سخنی نیک‌ نثارش می‌‌کردند. یک جلیقه ی زرردوزی شده هم یافتم که دوست‌ام ابو‌علی‌ فرمانفرماییان آن را به من هدیه کرده بود. یادگار پدر جوانمرگ‌اش بود. پدرش تنها دو بار آن را پوشیده بود. این ابو آن را به من هدیه کرد. اوج هدیه بود. در پاریس آن را پوشیده بودم. در مترو، یک کلوشار بدمنشی به من متلک گفت: آقا! عصا‌یتان را فراموش کرده اید؟ گفتم آن را در خانه ی مامان ات جا گذاشته ام. بچه‌ها گفتند این دیوث‌ها از بیگانه‌های شیک خوششان نمی‌‌آید. من همان شب شعر‌خوانی داشتم. در آسوسیاسیون‌پرسان که آن سال‌ها یدالله رویایی راه انداخته بود، برای آموزاندن زبان و شعر و ادب فارسی به نو‌جوانان نسل دوم، با مجله‌ای به نام قلمک، که بعد‌ها جدی تر هم شد. در آن شعر‌خوانی من یک عبا هم که مرید آن سال‌هایم آیه‌ الله خلخالی برایم فکس کرده بود پوشیده بودم. این عبا را هم یافتم.عکسی‌ از آن ریخت کلبی‌روحانی دارم. بره، عبا، جلیقه ی شازده ی قجری. از دستشویی‌ در حال تعمیر تا پتل‌پورث کیهان خاطرات. چه راهی‌! چمدانی که با آن از بانکوک به هنگ‌کنگ‌هونولولوسانفرانسیسکو رفتم و در آنجا پیش از آنکه به شیکاگو و بعد مونترال برسم، دستگیر‌زندانی و دیپورت شدم تا باز چهارده روز بعد، از بانکوک به دهلی‌-رم‌میلان‌مونترال برسم را هم یافتم.  این چمدان داستانی دارد مادر داستان ها. بماند برای وقت وقت ها. نگاه‌اش داشتم با همانچه‌ها که تویش بود، از پنج دسامبر هزار و نهصد و هشتاد و سه. عجب! همین الان یادم آمد. بیست و هشت سال پیش، در چنین دیروزی، من پا به این زیستگاه‌ام گذاشتم. حالا من پسر بیست و هشت سال و یک روزه ی مادام‌مونترال زیبا هستم. بیست و هشت سال پیش، در چنین وقتی‌، چنان برفی باریده بود که آدم تا سینه در سپید سرد گم می‌‌شد. حالا دو مثقال‌نباریده بخار می‌‌شود.
امروز، پس از دو ماه و اندی با مادر و خویشان کوچک‌ام هم حرف زدم، و دل‌ام طوطی هندوستان شد.
ای دل غافل، شنیده‌ام امروز عاشوراست. من هم که حسین ام. این هم روضه ی من.
دیشب دوستی‌ برایم دو سه لینک فرستاد از روشنفکر‌های سبز و سودایی پر از واژه‌های چون پسا‌عاشورا پیشا‌تاسوعا، ژیژک، حسین، مهدی‌میرحسین زندانی، کوفی‌های ایرانی‌ و هزار و یک حرف شیک‌مفت دیگر. جان‌ام به درد آمد. جمهوری اسلامی حتا اگر شکست هم بخورد و سر سران‌اش هماونگ سر شیخ فضل‌الله نوری هم بشود، می‌‌توان آن را در گسترش، یا به قول مکس، نهادینه کردن "فرهنگ عاشورا" موفق شمرد. تنها یک نفر در کامنتی نوشته بود: چرا باید مسائل یک جنبش مدنی را آلوده ی منازعات قبیله‌ای قدرت در چندین قرن پیش کرد. بقیه هم پریده بودند به آن پرنده ی چهار بال. چقدر به درد آمدم وقتی‌ دیدم آقایان شاعر‌منتقد سرتاپا پسا‌پس‌پسکی مدرن هم در آن بحث سینه و زنجیر می‌‌زدند و خورشت قیمه می‌‌لمباندند.
ای مردم قیمه خور حق‌شناس
مکس دیگه نهادینه ی شماس
نوشتم غبارم تکید، بنابر‌این فدایت.


*ملحفه ملافه شد.

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

شمشیر اجدادی



شمشیری خورده‌ام ناگوار. شمشیری که یک هزاره و نیم هر چه زور می‌‌زنم نه می‌‌توانم بالا آورد، و نه پایین. این شمشیر زهر‌آگین، همه هستی‌‌ام را دو پاره کرده و زخم‌اش همه ی اعصاب و گوشت و استخوان تن‌ تاریخی‌‌ام را چرکین ساخته. با خوردن این شمشیر، یک‌سره از یاد برده‌ام که پیش از آن چه می‌‌خورده ام. می‌‌گویند باده و انگبین و خوراک‌های نیرو‌افزا. من هیچ مزه‌ای جز آهن پوسیده ی این شمشیر به یاد ندارم. از این روست که هر چه می‌‌گویم و هر چه می‌‌کنم زخمی ‌ست. سخن و خنده‌ام زخمی ‌ست. خردم زخمی ‌ست. بی‌ خردی‌ام زخمی ‌ست. آنقدر زخمی‌ام که به هر چه و هر که نگاه می‌‌کنم زخمی می‌‌شود. آنچه این زخم را در من ژرف تر می‌‌کند، جنبه ی شوم میراثی آن است. آن را به ارث برده‌ام و به ارث می‌‌گذارم. چه بسیار وقت‌ها که مرگ را آسان تر از این زخم و این شمشیر یافتم. بارها مرگ آمد و از من ترسید. شب و روز، لیتر‌ها اسید پولاد‌گداز می‌‌نوشم تا این شمشیر آب شود. آب می‌‌شود، اما دوباره می‌‌بندد و جسیم می‌‌شود. درست مانند یخ. من به یک کوره ی هسته‌ای نیاز دارم، وگرنه هیچ چیز ندارم مگر شمشیری که به من می‌‌گوید پدر من و پدر پدران من است. کجایی پسرم؟ حق داشتی که گم شوی!

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

جغدی در سرم




بوسه‌ای تاریک بر نیمروز پغی بغگغ


جغدی در سرم
چرخ گرفته
صدای چرخ‌کرده ام
بوی سر جغد
بوووووووووو
بوووووووووو

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

امروز پاشنه ی مرگ را دیدم.



امروز پاشنه ی مرگ را دیدم. حالا می‌‌توانم از دیده‌ام بنویسم. اگر مرگ را، همه ی مرگ را ببینی‌، دیگر هرگز چیزی نخواهی دید. از چیزی نخواهی گفت. نخواهی نوشت.
امروز عصر، یک ساعت زودتر از روزهای دیگر، ساعت چهار بعد از ظهر، خودم را بیدار کردم. پس از شستشو صبحانه نخورده رفتم بیرون. باید پیش از پنج عصر، و بستن مغازه ها، از آنیمالری، برای رابیت شرنگ، لامپ گرما‌زا می‌‌خریدم. در این وقت فصل، لاکپشت‌ها نیاز بیشتری به نور و گرما دارند.رابیت چراغ ویژه‌ای با لامپی هفت‌هشت برابر گران تر از لامپ‌های معمولی‌ دارد. اشکال از چراغ است یا هر چه، این لامپ زود می‌‌سوزد. پارسال، همان‌وقتی‌ که دیگر نیازی به آن نبود، سوخت. با صاحب مغازه، مارشال‌ جاماییکایی که آدم بسیار دوستانه‌ای هم هست، در این باره گفتگو کردم. گفت امشب از لامپ معمولی‌ استفاده کن. فردا چراغ را بیاور تا ببینم چه‌اش است. بدو بدو رفتم که یک لامپ پنجاه واتی بگیرم. مغازه تعطیل شد. چند قلم جنس دیگر از مغازه ی بزرگ کنار خانه‌ام خریدم. روز‌ها را شمردم. روز ناپرهیزی از کلوسترول بود. می‌‌توانستم یک شیرینی‌ دلچست بخورم. نوعی شیرینی‌ پرتغالی که شبیه نان روغنی‌های خودمان است. از آنها که در روستا‌ها و شهرستان‌های جنوب و جنوب شرق ایران، کنار حلوا، در پرسه‌ها سرو می‌‌شود. در هند و پاکستان هم همانند آن را دیده بودم. رویش شکر هم می‌‌زنند. من وقتی‌ آن را می‌‌خورم، همه ی ناهنجاری‌های این تمدنی که محاصره‌ام کرده را کاملا از یاد می‌‌برم. احساس می‌‌کنم در بهشت بازیافته‌ام هستم.وقت خوردن این کلید بهشت، برای خودم فاتحه هم اخلاص می‌‌کنم. می‌‌گویم فاتحه مع الاخلاص یا برزیدنت الحسین الشرنج. این فاتحه بر خوشحالی‌ام می‌‌افزاید، می‌‌افزایم: "خودم می‌‌خولم و خودم هم فاتحه می‌‌دهم".
یک زنده‌ای از خویشان‌ام می‌‌شناختم که نمی‌‌دانم چرا همه می‌‌گفتند او کثیف است. کسی‌ که پدر خوشگل‌ترین دخترها بود. این آدم در مجموعه ی خانه‌های خانوادگی اش، سر نخلستان و لیموزارش،  دو سه نسل عروس و داماد و نوه و نبیره، برای خودش خانه‌ای کوچک و جدا دشت. من او را دوست داشتم. گاهی در کودکی به او سر می‌‌زدم. این پیرمرد ، که کوچک خان نام دشت، مثل من، عشق حلوا و نان روغنی بود. هر جمعه خودش آن را تهیه می‌‌کرد و پیش از خوردن، زبان‌اش را دور دهان‌اش می‌‌چرخاند و همه را با اسم آهای!صدا می‌‌زد: آهای! بیایید داخل فاتحه بشید! آهای‌ها می‌‌گفتند دست شما درد نکند! همین چند لحظه پیش داخل شدیم! من دو سه بار این لحظات شیرین غمبار را دیده بودم. آهی می‌‌کشید و بی‌ دلخوری می‌‌گفت: خیله خوب! خیله خوب! خودم می‌‌خولم و خودم هم فاتحه می‌‌دم! این میان همه ی روستا‌های اطراف، زبانزد شده بود: خودم می‌‌خولم و خودم هم فاتحه می‌‌دم. او ر را ل تلفظ می‌‌کرد. ما تابستان‌ها از جیرفت به سید آباد می‌‌رفتیم. میان نخل‌ها و لیمو‌ها و کهور‌ها و دشت و واحه‌های اطراف ناگهان زندگی‌ اوج می‌‌گرفت. همه چیز پر و بال در می‌‌آورد. آنجا من یک آدم دیگر می‌‌شدم. آزاد تا مغز استخوان. پدر و مادرم مرا از خوردن نان و حلوای این قوم و خویش منع کرده بودند: او کثیف است. من یک روز سرپیچی کردم و با او نشستم به خوردن. می‌‌خوردیم و فاتحه می‌‌دادیم.او اسم‌های بسیاری را ردیف می‌‌کرد. با لپ‌های پر به اطراف فوت می‌‌کرد. این کارش مرا از خنده روده بر می‌‌کرد. چنان خندیدم که حلوا از دهان‌ام به اطراف جهان پخش شد. بر خلاف آدم‌بزرگ‌های دیگر، او هم با همه ی شکم و دهان با من خندید: خیله خوب! خیله خوب! وقتی‌ که می‌‌خورد یک باریکه ی آبی از گوشه ی دهن‌اش جاری شد. نه بدتر از انفجار حلوا در دهان من. من آن را با گوشه ی شال نازکی که زیر آفتاب به سرش می‌‌بست، پاک کردم. حواس‌اش چندان به این چیزها نبود. مثل کودکان نگاه قشنگی‌ کرد. شب به پدر و مادرم گفتم: خولدم و فاتحه هم دادم! آنها ظاهراً برآشفتند ولی‌ قاه قاه خندیدند. من در روز سوم و هفتم لب به حلوای این کوچک خان بی‌ گناه نزدم، چون هر بار، یکی‌ از آن آن قوم الظالمین( طرف ما این ترکیب هر روز به کار می‌‌رفت، طوری که ما بچه‌ها در بازی به هم می‌‌گفتیم کوم الظالمین. ما در گویشمان قاف نداشتیم.) آهسته می‌‌گفت: خودم می‌‌خولم و خودم هم فاتحه می‌‌دهم، و آنها که شنیده بودند با شانه‌هایی‌ لرزان، سر میان زانو می‌‌بردند و به هزار کلک، خنده را خفه می‌‌کردند.من که چند چکه اشک هم ریخته بودم، با یاد آوری روز حلوا خوری مان، خنده را قورت دادم و برای پیشگیری از خفگی زدم بیرون رفتم زیر درخت لیموی خوشبویی نشستم. افتادم، و از خنده خرغلط زدم. میان خنده گریه هم کردم. متوجه یک افتضاح بزرگ شده بودم. تبعیض در مرگ. میراث بران این آدم، زن‌ها و مردها انگار چرخ خیاطی زینگر یا موتور ای‌ژ، خریده باشند، خوش و خرم بودند. اگر می‌‌توانستند در آن حلوا معجونی به خورد خود و همه می‌‌دادند تا نام کوچک خان تا انقراض عالم از یادها برود. عجیب این است که در صدا‌رس ما هیچ قبرستانی نبود. زمانی‌ در چند روستا آنطرف تر، وقتی‌ برای نخستین بار گور پدربزرگ مادری‌ام را که با آدم‌هایش آنهمه زحمت کشیده قنات کنده و باغ و آبادی به جا گذاشته بود، دیدم پکر شدم. آنجا هیچ نشانه و سنگی‌ نبود.به زحمت می‌‌شد دانست که اینجا کسی‌ آرمیده که هر روز و شب هزار بار ده‌ها نفر در سید آباد به روح‌اش سوگند راست و دروغ می‌‌خورند. در این کهور‌آباد همجوار، با فاصله ی یک کیلومتر از سید آباد، که کوچک خان هم آشیان داشت، یک روز زیر نخل‌های بسیار پیری قدم می‌‌زدیم، با مادرم و چند زن و بچه ی دیگر. من دیدم اینها زیر بعضی‌ از این نخل‌ها می‌‌ایستند و زیر لب ورد می‌‌خوانند. مادرم به مردمی نامرئی زیر نخل‌ها گفت: بخوابید که قیامت نزدیک است. گفتم مگر اینجا کی‌‌ها خوابیده اند. چند عمه عمو دایی و قوم و خویش خودش را نام برد. خودش هم بعضی‌ از آنها را ندیده بود.عدل تیر بود و رطب‌های بلبل‌خورده ی افتاده پای نخل به خوشمزگی چهچهه. من یکی‌ برداشتم، خوردم و چهچهه زدم: مادر کمی‌ از قوم و خویش‌هایت را خوردم، چقدر شیرین اند! همه خندیدند. بزرگ تر که شدم به نظرم رسید اینها از مردگانشان به عنوان کود استفاده می‌‌کرده اند. کود برای نخل ها. این سنت البته در زمان ما ور افتاده بود. جایی‌ که آنهمه سید و میرزا و آخوند، نه به این معنی‌ حوزه‌ای البته، می‌‌زیست، با مرگ جوری رفتار می‌‌شد که کسی‌ آن را به یاد نیاورد. مرگ را جارو کرده زیر قالی خاطرات قایم می‌‌کردند. تنها یک مرگ خیلی‌ حاضر بود.مرگ دایی ناتنی هژده ساله‌ام مهدی. پیش از تولد من، او داشته در باغ برای خودش آواز می‌‌خوانده و رطب می‌‌خورده که ناگهان، دو دسته از روستایی دیگر که در جنگ و گریز با هم به سید آباد رسیده بودند، کورکورانه به هم تیر می‌‌انداخته اند. یکی‌ از تیرها، تو بگو تیر قضا، می‌‌خورد به سینه ی این مهدی زیبا جوان، و در دم می‌‌کشدش.در باغ خاله ی از مادر‌ناتنی ام( آن پدربزرگ سه زن دشت که من به هر سه می‌‌گفتم بی‌ بی‌، و آنها در سه طرف باغ بزرگ زندگی‌ می‌‌کردند.) من و پسر خاله دایی‌هایم بیشتر روزها در باغ‌گردی هایمان، سری به " مهدی‌کشته" هم می‌‌زدیم. آنجا دو سه نخل خرمای زرد بود، با غوغای همیشگی‌ بلبلان و گنجشک‌ها بر سرشان. آن رطب‌ها هر کدام به ده مروارید می‌‌ارزید.ما آنجا در سایه می‌‌نشستیم و در باره ی مهدی ندیده خیال می‌‌بافتیم. برادر کوچک‌ام به یاد آن دایی، مهدی شد.
حالا شنیده‌ام که یکی‌ از بزرگ‌ترین گورستان‌ها را در حاشیه ی همین سید آباد ساخته اند. مرده‌های اطراف را هم به آنجا می‌‌آورند. آنجا چندین کشته ی آش و لاش جنگ هم هست. گورستان خانوادگی ما هم هست.یک خواهر و دو برادر و پدرم هم در کنار ده‌ها قوم و خویش نزدیک آنجا آرمید اند. همه ی این گورها هم سنگ‌نبشته دارند.چند شعر از من هم آنجا روی این سنگ‌ها به اهل قبور پیوسته اند.خمینی با آمدن اش، بهشت زهرا را در سرتاسر ایران فرش کرد. از عکس‌هایی‌ که دیده‌ام پی‌ بردم که آرایش بیشتر گور‌ها همنواخت است. بهشت زهرایی است.چه بهشتی‌! چه زهرایی!
پایم را از بهشت زهرا‌ها بردارم بگذارم در خیابان ام:
نمی‌ دانم چرا وقتی‌ هوس رفتن به قنادی پرتغالی به سرم زد، به مدت سی‌ چهل ثانیه پا به پا کردم. پر از تردید شدم: بروم؟ نروم؟ فردا بروم؟ مناسک فاتحه غلبه کرد. قنادی نزدیک بود. پنج گام مانده به آن، یکدفعه انگار دیوی از زیر زمین، پاشنه و مچ پای چپ مرا گرفت و رها کرد. من آهسته ولی‌ گم راه می‌‌رفتم. سرم پر از ناشناس بود که از جا کنده شدم. دقیقا شیرجه زدم. ساک کوچکی که آب میوه، شیر، مغز گردو و شکلات طبیعی در آن بود، پرت شد به افق. همینطور چند سکه که در دست گرفته بودم تا پول شیرینی‌ را بدهم، اینها همه پیش از من پرت شدند. درست به خاطر دارم که چند سانت مانده به سطح پیاده رو دیدم دارم با شقیقه ی راست و با سرعتی که ندانستم از کجا آمد پخش می‌‌شوم. آه از نهادم برآمد. حتا در سرم گفتم: آخ حسین دیدی تمام شد! در لحظه‌ای که انتظار شنیدن صدای ترکیدن جمجمه‌ام بر آسفالت را داشتم، زانوی چپ‌ام محکم بر زمین کوبیده و کشیده شد و پاشنه ی مرگ را دیدم. سراپا لرزیدم. سردی عرق را بر مهره‌های پشت‌ام حس کردم. یک دختر جوان، و یک زن و مرد پیر با دلسوزی نوازنده‌ای دویدند کنارم.من پخش زمین بودم. درد زانو ذهن‌ام را کرخ کرده بود. آرام گفتم من داشتم خیلی‌ آهسته قدم می‌‌زدم. خانم جوان گفت: پیش می‌‌آید واقعا. هفته ی پیش همین بلا به سر من آمد. بی‌ اختیار گفتم حالا خوبی‌؟ گفت آره!
آن سه همنوع زیبا مرا بلند کردند. خرت و پرت‌ها و سکه‌ها را جمع کردند و دادند دست ام. هیچ جایم نشکسته بود. زانویم درد می‌‌کرد. رفتم شیرینی‌ خریدم.حتا یادم رفت که دو سه واژه ی پرتغالی‌ای که بلدم را نثار دختران فروشنده کنم. آمدم بیرون. گیج ویج رسیدم به خیابان کوچکی که وارد خیابان اصلی‌ می‌‌شد. اینجا ماشین‌ها به محض دیدن پیاده، می‌‌ایستند. ماشینی را دیدم که ایستاد. پژتاب نور چراغ به شیشه‌اش نمی گذاشت ببینم که چهره‌اش به طرف من است یا نه. اینطور فرض کردم که هست. آمدم بگذرم که دیدم از چله ی کمان رها شد. تجدید ترس، به فاصله ی چند دقیقه. تا شدم به عقب که ماشین بهم نخورد. این ماشین پر از زن و بچه بود. راننده ی بی‌ معرفت حتا سرش را هم برنگرداند. من بی‌ هیچ کنترلی بر اعصاب ام، با شش دانگ صدایم او را به فااااااااک کشیدم. از صدای خودم ترسیدم. گفتم آقا زود برو خانه شیرینی‌ ات را بخور که امروز روز تو نیست:
فاتحه مع الاخلاص....خودم می‌‌خولم و خودم هم فاتحه می‌‌دهم، یعنی‌ هنوز زنده ام.
این سطر ساده در سرم برق کشف زد: هر روز واپسین روز است مگر اینکه خلاف‌اش ثابت شود.

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

گفتگوی دو طوطی هنگام توت خوردن



دو طوطی دم‌دراز بر بالا شاخه ی توت وحشی‌ای در آمازون نشسته اند دارند شیرین زبانی می‌‌کنند.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: فکر می‌‌کنی‌ آمازون کدام یکی‌ از این درخت هاست؟
دومی توتی‌ می‌‌خورد: همین درختی که بر آن نشسته ایم.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: اگر از اینجا بپریم کجا می‌‌نشینیم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: روی آمازون.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: تا حالا روی چند آمازون نشسته ایم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: روی یکی‌.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: فکر می‌‌کنی‌ روی چند آمازون دیگر بنشینیم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: روی یک آمازون دیگر.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: یعنی‌ ما دو تا هم یکی‌ هستیم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: ما دو تا هم دو تا یک هستیم.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: تا حالا چند تا توت خورده ایم؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: یک‌ها توت خورده ایم.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد: منظور از من و تو و این یک آمازون بسیار چیست؟
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: من و تو و این یک آمازون بسیار.
اولی‌: یک چیز بسیار مهمی‌ می‌‌خواستم بگویم یادم رفت.
دومی‌ توتی‌ می‌‌خورد: توت ات را بخور یادت می‌‌آید.
اولی‌ توتی‌ می‌‌خورد تپی از شاخه می‌‌افتد پایین.
دومی‌ جیغ‌کشان می‌‌پرد پایین سر نعش اولی‌: آخ! عزیزم! بی‌ تو من دیگر روی کدام آمازون بنشینم؟ با کی‌ توت بخورم؟ با کی‌ حرف بزنم؟ کدام طوطی را ببوسم؟ چه کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟
روان اولی‌ به توت‌های سیاه بالای درخت خیره می‌‌شود، و پیش از آنکه به بهشت آمازونی‌ها بپرد نگاه بوسانی به دومی‌ می‌‌اندازد:‌ای وحدت وجودی معدن پاسخ! نمردم و از تو هم چند پرسش شنیدم. حیف که هیچکدام اصالت فلسفی‌ ندارند.

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

نازم را بروم جگرم را بخورم دورم


نازم را بروم جگرم را بخورم دورم بگردم قربان‌ام بروم چاکرم‌ام نوکرم‌ام آخ! چقدررررررررررر دوووووووووست‌ام دارمممممممممممممم آشخور عشقم‌ام ...شبانه روز در اندرون گاندی واژگونی که من باشم چنین اوراد ضاله ی لذیذی سوپرانو می‌‌خوانند. آنوقت تو می‌‌خواهی‌ مرا قانع کنی‌ که بیش از من نازت را می‌‌روی جگرت را می‌‌خوری دورت می‌‌گردی قربانت می‌‌روی چاکرتی نوکرتی آخ چقدرررررررررررر دوووووووست ات داری آشخور عشقتی و بنابر‌این در کمال واژگونی از من گاندی تری! به حرف حق‌های نشنیده!

"موردر اند کو‌اوپری‌تد: کوشر نوسترا"


"موردر اند کو‌اوپری‌تد: کوشر نوسترا". آماده برای قتل هر کس در هر جا با دریافت اوردر، آدرس، و وجه معین. از این سندیکا‌ها در خواب اسرائیل بسیار هست اگر پشت تابلو‌هایشان را به دقت بخوانی. جمهوری اسلامی در مقایسه با جمهوری یهودی اسرائیل، اصغر‌قاتلی ‌ست که می‌یر لنسکی را به خواب می‌‌بیند بی‌ آنکه بشناسدش.اصغر‌قاتل، قاتلی درنده است، ولی‌ یک هزارم کلاس، پابلیک ریلیشن، و تکنولوژی قتل گنگستر ناشناس رویایش را هم ندارد. با اینهمه می‌یر لنسکی، آنقدر زبل است که به همه باورانده که اصغر‌قاتل ختم النوابغِ قاتلین است. خود اصغر‌قاتل هم باور کرده. گرهگاه خطر اینجاست.

۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

دخول در آلت مداخله


اللهم صلّ علی‌ ملینا و آل پاچینو و آل آلپاچینو،

عجب روز نوشت‌انگیزی بر من گذشت. نوشتن‌اش به ویژه الان، که از زیر این باران گزنده ، از راه بسیار دور بیمارستانی در حومه ی شهر، که برای انجام آزمایش پروستات رفته بودم، برگشته، قهوه‌ای داغ خورده، سیگاری توپ کشیده و لم داده‌ام کنج این شب پاییزی در خانه ی گرم، زبان چسب کوه دارد. این چهارمین سیگار امروز است.امروز خیلی‌ اذیت شدم. انتظار کشیدم. خسته شدم. خندیدم. خیلی‌ خندیدم. تمام راه خندیدم. توی اتوبوس و مترو. بی‌ خیال همه. یک سطر‌های عجیبی‌ توی سرم می‌‌ترکیدند و شانه‌های من از خنده، خایه‌های حلّاج می‌‌شدند.یکهو میان این خنده‌ها که با خفه کردن صدا با لرزش شانه‌ها سر می‌‌دادم، ترس برم داشت. خودم را سر دست‌های ترس‌دیو رجیم که قیافه ی بسیار کهن‌جنتی‌وار، جن‌رخسار، و افتضاح‌خطرناکی هم دارد، دیدم و گفتم الان یک پرسش دیوانه از من می‌‌پرسد و از تصور پرسش‌اش قهقهه‌ای درونی‌ در هشتصد میلیون سلول‌ام پیچید. اگر بپرسد: تو را به اقیانوس هیمالیا بزنم یا به کوه اطلس؟، به واژگون‌گویی دیوانه‌اش چه باید جواب بدهم. او دو‌دیوه واژگون را واژگون تر می‌‌کند تا من گیج و گیج تر شوم. اقیانوس را دخول داده به نام کوه، کوه را فرو کرده توی نام اقیانوس. دیو محکم‌کار. یاد اکوان‌دیو ساده دل افتادم. سرم می‌‌گفت این حرف‌های مفت چیست، و شانه‌هایم از سخن سر می‌‌لرزیدند. ترسیدم در عنفوان پنجاه هزار و دو سالگی، خنزریزه پنزریزه شوم.
ناگهان سخن سر سرعت می‌‌گیرد. آن موجودک کارتونی را به یاد بیاور که یکهو در تعقیب و گریز،سرش تنوره کشیده تن‌ را می‌‌گذارد د برو که رفتی‌، تا تن‌ به خود آید و به گردش برسد. یک جایی‌ میان تن‌ و سر به سرعت صدا فاصله می‌‌افتد و در این مدت آدمی‌ پاک خل می‌‌شود. حدس من این است که سلسله ی درهم برهم سطر‌هاست که رشته ی اختیار کسی‌ را می‌‌گسلد و او را هرز می‌‌کند. آدم شیرین‌عقل، هرز است. هرز‌ذهن. تصور من از دیوانه ی دو( دیوانه باید یک‌تنه دو تا باشد. کسی‌ غرق سخن دو سره ی خود) آدمی‌ ‌ست در حال صحبت با سر بریده‌اش که در کیسه‌ای بر شانه دارد. یا کسی‌ که با چتری گشوده بر گردن، نشسته روی سرش، سرش دارد دانه‌های بارانی در آستانه را از پژواک چتر می‌‌شمارد. اول آرام: دو هشت شانزده هژده سی‌ و شش و یکدفعه باران جرجر ررررررررررررررررر انفجار شماره. پووووووووورچ دود و بخار و شعله از دهان زیر نشیمن. یا کسی‌ که بر سر بریده نشسته بر زمین‌اش شنای عمود می‌‌کند و سر می‌‌شمارد. دو پا راست در هوا بازوان‌اش با چابکی تا و ستون می‌‌شوند و گردن از سر جدا می‌‌شود بر سر می‌‌نشیند جدا می‌‌شود می‌‌نشیند و حرکت پاره سرسام می‌‌گیرد. یا کسی‌ که یا کسی‌ یا کسی‌ که
توی اتوبوسی که با ادای رفتن نمی‌‌رفت و مثل قاطری غول‌آسا مدام باد در می‌‌داد و راننده‌اش که بی‌ هیچ توضیحی به مسافران، هی‌ می‌‌رفت بیرون و می‌‌آمد تو و ورق‌هایی‌ را از روبرو به پشت صندلی‌‌اش می‌‌گذاشت و کار‌هایی‌ می‌‌کرد که فقط در خواب می‌‌کنند تا ما را به اتوبوسی که معلوم نشد بی‌ راننده از کجا آمد، هدایت کند. زیر بارانی ریز و چسبناک از این پیاده سوار آن شدیم و این با سرعت لاکپشتی لنگ که خرگوشی هم رویش خوابیده می‌‌رفت و آنقدر همه چیز مجهول بود که آهسته زیر لب گفتم:
چنان دخولی امرووووووووز به آلت تداخلی‌ام شد که برق از مدخل‌ام پرید.
و از شانه‌هایم زلزله خاست.
در اتاقی‌ بسیار بزرگ، روی تختی عجیب، باریک و سرد و ناراحت. چند سرم آویخته از آویزی. دستگاهی با صفحه ی مدار بسته. سه زن جوان. ماسک دارند.زیبایی‌‌هایشان را باید حدس زد. پرزیدنت، لخت مادری، یعنی‌ با دامن پس رفته ی آن یونیفرم معروف بیماران، لنگ‌ها و دستگاه مداخله در اختیار پرستاران. یکی‌ با دستمالی چیزی، ژلی به آن حوالی می‌‌مالد. دیگری. سروم را آماده می‌‌کند. آن یکی‌ آنطرف مشغول. دکترم، جوانی خوشرو و جنتلمن. خوش و بش.لوکال‌آنستزی، و جیززززززز: دخول لولکی دوربین‌دار به آلت مداخله ی پرزیدنت. طلوع تصویر درون. نازک و لغزنده و صاف و گلبهی با رگ‌های آبی. من دل‌‌ام می‌‌خواست بی‌ اختیار بگویم الله اکبر! آخ! اوخ! آنکار! یس! یس! دوباره! داشتند با دقتی‌ علمی‌ مردانگی مرا می‌‌سپوختند، و من برای نترکیدن از خنده می‌‌خواستم با صدا‌های اورگاسمکی‌ایمانی تظاهرات کنم. به جای آن یکباره سرم پر از رباعئ شد: آن قصر که جمشید...بهرام که گور...آهو بچه کرد....گور گرفت. یعنی‌ این رباعئ‌ها مصرع اول تمام نشده در نیم‌مصرع‌های رباعئ‌های دیگری دخول می‌‌کردند. با چنان سرعتی که احساس کردم الان است که اتاق و ما و ماشین‌ها همه فوتوتو شویم به ژرف‌اوج فضای کهکشانی دیگر. به نظرم آن زن‌ها زیاد شدند. به اندازه ی خانم‌شرنگ‌های همه ی زندگی‌ ام. زیر ماسک‌های بهداشتی‌شان چیز‌هایی‌ زمزمه می‌‌کردند که فقط با علم حدس می‌‌فهمیدم. درون مرا خنده‌ای بی‌ صدا و تا حدود سعادتمندانه افتضاحی حکیمانه عرش‌فرش کرده بود. سرم نطق‌اش را آنتنانه بالا فرستاده بود و از آنجا همه چیز را می‌‌گزارد. چنان و همچنان که دوربین، گوشه‌ای از درون‌ام را می‌‌نمود. سر از بالا با تقلید لحن شاملو به زن‌ها نگاه درونی‌ می‌‌کرد و خسته سوزناک می‌‌سرود : دخول‌های من اما همه از نعوظ عشق بود.
با فروتنی کوهی پیاده آمدم در رستوران بیمارستان، بشقابی حاوی ماهی‌‌ای به شکل ماهی‌ ، یعنی‌ آشغالی خوشمزه خطرناک با نیم‌دانه‌های برشته ی سیب‌زمینی‌ خوردم و آهی از سعادت کشیدم. برای دومین بار به آنتن جنسی‌ من، مردانگی مداخله گرم، دستگاه دخول عشقانی‌ام دخول بهداشتی شده بود. پنج سال پیش چنین آزمایشی داشتم. آنجا یک پرستار سیاه پوست بسیار زیبا مرا آماده می‌‌کرد. هوا ظهر اوت بود. آن خانم بر میان ران‌های من ژل می‌‌مالید. دکتر دیر کرده بود، و من داشتم باد می‌‌کردم. خانم هم می‌‌رفت اینور و آنور و می‌‌آمد و می‌‌گفت عجب ظهر‌ی، و من در آستانه ی رستخیز بودم. می‌‌دانست و برای غیب کردن شتر در باره ی هوا حرف می‌‌زد. من داشتم عجیب می‌‌شدم. شروع کردم به نوحه خواندن. به هیروشیما فکر کردم. به اسرائیل. به فلسطین. به آشویتس. به اوین. به آفریقا و گرسنگی. خاموش نوحه می‌‌خواندم. دیگر صدای آن زن را نمی‌‌شنیدم. داشتم توی خودم سینه می‌‌زدم. قمه می‌‌زدم. زنجیر می‌‌زدم. همه چیز می‌‌زدم که پنچر شوم. دکتر آمد و من خدا‌وحش را شکر کردم. همه ی ترس من این بود که چطور می‌‌شود به یک مار بیدار دخول کرد. دکتر ایرانی‌ بود.پیر و محترم. در آن عاشورا‌ی عزت نفس و شهوت و نوحه، اول به آن مار تسلیم شده ی من دخول پیشانی کرد و در صفحه دیدم و چون نخستین بار چنان جایی‌ را می‌‌دیدم، حیران پیشرفت تکنولوژی پزشکی سوت خاموش زدم، بعد نوبت به دخول پسانی رسید.طفلکی دکتر با حالت کسی‌ که محض نیکی‌ می‌‌خواهد کاری ناکار با دیگری بکند. آن‌هم دیگری‌ای که شنیده بود سر خرابی‌ دارد، دو سه بار از من عذر خواست: ما شرقی‌‌ها کمی‌ به این مسائل حساس ایم. با دست راست‌اش در دستکش پلاستیکی دخول کرده با انگشت از آن صدایی پیروزمندانه در آورده، ژل بر سر سبابه و سوراخ مخارجه ی من مالیده، سبابه را داخل کرده، چرخانده، با چهره‌ای رو به بالا: شعر کلاسیک هم می‌‌گویید؟ غزل؟ رباعی؟ با لحنی مسطح گفتم: بستگی به اوضاع زمانه دارد. در آورد. دستکش را کشید. انداخت در سطل زباله گفت: درست است! شعر کلاسیک، کار ذوق است! آدم باید سر ذوق باشد! و به خانم پرستار توصیه‌ای کرد و انگار تصادفا همدیگر را دیده ایم، پس از آنکه خبر سلامتی‌ مرا داد، با یک گیجی نابغه وار قشنگی‌، خدا حافظی مدرنی‌ کرد و رفت و خانم ناز مرا ژل‌زدایی کرد. اینجا یکی‌ از پرستاران چند دستمال‌کاغذی زبر به من داد و گفت از خود ژل‌زدایی کنید.
من سالم هستم. برخی‌ از دکترها بلدند چطور این مژده را اعلام کنند. کمی‌ خونریزی در ادرار داشتم. برای بار دوم آزمایش‌لازم شدم.
ماه و نیمی پیش که به کلینیک این دکتر جدیدم که عرب هم هست رفتم."باب" را هم در اتاق انتظار دیدم. دوستی‌ که از بیست و اندی سال پیش می‌‌شناسم. در همسایگی ما، در یک میدل‌وی هاوس، زندگی‌ می‌‌کرد. آنگلو‌کانادایی است و شیزوفرنیک و کاتولیک تر از پاپ، و بسیار بی‌ آزار.معتقد بود و هست که روزی بلاهت ما را رستگار خواهد کرد، در واپسین ایستگاه اش. همیشه بایبل‌اش را همراه دارد. تا کنون پنج شش قرآن و بایبل و حتا دو سه نوع کتاب مقدس دیگر را هم به من هدیه کرده. همه هم به انگلیسی. هر وقت یکدیگر را می‌‌بینیم، اگر وقت باشد سیگاری می‌‌کشیم و چند دقیقه‌ای در باره ی خدا و هوا و کانادا و جهان با هم حرف می‌‌زنیم. معلوم شد که هر دو مان آن روز برای یک نوع آزمایش آنجاییم. گفت برویم بیرون سیگاری بکشیم. رفتیم دیدم این مثل مار سرکوفته هی‌ به خودش می‌‌پیچد و می‌‌گوید: فاک! فاک! و این مار بزرگ می‌‌شود و پا در می‌‌آورد و پا می‌‌کوبد و مثل گاو نفس نفس می‌‌زند.-چته باب؟ -می‌ خواهی‌ چه‌ام باشد؟ امروز به من و تو فینگر می‌‌کنند. این تحمل‌پذیر نیست. دیجیتال‌ریپ است. کفر است. اینهمه بمب و ساتلایت می‌‌سازند نمی‌‌توانند بی‌ انگشت کردن به پشت دیگران، درد و مرگ آدم را تشخیص بدهند؟ گفتم آرام باش دوست من! این هم یکی‌ از ایستگاه‌های بلاهت است. می‌‌آیی بیرون چهار تا آیه‌ می‌‌خوانی همه چیز یادت می‌‌رود.من رفتم و این باب با سر و تنی جدا دور خودش می‌‌گشت و می‌‌گفت فاک! فاک! سر می‌‌گفت فاک و تن‌ فرفره وار بود.
دکتر در آن مطب کوچک خودش کارها را انجام می‌‌داد.پس از ژلمالی و دخول انگشت به مخرج( بسیار می‌‌ترسم بگویم کون، اخلاقا شگون ندارد.)، گفت پروستات شما بزرگ شده. کار خیلی‌ سریع انجام گرفت.غرور هیمالیا واری از من بالا رفت. او رفت به اتاق مطب، و من ماندم که که ژل‌زدایی کنم.با فاصله به خودم نگاه کردم، به نظرم مظلوم آمدم. قیافه‌ام شبیه "خوب! چکار کنیم! ناچاریم!" بود. رفتم پیش‌اش گفت از پنجاه به بالا پروستات همه بزرگ می‌‌شود. که اینطور! پس این بزرگی‌ مشترک است! بعد گفت از شما خیلی‌ متشکرم که آزمایش را با خون‌سردی طی‌ کردید. گفت بعضی‌ از این آقایان می‌‌آیند اینجا بد جوری هیستریک می‌‌شوند. به من نگاه‌های عصبی می‌‌کنند. حتا زیر لب غرغر می‌‌کنند و هنگام آزمایش جوری سفت و سخت دست به تخت می‌‌ایستند که من از انگشت خودم می‌‌ترسم. گفتم چاره چیست؟ کاری ‌ست که باید بشود. آمدم بیرون و نگفتم بپا! دکتر! یک بابی دارد می‌‌آید با کونی‌ پر از زوزه‌های خشم بیبلیک! بترس از این باب! نگفتم تا تولرانس خودم برجسته شود.
بیا با هم یک دعا اختراع کنیم! اینطور:‌ای خدا‌وحش که در آسمان جمهوری وحشی شرنگستان با شمسی‌ خانم مشغول فسق و فجور و رتق و فتق اموری، اوباما و خامنه‌ای و سارکوزی و کامرون و نتانیاهو و اهود باراک و بشار اسد، این نره رئیس‌های نکره ی جنگ افروز مایوس دهن لق را در آزمایشگاهی مخفی‌ بر تخت‌هایی‌ ردیف خوابانده، انگشت مصنوعی به ریستگاه و لوله در مداخله گاه فرموده تا زمانی‌ که به قید سوگند بی‌ ناموسی دست از دخول عدوانی زمین بر‌ندارند، در همان حال نگه دار، و همزمان گل‌الهه‌های سرسبد منظومه ی شمسی‌ خانم را دور و برشان به رقص و پایکوبی عریان تر از نوزاد بر انگیز! 
بگو آمین! تا اطلاع ثانوی!
آخ! شب داخل خودش شد!





۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

بارانی از دهان هم این دست را


همایون اژدری را



بارانی از دهان هم این دست را
سکوت این دست را دیگر
نخواهد شست
دست شست
باید از این دست
این حوصله ی چرکین
این حافظه ی گنگ
آستین سیل

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

بره ی نشئه



* کودک کوچه ی بن بست : علی‌ جلالی


این بره ی نشئه
هنوز نه عادت به زنگوله‌اش کرده
نه بویی از علف برده
نه نوشیده جرعه‌ای آینه
ترک گله‌اش کرده
بعععععععععع! بعععععععععع!
این دور و بر میش و بزی نیست؟
چوپان عزیزی، چیزی؟
آواز نشنیده ی نی‌
تنگ-حوصله‌اش کرده
خیال خام می‌‌چرد
 می‌‌رود بی‌ هوا
بععع!
قصاب نازنینی
کارد تیزی؟
از خود بیگانگی‌سخت
 پرت از مرحله‌اش کرده
بعععععععععع!
 مسیحی‌، چنگیزی؟
بععع!بععع! بعععععععععع!
سکوتی
عید قربانی
 پرهیزی؟
آواز زنگولهاش 
له‌اش کرده

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

با تنی از اخگر



یک چشم شیرین دو چشم شیرین سه چشم شیرین چهار چشم شیرین


با تنی از اخگر
مکث اخگر
در دمی شناور در شب نوزاد علف ها
تا زانوی چنار‌ها
یکی‌ دو تا سه تا سی‌ تا
سو‌سوی نی‌ نی‌‌های آخته ی بچه گرگان
از شنیدن بوی سفید لبالب
در پستان‌های آینده از
زیر جنبش رسا اخگران
روان انگشتکان سوزان
اشباح دودی
ریگ‌های رخشانِ باریده
از ستاره‌های دور
دست‌های مژده در کف
زندگی‌‌های پنهانِ بی‌ شماره چهر
زندگی‌‌های شبتابی
زندگی‌‌های گرد چشم‌گربه ای
زندگی‌‌های روزن‌روزنِ خیره
سو‌سو‌های طبیعت نشئه
ناشناس
به سوی تاریک ما

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

ما دزدان را در هر کسوتی



ما دزدان را در هر کسوتی می‌‌شناسیم. به ویژه در کسوت مقدس و نظامی. چرا ما چنین دزد‌شناسان قدری از آب در آمدیم؟  چون نژاد ما را در روز روشن دزدیدند، و قاره ی ما را اشغال کردند. به دستی‌ کتاب مقدس، به دست دیگر تفنگ. اصلا چرا باید اسم یک پیرزن آفریقایی‌تبار، ماری‌مارتا مک‌کی‌ باشد؟ گاهی سایه ی زنی‌ کهن در خواب مرا گئینهو‌میتونگی صدا می‌‌زند: گئینهو‌میتونگی! گئینهو‌میتونگی! و من انگار شانزده هزار سال آزگار گئینهو‌میتونگی بوده ام، با جهله‌ای پر بر سر و پستان‌هایی‌ سیاه و برجسته خیس از پشنگ آب آب‌ها فریاد می‌‌زنم: آمدم مادر! آمدم! و اینهمه در نیمروزی چنان درخشان می‌‌گذرد که باور می‌‌کنم که زیر سایه ی سیر هر درختی کسی‌ نشسته دارد مرا تا ابد سرقت ادبی‌ می‌‌کند.
مادربزرگ پروفسور ویلیام مک‌کی‌ جونیور

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

یک نامه : به یک دوست


آخ! طفلکی!

خیلی‌ خوشحال‌ام که نوشتی‌ و با نوشتن، آن چرک عادی خارق‌نما را از ضمیرت زدودی، هر چند این جور چرک ها، به ویژه چرکی که از مدعیان عرفان بشیر و نذیر، افعیان قطاع الطریق، به دل آدمی‌ برسد، دیر‌پاست. ما گرفتاران خندق تشیّع، اگر به الحاد محض هم چنگ بزنیم از آن ضریح و بقعه و بارگاه خواهیم ساخت. اگر به خودت کمک کنی‌، ته مانده ی آن زبان و زنندگی‌هایش یکسره از خاطرت بیرون خواهد رفت. باید بتوانی‌ به جدیت نمایشی آن گفتار و رفتار بخندی.

 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

حافظ دو تیپ را بیش از همه می‌‌چزاند: مفتی و صوفی.زاهد خشک‌مغز لقمه ی شبهه خور خود‌نماینده ی خدا‌پندار و پشمینه پوش تند‌خویی که خود را تجسّد خدا می‌‌داند. عبد‌الله مردنی، و خدا‌ی مرده ی گندیده. دومی‌ بسیار خطرناک تر است. اولی‌، یعنی‌ مفتی و زاهد را می‌‌شود از قلمرو نفوذ اجتماعی راند و محدود کرد. سر و کار او با ظاهر است. می‌‌توان دست او را از ظاهر زندگی‌ روزمره کوتاه کرد. کاری که رضا شاه با ملایان کرد و پسر ترسویش نتوانست ادامه دهد. راندن دومی‌، یعنی‌ صوفی یا عارف یا آنکه خود را روشن‌ضمیر می‌‌خواند، از عرصه ی زندگی‌ معنوی بسی‌ دشوارتر است.چون زندگی‌ معنوی با درون و باطن ما سر و کار دارد که چیز قابل دسترسی نیست. مرموز است و پیچیده و محصول میلیون‌ها سال دگردیسی در اودیسه ی عناصر.

هیچ دقت کرده‌ای که مدت هاست که در همین جمهوری اسلامی، رمّال‌ها و فالگیر ها، معرکه را از انحصار آخوند‌ها در آورده اند، حتا در رده‌های بالا‌ی دولتی! نمونه‌اش ماجرای مشائی و امام زمان و مرتاض هندی و دیگر مزخرفات. این منحصر به ایران هم نیست. پولی‌ که روزانه در بیشتر کشور‌های جهان صرف پیشگویی و لاتاری و فال و و دعا و تعویذ می‌‌شود سر به فلک می‌‌زند.

من به سخن نوعی از آدم فورا مشکوک می‌‌شوم. سخن آنکه ادعای معرفت بر پیش از تولد و پس از مرگ دارد. یک چیز‌هایی‌ هست که ندانستن‌اش معرفت انگیزتر است.خیام به رسایی و زیبایی‌ ترفند این مدعیان را روی دایره ریخته. در سخن و کردار این نوع از آدم، حرص غلبه بر دیگران هست. آنها با وانمودن بیشتر‌دانی‌ یا همه چیز‌دانی‌ تنها در پی‌ تصرف ضمیر دیگران اند.عرفان، در اصل و بنیان‌اش وقتی‌ زیبا و دگرگون کننده بود که خانقاهی و گروهی نبود، چون اساسا معرفت میستیک، یک سلوک فردی است و عرفان پدر و مادر دار، چه در هند چه در ایران، که از سرچشمه های این نگاه به هستی‌ بوده اند، هرگز ادعای نجات همگانی و رستگاری جمعی نداشته است. نه بودا نه شمس نه بایزید، اهل ارشاد و به ریخت خود‌در‌آوردن دیگران نبوده اند. تمام آنچه عرفان را از دین و سرسپردگی‌های صوفیان حقه باز متفاوت می‌‌کرد، همین سیر و سلوک فردی برای دستیابی به معرفت بی‌ میانجی، معرفت خود‌جوش بود. برای من، معرفتی که دیگری به من انتقال بدهد هیچ ارزشی ندارد. عرفا، که من برخی‌ از آنها را از خویشان جان‌ام می‌‌دانم، اهل خرق عادت بودند. آنها عادات ارثی-سنتی-دینی و غیر فردی را در خود تخریب می‌‌کردند. وقتی‌ شمس می‌‌گوید الصوفی لامخلوق، یعنی‌ حتا خود را آفریده ی خدا هم نمی‌‌دانسته. خود را اختراع می‌‌کرده. صوفیان نخستین هم این دکانداران امروزین نبودند. با تشکیل خانقاه و سلسله مراتب مراد و مرید، خرق از رواج افتاد و خلق جایگزین آن شد. عادت به انفعال و مخلوقیت دینی.
 سال‌ها پیش این نظام‌الدین ربّانی، مراد کبیر نقشبندی‌ها آمد اینجا. دوستی‌ به من گفت بیا برویم. آنوقت‌ها من بنگی‌باده‌ای بودم و مخ‌ام برای شوخی‌‌های روحانی می‌‌خارید.رفتیم به این خانقاه پر شوکت، در شمال مونترال. گوش تا گوش جوانان بلوند نشسته بودند. اکثریت مریدان هم اهل ترکیه بودند و زن و مرد، یونیفرم صوفیانه داشتند. چند بریتیش هم، که یکی‌‌شان صاحبخانه ی من بود، جزو حواریون بودند. به شوخی‌ به این صاحبخانه گفتم تو باید از جواسیس ‌ام آی‌ سیکس باشی‌، که حالا می‌‌خواهی‌ جاسوس القلوب هم بشوی.خندید و گفت مچ‌ام را گرفتی‌.( این آدم یک شارلاتان درجه یک بود که از لندن گریخته آمده بود از مونترال هم به ونکوور بگریزد. بعید نیست الان پس از شیره مالیدن سر بیست شهر دیگر،در کارولینای جنوبی یا ژوهانسبورگ باشد) به آن دوست ایرانی‌‌ام گفتم بیا وقتی‌ شیخ آمد از جایمان تکان نخوریم ببینیم چه می‌‌شود.شیخ آمد و شیخ آمد و یکدفعه انگار به زمین برق وصل کرده باشند همه بر پا سیخ شدند. جا نبود ما دم در نشسته بودیم. صد‌ها نفر ایستاده ما دو نفر نشسته. به چهره ی شیخ نگاه کردم، برق ناخوشی که با مهارت می‌‌پوشانید را دیدم. چند نفر از عمله اکره ی کلاه‌بوقی به سر آمدند: برخیزید! گفتیم همینطوری راحت ایم. خلاصه جانی که تو باشی‌، آن مردک بی‌ پایه رفت بالا‌ی منبر و یک ذکر لا الله الی‌ الله گرفت مایه ی رسوایی. این بچه‌های بنگی غربی هم با لهجه ی خنده داری بلغور کردند. بعد این ناشی‌ همه ی عالم آمد در دفاع از قدرت خدا شروع کرد به مسخره کردن کامپیوتر، که هنوز چندان رایج هم نبود. ما فهمیدیم که این آدم از بیخ‌بوق است. چه بیچاره است خدایی که کیهان را آفریده باشد، و آنوقت از زبان خلیفه ی زمینی‌‌اش به کامپیوتر حسودی کند. شیری که از دندان شیری بچه‌ای بترسد. ما زدیم بیرون. کیهان اینها بد جوری مسکین است. طفلکی کامپیوتر! شک نکن که حالا همه ی امور سلسله و سلسله جنبان‌اش کامپیوتریزه شده و شیخ نشسته پای لپ‌تاپ هاپ هاپ پنبه دانه می‌‌خورد.

برخی‌ از بدترین آدم‌هایی‌ که در زندگی‌‌ام دیدم همین ورشکستگان احزاب و گروه‌های سیاسی خرقه عوض کرده بودند. کمونیستی را تصور بکن که صوفی شده باشد. آن‌هم نه صوفی وطنی یا همسایه وطنی، هندی و غیره، خیر، صوفی مکزیکی! ما خودمان می‌‌توانیم به هفتاد سیاره عرفان صادر کنیم آنوقت یکی‌ می‌‌رود از میان همه ی پیغمبران، دست به دامان جرجیس‌دون‌خوان می‌‌شود.اینها مشتی شکنجه گر بودند. شب و روز یکدیگر را شکنجه می‌‌دادند. همدیگر را می‌‌زدند. همه نشسته اند دارند بنگ می‌‌کشند یا می‌‌نوشند، ناگهان یکی‌ ناغافل با آرنج‌اش می‌‌کوبد به پهلوی آن یکی‌. آخ! چی‌ شد؟ هیچ! خواستم انرژی ات را جا به جا کنم. اشک طرف در آمده این آقا خواسته انرژی جا به جا کند. چه بسیار دیدم که بی‌ نزاکتی‌های قومی، عشیره ای، فردی، خودش را زیر مناسک طریقت می‌‌پوشاند: پاردم‌اش دراز باد این حیوان خوش علف! چنان درشتی‌هایی‌ در حق هم می‌‌کردند، چنان کینه‌هایی‌ می‌‌ورزیدند، چنان تصویر زشت چرکین آلوده کنند‌ای از زندگی‌ بر فضا تحمیل می‌‌کردند که جان و دل از بوی حق و حقیقت کهیر می‌‌زد.من از ته دل از سرنوشت‌ام سپاسگزارم که نه مرا به دام خانقاه انداخت و نه اسیر عرفان وارداتی کرد.چندین کتاب این کاستاندا را هم خواندم. اینها به درد همان مکزیکی‌ها می‌‌خوردند. با طبیعت و آب و هوا‌ی آنجا سازگار بودند. آن آقا‌ی اتنولوگ از آن شمنیسم سرخپوستی، معجونی‌ جهانی‌ برای رستگاری می‌‌ساخت، یا حتا قصدش هم شاید این نبود، ولی‌ هر چه بود برای بسیاری از ایرانیان فاجعه بود. من این فاجعه زدگان را در همین خارج از کشور دیدم و بیزار شدم. میان اینها آدم‌های نیک‌ و مهربانی هم بودند که برگشتند به حافظ و مولوی و محصولات داخلی‌ ناقل آن سنت، شجریان و ناظری و دیگران. برخی‌ از آنها شجریان را به ویژه از اولیا و آوتار‌های عالم وجود می‌‌دانستند. آقا! این فقط صدایش خوب است! ماهیگیر رود‌خانه ی روز ششم، فقط ماهیگیر خوبی‌ بود، و بقیه ی کار‌هایش، مصاحبه و سبزی فروشی بود و بس! حالا ببین با پسرش چه می‌‌کنند! از آن طفلکی که کپی ابوی گرامی‌ است، یک امامزاده ساخته اند. فیسبوک را تسخیر کرده. اگر پسر آن پدر نبود هم همینقدر تحویل‌اش می‌‌گرفتند؟ باز هم از سرنوشت خودم سپاسگزارم که مرا در شکسته‌ترین حالت زندگی‌ ام، در مسیر آن بوی خوش ناشناس قرار داد، تا آنچنان تر را هم بیازمایم: عرفان فردی  و شکوفه‌های گذرنده‌اش را که یادگاری ژرف از خود در خاطره ی من گذاشتند. من در آن دوره خوشی‌‌های شگرفی را تجربه کردم.توانستم از سخت‌ترین آزمون آتش‌ام بگذرم. به نوعی بیداری درونی‌ برسم. هر کسی‌ آنجا که بود ماند، ربطی‌ به این تجربه ندارد. نمی‌‌شود یک تکه از نسیم را گرفت و با آن یک عمر نفس کشید. زیبایی‌ هوا در تازگی آن است. آنچه را نگه بداری کهنه و بیات می‌‌شود.من از زندگی‌ درونی‌‌ام در آن دوره آموختم که سخن جوششی خودم، کشف و شهود‌های خودم را در قلمرو مرموز و ندانسته جدی بگیرم و برده ی هیچ حرف مفتی نشوم. خوشبختانه هنر مرا از آن ایستگاه هم پیش تر برد. به فلسفه دل باختم و تشنه ی پرسش شدم. هیچ ایستگاهی جای زیستن نیست. زمین خودش یک زیستگاه است، همانطور که آدمی‌. ویژگی‌ اصلی‌ اهل ادعا و از ما بهتران، سرزنش است. آن بی‌ هنران، بی‌ نظر به عیب دیگران نمی‌‌توانند ماه مجلس شوند. این است که من دو نوع از آدمی‌ را شایسته ی احترام نمی‌‌دانم:

آنکه به دیگری فیل‌اندر حشره می‌‌نگرد، و آنکه حشره اندر فیل آینه ی نگاه اولی‌ می‌‌شود. آنکه اطاعت می‌‌طلبد و آنکه اطاعت می‌‌کند.

 هیچ انسانی‌ به هیچ دلیلی‌ حق آقا بالا سری و رفتار عمودی بر و با دیگران را ندارد، مگر در ارتش، که اقتضایش این است و من از یونیفرم و مافوق و ماتحت هیچ خوش‌ام نمی‌‌آید. اگر کسی‌ به من بگوید که خودش را می‌‌شناسد، می‌‌گویم عجب کاشفی! اگر همان کس به من بگوید که مرا هم چون خودش می‌‌شناسد، آنوقت در را به او نشان خواهم داد: بیرون! اینجا قاره ی تو نیست‌ای کهنه کفش کریستف کلمب! من اگر خودم را یکبار برای همیشه بشناسم دیگر حاضر به بیدار شدن و تکرار مکررات نیستم. همه ی زیبایی‌ زیستن در همین خود- ناشناسی و ناشناختگی قلمرو زیست است. این امتیازی برای ذهن جوشا و کوشاست که خود را در این وضعیت بسنجد و باز بسنجد و پیوسته به شگفت آید. این فرق کوه با دریاست.کوه یک دریای جامد مرده است.یک توفان بر جای ایستاده. یک عکس توفانی. دریا فیلم است. من فیلم‌ام را دوست دارم نه عکس‌ام را. این زندگی‌ فیلمی ‌ست که نه سر دارد و نه ته، همین آن را زیستنی می‌‌کند.

مردم طرف‌های ما می‌‌گفتند: قلیون چه خوش است گاهگاهی بکشی...

الان به من الهام شد که تو را به خواندن نامه‌ای که قرن‌ها پیش با این عنوان به دوستی‌ نوشتم فرا خوانم:

 گر نیک‌ بنگری، همه ی آن مدعیان ضدیت با پشمینه پوشی و تند خویی، پشم و تندی خود را در جا‌های دیگر نشان می‌‌دهند. در پرستش غاز‌های بیگانه، یا نظر کرده‌های میهنی. در شعر و ادبیات پست‌فطرت‌مدرن، در درجا زنندگی در ایدئولوژی‌های قرن بیستمی راست و چپ و اریب. در درستانی که به روی همه چیز باز می‌‌شود مگر به روی فردیت و جمعیت خاطر پیوسته پریشان ما نفرینیان آفرین‌سوخته ی پوست به استخوان‌چسبیده ی چاق‌لاغر متناسب بی‌ اندام.
فراموش نکن که به آن شیاد بگویی که بهشت شداد پیشکش خودت! من باغ‌ام را به فصل ارزان و بی‌ تغییر تو نمی‌‌فروشم! من چهار فصل ام، پنج فصل ام، بی‌ نهایت‌فصل ام!

امیدوارم دو نفس‌همدلی و تری و تازگی در این نامه باشد که بتواند سینه ی تو را از ماندگی هوای حرف‌های آن مرشد متکبر، آن پشمینه پوش تند‌خو، بپالاید.

بسیار می‌‌بوسمت. بخند به ریش آن عنق منکسره. حیف توست که غمگین باشی‌.

پرزیدنت خودت.



سرچشمه: نادرست
درست: سرچشمه های


آنیتا آمد!

دمی پیش، مژده رسید که آنیتا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر ...