۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

بر قوس‌های رویا


بوی شعله ی پر در حافظه ی هوا : سرور جوان




دریاچه پشت پلک هایم
گهواره ی حضور
حضور پنهانی‌ که می‌‌وزد
بر آرام سینه سرخ و
استراحت یاس
نتی سر نک آن
خشی بر شاخه ی این

قوهایی پریده از پرتو دایره 
میان آب گرد می‌‌گردند و می‌‌نگارند
با شکم‌های روشن 
سرور این حوالی را
سرهایشان سیر ثریا می‌‌کند
بر قوس‌های رویا

چهره‌ام لانه ی آسمان
صندلی‌ ام
تعارف ابدیت




پرزیدنت حسین شرنگ

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

اینجا زبان تعطیل است


نام تک تک زنانی که در خیابان‌های هر روز ایران دش‌آلوده می‌‌شوند.


زبان چه می‌‌کند اینجا
اینجا دهان
 جر می‌‌خورد به عربده
فواره می‌‌زند سم
از حفره ی ستم
زبانه می‌‌کشد یخ
از قعر دوزخ
اینجا زبان زباله می‌‌شود
خلاصه در کف و خون
تف و تفاله
تیزابی تنیده در نام‌های سوراخ
اینجا زبان با زن مچاله می‌‌شود 
 شتک می‌‌زند شعار ازمرگ
زخم از زوزه
می‌ پاشد از هم
بر هر چه می‌‌پاشد
تجزیه می‌‌کند
تمام ذرات را به نفرت خالص
کینه ی محض
له‌ له‌ زنان
این گوشت چرکین
این لاشه ی آویخته از چنگک
این پاندول بوگندوی هول
از ریشه ی پشمویش
جای خالی‌ چهره
به وقت مادران تمام زبان ها
اعلام تجاوز می‌‌کند
اینجا زبان تعطیل است



۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

کی‌ کلک‌اش کنده است

اتوبان زندگی‌ : اتوبوس سبز



کی‌ کلک‌اش کنده است؟
من که وارفته پلاسمایم
در  برهوت سلول ها؟
یا من که آویخته‌ام به مویی
از هفت آسمان؟
یا من که دو پاره ام
در هر پاره ام
دو پاره ی دوباره ام
یا من که که تکرار پارگی تا مرز گسیختن ام
 گسیخته جان‌ام از تن ام؟
من که...؟
یا من که...؟
کلک‌های من‌های من کنده است
من‌های من، شن‌های بیابان
بازیچه‌های جنون جغرافی
درهای یا
یای درها
نام یک چکه یک نقش
بر سکه‌های باران
میل فراوان ریختن
با ریخته‌ها آمیختن
رفتن تا ته سفرها و سفره‌های آب
روییدن در آینه ی بی‌ شمار چهر
 طبیعت خندان روزها
رویای ماورایی شب ها
رقص پروانه‌ای در آمازون
دفتر خاطرات شهری در چین
میوی گربه‌‌ای در آسیا
گریه ی کودکی در آفریقا
جیغ جغدی در مریخ
لایه ی سگی در یکشنبه‌های ماه
فریاد نهنگی در منجمد-قطب شمالی‌ خورشید
پراکندگی
پراکندگی تا انفجار توحید
انقراض غول‌های ژوراسیک-آسمانی
پخشیدگی،  پلاییدگی، تا ژرفای هر چه هست
هر چه هست
هست و کلک نیست
کندنی نیست
هستی‌  محض هستی‌  محض هس...


پرزیدنت حسین شرنگ

خواننده وحشی‌نمک: مریم مجیدی

 ابو‌الوحش دد زاده، بامدد وحشی‌جمال، تیزبال دد اندیش، نازک درنده خو، نغمه توحش پرست، تیهو توحشی، دامگیر ددنواز، گراز‌محمد ببر آشیان، کرمرو اژدها باطن، کفتر کفتاری اصل مطلق، شیر‌آسا روباهیان، کوسه سراب‌آشیان، نهنگ بیابان زده، کرگدن‌علی‌ دریا درست، محشر‌دخت نیشمند، خرس‌اندام آهووش، خروسک تخماتیکیان

زمزمه زوزه پیکر، غزال غولمنش، آهسته دیودیدار، سمندر آتش بیار، خزنده خزفروش، قزل آلا ماهی‌ تابه ستیز، خرگوش غیرتمند، فاخته افعی پناه، قمری شیشه صدا، سلطان جنگلسوز، شاهین قضایی، غراب قدری، طوطی توتکار، جوجه ماکیانی فرد، لولو ممه دوش، تاووس آینه مدار، اشی مشی‌ پور، چغوک جیک آفرین،پلنگ دباغ زاده، گاوزاد تپاله طلا

گرگ‌علی‌ نی‌ آموز، آهوبره کاردتیزگریز، شغال زوزه باف، یوزپلنگ کیلومترپاره، شتر بی‌ کینه، مورچه کوه‌دانه، زنبور نیش‌در‌غلاف، خوک بلندپایه، الاغ خردخو، دیوانه اسب سرخ‌ریشه، زرافه آذرخش‌بوس، خارپشت پر‌قو‌بالین، سیاه‌قو شیر‌آشیان، بلدرچین صیاد‌شناس، کبرا کندو‌نظر، بوفالو بوف‌آواز، طوطی شرنگ‌شکن، سنجاقک سوسمار‌هیبت، ابرپشه موزارت‌وزوز

عابد‌گربه منبر‌آرا، توله اتلیان، بزغاله متلی‌مفرد، اخفش‌بز تراژیک نسب، کلاغ الاغ‌نژاد‌سپیدفر،ببرک کارامل‌تلخ، اسکندر‌ماهی‌ مقدوونی‌لگد، بلبل گوریل‌رفتار، آینه شمپانزه‌شناس، عنتر شادمان‌بنگاه، انگلیش‌مانکی آمازون‌تبار، مرغابی خشک‌منقار، ققنوس هزار‌منقار، آقا‌زاغ شایعه‌شوکت، ماچه‌دخت وغ‌وغ صاحاب، فیلبچه تخم‌جن‌شکن، گنجشکک شاهین‌شکار، عمو‌لک‌لک حاجی‌فضله.

قناری دستگاه زده، کرکس بیتل‌زلف، اسکانک اودوکلن‌غسل، کک شیخ‌تنبان، کرم خاک‌اره، عروس صحرایی نسب، معرکه‌مگس سیمرغ‌عرصه، کنه مستقل، ابو‌بزمچه کسالت‌گریز، خفاش خورشید‌تبار، شاه‌پشه کرگدن‌پندار، زالو جان خون‌مست، شتر کامل‌عینک شورت‌پوش، سگ‌هوانگ‌فو خوشمزه‌در‌چین، تن ماه‌کنسرو، سوسمار نیش‌پزشک، گاومیش گوساله‌بز‌پرست‌تنها، پلنگ‌مارمهربان‌نیش، بوقلمون کریسمس‌آرا

عنکبوت سوره‌منزل، بوف چشم‌پزشک، کوسه ریش‌به‌گرو، خروس سقراط‌منش، خر عیسی‌خلبان، شته کته‌پسند، موسیو‌غاز همسایه‌ستیز، غوک خوک‌چران، ماکیان کیانی‌نژاد،مادیون نریون‌افکن، پنچرباد‌پای روسینانت‌زاده، کژدم مردم‌راست‌جیرفتی، عقاب قصاب‌نظر، کبوتر امام‌هشتمی، کفچه‌مار طالع‌بین، سیبرو کرمکی، گورخر زندانی‌جامه، ورزا ورزیده‌دول، کک دولت‌تنبان، شپش افلاطون‌ریش، خفته‌سگ کهفستانی...

شب پره چرت‌باور، زرافه سربه‌زیر، خرس کندودهان، سگ دوست‌خسته، گربه ششلول‌کش خانه به‌دوش( بهیموت)، موسیو‌قورباغه فرانس‌نژاد، کلاغ گورگریز، شمپانزه آینه‌فریب، تنبل شتاب‌زده‌آمازونی،اره‌ماهی‌ نجّار‌پیشه، سقا‌مرغ ابو‌الفضلیان، چکش‌کوسه میخ‌پندار، اژدها بستنی‌فروشان، راسو گردو‌باز دراز‌پرهیز، بلبل کاباره‌لازم، شتر منار‌آشیان، جوجه غرنده، خرمگس معرکه‌آرا، تامی موش‌منش، جری جرزن، طوطی بازرگان‌آزار، فیل‌الکتاب ابابیلی

جوجه‌تیغی قمه زن، قوچ داماد‌خوراک، مورچه خوار زبان‌بریده، ناخدا‌موش نوح‌کشتی



پرزیدنت حسین شرنگ


۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

امید از این...



امید از این دو تحفه باید برید از بیخ
آن ایست‌گوی شامخ این ایستگاه پرمیخ
در جا زنیم تا چند با شیخ و با مهندس
آن واعظ لگام است این ترمزا‌لتواریخ

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

چل قصه ی بی‌ بی‌ گوزک



آینه ی شگفتی زیبا: مهناز طالبی تاری



آنکه دیرزمانی پیش گفت: "من با هیچ چیز مربوط به انسان بیگانه نیستم."، خواست حساب سخن خود را از قلمبه سلمبه گویان جدا کند. اندیشه و سفینه‌اش سخن، چه در اوج آسمان‌ها و چه در ژرفای دره‌ها و دریاها، موضوع و محورش، حتا اگر روزی با ساکنان سیاره‌های دیگر هم پالوده بخورد یا بجنگد، همواره انسان است. انسان، همان سخن انسان است و سخن انسان جغرافیای بی‌ کرانی دارد: متای متا و فیزیک فیزیک.
من از دیوانگان قرن نوزدهم ام، آن قرن غیبتگر فضول دلیر در فسق و فجور و ادونچر و اسکاندال و دیکنز و بالزاک و داستایفسکی و استاندال و نیچه و مارکس و هوگوی پرگو، قرن شاعران و لافزنان و آنارشیست‌ها و تروریست‌های بی‌ باک. قرن نوزدهم، پایتخت زمانی‌ گاسیپ بود، گاسیپ، چنانچون کیک تولد زبان. آن دسته از زبان شناسان که شوخسرانه یا بسیار جدی، گاسیپ را خاک حاصلخیز زبان می‌‌دانستند یا می‌‌دانند و خاطرات شکار و زنای مردان و پچپچه‌های خوشی‌ و خیانت لب رود و هنگام دانه-میوه چینی‌ زنان و حلقه‌های دور نگین روشن غار را آغاز ظهور زبان می‌‌شناختند یا می‌‌شناسند، خیال شناسان قهاری بوده اند و هستند. خیال میخارد، زبان به صدا در میاید. حلقه‌ها به صدای بلند شروع می‌‌کنند به فکر کردن. فکر و اندیشه، در گوشه‌های گوناگون زمین، بیشتر دو تجلی‌ نوعی داشته: خندان و بازیگوش، یا نگران و سردرگریبان. نخستین، تجلی‌ پرگویان و نمایش سازان و قصه گویان است، دومین فروزه ی جنین‌های نخستین دیوارنگاران و عارفان و نوعی از شاعران و مستعدان دیوانگی و گرایش به فرقه سازی و آتشبازی معنوی-ایمانی. هنوز هم واژه‌های اندیشناک و "توفکربودن" یاداور همان نوع دلهره‌های کهن است. بی‌ خیال!
قرن نوزدهم، قرن رمان بود و رمان‌هایی‌ که در سالن‌های پرفسق و فجور و زرق و برق، یا حلقه‌های علمی‌-ادبی‌-ناراضی‌( نخستین رمان داستایفسکی در یکی‌ از این محافل خوانده و صید نگاه عقاب گون  بلینسکی شد.) یا در پاورقی‌های مجلات شنیده و خوانده می‌‌شدند. این قرن خوشمزه ی عیاش ماجراجوی افسارگسیخته، یکی‌ از خوش آب و هواترین اسپا‌های زبان در زمان بود. مادران یا دایه‌های دلسوزتر از مادر آن قرن، دخترانشان را از اژدها‌های خفته در همین رمان‌ها می‌‌ترسانیدند و منع می‌‌کردند.چنین بود که دوشیزگان عفیف و راهبگان یا کنتس‌های کسوی فردا، ناگهان پرستندگان معبد اژدها می‌‌شدند و با آغوش باز به دوزخ نفس جادویی آن پناه می‌‌بردند. گاسیپ را از مهمترین آثار آن قرن بگیری، از آن کیک، نانی بی‌ خامه و رنگ و میوه می‌‌ماند. جای آن قرن شکوهمند که غار و آتش‌های لذیذ و حلقه‌های خونگرم و عصبی‌اش را از گذشته با خود به درون سالن‌های پردود و مستی‌اش کشانیده و واپسین نفس‌های تند و تیز زیستن در زبان را می‌‌زد و بالا می‌‌انداخت، خالی‌، بس بسیار خالی‌.
کسی‌ که در قرن بیستم-نیستم به دنیا می‌‌آمد، به محض شناختن دست چپ از راست، یکراست دنده عقب می‌‌زد به آن جزیره‌ ی پرگفت و گول رنگارنگ. در آن قرن بود که کتاب کتاب ها، عتیق و جدیدش یکی‌ شد و بوی طاقچه ی کلیسا و پستوی رهبانان گرفت.
قرآن، بی‌ هزار و یک شب، خفه کننده بود-هست.اگر کسی‌ برای مدتی‌، روز قرآن و شب، هزار و یک شب بخواند، کیف بهترین شراب‌ها و مرموزترین دراگ‌ها را خواهد چشید. همین لذت را خواندن بالزاک، ساد، داستایفسکی،تورگنیف و...اناجیل دارد.یکی‌ می‌‌ریسد، دیگری پنبه می‌‌کند.
قرن بیستم، بدجوری توی ذوق من زد.تا آمدم بیازمایم و در باره‌اش غیبت کنم، ناگهان سر و کله ی یک انقلاب-طاعون-توفان تند گذر مسموم کننده ی ویرانگر از گرد راه رسید و پس از زیستن یک رمان ترسناک پرت‌ام کرد به دنیایی‌ که دست کم شش قرن با من اعلام فاصله کرد.اینجا هم تا تکان خوردم دیدم، خیر، پشت زرورق بزن و بکوب و عیش و نوش و آزادی رفتار و پوشش، چیزی کهن، پلیسی‌، شکارچیانه ،خوددار و فضا تنگ کننده وجود شدید دارد. این یک چیز بیرونی نبود. در رفتار مردم بود: یک ادب نچسب نیمسرد شرمگین "واسپ" وسوسه کننده به پرنوشی و پرگویی-خاموشی و فردیتی سردر گریبان( و اینهمه با نمک و تولرانس و و ریخت و پاش‌های گاه گداری مهر و طنز ویژه ی کانادایی). در گوشه ی ویژه تر این کشور پهناور، این وطن بی‌ وطنان، این متمدنانه-انسانی‌‌ترین زندان زیبای شاعران و ماجراجویان، من در وطنی دیگر زیسته ام، بیش از زمانی‌ که در وطن اصلی‌ خود زیسته باشم، در وطن زمستان: کبک برف و حرف‌های هفتاد و دو ملت، کبک ناسیونالیست (پیش تر سوسیال دموکرات تر) و همچنان ژاکوبن-پودیک و آته ایست-کاتولیک. کبک ریخت و پاش مستانه ی احساسات و همزمان سرد و بی‌ تفاوت، کبک تشویق کننده به اعتیاد به الکل و دراگ و تلویزیون و سکوت و استمنا و میل فراوان به خود کشی‌، کبک فرهنگ آینده با با یک انگلیسی-فرانسوی چهار پانصد واژه ای(: به قول آرکان سینماگر)، دوزخ-بهشت تنهایان ساکن اتاق‌های یک و نیم با سرنشینانی با گذشته‌هایی‌ بسیار بی‌ ربط به هم، جایی‌ اید‌آل برای نوشتن.....با اینهمه من اگر در بیست و شش سال گذشته در ایران زیسته بودم تا کنون، احتمالاً پس از نخستین اعدام، بیست و پنج بار دیگر نیز کشته شده بودم. اینجا جای امن، متمدن، تا حدود زیادی چشمپوش ولی‌ بسیار ملال آوری است.
آمریکای شمالی‌ پیش از اختراع  تلویزیون، برای جوانی‌ که ناگهان از چهار راه حوادث به آن پرت شده بوده باشد...بهتر است اصلا حرف‌اش را هم نزنیم.
آن آمریکای شمالی مرحوم محترم سختکوش جانباز جنایتکار حادثه جو ی سرخپوست کش، موضوع فیلم ها، سریال‌ها و ادبیات است، ولی‌ زندگی‌ چیز دیگری است.
ساپ اپرا را از آمریکای شمالی‌ بگیر، جان‌اش را گرفته ای. ساپ اپرا، پیش پرده ی همان سالن‌ها و فسق و فجور، تقلید پرخرج محیط زیستی‌ عیاشانه و پر هیجان، با مشتی ماجرای غالبا ارزان مشتی بازیگر گرانفروش و ماجراهای بریتنی اسپریتی، پاریس هیلتنی، نمایشی، استریپی...
آمریکای شمالی‌ توراتی است که تبدیل به رمانی بست سلر شده، و انجیل یوحنایی که میان محیط کار و خانه، یواش یواش مکاشفه‌هایش را از یاد می‌‌برد و پیشنماز مشتی گوزوی گلوبال می‌‌شود. ایرانی در آمریکای شمالی‌، همان شاه مونتسکیو است که دربان شده، دربانی که اگر بخواهد می‌‌تواند پول توپی‌ در بیاورد، ولی‌ همچنان در یونیفورم دربانی و رفتار دربار آلوده ی قلمبه سلمبه: حاجی واشنگتن پسته شکن پسته بخش پسته خند غمگین موفق تنهای زناکار نجیب وطنی که نیست پرست. سوژه ی ناب توپ‌ترین گاسیپ ها، شامورتی بازی ها، مدرنیسم‌های سنت آلوده، افتخارات پر سر و صدای بازار مسگران وار...روشنفکری گری‌های دو گانه باور خلوت-جلوتی،مردانگی فروشی‌ها و زنانگی‌های گیج و سرگشته و به هر صورت موفق تر و با محیط کنار آمده تر، به نسبت بسیاری از مردان نسل نخست تبعید و داستان‌های عشقی‌--جنسی‌ و رومانس‌های بی‌ شوالیه-کنتس، شهسوار و گیس گلابتون، و خانه‌ها و غیبت‌های بی‌ تاب نامستور....
ای دل آزرده-شگفت زده ی زیبا، نوعی از خارج از کشور، نوع چیره ی کت و شلوار دار بلوز دامن ابریشمی پوش اش، حتا نه الزاماً  نوع پر آمد و رفت‌اش به وطن گل و بلبل، جغرافیای سرگشته ایست که به یمن محیط  های دمکراتیک اش، جمهوری اسلامی در آن بروز بیرونی ندارد، اما این نظام دو پاره کننده، این یادگار همه ی شومی‌های تاریخی ما، در آن حضوری گفتاری-رفتاری دارد، حضوری که با هزار شیشه عطر و اودوکلن شهریانه نمی‌‌شود بوی زننده‌اش را زدود.
این بوی سیر و پیاز داغ و ماست و پنیر ترشیده ی خلوت‌های بی‌ تماشا  را باید در زبان بسته بندی کرده و  آنقدر  به یمین و یسار پراکند که اندک اندک بپرد. در شهر‌های طاعونی قرون وسطی، برای از میان بردن طاعون و وبا، همه جا آتش می‌‌افروختند و دود به پا می‌‌کردند. باید از کله ی زبان دود بلند کرد.خرت و پرت این بازار خزرپنزری‌ها را باید شبانه روز ریخت بیرون و حرف پاشید رویش و نشست به تماشا...تا این کلثوم ننه همه ی قصه‌های بی‌ بی‌ گوزک‌اش را از سینه ی پر شراره بیرون نریخته، ما همچنان گرفتار رفتار بی‌ بی‌ گوزکانه خواهیم ماند: یکی‌ بود و نبود و زد و حسن کچل، پادشاه کشور هر کار می‌‌کنم هیچکس نمی‌‌بیند شد.... قصه ی بی‌ بی‌ گوزک، همچنان اصرار دارد که رمان ما بماند. این هم نوعی از رمان است. چرا که نه؟


پرزیدنت حسین شرنگ


 7 août 2010, à 22:10

ای شیعه


ای شیعه شرنگ اهل ژیندوس بود
بیگانه ز آخ و اوخ و افسوس بود
آتش به درخت خشک ناموس بود
برق نظرش اجاق ققنوس بود

ترانسلیتد فرام انگلیش بلشتری : ریدینگ ات بیت آف خامنه ای


آ



آفتابه بیارید که محمود مدیرید
در کار جهان تر زد و و بر غیر و خودی رید
 گوزد ز دهان، لیک ز کون سفسطه بافد
زنهار دماغ خود از این نطق بگیرید
انگار صغیرند همه مستمعین اش
 سیسرو نه چنین در هنر نطق کبیرید
پنداشت که شیران همه بر کیش شغال اند
در کسوت شیر آمد و بر جمله دلیرید
از کشور کوروش الف و نون بزدی خط
این ایر پریشان شده را بست و اسیرید
مانند امام‌اش که سر لوطی و لش بود
بس جاکش و مزدور به گرد خود اجیرید
سی‌ سال گرفتند و دریدند و بریدند
ظاهر شد و فرمود چو کشتند نمیرید
از ثالث‌الف آمده این دال‌قد گور
جان همه از نکبت این معجزه سیرید
با آیه غنی کرد اورانیوم نفرت
لاف اتمی‌ آمد و بی‌ مایه فطیرید
ترکید یکی‌ بمب کثافت به نیویورک
بین ملل این مقعد غیر بشری رید
آفتابه نبود؟ کاغذ پیچیده بیارید!
محمود، مدیریت اثنی حشری رید
هر شت که بشیرید و نذیرید و نکیرید
دیلماج ز طومار قضا انگلیسی رید




پرزیدنت حسین شرنگ

30 septembre 2010, à 20:53

خوش آمد! خوش آمد!

 طبیعت خیره خط : بیژن اسدی پور



-آمد صمد آمد صمد
-خوش آمد
-با سوره‌های مستند
-خوش آمد
-با قل هو الله احد
-خوش آمد
-با لم یلد و لم یولد
-خوش آمد
-با ممد و علی‌ مدد
-خوش آمد
-با دفتری پر از لگد
-خوش آمد
-با سر کافر تو سبد
-خوش آمد
-با نعش نشئه تو شمد
-خوش آمد
-با مشتی دزد ره‌ بلد
-خوش آمد
-با جند‌های بی‌ عدد
-خوش آمد
-با رجم و تعزیر اشدّ
-خوش آمد
-از مهد آمد تا لحد
-خوش آمد
-هزار و سیصد و نود
-خوش آمد
-آمد بمالد  تو نمد
-خوش آمد
-آمد پدر در آورد
-خوش آمد
-از ازل آمد..........تا ابد
-خوش آمد
-..........................
-آهای!
 یکی‌ بیاید این خوش آمد به کمر زده را بیاندازد توی دوزخ
 تا بترکد
لای حجر الاسود!
-خوش آمد! خوش آمد!


پرزیدنت حسین شرنگ

اگر خود در تو افسار بگسلد





   یاد هوارد گولدمن


   پانزده سال پیش،"هوارد" در چند قدمی‌ خانه و کافه ی پاتوق‌ام می‌‌زیست. در یکی‌ از این " میدل وی هاوس"‌های ویژه ی بیماران اسکیزوفرنیک. یهودی بود و برخی‌ از همدردان او را زیرلبی می‌‌آزردند: چرا این هفتصد دلار می‌‌گیرد ما چهار صد و چهل تا؟ اینجا به عرب‌ها و آفریقایی‌ها در اوقات فراغت، ممکن است با صدای بلند فحش بدهند، ولی‌ یک افسانه ی شهری به راسیست‌ها باورانده که یهودی‌ها از دم وکیل و روزنامه نگارند و خود شیطان هم از آنها می‌‌ترسد. برای من پیش آمده که در دهن به دهن شدن با پلیس ها، از "پلیس بده" بشنوم : سلو عرب=( به فرانسوی= عرب کثافت)، و من برگردم بگویم: انگلیسی گه‌ لوله! می‌‌دانی‌ من کی‌ هستم؟ به من می‌‌گویند شرنگمن-برگ-اینسکی! وکیل و ژورنالیست! کانادایی-عرب‌های بسیاری در این کشور کار می‌‌کنند و مالیات می‌‌دهند تا تو مامور ناشی‌ مزد بگیری و از حقوق شهروندان دفاع کنی‌! زود باش! اسم ات را بده به من!...و پلیس خوبه می‌‌آمد و پوزش و دلجوئی و سرزنش آن یکی‌

آدم‌های این خانه با دست‌های آویزان، موازی-کم حرکت و چهره‌هایی‌ پف کرده و پکر-مات از داروهای ویژه، می‌‌زدند بیرون به گز کردن خیابان. این هوارد هم می‌‌آمد می‌‌نشست سر میزی کنار من و گاه با لبخندی گل و گشاد-کودکانه و گاهی‌ با نگاه جغدی برق زده زل می‌‌زد به من، چند دقیقه ی ابدی. خون من چند لحظه‌ای گردش از یادش می‌‌رفت. در لبخندش اما آفتابی بود که یخ هر دو قطب را سیلاب می‌‌کرد. یک نفس لیوان آب پرتغال‌اش را سر می‌‌کشید و مثلا می‌‌پرسید: دوست دختر داری؟-دارم. با او عشقبازی هم می‌‌کنی‌؟-می‌ کنم.-جدا؟-آره، چطور مگر؟-خوش به حال ات، من نمی‌‌توانم، چون چیزش...چیزش... چیزش

.پنجشنبه شبی در محفل فرهنگی‌ دانشجو-فارغ التحصیل‌های شهرمان، کافه لیت، به سخن( فارسی‌) دوست مهندسی‌ در باره ی میتولوژی یونان باستان گوش می‌‌کردم. سخن، طبیعتا، زبانه به فروید کشید و به " پینس انوی". این دوست نازنین، هی‌ گفت پینس انوی پینس انوی پینس انوی...فضای کافه پر از پینس انوی شده بود. آخوند در چنین مواردی می‌‌گوید: حسد الذکر. مأمور زبان کلانتری می‌‌گوید: حسادت مربوط به دستگاه تناسلی نرینه . شاعر مبادی آداب می‌‌گوید : رشک اندام ویژه. پرزیدنت بر نخواست و خاموش نفریاد کشید: مهندس! چرا نمی‌‌گویی رشک کیر، کیر-رشک؟ آخر این نام بیچاره چه ننگی دارد که آخوند و روشنفکر و شاعر، یکصدا از آن بر حذر اند؟ این کیر طفلکی از مغز و دست و چشم و دهان بسیاری از آدمیان، بی‌ آزارتر است و قانوناً، چون دیوانگان و کودکان، مسئول کرده ی خود نیست.بیا نام دست و مغز و...را تابو کنیم. مثلا مغز را آلت توطئه، دست را آلت فعل توطئه و...بنامیم. رشک آلت توطئه و آلت فعل توطئه

چیزش! - همان...کس‌اش دندان دارد. می‌‌ترسم اگر با او بخوابم چیزم را بجود... دانستم که خود در هوارد افسار گسیخته است. گویا یک روز هوارد با دست‌های موازی-آویزان-کم حرکت خود، آشفته از دشنام‌های همدردان اش، از خانه می‌‌زند بیرون. پس از چند قدم می‌‌ایستد. چند دقیقه‌ای به جایی‌ در بیرون-به خود زل می‌‌زند. می‌‌افتد. بخار می‌‌شود، یا می‌‌رود توی زمین. انگار هرگز نبوده. عصر داشتم می‌‌رفتم طرف کافه. یکی‌ از همان همدردان خانگی، که وقتی‌ ودکا می‌‌خورد با آکاردئون‌اش راه می‌‌افتاد توی خیابان‌ها به نواختن و متلک پرانی به زن و مرد، تا مرا دید با لحن و لهجه‌ای پیروزمندانه و شرق اروپایی گفت: هوارد امروز اینطوری‌ها لنگ‌اش رفت هوا...ها‌ها ها ها...طفلکی هفتصد دلار! هفتصد دلار؟ سوت و قهقهه‌ای دیگر و رفتن و نواختن آهنگی جگرسوز که مطلقاً به چهره ی ناخوشایند حسرت-ریشخند آمیزش نمی‌‌آمد.

شنیدم که شاعر-پلیس-ژورنالیست-وکیل-بزاز-کفش فروش-روانپزشک-دکتر‌های بسیاری(پدرش دکتر بود.)، هوارد به ظاهر بی‌ کس و کار ما را تا خانه ی آخرش بدرقه کردند. من نرفتم تا در من همان همنشین گاه گداری کودک-جغد برق زده بماند و پانزده سال بعد، در چنین روزی، سر ساعت ده صبح که مسواک زده، می‌‌رفتم که بخوابم، مخ ام( ببخشید! آلت مفاکره-توطئه ام) را بجود، دست ام( اوپس! آلت فعل ام) را بگیرد به کار: مرا بنویس دوست من! مرگ، همه‌ام را جوید و جهان فراموش‌ام 
کرد.




پرزیدنت حسین شرنگ

در گیسوان‌اش دنبال سپیده ی پرنده می‌‌گردد






چیری ویری ویری...ویری
پرنده گفت
به من چه که آسمان تعطیل است
من در آوازم می‌‌پرم
سایه ی صدایم
هفته ی آسمان می‌‌شود
آسمان
یک آسمان
دو آسمان
ویری چیری ری‌ ری‌...ری‌
پرنده گفت
گنده تر از منقارت جیک نزن
زمین توی سنگدان من است
آسمان از ترس من گم شده توی ستاره‌ها دنبال سوراخ
من همه چیز را می‌‌خورم
خورشید را
ماه را
پرنده گفت
چی‌ ویری وی ویررررررررررر
ای تیر به بال خورده ارواح هذیانگو
ما قرن‌ها پیش از گرسنگی مرده ایم
نژاد ورورویمان ور‌افتاده
من ساکن شاعری ناشی‌ ام
دارم آواز‌های ورپریده مان را در سرانگشتان‌اش احضار می‌‌کنم
ویری چیری
چیری ری‌ ری‌... ری‌
چیرررررررررررررررررر
پرنده گفت
من روح نژادم را خورده ام
این هم مدرک اش






۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

رمه‌ای از شترهای زمین بر سرم می‌‌بارید. می‌‌گفتم چه شوخی‌ فرعون ترسانی




دیروز یک مادر-خواب دیدم. از آن ابر‌رویا‌ها که برخی‌ یکی‌ دو بار از آنها را در زندگی‌ می‌‌بیند و اگر بدانند چه دیده اند، دیگر همان که بوده اند نمی‌‌مانند. در آن رویا، من سطری، آیه ای، شطحی، ژنده ای، که نمی‌‌دانم از خودم بود یا دیگری را زندگی‌ می‌‌کردم. در آن سخن کاری می‌‌کردم که با آغاز و انجام هستی‌ آمیخته بود. تو چنین انگار که در آینه‌ای حافظ، چهره ی یکپارچه ی هستی‌ را می‌‌دیدم، یا کاری می‌‌کردم که پیوستگی همه ی کارهای تا کنون کرده را در خود داشت.  نفسی در هوای جاودانه بودم، قطره‌ای از آب همیشه.فضایی پیش از گردگی-سیاره شدن زمین. بسیار پیش از آن. در آن لحظه ی ترسناک شوق انگیز، حافظه ی همه ی زیستگان-مردگان همه ی منظومه‌های ناشناس بودم. در هر شن‌ریزه ی وقت‌ام چنان معرفت کوهواری می‌‌وزید که گویی با ناب‌ترین وزن ممکن از سیاهچاله‌ای کیهانی گذشته ام. هر ذره‌ام ب سنگینی‌ یک منظومه بود. همزمان چنان سبک بودم که سنجاقکی می‌‌توانست مرا بر پشت‌اش ببرد بی‌ آنکه از بارش خبر داشته باشد.چهره‌ام را می‌‌دیدم که می‌‌خواهد چیزی را ب یاد آورد. چیزی محال تر از نخستین کلمه، نخستین افق-اتفاق، نخستین کنفیکون، خارش خیال خدا، یا ب زبانی‌ که تو بیشتر می‌‌پسندی جنبش نخستین مادر لحظه ی زمان، صدای انفجار چاشنی مهبانگ. بر این چهره ی آشنا چنان تلاش هیولا‌واری سایه انداخته بود، چنان دلاورانه ب ژرفی خود خیره شده بود که در چشم دیگر من ب سردیسی در اوج پختگی در کوره‌ای جهانسوز می‌‌مانست. محض دیدن‌اش چشم‌های مرا شعله ور می‌‌کرد. چنانکه آب بر آهن تفتیده بریزی، عرق از نسوج من می‌‌جوشید و در دم جلزّ ولز کنان بخار می‌‌شد. می‌‌دانستم آنچه را که این چهره می‌‌خواهد ب یاد بیاورد ب یاد می‌‌آورد و باز با همان تلاش هیولاوار از یاد می‌‌برد. همزمان ب یاد می‌‌آورد که از یاد ببرد. در هر چشم ب هم زدنی‌، همه چیز بر من آشکار می‌‌‌شد و از من پنهان. در لحظه ی آشکارگی، بر سادگی‌ تا کنونی خود می‌‌خندیدم. یعنی‌ من اینقدر ببو بودم! اینقدر خام! اینقدر از همه چیز و همه جا غافل! همه ی معمای هستی‌ ب سادگی‌ بازی کودکانه‌ای از خودش رمززدایی می‌‌کرد و تا کودک آموخته می‌‌خواست بازی کند، گیج می‌‌شد و میان بازی زل می‌‌زد ب قانون گسیخته ی بازی و پیر می‌‌شد. می‌‌خواستم دهان باز کنم که دانش غریب‌ام را بر زبان آورم، دقیقا مانند شازده میشکین، در لحظه ی آغاز غش، همه معرفت‌ام در کف و تشنجی صرع آسا آغشته ی خاک و خون و فراموشی می‌‌شد. دست‌ام ب گلدان عتیقه ی گرانقیمت می‌‌خورد و پیش از شکستن آن، خودم هزار تکّه می‌‌شدم. می‌‌دانستم که هر گاه ب دانش‌ام آگاه می‌‌شوم، آن ماهی‌ لغزان از دست‌ام می‌‌گریزد و با دهان باز، بر جایم می‌‌گذارد. باز در همان عالم خواب، خود را ب رندی می‌‌زدم: شتر دیده ام؟ ندیده ام؟ و ناگهان، رمه‌ای از شترهای زمین بر سرم می‌‌بارید. می‌‌گفتم چه شوخی‌ فرعون ترسانی! من دارم خواب می‌‌بینم. خوابی‌ چون دیگر خواب ها. بیدار می‌‌شوم و می‌‌روم یک لیوان آب می‌‌خورم و چند لحظه، یا ساعت یا روز دیگر از یاد می‌‌برم که اصلا چه خوابی‌ دیده ام. سیگاری کشیدم و ته سیگاری انداختم و رفتم که رفتم. در همان لحظه، خواب‌های بسیاری یادم می‌‌آمد.ب ویژه خواب‌های پر خوف و خطری  با سناریو‌هایی‌ کم و بیش همانند، مثلا این یکی‌ : می‌‌دیدم که مخفیانه در خیابانی در شهرمان پیدا شدم. شهر بسیار تغییر کرده است. همه ی زمان، آن را بازیچه ی معماری شلغم شوربایی کرده.طبیعت و سنت و توحش و تمدن از آن چل تکّه‌ای سمسار‌پسند ساخته آن سرش ناپئدا. با اینهمه من خاطره‌ای ازلی از آن دارم. دنبال خانه مان می‌‌گردم. خانه مان هم همان خانه نیست.چیزی است آمیزه ی عهدین ناهمخوان. دنبال خویشان‌ام می‌‌گردم. انگار مرده ام، کسی‌ مرا نمی‌‌بیند. یا می‌‌بیند و با من چنان معمولی‌ رفتار می‌‌کند که انگار رفته‌ام برای صبحانه نان بگیرم و برگشته ام: -چرا مات ات برده؟ نان را بگذار بنشین صبحانه ات را بخور! -من بیست و نه سال است که شما را ندیده ام. کدام نان؟ کدام صبحانه؟ و در همین هنگام، تاتاراپ توتوروپ، پاسدار‌ها سر می‌‌رسند و تو در حوالی اعدام، از خواب بر می‌‌خیزی. با تنی‌ آبچکان، رختی فراموش شده بر بندی زیر باران. حالا چرا برخیزم؟ دارم خوابی‌ می‌‌بینم. تا آخرش را می‌‌بینم ببینم چه می‌‌شود. اگر تاب نیاورم؟ اگر از ترس بخار شوم؟ آب شوم بروم زیر خواب؟ چه غم؟ کله گنده‌های بسیاری آرزو کرده اند که از میان برخیزند. حجاب را بدرند و میخ ندیده شوند.همه ی اختراعات و متون ناب دو پای هذیانگو در کف دست راست‌ام رژه می‌‌رفتند. از چرخ اول، تا اسپیس شاتل دیسکاوری. از  ایلیاد هومر تا شعری که همین دیشب شاعری گمنام در فلانجای زمین نوشت و با نوشتن آن همکار هومر شد. از تا هر چه که هر که در هر کجا کرد و ورزید و به ثبت رسید یا نرسید. در آن لحظه خارشی خارج از کیهانی دست چپ‌ام را شخم زد. همه ی مناظر آتش و آب و یخ و گیاه و خشکی زمین در آن، پرده نشین سینمایی چنان سلیس شد که فرط تماشا اعصاب‌ام را پنبه کرد. هر یکی‌ از اندام‌هایم تاریخ‌اش را با زندگی‌ مرگ آسایی به نمایش می‌‌گذاشت. وقتی‌ مچ دست چپ ام، آنجا که رّد سفید یک بریدگی هست را خاراندم، یک سراسر بین آشکار شد. صدای پاره شدن جمجمه‌ام را می‌‌شنیدم که شاخ‌های بسیاری یکباره از آن می‌‌روییدند. باید از درد، هار می‌‌شدم، ولی‌ بر عکس، با تمرکزی فرا‌انسانی‌ در سراسربین، رّد سفید آن بریدگی، درون سلول‌هایم را دیدم. هر کدام از آنها آرایش دیگرگونی داشت. فضاهایی همسایه از غار تا دل‌ جنگل تا آلونک-کپر-اتاق-آپارتمان‌هایی‌ هایی‌ از بوق عهد تا داون تاون مونترال یا نیویورک. در هر کدام از این فضاها یکی‌ از خود‌های من، با سری خمیده به پیش رو، ژست نوشتن، نشسته بود غرق خود و چیزی که واقعا نمی‌‌دانست چیست را می‌‌کاوید. هر کدام از آن من‌ها می‌‌خواست از چیزی سر در آورد که شاید اصلا به او مربوط نبود، ولی‌ او چنان غرق سایه ی سر خود بود که انگار شاعری غرق شعرش به سطرها چنگ می‌‌زند تا جان‌اش را نجات دهد. چیزی که در آن تماشا نگاه مرا قلقلک می‌‌داد این بود که گرد هر کدام از این بچه غول‌های به خود مشغول، چند غول نامرئی چندک زده بودند. نامرئی برای آنان، در حالیکه من آن اهل غیب را به دقت خطوط سایه‌ام در نیمروز تابستان می‌‌دیدم. اینها نجوا می‌‌کردند و دست و سر تکان می‌‌دادند، طوری که انگارمی خواهند به مسخّر بی‌ خبر خود بگویند که اصل جریانی که او را تسخیر کرده چیست.بعد یکدفعه، انگار می‌‌خواهند تاثیر تلقین خود را ببینند، دست زیر چانه زل می‌‌زدند به نگین مجلس خود و باز بازی از نو.

آینده‌ها می‌‌آمدند و می‌‌رفتند توی غبار گذشته. آن همان بود که بود. جویی‌ می‌‌گذشت و لب‌اش داستانی‌ نامفهوم می‌‌گفت.موج‌هایش همان بودند و نبودند. آب هر دم تازه‌ای از آن می‌‌آمد و می‌‌رفت....

من به این جو خیره شدم و ماهی‌-چهره ی خود را دیدم که از همه چیز خبر داشت و نداشت. داشت و نمی‌‌توانست بگوید. نداشت و نمی‌‌توانست نداند که می‌‌داند ولی‌ دانش‌اش به حبابی نمی‌‌ارزد. می‌‌ترکد و اهل هوا می‌‌شود.ماهی‌-چهره‌ای غرق خود. میان آب و تشنه. آب، عرق او بود و هر چه دهان محال‌اش را غنچه باز-بسته می‌‌کرد، بیابان در او پیشتر می‌‌رفت و تشنگی‌اش افق سوزتر می‌‌شد....

به خود خفته‌ام گفتم دیگر یا بیدار نمی‌‌شوی یا دیگر نمی‌‌خوابی‌.

باقی‌ از عالم حرف نیست.
   
پرزیدنت حسین شرنگ
جمهوری وحشی شرنگستان

رویای پیوسته‌اش را می‌‌نویسد و وامی ریسد : سرور جوان





قیام حوصله
وول سلسله
تندر دو پلک سنگین
آذرخش نگاه و چخماق 
بیداری دهان بایر
فریاد آتش ژرفا
طلوع کلمپوک سیاسرخ
رستخیز ناگهان ها
 اژدهاهای گدازه 
بخار مغز فضا
تنوره ی دیوانه خاکستر

می‌ سوزم از وزن خود
می‌ آسایم
شرنگاشرنگرگر
در تو می‌‌گیرم از کف پا
تا جوش سر
در تو رگ و ریشه می‌‌گسترم
ای زبان زبانه ها
زبان دیگر
رشته نبشته ی تو ام
کوه ام
آتش نو تو می‌‌خواند
پای تو می‌‌کوبد
سر تو می‌‌افشاند


پرزیدنت حسین شرنگ

آنیتا آمد!

دمی پیش، مژده رسید که آنیتا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر ...