۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

ای شیعه


ای شیعه شرنگ اهل ژیندوس بود
بیگانه ز آخ و اوخ و افسوس بود
آتش به درخت خشک ناموس بود
برق نظرش اجاق ققنوس بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

که جنگل

که جنگل بیفتد روی سایه‌ای که درخت را می‌‌برد برخیزد سایهِ بیشمار‌پا بدود برود بلند بیفتد روی تمدنِ چوبی‌ای که هرگز از میز و تخت‌اش ...