۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

کشورهایم


کبریت روشن و ماهی‌ خام می‌‌خورد : 


شمال این عمر 
در ایگلوی دوزخ بدو گذشت
جنوب این عمر
بر اجاق پردیس اسکیمو
یا یخ زدم شعله ور
یا سوختم منجمد  

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

افسوس گوجه شرنگی


کسی‌ بیاید پستانکی به دهان‌های اینها بگذارد : کودکان درون


افسوس گوجه شرنگی
روی داغ فرشته فرنگی‌
قاطی دروغن زریتون
با شیراب دپستان بلوغ
بخورند اینقدر سکسکه ی بی‌ عیار نزنند
ناگهان ستون‌های بیرون پنجم
مدل‌های قول مندرس
با شکم‌های گنده
یکصدا دم گرفته اند:
"کودک درون!
کودک درون!
کودک درون ام!"
ول کنید این کودنک دون را!
ای تابلو‌های ایست!
آبستنان باد!

کسی‌ بیاید پستانکی به دهان‌های اینها بگذارد : کودکان درون


افسوس گوجه شرنگی
روی داغ فرشته فرنگی‌
قاطی دروغن زریتون
با شیراب دپستان بلوغ
بخورند اینقدر سکسکه ی بی‌ عیار نزنند
ناگهان ستون‌های بیرون پنجم
مدل‌های قول مندرس
با شکم‌های گنده
یکصدا دم گرفته اند:
"کودک درون!
کودک درون!
کودک درون ام!"
ول کنید این کودنک دون را!
ای تابلو‌های استاپ!
آبستنان باد!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

درست پس از اثر لالایی


هر روزت زادروزت : پوران طارمی


درست پس از اثر لالایی
در لحظه ی جذب رویا
از پلکان مار
پیچ پلک‌های تو
پایان بی‌ شمار‌پا
با کشف‌هایی‌ از پرستو
به جهان آمد
دست‌های کوچک تو 
دو صدا‌بال فاخته
به کوکوچ
کوکوچه دادند
درست در آغاز غاز
چرانی فراموشی


پرزیدنت حسین شرنگ




۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

خرناس قوی قیر‌آلود : حذف یک نقطه از پایان


که یاد زنده‌رود شیرجه‌ای در دل‌ ات بزند‌ای متین میر‌علایی


آنچه بیش از هر چیزی، این نارسایان، بر من نمی‌‌بخشایند، فردیت، و سخن مستقل=ناخودمانی من است. سخنی که از خودم می‌‌جوشد، و آنچه از خود می‌‌جوشد، فرهنگ است: خود آگاهی‌. من اگر یکی‌ از مقلدان این و آن بودم و ذهن و دهن و انگشت‌های نویسنده‌ام را به گفته‌های این و آن قرض می‌‌دادم، "یکی‌ از خودمان" بودم.برای "یکی‌ از خودمان ها" حقوقی مقرر شده.اگر بی‌ آبرویی هم کند، حفظ ظاهر می‌‌کنیم، و رخت چرک‌اش را میان جمع نمی‌‌شوییم.کار اندیشه و فرهنگ و کنش‌های بر‌آینده از آن هم خراب همین مافیا‌های" یکی‌ از خودمان ها"‌ست. دویژن‌های همه جا حاضری که هر چه می‌‌گویند، جویده ی چند مخ شامخ است. چنین اند بزرگان‌زدگان، که بیشتر بزرگان کشورشان هم از زمانی‌ تبدیل به زدگان بزرگان آن سوی مرزها شدند، نمونه‌های ژنریک جهانی‌.کار ما خراب بزرگان است، نه بزرگ‌زدگان .من از زمانی‌ نه چندان دور، که چند حرف از الفبای اندیشیدن، این دشوارترین "بدیهه" ی انسان را یاد گرفتم، دانستم که سخن من، ممکن است سرتا پا نادرست باشد، ولی‌ سخن من است، و این مسئولیت سنگینی‌ بر دوش گوینده می‌‌گذارد.یکی‌ با سخن‌اش می‌‌تواند خود و دیگران را نابود کند، یا دست کم، از سرایت تباهی خود به دیگران، جلوگیری کند.آن چند نفر هم که به قول آن "یک نفر"( چه سختگیر بوده آن مهندس اندیشه!)، یاد گرفتند بیاندیشند، نخواسته( گاهی‌ هم خواسته) نقش هراس انگیزی در تماشا‌خانه ی دنیا داشتند.بی‌ آنکه خواسته باشند، کتاب هایشان، در خدمت حذف "وحشیان" و تصاحب سرزمین‌هایشان قرار گفت، یا بعد‌تر بالین‌نواز سربازان نازی شد، یا به انقلابات خونبار دامن زد.جهان، خراب‌آباد سخن است.یکی‌، دو سه هزاره پیش، با یک سطر، دو بار گذشتن از یک رودخانه را برای همیشه محال کرد. چه نقیضه ای! یک سطر ثابت، قطعیت ثبات و پایداری جهان را به هم ریخت.آنکه از مرگ خدا گفت، طنین سخن‌اش گنبد کلامی‌ امپراطوری کلیسا را فرو پاشانید.اینها سخنانی بلند بودند. سخن پست هم بیکار ننشست. مثال بارزش، "خدعه"ی نوفل‌لوشاتویی خمینی بود، که ملتی باور کرد و درود گفت و دو سه نسل را به دروغ و پستی بی‌ نهایت کشید.آنکه می‌‌اندیشد و می‌‌گوید در گفتگویی درونی‌ با آنانکه می‌‌اندیشند و می‌‌گویند است، حتا اگر از آنان خبر نداشته باشد.بورخس، دو سه دهه پیش، در گفتگویی، از همکاری یاد کرد که بی‌ خواندن افلاطون، همان ایده‌ها را، حتا چکیده تر، اندیشیده بود. البته که علم لدنی، کشکی ساییده بیش نیست، و از سوی دیگر، اندیشه، آنطوری که آن ابرفیلسوف با افسوس، نام‌به‌ننگ نازی آغشته‌ای که همکاران‌اش را لو داد و با دانش و دانشگاه، رفتاری اندیشه فروشانه کرد،تیول مشتی دکتر-پروفسور فلک‌شکاف نیست، چیزی از جنس چاره جویی‌ و کورمالیدن و دست بر اندازه‌های تاریخ‌مالیدن و کشف آینده است، ورزش شکستن قفس‌های موجود است، گسترش فضای وجود است، تمرین نجات از بهشت‌های موعود منجیان دوزخ‌افروز است.ما برای در آمدن از این چاه ویل، چاره‌ای جز چاره جویی‌ نداریم. مشکل ما این لشکر "یکی‌ از خودمان"ها نیست، بی‌ خودی-بی‌ فردیتی است.اجماع-اقناع قبیله‌‌ای است.هراس از تنهایی‌=آواز بز گر گله است: تراژدی طاس‌فکر( پوزش از کم مویان!)‌های قیچی به دست.همه در منقبت اندیشه همسرایی می‌‌کنند، برای اندیشه غزل و رباعی می‌‌بافند و اصل سرود از یادشان می‌‌رود. شاعر-فیلسوفی که دنیا را آب ببرد ضیافت صفحه ی ادبیات را از یاد نمی‌‌برد.( آرزو داشتم اسماعیل خویی ارجمند، اگر نه به حذف شعر‌های من در اخبار‌روز،به خاطر آزردگی شخصی‌ خان خانان، دست کم، به ضاله پنداشتن=امتناع مکتوب از چاپ مقاله ی بصیر نصیبی، در جواب مقاله‌ای از خودش در باره ی بهمن مقصودلو، به وسیله ی همان "دبیر تحریریه"، اعتراض می‌‌کرد.چنین اعتراضی نشان می‌‌داد که او نه فقط با سانسور‌پیشگان جمهوری اسلامی، بلکه با قیچی‌چیان "خودمانی" هم مخالف است، بسی‌ بیش از اولی‌‌ها که بی‌ حذف و سانسور، می‌‌پوسند، چرا که سانسور، کوره ی اندیشه سوزی آنهاست)
برای برخی‌، زرتشت-موسا-عیسی‌محمد‌بودا، یکبار برای همیشه اندیشیده، برخی‌ دیگر، آنتن‌هایشان را رو به فرستنده‌های مرحوم چند شامخ‌مخ فرنگی‌، میزان می‌‌کنند. مشتی ایست ایستاده در ایستگاه‌های وعده و وعید سر خرمنی که هر فصل می‌‌سوزد و دودش به چشم گرسنگان فردا می‌‌رود.در کشوری که آخرین خبر مهم‌اش  های و هوی، سر حکم قصاص اسید است، ایستگاهیان،با دهان‌هایی‌ پر از نگواریده‌های کهن، یا نو-نجویده‌های وارداتی، ورد‌های مبهم می‌‌خوانند. جوری حرف می‌‌زنند که انگار در آسایشگاهی در سویس دارند از واپسین ترفند‌های متافیزیک،"کشف عورت" می‌‌کنند. اینجا سنگسار می‌‌کنند آنها به زیارت نمایشگاه افکار آخرین مدل صفر کیلومتر می‌‌روند.پس ما کی‌ به کوه می‌‌اندیشیم، به سنگ‌هایی‌ که از تن کوه‌ها می‌‌کنند تا به سر زنانمان بزنند. به دست‌ها و دستوربگیرانی که در خانه‌ها و خیابان هایمان، زندگی‌ را بر خود و دیگران دوزخ می‌‌کنند. به مزدوران درون خودمان. همان‌ها که وقت گفتن لال می‌‌شوند، وقت خاموشی بلندگو قورت می‌‌دهند. همان‌ها که حتا در امنیت خارج از کشور هم تقیه می‌‌کنند. ذکر "این نیز بگذرد" می‌‌گیرند. دست‌هایشان را می‌‌تکانند و می‌‌شویند و شعر و تحقیق و ترجمه خدمت مقام معظم دبیران سایت‌های حاذف و قیچی‌منش می‌‌فرستند،( اگر ماهی‌ سه چهار بار اسم-اثر-عکسشان، به زیور طبع آراسته نشود دق می‌‌کنند.) و خود نداشته‌شان را پرچمدار ترقی‌ و تعالی هم می‌‌دانند.چه ترقی‌ آلوده ای! چه تعالی مشکوکی! طوری از "مخدوش شدن" سایتشان حرف می‌‌زنند که آدم یاد مخدوش شدن "نظام مظلوم" می‌‌افتد. صحبت سر یک سایت، دو سایت و سه چهار نشریه نیست.رادیو زمانه‌اش هم همین است، رادیو فردایش هم، رادیو آمریکا و بی‌ بی‌ سی‌‌اش هم، و شگفتا! بیش از صاحبان بیگانه ی آن رسانه‌ ها، خود شاعر-نویسنده-روشنفکر-کارمندان ایرانی‌ هستند که از هم وطنانشان نسق می‌‌کشند.همان بدتر از دربان سفارتخانه‌های تهران. این یک اپیدمی پنهان است، و چون پنهان است اپیدمی به شمار نمی‌‌آید. شیعه ی عیار، با هر اتیکت سیاسی-ایدئولوژیکی،در بالاترین درجات قدرت یا قدرت نمایی هم "ذوالفقار مظلومیت و مخدوشیت"اش  را از کف نمی‌‌نهد.چه مظلوم-ظالم خنده داری!در چنین حال و روزی است که نویسنده ی "نبود او ایستایی من است"( مؤدب میر‌علایی)، دست به کاری می‌‌زند که مرسوم نیست.بی‌ خطر نیست. بدعت است.غضب‌انگیز است.بوی فردیت و فکر می‌‌دهد. رسم این است که از حقوق گروه ها، سازمان‌ها و اقلیت‌های تحت ستم،یا به طور کلی‌، بشر، به ظاهر هم که شده، دفاع، و با امضایی روشنفکر‌مآبانه از خود رفع تکلیف کرد.این خرجی ندارد، دست کم در خارج از کشور، ولی‌ به محض اینکه پای دفاع از حق یک فرد به میان می‌‌آید، موضوع، "حائز اهمیت نیست": حق یک نفر که چیزی نیست، مهم حق خلق است، حق امّت، حق ملت. از این افراد زیاد هست. همه جا فرد ریخته، ما که مسئول تک تک آنها نیستیم. منطق عمومی‌ در "ممالکی" که حتا (یا به ویژه) مقامات معظم‌شان هم فردیت ندارند چنین است: یکی‌ برای همه، گور پدر آن یکی‌! البته اگر ماشین حکومت کسی‌ را زیر بگیرد، آن شخص، تا کفن‌اش تر است دارای صاحب می‌‌شود، اما وقتی‌ یکی‌ از این "یکی‌ از خودمان ها" حقوق فردی را پایمال کند، دفاع از او مرسوم نیست: جنگ ما با جمهوری اسلامی است. دفاع از حق فرد، خرده‌کاری است، و مشمول این نیز بگذرد. این نیز‌ها قرن هاست که میخ تاریخ ما شده اند، نمی‌‌گذرند. چرا بگذرند؟ ما به این نیز‌ها معتاد شده ایم.نیز، افیون ما شده است.چنین است که یک نیز سی‌ و سه ساله تا دسته رفته توی بینش ما، جوری که به هر چه می‌‌نگریم نیز می‌‌شود. بزرگان جهل و جنایت اسلامی، در نخستین دهه ی نیزستان خونبارشان، چشم بسته همه را به رگبار می‌‌بستند، دار‌آویز می‌‌کردند. نسل‌کشی آشکار.سپس‌تر نخبگان-خبرگان قتل و حذف شدند. گلچین‌کشی‌ آغازیدند.هر که را که بوی اندیشه و سخن=فردیت داد ربودند و خفه کردند، آمپول پتاسیوم زدند و با شیشه‌ای ویسکی‌ دردست( طفلکی احمد میر‌علایی!) پرت کردند در حومه ی "انحلال". از فرزندان پدر کبیر خلق‌ها علم "منحل کردن" آموختند.وقتی‌ احمد میر‌علایی را سر به نیست کردند،در همین خارج از کشور معظمه، "فعالین سیاسی"ای را می‌‌دیدم که او را نمی‌‌شناختند.این مهم نیست. آنها عادت به شهدای سازمانی داشتند. آدم‌هایی‌ با بیوگرافی‌ها و وصیت‌نامه‌های کمابیش ژنریک. انبوهی عزیز برنا، اما در اصل،از سلسله ی "یکی‌ از خودمان ها". گاهی از یکدیگر شهید‌دزدی هم می‌‌کردند یا خون شهدای "معاند" را کم رنگ تر می‌‌یافتند.آنها عادت به شهید مترجم-محقق-شاعر غیر انقلابی‌(: طفلکی حمید حاجی‌زاده و پسرکش کارون!) نداشتند. این تیپ آدم‌ها "اهل خطر" نبودند. کار فردی می‌‌کردند.شاعر، آنهم شاعر خودمانی چرا! یک شاعر کشته ی انقلابی‌ :( طفلکی داماد خونین‌دل‌ ایران، سعید سلطانپور!) چه جسد خوشمزه ای! طفلکی-مسیح‌های سه روز پس از شهادت! جسدهای غایب! البته که "مارتیردم کانیبالیستی" هم رونق خودش را داشت و دارد.
تنها راه فاصله گیری از آنکه تو را می‌‌زداید، زدودن شباهت‌های پنهان و آشکار  خود با اوست. آمنه‌ای که می‌‌خواهد با چکاندن اسید، در چشمان کسی‌ که به چهره‌اش اسید پاشیده و کورش کرده، جنایت را دو بار تکرار کند: با اجرای قصاص، و با فرو نشاندن آتش انتقام شخصی‌. او هستی‌ خود را مخدوش می‌‌داند، و می‌‌خواهد با مخدوش کردن هستی‌ اسیدپاش، اصل خدشه را مستمر کند: یا دو میلیون یورو یا شیشه ی اسید! من بودم چه می‌‌کردم؟ اینجا‌هاست که یکی‌ به خود می‌‌آید به خود می‌‌اندیشد. یکی‌ یکی‌ به خود آیندگان به همدیگر می‌‌اندیشند. در جامعه‌ای که مردم به هم می‌‌اندیشند، تمام آنچه در این سی‌ و سه هزاره ی مسموم بر ما رفت، می‌‌توانست فیلمی باشد که دو ساعتی‌ می‌‌دیدیم و می‌‌لرزیدیم و جیغ‌های کوتاه می‌‌کشیدیم و  از سالن سینما می‌‌زدیم بیرون و می‌‌رفتیم یخ‌در‌بهشت می‌‌خوردیم:
در گردش‌های ول اش
در این سراچه ی تعطیل
چه آب‌ها که نکرد
 یخ‌در‌بهشت 
 معرکه ی تر
 هیزم روز
کبریت خبر
سعادت فوری
نیز بی‌ گذر
سرایدار بدجنس دوزخ
چه بزنبورژوایی!

پرزیدنت حسین شرنگ
جمهوری وحشی شرنگستان

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

دستی‌ که می‌‌نوشت به همراه اش.


یاد جوان‌شاعر خود‌کشته ی کورد : وریا مظهر


خود‌کشی‌ یک جوان، یک جوان شاعر، یک جوان شاعر کورد دردناک است. این آخری حتا دردناک تر است. خود‌کشی‌ کسی‌ ریشه کن شده از جایی‌ که در آن جوانی، شعر، و کورد بودن، هر سه ذنب لا‌یغفر به شمار می‌‌رود.جایی‌ که حکومت اسلام-وطن اش، جوانی را انحراف، شعر را گمراهی، و کورد‌ها را به گفته ی صریح علامه ی مذهب اش، محمد باقر مجلسی( در بحار‌الانوار) از نژاد اجنه می‌‌داند. چنین جوان شاعر کوردی، با چنان مادری-زبان بریده ای، و کوله بار سنگینی‌ از خاطرات تبعیض و سرکوب چند ده ساله را، وقتی‌ به قلب ابر و مه‌ و انتظار بی‌ فرجام زیست ناگزیر در کشوری در شمال آوارگی، فنلاند، پرت می‌‌کنند، دیگر سالاد مسموم افسردگی کامل تر می‌‌شود. من فنلاند، آن کشور کوچک، و مردم هوشمند‌اش را نمی‌‌شناسم ولی‌ می‌‌توانم وضعیت روانی‌ وریا مظهر شاعر را در آن درک کنم. دردها و دلهره‌های با و بی‌ نام و نشان‌اش را. زبان گرفتار، دو زبان گرفتار در دهان‌اش را. حتا اگر می‌‌توانسته به فنلاندی چهچهه هم بزند.چیز‌هایی‌ هست که یک مهاجر، یک مهاجر بیزینس‌من، دانشمند، تکنوکرات، یا اصلا هیچکاره و همه کاره نمی‌‌تواند درک کند.صرف بریدن و دور انداختن یک شاعر از محیط زیست زبان و فرهنگ‌اش یک جنایت است. حتا اگر آن شاعر به زبان مادری، یا زبان میزبان بتواند شاهکار هم بنویسد، که نوشته اند و می‌‌نویسند. شعر و ادبیات جهان، بی‌ صدای سیاه تبعیدیان به اجبار و اختیار، مدت هاست که دیگر تصور پذیر هم نیست.این درست.اما آنچه به شدتی جنایتکارانه نادرست است دستکاری کردن زندگی‌ عاطفی، زبانی و فرهنگی‌ انسان هاست. این صنعت تبهکارانه دهه هاست که با حمایت قدرت‌های جهانی‌ از دست نشانده‌های ابله-دیکتاتورشان، در چهار گوشه ی جهان، از هنرمندان (در کنار و بیش از دیگران)قربانی می‌‌گیرد.زندگی‌ این قربانیان در اتاق‌های انتظاری به شومی کفر ابلیس، سپری می‌‌شود.دهه‌ها ندیدن نزدیک‌ترین عزیزان. ندیدن و نشناختن نسلی نو از نو‌زادگان( خود من بیست و هفت خواهر-برادر‌زاده ی ندیده دارم. نیمی از خانواده‌ام در نیمکره ی دیگر زیر خاک رفتند و آرزوی دیدارشان برای همیشه به دل‌‌ام ماند.) آنها که پایی‌ در خارج و پایی‌ در داخل دارند این را درک نمی‌‌کنند. آنها را داوری نمی‌‌کنم. اما می‌‌دانم که حال سرگشتگان را درک نمی‌‌کنند. بویی از  افسوس بزرگ نبرده اند. این بو آدمی‌ را دیگر می‌‌کند. از خواب خرگوشی می‌‌پراند.فراق کلی‌ را اهل آن می‌‌دانند. چند سال پیش، یک ناشی‌ حرفه ای، یک ورّاج به همه جا وابسته ی با خبر از درز و جرز دیوار همه ی مرز‌ها و دولت ها، یک علیرضا نوری زاده‌ای گویا آمده بوده تورنتو، سپس برگشته به لندن‌اش و پس از ستودن موفقیت‌های مالی‌ و حالی‌ برخی‌،فرموده بوده : نمی‌‌دانم چرا ایرانی‌‌های آنجا آنقدر غمگین و افسرده بودند و اله بودند و بله بودند. آخر به تو چه مردک فضول، که کی‌ سرخوش است و کی‌ سر در گریبان؟ مگر آنکه با هر جوکی هرهر و کرکر می‌‌کند الزاماً درون شادی دارد؟ مگر این شادی تبلیغاتی  جزو وظایف خارج نشینی است؟تازه یکی‌ از هژده هزار تخصص این بنگاه شادمانی و کامرانی، هم شاعری است.میان شاعران هم آدم‌هایی‌ دیده‌ام که به دلایل گوناگونی نیششان تا بیخ گوش باز و نگاه خوش و خرمشان پر از کرشمه و ناز است.من به آنها حسودی‌ام نمی‌‌شود.طفلکی قصاب‌ها هم از ذوق زدگان صنف خود بدشان نمی‌‌آید. اینها همه به کنار. یک چیز هست که نمی‌‌توان با آن کنار آمد. یعنی‌ هر کسی‌ نمی‌‌تواند: اینکه مشتی دو پای میرا در حق تو خدایی فرموده اختیار زیست تو در جایی‌ که به دنیا آمده‌ای را از تو بگیرند.خودت را این سو و مادرت را در سوی دیگر خاک، در آرزوی دیدار یکدیگر پیر و پیرتر کنند.کشورت را تبدیل به پایتخت جوک و جنایت جهان کنند. چهره ی مردم ات را با خشونت و کثافت ایمانی خود بیالایند. تلویزیون‌های جهان را آینه ی دق تو کنند. با خبر‌های هول و هراس پیوسته، دار و داغ و درفش و سنگسار و شکنجه، خواب و بیداری ات را کابوس کنند. همین فضای گسست و پیوست، دوری از کشور و نزدیکی‌ به خبر است که زندگی‌ را دو پاره می‌‌کند. اینجا و آنجای آدم را قاطی می‌‌کند. شاعری در این میان، بر خلاف تصور پرستندگان حریر نازک سخن‌های شرابی-مهتابی دوستداران لطیف و ظریف شاعران مرده ی محترم ملی‌--مردمی-انسان دوست، شیرجه زدن در حوض اسید تاریخ و فرهنگ و تمدن است.غسل فراموشی از نوعی خاطره ی شوم و آلوده است.تمرین خود‌کشی‌ است. آنقدر خودت را می‌‌کشی‌ که وقتی‌ دیگر  خودت را کشتی، نمی‌‌دانی‌ که واقعا خودت را کشته ای. فکر می‌‌کنی‌ شعری دیگر نوشته ای.نزدیک به همین تصویر، شعری از وریا خواندم. در اینگونهٔ از شعر و شاعری تنها چیزی که به تخم گوینده نیست نام و نشان و مدال و جایزه و تاج گل و شاخ نخل است. اینجا می‌‌نویسی که نپوسی. زبان در تو خشک نشود و نپوسد. می‌‌نویسی که بدانی‌ با همه ی رویا‌ها و کابوس‌هایت هستی‌. زنده تر از رویا و واقعی‌ تر از کابوس. اینجا نوشتن، تولید هستی‌ است.نوعی از هستی‌ که در تولید-مصرف انبوه نوعی از هستی‌-نما تباه و کمرنگ شده. خود‌کشی‌ وریای جوان، همانقدر بغض انگیز است که خود‌کشی‌ حسن ژید ( حسن هنرمندی)، هفتاد و دو ساله. که خود‌کشی‌ اسلام کاظمیه ی شصت و اندی ساله، که خود‌کشی‌ منصور خاکسار( در مورد طفلکی منصور، چپ بی‌ صراحت معتاد به زبان کلانتری،، حتا این صریح‌ترین عمل را هم دستکاری کرد : مرگ خود‌خواسته!)که خود‌کشی‌ سیامک پورزند هشتاد و دو ساله، که خود‌کشی‌ نو نهالان و پیران گمنامی که کسی‌ حتا خبرشان را نشنید. آنها که زنده اند هم مبتلا به خود-آرام-کشی‌ اند. خود‌کشی‌ را نه می‌‌شود ستود و نه نکوهید. به تصمیم آنکه از نوعی "خود تحمیلی"، "نجات" یافته باید احترام گذاشت. یکی‌ خود را کشته، مرگ‌اش را با حرف مفت خراب نکنیم. پس از مرگ، از او "محبوب همه" نسازیم.او را بازیچه ی فقر شعر و معرفت ژورنال پسند نکنیم. برایش صفت‌های تفضیلی تخمی ردیف نکنیم. ناگهان آن طفلکی را "بهترین، مدرن ترین، ماندگارترین چهره ی شعر امروز ایران" ( از نوحه‌های بی‌ نمک یک ژورنالیست بی‌ استعداد که شعر هم می‌‌گوید، در رثای وریا) به شمار نیاوریم. این بی‌ ادبی‌ محض است.پستی و پر رویی و خود‌معیار‌همه‌چیز‌پنداری صرف است.من از مرگ آن دوست شاعر به درد آمدم. او را نمی‌‌شناختم. با مرگ‌اش شناختم‌اش و زنگی در درون‌ام به صدا در آمد، ولی‌ همین جمله ی لوس، و جملاتی همانند آن در مقاله‌ای از کسی‌ دیگر، دل‌‌ام را به درد آورد. بر جنازه ی آینده ی خودم گریه‌ام گرفت : مرده‌ام و مشتی مشنگ دارند در آلوده نامه‌هایشان هی‌ صفت تفضیلی به دم نعش نشئه‌ام می‌‌بندد. بگذارید نشئه ی مرگ طرف نپرد.او اگر چنان زندگی‌ سرشار از صفات تفضیلی تخمی را به چیزی می‌‌گرفت که امروز چنین دراز نشده بود. آنهم به دست خودش. یکی‌ آمد و چندی دور از آشیان و عزیزان خواند و از قفس بازرگان پرید و رفت که رفت.
دستی‌ که می‌‌نوشت به همراه اش.

عش

عشقرتیبازی