۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

پاسخ به کامنت یک دوست در باره ی دوستی‌ دیگر

Arash Joudaki 
حسین جان، ماه پیش که ونکوور بودم در کتابخانه محله وست ونکوور که به اندازه کتابخانه موزه عباسی تهران کتاب فارسی دارد، کتابی که مدتها دنبالش بودم را پیدا کردم و خواندم : زندگی طوفانی، خاطرات حسن تقی‌زاده. کتاب کت و کلفتی است، هزار صفحه‌، که نصفش خاطراتی است که تقی‌زاده در سال 42 و 43 بازگو کرده به صورت شفاهی و از روی نوار پیاده شده و نصف دیگرش نامه و مقاله و تلگراف و چیزهای دیگری است که ایرج افشار افزوده تا خاطرات را مستند و تکمیل کند. بین خودمان، جاهایی را که می‌خواندم نمی‌توانستم از مقایسه با این روزگار خودداری کنم و به یاد دوست تو که نه دوست من است و نه هیچوقت دوستش دارم نیفتم. نامه ای بود از محمد امین رسولزاده ـ کم آدمی نبوده این رسولزاده ـ به تقی زاده، سال 1919. رسولزاده توپ و تشری که تقی زاده سرش زده بوده در نامه قبلی که آنجا، یعنی آذربایجان ـ خانواده خود تقی زاده از اهالی آن سویند جایی به نام اردوباد ـ آذربایجان نیست و اران است را پذیرفته. حالا بعد از اینهمه سال نویسندگان این فراخوان یک جنوبی هم به آذریابجان افزوده اند....حالا که حرف دوستی و تقی زاده و رسولزاده شد، این را هم برایت بگویم. پس از آنکه رسولزاده از مهلکه لنین و استالین جان به در می‌برد بعد از اینور و آنور شدن سر آخر می‌رسد به استانبول و خیلی نزدیک میشود به ترک‌های جوان به طوریکه ایرانی‌ها کلاً طردش می‌کنند. بعد از سالها که دوباره برای تقی‌زاده نامه می‌نویسد با اشاره به شکرآب شدن رابطه‌اش با ایرانی‌ها در آغاز می‌نویسد: نمی‌دانم می‌توانم یا می‌خواهید هنوز شما را دوست عزیز خطاب کنم. جواب تقی زاده عالی بود: دوست عزیزم، پولیتیک مسئله‌ای زمینی است و دوستی هدیه‌ای آسمانی است......فدا!
il y a 4 heures 





www.shahrvand.com
من هم آزادی زبان های قومی و ملی را ارج می گذارم و بر این باورم که هر قومی و یا ملتی حق دارد به هر زبانی که می خواهد بنویسد و بگوید. در دوران ما در برخی کشورهای پیشرفته مانند همین کانادا



امیدوارم آن کتاب جالب را گیر بیاورم آرش جان.بهرام بهرامی، از زمان تهران تایمز با براهنی دوست بوده خودش را شاگرد او هم می‌‌داند. این بهرام، یکی‌ از با صفا‌ترین آدم‌هایی‌ است که تا کنون میان اهل شعر و ادب دیده ام.دوستی‌ او با براهنی بسیار ژرف تر از من با دومی‌ است. براهنی را من دوست دارم برای تلاش‌های مؤثری که در نقد و شناساندن و شرکت در نوشتن شعر و ادبیات مدرن ایران کرد.زیاده روی‌ها و پرخاش‌های طلا در مسی‌اش را هم در نو‌-میدان آن‌زمان، درک می‌‌کنم. ابزار زرگری، ظریف و کم صداست، بر عکس چکش مسگران که گوشکوب است. او آن ظرافت و این زمختی را به اقتضای عصری که در آن می‌‌زیست با هم داشت.از کوبندگی پیشین‌اش بعد‌ها انتقاد هم کرد.شخصاً براهنی را با اینکه یکی‌ از شوخ و شنگ‌ترین آدم‌هایی‌ است که دیده ام، و یکی‌ از بسیار‌خوانده‌ترین ها، آدم چندان اهل رفاقتی نمی‌‌دانم. به هر حال، این برداشت من است که دوست و دوستی‌ برایم با هیچ چیز دیگری قیاس پذیر نیست. او آنقدر بر خودش و تاریخ شخصی‌ خودش خم شده که وقتی‌ به اینور و آنور خود نگاه می‌‌کند، تنها دنبال اثری از حضور خود است. این را حتا از امیل مارتن، پرزیدنت پن کبک هم شنیدم. به محض اینکه دانست براهنی را می‌‌شناسم گفت براهنی فقط در باره ی براهنی حرف می‌‌زند. من اینها را اینجا و آشکار می‌‌نویسم، و در این مورد ویژه بر او خرده نمی‌‌گیرم. این مرد، دیو‌آسا کار کرده و همچنان به اندازه ی یک دوجین نویسنده کار می‌‌کند و از چنین کسی‌ توقع خاکساری و فروتنی چندان آسان نیست، آنهم در فضای فرهنگی‌ سرزمینی که فروتنی‌اش هم نقاب تکبر است. من خود‌پسندی او و هیچ هنرمند دیگری را ناپسند نمی‌‌دانم به همان معنای اومن، تروپ اومن، که تو بهتر می‌‌دانی.عکس آن را هم دیده‌ام و ارج می‌‌گذارم. می‌‌بینی‌ که من اینجا دارم با یک لحن رمانی حرف می‌‌زنم، یعنی‌ سعی‌ می‌‌کنم به قول تورات، با چشم مرکب، هشت چشمی نگاه کنم. چیزی که به نظرم در براهنی ناخوشایند آمد رقیب‌ستیزی تین ایجرانه ی او بود.او می‌‌تواند جلوی جمعی، رقیب غایب‌اش را به افتضاح بکشد. این رقیب می‌‌تواند گلستان باشد یا رویایی. همینجا به حکم انصاف، باید بنویسم که وقتی‌ در اوج جنگ جهانی‌ دوم‌اش با رویایی، به براهنی زنگ زدم و گفتم که رویایی برای بار دوم سکته کرده، لطف کن زنگی به او بزن و احوالی از او بپرس، اول کمی‌ پا به پا کرد و بعد گفت باشد می‌‌زنم. همان شب زنگ زد، و من خیلی‌ از این جوانمردی‌اش خوش‌ام آمد.هر چند دوباره زدند به کل و کاسه ی یکدیگر.من رضا( براهنی را استاد و دکتر هرگز ننامیده‌ام و با من خاکی بوده)را در مونترال و تورنتو چندین بار دیدم.در این و آن برنامه، و با هم با مهر و شوخی‌ حرف زدیم.بیشتر با او تلفنی حرف زده ام، و از حق نگذرم در این نوع گفتگوها آدم بسیار شکیبا و مهربانی بوده. برای هم شعر خوانده ایم. اگر انتقادی هم از او کرده‌ام بسیار خود‌دار بوده، بر خلاف بسیاری از دیگران. تنها دو شب، آنهم هنگامی که دوستان مشترکمان حسن زرهی و همین بهرام بهرامی،در انتشارات شهروند، کتاب وحشی مرا منتشر کردند، حسن یک مهمانی صمیمانه‌ای ترتیب داد و با براهنی، بهرامی و چند دوست هنرمند دیگر ساعت‌ها با هم نشستیم. به من بسیار خوش و بد گذشت.این آدم همینطوری که تو می‌‌گویی دوست ات، دوست تو، همینطور مرتب در باره ی رویایی می‌‌گفت دوست ات، دوست تو، و تا مرز جنون متلک و بد و بیراه و کم مانده بود که نفرین هم بکند.( این رفتار را من هرگز از رویایی در باره ی او و هیچکس دیگر ندیدم. ممکن بود متلک ملایمی بگوید، ولی‌ هرگز تند‌خویانه نبود) من از دیرباز، این دو آدم و برخی‌ از کارهایشان را دوست داشته ام. این برخی‌، بیشتر متوجه براهنی است،( از همه ی آثار کسی‌ که زیاد، بسیار زیاد نوشته نمی‌‌توان خوشنود بود. این در باره ی داستایفسکی هم مصداق دارد.)از یک وقتی‌ دانستم که جنگ‌های بزرگان را به بزرگان واگذارم. همدیگر را پاره کنند به من چه. ناگفته نگذارم که من یکی‌ دو بار که در باره ی هفتاد سنگ قبر نوشتم، براهنی را هم با متلک‌هایی‌ دوستانه نواختم. خیلی‌ ملایم. شاید همان اشاره‌ها را در خاطر داشت.این مال پیشترها بود و من دیگر از این عوالم کهکشان‌ها دور بودم.من به آدمی‌ رودرو نگاه می‌‌کنم نه از پایین نه از بالا. خلاصه آن شب شیرین، من مسموم شدم. از یاد هم نبرم که میان همان ولحرفی‌ها در باره رویایی و گلستان و دیگران، می‌‌شد از میان حرف‌هایش چیز‌ها آموخت. با دیدن او می‌‌توانستم حدس بزنم که بلینسکی دیدار‌های نخست داستایفسکی چه مارمولک قهاری بوده، ولی‌ نه من دیگر یک جوان خام بودم و نه بلینسکی ایرانی‌، یا آذربایجان جنوبی ما چنان خان خانانی در ادبیات. یک چیزی در براهنی هست که کفر مرا نسبت به او کنترل می‌‌کند. یکی‌ دو تا از آدم‌هایی‌ که آن شب آنجا بودند با شگفتی گفتند حسین تو امشب خیلی‌ خود‌داری. اینها نمی‌‌دانستند که من دگرگون شده ام.من اگر او را در زمان مستی-گستاخی‌های پیشین‌ام دیده بودم بد جوری در سخن، ناک اوت می‌‌کردم. در براهنی یک حالت کودکانه، یا بهتر، تین ایجرانه هست که اگر پدرت را جلوی چشم ات بکشد بعد برگردد با آن نگاه شانزده ساله‌اش نگاه پوزشخواهی به تو بکند از او در می‌‌گذری. فردایش برگشتم به او گفتم تو داری با پرزیدنت یک کشوری حرف می‌‌زنی‌. من پنجاه سال دارم( دو سال پیش) و زمین و زمان به...برگشت با رفاقت جانانه‌ای مرا بغل کرد و همدیگر را بوسیدیم.تصویری که در تورنتو از من شایع بود، تصویر یک دیوانه ی زنجیری بود.آنها بارها فهمیدند که اینطور نیست، هر چند می‌‌تواند باشد. همان روز، او در رونمایی کتاب وحشی سخنرانی کرد. سخنرانی او بیشتر در باره ی شعر و نا‌شعر بود. در پایان‌اش هم دو شعر از کتاب‌ام را به قول خودش خواند.واشکافت. من بسیار از آن سخن و آن منش خوش‌ام آمد. این یک براهنی دیگر بود. اصل براهنی: کشته مرده ی شعر. شعر بود، او نبود.من یاد گرفته‌ام که برخوردم با دیگران، انفجاری-آخر‌الزمانی نباشد. این در من یک خبر نو است. در بخشی از آن مکاشفه‌ام به آن رسیدم.روی همین صفحه ی خودم، تا کنون بارها پیش آمده که از پان‌ایرانیست‌ها یا کاسه‌های داغ تر از آش ایران و ایرانی‌، به خاطر براهنی، و چند دوست دیگر فحش بخورم.آنها او را به فحش و فضیحت می‌‌کشیدند و من این را برنمی تافتم.آنها با ژست آدم‌های اهل شعر و فرهنگ، فحاشی‌های دو پولی‌ می‌‌کردند. من هم می‌‌تاراندمشان.من تا کنون نمی‌‌دانستم که براهنی جدایی خواه است، ولی‌ بارها همینجا نوشتم که حتا اگر جدایی خواه هم باشد نباید با فحش به جنگ او رفت. اصلا چرا باید به جنگ رفت. هنوز که اعلان جنگ نشده. بشود هم من به روی براهنی مسلسل نمی‌‌کشم.او هم مسلسل کش نیست.دیشب با دوستی‌ در این مورد چت می‌‌کردم. من فحش‌های بسیاری به زبان کلانتری به او دادم.( می‌‌بینی‌! حالا یکی‌ باید جلوی خودم را بگیرد!) از آن فحش‌های آکبند وحشیانه که مسلمان نشنود. خوب می‌‌دانم که چاره ی بیچارگی‌های آینده ی ما فحش و فضیحت نیست. این کاری است که از مسلسل‌کش‌های پان ایرانی‌ و پان ترکی‌ بیشتر و بهتر بر می‌‌آید. با براهنی باید با زبان فر و هنگ و هنر و ادبیات حرف زد. هر چند این براهنی جدید زبان‌اش بیش از پیش، آغشته ی حقوق بشر ترک می‌‌شود. یک براهنی منطقه‌ای و نه جهانی‌.در میان امضا‌های فرا‌خوان انجمن قلم آذربایجان، اسمی را دیدم که من و براهنی هر دو می‌‌شناسیم. او یک آدم بسیار مهربانی است که من دوست‌اش دارم. از نخستین جدایی خواهان ایرانی‌ در اروپا. این آدم خوش مشرب، از همان آغاز با آنکارا و باکو ارتباط فرهنگی‌--زبانی، و شاید، شاید بیش از آن،داشت.به سه گویش ترکی‌ مجله‌ای بسیار شیک در می‌‌آورد. همه هم می‌‌دانستند که مسله ی او کمترین ربطی‌ به ادبیات ندارد. برای او همه چیز ترکی‌ است. حتا دو سه شعر از من را هم در مجله‌اش ترجمه و چاپ کرد. این مال ده پانزده سال پیش است.رویایی هم او را می‌‌شناسد. با او، اسلامپور و دوستان عزیز دیگر،چند بار هم‌پیاله هم بوده ایم.نه ما آن آدم را نجس می‌‌پنداشتیم نه او ما را. گاهی‌ حرف‌هایی‌ می‌‌زد که کله ی شنونده دچار ترافیک شاخ می‌‌شد: از نظامی تا براهنی، ادبیات ایران دست ترک‌ها بوده. خود براهنی هم می‌‌توانست به چنین حرف‌های نسنجیده‌ای بخندد.چیزی که هست آنوقت‌ها وضع رژیم سرکوبگر به این افتضاح نبود. حرفی‌ از حمله به ایران نبود.جدایی طلبی خطری محسوس نبود. می‌‌شد با آنها نشست و برخاست و گفت و شنید. چیزی که امروز را ترسناک می‌‌کند امکان‌های انفجاری-آخر‌الزمانی است.دوستان ترک، از جمله براهنی، جوری رفتار می‌‌کنند که انگار حجت تمام شده، همه ی فرصت‌ها سوخته اند و حالا باید رفت کنار حسین سلیمان اوغلو( افسوس که من شعر‌های خودش و برادرش را که تنها به ترکی‌ می‌‌نوشتند نفهمیدم. البته از گزتن آثاری به فارسی‌ هم هست یکی‌ دو تا را خوانده‌ام که دلنشین بودند.) نشست و پن آذربایجان جنوبی زد.چه چیزی غیر از قومیت و هم‌زبانی می‌‌توانست او را کنار اسم‌های هیئت موسس این انجمن بنشاند؟( فراموش نکنم که یکی‌ دو اسم از آن میان را از طریق مقاله‌هایشان می‌‌شناسم و ارج می‌‌گذارم.)من هرگز عضو هیچ انجمن و کانون قلم و نویسندگانی نبوده ام، اما می‌‌دانم که براهنی قدر امضا و نام‌اش را بسیار خوب می‌‌داند.پس چرا چنین گشاده دستانه دارد آن را خرج می‌‌کند؟ این دیگر آن براهنی نیست: براهنی شعر و ادبیات و نقد و نظریه. نژاد و زبان این براهنی بر آن براهنی می‌‌چربد.طوری که یکی‌ از دوستان شاعر ترک‌اش به درد آمده. من هم به عنوان یک دوست ناپیر مو‌سپیدش به درد آمده ام. انتظار من هم این بود که او اینقدر شتابزده نتازد. کنار کسانی‌ ننشیند که دغدغه ی آخرشان هم شعر و ادبیات نیست. کسانی‌ که هیچی‌ نشده برای خودشان کشور تراشیده اند. مردمی را غیابا نمایندگی می‌‌کنند که اصلا با آنها در تماس نیستند.این رفتار به تیراختورچی‌ها بیشتر می‌‌برازد تا به یکی‌ از ارکان ادبیات یک کشور.انگار نه انگار که جمهوری اسلامی، انسان ایرانی‌ و غیر ایرانی‌ را با حقوق‌اش قورت داده و آبی هم بر آن سر کشیده. او با فورمول تزار‌استالینی ترک و فارس و کثیر‌المله خواندن ایران، از همین الان در را برای گفتگو بسته.حجت را تمام کرده و آستین بالا زده به ایجاد دولت-ملت پدری و لابد اتحاد با امثال الهام علی‌ اف.این برای براهنی نویسنده بدترین نوع خود‌کشی‌ است.انسان مختار است خود‌کشی‌ کند یا نکند، ولی‌ نه چنین نسنجیده.یک نکته را هم بر این سخن غمناک بیفزایم؛ براهنی بارها گفت و نوشت که پان‌ترکیست و جدایی خواه نیست، ولی‌ چند بار هم با امثال دکتر جواد هیئت در ایران، اسلامی، در خارج از کشور، پان ترکیست نشست. با سفیر آذربایجان همنشین شد. در عکس‌های سفر ترکیه اش، برخی‌ از همراهان ترک‌اش رسما با دست، سر گرگ خاکستری رسم می‌‌کردند.(این را هم می‌‌دانم که نگاه او به گرگ خاکستری عاطفی است. آنطور که می‌‌گفت مادرش شعر‌هایی‌ در باره ی این گرگ خاکستری می‌‌گفته که به نظر پسر شاعر، از ناخود‌آگاه‌اش می‌‌جوشیده.) حالا هم که از معماران پن آذربایجان جنوبی است.اگر او به روشنی خود را پان ترکیست و جدایی خواه می‌‌خواند احترام انگیز تر بود. می‌‌دانستی که عزم‌اش جزم است و در کارش شفاف است.امضا دوست دیگری را هم میان این هیئت موسس دیدم. آن خانم محترم که من در همان شعر‌خوانی‌ام در تورنتو او را دیدم و مهرش به دلم‌ام نشست، تا آنجا که من می‌‌دانم ربط چندانی به مثلث پن( پویت، اسییست، ناولیست) ندارد. او هم حالا می‌‌بینم که رفتار شفافی نداشت. با تبلیغ تیراختور شروع کرد و سر از هیئت موسس پن در آورد.من در فرند‌لیست ام، چند سازمان آذری را به احترام او پذیرفتم، ولی‌ بعدا دیدم که بیشتر اینها آدم‌های راسیستی هستند. یک بار ناگزیر شدم به آنها برخورد کنم. زیر یک لینکی‌ شروع کردند به فحاشی به آنچه فارس می‌‌نامند و تهدید که شما را می‌‌رانیم به کشورتان افغانستان. گفتم آقایان، شما که به حق از بی‌ حقوقی زبانی-فرهنگی‌ ترک‌ها در ایران پهلوی-اسلامی می‌‌نالید، چرا خودتان حقوق ستمدیده‌ترین مردم خاور‌میانه را نه تنها رعایت نمی‌‌کنید که با آنها چون نژادی فرودست رفتار می‌‌کنید؟ سیستم اینها هم به پلیس خوب-پلیس بد غربی‌ها می‌‌ماند: یکی‌ تند خویی می‌‌کند، دیگری دلجوئی.این یک رفتار آب‌زیر‌کاه نقاب‌پوشانه است. من این رفتار را از هیچکسی نمی‌‌پسندم. بسیار پلیسی‌ است و بوی کینه و انتقام می‌‌دهد. چطور می‌‌شود مرا، من نوعی را که به فارسی‌ حرف می‌‌زنم و می‌‌نویسم و از ته دلم به برابری نژاد‌ها و زبان-فرهنگ‌ها باور دارم چنین یکجانبه و ناگهانی فارس نامیده و تجسم همه ی پلیدی‌های روی زمین کرد؟ فارسگ نامید؟ ( دقیقا به همان شیوه ی شعبان بی‌ مخانه ی پان‌ایرانیست ها)فاشیست خواند؟ و لابد فردا از دم تیغ پاکسازی قومی گذراند؟ این رفتار که بوی انجمن و قلم نمی‌‌دهد. این رفتار سربازان نستوه نژادی است. یعنی‌ هیچ فرقی‌ میان ایرانی‌‌های سرکوفته با جمهوری اسلامی نیست؟این رفتار، هر چه باشد ربطی‌ به نوشتن و نویسنده ندارد.پن، تیراختور نیست. نویسنده فوتبالیست و هولیگان نیست.رضا براهنی را با آثارش می‌‌شناسند.بیشتر این آثار به فارسی‌ نوشته شده اند. من هرگز کتابی‌ به ترکی‌ از براهنی ندیده ام. هنوز که هنوز است وقتی‌ سخن ادبیات ترکی‌( آذری) به میان می‌‌آید سه نام می‌‌درخشند: نسیمی، فضولی و شهریار. سومی‌ هم شهرت اصلی‌‌اش به غزل‌سرایی به فارسی‌ است، و تنها اثری که از او به ترکی‌ مشهور است حیدر بابا نام دارد.می‌ بینم که این دوستان حتا در تبعید‌ی خواندن خود هم جنبه ی ترکی‌ آن را از قلم نینداخته اند.رضا براهنی یک نویسنده ی تبعیدی ایرانی‌ بود. به عنوان پرزیدنت پن کانادا هم او را چنین می‌‌شناختند.من او را دوست خود می‌‌دانم و عزیز و محترم می‌‌شمارم، و حق دارم که دوست خود را در انجمنی نبینم که جای او نیست. انجمنی که شبیه او نیست. هیئت موسسی که غیر از ترک بودن، ربط چندانی به او ندارد. رضا براهنی کجا و هوراکشان تیراختور کجا!
ای بسا دو ترک و هندو همزبان.


نام رئیس پن کبک را نادرست نوشتم: امیل مارتن( نادرست) امیل مارتل( درست)



درست: در را به روی گفتگو بسته




۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

نامه : به سهراب مازندرانی


دم ات گرم سهراب جان! چند دقیقه پیش، دوستی‌ دیرین برایم پیام فرستاد که به او زنگ بزنم. زدم: چته‌ای دو پای هذیانگو؟ گفت این دکتر‌ها به من حرف‌های عجیبی‌ می‌‌زنند، و لیستی از بیماری‌های عزیزش را ردیف کرد. گفتم خوب، این که ناراحتی‌ ندارد، فوق‌اش می‌‌میری. نمک خون‌اش بالا رفت: من خیلی‌ از مرگ می‌‌ترسم. گفتم نترس، از زندگی‌ غریب تر نیست.هر چه بیشتر بترسی، بیشتر می‌‌میری. چرا به مرگ به چشم یک مژده، گنجی از امکانات ناشناخته، یا دست کم چیزی ورای آن لولوخورخوره ی بی‌ بی‌ گوزک‌های شایع تمدن ترس و تنبیه و اشدّ مجازات فکر نمی‌‌کنی‌؟ از یاد برده‌ای که میان بازی بر سایه ی خردسال ات می‌‌شاشیدی، یا انگشت به دماغ، زل می‌‌زدی به آینده، و در وحشی‌ترین خواب ات هم نمی‌‌دیدی که روزی پرت شوی به این سر سیاره و پس از مصرف انبوهی از آب و هوا و خوراک و خواب و پیروزی و شکست، ساعت شش صبح با پرزیدنت هنوز نخفته ات در باره مزایا‌مضرات مرگ زبان بورزی؟ حالا فرض کن کودکی دیگری و خیره به آینده‌ای دیگر. آینده‌ای مگو-مپرس، یا جهانی‌ تازه که زبان زندگی‌‌اش را آرام‌آرام به تو می‌‌آموزد. شاید در سیاره‌ای دیگر چشم به زیستی‌ دیگر گشودی.شاید مطلقاً محو و مات شدی. شاید...شاید...ورد دوار‌انگیز آنکه از پیش بر هیچ چیزی دانا نیست.
اصل، حال چکیده است. هنگامی که چکیده حال می‌‌نویسی به زمان پشت زبان می‌‌رسی‌، زبانی ورای سن و سال و زندگی‌ و مرگ. آنجا که همه چیز، یک خجسته لحظه ی سیاه است. شبی که فورا زبان ات را تسخیر می‌‌کند. بنویسی‌ ننویسی، نوشته می‌‌شوی. حضور در این جهان، غوطه وری در آن شب زبانه کش است. من برای بود و نبود نبوغ تره هم خرد نمی‌‌کنم. نبوغ، شدت یک یا چند استعداد است و شدیدا آنها را ورزیدن. از آن، رندانه دکانی دالی‌وار باز کردن، یا در جهان را به روی خود بستن و در معبد خود بست نشستن، بی‌ یا با انتظار کاشفی که قاره را به جستجوی علی‌-آباد دیگری کشف کند یا نکند. نبوغ، ایالات متحده ی آمریکاست.شوخی‌ تاریخ با جغرافیا.لیدی گاگاست.کشف تازه ی صنعت ملال تشنه به خون داغ. آنکه بسیار هست امکاناتی ورای نبوغ دارد: سریان در همه ی زمان-مکان ها. نوشتن، این امکان را بالفعل می‌‌کند.یکدفعه خود را در-از آ تا یای کیهان، شناور می‌‌بینی‌.منظور من از نوشتن، چیزی بیش از نگاشتن است، شهادت پیوسته به حضور خود در جایی‌ که همچنان ناشناخته است. شعر، زبان این حوالی است که در کسی‌ می‌‌ترکد یا نمی‌‌ترکد. اگر بترکد، نگاه‌اش به همه چیز دیگر می‌‌شود: پیوسته گستر: انفجار از میان و گسترش فوران شعاع تا محال محض. یکدفعه می‌‌بینی‌ همه چیز و کس را با سرعت خیال پیموده ای، هر لحظه یکی‌ دیگری یکی‌ دیگری یکی‌ دیگری، یکی‌ از دیگران نیستی‌. دیگرستستستستستانی هستی‌ آن سرش ناپیدا. در این منطقه ی بی‌ نقطه ی الفبا، آدمی‌ اگر مثل شیعیان بنگ، فرزانه=پیرزودرس نشود در می‌‌یابد که دریاست:مادر کس خلی همواره آبستن خود.بزرگی‌ و کوچکی از چشم‌اش می‌‌چکد.موجی در موج ها، و همه ی موج ها. بازی محض بازی با خودی بی‌ شمار‌چهره. شعر، شلق‌پلق سبک-سنگین این مادریای کس خل است، هستی‌ پیوسته‌ای که خودش را صدا می‌‌زند و از همه ی جهات، آینه صدای خودش می‌‌شود.هنوز درک بیشتر ساکنان این سیاره از شعر، به همان اعوجاج درکشان از زندگی‌ و تمدن است. بداهت اولی‌ را در مه‌ اسطوره‌ها گم کردند، بلاهت دومی‌ را تاریخ نامیدند.با بدیهی‌ کردن اصل پیوسته شگفت انگیز هستن-شدن در این آبی‌جزیره‌ ی فضایی، عادت به فرزانگی افواهی کردند. مغز و میان خود را از موجودات ژوراسیک‌پارکی انباشتند.شیعه ی دیگران شدند. چه زندگی‌‌ها که تبدیل به تشییع جنازه ی زندگی‌ شد. چه شگفتی‌ها که قربانی تداول دهان به دهان. چه سینه‌ها که سینی اسرار دو پولی‌،اسرار بازاری، فاش، فروشی، فحشی --فضاحتی-رحمتی-لعنتی.چه طراوت‌ها که سکّه ی رواج موقت خورد. چه غزل‌ها که لوت شکم‌چرانان ذوق و ظرافت مجلسی نسل‌اندر‌نسل شد.
حالی‌ هست که سایه ندارد. با زبان نور و تاریکی و تن‌ و من نمی‌‌شود از آن حرف زد. باید زبان آن را در خود ترکاند. مولانا‌ی دیگران، تا وقتی‌ که سرش در تسخیر صدای پیران همزمان یا پیش از خود بود کس تر از شیخ محمود شبستری نبود: مرا از شاعری خو عار ناید...که در صد قرن چون عطار ناید( اینها شعر را حمال نا‌شعر می‌‌خواستند: خر عیسی و نه خود عیسی)، به زبان سایه‌ها و همسایه‌ها حرف می‌‌زد. روزی که از خودش رویید، خود‌های دیگرش را دید، گسل نطق‌اش فعال شد. به زبان زلزله رسید.آنوقت دیگر از هر کسی‌ گفت آن کس خودش بود، چه شمس چه آن قفل ساز مصفایی که به قفل، قلف می‌‌گفت.حافظ مسلمانان مرا وقتی‌ دلی‌ بود کجا و حافظ سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌‌آید کجا! یکی‌ هنوز مشغول آموزش و پرورش از به دیگران است،به سیستم لوله کشی‌ فرهنگی‌ وصل است این یکی‌ حتا توریست کروزی بر شاخه‌ای منشعب از مادر‌دریا نیست، بویی از امواج وحشی بی‌ قانون نبرده. نگسسته. نگسیخته. زیر و زبر نشده. آب‌اش برای تخم ناشناس، شخم نخورده. تمام این استادان-شاگردان کارگاهی ایران از این طائفه اند. کسانی‌ هم که با سکّه ی رایج اینها داد و ستد ذوق و ظرافت می‌‌کنند، بنجل خرند و شیک‌سرشت.یک نازنینی از دوستان هم‌کتابچهر من هست که هر روز شعری را به عنوان صبحانه ی ذوقی خودش پست می‌‌کند. او واقعا انسان شعر‌دوستی‌ است، و معصومانه یکی‌ از دشمنان عزیز و دلربای شعر.او با همان حرارتی بلخی را می‌‌خواند که سید‌علی‌ صالحی-لنگرودی-مشیری-شفیعی کدکنی را، که شاملو و نیما و فروغ و رویایی و نرودا را( یک شعری از نرودا هست که از فرط تکرار-پست، من از آن متنفر شده ام: اگر کتاب نخوانی، به سفر نروی...). یعنی‌ چون یک محصول فرهنگی‌ باندرول‌دار دارای استاندارد کلاسیک یا مدرن. او با کنار هم گذاشتن آمدم تا قفل زندان بشکنم، و حال ما خوب است اما تو باور نکن،شعر را در خودش ذبیح مساوات می‌‌کند و آن وقت زبان شوخ سربریده در او بند می‌‌آید. خرق می‌‌رود، عادت می‌‌ماند. او با به مصرف رساندن شعر، با صرف آن به عنوان صبحانه آن را تبدیل به چیزی می‌‌کند که در ساعت خاصی‌ از روز باید آن را به بدن رساند و رفت پی کار خود. تازگی‌ها یکی‌ دیگر از کتابچهریان استتوس آمد که هر کسی‌ که سعدی و خاقانی و بیدل نخوانده بهتر است دور نوشتن را خطً بکشد. او چنان بیدل‌بیدل می‌‌کرد که انگار هرگز دلی‌ در سینه نداشته.همه جا می‌‌نوشت بیدل، سبک هندی را بخوانید. گفتم‌ای دو پای هذیانگو، با این حکم قر‌انی‌ تو، قلم سعدی و خاقانی هم می‌‌باید بلنگد. آن دو غافل که بیدل را نخوانده اند.اندکی‌ از دیوار هند کوتاه آمد. طفلکی بیدل! من الان به برخی‌ از نام‌ها در فیسبوک همانطوری نگاه می‌‌کنم که راننده ی تویوتایی صد و بیست کیلومتره در اوتوبانی در ابوظبی به تابلو‌های تبلیغاتی: کوکا‌کولا، مک‌دنالد، برگرکینگ،فورد، هیوندای...یک مشت لوگو با پیام‌جاتی چسب تماشا.این است که من در فیسبوک، بیشتر سراغ بی‌ نام و نشان‌ها می‌‌روم. توجه‌ام را از تابلو می‌‌دزدم و به حضور‌های تصادفی‌ می‌‌دهم. کم سراغ خواندن شعر می‌‌روم، و وقتی‌ می‌‌روم با شوق-ریسک یک رانده‌ووی کور می‌‌روم.وقت نوشتن آن هم مطلقاً به شعر و تاریخ‌اش فکر نمی‌‌کنم. نسبت به آن و به خودم بیگانه می‌‌مانم. از زمانی‌ متوجه شده‌ام که وقتی‌ می‌‌نویسم یادم می‌‌رود که کی‌ ام: زن ام، مردم، کودک ام، پیرم، جوان ام، چینی‌ ام، هندی ام؟. به ویژه از زمانی‌ که پشت کامپیوتر با بهنویس می‌‌نویسم. خیره می‌‌شوم به یک کتاب نامرئی، نگاه من بر الفبا گر می‌‌گیرد و خط آب‌لیمویی زیر انگشتان‌ام پدیدار می‌‌شود.حالا بر من آشکار شده که هیچ چیزی در زندگی‌، مگر خود زندگی‌، به شگفت انگیزی نوشتن نیست. ناگهان وصل مطلق به اصل مجهول. زندگی‌ شروع می‌‌کند به پرده‌برداری از پرده‌های پی در پی خود. ابرپیاز، تو را به استریپ‌تیز چینی‌ خود می‌‌خواند.نوشتن، اژدها شدن است:ظهور معجون و مشکول کولاژ-تن‌.این ورزش زندگی‌ به رقابت‌گریز‌ترین شکل ممکن است.آزمون همه هیچ‌بودگی. کودک، وقتی‌ که بازی-زمزمه می‌‌کند داستان همان چیزهایی‌ است که با آنها بازی-آنها را زمزمه می‌‌کند.اسباب‌اش را می‌‌ترساند، از اسباب‌اش می‌‌ترسد. همه چیز آنقدر برایش زنده و راستین است که خودش و همه چیز را در این زندگی‌ راستین، از یاد می‌‌برد. همین کودک را بردار ببر میان جمعی از بزرگان تا آنچه آن عقل‌های افسرده شیرینکاری کودکانه می‌‌نامند را تکرار کند. او اگر ادا در نیاورد و به سبک خودش بزرگی‌ را دست نیاندازد، دست می‌‌برد میان ران هایش، گول‌زنک‌اش را می‌‌مکد و جوری نگاه ات می‌‌کند که گاوی به درختی در گوسالگی اش. من این کودک را خوب به یاد دارم. او همیشه در حال زمزمه بود. یکی‌ اسم‌اش را گذاشته بود حسین زمزمه.زمزمه‌های او ادامه ی بازی در گلو بود، با دست‌های نامرئی صدا.رفتار او با صدا رفتار دست با اسباب بازی بود. محض من‌در‌آوردگی و بداهت. بعدتر آواز‌های مادرش و پدرش که هر دو بسیار خوش‌صدا بودند را بی‌ زبان، بازی می‌‌کرد.آنها هم به این بچه به چشم گربه‌ای که آمده توی چشم‌هایشان نگاه زبان‌خراش، و بعد خماری افشانده و بی‌ مقدمه‌ گفته: این نیز بگذرد! این معجزه ی رختخوابشان را بغل می‌‌کردند و غرق بوسه.یک روز که چند مهمان محترم آمده بودند خانه، پس از پذیرایی‌، و به عنوان بخش دلپذیری از پذیرایی‌، از این حسین زمزمه خواستند که هنرنمایی کند. این طفلکی هاج و واج شد. گلویش قفل. رنگ‌اش سرخ. مشت کوچک‌اش خایه‌های حلاج.انگار از او خواسته بودند که به آنها دشنام بدهد. سر تکان داد.پا فشردند. بیشتر سر تکان داد.پدرش صدایش را برد بالا: چرا لالمانی گرفته‌ای پسر! بخوان دیگر! چنان سر تکان داد که گردن‌اش درد گرفت.این پدر اهل پیله بود. خواست در برود، بازویش را چسبید: یا می‌‌خوانی یا...یای تهدید. این بچه حتا خواست در عالم مهمان‌نوازی بخواند، ولی‌ نتوانست. بغض‌اش ترکید و در کمال بی‌ تربیتی همه را بست به فحش‌هایی‌ که از دهان بی‌ چفت و بست کوچه شنیده بود.زمزمه‌اش هم بخار شد رفت هوا. سال‌ها توی دل‌اش بی‌ صدا زمزمه کرد آنقدر که پشت لب‌اش سبز شد. دو‌گانگی‌ مهر-قهر پدرش را درک کرد. دوباره شروع کرد به زمزمه نه، فریاد، نعره. هر وقت می‌‌خواست سفر برود، وقت تقاضای پول، پدرش می‌‌گفت: یک آوازی بخوان، اگر خوش‌ام آمد پول می‌‌دهم.همیشه هم خوش‌اش می‌‌آمد و پول می‌‌داد، فقط پس از چند ثانیه می‌‌گفت: همینقدر بس است دسته گل!واقعا زحمت کشیدی!این پسرک، بعد‌ها مرد و آواره شد و آنقدر در آوارگی نعره کشید که گوش کرهای مادرزاد پاره شد.چند جا کارش را از دست داد. حتا طرفدارانی ناشی‌ یافت.همسایه‌هایی‌ به او علاقه مند شدند، باقی‌ با دسته ی جارو به اتاق‌اش کوفتند و او باز نعره کشید: چنگ چنگیز است برگیر و بزن...
روزی چنان لحظه‌ای از آسمان به سرم خورد که دراز-ژرف هشتاد چاه از ته به هم پیوسته را به زمین نشست کردم. به آب‌نبات همه ی مردگان خیره شدم و نعره‌ام چکید و زمین را سوراخ کرد. بیرون که آمدم چنان خاموش شدم که انگار مرگ دهان‌ام را بوسیده بود.آمدم خودم را بکشم دیدم این خود دست کم پنج هزار بار مرده کشته یا خود‌کشته شده. دل‌ام برایش سوخت، ولی‌ افسارش را کشیدم و سوارش شدم به جستجوی آنهمه روان سرگردان. یادم آمد. یادهایم آمد که کی‌‌ها بودم و کجا‌ها بودم. رفتم توی جنگل رگ و ریشه‌های ژیندوسی ام. یادم آمد از کجا آمده‌ام حدس زدم به کجا می‌‌روم.انگشت‌هایم شروع به زمزمه‌نعره کردند. وحشی شدم.تمدن را از هشتصد میلیون سلول‌ام راندم. غار‌کپر‌کنتوکوتوک‌آلاچیق‌آپارتمان‌های درون‌ام را از مهمانان نخوانده ی نفسگیر پرداختم. خودم را خلوت کردم و در کالاهاری پر‌زاد‌و‌رودم با تن‌‌های بی‌ شمار‌دویدم خزیدم جهیدم‌پریدم در سراب‌ام شنا‌کردم. آسمان از تماشای من با دم‌اش گردون شکست.به رنگ‌اش شاخ زدم.زمین زیر سم‌هایم ضرب گرفت.بر آن خر‌غلط زدم. خوش و خاکی چریدم و چرخیدم و مست شدم از این دانایی ساده که تا کنون باری بر دوش زندگی‌ بوده ام، نه بالی.شادی سنجاقک آسایی مرا به رقص آورد. بسیاری از نوشته‌خوانده‌دیده‌زیسته‌هایم را پاره کردم ریختم دور. آنچه در من جاری ماند شراب و شیره گشت و حرارت خون در رگ و با گردش زمین میزان شد. پوست‌ها را از خودم کندم و آنچه از دوست و دوستی‌ کهن‌تازه باز ماند را گنج شایگان کردم. زبان در من گوساله‌های ملکوت‌اش را زائید و من آنها را به چرا بردم و پروردم و دوشیدم و غریدم و دریدم و خوردم و به گله ی شیران دست بردم.مهر در گورستان-آشغالدانی پیشین من شیرخوارگاهی گشود که کودکان مرده و مردگان بی‌ صاحب-وبایی-طاعونی-قحطی‌زده، و حتا شاهزاده‌ای با لباس مبدل، در آن با دهان‌هایی‌ پر از پستان، مرگ-تبعید را فراموش کردند و زبان ترکاندند به گفتن آنچه‌ها که بر آنان رفت و کس نشنید یا زبانی برای بیان آنها نبود.
کتابی‌ وحشی شدم. همچنان خودم را می‌‌نویسم. شعر‌هایم وحشعر شدند و زمزمه-نعره ی طبیعت بی‌ لگام. هر چه نوشتم چنان نوشتم که انگار هذیان‌نامه ی واپسین نوع واقعا موجود: معنای این بازی غریب چه بود؟
چه بسیار آدم‌ها که با این سطر، نام خود را بر پیشانی وحشعر من یافتند و وحش مهمانشان با لبخند غرید:
با غرش‌های وحشیانه!
من در سخن‌ام به یک جامعه رسیدم.به جمهوری کشور وحشی ام.
زیر شعرت از من پرسیدی : چه قانونی در این جهش‌های وحشی هست؟
تو را از سالیان پیش، و پس از سال‌ها بی‌ خبری از یکدیگر، آنقدر دوست شعر می‌‌دانستم که پرسش ات را در احوال دوست مشترکمان، جدی بگیرم، و ساعت‌ها برایت ولنویسی کنم. تو را که در جوانی‌ برای رساندن صدای شعر دیگران به زبان دیگران، از جمله جهان شدن خودم، رنج بی‌ مزد و منت کشیدی، گرامی‌ می‌‌دارم.
من از نو‌نو‌نوشتن در شگفتی از خود‌ها و جهان‌هایم خستگی‌ نمی‌‌شناسم.
رویت را می‌‌بوسم.
پرزیدنت.

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

سقوط ها


یکی‌ از آن سر زمان به آرش جودکی گفت : یک روز رفتم توی آینده دیدم گذشته


سقوط دال از آینده
سقوط نون از آینه
سقوط یا از آیه
سقوط  ها از آه
سقوط آ

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

سوس‌ام سر مارم نیست


انسیه اکبری را آن سر سیاره پشت مونیتورش می‌‌بینم که این شعر را می‌‌خواند سیگاری می‌‌گیراند زنانگی عصبی‌خندان‌اش را می‌‌خاراند و با لهجه ی بومیان استرالیا فریاد می‌‌کشد: بو که مادر زبان ات را گاهی‌ دم دروازه ی نیهیل ببینم پرزیدنتا! 


ناکارلگدی زده با سم گور به دهان‌ام را گاییده مرگ
ای رفیقان!
ببخشید! نبخشید!
عفت‌ام ترکیده توی کلام ام
دن‌هایم قروچه دعا کنان دان‌هایم را می‌‌شمارند
بو که بیفتد یکی‌ باقی‌ بجوندش
بی‌ معرفت‌ها ما دنده‌های یک چرخ گوشت بودیم
هم‌نمک‌های یک طبیعت
سوس‌ام سر مارم نیست
حضور فراوان کرم در‌هم و بر‌هم‌لول
ریش و دم‌اسپاگتی‌‌ام کرده
کس‌ام افتاده از شعرم
می‌ خوردش لف‌لف و کف کرده پوزه ی پهنی که هرگز
نه برده بو از طیقا
نه گفته شقایق
خب که همین!


۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

نامه به یک فیلم: تهران من، حراج





ای فیلم عزیز، تهران من، حراج!
چند لحظه‌ای می‌‌شود که از فضای تو بیرون آمده ام.
کارگردان تو، گراناز موسوی، مدتی‌ پیش، تو را لطفا همراه با دو جلد از کتاب‌های شعرش، برای من فرستاد، من برای تماشایت امروز و فردا کردم تا یکی‌ دو روز پیش از من پرسید آیا فیلم را دیده ای، گفتم نه، به زودی می‌‌بینم. به کارگردان تو هم مدتی‌ پیش یک نامه نوشتم، و در آن اشاره به نکته‌ای کردم که او، بی‌ نام‌بردن از کسی‌، به عنوان یک گلایه ی فرهنگی‌ از روزگار برایم نوشت، و من در آن نامه که بیشتر به مکاشفه ی شعر و شاعر از نگاه خودم مربوط بود تا به گراناز و دیگران، از آن نکته یاد کردم. دو سه روز بعد بود که از او پرسیدم مخترعان آن نکته ی ملامت‌انگیز که بودند، گفت من از کسی‌ اسم نمی‌‌برم، به رسم‌ها می‌‌پردازم، و یک لینک فرستاد و من دانستم که جریان چه بوده. آن ماجرا به زخم و زیل‌های بی‌ ربط با من انجامید، و شماری از همکاران که من فقط به نام می‌‌شناختم زیر لینک آن نامه در فیسبوک به من تاختند، و من پاسخ ندادم، چون تصور آنها از کلّ قضیه نادرست بود. من هیچ اطلاعی از آن ماجرا و اشخاص درگیر در آن نداشتم، و به آن چون یک اتفاق ناخجسته ی کلی‌ پرداختم.البته می‌‌دانم که این حرف‌ها به تو مربوط نمی‌‌شود. تو فیلمی، و بیرون از واقعیت عالم و آدم، که به قول آن کارگردن فرانسوی(ژانکول گدار، ژان‌لایک گود‌آرت....ژ...) سناریست بدی آن را نوشت و کارگردانی بدتر ساخت.
من ایران تو را، بهتر است بگویم تهران تو را نمی‌‌شناسم. خود تهران را هم زیاد نمی‌‌شناختم. در جوانی چند بار به آنجا سفر کردم و بیشتر خاطرات‌ام از کتابفروشی‌ها و سینماهاست و فضای دور و بر ترمینال، اطراف پل سید خندان، و چند خیابان پردرخت زیبا که خیلی‌ دوست داشتنی بودند، از جمله پهلوی و ناصر‌خسرو. مردم هم جوری دیگر بودند. مدرن و سنتی و سالاد‌وار، ولی‌ روی هم رفته، تهران آنوقت، برای یک جوان شهرستانی، فضایی شاد و پرهیجان بود.زنی‌ که من در خیابان‌های جوانی‌ام در تهران می‌‌دیدم، حضوری روان، راحت و خوش‌پوش داشت. یک جور آسودگی دلپذیری در جنب و جوش مردم بود. واپسین باری که تهران را دیدم سال شصت بود.من فراری بودم، و در چشم یک فراری، شهر حالت کنام‌واری می‌‌یابد. جایی‌ که فکر می‌‌کنی‌ ممکن است برای یک لحظه بخت از تو برگردد و آذرخشی از میان همه تو را برگزیند و خاکستر کند. اتفاقی نادر،ولی‌ به هر حال محتمل.من عدل ظهر در ترمینال تهران، ناگهان به یک تهرانی‌ سه چهار‌سالی‌ از خودم بزرگ تر که در شهر ما کارمند بود برخوردم.به خودم لرزیدم. این کارمند یک آدم خوشرو و مهربانی بود که اداره‌اش در نزدیکی‌ خانه ی ما بود و ما هر روز به هم سلام می‌‌کردیم و با دو سه کلمه ی مهربان از کنار هم می‌‌گذشتیم.دنیا داشت زیر و رو می‌‌شد و آنکه تا یک ماه پیش می‌‌شناختی‌، می‌‌توانست بیگانه از آب در آید. این آدم مهربان، ضمیر مرا خواند و نگفته خیال‌ام را راحت کرد. رفتیم با هم دم یک دکّه ی جگرکی غذا خوردیم و ساعتی‌ بعد چون دو برادر از هم جدا شدیم.این یعنی‌ اینکه آن تهران داشت به صورت اژدهایی دچار آگزما یا جنون آنی‌ شده پوست می‌‌انداخت، ولی‌ هنوز رام نشده بود. به زانو در نیامده و خرد و خوار نشده بود. هنوز وقار هوسناک پایتخت خاور‌میانه‌ای‌اش را داشت.سرکشی و آسانگیری بزرگشهرانه ی خودش را داشت، اما می‌‌شد دید که دارد به سرعت، گیج و ژولیده می‌‌شود. می‌‌رود توی لاک خودش. قیافه‌ای ورشکسته و ریش‌نتراشید به هم می‌‌زند. حدس می‌‌زدم به زودی زیر بغل های دئودورانت زده‌اش بو می‌‌گیرد و می‌‌رود که قرن‌ها توی خیابان‌های خودش بخوابد. کارتن‌خواب درویش مآبی و ولنگاری تحمیل شده بر مدرنیته ی روی پوست خودش بشود. آن تهران می‌‌رفت که ام‌القرای اسلام بشود( مادر روستا‌های ریش و پشمین و چادرین و چاقچورین)،ولی‌ هنوز حواس‌اش سر جا بود.از جهان نگسسته بود.
این همه را نوشتم تا تاثرم از تهران تو را بنویسم.تهران تو، سر و روی بسیار مدرن تر از پیش، و حتا در مجموع حالت لوس آنجلس‌پسندی دارد، به ویژه دور و بر مجتمع‌های ساختمانی، فضای زیست طبقه ی متوسط رو به بهبود که اوتوموبیل‌های شیک می‌‌راند. دیسکو‌اصطبل می‌‌رود.فارگلیسی می‌‌شکند و خلاصه نصف آپ‌تو‌دیت اش، نصف نوستالژیک خوشباش نو و جهان‌وطنانه‌اش زیر زمین است.این صفت زیرزمینی را داخل‌ایرانی‌‌ها چنان به وفور، به ویژه در باره ی هنر و فرهنگ و رقص و عیش و نوش، به کار می‌‌برند که انگار روی زمین جای اموات است. گورستان‌هایی‌ برای جلوت ترس و محافظه و آمد و رفت آهسته فی قربت پرهیز از شاخ گربه.فضایی واژگون، بر عکس دنیای آشنای آدمیزاد: زندگی‌ در خلوت زیر زمین، و زامبی‌وارگی در جلوت روی آن.تهرانی‌ برای نمودن، تهرانی‌ برای بودن.
مرضیه، نقشباز نخست تو هم که هم هنر مدرنی‌ می‌‌ورزد و هم زیست مدرنی‌ دارد، برای من غریبه نبود. آنچه به نگاه من نقب می‌‌زد و دل‌‌ام را به درد می‌‌آورد این بود که پشت این رویه ی پر‌هایرایز و های‌وی و سیلویا پلات و مدرن‌دانس و بزم‌های بیت‌نیکی‌ و کنسرت-ریو‌های داغ، دوزخی همه جا حاضر و ناظر دمادم توی ذوق می‌‌زد. این دوزخ، البته در پلان اصطبل‌ریو، و پلان برابر سفارت استرالیا، بیشتر می‌‌ژکید و خودش را به تماشا پرتاب می‌‌کرد، ولی‌ درست همانجا‌هایی‌ که حضور مرئی نداشت، شدیدتر بود، در کلینیک ها، خیابان‌ها و بیشتر از همه جا در تنهایی‌ آدم‌های هم‌کنار یا برکنار از هم. دوزخ زیر آن پوست نازک شیک در تو خودش را خوب و بی‌ سر و صدا نشان می‌‌دهد. همه می‌‌خواهند از این دوزخ دکوراتیو به یک بهشت واقعی‌ بروند، جایی‌ که وقتی‌ رسیدند می‌‌بینند آنجا را هم برای آنان نساخته اند، مهمان دموکراسی، امنیت و آزادی‌ای هستند که چون خودشان در تکوین‌اش نقشی‌ نداشته اند، در آن سیال و چکه ی روغن‌بر‌آب می‌‌مانند. شتاب از دوزخ رسته نو‌رسیدگان تشنه ی رستگاری آسان را هم که بر آن بیافزایی، برزخ، آن روی خودش را می‌‌نماید.(چه دکتر‌ها که سال‌ها در خیابان‌های جهان تاکسی‌ راندند و بیمار شدند. چه سرهنگ‌ها که پیزا دلیوری کردند و جلوی هر مشتری ارزانی‌ خم و راست شدند!)این است که برخی‌ از جویندگان بهشت، پس از یکی‌ دو سالی‌، فیلشان یاد زیرزمین دوزخ می‌‌کند:احساسی‌ که سامان از زیست خانوادگی‌اش در شهری کوچک و لابد بورینگ در استرالیا به دست می‌‌دهد.
مردم تو همه چیز دارند و هیچ چیز ندارند. زنی‌ با موفقیت صدف روانشناس، می‌‌تواند یک بار بخرد و بار دوم بخورد( شلاق شریعت را). این زمینه ی برزخی است که آن تهران را چوب حراج‌لازم می‌‌کند. شهری که نمی‌‌شود در آن به زندگی‌ اعتماد کرد. شهری غرق یک حال هدونیستیک افسرده، عصبی، بی‌ آینده. شهری که جوانی در آن به هر چیزی، هر چه از دوردست‌آمده‌تر‌بهتر، چنگ می‌‌زند تا از عذاب الیم احساس پیوسته ی آن دوزخ همه جا حاضر، موقتاً خود را نجات دهد. این است که فرهنگ و هنر و عیش و عشرت هم در در فضای تو جنبه ی دراگ می‌‌یابند و در خدمت کم کردن وزن آن بختک افتاده بر سینه.من بچه‌های آمده از ایران، دانشمندان جوان،دانشجو‌های دکترا ، آدم‌هایی‌ هوشمند و از بسیاری جهات یونیورسال را در همین مونترال خودمان می‌‌بینم که همان بختک پنهان سینه فرسای مردم تو را تا اینجا با خود آورده اند، انگار به روان آنها الصاق شده باشد. با دختر یا پسری شاد و جوان نشسته‌ای به بگو‌بخند، یکدفعه می‌‌بینی‌ طرف رفت، یعنی‌ نشسته رفت. غایب شد و دود و رفت هوا برای دقایقی کیهانی، یا مثلا در یک پارک زیبای امن، شروع کرد به فانتزی‌های جنایی‌بافتن؛ اگر بیایند ما را بکشند یا هذیان‌های عجیب‌بافتن: من هر وقت در یک جای دور، مثلا در یک جنگل، با دو سه تا دوست قدم می‌‌زنم، بی‌ درنگ از سرم می‌‌گذرد که آنها را بکشم، به این شرط که مطلقاً کسی‌ مرا نبیند.شنیدن چنین هیچکاکیتی از زبان یک جوان نازنین بی‌ آزار گٔل سرسبد، شاخ‌های آدم را به خارش می‌‌اندازد.
توجه من به جنبه‌های مستند تو بیشتر بود. صحنه ی حمله به ریو، و جلوی سفارت، اوج این وجه استنادی بود. ریسک شادی و ورزش جوانی، و حسرت بیدار شدن در خیابانی در شهری در کشوری که در آن بشر حقوقی دارد و با او مثل مجرمانی با‌لقوه رفتار نمی‌‌شود. فضولی‌ها و بخت و اقبال‌زدگی‌های مردم جلوی سفارت، دل‌‌ام را به درد آورد. انسان ایرانی‌ به انسانیت خودش شک کرده، و حقوق‌اش را هم چیزی از مقوله ی شانس و لاتاری می‌‌داند
جنبه‌های دراماتیک تو کمتر مرا گرفت. به ویژه صحنه خبر ابتلای مرضیه به ایدز. به رغم همچنان شوک‌انگیزی این بیماری ترسناک، آنقدر در این موضوع، درام فرسوده اند که پرداختن به آن نیازمند تمهیدی قوی تر می‌‌بود. با اینهمه در همان صحنه همدردی صمیمانه ی آن دخترک شیرین با مرضیه بسیار زنده و بر‌انگیزنده بود.
بازی‌ها هم روان و پذیرفتنی بودند: بازی مرضیه( گاهی‌ اندکی‌ آور‌اکتینگ)، سامان و صدف، و آن دخترک و سلولارش.
وقتی‌ یک شاعر فیلم می‌‌سازد، اهل تماشا مشتاق کشف شعر فیلم می‌‌شود. در صحنه ی سرد و غمزده ی پس از دستگیری شوم آن جوانان پایکوب،آنجا که مرضیه و سامان خلوت بوس و کنار‌گزیده، وحشت‌زده و مبهوت با لباس‌هایی‌ کاه و خاک اندوده از اصطبل بیرون می‌‌آیند، حضور موهم آن حیوانات کوتاه و بلند، سگ‌ها و اسب‌ها در پگاه مه‌ آگین بیرون، بی‌ پناهی آن دو رمیده ی بختک‌زده را دو چندان می‌‌کند.می‌ شود حس کرد که آنها حیوان تر از حیوانات بیرون اند، یعنی‌ ناامن‌تر و در مخاطره‌تر. آنجا لحظه‌ای شعر در تو می‌‌درخشد و چشم را تسخیر می‌‌کند.خسته زبانی مرضیه در برابر آن افسر امیگریشن( در یک کمپ مهاجرین؟) هم غم سردی می‌‌انگیزد. آن موجود یونیفرمال، قوانینی‌ را دنبال می‌‌کند که خونسردانه هیچ ربطی‌ با انسانیت متقاضی پناهندگی ندارد. آن را حس و درک نمی‌‌کند.برایش مهم نیست که دنیای کسی‌ بر سرش خراب شده تا نشسته روی آن صندلی‌، کنار آن مترجم، روبروی آن ضبط صوت زنده ی قانون که برای توجه به حقوق انسانی‌‌اش دنبال دلایل بسیار دراماتیک تری از آنچه مرضیه ی غافل تئاتر، درام می‌‌پندارد می‌‌گردد. در سر این غرب،تئاتر اوکلاهما بود( پایان هذیان‌زده ی آمریکا‌ی کافکا را به یاد بیاور!)، حالا دل‌‌اش برای قهرمانان نمایش‌اش تنگ می‌‌شود. می‌‌فهمد، فهمی‌ کمرشکن،  که هیچ جا نمی‌‌فهمندش.فهم جهان اولی‌ از جهان سومی‌، یک سؤ تفاهم ژورنالیستی است.
دهان پشت سر آن کامیون هم که مرضیه می‌‌بایست با آن از مرز بگذرد، دهشتناک بود. چه زندگی‌‌های امیدواری که در این کامیون‌ها در جاده‌های اروپا  خفه و تبدیل به مشتی جسد مچاله شدند، بی‌ آنکه تاثری عمیق بر‌انگیزند.
ای فیلم عزیز، من تو را بی‌ هیچ قضاوتی نگاه کردم، همانطور که می‌‌بینی‌، دقیقا چند ثانیه پس از تماشا نشستم به نوشتن از تو برای تو.یک چیز دیگر هم یادم آمد. رفاقت‌های زنانه ی فیلم، بسیار دل‌-انگیز بود.در آن وانفسای آخر‌الزمانی، دیدن رفاقت و درک و هم‌دلی صدف با مرضیه ی کابوس‌زده زیبا بود.
من بی‌ هیچ تکبری( چون فخر از سینماست و نه السینما فخری)، آنقدر فیلم‌های ناب دیده‌ام و آنقدر در دیدن فیلم، چکیده چشم و یکه گزین شده ام( این تربیت نگاهی‌ است که یک آماتور پیگیر به آن می‌‌رسد یا نمی‌‌رسد) که در نوشتن این سطر‌ها در بینش( این را اینجا مثل خوانش برای شعر و ادبیات به کار می‌‌برم) تو سعی‌ کردم که نه گزافه بگویم نه ذوق زده شوم، نه فرو کاهم نه فرا افرازم.آنچه نوشتم از تاثرات بی‌ میانجی من از تماشای تو بود.نه چندان تکان خوردم نه خواب‌ام برد، اما دیدن نخستین فیلم یک دوست شاعر ندیده تا سه نقطه ی پ ی پایان، برایم فرصت خوشی‌ بود که نوید تماشا‌های شوق‌انگیزتر می‌‌دهد. در ضمن، شعر‌خوانی کارگردن شاعرت هم با آن بره ی سیاهرنگ بر سر در آن فضای بیت‌نیکی‌، قشنگ و تهران نوینی  بود. آن تهران، و تهران‌های بی‌ شمار دیگر را نمی‌‌شود حراج کرد، حتا اگر در پشت و پسله‌اش کرک( یا بنگ) بکشند و یکی‌ از غربت غرب بنالد و دیگری، آن بیگانه در وطن خویش،  برایش آه بکشد.
راستی‌ تهران آن خانواده ی افغانی که در همسایگی آن دیسکو‌اصطبل، ساده دلانه و خندان، همچنانکه در اتاقک نیمه عریان‌اش می‌‌نواخت و دست می‌‌زد و لحظه‌ای را به شادی می‌‌گذراند با هجوم نو‌مغول‌های اسلامی از هم گسیخت، آن تهران، آخ! آن تهران نخستین ات!
جلد ویدئو‌یت را با ژستی فیلماتیک می‌‌بوسم.
همینجا از بچه‌های کافه سینمای مونترال می‌‌خواهم تا تو را به زودی به ضیافت چشم‌ها بخوانند.
پرزیدنت خیره سر خودت.

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

گ گ گ گف گگف گفتمان


طفلکی علیرضا رستمیان با سایه ی خودش توی خیابان شهید حقیقت راه می‌‌رفت شنید یک کوسه توی جوغ خواب مردم شهر این شعر را دکلمه می‌‌کرد و همه اوهو‌اوهو کنان می‌‌زدند به پیشانی‌های ساب‌مرده شان:


گفتمان خایه‌های جفتمان
نعره‌های گوش پر‌سرب داغ از وحشت شنفتمان
زنجیره ی نسق‌کشی‌ و قتل و قرق
کابوس بختک سینه‌خفتمان
تمرین چهچه‌های کوچه باغکی
میان خرناس‌های آغوش خرس گردن‌کلفتمان
چنگ‌های غریق لیوان عرق‌سگی
به الحشیش‌زدن های مفتمان
تجاوز خزف‌های کهریزکی با ذکر یا زهرا یا حسین
به ناگهان‌گرفته‌بسته‌برده انداخته در سوله ها
-نازنین‌درهای ناسفتمان
راه رفتن و ترسیدن از زنده زنده تکه پاره خورده شدن
آروغ و الحمد پس از اکل عدو‌ی حاکم شکم-هنگفتمان
قافیه با لباس شخصی‌ گذاشته دنبال ملت
مثل هم بی‌ آینده می‌‌رویم و می‌‌آییم و آهسته می‌‌زند مرگ
ضمه بر دهن‌های بی‌ بست و چفتمان
الکنی ورد گرفته در گوش مادر‌مرده زاده کری:
گ گ گ گ گ گگف گگگففففف ت ت ت ت تمان


کوه سستی در زبان من تلوتلو می‌‌خورد


علی‌ ثباتی شبی خواب دید که روح کرگدنی جوشی به او گفت: اکتب! نوشت دید کوه انبوهی مشطح از پروانه‌ای پرنده از باستان نژاد خود تا کنون بود


صفر انفجار اعصاب گله‌ای کرگدن که ناگهان زمین زیر سایه‌هایش دهن می‌‌درد می‌‌افتد با کله توی دره ام
روان‌ام جنگل واژگون کرگدن‌های تا نیمه در ژرفا فرو رفته است
روان‌ام تا سینه در ریشه ی کوه نیمه مرده ای 
فرو رفته است
فرو رفته در پاره‌های سنگین فرو رفته در هم
چراگاه همهمه‌های ترسیده ی باد در ترک‌های سنگ‌های واپسین- نفس ها
نفس‌های لهیده در سینه‌های مدفون منفجر
روان‌ام کوهی از پوستگوشتخون‌استخوان کوفته در قهقرای مفاجات است

شبی روان‌نژندان سیاره یک‌نگاه در بیدار‌خوابی‌ هماهنگی که می‌‌رفت مرگ را بگسلد
کابوس خرد‌بوسیده ی مرا دیدند
دیدند جنگلی‌ واژگون از گردن‌های گداخته‌شان لگد در هوا می‌‌زند
پوزه‌های پهنی با شاخ‌های کج‌کوتاه آخته شکم‌هایشان را می‌‌جود
سینه‌هایشان از هجوم چشمان ناگهان‌زنده به گوران وحشیانه معصومی
چنان نبش صبر شد
که یک‌صدا با دهان‌های متروک نعره کشیدند
کشیدند
کشیدند چنان
که ریشه ی کوه ها
سست شد

کوه سستی در زبان من تلو تلو می‌‌خورد
کوهی از درون شکسته
تکه تکه به هم تکیه داده
در باستان سنگ بی‌ نهایتی که وارفته چسب و مسب اش
کنار من همچنان که زنبقی بی‌ خیال می‌‌خندد
نژادی منقرض می‌‌شود
همچنان که پروانه‌ای بلند می‌‌شود
قله‌ای می‌‌افتد
کنار من از کنار من رفته دارد ریشه‌های گسسته‌اش را گره می‌‌زند
باز می‌‌کند
گره می‌‌زند
باز
گره




۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

آب‌خوردن زرافه


به سر زرافه نگاه می‌‌کند می‌‌گوید اگر همچنان بروید بروید بروید...: ناهید زارع


زرافه‌ای که از چاه
آب می‌‌خورد
سرش ابری است
زرافه‌ای که از ناودان
خواب ابر می‌‌بیند
زرافه‌ای که از شیر 
آب خورد
نردبان سیرک شد
زرافه‌ای که از لیوان
آب رفت
ریخت
توی چاه

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

رقص مغولی



مهرسان جوان، در قرن سیزدهم میلادی به شمشیر خونمست خان خانان گفت: هفت قرن دیگر من معمار "جوش" خواهم شد و تو زیر ویرانه‌ای باستانی در شعر پرزیدنت، زنگ زده ای.
چنگیز می‌‌زدم
تند می‌‌زدم
تیز می‌‌زدم
مرگ در آسیا
با سایه‌های غول‌آسا
مغولی می‌‌رقصید
از نوح لبریز می‌‌زدم
شهرهای مصروع
با دهان‌های سفید
غش می‌‌کردند
گنبد‌های تنوره کش در اذان وحشت
سایه‌های شترها بر مناره‌ها
مغولی می‌‌رقصیدند
بر باغ‌ها نهیب پاییز می‌‌زدم
بیابان می‌‌آمد
می‌ آمد با صدای سیل‌ها یراق و دراق
گرد‌ها باد شیهه و نعره
تندر طبل‌ها و سم ها
رجز-آذرخش مهمیز‌ها  نگاه‌های کج‌کج شمشیر
با ابرهایی آبستن زخم
بیابان بیابان‌ها می‌‌آمد می‌‌آمد
مغول در پوست اژدها تازیانه‌ای چغر
از گوبی تا سرخس می‌‌رقصید
بر سیم آخر ستیز می‌‌زدم 
ریخته در هم از هم پاشیده
شیرازه گسسته
انسان
زیر فواره ی گردن اش
روی واپسین برق چشم اش
با دست‌های چسبیده بر گوش‌تا‌گوش بریده سر فشرده بر سینه اش
میان جزیره‌‌ای سرخ
در زبان مرگ می‌‌دوید می‌‌دوید می‌‌دوید
ای تازیانه ی خدا!
به من رقص بیاموز!


با زخمه‌های زخم خیز
خونریز می‌‌زدم

کاکا، محمدعلی!

کاکا، محمدعلی،‌ای تو خواهش اکنم به نامِ ارواحِ رفتگان و امید و آرزوی زنده‌وون‌مون، تو یه روزون به شدت حساس، بنند سر جات و جلو سوراخ دهن ع...