۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

"بیانیه‌ی گبر پیرِ پرهیزکار"



 به جوان پیغمبر‌شیوه‌ی موسوم به مادام علویه:
ای مادام‌علویه! تو همین حالا‌ش هم هیچ خوشبو‌گهی نیستی‌! چرا؟
به دلایل این مترادف‌پنداری‌ها:
فیسبوک=نمایشگاه رختِ چرک‌های یک دو سه ...هزار ساله
لپ‌تاپ=تغار رختشویی آبا و اجدادی
استاتوس=کنفرانس تخمه شکنی توام با اخ و تفِ سر کوی ناکامی
آزادی بیان=سونامی نیش و گوشه و کنایه
آزادی اراده=سوزن به ملاج بچه‌ی همسایه زدن
جسارت= جر‌دادن خشتک حریفان مجازی
کامنت=مچکرم مچکرم مچکرم عژیژم که فقط با من هستی‌ و خواهانِ نیستی‌ِ هر که با من نیست
بوکوفتسکیسم مزمن=چسناله و تفنامه‌ی مدیریدم به هر چه خوش‌ام نمی‌‌آید
مظلومیت شیعیِ خاتون‌وار=خماری پس از یک دو سه فصل کش بی‌ نقطه با ضمه‌دادنِ شتابزده‌ی ناشی‌ از چشم و گوش‌بستگی ابدی
ارمغان سرنوشت=شام ننه من غریبِ غریبان‌ام     ببین چه آتشی افتاده در گریبان‌ام
غرب= بیت الهجران...تف توش!
شرق= چقدر نوستالژیک‌ام واسه اون سبیلا‌ی کلفتی‌ که ازشون وفا و فلسفه و شعر منحطِ تو مایه‌های نیهیلیستی می‌‌چکید و بوی خلاب قمصر می‌‌داد
آرزو=اغتشاشیدن تو دنیا
تفمینیسم تخته‌گاز= من سیبیل می‌‌خام آلت مداخله می‌‌خام چاقوی ضامندار می‌‌خام نوچه می‌‌خام نفسکش می‌‌خام می‌‌خام همه جا رو قروق کنم ببینم کی‌ میتونه جلو‌م در بیاد! آهای! نامردا! یه چیزی بدین پاره کونم!
سکس‌اپیل=پس چرا همه‌ی بشریت آب قمرشو توی شکم این گربه‌ی ملوس خالی‌ نمی‌‌کنه مگه ما از مادموازل عصمت‌سادات کمتریم؟
لطافت=نازم و پنجول می‌‌کشم
عشوه=معدن لگد‌های استتار‌شده
عشقبازی=مقدمه‌ای بر جنگ جهانی‌ سوم
عشق=جام چل‌کلید وصال در سقا‌خانه‌ی خصوصی
دوستی‌=موضوعِ قهر قهر قهر تا قیامت
حافظه‌ی عاطفی=حذف‌ات می‌‌کنم حذف‌ات می‌‌کنم حذف‌ات می‌‌کنمممممممم ها!
جوانی=هیز‌مسلمانی پرهیز‌کارانه=زیرجلکی شراب ملک ری از گبر و یهودی و ارمنی ستاندن و زیر پر شال تپاندن و کنج خرابه‌ی مغان زهر‌مار‌کردن و در کوچه باغ‌های عربده زوزه‌ی ابو‌عطا کشیدن و خجالت نکشیدن از تبعیضی که سراسر شعر و ادبیات دار‌الایمانِ اسلامی تو را با این اراجیف پیامبر‌پسندِ دیگرستیز آلوده:
در جوانی پاک بودن شیوه‌ی پیغمبری ‌ست
ورنه هر گبری به پیری می‌‌شود پرهیزکار
راستی‌ مادام علویه تا حالا کدام جوان گبر بی‌ پرهیزی به تو یا روسری یا توسری گفته به روی تو اسید پاشیده تیغ‌کشیده تو را سنگسار کرده به تو شلاق زده و تو را کشان‌کشان به کهریزک و سپاه و بسیجِ گبر‌ها برده و با تو آن کرده که همدین بی‌ آزرم تو کرد و می‌‌کند؟
با عنوان مادام و داشتن لپ‌تاپ و نوشتن استاتوس‌های پر‌لایک کسی‌ یک‌شبه تبدیل به "ب ب گربه‌ی وحشی"ِ جوان نمی‌‌شود. همین الان هم بریژیت باردو‌ی هفتاد‌هشتاد‌ساله از نسل زینب‌خاتون‌هایی‌ مثل تو جوان‌تر است.
حقا که از مردِ مسلمان یک سبیل و یک آلت مداخله و یک ضامندار کمتر و کمتر و کمتری!
به قول خودت: ایش!



۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

نوین‌ترین سرود عاشقانه‌ی جیم زرشک، شاعر های‌برید معاصر که در تاریخ رومانس سابقه نداشته ندارد و نخواهد داشت.




دلبرم چاقو به دست از پشت افکار افق آمد
آمد از انکانچس دیوار چون‌مانندِ عینِ مثلِ انگاری خودِ نقشی‌ که صد‌ها نسل
دیده بودند از ظهور او به خواب‌اندر به یک دست‌اش بسی‌ لاغر
یک کلاف از گیسوان خوشه‌ای-سر‌های عشاق‌اش
گر‌ چه ببریده ز تن‌‌ها لیک از دم زنده و سرحال
چارچشمی وول می‌‌خوردند و هرهر‌کرکری پرگول می‌‌کردند
همچنان که او اخ و تف با ترانه‌های نو‌شهری همی‌ انداز می‌‌خوانید و می‌‌شنگید و می‌‌جنگید با ابر و هوا و جیک‌جیکِ گنگ‌جشکک‌ها
دست چاق‌اش دسته‌ی چا-گوئیا روییده بود از آستین‌اش-قو
قوقولی‌قوقو‌ی تلخی‌ می‌‌چکید از برق آن با بع بع خشکی که اندوه‌اش علف‌ها را به زردی منحرف می‌‌کرد
بسته‌ای خاموش از آواز پایانی پر از آخ‌آه‌اوه‌جان‌ام‌عزیزم‌دوست‌ات‌دارم
با نگاهی‌ پر‌پت و پت‌های بی‌ پایان محرابی ز دود‌آکنده از سیصد‌فزون‌تر‌شمعِ ساخت چین که بودا را ز جسم سنگ و چوب و عاج پا می‌‌کرد
با گلویی مملو از زنگ دمِ آریزونا ماران و فش‌فش‌های کبرا‌های راجستان و تندر‌طبلِ راسیستی‌ترین سمّ-فونی واگنر که خورخور‌های اشتوک‌هاوزن دیوث را باد هوا می‌‌کرد
بله! با نیلی تمنّا و تفرعن که نفرتیتی در امواج‌اش شنا می‌‌کرد
دلبرم مانندِ عینِ مثل چون‌نصفِ یکی‌ دیوار که از پچپچه‌های مهیب کانچس خود‌زیر لب گویان‌همی‌ شیت‌فاک‌بولشیت‌فاک‌شیت‌بولشیت‌شیشیت‌شیت‌فاک
آمد چابک و چالاک
هم به خون آلوده و هم پاک
در یکی‌ مومنتِ شایانِ درخش کمه‌را کدداک
تیتیلیک‌تیلیک‌تیلیک‌تیلیک
گردن‌ام را دید
با غرور ششصد و شش بولدوزر خندید
چاقویش اندر‌هوا چرخید
و سرم از گردن‌ام غیبید
در میان خوشه‌ی سر‌های گیس‌آویز
هی‌ هی‌هی‌هی‌هی‌هی‌هید
های ها‌ها‌ها‌ها‌هایید
دلبرم زد یک لگد زیر تن‌‌ام که تا ابد در زیر آوار افق غلطید
من میان بسته‌ای خاموش از آواز پایانی پر از آخ‌آه‌اوه‌جان‌ام‌عزیزم‌دوست‌ات‌دارم
برخی‌ِ دلبر شدم چاقو به دست انگار‌چون‌مانندِ مثلِ عین
می‌ چکد خواب از پسیکانال
می‌ زند آنا شدیدا جلق
می‌ کشد زیگموند پیپِ پیر
هست این احوال
ای بخفته خلق!
هست این تعبیر
این تقدیر

نوین‌ترین سرود عاشقانه‌ی جیم زرشک، شاعر های‌برید معاصر که در تاریخ رومانس سابقه نداشته ندارد و نخواهد داشت.



۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

سروده‌ای تازه از انف نومید





تتف‌تف‌تف   تتف‌تف‌تف
تفک‌جان مفت می‌‌خوانی!
تفیسبوک را سراسر تًف گرفته است
یکی‌ تف آورد بر لب
-تفیدم توی تفدان‌ات
یکی‌ مف آورد بر لب
-مفیدم توی تنبان‌ات
به راه افتاده از هر گوشه تفمفسیلِ استاتوس
بپا ‌ای لایک‌چی‌ پایت نلغزد اندر این لیزابه‌ی منحوس
بلی‌لی‌لی بلی‌لیکن
عجب گندی بزد خود‌پر‌فروش‌آن‌بد‌بوبوبوکفسکی‌آقا‌ی این آقا و خانم ها
رمانتیک‌های قم‌گم‌کرده‌ی تف‌جوس
قمانتیک‌های رم‌رم‌داده‌ی مأیوس
به فیس و بوک این کس در سرانِ هیستریکیروس
کماندو‌های کامنتوس
فیلاسوفرت‌های بلغمی‌ناموس
پوئت‌های پریشان‌گیسوی فردوس‌گاردن، بلبلان باغ کندالوس!
ولی‌ لی‌لی ولی‌ لیکن
چه ترفند‌ی بزد آن یانکیِ دیوث
بر این تف‌مف پران‌هایِ ملوسِ لوس!
کجا رفتید افلاطون، ارشمیدس، هومر، سافو و جالینوس؟
چرا اینجا همی‌ با شادی مخصوص
نمی‌ رقصد کسی‌؟ افسوس!
کجایی قافیه؟ ریموس؟
تو هم آخر چپیدی لابد از وحشت توی سوراخ پاپیروس!
تتف‌مف‌مف
ممف‌تف‌تف


"سروده‌ای تازه از انف نومید، شاعر های‌برید خاکِ کارگاهِ ادبیات پست‌مدرنو‌تفمفولوژیک‌خورده‌ی قافیه دنبال."



۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

امروزه دقیقا




امروزه دقیقا همان بزنگاهی ‌ست که همه‌ی خوک‌ها میستر‌جونز شده‌اند:
" همه‌ی حیوانات برابرند اما برخی‌ از آنها برابر‌ترند."
اگر جرج‌ارول نبود "ناپلئون" همچنان برابر‌ترین بود.
از خاطرات الاغ‌بنجامین باربردار.

هوده‌ی بی‌ بی‌







من دیوانه‌ی بیهودگی‌ام. بی‌ بیهودگی زندگی‌ من یک هوده‌ی بی‌ بی‌ است. یک توفان بی‌ فان. یک اژدها‌ی بی‌ ها. چرا من دیوانه‌ی بیهودگی‌ام؟ چه پرسش با هوده‌ای! این را از طبیعت بپرس! از تاریخ بپرس! از دیوانه بپرس! چیزی هست که ما را دیوانه‌ی خودش می‌‌خواهد. چنین چیزی سیهچال پرسش است. پرسش را می‌‌خورد. پاسخ را می‌‌خورد. بیداری را می‌‌خورد. خواب را می‌‌خورد. زندگی‌ و مرگ را می‌‌خورد. خودش را هم می‌‌خورد.خب! نوش جان‌اش!
بی‌
هو
دِ
گی‌‌
چه صفت‌پاره‌ی اعظمی!


زمستانی که گذشت بر من به کندی قطاری بی‌ ریل و لبریز از دهشت خرچنگ‌هایی‌ بولدوزر‌وزن با لوکوموتیوی دودِ مرگ‌برسر گذشت. در تمام آن مدتِ شوم آزمایش‌های پی‌ در پی‌ و انتظار‌های جانکاه، دوست والایم دکتر فرهت حسینی‌نژاد، که از بخت نیک من، متخصص ریه هم هست از استکهلم با نامه‌های بسیار، به حرفه‌ای‌دوستانه‌ترین شکل ممکن از جان من نگهبانی کرد و بعد هم که از آن خطر و چند خطر دیگر همانطور که او امید انگیخته بود به سلامت گذشتم با همسر مهربان‌اش دکتر شهره صالحپور و نازنین دختر نه ساله‌اش فریال، مرا برای دیدار و سبک‌کردن استخوان به استکهلم دعوت کردند و من با اشتیاق پذیرفتم و در چشم به هم زدنی‌ بلیت رفت و برگشت من با لوفت‌هانزا فرستاده شد. پس از آن، دوست شاعر عزیزم فریبا شاد‌کهن که از طریق کامنتی روی پروفایل‌ام متوجه سفر من به سوئد شده بود برایم نوشت که حالا که می‌‌آیی خوش است شبی را هم به خواندن شعر برای ایرانیان اینجا سپری کنی‌. گفتم اگر پیش آید خوش آید، و آن انسان نازنین به همراه آقای جماتی‌پورِ ارجمند، مدیر انجمن فرهنگی‌ کسرا، زحمت تدارک آن برنامه را کشیدند. روزی دیگر آقای مسعود مافان، مدیر نشر باران، برایم نامه‌ای نوشت و خواست که چند شعر برای درج در فصلنامه‌ی باران برایش بفرستم. به او هم جریان سفر را گفتم و پیشنهاد کردم که سفر را به انتشار کتابی‌ نیز بیاراییم، و چنین شد. والا‌دوست-شاعر دیگرم صمصام کشفی، سفیر کبیر ج و ش در واشنگتن، کار زیبا و پر ذوق و دقت صفحه بندی آن را به انجام رساند. با شکیب و حوصله‌ای بی‌ همتا. طرح روی جلد کتاب را هم ابردوست نقاش‌ام خسرو برهمندی تهیه کرد که آن را هم صمصام به فرجام رساند. همه‌ی این اتفاقات هیجان‌افزا در همین فیسبوک افتاد. در فیسبوکی پشت همین فیسبوک. فیسبوک دوستانی که تقریبا از همان آغاز می‌‌دانی‌ که آنها دیگر برایت مجازی نیستند و از جنس جان و دل‌اند و خویشان سرنوشت. این کتاب، دو کتاب در یک مجلد است: ژنده‌خانه+کتاب شمسی‌، و لبریز از نام دوستان و دوستان فیسبوکی.دیرتر نام‌های این دوستان را هم خواهم نوشت تا اگر کسی‌ دوست داشت کتاب را سفارش دهد. این لبخند شمسی‌ خانم همین یکشنبه شانزدهم سپتامبر در استکهلم رونمایی خواهد شد. در این شب، چند ژنده و شعر هم خواهم خواند.از آنها که در استکهلم هستند و خوش دارند که اشعات توحش زیبای شمسی‌ را دریابند دعوت می‌‌کنم تا این شب را با حضورشان شب‌تر کنند. چه خوش‌ام که هیچ کنکشنی جز چشمک شمسی‌ خانم و صدای دست دوستان ندارم.این روزها در خانه‌ی دکتر‌هایم و در کنار الاهه‌ی نگهبان بوف‌های ج و ش، من از خوش‌ترین فرزندان زمین در منظومه‌ی شمسی‌ خانم‌ام. شما هم چنین باشید!

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

که کبرا‌شاه



شاه‌کبرا، غول‌مارِ مار‌خوار که چشم‌اش تنها جنبندگان را می‌‌بیند که با زبانه‌اش از هر جنبنده‌ای بو می‌‌برد که می‌‌تواند تا یک سوم درازا‌ی لوله‌تن‌‌اش از جا برخیزد و حمله برد که زهرش هر چند نه کشنده‌تر از کبرا‌ی معمولی‌ اما چنان بسیار است که با یک گزش تواند مرگ را در یک فیل بالغ برابر با بیست‌تن‌ انسان تزریق کرده در چند دقیقه بکشد که زهرش را برای بی‌ حس کردن شکار و گوارش آن از پوست تا استخوان به کار می‌‌برد که در قلمرو گسترده‌ای از هند تا هند و چین مادر بس‌بی‌ شمار اسطوره‌های نو‌زایی‌ و باروری است که در پرستشگاه‌های لینگم=کیر، همه جا گرد لینگم‌دیس‌ها حضور پیچیده‌ی سنگی‌ دارد که که که که که‌ها

بله شاه‌کبرا با چنان هاله‌ای از شکوه و افسانه و ترس، یک جاندار آزرم‌گینِ آرام و  بی‌ آزار است که می‌‌تواند در همسایگی انسان به سر برد بی‌ آنکه به او آسیب رساند. که دیده شده که کودکان با او بازی می‌‌کنند. که در برخی‌ از روستا‌ها‌ی تایلند به جای مرغ و خروس، شاه‌کبرا می‌‌پرورند. که در سراسر قلمرو‌اش جشنی نیست که بی‌ حضورِ شوق و هول‌انگیز او برگزار شود. که زنان میانماری در رقصی پر‌ترفند لب بر لب او می‌‌گذارند یا سرش را در دهان می‌‌نهند. که او تنها در دفاع از خودش و تخم‌هایش حمله می‌‌برد. که اگر کاری به کارش نداشته باشی‌ جوی‌وار از کنارت می‌‌لغزد. که ممکن است چشمکی یا سوتی هم به تو بزند: چطوری دو‌پای هذیانگو؟  که او به انسان کاری ندارد چون او را داخلِ مار نمی‌‌داند. که انسان خوراک او نیست. که بر عکس افعی که به اقتضای طبیعت‌اش مافیا‌لوله‌ای سراسر فشافش و خشم و خروش و حمله است و اگر در نیشرس‌اش باشی‌ به قصد کشت می‌‌زند بارها دیده و آزموده شده که کبرا‌شاه در بیشتر حمله‌های دفاعی‌اش هشدارگر است. که نمی‌‌زند. نمایشِ زدن می‌‌دهد: با دهان بسته زیر سرش را به هدف می‌‌کوبد: بزن به چاک وگرنه می‌‌زنم به چاک‌ات!

که این مار بود که ما را از جلد عصمت کتابی‌ بیرون کشید. که به ما یاد داد که خود را از چشم خدا‌ی کاتب بدزدیم: چه کسی‌ به تو آموخت که از عریانی‌ات خجالت بکشی؟
که مار با من سخن گفت و ادامه‌ی مار است سخن من:

مار‌ها تورات نمی‌‌خوانند
مار‌ها می‌‌نویسند
گنجی نهفته دارم از طومار‌های مار‌نبشته
که هر بار که خطی‌ از آن می‌‌خوانم
گلویم هزار‌توی بیشه‌ها می‌‌شود
نینوا‌ی بیابان‌ها
و سلیمان شاعر مورچه‌ها بود
مورچه‌ها تلمود هم می‌‌خوانند


پانزده ساعت از دیروز من در دو سه صفحه‌ی فیسبوک، به خواندنِ خروار‌ها کامنتِ "جّن‌زدگان"ِ مجازی، سپری‌مسموم شد. آنچه‌ها که خواندم مو بر تن‌‌ام شاخستان کرد. پیوتر‌استپانویچ‌هایی‌ افعی‌خوار و پر‌فشافش که سیلِ زرد‌زهرشان عصر‌ی را از پا می‌‌انداخت. انبوهی از دوستان پیشین که تنها در دشمنی صمیمی‌ می‌‌شوند. عربده‌کشانی که مداحان بیت عظما باید از آنان آیینِ گزش بی‌ گذشت بیاموزند. مشتی حق‌به جانب با جوانبی برجسته از رگ‌های سرشار از ادبیت و تفلسف و حقیقت و شقیقت و اخ و تف و تفرعن و توفش و تفتیش به نام نامی‌ انسانی‌ که شاه‌کبرا داخل خوراک ندانست و بر بی‌ سوراخی او گریست: ( برگشته بشمار!)...هژده هفده شانزده....بیست و یک‌ک‌ک‌ک‌کِ دسامبر؟
چه خوش‌ام می‌‌آید تقویم نبوت شمنی مایا‌ها و هوپی‌ها نه پایانِ پایان‌ها- که زمین از این پایان‌ها بسیار دیده- بلکه نقطه‌ی پایانِ فراموشی‌ناپذیری بر کتاب این دروغِ دو پا بگذارد و به یادش آورد که زمین زیر پایش همیشه همانجا که می‌‌پندارد نیست که روزی این مدارِ مادرانه‌ی شمسی‌ با دوازده فرزندش اینجا نبود و باز تواند که نباشد که تمام این تمدن با یک فوتِ خورشید، شاه‌کبرا‌ی دود می‌‌شود که که که که


۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

مگر میخ‌آهی بکشد





به مادری و دخترش: مریم مصطفوی-ندا آریا


مگر میخ‌آهی بکشد از چلیپا
دستگیره بگسلد از آسمان
پسر سوراخ‌های نبشته
پیاده شود در نجار
جار بکشد از نگاه‌اش ارّه
بدود به کورانه کشیدن
بدواند جنگل از جا
-نمی‌ خواهم
از نمی‌‌خواهم‌اش دیوانه شود پدر در
تابوتِ عهدِ گسسته
زخم جدید
خط بخورد


۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

تک‌گوییِ حلقه‌ها



به پرستو نیکقدم و چکاوک‌اش




تک‌گوییِ حلقه‌هایِ شرق نزدیک به غشِ ناشی‌ از صرعِ زنجیر‌ی که می‌‌توانست به درد بشریت آزاد از خرد موعود بخورد یا نخورد:
ول می‌‌کنم می‌‌رم از شر همه تون راحت میشم
ول می‌‌کنم می‌‌رم از شر همتون راحت
ول می‌‌کنم می‌‌رم از شر همه‌تون
ول می‌‌کنم می‌‌رم از شر
ول می‌‌کنم می‌‌رم از
ول می‌‌کنم می‌‌رم
ول می‌‌کنم
ول‌ل‌ل‌ل‌ل

آهای! کجا!
منو با خودت ببر!
منو هم با خودت ببر!
منو هم با خودت ببر نذار اینجا تک و تنها بپوپوسم
منو هم با خودت ببر نذار اینجا لب مرگ‌و ببوبوسم
منو هم با خودت ببر نذار اینجا لب مرگ‌و ....کسی‌ به زنجیر‌منجیری چیزی نیاز ندارد؟ ما در زندگی‌ اجتماعی پیشین خود وظایفی داشتیم دست می‌‌بستیم پا می‌‌بستیم در می‌‌بستیم دروازه می‌‌بستیم لنگر می‌‌بستیم باغ می‌‌بستیم وحش می‌‌بستیم صف می‌‌بستیم حلقه به حلقه روی هم کنار هم زیر هم می‌‌نشستیم نقل مجلس شب‌نشینی زندانیان می‌‌شدیم توی شعر‌ی سرودی ترانه‌ای قبض خرید و فروش روحی‌ روانی‌ چیزی می‌‌جرینگ‌جرینگیدیم دست نسناسی می‌‌چرخیدیم بر پشت حسین‌دیوانه‌ای نزول خونین می‌‌کردیم حضور صحنه افروز داشتیم رشته‌ی سنگین تمدن بودیم عزت داشتیم احترام داشتیم وزن داشتیم قافیه داشتیم عمو‌ی بافنده داشتیم عکس داشتیم تفصیلات داشتیم مصاحبه داشتیم: احساس شما چیست؟ بستگی! شعار شما؟ همبستگی‌؟ وظیفه‌ی شما؟ پیوستگی! من گیسِ لنگر تایتانیک بودم من پای فیلِ سفید بودم من گردن ببرِ بنگی بودم من رشته‌ی گریبان اوین بودم من سوگ‌افزارِ اسید الشهدا بودم من مچ مریلین مونرو بودم من کمر سن فرانسوا بودم من بند تنبان مجنون بودم من سلسله‌ی زلف لیلی بودم من حافظه‌ی ماکارونی بودم من استبداد فضا بودم من چسب خط چینی‌ بودم من نگاه مار زنگی بودم من آواز دیو بودم من سکوت چار‌دیوار بودم من یک حلقه دو حلقه سه سیصد همه ی حلقه‌های زنجیر‌ها و زنجیره‌‌های از ازل تا اکنون تا ابد بودم و هستم و خواهم بود و
س س س سرِ صرصر زبانه‌ی پرچ‌شده‌ام حکمتی ساییده میخ
آرد کف دهن حلقه‌ی گمشده‌ام آبابابابِ د‌د‌در‌در‌دریا‌یا‌یا
ی یه یک ل لگ لگدِ پر‌ر‌ر‌ر جر‌جر‌جرررررینگ به خا
به خا
به یه
به یه‌ی ممخ‌مخ ترعم!

-آهای! واررواررا واررواررونوا!
پررنسِ معاصر به هوش آمد!
یک انگشتانه شررری بیار‌ر برریز توی حلق‌اش!


۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

واپسین آواز یک اعدامی : نظام مالکی





http://soundcloud.com/hooshan/o7sbahilu8w2


در دوستی‌‌های کودکی و نو‌جوانی، ‌‌خویشی غریبی با نخستین عشق‌ها هست. یک‌دفعه یکی‌ دو تا سه تا از همسالان چنان با جان تو همسایه می‌‌شوند که انگار از ازل آنها را می‌‌شناخته‌ای حال بازشان یافته‌ای. شمس تبریزی، تمثیل نمایانی در این باره دارد که گویا این آدم‌هایی‌ را که اینجا اینقدر دوست داری دوست داری چون در عالم ذ‌ر آنگاه که خدا ارواح همه‌ی آفریدگانِ پسین را یکجا گرد آورد اینها در آن ازدحام صف اندر صف به تو بسیار نزدیک بوده‌اند و تو آنها را می‌‌دیده‌ای و آنها تو را می‌‌دیده‌اند  و از همدیگر خاطره‌ای ازلی دارید. چنین است که "اینجا" آنها را باز به یاد می‌‌آوری بی‌ آنکه بدانی که به یاد آورده‌ای. من سه چهار نفر از این به یاد‌آورده‌ها را هنوز از دوران دبستان به یاد دارم. با همان چهره‌‌های کودکانه و چهره‌ ی کودکی که خودم بودم. ما یکدیگر را چنان دوست داشتیم که ماهی‌‌ها آب را. در خواب‌هایمان هم از هم لبریز بودیم. چه قهر و آشتی‌‌ها و بازی‌ها و بازیگوشی‌ها و شیطنت‌ها و حسادت‌ها و بخشش‌هایی‌! چه رنگ‌ها و صدا‌هایی‌! هنوز از آنهمه خاطره سر من آینه‌ی درخشان ظهر‌های جنون‌انگیز خرداد و نام آن دبستان:ششم بهمن،  و چهره‌‌های آن معلم‌ها و آن کودکان و آن جیرفتِ انگار‌ناگهان‌از آسمان‌افتاده نشکسته‌ی داغ دیوانه است. یکی‌ از آن یاران دبستانی من همین‌جا از فیس‌های عزیزِ بوک است.به یاد دارم که ما حتا هنگام نشستن یا ایستادن هم حالتی همانند دویدن داشتیم انگار شتاب داشتیم که هر چه زودتر به آینده پرت شویم. همدیگر را بی‌خود و بی‌ جهت چند بار به نام‌هایی‌ که آنقدر می‌‌شکستیم تا چیزی چهچهه وار شود صدا می‌‌کردیم. به انبوهیِ دسته‌ای پرنده. سه چهار نفره در کنار هم لشکری از انسانیت بودیم. با همه‌ی معنا‌های متضادی که این کلمه‌ی عجیب می‌‌تواند بیاراید. از همان وقت می‌‌شد یا نمی‌‌شد حدس زد کی‌ چقدر دورتر یا کورتر می‌‌پرد یا نمی‌‌پرد و در حواشی امن بال‌بال می‌‌زند یا نمی‌‌زند. انسانیت، خودش را چون یک بازی ناشناس باز می‌‌کرد و می‌‌بست. کتاب غریبی بود. دستِ پنهانی که گاهی سیلی‌ می‌‌زد گاه ناز می‌‌کرد. همانجا بود که اشقیا‌ی آینده را هم می‌‌شد در حیاط دبستان دید. جنایتکاران نارس. یک غول‌بچه‌ی بی‌ شاخ و دمی را به یاد دارم که دهان‌اش پر از نیش گراز بود. قهرمان سنگینوزن بدریختی و زمختی و ناهنجاری. این موجود که همسایه‌ی ما هم بود یک تکه سنگ می‌‌گذاشت لای انگشت‌های سبابه و بزرگ‌اش و قهقهه زنان و ناغافل می‌‌زد توی سر هر کسی‌ که سر راه‌اش بود. اگر کسی‌ دم دست و بال‌اش نبود پرنده می‌‌کشت. گربه می‌‌گرفت. دم گربه گاز می‌‌گرفت. هر روز فلک می‌‌شد و باز روزی از نو. من و دوستان‌ام دو سه بار با کمال میل با او کتک‌کاری کردیم. پارکینگِ بولدوزر‌ها بود یک‌تنه دبستانی از بانسرها و گانگسترها  آن ابن ملجم‌زاده‌ی نابکار! این آدم دیرتر رفت توی خودش. آرام و سر به زیر شد. فکر می‌‌کنم پس از مرگ بسیار عجیب پسر دایی‌اش که از دوستان نازنین ما بود. یک روز "هوشو=هوشمند" به مدرسه نیامد. توی خواب مرده بود. بوی درام می‌‌آید. درامی در کار نبود. آن بچه‌ی لاغرِ قدبلند شوخ‌مهربان و دقیقا انگار از لج نام‌اش کم‌هوشِ رو به خرفتی، مادر‌زاده مشکل قلبی داشت.ما هیچ بدمان نمی‌‌آمد فکر کنیم که :‌ای حسینو‌لردی!...سر هوشو را هم تو له‌ نکردی! لرد، مثل سرد به گویش جیرفتی یعنی‌ بیرون. لردی یعنی‌ بیرونی. ما بچه‌ها (شاید خودم) این اسم را روی آن اجنبی ناهنجار گذاشته بودیم که با اسم من قاطی نشود چون اتاق آنها رو به خیابان باز می‌‌شد بر خلاف ما که آنوقت‌ها در خانه‌های اجاره‌‌ای توی حیاط که ساحل زیبا باغی‌ بود که دریا‌وار در برمان می‌‌گرفت. به ویژه شب‌های بهاری مهتابی. احساس می‌‌کردی که شکوفه‌ای بر شاخه‌ی نارنجی. یک روز ما مشتی بچه‌ی ندانم‌کار یکصدا در سوگ هوشو زار زدیم. این حسینو لردی رفت یکگوشه ایستاد و با چشمان کسی‌ که مردوزمار دیده زل زد به سوراخی در ذهن‌اش و آرام، آرام، آرام‌تر شد طوری که دیگر حضورش را حس نمی‌‌کردی. ما از آن پس از او مراقبت می‌‌کردیم که کسی‌ آزاری به او نرساند. آیا عارف شده بود بی‌ آنکه معرفت داشته باشد؟
حالا بیا با من به دوازده سالگی زیبا در مدرسه‌ی راهنمایی‌ یادم نیست چی‌. ما با برخی‌ از بچه‌های دبستان با هم به آنجا رفتیم. بعدا حتا با هم به هنرستان کشاورزی رفتیم که مختلط بود و ما به عشق بی‌ ناموسی با دختر‌ها به آنجا رفتیم بی‌ هیچ ربطی‌ به هنر کشاورزی، و بی‌ آنکه کامی‌ روا کرده باشیم. یک بار هم آنجا رد شدم. در خلوت به خودم می‌‌گفتم حسین رفوزه. ما از نخستین موجودات راهنمایی‌ بودیم: نظام جدید. حالا لوار گیج رودبار را زیر جگرم حس می‌‌کنم. لوار=نام نوعی باد خشک، ویژه‌ی جیرفت و رودبار. این باد در تابستان دقیقا نفس تنور بود. چهره‌ را شعله ور می‌‌کرد. اینهمه حرف زدم تا از نظام و نظام جدید بگویم. به شوخی‌ به او نظام جدید هم می‌‌گفتیم. نظام همان سال آمد و از همان نخستین روز یار غار من شد. یک فر و شکوهی داشت این نظام. بی‌ آنکه هیچ استعداد ویژه‌ای داشته باشد دارای برازنده‌ی همان چیزی بود که امروز فرهنگ می‌‌نامیم. چیزی کیمیا. نظام از خوانین رودبار بود ولی‌ شهر به او می‌‌ساخت. اسفنج تمدن بود. او و من از اهالی راز مدرسه به شمار می‌‌رفتیم. ما دختران و پسران و جوانان و اطلاعات هفتگی و خلاصه هر چیزی که به دستمان می‌‌رسید می‌‌خواندیم و شوخی‌‌های ما پر از خوانده‌هایمان بود. گاهی پاراگراف‌های کاملی را از بر کرده با دکلمه‌ی آنها بی‌ مخ‌های مدرسه را میخکوب می‌‌کردیم. نظام از نخستین مشوق‌های انشأ‌ها و نخستین شعر‌های من بود. یادم هست که دومین شعر زندگی‌‌ام را برای او خواندم. اولی‌ را زیر شن‌های بستر خشک رودخانه‌ی فصلی ملنتی پنهان کردم. آن یکی‌ را هم می‌‌خواستم در بستر هلیل بکارم. آن را برای او خواندم. یادم نیست چه گفت اما حالت چهره‌اش را به یاد دارم که درخششینیک‌-خواهانه در آن بود.ما بیشتر وقت‌ها با هم می‌‌گفتیم و می‌‌خندیدیم و روزهای جمعه واقعا دلمان برای همدیگر تنگ می‌‌شد. یک روز پس از نخستین شعر‌خوانی این نظام با نمک و معرفت برگشت و با یک حرف خنک خودش را در چشم من زیر و زبر کرد. یک حرف بچگانه. یک پز بی‌ جا. یک لگد به روز ازل. درست به یاد دارم که اسم و رسم و یاد و خاطره‌ی او مثل یک قطره‌ی سرد از دل من چکید و خزید توی زمین یا بخار شد و رفت هوا. هرگز ندانستم که چرا آن سیب خوش رنگ و بو چنان کرم بدریختی ریخت. یادم هست که گزش اصلی‌ در حرف او نبود در لحن‌اش بود. ناگهان در آن روز داغ از دهن برادرانه‌ی او برف بارید. تگرگ بارید. من به او پشت کردم و دیگر با او حرف نزدم. او هم آنقدر غرور و فرهنگ داشت که بداند حیف است یک قهر سرنوشتی را خراب رنگ و ریا کرد. آن سال من رد شدم. اگر در مورد مجله‌های کشور از من امتحان می‌‌گرفتند می‌‌توانستم شاگرد اول هم بشوم. سال دیگر نظام نیامد. دیرتر‌ها همین چند ماه پیش،  دانستم که با خانواده‌اش به شیراز کوچیده بوده بوده‌اند. پس از انقلاب هم دیگر او را ندیدم یا دیدم و با او رودررو نشدم تا اینکه در میانه‌ی دهه‌ی شوم شصت،  روزی اینجا در مونترال، در بالکن خانه‌ام نشسته بودم و روزنامه‌ی کیهان لندن را ورق می‌‌زدم که یک‌دفعه چشم‌ام زخمی شد. انگار خاری از روزنامه رویید و رفت توی چشم من. در گوشه‌ای پرت از روزنامه با سه چهار خط زمخت، اسم مشتی انسان را ردیف کرده و نوشته بودند اینها دیروز به فلان وبهمان جرم در استان کرمان تیرباران شدند. یکی‌ از آن اسم‌ها نظام مالکی بود با یک نظام دیگر و یک امین‌رضا و یک...هر سه از خویش‌های نزدیک یکدیگر. همه‌ی آن اسم‌ها را می‌‌شناختم ولی‌ این اسم ناقوس دوازده سالگی من بود. پس نظام جمهوری اسلامی آمد و نظام جدید را به خاک و خون کشید.در داستان نظام و آن چند کشته‌ی دیگر، چیزی از حماسه به معنا‌ی روشنفکر‌پسند آن نبود. داستان قتل یکی‌ از خویشان اینها به دست کسی‌ از طایفه‌ای دیگر، یک سال پیش از انقلاب بود و تحریک این چند جوان از سوی مادر آن کشته و کشتن آن قاتل به قصد انتقام. همین. به همین سادگی‌ غم‌انگیز عشیرتی. چیزی که هست آنها را سال‌ها در زندان نگه داشتند و به قصد میان زندگی‌ و مرگ معلّق کردند و یک روز در زندان به آنها خبر دادند که چه نشسته‌اید که سه روز دیگر تیرباران می‌‌شوید. آنچه در این فایل صوتی می‌‌شنوی آواز عافیت‌سوز نظام است. واپسین آواز او میان آن چند تن‌ دیگر.این را از روی نواری که به نظر می‌‌رسد چیز‌های نامربوط به این آواز هم در آن بوده پیاده کرده‌اند. این تکه سه روز پیش از اعدام نظام و خویشان‌اش ضبط شده. آن را سه ماه پیش، ‌‌خویشی نو‌جوان از ایران و از طریق جیمیل برای من فرستاد. وقتی‌ به آن گوش کردم نزدیک بود از هوش بروم. هیچ چیز به اندازه‌ی این صدا غمِ تا سرحد یک شوخی‌ فجیع‌سرکش و غرورِ پر‌افسوس و ریشخند خویشخندِ رودبارِ نازمینی جیرفت، این قلمرو از سیاره‌ای دیگر‌افتاده‌ی معروف به هند کوچک ایران را برای من ترجمه نمی‌‌کرد. در این شیوه که نظام اینجا می‌‌خواند پدر من نامدار بود و یکی‌ دیگر. منطقه‌ی ما از نظر موسیقی‌ بسیار تنگ‌گلوست. همان ساز و دهل و چیز‌هایی‌ به نام " راه" که در عروسی‌‌ها می‌‌خواندند و این آواز‌های جگر‌دوز که انگار از کهکشانی دیگر بودند. وقتی‌ برای نخستین بار فلامنکو شنیدم مو به تن‌‌ام مورچه شد. تنها در فلامنکو می‌‌شد صدا را به چنان اوج‌های دوار‌انگیزی پرتاب کرد.
یک لحظه صبر کن ببینم. این کیست که دارد می‌‌خواند؟ کنار فایل نوشته بود: نظام مالکی. من به تنها کسی‌ که فکر نکردم همان نظام جدید بود. از آن خویش‌ام پرسیدم این نظام از بچه‌های پس از انقلاب است؟ گفت نه! این نظام از نسل خود توست. شنیده‌ایم که همکلاس و دوست نزدیک تو بوده.بیش از این نمی‌‌شد از این بازی سرنوشت‌نام بلرزم. گفتم نظام در گفتگو صدای روشن و کودکانه‌ای داشت ولی‌ هرگز نشنیده بودم که آواز بخواند. او فرهنگ داشت ولی‌ استعداد نداشت و همین به گمان‌ام او را در نهان می‌‌خورد. گفت در زندان با یک آدم خوش‌آوازی آشنا و از راه گلوی او به کشف گنج نهفته در گلوی خودش می‌‌رسد. از نظام تنها همین چند دقیقه به یادگار مانده. شبی که حکم آنها را می‌‌دهند اینجا برای خودشان جشنی می‌‌گیرند و نظام در میان شوخی‌-خنده‌های همسرنوشتان این آواز واپسین را می‌‌خواند.
این قو را روز ازل دیدم.
این قو از روز ازل می‌‌خواند.
باید هستی‌‌ها از پی‌ روز ازل و دو دهه و اندی پس از مرگ‌اش او را می‌‌شنیدم.
تو هم حالا بشنو!
سه روز بعد آن چشمه‌ی پر جوش و خروش و دوستان‌اش را می‌‌برند و در گورستان جیرفت تیرباران می‌‌کنند. بله! در گورستان! بی‌ آنکه حق خفتن در خاک سرد آنجا را داشته باشند.



۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

مرگ یا مرگ




نمی‌ دانم خودم را بکشم یا خودم را نابود کنم یا خودم را تیر بزنم یا خودم را سمّ بدهم یا خودم را غرق کنم یا خودم را پرت کنم یا خودم را زیر بگیرم یا خودم را دور بیندازم یا خودم را جر بدهم یا خودم را چاقو بزنم یا خودم را شقه کنم یا خودم را اره کنم یا خودم را ببرم یا خودم را چرخ کنم  یا خودم را بپزم یا خودم را بخورم یا خودم را بدهم خام‌خام گرگ و شیر و کفتار بخورند و با خاطره‌ی خوشمزه‌ام بدوند یا خودم را دار بزنم یا خودم را بنشانم روی صندلی الکتریکی‌ یا خودم را حل کنم توی حوض اسید یا خودم را چلو‌اوتو کباب کنم یا خودم را موش طاعون کنم یا خودم را زیر پا له‌ کنم یا خودم را آمپول هوا بزنم یا خودم را خفه کنم یا خودم را زنده به گور کنم یا خودم را شهید طریق ذکر الحمار کنم یا خودم را آلت استشهاد کنم یا خودم را لعبتک جهاد کنم یا خودم را تیغه بگیرم از گرسنگی‌تشنگی بکشم یا خودم را هیروشیما کنم یا خودم را ناگازاکی کنم یا خودم را دارفور کنم یا خودم را بغداد کنم یا خودم را قندهار کنم یا خودم را موگادیشو کنم یا خودم را یوم کربلا کنم یا خودم را ارض عاشورا کنم یا خودم را گراوند‌زیرو کنم یا خودم را بزلزلم یا خودم را بتوفانم یا خودم را بخشکانم یا خودم را بترکانم یا خودم را
اندازه بگیرم ببرم بدوزم تن‌ مرگ کنم که جهان زهره ترک شود از سرشت شیک‌ام
یا نمی‌‌دانم ولی‌ می‌‌دانم که خودم حکم خودم را به جرمی‌ که تو دیکته می‌‌کنی‌ نمی‌‌نویسم مرگ
موتور زندگی‌ من است
می‌ خواهم آن را پیاده کنم سوار کنم پیاده شوم سوار شوم
شعر من است
می‌ خواهم آن را بنویسم امضا کنم بنویسم امضا کنم بنویسم امضا کنم بنویسم خودِ خودِ من است
می‌ خواهم آن را بزنم ارضا شود بزند ارضا شوم
آینده‌ی من است
می‌ خواهم آن را بیایم بروم بیایم بروم بیایم
خدای کنار من است
ببوسم یا بزاید
مرگ
یا مرگ
الف من
یا‌ی من است
می‌ خواهم آن را


۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

جوانکشی-Jeune-ocide

جوانکشی-Jeune-ocide




poème et chant: président Hossein Sharang
Musique: Claude Maheu
de Albom Hoosha
2005

جوان را می‌‌کشند

که کیکاووس بخوابد

جوان را می‌‌کشند

که بی‌ کابوس بخوابند

جوان را می‌‌کشند

که رویا بترسد

جوان را می‌‌کشند

 که فردا نیاید

جوان را می‌‌کشند

که اسطوره بجوشد

جوان را می‌‌کشند

که تاریخ بشویند

جوان را می‌‌کشند که بز زیباتر بخواند

جوان را می‌‌کشند

که نامه‌ی کهن، تازه بماند

جوان را می‌‌کشند

تا فراموش کنند

که خود نیز روزی جوان بوده‌اند

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

خردمندانه‌تر این نیست که؟




ماکیان دیوانه نگاهی‌ به تخم‌های گذاشته‌اش کرد و گفت: کی‌ بنشیند‌ روی اینهمه فندق! خردمندانه‌تر این نیست که همه را بخورم یک تخم بزرگ بگذارم کرچ بنشینم روی یک هندوانه؟ در کمال خرد تخم‌هایش را خورد و یک هندوانه گذاشت. نگاهی‌ مغرورانه به دور و بر کرد و گفت: هوم! چه ابر‌تخمی! اگر روی همه‌اش بنشینم به زودی این دور و بر پر از جوجه هندوانه می‌‌شود. خردمندانه‌تر این نیست که یک قاچ از آن را بخورم کرچ بنشینم روی بقیه‌اش؟ یک جوجه هندوانه کمتر! زندگی‌ بهتر! رفت از توی آشپزخانه‌ی صاحب‌اش یک کارد آورد. تیز کرد و یک قاچ برید و خورد و گفت: شکر خدا‌وحش! آمد بنشیند‌ روی بقیه‌ی هندوانه. مهمان‌های صاحبخانه آمدند. ماکیان خردمند باز به خودش گفت: همیشه برای کرچ‌نشستن وقت هست. خردمندانه‌تر این نیست که این کارد را بدهم به صاحبخانه تا سرم را ببرد بدهد طفلکی مهمان‌ها‌ی گرسنه بخورند؟ به نظر می‌‌رسد مدت‌هاست یک خوراک مرغ توپ نخورده‌اند. فکر نکنم در تاریخ مرغ و مرغ‌خواری تا کنون ماکیانی به صاحب‌اش چنین پیشنهاد فداکارانه‌ای کرده باشد. شک ندارم پس از این بزرگواری لانه‌ی بهتری برای خودم و جوجه هندوانه‌های خوشگل‌ام خواهد ساخت و من هندوانه‌های بسیاری تحویل جامعه‌ی بشریت خواهم داد. با غرور یک شهید پیش از شهادت کارد را داد دست صاحبخانه و رفت توی نخ یک تکه ابر که خودش را به شکل یک خروس جوان دلربا در آورده بود و به او نگاه‌های پر‌تمنا می‌‌کرد. حتا شنید که :آخ! جگرت را بخورم! صاحبخانه او را ناز کرد و گفت: عزیزم بگذار اول هندوانه را بخوریم شتاب چرا! هندوانه را قاچ کرد. همه ملچ‌ملچ آن را خوردند و همصدا گفتند: چه هندوانه‌ای! رحمت به شیر مرغی که چنین هندوانه‌ای گذاشت. خردمندانه‌تر این نیست که چنین مرغ کمیابی را نگه داریم تا چهار‌فصل برایمان هندوانه بگذارد؟ ماکیان همچنانکه از خرد قومی آنها سر کیف آمده بود . سری جنباند سرفه‌ی موقری کرد و گفت: مهمانان گرامی‌! خانم‌ها! آقایان! بی‌ تردید باید خرد شما را قاب گرفت و از دروازه‌ی تمدن دو پا‌ی خودتان آویخت اما فکر نمی‌‌کنید که خردمندانه‌تر از پیشنهاد شما این باشد که مرا بکارید تا سر به فلک کشیده درخت هندوانه شوم و با میوه‌های درشت خوشمزه‌ام افسانه سرایان سراسر زمین را الهام بخشم؟ مهمانان نگاهی‌ به صاحبخانه کردند و گفتند: این ماکیان است یا آلبرت کبیر؟ او را بردند در بهترین جای باغ همانجا که پیش از آن نژاد مرغ را می‌‌کشتند کاشتند و ماکیان درجا تبدیل به یک ابر‌درخت هندوانه شد و لب و لوچه‌ی مردمان سراسر زمین را سرخابچکان کرد. ماکیان قد‌قدی نخودی کرد و نگاهی‌ به افق انداخت و گفت: خردمندانه‌تر این نیست که کرچ بنشینم روی زمین تا جوجه زمین‌هایم به زودی در سراسر آسمان دانه برچینند؟ چیزی نگذشت که بشریت هندوانه خوار در پرتو قدقد و قوقولی‌قوقو‌ی سیاره‌های بسیار، زیر سایه‌های بسیار، با آهی بسیار کشدار همچنانکه روی بالشی از پوست هندوانه لم داده بود و "افسانه‌ی ماکیان خردمندی که تخم و مرغ را تبدیل به هندوانه و درخت هندوانه کرد و آسمان را از سیاره‌های سبزِ پرقوقولی-قدقد انباشت و تمدن دو‌پا را دریغا گوی یک وعده نیمرو و یک بشقاب داغ زرشک‌پلو با مرغ کرد" را می‌‌خواند گفت: خردمندانه‌تر این است که یک هندوانه‌ی آسمانی بخورد به فرق سرم تا بمیرم و روح‌ام برود ساکن یکی‌ از این سیاره‌های تخمی-مرغی شود و ....یک هندوانه‌ی آسمانی خورد به فرق سرش را درب و داغان کرد و تکه‌پاره‌هایش تبدیل به جوجه‌هایی‌ شدند که جیک‌جیک‌کنان می‌‌دویدند و می‌‌گفتند: خردمندانه‌تر این است که مادر دیوانه‌مان را پیدا کنیم و ببینیم پس از خوردن آن هندوانه‌ی حشیش‌آگین چه بر سر خودش و نوع مرغ و خروس آورد. در اثر این سر و صدا‌ها صاحبخانه‌ی گرسنه‌ی بیکار هم از خواب بیدار شد و گفت: خردمندانه‌تر این است که آدم با شکم گرسنه خواب مرغ خردمند نبیند. در این لحظه جوجه‌ها با یک شادی آسمان‌رنگ پریدند زیر بال و پرش: مامان! مامان! چرا اینجوری نگاهمان می‌‌کنی‌! صاحبخانه دید که ماکیان خردمند دارد همچنانکه چتر نجاتی را در پی‌ می‌‌کشد با گام‌های بلند و یک کارد تیز در دست می‌‌آید. هندوانه‌ها تلپ‌تلپ می‌‌افتادند سر بشریت را پخش و پلا می‌‌کردند و این صحنه به سراسر زمین نشت می‌‌کرد. مهمانان قدقد‌کنان دانه بر می‌‌چیدند و خروسی هیز به پر و پشت افشان‌در‌نسیمِ آنها نگاه‌های بی‌ خردانه می‌‌کرد.بله! قصه‌ی تمدن‌ها پایان ندارد. دو پایی‌ می‌‌رود. دو پایی‌ می‌‌آید. خب! برود! خب! بیاید!


۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

نسل‌کشی‌: از پنجاه و هفت تا نود و یک




http://www.youtube.com/watch?v=lHuUMS0gsUY



در حال تماشای این ویدئو هستم که عصر‌ی دوستی‌ برایم فرستاد. از تولیدات وی‌-او-ای است. با آنکه صحنه‌ی نخست آن از نخستین روز‌های "پیروزی انقلاب" و عکس به خون غلطیده‌ی امیر‌عباس هویدا آغاز می‌‌شود اما چنانکه از نام ویدئو پیداست تمرکز اصلی‌ بر دهه‌ی شصت و به ویژه نسل‌کسی‌ هولناک شصت و هفت است. این دهه و آن سال، آنقدر تکرار شده است که انگار جمهوری اسلامی از سال شصت شروع می‌‌شود و آن سه سال پایانی دهه‌ی شگفت‌انگیز پنجاه، در تاریخ ایران وجود نداشته. این روزها دارم کتاب جامعه‌ی آزاد چنگیز پهلوان را می‌‌خوانم. در آن کتاب به دهه‌ی معروف شصت و به پایان مجهول پنجاه هم اشاره‌های وجدان‌تکان شگفتی می‌‌شود. دهه‌ی شصت و شوم‌ترین سال‌اش شصت و هفت، یک نسل‌کسی‌ تمام عیار بود و هرگز نباید بگذاریم رژیم سر‌تا‌پا خون و قتل و غارت قمهوری اسلامی، یک دم نفس راحت بکشد. این رژیم پنداشت که با حذف یا چال‌کردن جسد‌ها در گور‌های گروهی، همه چیز رفع و رجوع می‌‌شود. دهه‌ی شصت؟ سال شصت و هفت؟ چنین دهه و چنان سالی‌ اصلا وجود نداشت! این قاتل کودن همه را به کیش نفرت‌انگیز خودش می‌‌پندارد. بکش!فراموش کن و همه را دچار فراموشی! بازماندگان و خانواده‌ها دوستان و گروه‌های گوناگونی که آن کشتگان به آنها منتسب بودند یا نبودند هرگز نخواهند گذاشت آن جنایت برنامه ریزی شده و خونسردانه‌ی این زنجیریان الله فراموش شود. این درست. اما آیا فکر نمی‌‌کنی‌ با تاکید پیوسته بر یک دهه و یک سال و کشتگان آن دهه و سال، آن سه سال آغاز این حکومت و قربانیان‌اش، و آن دو دهه و اندی دیگر و آویختگان‌اش را کمرنگ و کم‌اهمیت می‌‌کنیم. چرا فکر نمی‌‌کنم که خون هویدا، جهانبانی، آ‌زمون، پاکروان، سالار‌جاف، رحیمی، ناجی...و بله! حتا خون شکنجه‌گر‌ بی‌ رحمی چون تهرانی‌، به همان سرخی خون سلطانپور، فاضل،ارژنگ، روحانی، یزدیان، و آن چند هزار نفر دیگر بود. جان جان است و خون خون. خوب و بد و قهرمان و ضّد قهرمان و حسین و شمر ندارد.خون آنهمه انسان بی‌چاره‌ای که به اسم قاچاقچی، دزد، زانی و زانیه و گی‌ ریخت هیچ کم از خون کمونیست و مجاهد و بهایی ندارد. اصرار عجیبی‌ هست که که هر گروهی خون خودش را پرچم کند. خون، دست کم در رنگ، کمونیست است و هیچ حزبی صاحب‌اش نیست. خون از آن هستی‌ است. دارای‌اصلی‌ آن زندگی‌ است.رنگ سرخ بی‌ همتایش هیچ تبعیضی را بر نمی‌‌تابد.چرا از خبر ترور شهریار شفیق، آریانا و آنهمه انسان ناهم‌اندیش با خودم به سادگی‌ خوردن پالوده گذشتم و درلیست ترور‌شدگان هم دنبال نام‌های سرخ و قهرمان یا مشهور و مهم و معصوم گشتم و تنها ترور آنها تکان‌ام داد؟ نکند من تنها به جان کسانی‌ اهمیت می‌‌دهم که حزب‌ام قوم‌ام دین‌ام بی‌ دینی‌ام و عقاید برترم مهم می‌‌پندارند؟ همه‌ی قاتلان آن کشتگان هم که چنین ویژگی‌ تبعیض‌آمیزی دارند:( بنگر به فلان گروه قبیله گرا که تنها نام زندانیان خودش را داخل زندانی می‌‌داند.) کشته‌ی من شهید است کشته‌ی تو به درک واصل شده. مال من یخ‌در‌بهشت می‌‌خورد مال تو به دوزخ هلاکت رسیده. آنهمه جوان دل و جان و گردن‌شکسته با آن دمپایی‌های بغض‌انگیز آویزان از پاها‌ی آویزان در چهار‌گوشه‌ی آن خاک اشغال‌الله‌شده لابد آنقدر شیک و روشنفکر و متعهد و شاعر و نویسنده و فیلسوف نبوده‌اند که توجه مرا بر‌انگیزند. چپ‌ها و مجاهدین فقط شصت و شصت و هفت می‌‌شناسند. بهایی‌ها دنبال لیست خودشان‌اند. گروه‌های قومی-قبیله‌ای همینطور. سلطنت‌طلب متعصب همینطور و همینطور‌تر از همه بیشتر آن طالبان اصلاحات که انگار تاریخ برای آنان از پایان دولت خاتمی آغاز می‌‌شود.یعنی‌ دقیقا از زمانی‌ که اوین هتل متصل به بی‌ بی‌ سی‌ و وی‌ او‌ای شد. اوین گنجی‌ها و هم‌بندی‌های گنجی‌ها. اوین مرخصی و شرکت در عروسی‌ دختر‌خاله‌ی پسر عموی همسر ماندلا‌ی ملک عجم. اوین مانیفست جمهوری‌خواهی‌ و روزه‌ی سیاسی و رپرتاژ افطار سیاسی.
تفرقه کم است که میان کشتگان هم تخم نحس‌اش را ریخت و پاش کنیم؟ از هویدا تا کسی‌ که همین دیروز یا پریروز به دار اسلام سیاسی آویخته شد کشتگان ملت ایران هستند. هر که هر جای آن سرزمین به یدالله قمهوری اسلامی کشته شد کشته‌ی ما مردم ایران است. تاکید بر یک نسل‌کشی‌، ندیده انگاشتن تاریخ و موجودیت نسل‌کشانه‌ی این رژیم است. مردم ما را تنها در یک دهه نکشته‌اند. از دهه‌ی پنجاه تا نود کشته‌اند و دارند همچنان می‌‌کشند. تا این نسل‌کشی‌ از الف تا یا را نپذیریم تاریخ ما را نخواهد بخشود.به یاد آور آن هورا‌های مفتضحی که وقت کشتن کارگزاران پهلوی کشیدیم. کشیدیم و ما را به تیرگی امروز کشید. روزی را تصور کن که چپ‌ها یا مجاهدین یا به طور کلی‌، لشکر مترقی‌ها و متعهد‌های روشنفکر، یکی از برنامه‌های یادمان کشتگان‌اش را با یاد تن‌ سوراخ‌سوراخ، خونین و پیر امیر‌عباس هویدا آغاز کند.با یاد تن‌ آبکش‌شده‌ی جهانبانی، خسروداد، رحیمی و دیگران. در چنان روزی شاید آن مدعی همیشه طلبکار سلطنت هم برگشت و از کمونیست‌مجاهد‌کشی‌، یا دست کم از به رگبار‌بستن زندانیان دستبند‌زده بر تپه‌های اوین،‌ای لعنت به این نام، به دست مزدوران رژیم پیشین‌اش اظهار شرم و شگفتی کرد.مرا چه به بی‌ بی‌-گوزک-سی‌ و وی‌ او ای. این حرف‌ها را برای خودم و خودت نوشتم. دقیقا با دوباره دیدن آن سه حرف جادویی: کشتار شصت و هفت. ویدئو روی دقیقه‌ی ششم مانده.بروم به تماشا‌ی ادامه‌اش.

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

بزن سازی مادر‌گاده سوحتوم!




http://soundcloud.com/hooshan/bezan-sazi-madar-gade-sohtom





در نخست‌پایتختِ این تمدن فرزانه فرزانه، یعنی‌ جیرفت، که من هم یکی‌ از آثار باستانی آن که توحش پیشه کرده هستم پرنده‌ای هست به نام جیرفت‌جیرفت که جیرفتی‌ها آن را بسیار دوست دارند و نگفته آن را فرشته‌ی نگهبان شهرشان می‌‌دانند. هر چند اگر آن پرنده را صدا بزنی‌: آهای! جیرف‌جیرفت! محل گربه هم به آدم نمی‌‌گذارد اما جیرفتی‌ها از روی آوازش او را اینطور می‌‌نامند: چیرو! چیرو! یا جیرو! جیرو! آنها باور دارند که اگر این پرنده نبود اسم شهرشان از یادشان می‌‌رفت. چنین مردم حافظی هستند این معمار‌زادگان باستان تمدن. در کامنت بالا می‌‌توانی‌ عکس تندیس این پرنده را که در میدان ورودی جیرفت کار گذاشته‌اند ببینی‌ و بگویی: جیرو! جیرو! جیرو! جیرو!
در مورد ترجیع‌بند این ترانه هم نکته‌ای فمنیست‌وحشی‌پسند بگویم: یکی‌ از خوش‌ترین خاطره‌های کودکی و نو‌جوانی من از رودبار جیرفت، "عیش(=جشن و بزن و بکوب، برای عروسی‌ یا ختنه سوران)‌های آن بود. این عیش‌ها بیشتر در پایان بهار و یا میانه‌ی تابستان برپا می‌‌شد. همراه با ریخت و پاشی از ته دل، و دل تپنده‌ی این عیش‌ها مردم زیبایی‌ به نام "سازی-دهلی" بودند. این سازی-دهلی‌ها کولی بودند. ما به آنها لولی می‌‌گفتیم. اینها هم صنعتگر بودند و هم هنرمند. همه‌ی ابزار و آلات کشاورزی و باغبانی در آن منطقه‌ی معروف به هند کوچک ایران، کار دست همین مردم بود. ما آنها را با جان و دل دوست داشتیم( هر چند سنتاً آنها فرودست پنداشته می‌‌شدند. آنها پیامبران اولو‌العزمِ عیش و عشرت، و منادیان سرخوشی و بی‌ ناموسی بودند. از آنجا که رقص زنان، جز در حلقه‌های خانوادگی ممنوع بود جوانکی از میان همین سازی-دهلی‌ها به نام "چماکی=رقاص" لباس زنانه‌ی بسیار دبشی می‌‌پوشید و با آرایشی‌ لولی‌وشانه وارد میدان می‌‌شد و جمعیت را دیوانه می‌‌کرد. در میانه‌ی میدان شبانه یک آتش بسیار به سامان و بزرگ می‌‌افروختند و صد‌ها نفر چاپک‌زنان=کف‌زنان، گرد آن به تماشا‌ی رقص چماکی می‌‌نشستند. مرد‌ها و پسر‌ها هم پس از او تسخیر میدان می‌‌کردند. خوب به یاد دارم که هیچکس به این چماکی‌ها گمان گی‌-وارگی نمی‌‌برد. آنها به عنوان هنرمند ستوده می‌‌شدند. البته همین‌ها در عاشورا زینب یا زینب‌خوان هم می‌‌شدند. حالا چرا ما می‌‌گفتیم: بزن سازی مادر‌گاده سوحتوم؟ تا آنجا که دانش جیروفتولوژیک من قد می‌‌دهد مادر‌گاده در اوج شور و هیجان، هنگام رقصیدن و به عنوان ستایشی بیخودانه مجذوبانه رو به سازی-دهلی‌ها که جهان را با آن موسیقی‌ وحشی و بی‌ همتا گرد سر همه می‌‌چرخاندند گفته می‌‌شد و هیچکس آن را فحش نمی‌‌پنداشت.حالا یک نگاه کجی هم به گاییدن بیندازیم. گاییدن یا گاهیدن یا گاویدن، باید ریشه در گاه=زمان، گی‌=زندگی‌ و شادی و گاو، باز هم زندگی‌ و گیهان یا همان کیهان داشته باشد. پس گاییدن چیزی ازمقوله‌ی به هستی‌-آوردن زمان و زندگی‌ و کیهان به شمار می‌‌رفته. آسوده کاری به سزا برای شادی و خوشی‌ و انگیختن هستی‌ از اوج بی‌ همتایش و نه ناسزا کاری برای دهن لق  ناسزا‌گویان. من خودم بارها وقتی‌ که کار دلاورانه یا در همان مقیاس کودکانه نو‌جوانانه سترگی از‌م سر می‌‌زد می‌‌شنیدم که بزرگان، و نه این بزرگوزان معروف امروزین، به من می‌‌گفتند: اوهو! مادر‌گاده! و من همان احساسی‌ را می‌‌داشتم که امروزه سایه‌ی نازکی از آن را می‌‌توان در حالت گیرندگان جایزه دید.حتا چند بار پدر یا مادرم مرا به این نیکنام گزیده کاران نامیدند. اینچه اینجا می‌‌گویم جنبه‌ی بشاگردولوژیک دارد. این گویش رودباری یا به زبان علمی‌ تر، "بشاگردیِ " ما( که حتما زبانی آلیاژ بوده) از کان‌های زبانیِ پهلوی یا پارسی‌ میانه است در منطقه‌ای که زمانی‌ از قلمرو‌های مهم ساسانی بوده و همچنان ویرانه‌های آن اینجا و آنجا هست. افسوس که زبان "تهرونی" دارد آن را هم مثل همه‌ی زبان‌ها و گویش‌های باستانی ایران تبه می‌‌کند.آنطور که اهالی خانواده و دوستان‌ام در ایران می‌‌گویند من به دلیل دوری از فساد تهرونیزیشن، امروزه از به یاد‌دارندگان توپ آن آنطور که بوده هستم. من برای اینکه آن را از یاد نبرم ترانه‌های بسیاری به رودباری نوشتم و خواندم. برگردیم به بحث باقلوایی مادر‌گاده. این صفت دلپذیر را در مواردی در مورد آدم‌های لافزن یا گستاخ هم به کار می‌‌بردند. البته حالا همه چیز مفتضح شده و مشتی مادر‌فاکر، گل به روی انگلیش‌ات، خیال می‌‌کنند مادر‌گاده‌اند. زهی خیال باطل!

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

یا سرم توی دیو



اینجا: اسمِ حسن مقدم


یا سرم توی دیواری توی سرم یاست
خشتِ سمج می‌‌زند فکر
خشت‌های فکری
رج‌رج گردِ سرم
پایین
برده‌ی خواب
بالا
آورده‌ی دیو
توی سر سایه‌ام
دستِ ثریا
دستِ کج
دستِ پریشان



۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

"با غرش‌های وحشیانه..."




حالا! به گفتِ رزم و بزم‌آزمودگان سرخپوست در جنونِ غربی شرنگستان، به هنگامِ یورش و شکار به معنایی فراموش‌شده، بله حالا کار زیبای من آغاز شده است. کار یورش به جیبِ تو و شکار خواننده‌ای که در تو چشم به راه ژنده و وحشعر دارد. من یکشنبه‌ی گذشته از آن سفرِ جان‌نوازِ شمسی‌ بازگشتم. تا ساعت یک و نیمِ دیروزِ باز‌گشت‌ام زندگی‌ روان مرا نواخت نواختنی فراموشی‌ناپذیر با دست‌ها و نام‌های سرنوشت‌آسایی چون شهره و فریال و فرهت و کتول و سارا و سهیلا و مسعود و سپیده و فریبا و ماشا‌الله و نرگس و معصومه و امیر و آرتین و حسن و مهدی و مهین و مانا و اشکِ ماندگار و خلیل و بهروز و کنت و کارل اوگوست دوم و همه‌ی مردم زیبای استکهلم و ...زروان و آن‌ماری و آرش و ندا و مینا و لٔر و بهزاد و مهرداد و امیر و همه‌ی مردم دلنواز بلژیک و آخ! آخِ آخ‌ها!از ساعت یک و نیم به بعد در آن کستاریکای هزار کدِ شقاوت و بی‌ نزاکتیِ پاریس و مهربانی‌ها و پذیرایی‌‌های پس از گزش و هزل و خنده‌های خنزرپنزریستی که دیگر نچسبید و نچسبید نچسبیدنی جاودانه دیگر هیچ نمی‌‌گویم اگر بگویم وقتی‌ می‌‌گویم که دیگر دل‌ام چرکین نباشد. دیگر. دیگر. دیگر. دیگر...حیف! به درک! در آن لحظه از لحنِ او نیش مارِ ناگِ اتاقِ تاریکِ بوفِ کور یادم آمد. یادم آمد که بیهوده شرنگ نشدم. من با موهایی شیرِ مار‌چکان بیرون آمدم. بگذار او نعش‌کشی‌ کند. او در من خودش را گزید. خودی که دیگر برای خودش تازه نیست. خودی کتابمرده. خودی خود‌خو و دیگر‌کور. خودی مرکز کائنات. خودی الله‌وار. شقی. هزال. رادیکال‌ریخت و تا مغز استخوان محافظه کار. خودی در دژی با هزاران‌قفل و کد. از آن روز تا امروز ساعت یک و سی‌ و یک ثانیه چنان زهری اعصاب مرا انباشت که اگر به لشکر جرّار افعیان نگاه می‌‌کردم به آنی‌ بخار می‌‌شد.این نیز هم روی آن نیز‌هایی‌ که با بگذرد‌گفتن‌های ما نگذشت و بر هم تلنبار شد. شرنگ هم، یا نه شرنگ به ویژه می‌‌تواند مسموم شود با حساسیتی پروانه‌ی اسیدی‌آسا. این قدرت را هم دارد که رودی از زهر را بگوارد و حتا نشئه شود. نشئه‌ی سخنی که پوست تازه‌ی او می‌‌شود. این روزها تن‌ِ سخنِ من لختِ مکرر است. یکجا پوستِ همه‌ی وحوش شرنگستان را انداخته است. باد می‌‌وزد و گوشتِ خاموشِ من لرزِ لهجه‌ی پاییز می‌‌شود. چه شادم که یکی‌ دیگر از باغ‌های من سوخت. حالا فصلی در دوزخ و ایمان بیاوریم به آغاز فصلِ سرد را بهتر درک می‌‌کنم. اگر ته آن رفتار... بی‌ خیال! به تخم خودت!
حالا!
ژنده‌خانه-کتابِ شمسی‌ آماده‌ی سفر به خانه‌های شماست. این کتاب و آن سفر از پشتِ چهره‌ ی کتاب روی داد و رخ نمود. از همین کتابچهر هم آن را به دست‌های درست خواهم رساند. تا کنون دو الاهه و یک وحش‌وند ویژه هر کدام ده جلد خریده‌اند تا به دوستان هدیه بدهند. اگر نتوانستی یکی‌ بخری پنج تا بخر ده تا بخر. بخر و حال‌اش را ببر. اگر چندان پولدار نیستی‌ دو برابر ده برابرِ بهای کتاب بپرداز. تنگدستی؟ باش! چه بهتر! اصل، همت عالی‌ است‌ای خوشگل و‌ای نسبتا خوشتیپِ همه‌ی عالم! من از فردا یواش‌یواش، اسم‌های اهل کتاب را زیر همین لینک، های‌لایت خواهم کرد.( برای کاستن از زحمت وجود وحشیِ من، آنها که شعر‌ی به نام خود از من دریافت کرده اند می‌‌توانند در بخش کامنت‌ها سلام و درودی بنوازند تا من یاد‌آور شوم که از اهالی کتابِ شمسی‌ هستند و از سرنشینان این سفینه کتابِ ژیندوسی).)بیشتر این دوستان در ایران‌اند. باشند. سخاوتِ شمسی‌ من در اهدا همین شعر‌ها تبلور دارد. حالا کتاب، کالا‌ی کالاهاری است و من سلزمنِ منظومه. ناشر ارجمند این کتاب، مسعود مافان، آن را با کیفیّتی چشمگیر و هزینه‌ی گزاف در سیصد و سیزده صفحه در آورده. برای من به اندازه‌ی شعر و ادبیات اهمیت دارد که او زیان نبیند. برای همیاری با او من با کمال میل پذیرفته‌ام که دست کم دویست نسخه از آن را به فروش برسانم و خواهم رساند. اگر در لینکِ زیر به عنوانِ مقدمه‌ی این کتاب نگاه کنی‌ ممکن است این جمله یادت بیاید: با غرش‌های وحشیانه! بسیاری از دوستان فیسبوکی من، چه در ایران، چه در ایرانستانِ جهان، شعر‌ی از من را با این جمله در میل‌باکس خود دریافت کرده‌اند. این کتاب، لبریز از نام است. نام‌های کسانی‌ که بیشترشان را تنها در عالم مجازی می‌‌شناسم و حالا دیگر آنها را خانواده‌ی خودم می‌‌دانم. برخی‌ از آن نام-شعر‌ها در این کتاب نیستند. ظرفیت تکمیل بود. آن نام‌ها برای کتاب آینده می‌‌مانند. دو سه اسمِ بی‌ رسم را هم مالیدم به سوهانِ گدازان شمسی‌ خانم و دود و پلوش شدند. خلاصه هر که از اهل این کتاب یا از دوستان توحش زیبا که خواهان خواندن آن است می‌‌تواند با من تماس بگیرد آدرس بفرستد تا من کتاب را برایش بفرستم و بها و هزینه‌ی پست آن را به شیوه‌ای شمسی‌-پسند بگیرم و من و ناشر پولدار شویم و خواننده‌ها تهیدست و خوشحال با چهره‌‌ای گشوده بر خنده‌ی کتاب.این نهضت از امروز آغاز شده است و ادامه‌ها دادادارد.
دود باد ناموس منظومه!
زنده باد وحشیالیسمِ جهان‌خوار به سرکردگیِ پرزیدنتِ نورِ چسمیِ شمسی‌ خانم!


و
کتابِ شمسی

پرزیدنت ‌حسین ‌شرنگ

ناشر: نشر باران 2012
شابک:978-91-85463-59-6

حسین شرنگ در مقدمه این کتاب چنین نوشته است:

با غرش‌های وحشیانه!

اصل، حال چکیده است. هنگامی که چکیده حال می‌‌نویسی به زمان پشت زبان می‌‌رسی‌، زبانی ورای سن و سال و زندگی‌ و مرگ. آنجا که همه چیز، یک خجسته لحظه ی سیاه است. شبی که فورا زبان ات را تسخیر می‌‌کند. بنویسی‌ ننویسی، نوشته می‌‌شوی. حضور در این جهان، غوطه وری در آن شب زبانه کش است.

روزی چنان لحظه‌ای از آسمان به سرم خورد که دراز-ژرف هشتاد چاه از ته به هم پیوسته را به زمین نشست کردم. به آب‌نبات همه ی مردگان خیره شدم و نعره‌ام چکید و زمین را سوراخ کرد. بیرون که آمدم چنان خاموش شدم که انگار مرگ دهان‌ام را بوسیده بود.آمدم خودم را بکشم دیدم این خود دست کم پنج هزار بار مرده کشته یا خود‌کشته شده. دل‌ام برایش سوخت، ولی‌ افسارش را کشیدم و سوارش شدم به جستجوی آنهمه روان سرگردان. یادم آمد. یادهایم آمد که کی‌‌ها بودم و کجا‌ها بودم. رفتم توی جنگل رگ و ریشه‌های ژیندوسی ام. انگشت‌هایم شروع به زمزمه‌نعره کردند. وحشی شدم. تمدن را از هشتصد میلیون سلول‌ام راندم. خودم را خلوت کردم و در کالاهاری پر‌زاد ‌و ‌رودم با تن‌‌های بی‌ شمار‌دویدم خزیدم جهیدم‌پریدم در سراب‌ام شنا‌کردم. آسمان از تماشای من با دم‌اش گردون شکست. به رنگ‌اش شاخ زدم. زمین زیر سم‌هایم ضرب گرفت. خوش و خاکی چریدم و چرخیدم و مست شدم از این دانایی ساده که تا کنون باری بر دوش زندگی‌ بوده ام نه بالی. شادی سنجاقک-آسایی مرا به رقص آورد.
مهر در گورستان-آشغالدانی پیشین من شیرخوارگاهی گشود که کودکان مرده و مردگان بی‌ صاحب-وبایی-طاعونی-قحطی‌زده، و حتا شاهزاده‌ای با لباس مبدل، در آن با دهان‌هایی‌ پر از پستان، مرگ-تبعید را فراموش کردند و زبان ترکاندند به گفتن آنچه‌ها که بر آنان رفت و کس نشنید یا زبانی برای بیان آنها نبود.
شعر‌هایم وحشعر شدند و زمزمه-نعره‌ی طبیعت بی‌ لگام. هر چه نوشتم چنان نوشتم که واپسین‌فرد، هذیان‌نامه‌ی واپسین نوع را.
چه بسیار آدم‌ها که نام خود را بر پیشانی وحشعر من یافتند :
با غرش‌های وحشیانه!

من به کشور سخن‌ام رسیدم:
به جمهوری وحشی شرنگستان خوش آمدی!


آنیتا آمد!

دمی پیش، مژده رسید که آنیتا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر ...