۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

خبر بی‌ بر



ای پاندا اسباب اخبار را خاموش کن: ستار وکیلی



مخابرات شصت و نه کهکشان مخ ام را دار‌الاپیدمی خبر کرده
راه افتاده با خون در تمام سلول‌هایم نیوز‌کنفیکونفرانس می‌‌دهد
برج مفتی از آسوشییتد‌میکرب و میکروفون و حمله و زخم و چرک و تعفن و بگیر و ول کن و سفت و شل‌کن
گرفته آفاق را از دهان ام
دهان ام؟
رو‌حوضی‌ بابل بلاهت
رمبیده بر بغداد جراحت 
در هر رگ‌ام قلندری با بی‌-بی‌-سی‌-انگلیشِ تئاتر‌آوری مو می‌‌کند مویه می‌‌کند کف می‌‌دمد کافه می‌‌آشوبد نقل می‌‌گزارد پرده می‌‌بازد عشوه می‌‌آید چهقهه می‌‌زند هق و هق و چق و چق
قیچی محوی بریده گرد روان‌ام را از رگ و پی و سلول
-به هیمالیا‌ی مایع ات بزنم یا به اطلس سنگین؟
دیو واژگونگویی گرفته بر سر دست این مجمع‌الجزایر سرسام را
-بزن به زبان پشت کیهان




۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

بعد‌ش چی‌ شد؟



رادیکال واگن‌ها را باز کرده سوار رادیکالوکوموتیو‌ش شد و رفت به متا‌پتل‌پرثِ شمسی‌. بعد‌ش چی‌ شد؟ هیچی‌! رادیکال رفت و غیرِ ارادیکال آمد بی‌ چرادیکال آمد اکبرادیکال آمد برادرادیکال آمد منبرادیکال آمد قنبرادیکال آمد نامرادیکال آمد ماسکارادیکال آمد جلنبرادیکال آمد قلدرادیکال آمد قلندرادیکال آمد کامارادیکالاشنیکوف آمد مانترادیکالاشه آمد میسترادیکالاشخور آمد رادیکالوخوخوره آمد رادیکاله و لورده آمد رادیکالات آمد رادیکالیتراتور کونپاره ی با ادب آمد    آمد و آمد و آمد    بعدش چی‌ شد؟ هیچی‌! واگن‌های ساردینیهیلیست فریادشان از گند ازدحام در آمد جیغ زدند  آهای! موعود دودسر! بیا ما گورستان‌های سیار بی‌ سیر را ببند به دم ات ببر بیانداز توی دره ی بی‌ هوشی‌مین‌گذاری شده ی تاریخ! بعدش؟ هیچی‌! دال آینده در رفت کمانه کرد خورد به آینه افتاد که بیفتد افتادنی برنخاستنی.


۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

درستان



در مادرش مادر مادر بود: نصرت صناعی


در ما مادری سرخ در را می‌‌گشاید
مادر از در سرخ ما در
همه چیز باز می‌‌شود
در ما همه چیز در
در ما همه چیز سرخ
در ما همه چیز باز
بازیِ مادر‌اندر ما
با در اندر در
در آ
اندر آ
مادر آ

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

دراز‌ترین مار


دیدی امضای مرا آویخته از هیچ  ای کتایون اروبی


دراز‌ترین مار 
رد مار 
خطی‌ از سین سوراخ
تا تای تاریخ
ترسیمِ می‌‌ترسیم





۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

در‌آوردن تن‌




لبخندی در سایه ی سونیا دقیقیان



تن‌ را موقتاً
از تن‌ در آوردن
در آوردن بیداری از ذهن
هنگام خفتن
رفتن به بیرونی دیگر
با تنی از رویا
در گردش زمین گشتن
به سایه‌های پشت سر
سایه‌های دور
بسیار دور نوری
برگشتن
به لحظه‌ای خورشیدی که این کتاب گدازان
آنقدر گشت و آتش خورد
آنقدر گشت و جوشید
آنقدر گشت و خروشید
آنقدر‌اندازه از قدرها‌ی شگفتی انداخت
که گردِ  گشتن شد
سیاره ی گردش بی‌ برگشت
با تنی پر طنین
تن‌-افزا
تن‌ روان آبی
تن‌-دهن سرخ انفجار
تن‌ سبز رویش
تن‌-ریزه ی نامرئی نخستین
تن‌ تک   تن‌ دو یاخته ای
مادر‌تن‌ِ تن‌‌های بی‌ شمار
تن‌ شنا
تن‌ هوا
تن‌ بی‌ پا چهار‌پا هزارپا
تن‌ دوپا‌ی خم بی‌ زبان
تن‌ دوپا‌ی ناگهان ایستاده چشم در چشم کیهان
تن‌ دوپا‌ی هذیانگو
تن‌ شرنگ
تن‌ِ آبستنِ نوشتن.




۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

ای موریانه‌ها موریانه‌ای دیوانه شد!



چنان خردم می‌‌درخشد که ضمیر ناخود‌آگاه جمعی موریانه‌ها را در تیر‌های چوبی سقف و دیوارها و کتابخانه می‌‌بینم که با خردی درخشان خشکبار معماری را می‌‌تراشد و می‌‌خورد و به ریش خدای خانه می‌‌خندد و سرود لولوخورخوره می‌‌خواند. آیا این خانه روشنی خرد است که سر مرا می‌‌افروزد تا برای همیشه خاموش کند یا من هم موریانه‌ای‌ام که دچار خانه روشنی خرد شده می‌‌پندارد چنان خردش می‌‌درخشد که حرف‌های مرا پیش از نوشته شدن می‌‌خواند و حدس می‌‌زند که همین الان می‌‌نویسم که جنون با هفت میلیارد‌پا می‌‌آید که مرا به جای همه کله پا کند؟ یکی‌ در همه ی انواع به جای نوع‌اش خل و چل می‌‌شود که چه بشود؟  ای موریانه‌ها موریانه‌ای دیوانه شد!

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

شیرجه ی حواس



گاهی‌ حواس‌ام خودش را از پنجره پرت می‌‌کند بیرون. می‌‌خواهم بگویم بیچاره! دهان‌ام می‌‌گوید بی‌ شرف! می‌‌خواهم بگویم آفرین! دهان‌ام می‌‌گوید لعنتی! آدم خوشرویی با احترام می‌‌گوید سلام پرزیدنت! دهان‌ام می‌‌گوید سلام پدرت است که نان ات داد و ادب یادت نداد. آن طفلکی اول هاج و واج نگاه‌ام می‌‌کند، بعد زیر لب می‌‌گوید دیوث! با مهربانی می‌‌گویم دیوث-علیکم دوست من! چطوری؟ چه خبر؟ کودکی دقیق نشانه می‌‌گیرد و از لوله ی خود‌کارش نخودی می‌‌زند به سایه ی چپ ام، دست می‌‌برم زیر بغل پالتوم و هفت‌تیری خوش‌دست به او می‌‌بخشم. شاعری بی‌ استعداد می‌‌گوید اگر مردی همین الان یک شعر بگو! در کمال نامردی پنجاه دلار به او می‌‌دهم!  پیرزنی مرا به پیرمردش نشان می‌‌دهد این همان بی‌ شرفی بود که به من پیشنهاد‌های بی‌ شرمانه کرد. به پیرمرد می‌‌گویم نگفتم کلاه ات را بگذار بالاتر! زنی‌ بی‌ دلیل مرا به باد لیچار می‌‌گیرد. دسته گلی‌ در دست با اخلاص زانو می‌‌زنم دامن‌اش را می‌‌گیرم یا زن‌ام بشو یا با این دسته هاون برنجی بکوب توی سرم! شوهرش از گرد راه می‌‌رسد نفهمیدم! به ناموس من چی‌ گفتی‌؟ یا برادر‌زن‌ام بشو یا با همین دسته هاون برنجی مردانگی ات را می‌‌برم! پلیسی‌ بی‌ گناه دارد در خیابان قدم می‌‌زند به هفت‌تیرش چشمک می‌‌زنم ناموس نداری اگر مرا دستگیر نکنی‌! آخر چرا آقای عزیز؟ قانون چرا ندارد‌ای مفتخور! یکی‌ از حقوق شهروندی من دستگیر‌شدن است! قاضی شکم‌گنده‌ای نفس‌نفس‌زنان می‌‌گذرد می‌‌گویم عدالت ات پنچر باد اگر به من دو میلیون سال‌آب خنک ندهی! فیلسوفی فضول می‌‌گوید اجازه هست پرزیدنت؟ اجازه؟ هستی‌؟ نیستی‌؟ تقدم اجازه بر جایزه؟می‌ گویم اجازه بی‌ اجازه‌ای مردک مفتگو! سوفی زن من است تو به چه حقی‌ دوست‌اش داری؟ یا اسم ات را بگذار فیلمارگریت یا مار به گریبان ات می‌‌اندازم! از چند خیابان گذشته ام. جمعیت انبوهی دنبال‌ام راه افتاده. طفلکی پلیس همه را چون بادی‌گاردی وظیفه شناس یک متر و سیزده سانت از دور و بر من دور نگه می‌‌دارد. رسیده ایم دم در شرنگ‌مموریال‌لوناتیک‌اسیلوم. دو سپید‌پوش نکره بیرون می‌‌آیند تعظیم می‌‌کنند و می‌‌گویند به کاخ سرخ خوش آمدید قربان! با مهر بسیار آنها را تهدید به آپرکات و هوک چپ می‌‌کنم. گونه‌های سرخشان را به حالت تقاضای بوسه می‌‌آورند جلو. درجا حواس‌ام از پنجره ی دوردستی که خودش را پرت کرد بر می‌‌گردد سر جایش. نفس راحتی‌ می‌‌کشم.پس همه چیز عادی است! روز به خیر خانم ها! آقایان! کودکان! ولگردان! بی‌ شرف‌ها مگر کار و زندگی‌ ندارید؟ اینجا چه غلطی می‌‌کنید؟ آفرین! شما یگانگان به مفت هم نمی‌‌ارزید! بی‌ دلیل نیست که من دیوانه ی شمایم! روی پله ی آخر بر می‌‌گردم و چنان لبخندی می‌‌زنم که هیچ شعری به شاعری نزده!

نه به قصاص!