۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

این منطقه



رضا بتین خوش آمده باشد به نقطه‌ی این منطقه.


این منطقه در نقطه‌ی کور دادار است
چشم می‌‌گشایی
دست می‌‌گشایی
جهان می‌‌گشایی

چندی در این گشایش می‌‌گردی
چشم می‌‌بندی
دست می‌‌بندی
جهان می‌‌بندی

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

ها به شرنگ فضا کنم یا



 هایده رئیس‌زاده و حیا؟ اکسیژن و پالتو؟ شقایق و قوطی؟ زندگی‌ و قاب؟ آب و شریعت؟ رویا و ریا؟ چه حرف‌ها!



حیا کنم یا
ح و یا را رها کنم
حسین وحشی یادها را ها‌ها  ها‌ها ها
ها به شرنگ فضا کنم یا 
آیینه‌سینه را در نامرئی هوا 
هوا کنم یا
سکوت کودکی‌های منظومه را
صدا کنم یا
نگاه شمسی‌ را
در تاریکی‌ الفبا
طلوع رویا کنم یا
ژ‌ن خدا را مهندسی‌ با آیینه‌ی تنوع
خدا‌وحش را در باغ انواع
مجهز به منقار و خرطوم و نیش و شاخ و دم و سم و و پوزه و فلس و بال و دست و پا کنم یا
ببرررررررم از عریانی تکه‌ای اندازه‌ی خود
بدوزم بپوشم شرمگاه دروغ را
جیره‌خوار پورنو‌خرافی اطلاعات و موساد و سیا کنم یا
بپیچم گرد خود هوا‌ی بی‌ ناموس بهاری را
بگردم گرد زمین
اتقیا و اشقیا را برای بازی بی‌ حیا
مهیا کنم یا
چوب لا‌ی کبریا کنم یا یا یا
کنم چرخ
چرب ریا



۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

مونترال- 10 سپتامبر 2010 Hossein Sharang

یادمان کشتار دهه شصت ایران- سپتامبر2011- حسین شرنگ-04 از 09

Hossein Sharang "Livre sauvage" Les Éditions du NOROIT 2009

Hossein Sharang1/1

...شویی بس!

چنگ چنگیز( غزل‌خوانی) با کلود مائو

جوانکشی: (آواز‌خوانی در تظاهرات)

5/5 شعر‌خوانی در جشنواره‌ی نوروزی ونکوور-۲۰۱۰

4/5 شعر‌خوانی در جشنواره‌ی نوروزی ونکوور-۲۰۱۰

3/5 شعر‌خوانی در جشنواره‌ی نوروزی ونکوور-۲۰۱۰

2/5 شعر‌خوانی در جشنواره‌ی نوروزی ونکوور-۲۰۱۰-

1/5 شعر‌خوانی در جشنواره‌ی نوروزی ونکوور-۲۰۱۰

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

در لام لحن



لحن همه چیز است فلانی جان، مادر تفاوت‌ها. حافظ خوش‌لهجه ی خوش آواز این را بهتر از بسیاری از پیش و پسینیان‌اش می‌‌دانست. برای همین هم هست که دیوان او آینه ی صدا‌های درونی‌ ماست. انگار انسانیت کهن ما از حنجره ی سخن اوست که زیر و بم‌ها و درشت و نرم‌ها و سخت و نازک‌های خاطره ی فراموش شده‌اش در این جزیره‌ ی آسمانی را باز‌می‌یابد. در الحان گوناگون او چنان دقتی‌ هست که اگر نبود او هم شاعری میان شاعران دیگر بود. آنچه حافظ را فراموشی‌ناپذیر می‌‌کند انسانیت پهناور اوست شاعریت چکیده پالوده ی او. انسانیتی آنقدر ته‌نشین‌شخصی‌ شده که اگر کسی‌ افسون او را از خود نزدوده باشد، از خیرگی نگاه کبرا‌افسایش نرسته باشد(حافظ چنین نادر‌دوستان افسون‌زدوده‌ای هم دارد) می‌‌پندارد که او همان خودِ خود اوست. همان خود عرشی او. " همان" نمی‌‌تواند خود باشد. چنین است که ده‌ها میلیون انسان در قلمرو ایرانی‌ بس پهناور‌تر از این گربه سر امروز، در دیوان او سر به هم می‌‌آورند. یک‌سره-یک‌دله و از خود بی‌ خود می‌‌شوند. در تفأل از دیوان آن دیو لسان الغیب، سکان سرنوشت خود را به دست او می‌‌دهند. دوست و دشمن با او هم‌ذات‌پنداری می‌‌کنند. او زاینده رودی از الحان و ضمایر است. تنها از حضور همین اهل غیب است که آدمی‌ خیال جاودانگی می‌‌پزد. اگر کسی‌ چند هزار سال، اینجاهفتصدسال، با تن‌ روحانی اش، با شعرش، با نام اش، با کرده ی بزرگ‌اش تا روزگار ما رسیده و هنوز چنان حاضر‌یراق است که گردنکشان عصر در برابرش به صید لاغر می‌‌مانند، چرا برای همیشه نماند.تا این انسان ایرانی‌-اسلامی هست این حافظ ( حافظ رمال و نه آن شاعر خوش الحان فعال که نام‌اشاز تاریخ شعر نازدودنی ‌ست) هم خواهد بود.  این انسان ایرانی‌ چاه‌نشین طبیعت است.لهجه ی نگاه‌اش به حافظ تفاوت چندانی با لحن موس‌موس‌اش گرد حرم "سلطان دین‌رضا" ندارد. او ملتمس و عاجز و معجزه‌خواه است."یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور!" او هم غم نمی‌‌خورد. باید ایرانی‌ باشی‌، پایمال سیل‌سم ستوران عرب‌ترک‌تاتار‌مغول و همزیستانی از معجون همه ی اینها، یعنی‌ انسان امکان، یکی‌ از امکانات انسان با لحن‌های رفتاری تار و مارنده نیزه‌تازیانه‌وار، انقراض‌انگیز و رگ و ریشه سوز، تا بتوانی‌ تسلای بی‌ همتای نهفته در این مصرع را دریابی. قرن‌هاست که این مصرع به عزیز‌گمکردگان پس از اشغال و تجاوز آمدگانِ کشنده‌سوزنده‌برنده‌رونده تسلی‌ داده. بر زخم‌های روان آنها مرهم نهاده. همین کار را هم از نوعی دیگر گنبد و بارگاه و ضریح آن خورنده ی معروف انگور زهر‌آلود با قرن‌ها زائرین مسموم‌نا‌امید خود کرده.اولی‌ با سخن، دومی‌ با شایعه ی سخن:معصومیت نسبی ائمه.دومی‌ در کمال بی‌ هنری، اولی‌ در کمال هنر. اینهمه از هنر بی‌ همتای حافظ و بی‌ هنری شایع فالگیرندگان و استغاثه کنندگان و عجزه ی اعجاز‌خواه است. حافظ رویی دیگر هم دارد. رویی که پر نیست اما سرشار است. چشمگیر نیست اما خیره کننده است. آن رو، روی چرخان اوست. روی سکه ی چرخان. روی چرخ‌به هم زن:
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آن‌ام که زبونی کشم از چرخ فلک
این روی حافظ، پنهان است. آن را به طوطی‌صفت پشت آینه ی استاد ازل نمی‌‌نماید. این روی سرکش خود‌شکن گستاخ در حجاب مانده، و این از بی‌ همتی دیرپا و چندین‌قرنه ی معتادین حافظ است. حافظی که قرار بوده شگفت‌انگیز و زاینده باشد. حافظی که پشت تکرار‌ها، تشبه‌جویی‌ ها، رندی‌ها و سست‌کاری‌هایش آدمی‌ ‌ست سخت‌سختگیر با خود و دیگران، یعنی‌ این امکان در او برای کشف هست:
مگو دیگر که حافظ نکته دان است
که ما دیدیم و محکم‌احمقی بود
این زبان، ایرانی‌-اسلامی نیست.زبان ایرانی‌-اسلامی خود‌سنج نیست.یا متکبر است یا چاپلوس. یا سنگین‌دندان‌شکن یا شله‌زرد‌مربایی. زبان مظلوم‌ظالم. موش‌مرده گربه‌بهیموت.
در اینکه حافظ از سر‌پیشینیان ماست و به دلیل هنر مانایش محبوب‌ترین شخصیت فرهنگی‌ ایرانی‌ جای بحث نیست. او را انگار به قامت روان قومی ما بریده اند. او بیش از هر ایرانی‌ دیگر شبیه ماست و بیش از هر ایرانی‌ دیگر متفاوت از ما. او خود غول‌آسا‌ی ماست( آنکه می‌‌گفت که : من آن غول زیبایم که...هم در سایه ی او بود و می‌‌خواست آن سایه را با اسباب بزرگی‌ خود رتوش کند که نشد).وقتی‌ همه با هم در سایه‌اش جمع می‌‌شویم او را خود می‌‌پنداریم و از یاد می‌‌بریم که اگر از این سایه ی تنومند بیرون برویم و اندازه ی راستین خود را زیر آفتاب ببینیم یا از فرط حقارت افسرده می‌‌شویم یا به فاصله ی میان خود و او دقیق می‌‌شویم و سرخوش و بی‌ عقده هنر را نزد خود می‌‌خوانیم. هنرمند می‌‌شویم و از هنر آن هنرمند با چشمی سنجنده می‌‌آموزیم تا آنجا که بتواند به ما بیاموزد، و از زیبایی‌‌های نهفته ی او لذت می‌‌بریم. او را و با او خود را از سطح امام رضا و زائر دست به سینه‌اش بر می‌‌کشیم. او را سرکشانه گستاخ، شوخ، سرزنده خرد-شورمندانه می‌‌خوانیم، و نه چون مامومی که در صف جماعت بلغور‌های امام‌اش را. این نوع از خواندن بندگانه نیست.او فرزند مهر بود نشاید چون بنده ی مهر خواندش. در مهر بندگی نیست حتا اگر حافظ گفته باشد.( به تکرار این بندگی به نام‌های ائمه ی معاصر شعر و ادبیات بنگر!)
چرا بیشتر این خوانندگان از یونیفورمِ سنت‌پوشان تا مشاهیر پاپتاریا غزل‌های حافظ را همانطور‌ی می‌‌خوانند که شعر‌های فریدون مشیری-رهی معیری-پژمان بختیاریرا. یا خانقاهی-خراباتی یا فرامرز اصلانی-نامجو‌وار. بزمی عربده جو. سوگوار یا سوگوار و باز هم سوگوار.ظاهراً انسانیت این هنرمندان ظرفیت الحان حافظ را ندارد. یکی‌ دردش را می‌‌گیرد یکی‌ تب‌اش را یکی‌ سوگ‌اش را یکی‌ خاکساری‌اش را. شجریان( مثلا) آدمی‌ نیست که بخواهد یا بتواند حتا بیش از ذره‌ای از غبار چرخ را بر هم زند( ربنامونو پس گرفتیم!). یکی‌ باید که بتواند حافظ را فراموش کند هنرمند شود برگردد به یاد آورد. هنرمندی هنرمندی را بخواند. سخن او را در خود بیدار کند. گلویی به پهنای او بگسترد.کسی‌ که ظرفیت یک دوستی‌ بزرگ، خشم بزرگ، عشق بزرگ، و درد بی‌ درمان انسانی‌ شدید‌زیست و دارا‌ی از خود‌دار را در خود نداشته باشد چهچهه‌ای خوشبو یا ناخوشبو می‌‌زند ترنم و زمزمه‌ای می‌‌کند و همان‌ها که به زیارت امام شمس‌الدین محمد حافظ می‌‌روند به ضریح صدای او هم دخیلی می‌‌بندند و صبر می‌‌کنند تا فرجی شود.
دیگران هم به بزرگان خود می‌‌بالند اما زیر بال آنان نمی‌‌مانند. بال می‌‌گسترند و گسترده بال می‌‌پرند.
اگر بگویم غرب چاره ی خود‌ساز-چاره ی دیگران‌سوز، غرب قدرت‌ثروت و دانش‌حیله‌های نگهداری از آن، از تنها یک اولیس ایلیاد و اودیسه ی هومر، چرچیل-کیسینجر‌هایش را بیرون کشید و اسب‌های چوبی‌اش را به ملت‌هایی‌ که بودند گفت نیستید تمدنی داشتند گفت وحشی هستید سرزمینی داشتند گرفت و گفت ندارید هدیه کرد و آقا بالا سر زمین شد فکر می‌‌کنی‌ دارم کس شعر می‌‌گویم. دقیقا همینطور است و کرسی‌شعر نیست. شعر کسی‌ دارد که پیوسته می‌‌زاید. این مادر یائسه شدنی و کهن‌امروزین نیست. کی‌ خنده ی کس شعر را می‌‌بینی‌؟ کی‌ همزاد حافظ می‌‌شوی؟ این امیدواری تو از شدت نومیدی است. این شوق و شادی موقتی تو عاریه است.میکروفون را که کنار بگذاری دوباره میوه ی همان شجره ی طیبه ای. افتاده بر خاک آستان خواجه یا امام. چه فرقی‌ دارد!
سر از کس دیوان دیوانه بیرون می‌‌آورم از تو می‌‌پرسم: منظور من چیست؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

از دانکی تا لاستفول‌لاو




  • Satar Vakil 
    خداوحشا

    اگرحمل برفضل فروشی نشود باید عرض کنم خری که

    در این ویدئو بلوزمی خواند الاغ نیست ، بلکه خر

    است . البته خر والاغ از یک جد و آباد ونژاد هستند

    که دراثر کوچ ومهاجرت وبه هزاریک دلیل واز

    جمله شرائط جوی واقلیمی به دوشاخه ی خر والاغ تقسیم

    شدهاند الاغ هائی که دردوران یخ بندان به سمت

    اروپا مهاجرت کردند خرشدند وهر چند

    که در تمام قاره نفوذ کردند اما مرکزاصلی شان

    یونان و قبرس شد

    اما تفاوت ظاهری خر والاغ در این است که

    الاغ جثه ی بزرگتری ،تا حد یک قاطر دارد

    ورنگش سفید متمایل به خاکستریست و در ایران

    به آنها الاغ ویا خرِنمکی می گویند چون اغلب

    بکارسنگین نمک کشی مشغولند ولی خر ها

    که درفضای آزاد تری پرورش یا فتند پس تا
    توانسته اند بی ناموسی کرده وبهمین خاطر

    یک شکل و رنگ و قیافه ندارند



http://www.facebook.com/photo.php?v=362328243799903



ای دانکیولوگ بزرگ، عجب نکته ی نغز‌ی اندر دوئیت خر و الاغ کردی. در روستاهای ما در رودبار جنوب، نوعی از این الاغ بود که خر لحسایی می‌‌نامیدند. شاید نژادش از بحرین کوچانیده شده بوده. به این الاغ، به شوخی‌ پشه‌ بند هم می‌‌گفتند. بس که سفید بود و بزرگ. استری سفید. سوار این غول سفید شدن برای ما بچه‌ها سخت بود. معمولا آنها را کنار چینه‌ای می‌‌بردیم و سوار می‌‌شدیم. عجب جت زمین‌پیمایی بود آن حیوان. اهل چهار نعل هم نبودند مثل استرها و بر خلاف خر‌ها و اسب‌ها. در عالم عفت و عصمت هم حق داری. چندان بخار بی‌ ناموسی‌ای از منخرین اینها بلند نمی‌‌شد. حال اینکه خر‌ها در کمال بی‌ ناموسی هر لحظه و هر جا دلشان می‌‌خواست از یکدیگر کام می‌‌گرفتند. شخصاً به این پیشروان توحش زیبا رشک می‌‌بردم. آنهمه خانم جوان دور و بر رژه می‌‌رفتند و ما خیلی‌ دل و جرات به خرج می‌‌دادیم به آنها یک سلام مادموازل می‌‌گفتیم و گاهی‌ به خیر می‌‌گذشت. اسم یکی‌ از عزیز‌ترین زن‌هایی‌ که در زندگی‌ دیدم، زن دایی بزرگ ام، خانم بود. او قصه گوی درخشانی بود. تابستان‌ها که ما می‌‌رفتیم سید‌آباد، سر نخلستان‌هایمان، من و بچه‌های خودش می‌‌نشستیم دور این زن‌دایی و او اگر سرحال بود قصه‌های جنّ و پری می‌‌گفت. ساعت‌ها. تا اینکه صدایم می‌‌زدند. می‌‌گفتند کجا بودی؟ خودشان جواب می‌‌دادند البته که رفته بودی خانم‌بازی. در روستا مردم شوخ بودند تا وقتی‌ که نمی‌‌زد به سرشان. زد و یکی‌ از باغبان‌های ما رفت و از جای دوردستی زن جوان و خوشگلی‌ "گرفت" و برگشت. این زن سیاه بود و چنان خوش‌اندام و زیبا که شانزده سالگی مرا به عطسه انداخته بود.من روی تک‌تک نخل‌ها می‌‌نشستم و رطب‌خوران آواز می‌‌خواندم. این خوشگل شبچهر که به سراغ کیش قنات می‌‌رفت تا آب بیاورد بالای بلند‌ترین نخل‌ها هم که بودم سر می‌‌خوردم پایین و می‌‌دویدم به طرف قنات تا مشک آب‌اش را پر کرده سلام و خوش و بشی‌ با او بکنم. من هیچ از هنر بی‌ ناموسی سر در نمی‌‌آوردم ولی‌ خون جوشان‌ام به اسرار آن دانا بود. این دانایی مفهوم نبود. نخستین بار که با روی لبو گفتم سلام خانم! گفت خانم مادرته! خواهرته! گفتم زن‌دایی‌ام هم هست. این اسم‌اش تاجی بود.( بعدا یکی‌ از مهم‌ترین چند عشق من زنی‌ هم‌نام او شد. شهری البته) اگر می‌‌گفتم ضعیفه اصلا دلخور نمی‌‌شد. بس که اهل عصمت و طهارت بود بی‌ آنکه واقعاً بیش از چاروکی نازک به سر کند و جانماز آب بکشد. فکر می‌‌کرد من خانم‌بازم و ختم بی‌ ناموسی! سوگند خوردم که دل‌اش را سرقت کنم و آن مجسمه ی ناموس را به آه و فغان انگیزم. نشد. نکردم. نخواستم. به خانمی دیگر سلام کردم. شب‌ها از روی پشت بام یا بومبلوک خوابگردانه بر می‌‌خواستم گرد سقف گنبدی می‌‌گشتم و فریاد می‌‌زدم: تاجی! نصرت! گلی‌! فاطی! یکی‌ از اهل خانه می‌‌آمد طرف‌ام دهن‌ام را می‌‌گرفت و با صدایی خفه می‌‌گفت: خفهای حسین بی‌ ناموس! آبرومان را بردی! عاشق همه ی خفته که آبرو سرش نمی‌‌شود......به نظر می‌‌رسد که این پشه‌ بند مرا از توی این خطوط برداشت و برد به تابستان‌های پستان‌خوشه‌ای نخل و نو‌جوانی. دانکیولوگی که تو باشی‌، بارها آن خر‌های بی‌ ناموس جلو من و آن دلبرکان هنرنمایی کردند و من کفرم در‌آمد. به بشریت آن روستاهای شیرین در خیال قول دادم که روزی چنان انقلاب بی‌ ناموسی‌ای راه بیندازم که خر‌های سید‌آباد از رو بروند. حالا من از همه ی آن خر‌ها در این مورد ویژه خر‌ترم. همینطور که در خیابان راه می‌‌روم بی‌ آنکه قصدی داشته باشم نگاه می‌‌کنم به زن‌های رهگذر و نه‌ ماه بعد می‌‌بینم لشکری از زن‌ها با پرزیدنت‌زاده‌هایی‌ موفرفری در آغوش یک جور معنی‌ داری نگاه‌ام می‌‌کنند. یعنی‌ چه؟ با هر زنی‌ که روبوسی می‌‌کنم شکم‌اش چاق می‌‌شود. دست می‌‌دهم ویار می‌‌گیرد. رفته رفته همه ی بشریت دارد به ریخت پرزیدنت در می‌‌آید. چه اشکالی‌ دارد! این نژاد باید خوشگل‌تیپ شود.می‌ شود. آهای! کسی‌ الاغ مرا ندید؟ یک پرزیدنتی سوارش بود داشت در هاله‌ای از رویا از این سیاره می‌‌گذشت. آمین! به حق وحش‌العالمین!

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

آنتی‌خرچنگ: به سلامتی‌ فرامرز سلیمانی



از چند روز پیش که از زهره خالقی خبر بیماری فرامرز سلیمانی را شنیدم دل‌ام از غم و درد مچاله شد. خودم هم روزهای مچاله‌ای دارم و ماده‌ام مستعد غم‌های جدید است. از آن روز هر وقت لینک‌های فرامرز را می‌‌بینم زیر لب می‌‌گویم: دکتر و بیماری! شاعر و خرچنگ! مازندرانی و کنیتیکت! این چه وضع‌اش است! چیزی که دلداری‌ام می‌‌دهد فلز محکم و روحیه ی جوان و نرم‌استوار اوست. او سه سال بیش از عمر من-منهای پنجاه‌هزار سال نشئه‌های پیشین زندگی‌ البته-برای شعر و ادبیات و تندرستی مردم ایران کوشیده و رنج برده و لبخند زده. پنجاه و پنج سال کار پیوسته با روی خوش و سینه‌ای پر مهر. ده‌ها کتاب از خودش و دیگران. دیگرانی که پل زبان شد تا از روی او بگذرند و به پارسی‌ خوانده شوند. کمتر کسی‌، به ویژه از شاعران جوان، از نیما تا رویایی تا فروغ تا کسانی‌ که از همین دیشب، واقعا-موجودا شروع به نوشتن شعر کرده اند هست که فرامرز سلیمانی در باره‌اش ننوشته باشد. سال‌ها پیش جایی‌، در نشریه ی قلمک، در باره ی کتابی‌ از خودم نوشت: حسین شرنگ مسکولینیست است! من دچار غرور و افتخار ناشی‌ از ابرمردانگی شدم( یعنی‌ دلخور شدم): یکی‌ به این فضیلت من پی‌ برد! اما آن سطر در من ماند و بعد‌ها به من کمک کرد تا آن شائبه را از شعرم بزدایم. به زبان‌ام توجه کنم و از بلاهت‌های مردانگی‌فروشی و زمختی‌های آن خودم را بپیرایم.این را فراموش نکردم. چیزی که هرگز در فرامز سلیمانی ندیدم=نخواندم درشتی و بر‌آشفتگی با دیگران بود. تا جایی‌ که از او خوانده‌ام زبان او همیشه نرم و بی‌ آزار بوده. انتقاد‌هایش هم لعابی از نوازش داشته اند. به شعر مدرن و شاعران‌اش شیفتگی‌‌ها ورزیده. از هر سن و دبستانی. خودش هم دبستانی به نام موج سوم گشود که مدتی‌ سر زبان‌ها بود. یک بار، قرن‌ها پیش که در عنفوان نو‌جوانی و شاید کودکی من به مونترال آمده بود لحظاتی همدیگر را دیدیم و خوش و بشی‌ کردیم. به نظرم بسیار شیک و جنتلمن آمد. احساس کردم جلوی آینه ایستاده‌ام و دارم خویش‌ام را می‌‌تراشم. از چند‌تا از زن‌های پان‌شرنگیست پرسیدم نظرتان راجع به این جنتلمن چیست؟ گفتند پس از تو می‌‌توان او را بر سکوی نقره ی خانم‌پرستی‌ ایستاند. گالان بود. با قیافه‌ای دیپلمات‌پسند. سال‌ها پیش که در بلو‌متروپولیس و در شب قصه خوانی‌اش کارلوس فوئنتس را دیدم اتیتود، شیکپوشیدگی و زبان رفتاری‌اش مرا یاد فرامرز انداخت.عکس کنونی پروفیل‌اش شباهت عبرت‌انگیزی به استالین جوان فراری در قفقاز، استالین پیش از قدرت و قتل‌های میلیونی هم دارد. فرامرز لبخندی آرام و بی‌ آزار دارد. حاصل ذوقی پس از چشیدن خوشی‌‌های هنری و عشقی‌ بسیار. این شاعر مدت‌ها بیمار بود ولی‌ کسی‌ آخ‌اش را در کتابچهر نشنید. حضور او پرپرتو درستی‌ تن‌ و روان بوده و همچنان هست و باشد.‌ای فرامز سلیمانی! میزگرد دوازده ابر‌الاهه ی متا‌جمهوری وحشی شرنگستان به من مأموریت داده تا این دستور را به تو ابلاغ کنم: زود خوب شو وگرنه... بی‌ وگرنه! ما دوست ات داریم‌ای وزیر بهداشت‌شعر ج و ش! خرچنگ نخوانده را از وجود عزیزت بران!
این ویدئو را به سلامتی‌‌اش ببین! میوه ی مهر و معرفت زهره خالقی است از جانب دوستان برای فرامرز:


http://www.youtube.com/watch?v=dJVxGtGNiCo&feature=share

۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

اینجا اکشن همان کات است



انتخابات؟ چه فیلمی! فیلم اندر فیلم! فیلم مردمی مونتاژ شده با کلاه‌های شرعی که صفِ کچل کشیده اند به خریدن بلیت فیلمی مونتاژ شده به دست قیچی‌چیان معمم حکومت قیچی و دیگر هیچ! قرچ! قرچ! قرچ! قرچ! صدای این قیچی غول‌آسا سکوت را سطل آشغال اشغالگران کرده! صد میلیارد علامت ندا و تعجب هم این رسوایی سی‌ و سه ساله را کاندیدای هیچ فستیوالی نمی‌‌کند! اینجا اکشن همان کات است! ما تاریخا مثله شده ایم! من این ما این فرانکشتین ایول‌بذله‌گوی خود‌دیگرخورِ مغرور‌افسرده ی سرفراز‌گردن‌شکسته ی معتقد به هیچ و همه چیز را دیگر نمی‌‌شناسم! فرمول‌های شرعی‌فرهنگی,‌ شیمیا‌ی لابراتور درونی‌ ما را دچار اتصالی و جیغ و جرقّه کرده! ما در وضعیت کسی‌ هستیم که همه جای درون‌اش می‌‌خارد بی‌ آنکه انگشت‌اش به کار آید! خیر‌قربان! این فیلم دیگر دارد همه را خفه می‌‌کند! این ایران همان سینما رکس سوزان است که باز هم انگشت بزرگ قیچی‌چیانِ دوزخ‌انگیز شعله‌های آن را سند شرارت دشمن می‌‌نماید!‌ای دوستان تماشایی! پس کارگردان همان دشمن است و خامنه‌ای همان آرتیست! پس چرا کسی‌ کف و سوت نمی‌‌زند؟ دست‌ها و لب‌ها را هم بریده اند! موسیقی‌ متن این " ماجراهای بی‌ چسب فرانکشتین در خاور میانه" همان قرچ است و قرچ و قرچ!


۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

می‌ دوم با دو بال



پای عکس آن کوه سبز، دختری به حالت رقص ، با سیب نیم‌خورده‌ای در دست چپ: فاطمه منوچهری


می‌ دوم به چیدن نفس
از سرعت هوا
با تن‌ غزال
در سایه ی عقاب
مستعار می‌‌دوم
می‌ دوم با دو بال


"Poet"

Rana Kabbani Rana Kabbani (Poet) Born:  1958, Damascus, Syria Books:  Imperial Fictions Europes M...