۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

به اف‌بی‌ شدم "دوست" باریده بود.



به اف‌بی‌ شدم "دوست" باریده بود. چنانکه پای به حرف مفت فرو شود به دوست فرو می‌‌شد.

گل به روی دوستان، این دوست است یا چس فیل؟ یا ریگ بیابان؟ یا تابلو و لوگو و نئون خیابان؟ یا لیست علف ‌خرس و کاه و جو و یونجه؟ یا؟ یا؟ یا؟ چپ و راست تقاضا‌ی دوستی‌ می‌‌فرستند. چه بیزینسی! چپ و راست عرضه‌ی پذیرش می‌‌کنی‌. چه کسب کسادی! لیست ات پر است و دور و برت برهوت.

برخی‌ هستند که هیچ کار و باری با تو ندارند. چه بهتر! ولی‌ دست کم در هوم‌پیج حضور گرمی‌ دارند:
اهل موسیقی‌ و رقص و طرب و عکس‌ها و شعر‌های سوزناک یا خنک یا ولرم اند. باشند و کاش اینهمه طاقت‌فرسا بی‌ شمار نباشند. باشند! (وقتی‌ چیزی بیش از حد و همریخت و ژنریک عرضه شد دچار تورم می‌‌شود. سکه‌ی رایج شعر امروزه از ریال هم بادش بیشتر شده. بی‌خود نیست که نذری‌پردازان، نزدیک بود بنویسم نظریه پردازان، برایش عزا‌داری راه انداخته اند. یکی‌ از تفریحات اساسی‌ من خواندن همین‌تیپ‌کارها و کامنت‌های پیرامون آن است. تفریح را اینجا به همان معنی‌ بی‌ آزارش می‌‌آورم. آن شعر‌ی که آنها به سوگ‌اش توی مدرسه بست نشسته اند همان به که بمیرد. مرگ آن گوسپند ریقو تنها مشتی دیزی‌خور قهوه خانه را به فین‌فین می‌‌اندازد. اما حتا قصاب‌های تهران هم می‌‌دانند که نمی‌‌توانند به نمایندگی از طرف قصابان کل کشور یکدفعه مرگ گوشت را اعلام و برایش فغان کنند.)
اهل سیاست و فراست و کیاست اند. خب! باشند.

اهل فیلم و کتاب و نقد و "تکین و تکینگی و انضمامی و درونماندگاری و بدن‌های بی‌ اندام و گفتمان خایه‌های جفتمان" اند. چه اشکالی‌ دارد! کاش همه مانند سوما خوردگان دنیای شجاع جدید، ژنریک حرف نمی‌‌زدند! بزنند. به من چه!

اهل حرف‌های گل و بلبلی و کامنت‌های سراپا عزیزم دم ات آتشکده بانو‌ی شعر،آقای خرد، نبوغ شما بر کسی‌ پوشیده نیست اند. هستند. آنها را می‌‌بینی‌. حتا اهل فحش و فضیحت‌های زمخت و بحث‌های یک‌نفره در نفرت از شعر و ادبیات و نیما و هدایت اند. با دهان‌هایی‌ انباشته از تبلیغات آخر‌الزمانی کتاب‌های چاق، لقمه‌های نجویده نگواریده. طلبه‌های هگلی و اگامبن‌های گلی با ذهن‌هایی‌ اندوده با کاهلی و تکرار و تکرار و تکرار. دهن کف‌آلودشان چاییده! اینها همه هستند و بودنشان در هر جامعه‌ای به ویژه جامعه‌ی مجازی بایسته است.اینها تکرار جوانی نسل من اند. تنها دهن‌ها و ذهن‌های عزیز‌شان را به اسم‌هایی‌ دیگر، شیک‌تر، آلامد‌تر، کرایه داده اند. داده باشند. به من چه؟ من هم کرایه دادم و مغبون شدم. آنها هم شاید روزی مغبون شدند. این یک غبن تاریخا واگیردار است.عرق پس از تب است.اینها همه هستند و جامعه را رنگین می‌‌کنند. رنگ خوش است. جامعه‌ی یکرنگ، جامعه‌ی خر‌رنگ‌کن‌پسند چرندی است. اینها را شب و روز می‌‌بینی‌. شور و حرارت بسیاری از آنها در ناخوشایند‌ترین‌حالات هم بخشی از افسار‌گسیختگی نیروی زندگی‌ است. نیروی زندگی‌ ربطی‌ به خوب و بد و زشت و زیبا ندارد. این صفات مبهم، آرزو‌ها و انتظار‌های بیجای ما هستند."ما" اتو کشیده‌های منزه همه چیز‌درست از همه چیز‌ایراد‌گیر. ما تشنگان رستگاری حوض کوثر‌ی، عاقبت‌محمودی قضا قدری، ما معتقدان گره در گره، قالی‌های تنبلی با نقش و نگار‌های اعتیاد‌انگیز. ما بی‌ من و منش‌ها. ما به ما چه مشرب‌ها. ما بسیاران...... "ما" ضمیر آلوده یا آلوده شده‌ای ‌ست. این ضمیر کور، چاه ویل من و تو و او شده است.گفتگوی بیژن و منیژه‌های ما از فیلتر این چاه می‌‌گذرد. بگذرد!

اهل دانش و هنر و اندیشه‌ی بی‌ سر و صدا و فارغ از بازار‌گرمی‌ لایکیست‌ها هم هستند. تنهایی‌‌های خوشبوی آنان از دور حواس را صدا می‌‌زند. آنها آهسته و پیگیر راه خود را می‌‌روند.
و اما یک تیپ دیگر هم هست که "دمو"ی واقعی‌ است. کراتیک همیشه در اکثریت. همین "دوستان" لیست‌انباز. همین صد‌ها هزار‌ها اسم و عکس راستین یا دروغین. همین‌ها که آدم از انبوه بی‌ تفاوت پنهان‌شان می‌‌ترسد: نترسیم! نترسیم؟ اینها هستند و نیستند. هستند که نباشند. گاهی‌ این فرند‌لیست‌ام را ورق می‌‌زنم و به این رجال و نسوان غیب نگاه می‌‌کنم و از خودم می‌‌پرسم: اینها اینجا چکار می‌‌کنند؟ نفوس مرده هم از اینها مفیدترند. دست کم با شناسنامه‌های آنها شارلاتان‌هایی‌ می‌‌توانند رای احمدی‌نژاد‌ی جمع کنند. بد‌معاشی‌ مالی‌ کنند. ماستی بمالند. دوغی درست کنند ولی‌ با این سربار‌ها‌ی مجازی چه می‌‌توان کرد؟ من تا همین چند روز پیش دارای هزار و ششصد و پنجاه دوست بودم. داشتم دشمن‌لازم می‌‌شدم که دیدم طفلکی وبلاگ‌ام "جوش" را ریپورت کرده اند. لابد از میان همین‌ها کسی‌ یا کسانی‌ دست به این رفتار آلوده اند. اینها نمی‌‌توانند چند نفر آدم پراکنده باشند. لابد قدرت بسیج دارند. امکان این هست که حتا از میان اینها هم نباشند. از کسانی‌ باشند که ممکن است ظاهراً بشناسی. آنها هم که کل شعرهای مرا و حتا اسم مرا از لیست الفبایی نویسندگان، از روی سایت بیمارشان برداشتند و ظاهراً آب هم از آب تکان نخورد هم از وزارت اطلاعات رژیم نیامده بودند. آنها هم شاعر و نویسنده و ضّد رژیم و طرفدار اخبار حقوق بشر روز، بشر مجرد انشایی-اعلامیه‌ای بودند. این را هم بگویم که بی‌ پرنسیپ‌ترین، بی‌ رحم‌ترین و آلوده دست‌ترین آدم‌های روزگار را هم میان همین سیاهی‌لشکر شعر و ادبیات دیدم. دانا سروران این قبیله هم از اعضایش بهتر نیستند. اینجا هم فتوا و اجرا و مفتی و مجری هست. اینها هم باشند. لایکیست‌ها هم باشند. همه با هم باشند که باشند و به پای همدیگر هم پیر شوند یا نشوند. مرا سننه!

آنچه برای من می‌‌ماند ایستادن رودرروی کلنگ‌به دستان تاریکی‌ است. این از دشوارترین کارهاست. من همین دشوار‌کارها را دوست دارم. ویرانگران فضا و نام و سخن دیگران، ممکن است با قدرت‌نمایی‌های موقت در خلوت، پیروزی‌های پست‌شان را به همدیگر تبریک بگویند. بگویند! این تبریک هم تسلیتی در پی‌ خواهد داشت. تسلیت بی‌ تسلا‌ی کسانی‌ که می‌‌دانند در پیروزی‌هایشان شکست‌پذیر‌ترند. در تاریکی‌ می‌‌شود چاقویی از آستین در‌آورد و تا دسته به پشت و پهلوی کسی‌ فرو کرد. در این کار هیچ حماسه‌ای نیست. این رفتار کاکا رستم‌وار تا کنون برای هیچکسی شهرت نیک‌ نیاورده. آنها هم روز تاریک خود را خواهند دید. اهل ساواک هم روز تاریک خود را دیدند. سعید‌امامی‌های وزارت اطلاعات اسلامی هم روز واجبی‌خوری خود را دیدند. این روز‌ها در انتظار روزی‌خوران ستم و استبداد سال و ماه و هفته می‌‌شمارند.

من برخی‌ از عزیزترین انسان‌های زندگی‌‌ام را هم در همین فیسبوک دیدم و شناختم. دیگر دوست و دوستی‌ برای من در دو سوی مرز‌های مجازی و حقیقی‌ معنی‌ نمی‌‌شود. برخی‌ از این همسایه‌چهرگان کتاب، به اندازه‌ی خویشان همخون و همرگ و ریشه برای من ارجمندند. بر عکس آنچه شایع است و تنها پنهانکاران و جاسوس‌منشان از آن شایعه سود می‌‌برند فیسبوک می‌‌تواند جایی‌ برای رفاقت و همدلی و گفتگوی دوستانه و بی‌ آزار باشد. جایی‌ برای گردش دانش و اندیشه و هنر و تمرین همزیستی‌ آسایش‌مند.

آنها که روز روشن کشوری را ویران و ملتی را سکه‌ی دو پول کردند چرا نتوانند همان‌کار را با محیط مجازی به انجام رسانند. بر من و توست که از رفتار‌های ویرانگر این اشباح بی‌ تفاوت نگذریم. آنها ما را تنها گیر می‌‌آورند و زهر خودشان را به زندگی‌مان می‌‌ریزند. امروز من، فردا تو، پس‌فردا او.

 فیسبوک در پاسخ اعتراض من به حذف چندین متن جوش از روی صفحه‌ام نوشت: چون تا کنون کسی‌ در حمایت از شما اقدامی نکرده این ماجرا تکرار خواهد شد. جوش، "نامطبوع و خطرناک" گزارش شده. چه خبر مطبوع و امنیت‌انگیزی!


 این حرف‌ها را نوشتم تا انبازندگان فرندلیست من بدانند که از امشب به بعد صد تا صد تا آنها را از لیست‌ام پاک خواهم کرد. میان آنها ممکن است افرادی هم باشند که وقتی‌ برای سپری‌کردن در فیسبوک نداشته باشند. این هم فهمیدنی است آنها برای استراحت مجازی می‌‌توانند جایی‌ بهتر از فرندلیست دیگران بیابند. دستور داده‌ام دانشمندان لابراتوار‌های کیمیا کار جمهوری وحشی، پیف‌پافی معجزه آسا تهیه کنند که اگر به دیوار چین بزنی‌ بخار خواهد شد: پیف‌پاف! دوست زیادی! این هم از آنتی‌فرند‌پیف‌پاف! دوستان بیرون از گیومه هم می‌‌توانند سفارش بدهند. پیش به سوی دوست‌قحطی دمشق‌افسا!


۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

از اینها که در اراده‌ی من خفته اند




الهام جلالی حمیدرضا رضامند را صدا می‌‌زند: دارلینگ! بیا ببین اراده چه خوابی‌ دیده!



از اینها که در اراده‌ی من خفته اند
یکی‌ پرش را بر کلاه جهان می‌‌زند
یکی‌ در ناخوداگاه چاه می‌‌پرد
یکی‌ کلمب سیاره‌دلِ دل زمین می‌‌شود
یکی‌ از بغبغو رقص ناهید می‌‌تراشد
یکی‌ به ماهیان دریاچه دریا دیکته می‌‌کند
یکی‌ به افعیان لبخند بودا می‌‌آموزد
یکی‌ از لشکری در آینده سان می‌‌بیند
یکی‌ از گذشته‌ای دور به خود می‌‌رسد
یکی‌ با زبان بوق از فردا معذرت می‌‌خواهد
یکی‌ معاصران را به موزه می‌‌فروشد
یکی‌ باستان آینده را پیش‌می‌ خرد
یکی‌ با دهان همه سخن می‌‌راند
یکی‌ به گوش همه پنبه می‌‌نهد
یکی‌ تنگ ترانه را سر می‌‌کشد
یکی‌ در ختم شعر تنگ‌اش گرفته
یکی‌ تنگ در بغل گرفته فیگارو را
یکی‌ از عروس عمومی‌ پرده بر می‌‌دارد 
یکی‌ در نقشه‌ی جشن دست می‌‌برد
یکی‌ دست کج معمار را می‌‌برد
یکی‌ اره برقی روشن به دست:
آمازون کجاست؟
یکی‌ دست در گردن آذرخش:
جیییییییییییز!
یکی‌: کی‌ صدا زد برنده؟
یکی‌: پس کو جایزه ام؟
یکی‌ به همه: بیرون!
یکی‌ به باد: ایست!
یکی‌ به جنگل: به پیش!
یکی‌ به مکبث: بفرما! نگفتم؟
یکی‌ به لیدی: حالا بزرگ‌اش کن!
یکی‌ بر خون مهمان انگشت می‌‌زند روی میز می‌‌نگارد: خون مهمان
یکی‌ کلاف می‌‌خواند
یکی‌ نخ می‌‌نویسد
یکی‌ قال می‌‌ماند
یکی‌ قالی می‌‌کشد
یکی‌ بر چهارپایه می‌‌رود
یکی‌ میوه‌ی طناب می‌‌شود
یکی‌ از طناب میوه می‌‌چیند
یکی‌ یکی‌ یکی‌ از خودش می‌‌گریزد
یکی‌ از پرتگاه خودش می‌‌پرد
یکی‌ در پرتگاه خودش می‌‌پرد
یکی‌ تکانی به کون‌اش می‌‌دهد
ریش هفته‌اش را می‌‌خارد
زل می‌‌زند به سقف خمیازه‌های کهنه:
آهای!
آهای!
زاخار!
کجایی ساب‌مرده؟
بیا این کابوس‌ها را
از اتاق‌ام جارو کن!

بله!
یکی‌ اداره‌اش می‌‌گندد
یکی‌ اراده‌اش می‌‌خندد


۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

به صراحت چوبکی که می‌‌کوکوکوکوبد




به دو سرخپوست آنطرفی: معصومه و مهدی



دارم می‌‌کارم
هذیان در صدا‌رس الف
بر می‌‌دارم
خشکی از وقتِ با
برداشتن بر از داشتن
شن از وقت آب
به خواب شماره می‌‌زنم
آتشِ تر به خاکستر ستاره
دست سایه‌ام آبستن رستن است
از مناظر بیگانه‌ی اشاره
سیل‌آسا واو‌های وحشی می‌‌آیند
با شاخ‌های گ
به چرای الف‌های بلند می‌‌آیند
همچنان که می‌‌چرند
چند‌چند
تیر‌های مرا می‌‌خورند و من
تیر‌خورده‌ها را می‌‌خورم
دارم می‌‌خورم که تیر می‌‌خورم
تیر‌خورده‌ام را می‌‌خورند
بیگانگانی که سواره پیاده می‌‌شوند
بر چار‌پایانی ناشناس از کشتی‌ ها
دارم بر می‌‌دارم خواب سرخ قاره‌ام را از پلک
قاره‌ای از اقیانوس می‌‌آید
می‌ درد بیداری بزرگ را
سفیدسفید می‌‌خورد
پوست را گوشت را استخوان روح را
در کاسه‌ی سرم خون نژادم را می‌‌آشامد
می‌ بینم دیدنِ پشتِ افق
 دارم پیش از اتفاق می‌‌بینم
به صراحت چوبکی که می‌‌کوکوکوکوبد
سروری شکسته با افسر پر عقاب
بر پوست انقراض

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

اگر‌اگر‌اگر شاعر بودم بر سایه‌ی موهایت



 ...................



مگر مگر مگر برنخیزی
با دست ات این براده‌های کیمیا را
به یاد باد نسپاری
مگر دست وزان زر‌افشان
عقل گرد پایتخت‌ها را برنیاشوبد
شن‌ریزه‌های فرش این ران‌ها
قاصدان جنوب
به جنون تبریز‌ها اصفهان‌ها تهران‌ها
چنین که ته نشستن‌نشسته‌ای
با این تن‌ آرام
این آرامش توفان خفته
پیش از آنکه سر به دریا بگردانی
هر موج‌ریزه نه‌ موج بزاید
 هر موج اوج نهم بگیرد
ابرگله‌ی موج‌های نهم
زلزله‌های رموک
کوه‌های آبی از همه سو سوسوسونانانامی می‌‌می‌می
چنین که نشسته‌ای شسته
با این تن‌ نرم
این نرم‌افزار انقلاب‌های سنگین
کشور‌های سر به آسمان‌افراشته‌ی سنگ
از هیمالیا تا آند
از آلپ تا البرز
شکل شیرین نشستن تو را تقلید اگر کنند
با این سر خیره بر سرنوشت زمین
با این ران‌های باران و آسمان‌غرمبه
با این دست تکیه داده بر شن‌هایی‌ که نقطه‌های پایان
بر هجوم بیابان‌هایند
اگر‌اگر‌اگر شاعر بودم بر سایه‌ی موهایت بر این شن‌ها
ساحلی دیگر می‌‌نوشتم
دیگر می‌‌نوشتم
دیگرتر می‌‌نوشتم
که بخار اقیانوس‌های سیاره‌هایی‌ که ترکیدند
سفینه‌های انواع جفتی که در فضا گم شدند
شعر‌هایی‌ که غرق شدند
زبان‌های بی‌ شاعری که زیر خواب رفتند
خاطرات کوچیان انقراض‌های خاکستری
پهلوی تو پهلو بگیرند
از تن‌ تو تناسخ بیاموزند
از تن‌ تو که از ازل
نشسته اینجا
زل زده به اکنون

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

خبر دون کارلوس





دون کارلوس فوئنتس هم از مرز گذشت. از مرزی که روزی همه خواهیم گذشت. به کجا یا بی‌ کجایش اهمیتی ندارد. اصل این است که بدانیم که آنکه از مرز زایش گذشت به ناگزیر مرز مرگ را نیز درمی‌نویسد و این خوش است و طبیعی است و هیجان و تخیل‌انگیز. هفت‌هشت‌سال پیش که به عنوان مهمان اصلی‌ فستیوال متروپولیس بلو به مونترال آمده بود برای دومین بار او را دیدم و شنیدم. به اسپانیایی، انگلیسی و فرانسوی، فصل کوتاهی از یکی‌ از رمان‌هایش را خواند. وقتی‌ که جلد و چابک می‌‌خواست برود یا بهتر است بگویم بدود روی سن، پایش به پله‌ی آخر گیر کرد و تمام‌قد فرش زمین شد. خم به ابرو نیاورد. تن‌ هفتادو چند ساله‌اش را تر و فرز جمع کرد و با لبخند و متلکی به خودش رفت پشت میکروفون. وقتی‌ که می‌‌خواند به ویژه به اسپانیایی که نمی‌‌دانستم در یک لحظه آن موج‌لرزه ی حضور ناب و بی‌ همانند هنر را در مهره‌های پشت‌ام حس کردم و جان‌ام از خوشی‌ به هوش و جوش آمد. دون‌کارلوس، آن قصّه‌گوی زبان‌آور، بسیار آراسته و گرم و گیرا بود. دیپلمات‌زاده‌یی که تشخص شهری، سادگی‌ سخت‌یاب هنرمندانه و اشرافیت لامانچایی را یک‌جا با خود داشت. بی‌ دلیل نبود که او در آن شب هزار‌حضور، در آن سالن بزرگ هتل هایت، مونترال را به نو‌نام "منطقه‌ی لامانچا" تعمید داد و هورای ستایش و سپاس  دوستداران‌اش را برانگیخت. سخن شدیدا موثر و متخیل‌اش کلافی از رگ و ریشه‌های اروپایی، به ویژه سروانتسی بود و جدیت‌های فجیع و شوخ و شنگی‌های آمریکا‌ها، آمریکای دژم‌هوش دارندگان و آمریکای جادو‌پرور غارت‌شدگان. سخنی چند قاره و از همین رو بس‌انسانی‌. من آن شب با دوست نقاش‌ام خسرو برهمندی به آنجا رفتم و در آنجا هم دوستی‌ را یافتم که زمانی‌، بیست و اندی سال پیش که به جان خودم حمله ور شده خودم را ترور کرده بودم و مجروح، پس از درمان جراحت جسمی‌، این دوست: دکتر سروانتس، اهل اسپانیا ( می‌‌بینی‌!) به مدت هفت‌هشت‌هفته روانپزشک‌ام بود.(نگفتم من زنجیری هم بوده ام!). آن زمان وقتی‌ که در نخستین سشن، خودش را معرفی کرد قاه‌قاه خندیدم: پس من هم دون‌کیشوت‌ام جناب دکتر! هفته‌یی یک بار می‌‌رفتم کلینیک اش. من با تمجمج و اعوجاج انگلیش‌فغانسه گیج‌کننده‌یی می‌‌گفتم و او خونسرد و خیره می‌‌شنید. همین! من در آن یک‌ماه بستر و چند ماه دیدار با این دکتر، دقیقا در یک رمان زندگی‌ می‌‌کردم. رمانی که نویسنده‌اش زندگی‌ بود. همان امّ الکاتبین که می‌‌زاید و بر خلاف الله بی‌ پدر و مادر"اقرا"مدار،  به زادگان زاینده‌اش می‌‌گوید: اکتب=بنویس! من در آن دوران و با زنی‌ در آن دوران بود که معصومیت فجیع‌ام چون پرده‌ی بکارتی پوچ پاره شد و چشم‌ام به چهره‌جهان‌های پشت این جهان‌نقاب گشوده. خون آن پارگی را بر چهره مالیدم و سوگند خوردم که گند بخورم ولی‌ دیگر چلمن نباشم. چه جای پشیمانی! ...وقتی‌ که فوئنتس، شهر ما را منطقه‌ی لامانچا بازنامید من و او نگاه غرور‌انگیزی به یکدیگر کردیم و پخی زدیم زیر خنده. در پایان برنامه دکتر و مجنون پیشین‌اش هم در صف امضا ایستادند. وقتی‌ به او رسیدیم سروانتس اول شوخی‌ سرنوشتی ما را به اسپانیایی به فوئنتس گفت و قاه‌قاه خندیدیم. در آن لحظات کوتاه یک رفاقت کهنی میان ضلع‌های این مثلث مقدّر تازه شد. من نسخه‌ی فرانسوی کتاب‌ام "کوه‌های فراری" را که برایش امضا کرده بودم به نویسنده‌ی مرگ آرتمیو کروز و آئورا هدیه کردم. چه دلنشین بود سپاس و شادی نو‌جوان‌وارش: این را برای من امضا کرده یی! گراسیاس! گراسیاس سینیور! در هواپیما می‌‌خوانم اش. در سخن‌اش حتا هنگام انگلیسی-فرانسوی‌حرف‌زدن، این نمک اسپانیول، چه در لهجه و چه در اصطلاحات سینه ذوق و شوق‌افزا بود. بار نخست هم که در سال‌هایی‌ بسی‌ دور، پای سخن‌اش نشستم همین ذوق و شوق را حس کردم. آن بار به دعوت دانشگاه مک‌گیل در باره‌ی هنر باروک حرف می‌‌زد. نیم ساعت پیش که خبر آخرش را شنیدم عجیب دل‌ام گرفت. سینه‌ام پر از افسوس شد. افسوسی بزرگ. تصادفا ویدئویی از او را در یوتیوب دیدم که در باره‌ی مرگ حرف می‌‌زد. باز هم به اسپانیایی، میان آن حرف‌های پیرانه جوان‌سرش بارها طبیعی و طبیعت و واقعیت و جادو و تخیل و ادبیات را فهمیدم. او را می‌‌شایست که از مرگ هم چون نویسنده‌یی بزرگ سخن بگوید. در این یکی‌ دو سال گذشته خواندن قصار‌ها و ماکسیم‌های بی‌نمک از مارکز، آن بیمار بزرگ دیگر در فیسبوک مرا پاک از او ناامید کرد. حرف‌هایی‌ "کیمیاگر"نویس‌وار، پاپ‌میستیک‌پسند، از این‌قبیل: آی‌ انسان‌ها، چه چیزها که از شما آموختم! "می‌ بشقین"! پس می‌‌خواستی‌ از موجودات فضایی بیاموزی؟ یا از "روح بزرگ"؟  این بدیهی‌ است که انسان از انسان می‌‌آموزد. یا: مهم این نیست که به نک قله برسیم مهم این است که...یعنی‌ حرف‌های آدمی‌ که مرگ نزدیک، سایه‌هایش را جفت کرده طوری که تربیت و تردید و شنگی و گستاخی نویسندگانه روشنفکرانه از یادش رفته و در آرزوی چنگ‌زدن به حبل متین می‌‌سوزد. نویسنده‌ی صد‌سال تنهایی‌، در رمان، درخشان بود ولی‌ نشان داد که اهل اندیشه و بی‌ پروایی‌های آن نیست. بیشتر به درد هم‌بزمی با فیدل، آن چریک‌دیکتاتور پیر پر‌حرف و دیه‌گو‌ی عصب‌بافته‌ی خدا‌دست می‌‌خورد. آدم‌هایی‌ شبیه شخصیت‌های غریب رمان‌هایش. پس از بورخس و پاز، فوئنتس از آن نویسندگان کم‌همتایی بود که با آنکه قاره‌اش را دوست داشت و می‌‌شناخت و از آن می‌‌نوشت تک‌قاره یی نمی‌‌اندیشید. اندیشه و تخیلی‌ تا فرجام، زمینی‌ داشت. با همه‌ی نیرویش در هنر می‌‌اندیشید. به هنر می‌‌اندیشید. با خردی متخیل به امکانات پایان‌ناپذیر انسان، چنانچون‌هنرمند می‌‌اندیشید. یاد آن نبیره‌ی خوش‌تیپ‌خوش‌پوش و خوش‌اندیش سروانتس بزرگ شاد! به خودم به تو به دکتر‌سروانتس و به باشندگان منطقه‌ی لامانچا تسلیت می‌‌گویم.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

ما از در تو آمدیم



بوسه بر در همه‌ی مادران
مادران دو‌پا چندین‌پا بی‌ پا
مادران زمین
مادران هوا
مادران دریا



ما از در تو آمدیم
آمدیم که بگردیم
بگردیم با این
خانه‌ی سرگردان
مادر خانه‌ها

این بر نقی‌ فکنده هم اهل نجف بود



یک نقطه زیر حق نه‌ و لامی میان آن
وانگه بزن چنانکه فتد باطل از تکان
فواره‌ای ز دست تر‌انگیز و شاد باش
تا چند می‌‌خوری غم احساس شیعیان
زنجیر‌و سینه‌و قمه‌و زن‌زن است این
اثنا حشر‌قبیله‌ی پر‌روی  پر فغان
ما را چه گر یکی‌ به امام دهم پرید
گو ده نفر پرند بر آن خلد‌آشیان
ما لشکری کبوتر خوش‌فضله دیده ایم
بر بارگاه ضامن معروف آهوان
 این بر نقی‌ فکنده هم اهل نجف بود
باشد کبوتران حرم را خط امان
رو دست خود به موج کوته کر آب کش
مستهجنی بگو و به فتوا مزن دهان

مرد زمانه دوش بگفت این حدیث نغز
بر آستان صوتی این رادیو بمان

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

از آگورا تا عاشورا




  • Arash Joudaki حسین جان، بحث و حرف زیر این لینک کم نبوده گویا. اول یک چیز کلی که رشک من است را بگویم. نمی‌دانم ظرفیت خود زبان فرانسه است یا نتیجه مرده ریگ نویسندگان و اندیشمندانش و شاید محصول هردو که در پولمیک sans merci هم یک politesse متعالی در کار می‌کنند. نمونه‌اش را در فارسی کم دیده ام اما دو نمونه در ذهن دارم که در آنها نویسنده انگار روح زبان فرانسه را در فارسی دمیده است. یکی در نامه‌ی بی‌مخاطب، اما خطاب به مصدق، فروغی. و از آن مهمتر و پیچیده‌تر و کامل‌تر همان نامه نیما به طبری که مثال زدی و به جز اینکه مهمترین نوشته فلسفی نیما ست، ظرفیتی به فارسی داده که پیش از آن نداشته است: ناسزاگویی در جامه فاخر. آن دقت، پیوستگی، پیگیری، چابکی و شوری که در نثر دوستدار گفتی و من هم دوست دارم، بیگمان هم از عناصر اندیشه او هستند و هم مشخصه حساسیت زبانی‌اش. اما در متن کوتاه مثل نامه،گاهی بر آن اندیشه سایه می‌اندازند و خوارداشت فرهنگی که آماج اوست پشت خوارداشت شخصی که هدف گرفته پنهان می‌ماند. و حیف است که خوانندگانی که کارهای او را نخوانده اند از دم دستی نوشته‌هایی از این دست آن نخوانده‌های خواندنی را خوانده بگیرند و از جزء به اشتباه کل را متصور شوند.




به احترام آرامش دوستدار


از آگورا


در زبان فرانسوی، فرهنگ یک قاره‌ی آگورایی می‌‌تپد. قاره‌ای که برای زمانی‌ دراز، دل هر شهرش، یا دست کم شهر‌های غربی‌اش میدان دموکراسی مستقیم بوده و بخش مهمی‌ از باشندگان‌اش همچنان خاطره‌ای الهام‌بخش از آگورای دوره‌ای بی‌ همتا در دولت‌شهری بی‌ همتا، مادر‌شهر تمدن خود آتن در سر دارند. تو بهتر می‌‌دانی‌ که زبان فرانسوی و فرهنگ پشت آن، چند قرن است که دیگر یک دریاچه‌ی بسته‌ی ملی‌ نیست. شاخه‌ای، اگرچه بسیار مهم، از زبان‌رود‌ها و فرهنگ‌های آسایش‌خیز چندین کشور است که در کنار آمریکا‌ی شمالی و استرالیا یک مجمع‌الجزایر بی‌ همانند رفاه و پیشرفتگی بی‌ پیشینه را در سیاره‌ی دوزخی ما تشکیل می‌‌دهند.  در آگورای این مجمع‌الجزایر، همین "فغانس و لانگ فغانسه و کولتوغ" اروتیک‌اش از زمانی‌ نه چندان دور و دراز، چیزی بوده و هست که ما در تاریخ فرهنگمان رنگ‌اش را هم ندیده ایم یا تا خواسته ایم ببینیم رنگ آفتاب فردا را دیگر ندیده ایم. آن چیز، یک ژست تو‌خالی‌ از جانب دولت‌مردان خوش‌وعده و وعید نبوده. بسیاری از دولت‌های امروز غرب، در دغل‌پیشگی چیزی از همانندان خود در جهان سوم کم نمی‌‌آورند. سارکوزی( که در سال اول ریاست‌اش بر جمهوری فرانسه که در آن رئیس جمهور، از منظر تشریفات، شکوهی نیمه شاهانه دارد چندین بار پیش آمد که به مخالفان‌اش بد و بیراه گفت و حتا یک بار نزدیک بود کت‌اش را در بیاورد تا با یکی‌ از `بد‌خواهان" بجنگد. آنگاه بود که فرانسوی دانست چه گفی داده با برگزیدن این "راکا‌ی".) و برلوسکونی دو نمونه از احمدی نژادیسم بالقوه‌ی  اروپایی بودند. چیزی که فرانسه و تا حدودی هم‌رده‌های غربی و شبه غربی‌اش را از بقیه‌ی زمین، آن اقیانوس‌های جهل و فساد و استبداد ممتاز می‌‌کند قدرت مردم متشکل در احزاب، سندیکا‌ها و دیگر گروه‌ها و دسته‌های طبقاتی-غیر دولتی بی‌ شماری ‌ست که می‌‌دانند که اگر نتوانند سرنوشت سیاسی‌اجتماعیخود را در حرف و عمل در دست گیرند فاشیسم و نازیسم و هزار کوفت و زهر ماریسم دیگر دیروز نزدیک این قاره پشت در است با درندگان‌اش با "لوپن`ها و دیگر‌لومپن‌های عطر و اودوکولن‌کراوات‌زده‌ی در فکر و عمل هیتلر-موسولینی‌زاده اش. این مردم همواره آماده‌ی برداشتن خیز بزرگ اند. با تظاهرات، اعتصابات، با انباشتن آگورا‌های شهر‌های خود از حضور حسابرس، شفافیت‌خواه و بی‌ مماشات خود. در این دو سه دهه‌ی حضور خود در غرب، چشم ما ایرانیان به این صحنه‌های پیوسته‌ی این دموکراسی مستقیم عادت کرده است. آنچه امروزه در جنبش دانشجویی کبک، که یکی‌ از گهواره‌های اصلی‌ جنبش‌های سوسیال‌دموکراتیک و سوسیالیستی در آمریکا‌ی شمالی است، می‌‌گذرد دقیقا در ادامه و احیای همان چیزی ‌ست که پس از فروپاشی شوروی، دچار رخوت ناسیونالیستی و تنگ‌نظری‌های احزاب مبتلا به آن شد: خیزش مردم برای نگهداری از حقوق قانونی و در خطر‌افتاده‌ی خود. ایستادگی در برابر دولت‌های نئو‌لیبرال که دیگر نقشی‌ جز دلالی برای کورپوریشن‌ها برای خود قایل نیستند. چیزی که در این جنبش جوان دموکراسی خواهی مستقیم، درنگ‌انگیز است بی‌ پروایی زبانی و تنی آن است. آنها در میدان شهر و در راهپیمایی‌های خیابانی، و در ستیز با درنده‌خوئی‌های کاپیتالیسم تمامیت‌خواه زبان و تن‌-زبانی را به کار می‌‌برند  که هیچ ربطی‌ به زبان شسته رفته اتو‌کشیده، زبان نزاکت‌های کولژ‌دو فرانسی، زبان پشت میز‌نشین‌ها و به اصطلاح یقه سفید‌ها ندارد. آنجا که بایسته است دشنام‌های آبدار هم می‌‌دهند. انگشت بزرگ هم نشان می‌‌دهند و از ته دل ریشخند هم می‌‌کنند.( روی پلاکارد یکی‌ از دانشجویان، نوشته شده بود: ژو باند ا گوش: به چپ راست می‌‌کنم!  ها‌ها ها... بفرما!) وقتی‌ که دولت ژان‌شاره پس از یک لجبازی طولانی به خواست آنها برای مذاکره تن‌ نداد گفتند مشکلی‌ نیست. از فردا لخت می‌‌آییم توی خیابان‌ها، و آمدند. چه آمدنی! دختر و پسر، با پستان‌های عریان و کون‌های هوا‌پوش، فردای آن روز دولت حاضر به مذاکره شد. در این جنبش خبری از ترس و لرز‌های مرگبار نیست. این جوانان باتوم و گلوله‌های پلاستیکی هم می‌‌خورند. به آنها گاز اشک‌آور هم شلیک می‌‌شود. دستگیر هم می‌‌شوند.پیه همه‌ی این چیزها را به تن‌ مالیده اند ولی‌ یک چیز را هم می‌‌دانند. یک چیز بزرگ را: این دولت است که نوکر آنهاست و نه بر عکس، برای همین هم می‌‌دانند که این نوکر پایش را تنها تا حدودی می‌‌تواند از گلیم خودش درازتر کند. آنها به خاطر شرکت در تظاهرات و شورش حق‌طلبانه اعدام و شکنجه نمی‌‌شوند. با بطری نوشابه سر و کار ندارند. گم و گور نمی‌‌شوند. به آنها تجاوز نمی‌‌شود. فرهنگی‌ پشت این جوامع هست که با جانفشانی نسل‌های پیشین چنین رفتار سفاکانه‌ای را هم عملا ناممکن کرده.  اینجا آزادی بیان هست. اندیشه بی‌ بیان وجود ندارد. فیلسوف و شاعر این جامعه مجبور به تعهد‌های ژان‌پل‌سارتر‌ی‌جهان سوم‌پسند قرن نیستمی نیست. تافته‌ی جدا‌بافته نیست. کنار مردم‌اش به خیابان و میدان هم می‌‌آید. لازم باشد کون خودش را هم لخت می‌‌کند ولی‌ سخنگوی بسیاران نیست. کار خودش را می‌‌کند. به همین دلیل، در سخن‌اش می‌‌تواند آسوده و آهسته باشد. آرام‌گو و آرام‌اندیش باشد. همه‌ی بار تاریخ و فرهنگ بر شانه‌های او نیست. اینجاست که  "پولمیک سان‌مرسی‌"‌اش هم اتیکت خود را دارد.  او دهان همه نیست. همه دهان دارند. هر دهانی حرف خودش را دارد. به خاطر یک حرف ساده توی دهان کسی‌ نمی‌‌زنند. در دهان کسی‌ سرب داغ نمی‌‌ریزند. البته همه‌ی دهان‌ها کالیبر یکسانی ندارند. دهان‌های ورزیده‌تر هم هستند. دهان‌ها و دست‌هایی‌ که گفت و نوشت هسته‌ی اندیشه‌هنرمند غرب را جهانی‌ کردند. همه‌ی آنها هم آب‌کشیده نبودند. آزرا پاوند می‌‌توانست میان یک بحث تئوریک بگوید : بول‌شیت". تن‌ از زبان، در این فرهنگ غایب نیست. تن‌ در این فرهنگ تنومند و تناور است. فرانسه "ژان‌ژنه"-هایش را هم داشته. از او آرگو‌گو‌تر-قلم‌لق‌تر‌هایش را هم هنوز دارد. جایی‌ که رمان هست. تئاتر هست. سینما هست. پورنو هست. ژورنالیسم مو از ماست‌کش هست، و مهم‌تر از هر چیزی وزارت ارشاد نیست( این وزارت هم اسم‌اش را از آن حسینیه‌ی معروف  وام گرفت.) زبان امکان رنگارنگی و گشایش و گسترش دارد. اینجا سخن فضای دارندگی و برازندگی است، و در جایگاه خود به قول تو رشک‌انگیز. البته این رشک‌انگیز، ولحرفی‌ها و زیاده گویی‌های خودش را هم داشته و دارد. ( خودت بهتر می‌‌دانی‌ که سر‌آمدان همین فرهنگ هم وقت متلک‌پرانی به "اغیار"، مثلا فلوبر به مصری‌ها( که آرامش دوستدار، از لج ادوارد سعید، از آن چندان بدش هم نمی‌‌آید.) یا سن‌ژون‌پرس به ایتالیایی‌ها یا گاهی‌-ولتر و دیگران به "سوواژ"ها یا یا یا...می‌ توانستند اسباب نزاکت خود را نیز تیز کنند و زخم‌های کاری هم بزنند.) میشل دو مونتنی، آن پیشاهنگ توحش زیبا در اروپا،  در وقت خود حساب این با پنبه سربران تمدن عصر خود را هم رسید. ممکن است همین الان بگویم که بسیاری از وقت‌ها "پولیتس" فرانسوی مرا یاد نزاکت و رفتار تو‌دل‌برو آریستو‌های رومن به هنگام پایین‌آوردن انگشت شصت به عنوان جواز "کو‌دو‌گراس" گلادیاتوری بر گلادیاتور دیگر هم می‌‌اندازد. چقدر نیچه همین نزاکت اروپایی را مسخره می‌‌کرد. شاید چون آن را ماسکی برای مناسکی دل‌به هم‌زن می‌‌دیده. در بریتانیا هم که ادب و فربه‌غبغبی سخن لرد‌ها و ارل‌های کلاه‌گیس به سر و پودر‌زده‌اش نیاز به یادآوری ندارد. حرف " فاکینگ‌آمریکا" را که دیگر اصلا مزن! آلمان هم که جای جا‌های خود را دارد. هر وقت در خیال، قیافه‌ی دل‌کوه‌وار هایدگر را هنگام نوشتن چغلی‌نامه‌ای علیه استادش هوسرل یا همکارانی چون یاسپرس و نحوه‌ی پشت میز ریاست دانشگاه‌نشستن، ورق زدن و یاد‌داشت‌برداشتن، و حتا فنجان‌قهوه برداشتن و با آن دهان و دست‌ها و چشم‌های زیر و زبر‌کننده و توانا گپ و گفت‌اش را با ستاره به دوشان تاریکی‌ آلای یکی‌ از سیاه‌ترین دوره‌های این تمدن دو‌پا تصور می‌‌کنم مو به تن‌‌ام شاخ می‌‌شود.در هایدگری که در آن چند فیلم کوتاه به جا مانده از او می‌‌بینیم ده درصد شکوه، بی‌ پروایی و از آب و آتش جهان‌گذشتگی چهره و تن‌-زبان ستیغ‌آسا‌ی نیچه به چشم نمی‌‌آید همزمان اما چنان وقار قاره‌ی‌کهن‌وار، چنان کشیدگی‌چکیدگی قیراط-چکّه مانند‌ی در سخن و حضور او هست که اگر قرار بود موجودات اهل گفتگویی سنگین از فضا به زمین بیایند می‌‌شایست که او را و در کنارش کارل‌ساگان جوان را به نمایندگی از دو‌پای فرمانفرمای زمین، به دیدار آنها فرستاد.
چندی پیش، در ویدئویی گفتگوی میشل‌فوکو و آلن بدیو را در باره‌ی دو چیزی که هر دو در آن زبان‌آور بودند دیدم. میان دیدن متوجه شدم که تنها چیزی که در این گفتگو اهمیت ندارد نتیجه گیری و غایات پوچ برد و باخت اتیتود است. آنها به گفتگو رنگ یک بازی ناب و به تکرار‌نیالوده می‌‌دادند. آنها در گفتگو انسانیت آرام‌سبکبال و همزمان چند سو پر انسان را بر می‌‌افراشتند. مخالفت و موافقت ویژه‌ای در کار نبود. آنچه بود به هم ریختن و ساختن و دغدغه‌ی همدلانه و بی‌ عقده و تعارف و غرور و فروتنی چیزی بود که این دو را پرپرسش می‌‌کرد. اینها پرسش‌کاوی می‌‌کردند و از میان هر پاسخی پرسشی دیگر بیرون می‌‌کشیدند. دیدن آن ویدئو به اندازه‌ی خواندن یک رمان بی‌ همتا و دیدن یک فیلم فیلمستان مرا شگفت زده و گرم و ستاینده بر جای گذاشت.آنجا عملا دانستم که هنر دیالوگ یعنی‌ چه. آنها هنرمندان گفت و شنید بودند. این مرا به فکر انداخت. چه سابقه‌‌ای پشت این رفتار نرم‌استوار بی‌ پرخاش و تسلیم هست؟ فرهنگ جامعه‌ای که دانسته‌توانسته در آگورای خودش حق تعیین سرنوشت خودش را بی‌ ترس و لرز از اعدام و شکنجه و زندان به دست آورد. از آتش و خون و آهن بسیار گذشته تا به تحقق‌ این حق ساده ظاهر سخت‌یاب برسد. این فرهنگ، سنگلاخ‌های زمان‌فرسای وجدان چهل‌تکه شده‌ی خودش را پشت سر دارد. پیش رو هم می‌‌تواند داشته باشد اما پیوسته بر آن نگران است(یا بوده) آن را زیر نظر دارد. سارکوزی‌لوپن‌های خودش را نهایتا در کنترل دارد یا اسباب کنترل آنها را کماکان در دست دارد. افزون بر آن، این فرهنگ بهای وحشتناک ساپینس‌ساپینس خودش را با تسخیر و تحقیر زمین و حاشیه نشینان زمین، با فاشیسم و نازیسم و بی‌ رقیبی در ابزار و تجهیزات ویرانگر، پرداخته و همچنان می‌‌پردازد.این فرهنگ خودش را در کوره‌های تو‌در‌تو فرژه کرده. ظرفیت بالایی‌ برای پیشرفت و فاجعه‌های ناگزیرش داشته و همچنان دارد. این فرهنگ داستان ابر‌جنایتکار بسیار هوشمندی ‌ست که در جبرگاه خودش به درک دیوانه کننده‌ی جنایت بزرگ و امکان پیوسته‌ی بروز‌های ناگزیر آن رسیده. این فرهنگ، انتخاب کرده که از ناشناختگی‌ها و سیاه‌چاله‌های خودش نترسد. با اندیشیدن به و گفتن از آنها انسانیت خودش را گسترش دهد. آیا اگر آنچه غرب قدرت کرد نمی‌‌کرد به آنچه غرب فلسفه‌هنر‌ادبیات ورزید می‌‌رسید؟ این پرسش را نیمه واژگون هم می‌‌توان کرد. غرب گام به گام دانا و داناتر شد و توانا و توانا‌تر تا  توانست محیطی‌ بیافریند که در آن دانایی‌های خودش را و مهم‌تر از آن، نادانی‌های خودش را گسترش دهد. این یعنی‌ دانا‌توانایی. جوانی پیوسته. گستاخی و فزونخواهی بی‌ حد و مرز. عاقبت‌محمود باد این پدیده‌ی بر‌انگیزنده‌ی حشر‌ی کننده‌ی پوست‌انداز! این زبان‌فرهنگ مارخیز!


...تا عاشورا


حالا برگرد به خطه‌ی عاشورا. خطه‌ی عاقبت‌محمود‌احمدی‌نژادی خودمان. خطه‌ی خط بطالت خورده‌ی خودمان. خطه‌ی رودخانه‌ها پند و اندرز و قول و غزل و آیه‌ و سایه و دریغ از یک چکّه حرف شفاف. قلمرو قلم‌ها و دارا قلم‌های مشهور به خبگی-مثله شدگی-آویختگی‌سربریدگی‌قهوه‌ی قجری‌خوردگی-شکنجه‌تحقیر‌تبعید‌شدگی، جغرافیای جان ارزان و زبان و ادبیاتی سراسر حجاب و لعاب و خضاب و خوناب و قشنگی‌ و مشنگی و ملنگی و دبنگی و گوشه و کنایه و استعاره و تمثیل و تفصیل و بحر طویل و قصار و کبر و کبریا و خواری و زمینگیری و در یک کلام، اعتیاد به خود‌دیگر‌خنگ و خرفت‌کنندگی پیچ در پوچ پیوسته خسته‌جوانپیر. خطه‌ی کبرسن واگیردار. جایی‌ که نوزادان‌اش ریش‌سفید و کدخدا‌منش و عالم به علم لدنی و متعارف الجاهل به دنیا می‌‌آیند ولی‌ تا دهان باز می‌‌کنند زبان از آن بخار می‌‌شود: من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر.  بر دروازه‌هایش به خط زر نبشته اند:....یار...سر دار...جرم...اسرار...هویدا. این است که همه چیز همیشه مرموز می‌‌ماند. مکتوم می‌‌ماند.مظلوم می‌‌ماند. معدوم می‌‌ماند. معمول و مجهول می‌‌ماند و معلوم است که علمایی هستند که همه چیز یکبار برای همیشه به آنان تلقین شده و آنان مار‌های نگهبان این گنج شایگان اند و آماده‌ی گزیدن آنکه دهن به گفتن حرف مفت باز کند. در کشور ما پیدایش آدمی‌ مثل آرامش دوستدار، به روییدن انبه و موز و نارگیل در آلاسکا می‌‌ماند به قدم زدن ‌خرس سفید قطبی در آدیس‌آبابا.  به فوران نفس نهنگ در حوض علی‌. یک لحظه به چهره‌ی عکس دوستدار نگاه کن. در خطوط چهره‌ی هر کسی‌، و نه هر نا‌کسی، گل به رویت، کتاب‌ها گویایی هست. چهره‌ی دوستدار به کسی‌ می‌‌ماند که پس از تلاشی جانفرسا در سقف دوزخ نقب زده و از آن سر از زمین امن و آرام در آورده. این سر، زمین را باور نمی‌‌کند. او دهشت‌های زیر‌زمینی‌ را دیده. زبان و نگاه چنین کسی‌ شعله‌ور است. مقاله‌ای‌مقولاتی‌خونسرد-ردنکت‌پوش‌مآب- پودرزده‌کلاه‌گیس‌به سر نمی‌‌تواند باشد. او در یک وضعیت جنگی-فلسفی‌ به سر می‌‌برد در سرزمینی که فکر و فلسفه نجس و ملعون بوده. در سرزمینی که روشنفکرش هم باجی به ملایش یا مولایش نمی‌‌دهد. در سرزمینی که باشندگان‌اش سراغ هر فکر و متفکری از هر جای جهان بروند از او پیشنمازی شایسته‌ی پسنماز گوزویی که خودشان باشند می‌‌سازند. اینجا اوتانتیک‌بودن کفر اعظم است. آنکس که در این وادی به زبان کولژ دو فرانس حرف می‌‌زند یا آنطور که هابرماس از زرشک‌پلو‌خوری ایران‌برگشته گفت، هیدگری یا پوپری است، همان کسی‌ نیست که در اثر یک رویداد نابیوسان، آرامش دوستدار شده باشد. به اسم پردیسی این فیلسوف نگاه کن!  ها‌ها ها‌ها ها ها......چه آرامشی!  چه دوستی‌! چه داری! برای آن ابو آلن‌ها آن جفری‌خان‌های از فرنگ‌برگشته یا آن "سوما" خوردگان غرب منتشر ریخته پاشیده‌ی وارداتی فرقی‌ میان آگورا‌ی مردم و عاشورا‌ی حسینی نیست. در فرهنگچه‌ی عاشورایی همانقدر با رنگ خورشت قیمه و شله زرد خوش اند که با بوی فلسفه‌ی قاره. تنهایی‌ دوستدار زبان خود را دارد. این تابو‌ی بهشت شداد شیعه اگر سر و سامانی در غرب نداشت معلوم نبود الان در کدام لعنت‌آباد استخوان می‌‌پوساند. او نمی‌‌تواند مثل آشوری و نیکفر عزیز و محترم،  یا حتا فروغی و نیما حرف بزند. نیما‌ی امروز(اگر بود)، نمی‌‌توانست مثل نیما‌ی دیروز حرف بزند. نیما‌ی دیروز هم می‌‌دانست و می‌‌توانست به جا و گاه لازم بشورد و درشتی کند. به قول خودش : " امروز شاعر کارد کشید."  در سرزمینی که همه به ویژه روشنفکران‌اش  یکجور حرف می‌‌زنند. یک برند مصرف می‌‌کنند. و هر کدامشان چه مؤمن چه ملحد به قطبی، چه غربی، چه شرقی‌ ارادت می‌‌ورزند و به ضریح مطهرش دخیل می‌‌بندند کسی‌ که بیشتر عمر‌اش را روی ایده‌ای، تزی، سخن کشیده چکیده‌ای خم شده نمی‌‌تواند به زبان رایج، به ویژه زبان زبان به زبان‌شده‌ی رایج جهانگیر، زبان مصرف‌کنندگان خوش‌ذوق و سلیقه‌ی آپ‌تو‌دیت سیاره‌ی طبقه‌ی متوسط، داد سخن بدهد و شکر بشکند. او زمانی‌ دراز به مغاک خود خیره شده آنقدر که به شکل آن مغاک در آمده. زبان او زبان آن مغاک است.

این محاله را در کاوندگی در کامنت دوست عزیزم، آرش جودکی،و کامنت‌های چند دوست دیگر زیر لینک نامه‌ی آرامش دوستدار: در پاسخ به یک ردیه نویس، نوشتم. لینک فیسبوکی آن را در همین جا می‌‌گذارم. سپاس از همه‌ی آن دوستان.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

تظاهراتستان: مونترال، یکم می



 آی تمدن! آی بربریت! آی بی‌تربیت! طفلکی پرزیدنت وحشیان رفت چند تیپا‌ی تکنیکال به باسن پت و پهن کاپیتالیسم جهانی‌ بزند نزده تیر هم خورد. چه خبر است‌ای پرچم‌های جمهوری وحشی شرنگستان؟ چرا هیچی‌ نشده نیمه افراشته شده‌اید؟ افراشته! افراشته‌تر! این پرزیدنتی که من می‌‌شناسم جان‌اش با این تیرها پنچر نمی‌‌شود! نه! نمی‌‌شود که نشود! او این تیرها را خورد که بنشیند‌ تیپا‌های نزده‌اش را تکنیکال‌تر بزند:
من از این مونترال خدا‌وحش‌پسند، این مادر‌شهر، این سرپناه آوارگی‌هایم از تلویزیون‌ها بسی‌ جنگ‌ها دیدم. بسی‌ انقلاب‌ها. بسی‌ پاییزمستان‌ها و بهار‌ها و تابستان‌های ایرانی‌ و عربی‌ و چندین و چند‌ملتی. پا در بسی‌ تظاهرات ساییدم. گلو با بسی‌ شعار‌ها خراشیدم. در جمعیت‌های ده‌نفری. چند‌ده‌نفری. چند‌صد و چند‌صد‌هزار‌نفری. سال‌ها و دهه‌ها بر من و دوستان‌ام گذشت. ما اینجا در همین تظاهرات‌ها پوست‌ها انداختیم برای اینکه پوست‌هایمان کلفت نشود. می‌‌توانم بگویم از شورش هشتاد و هشت به بعد زندگی‌ من از بیخ و بن دیگر شد. پیش از آن، شخصاً دیگر واپسین امید‌هایم را به یک دیگرگونی بنیادین از دست داده بودم. داشتم کارهای خودم را می‌‌کردم. رابطه‌ی من بر خلاف یک‌دهه و نیم اول اقامت‌ام در اینجا که به افسردگی‌های هولناک و خلبازی‌های جوانی گذشت با مردم اینجا بخشی از مردم اینجا آن بخش اهل شعر و ادبیات تقریبا در اوج بود که ناگهان "یار دبستانی من،‌ای ایران، یا حسین میر‌حسین، مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه ای...و با سرعت سفر آتش در پنبه‌زار، زندگی‌ من هم همانند بسیاران دیگر تمام‌قد خمید به طرف ایران و تظاهرات پشت تظاهرات پشت تظاهرات. یا تظاهرات می‌‌کردیم یا تماشا‌ی تظاهرات. همانروز‌ها من  یکدفعه و با کله شیرجه زده بودم توی دل نت و دنیای مجاز اندر مجازش. یکباره آن دمی که در هرس تکامل از دست دادم به شکل مونیتور برابرم درخشید و من با همه‌ی سلول‌هایم دانستم که دیگر هرگز به آن حسین شرنگ باستانی باز‌نخواهم گشت. پیش می‌‌آمد که مثل بسیاری از شما دو سه شب نخوابم. خواب و خوراک و رابطه و آب و هوای روانی‌ من چنان دگرگون شد که از هر انگشت‌ام یک دهان رویید. دهان‌هایی‌ که با شتاب ماهیانی تازه صید‌شده باز و بسته می‌‌شدند تا هزاران سال سکوت را بنویسند.حالا هر چند هنوز سه چهار‌انگشته تایپ می‌‌کنم، چنان از آداب و خط و خال نوشتن و عشوه‌های سایه‌دست دور شده‌ام که امامی از نسوان حرم مطهرش. انگشت‌های من دخول کردند به زبان و کاویدن ندیده‌هایش دخولی عشقانی‌بی‌ ناموسانه.در آن تظاهرات‌ها میان آن چهره‌های بهاری، آن گام‌های شکوفا انگشت‌های من همه چیز را می‌‌مکیدند تا تبدیل به سخن کنند. چقدر پا کوفتم. مشت به هوا زدم. انگشت در زبان کردم. دویدم نشستم نوشتم نوشتم نوشتم تا باز دو سه بهار گذشت و بزک مرد و مرد و مرد و آوازش در همه‌ی جهان پیچید. تکرار تراژدی‌اندر‌کمدی هولناک انسانی‌، انسان‌های الله‌آلوده. تظاهرات‌ها روز به روز و هفته به هفته بیش و بیشتر آب رفت و آب‌برکه‌ای چند اینور و آنور ماند و خاطر را نه معطر که مکّدر کرد. آن چهره‌های بهاری دچار برگریزان شد. بسیار غم‌انگیز بود ولی‌ خوب شد که چنان شد. آن جنبش شور داشت بته نداشت. قطار سرسام‌زده‌ای بود که بی‌ ریل در سراشیبی می‌‌تاخت و ته دره آشکار شد که لوکوموتیو نداشت. مرقس کاتب کپیتال بیهوده نگفته بود که انقلاب لوکوموتیو تاریخ است. تاریخ ما انگار هنوز به صنعت انقلاب نرسیده بود چه رسد به انقلاب صنعتی. این تاریخ همیشه ملا در سر صف، این قطار شیعه راننده لوکوموتیو نداشت یا داشت و آن را با شتر‌هایی‌ نامرئی تاخت زدند: غنگ! غنگ! غنگ! من می‌‌خواهم بخوابم در خواب‌ام لف‌لف و دانه دانه پنبه دانه بخورم. انقلاب ما هنوز در مرحله‌ی ازریخ است به تا‌ی تاریخ نرسیده. شاید از من و نسل من بگذرد با نسل‌های دیگر چه می‌‌کنند!
من افسرده شدم. افعی‌سرده. گزیده و مسموم. باز به مهیب‌ترین شوخی‌‌ها پناه بردم. برای ما تاریخ‌گزیدگان هیچ پادزهری مجرب‌تر از شوخی‌ نیست.آنقدر می‌‌گوییم و می‌‌خندیم تا زخم‌ها دوباره سر به هم آورند. شعر و شوخی‌ مرا در آغوش گرفت و نجات داد. مثل بارهای دیگر. چیزی که هست دیگر از رنگ عکس شهید و تظاهرات و آن یار دبستانی بی‌ نمک و آن بنرها و شعار‌ها و آن شتاب‌ها دچار حالت تنوع شدم به قول لوطی‌ها. نشستم کنج خودم و هر بار جمعیت دیدم دیگ‌ام به غلغل افتاد فشارتوحش‌ام رفت بالا بالا و بالاتر. واپسین باری که در یک جمع بسیار سیاسی و در یک مناسبت سیاسی شعر خواندم با یک جرقّه‌ی کوچک منفجر شدم و با فحش و فضیحت آبرو‌ی خودم را بردم. این دفعه دیگر کلّ بیرون، بیرون ایرانی‌ و بیرون غربی را از فضایم بیرون کردم. از دیدار دیگری تنها به سه چهار چهره چشم افروختم. از سر هفت جدّم زیاد بود....گذشت و گذشت تا اینکه صدای دانشجویان کبکی شهر را گرفت. کم‌کم چهره‌های خونین جوانان به خواب و خیال‌ام خیره شدند آنقدر که باز فیل‌ام یاد هند دوستان کرد. آنکس که بر این سیستم نادوستانه و بیش از پیش دشمن‌خویانه می‌‌شورد دوست توست. یک روز، همین چند روز پیش دوباره خودم را دوشادوش دیگران دیدم. اینجا بهار است ولی‌ هنوز بهار نیست و تکه‌هایی‌ از زمستان چسبیده به آب و هوا و خاک و بر اعصاب آدمی‌ سوهان می‌‌کشد. مونترالی‌ها سرخود مودی هستند این هوا کلافه ترشان هم می‌‌کند. آن روز، در آن هوای بسیار بد اخمو‌ خاکستری و نگاه‌خراش، چنان بهاری در چهره‌ها موج می‌‌زد که همه همسن و سال می‌‌شدند. سن و سال شکوفه. تنها یک تظاهرات، پیش از آن چشم شهر ما را خیره کرد: سال دو هزار و یک، علیه جنگ در عراق، چند روز پیش از جنگ. در اوج انجماد زمستان، اواخر فوریه. سی‌ و پنج درجه زیر صفر، با باد، پنجاه درجه. بالای سر دویست و پنجاه‌هزار‌نفر، بخاری لوکوموتیو‌وار موج می‌‌زد و تنوره می‌‌کشید بالا. چند روز بعد عراق را پایمال کردند و ما آهی دویست و پنجاه‌هزار نفره کشیدیم. گلویی صاف کردیم و تفی انداختیم به چهره‌ی همه جا حاضر ماشین جنگ، مرکب رهوار کانیبالیسم کاپیتالیستی.تظاهرات روز زمین، زمین‌لرزه‌ای در مدنیّت مونترال بود.مونترال دیگر آن شهری که بود نبود. سیصد‌هزار نفر به رفتار‌های دیکتاتور‌مآبانه‌ی جهان‌سوم‌وار کبک و کانادا نه گفتند. آن روز، و پس از لات‌بازی‌های یکی‌ دو روز پیش‌اش با دانشجویان، پلیس چندان مرئی نبود. تظاهرات با صلح و صفا به پایان رسید. در تصویری ویدئویی که از هوا گرفته بودند دیدم که ما سیصد‌هزار‌نفره چند خیابان را بی‌ سر و صدا و مصمم پیمودیم با رسیدن به پارک ژان‌مانس، تبدیل به یک درخت بسسسسسیار تناور شدیم. درختی با شاخه‌هایی‌ پر از اسم. درختی پر‌جمعیت که تنهایی‌ این سیاره‌ی آبی را یاری می‌‌کرد. چقدر آن روز از زندگی‌ خودم میان آنهمه زندگی‌ شاد و سبکبال بودم.
این یک هفته‌ی گذشته زندگی‌ من قاره‌ی شناور ملال و پوچی و افسردگی شد. با اینکه چند قرار با دکتر‌ها داشتم و باید سروقت بیدار می‌‌شدم همسایه‌ی روان‌نژند روان‌نژند‌کننده‌ی دیوار به دیوارم زندگی‌ مرا به دو پولی‌‌ترین خشم و اضطراب و عصبیت‌ها آلود. هی‌ جیغ زد و گیتار زد و شب‌ها تا صبح بلند‌بلند فضولات ذهن و زبان نامفهوم‌اش را به در و دیوار پاشید.سرایدار پیشین ما از کارش خسته شد و تا آمدن یکی‌ دیگر، این الدنگ بی‌ قانون بلدینگ ما را روی سر گذاشت. با این دیوار‌های پوست سیری افتضاح که اگر آه بکشی دو آپارتمان آنطرف تر زلزله می‌‌شود. چیزی که واقعا جنون می‌‌انگیخت این بود که میان مکث‌های صوت‌آلا‌ی این آقا صدا‌ی خرناس همسایه‌ی دیوار به آن‌دیوار او را هم با تفصیل کامل می‌‌شنیدم. این آدم اسکیزوفرنیک مرا به جایی‌ کشاند که گفتم اگر بشریت من یک دشمن خونخوار داشته باشد همانا همین همسایه‌ی من است. مدت‌ها بود که چنین از کسی‌ بیزار نشده بودم. جان مرا به لب رساند. بارها میان خواب و بیداری دیدم دارم دنبال فورمولی می‌‌گردم که او را تا کوچک‌ترین سلول‌اش منهدم کنم. این آدم داشت در من کینه‌ای پوچ می‌‌کاشت. پریروز نخوابیده و خسته رفتم دوش بگیرم.آب شیر پایین را باز کردم آمدم پرده را بکشم که یکباره جاذبه خودش را از زیر پاهایم کشید بیرون و دیدم از هر طرف بیفتم می‌‌شکنم و لخت و عور می‌‌میرم.  دو سه روز آب می‌‌ریزد و سرانجام می‌‌فهمند و می‌‌آیند و مرا با اسباب ناموسی آشکار، مچاله بر کف وان می‌‌بینند و توحش منظومه و شمسی‌ خانم، مرد شماره یک‌اش را برای همیشه از دست می‌‌دهد. یک بار دیگر معجزه روی داد و من با کف دو دست نیم تن‌‌ام به بیرون از وان افتاد و نیم دیگرش در وان ولو شد بی‌ آنکه خراشی بردارم. تنها این یکی‌ دو روز چنان دردی در ماهیچه‌هایم حس می‌‌کردم که انگار از نیمه پاره‌ام کرده باشند.
خلاصه درب و داغان بودم تا اینکه سرایدار جدید ما آمد و این موجود بی‌ ظرفیت ماست‌هایش را کیسه کرد و امروز رفتم تظاهرات و همه چیز دیگر شد: تیر خوردم حال‌ام خوب شد! باورت می‌‌شود؟ انگار من این ساچمه‌ها را لازم داشتم. آب روی آتش.این خشن‌ترین تظاهراتی بود که من در کانادا دیدم.رسما مردم را به گلوله بستند. البته اگر در جهان سوم بودم حالا دور از جان ات توی سردخانه‌ای جایی‌ انگشت‌هایم خارش محال نوشتن داشتند. الان که دارم جریان را می‌‌نویسم از اینکه زنده‌ام و می‌‌توانم بنویسم دم‌ام گردون می‌‌شکند. . به من و هفت‌هشت‌نفر دیگر از فاصله‌ی ده پانزده متری شلیک کردند. اول فکر کردم کسی‌ چند پاره آجر به پهلوی راست‌ام پرت کرد چون چند جا دیدم برخی‌ از بچه‌ها به طرف پلیس سنگ پرت می‌‌کنند. دیدم پهلویم انگار پاره شد. نگاه کردم به کاپشن ام. هیچ سوراخی در کار نبود. برای چند دقیقه‌ای پاهایم سست شد ولی‌ باید می‌‌دویدیم. تظاهرات را از چند جا تکه پاره کردند و ده‌ها هزار آدم را پراکنده. خانه که آمدم دیدم دور و بر کلیه و زیر قلب‌ام پنج ساچمه خورده. جایشان به اندازه‌ی دانه‌ی نخود سرخ بود بی‌ آنکه سوراخ شده باشد. اینها دارند هار می‌‌شوند. هیچ فکر نمی‌‌کردم در تظاهرات صلح‌جویانه‌ی اول ماه می با مردم اینطوری  رفتار شود. ده‌ها گاز اشک‌آور شلیک کردند و از این گلوله‌ها هم  بسیار و بی‌ شمار.( من سر صف بودم جاهای دیگر نمی‌‌دانم چه گذشت.)تا حالا مونترل را اینقدر و با این صراحت و خشم، ضّد کاپیتالیسم ندیده بودم. بیشترینه‌ی شعار‌ها بر ضّد کاپیتالیسم و برای دموکراسی سرراست و بی‌ واسطه بود. ما تازه چند خیابان را پشت سر گذاشته بودیم. مردم فقط شعار می‌‌دادند. البته ترقه‌ها یا بمب‌های صوتی بسیار نیرومندی منفجر می‌‌شد. میان و از طرف جمعیت که بیشتر شورانگیز بود تا خطرناک، که پلیس‌ها، مینی‌بوس، مینی‌بوس از همه سو هجوم آوردند و تظاهرات را از چند جا شکستند. ما داشتیم می‌‌رفتیم که دوباره به هم وصل شویم که جمعیت شکافته شد و میان صدای بی‌ پایان گاز‌های اشک‌آور به ما شلیک کردند. در مدتی‌ به شدت کوتاه تظاهرات تکه پاره شد و پیاده روها پر. کم پیش آمده بود که اینهمه پلیس ببینم. به خانه کهآمدم از دیدن جای  ساچمه‌ها شاخ در آوردم. مهم نیست که چه شلیک کرده اند اما نفس شلیک از روبرو به شهروندان کانادایی در یک تظاهرات برایم تکان‌ دهنده بود. یاد آنهمه کشته‌ی گمنام خیابان‌های جهان سوم افتادم و دانستم که سد‌های جهانی‌ این سیستم در‌حال ترک‌خوردن است. جهان ما دارد به سرعت پوست می‌اندازد بنا بر این ‌ای جان من بیا جلو تا خم شوم تو را محکم ببوسم.

عش

عشقرتیبازی