۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

"بیانیه‌ی گبر پیرِ پرهیزکار"



 به جوان پیغمبر‌شیوه‌ی موسوم به مادام علویه:
ای مادام‌علویه! تو همین حالا‌ش هم هیچ خوشبو‌گهی نیستی‌! چرا؟
به دلایل این مترادف‌پنداری‌ها:
فیسبوک=نمایشگاه رختِ چرک‌های یک دو سه ...هزار ساله
لپ‌تاپ=تغار رختشویی آبا و اجدادی
استاتوس=کنفرانس تخمه شکنی توام با اخ و تفِ سر کوی ناکامی
آزادی بیان=سونامی نیش و گوشه و کنایه
آزادی اراده=سوزن به ملاج بچه‌ی همسایه زدن
جسارت= جر‌دادن خشتک حریفان مجازی
کامنت=مچکرم مچکرم مچکرم عژیژم که فقط با من هستی‌ و خواهانِ نیستی‌ِ هر که با من نیست
بوکوفتسکیسم مزمن=چسناله و تفنامه‌ی مدیریدم به هر چه خوش‌ام نمی‌‌آید
مظلومیت شیعیِ خاتون‌وار=خماری پس از یک دو سه فصل کش بی‌ نقطه با ضمه‌دادنِ شتابزده‌ی ناشی‌ از چشم و گوش‌بستگی ابدی
ارمغان سرنوشت=شام ننه من غریبِ غریبان‌ام     ببین چه آتشی افتاده در گریبان‌ام
غرب= بیت الهجران...تف توش!
شرق= چقدر نوستالژیک‌ام واسه اون سبیلا‌ی کلفتی‌ که ازشون وفا و فلسفه و شعر منحطِ تو مایه‌های نیهیلیستی می‌‌چکید و بوی خلاب قمصر می‌‌داد
آرزو=اغتشاشیدن تو دنیا
تفمینیسم تخته‌گاز= من سیبیل می‌‌خام آلت مداخله می‌‌خام چاقوی ضامندار می‌‌خام نوچه می‌‌خام نفسکش می‌‌خام می‌‌خام همه جا رو قروق کنم ببینم کی‌ میتونه جلو‌م در بیاد! آهای! نامردا! یه چیزی بدین پاره کونم!
سکس‌اپیل=پس چرا همه‌ی بشریت آب قمرشو توی شکم این گربه‌ی ملوس خالی‌ نمی‌‌کنه مگه ما از مادموازل عصمت‌سادات کمتریم؟
لطافت=نازم و پنجول می‌‌کشم
عشوه=معدن لگد‌های استتار‌شده
عشقبازی=مقدمه‌ای بر جنگ جهانی‌ سوم
عشق=جام چل‌کلید وصال در سقا‌خانه‌ی خصوصی
دوستی‌=موضوعِ قهر قهر قهر تا قیامت
حافظه‌ی عاطفی=حذف‌ات می‌‌کنم حذف‌ات می‌‌کنم حذف‌ات می‌‌کنمممممممم ها!
جوانی=هیز‌مسلمانی پرهیز‌کارانه=زیرجلکی شراب ملک ری از گبر و یهودی و ارمنی ستاندن و زیر پر شال تپاندن و کنج خرابه‌ی مغان زهر‌مار‌کردن و در کوچه باغ‌های عربده زوزه‌ی ابو‌عطا کشیدن و خجالت نکشیدن از تبعیضی که سراسر شعر و ادبیات دار‌الایمانِ اسلامی تو را با این اراجیف پیامبر‌پسندِ دیگرستیز آلوده:
در جوانی پاک بودن شیوه‌ی پیغمبری ‌ست
ورنه هر گبری به پیری می‌‌شود پرهیزکار
راستی‌ مادام علویه تا حالا کدام جوان گبر بی‌ پرهیزی به تو یا روسری یا توسری گفته به روی تو اسید پاشیده تیغ‌کشیده تو را سنگسار کرده به تو شلاق زده و تو را کشان‌کشان به کهریزک و سپاه و بسیجِ گبر‌ها برده و با تو آن کرده که همدین بی‌ آزرم تو کرد و می‌‌کند؟
با عنوان مادام و داشتن لپ‌تاپ و نوشتن استاتوس‌های پر‌لایک کسی‌ یک‌شبه تبدیل به "ب ب گربه‌ی وحشی"ِ جوان نمی‌‌شود. همین الان هم بریژیت باردو‌ی هفتاد‌هشتاد‌ساله از نسل زینب‌خاتون‌هایی‌ مثل تو جوان‌تر است.
حقا که از مردِ مسلمان یک سبیل و یک آلت مداخله و یک ضامندار کمتر و کمتر و کمتری!
به قول خودت: ایش!



۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

نوین‌ترین سرود عاشقانه‌ی جیم زرشک، شاعر های‌برید معاصر که در تاریخ رومانس سابقه نداشته ندارد و نخواهد داشت.




دلبرم چاقو به دست از پشت افکار افق آمد
آمد از انکانچس دیوار چون‌مانندِ عینِ مثلِ انگاری خودِ نقشی‌ که صد‌ها نسل
دیده بودند از ظهور او به خواب‌اندر به یک دست‌اش بسی‌ لاغر
یک کلاف از گیسوان خوشه‌ای-سر‌های عشاق‌اش
گر‌ چه ببریده ز تن‌‌ها لیک از دم زنده و سرحال
چارچشمی وول می‌‌خوردند و هرهر‌کرکری پرگول می‌‌کردند
همچنان که او اخ و تف با ترانه‌های نو‌شهری همی‌ انداز می‌‌خوانید و می‌‌شنگید و می‌‌جنگید با ابر و هوا و جیک‌جیکِ گنگ‌جشکک‌ها
دست چاق‌اش دسته‌ی چا-گوئیا روییده بود از آستین‌اش-قو
قوقولی‌قوقو‌ی تلخی‌ می‌‌چکید از برق آن با بع بع خشکی که اندوه‌اش علف‌ها را به زردی منحرف می‌‌کرد
بسته‌ای خاموش از آواز پایانی پر از آخ‌آه‌اوه‌جان‌ام‌عزیزم‌دوست‌ات‌دارم
با نگاهی‌ پر‌پت و پت‌های بی‌ پایان محرابی ز دود‌آکنده از سیصد‌فزون‌تر‌شمعِ ساخت چین که بودا را ز جسم سنگ و چوب و عاج پا می‌‌کرد
با گلویی مملو از زنگ دمِ آریزونا ماران و فش‌فش‌های کبرا‌های راجستان و تندر‌طبلِ راسیستی‌ترین سمّ-فونی واگنر که خورخور‌های اشتوک‌هاوزن دیوث را باد هوا می‌‌کرد
بله! با نیلی تمنّا و تفرعن که نفرتیتی در امواج‌اش شنا می‌‌کرد
دلبرم مانندِ عینِ مثل چون‌نصفِ یکی‌ دیوار که از پچپچه‌های مهیب کانچس خود‌زیر لب گویان‌همی‌ شیت‌فاک‌بولشیت‌فاک‌شیت‌بولشیت‌شیشیت‌شیت‌فاک
آمد چابک و چالاک
هم به خون آلوده و هم پاک
در یکی‌ مومنتِ شایانِ درخش کمه‌را کدداک
تیتیلیک‌تیلیک‌تیلیک‌تیلیک
گردن‌ام را دید
با غرور ششصد و شش بولدوزر خندید
چاقویش اندر‌هوا چرخید
و سرم از گردن‌ام غیبید
در میان خوشه‌ی سر‌های گیس‌آویز
هی‌ هی‌هی‌هی‌هی‌هی‌هید
های ها‌ها‌ها‌ها‌هایید
دلبرم زد یک لگد زیر تن‌‌ام که تا ابد در زیر آوار افق غلطید
من میان بسته‌ای خاموش از آواز پایانی پر از آخ‌آه‌اوه‌جان‌ام‌عزیزم‌دوست‌ات‌دارم
برخی‌ِ دلبر شدم چاقو به دست انگار‌چون‌مانندِ مثلِ عین
می‌ چکد خواب از پسیکانال
می‌ زند آنا شدیدا جلق
می‌ کشد زیگموند پیپِ پیر
هست این احوال
ای بخفته خلق!
هست این تعبیر
این تقدیر

نوین‌ترین سرود عاشقانه‌ی جیم زرشک، شاعر های‌برید معاصر که در تاریخ رومانس سابقه نداشته ندارد و نخواهد داشت.



۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

سروده‌ای تازه از انف نومید





تتف‌تف‌تف   تتف‌تف‌تف
تفک‌جان مفت می‌‌خوانی!
تفیسبوک را سراسر تًف گرفته است
یکی‌ تف آورد بر لب
-تفیدم توی تفدان‌ات
یکی‌ مف آورد بر لب
-مفیدم توی تنبان‌ات
به راه افتاده از هر گوشه تفمفسیلِ استاتوس
بپا ‌ای لایک‌چی‌ پایت نلغزد اندر این لیزابه‌ی منحوس
بلی‌لی‌لی بلی‌لیکن
عجب گندی بزد خود‌پر‌فروش‌آن‌بد‌بوبوبوکفسکی‌آقا‌ی این آقا و خانم ها
رمانتیک‌های قم‌گم‌کرده‌ی تف‌جوس
قمانتیک‌های رم‌رم‌داده‌ی مأیوس
به فیس و بوک این کس در سرانِ هیستریکیروس
کماندو‌های کامنتوس
فیلاسوفرت‌های بلغمی‌ناموس
پوئت‌های پریشان‌گیسوی فردوس‌گاردن، بلبلان باغ کندالوس!
ولی‌ لی‌لی ولی‌ لیکن
چه ترفند‌ی بزد آن یانکیِ دیوث
بر این تف‌مف پران‌هایِ ملوسِ لوس!
کجا رفتید افلاطون، ارشمیدس، هومر، سافو و جالینوس؟
چرا اینجا همی‌ با شادی مخصوص
نمی‌ رقصد کسی‌؟ افسوس!
کجایی قافیه؟ ریموس؟
تو هم آخر چپیدی لابد از وحشت توی سوراخ پاپیروس!
تتف‌مف‌مف
ممف‌تف‌تف


"سروده‌ای تازه از انف نومید، شاعر های‌برید خاکِ کارگاهِ ادبیات پست‌مدرنو‌تفمفولوژیک‌خورده‌ی قافیه دنبال."



۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

امروزه دقیقا




امروزه دقیقا همان بزنگاهی ‌ست که همه‌ی خوک‌ها میستر‌جونز شده‌اند:
" همه‌ی حیوانات برابرند اما برخی‌ از آنها برابر‌ترند."
اگر جرج‌ارول نبود "ناپلئون" همچنان برابر‌ترین بود.
از خاطرات الاغ‌بنجامین باربردار.

هوده‌ی بی‌ بی‌







من دیوانه‌ی بیهودگی‌ام. بی‌ بیهودگی زندگی‌ من یک هوده‌ی بی‌ بی‌ است. یک توفان بی‌ فان. یک اژدها‌ی بی‌ ها. چرا من دیوانه‌ی بیهودگی‌ام؟ چه پرسش با هوده‌ای! این را از طبیعت بپرس! از تاریخ بپرس! از دیوانه بپرس! چیزی هست که ما را دیوانه‌ی خودش می‌‌خواهد. چنین چیزی سیهچال پرسش است. پرسش را می‌‌خورد. پاسخ را می‌‌خورد. بیداری را می‌‌خورد. خواب را می‌‌خورد. زندگی‌ و مرگ را می‌‌خورد. خودش را هم می‌‌خورد.خب! نوش جان‌اش!
بی‌
هو
دِ
گی‌‌
چه صفت‌پاره‌ی اعظمی!


زمستانی که گذشت بر من به کندی قطاری بی‌ ریل و لبریز از دهشت خرچنگ‌هایی‌ بولدوزر‌وزن با لوکوموتیوی دودِ مرگ‌برسر گذشت. در تمام آن مدتِ شوم آزمایش‌های پی‌ در پی‌ و انتظار‌های جانکاه، دوست والایم دکتر فرهت حسینی‌نژاد، که از بخت نیک من، متخصص ریه هم هست از استکهلم با نامه‌های بسیار، به حرفه‌ای‌دوستانه‌ترین شکل ممکن از جان من نگهبانی کرد و بعد هم که از آن خطر و چند خطر دیگر همانطور که او امید انگیخته بود به سلامت گذشتم با همسر مهربان‌اش دکتر شهره صالحپور و نازنین دختر نه ساله‌اش فریال، مرا برای دیدار و سبک‌کردن استخوان به استکهلم دعوت کردند و من با اشتیاق پذیرفتم و در چشم به هم زدنی‌ بلیت رفت و برگشت من با لوفت‌هانزا فرستاده شد. پس از آن، دوست شاعر عزیزم فریبا شاد‌کهن که از طریق کامنتی روی پروفایل‌ام متوجه سفر من به سوئد شده بود برایم نوشت که حالا که می‌‌آیی خوش است شبی را هم به خواندن شعر برای ایرانیان اینجا سپری کنی‌. گفتم اگر پیش آید خوش آید، و آن انسان نازنین به همراه آقای جماتی‌پورِ ارجمند، مدیر انجمن فرهنگی‌ کسرا، زحمت تدارک آن برنامه را کشیدند. روزی دیگر آقای مسعود مافان، مدیر نشر باران، برایم نامه‌ای نوشت و خواست که چند شعر برای درج در فصلنامه‌ی باران برایش بفرستم. به او هم جریان سفر را گفتم و پیشنهاد کردم که سفر را به انتشار کتابی‌ نیز بیاراییم، و چنین شد. والا‌دوست-شاعر دیگرم صمصام کشفی، سفیر کبیر ج و ش در واشنگتن، کار زیبا و پر ذوق و دقت صفحه بندی آن را به انجام رساند. با شکیب و حوصله‌ای بی‌ همتا. طرح روی جلد کتاب را هم ابردوست نقاش‌ام خسرو برهمندی تهیه کرد که آن را هم صمصام به فرجام رساند. همه‌ی این اتفاقات هیجان‌افزا در همین فیسبوک افتاد. در فیسبوکی پشت همین فیسبوک. فیسبوک دوستانی که تقریبا از همان آغاز می‌‌دانی‌ که آنها دیگر برایت مجازی نیستند و از جنس جان و دل‌اند و خویشان سرنوشت. این کتاب، دو کتاب در یک مجلد است: ژنده‌خانه+کتاب شمسی‌، و لبریز از نام دوستان و دوستان فیسبوکی.دیرتر نام‌های این دوستان را هم خواهم نوشت تا اگر کسی‌ دوست داشت کتاب را سفارش دهد. این لبخند شمسی‌ خانم همین یکشنبه شانزدهم سپتامبر در استکهلم رونمایی خواهد شد. در این شب، چند ژنده و شعر هم خواهم خواند.از آنها که در استکهلم هستند و خوش دارند که اشعات توحش زیبای شمسی‌ را دریابند دعوت می‌‌کنم تا این شب را با حضورشان شب‌تر کنند. چه خوش‌ام که هیچ کنکشنی جز چشمک شمسی‌ خانم و صدای دست دوستان ندارم.این روزها در خانه‌ی دکتر‌هایم و در کنار الاهه‌ی نگهبان بوف‌های ج و ش، من از خوش‌ترین فرزندان زمین در منظومه‌ی شمسی‌ خانم‌ام. شما هم چنین باشید!

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

که کبرا‌شاه



شاه‌کبرا، غول‌مارِ مار‌خوار که چشم‌اش تنها جنبندگان را می‌‌بیند که با زبانه‌اش از هر جنبنده‌ای بو می‌‌برد که می‌‌تواند تا یک سوم درازا‌ی لوله‌تن‌‌اش از جا برخیزد و حمله برد که زهرش هر چند نه کشنده‌تر از کبرا‌ی معمولی‌ اما چنان بسیار است که با یک گزش تواند مرگ را در یک فیل بالغ برابر با بیست‌تن‌ انسان تزریق کرده در چند دقیقه بکشد که زهرش را برای بی‌ حس کردن شکار و گوارش آن از پوست تا استخوان به کار می‌‌برد که در قلمرو گسترده‌ای از هند تا هند و چین مادر بس‌بی‌ شمار اسطوره‌های نو‌زایی‌ و باروری است که در پرستشگاه‌های لینگم=کیر، همه جا گرد لینگم‌دیس‌ها حضور پیچیده‌ی سنگی‌ دارد که که که که که‌ها

بله شاه‌کبرا با چنان هاله‌ای از شکوه و افسانه و ترس، یک جاندار آزرم‌گینِ آرام و  بی‌ آزار است که می‌‌تواند در همسایگی انسان به سر برد بی‌ آنکه به او آسیب رساند. که دیده شده که کودکان با او بازی می‌‌کنند. که در برخی‌ از روستا‌ها‌ی تایلند به جای مرغ و خروس، شاه‌کبرا می‌‌پرورند. که در سراسر قلمرو‌اش جشنی نیست که بی‌ حضورِ شوق و هول‌انگیز او برگزار شود. که زنان میانماری در رقصی پر‌ترفند لب بر لب او می‌‌گذارند یا سرش را در دهان می‌‌نهند. که او تنها در دفاع از خودش و تخم‌هایش حمله می‌‌برد. که اگر کاری به کارش نداشته باشی‌ جوی‌وار از کنارت می‌‌لغزد. که ممکن است چشمکی یا سوتی هم به تو بزند: چطوری دو‌پای هذیانگو؟  که او به انسان کاری ندارد چون او را داخلِ مار نمی‌‌داند. که انسان خوراک او نیست. که بر عکس افعی که به اقتضای طبیعت‌اش مافیا‌لوله‌ای سراسر فشافش و خشم و خروش و حمله است و اگر در نیشرس‌اش باشی‌ به قصد کشت می‌‌زند بارها دیده و آزموده شده که کبرا‌شاه در بیشتر حمله‌های دفاعی‌اش هشدارگر است. که نمی‌‌زند. نمایشِ زدن می‌‌دهد: با دهان بسته زیر سرش را به هدف می‌‌کوبد: بزن به چاک وگرنه می‌‌زنم به چاک‌ات!

که این مار بود که ما را از جلد عصمت کتابی‌ بیرون کشید. که به ما یاد داد که خود را از چشم خدا‌ی کاتب بدزدیم: چه کسی‌ به تو آموخت که از عریانی‌ات خجالت بکشی؟
که مار با من سخن گفت و ادامه‌ی مار است سخن من:

مار‌ها تورات نمی‌‌خوانند
مار‌ها می‌‌نویسند
گنجی نهفته دارم از طومار‌های مار‌نبشته
که هر بار که خطی‌ از آن می‌‌خوانم
گلویم هزار‌توی بیشه‌ها می‌‌شود
نینوا‌ی بیابان‌ها
و سلیمان شاعر مورچه‌ها بود
مورچه‌ها تلمود هم می‌‌خوانند


پانزده ساعت از دیروز من در دو سه صفحه‌ی فیسبوک، به خواندنِ خروار‌ها کامنتِ "جّن‌زدگان"ِ مجازی، سپری‌مسموم شد. آنچه‌ها که خواندم مو بر تن‌‌ام شاخستان کرد. پیوتر‌استپانویچ‌هایی‌ افعی‌خوار و پر‌فشافش که سیلِ زرد‌زهرشان عصر‌ی را از پا می‌‌انداخت. انبوهی از دوستان پیشین که تنها در دشمنی صمیمی‌ می‌‌شوند. عربده‌کشانی که مداحان بیت عظما باید از آنان آیینِ گزش بی‌ گذشت بیاموزند. مشتی حق‌به جانب با جوانبی برجسته از رگ‌های سرشار از ادبیت و تفلسف و حقیقت و شقیقت و اخ و تف و تفرعن و توفش و تفتیش به نام نامی‌ انسانی‌ که شاه‌کبرا داخل خوراک ندانست و بر بی‌ سوراخی او گریست: ( برگشته بشمار!)...هژده هفده شانزده....بیست و یک‌ک‌ک‌ک‌کِ دسامبر؟
چه خوش‌ام می‌‌آید تقویم نبوت شمنی مایا‌ها و هوپی‌ها نه پایانِ پایان‌ها- که زمین از این پایان‌ها بسیار دیده- بلکه نقطه‌ی پایانِ فراموشی‌ناپذیری بر کتاب این دروغِ دو پا بگذارد و به یادش آورد که زمین زیر پایش همیشه همانجا که می‌‌پندارد نیست که روزی این مدارِ مادرانه‌ی شمسی‌ با دوازده فرزندش اینجا نبود و باز تواند که نباشد که تمام این تمدن با یک فوتِ خورشید، شاه‌کبرا‌ی دود می‌‌شود که که که که


کاکا، محمدعلی!

کاکا، محمدعلی،‌ای تو خواهش اکنم به نامِ ارواحِ رفتگان و امید و آرزوی زنده‌وون‌مون، تو یه روزون به شدت حساس، بنند سر جات و جلو سوراخ دهن ع...