۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه

دریچه‌یا


دریا
دریچه‌یا
یا دروازه

یکی‌ می‌‌خزد
یکی‌ می‌‌پرد
یکی‌ می‌‌گشاید
توی خود از خود
خود را
با ماهیچه‌های موّاج
لغزان در سراسر‌خود
می‌ تپد
می‌ کشد
می‌ درخشد
واژه
جیغ
آینه
سایه‌یِ گنگ
آغوشِ کر
خوابِ کور

چرا نخارد زبان
در بسترِ ژرف

۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

چه پاره‌ها



به راضیه رضوی‌نیا


چه پاره‌ها که به گلو خورد
چه موها که بر صدا داشت
چه مویه‌ها که از سر رست
 چه زخم‌ها که شایع
چه بغض‌ها که شیعه
چه قفس‌های بالداری
چه علائمی تعجباتی
چه چهچهه‌های چاه‌درچاهی

پرندگانِ جرمِ زیبا
میله‌های استخوان شکستند
بر تکیده‌ی پر نشستند
با خیال‌های به هم سا
در گلو‌های گرگرفته
بسته‌ی فضا گشودند
دسته‌ی صدا پریدند

صدای ترک در ک


 به ایرج رحمانی


صدای ترک در ک
پژواک ترک در کو
تکرار پژواک ترک‌ها در کوه
آوار ِدریای گرفتار وپودِ ِ سنگ
 ازخوابِ قیامت

۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

بپا ‌ای



بپا ‌ای یکِ مردنی
آمد پنجِ پهن
تیره‌برق بر الفِ صحرا زد
حالا سرت
تن‌ ات
آنتنِ خیمه‌ی پارازیت
فاگوسیتِ ستونِ پنجم


۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

دمیده‌ای دمیده‌ای




دمیده‌ای
دمیده‌ای
در قلمرو طلوع خود
دمِ بزرگ را دیده‌ای
در دمِ بزرگ
به آهنگِ روزِ بی‌ کران
چمیده‌ای
چمیده‌ای
به باغِ بی‌ غروب رفته‌ای
از شاخه‌های بی‌ شمار
با سر‌انگشت‌های روشن‌ات
بوی شکوفه‌های سپید را چیده‌ای
نام‌های بسیارِ خود را
از دهان شکوفه‌های سپید
شنیده‌ای
شنیده‌ای
به میوه‌های شگفتِ خود
میوه‌های نابِ خود
رسیده‌ای
رسیده‌ای


۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

کوره باد گنوگی تو سروم




بیچه روز سفر نبو شو؟
چه‌ادونوم!
بیچه راه ‌ای سر سفر کو؟
چه‌ادونوم!
بیچه موتی‌بو هلهله؟
چه‌ادونوم!
بیچه زمین‌ مو چر‌ناگره؟
چه‌ادونوم!
بیچه آسمون‌ مو ناچله؟
چه‌ادونوم!
بیچه چرخ‌اخوره تو سروم؟
چرخ‌اخوره چه‌ادونوم!
کوره باد گنوگی ای
 بیچه و ‌ای چه‌ادونوم
چرخ سر چاه اخوره
چرخ سر مست اخوره
چرخ هوشا اخوره سر موگ
چرخ سر بوف اخوره
کوره باد گنوگی تو سروم
ای بیچه و ‌ای چه‌ادونوم




چرا روز سفر شب نشد؟
چه می‌‌دانم!
چرا راه از سر سفر افتاد؟
چه می‌‌دانم!
چرا شیون شد هلهله؟
چه می‌‌دانم!
چرا زمینام نمی‌‌سوزد؟
چه می‌‌دانم!
چرا آسمانام نمی‌‌رمبد؟
چه می‌‌دانم!
چرا چرخ می‌‌خورد در سرم؟
چرخ می‌‌خورد چه می‌‌دانم!
گردباد دیوانه‌ای از
چرا و از چه می‌‌دانم
چرخ سر چاه می‌‌خورد
چرخ سر مست می‌‌خورد
چرخ هوشا می‌‌خورد سر نخل
چرخ سر بوف می‌‌خورد
گردباد دیوانه‌ای در سرم
از چرا و از چه می‌‌دانم



۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

"موتیِ بی‌ بلِ نه روزه"





ننه نه روز بو
ننه نه روزه که رو زمین نهی
ننه نه روزه که سایه‌ت گمه
ننه نه شوه که ماه
بی‌ آینه‌یه
ننه نه شو و روزه که یو
تشنه‌ی تو‌یه
نون گشنه‌ی تو‌یه
دود تلخ
خمار سینه‌ی سحته ی تو‌یه
بی‌ چشم تو سرگردونه ننه اشک
ننه غم بی‌ دل تو یتیمه
ننه بی‌ تو زبون‌چوی سرده
که بگو ننه ندر‌ندر‌ندر ننه ندرت ببهوم
ننه جونوم ندرت ببو خدا ‌ای مو ندر تو بکنه
ننه ننه ننه اکده گفتت گفتت اکده که آکبت ندر همه بودی
ننه ‌ای کوربونی سوگ
ننه‌ای ندریِ خوندگ
حالا خدا ‌ای مو ندر تو بکنه
حالا نمک‌ای زمین روته
حالا الف‌ای آسمون کوته
حالا هوا خفه بوده
حالا یو اشکهته
آتش‌زیر پولگ خوته
بی‌ تو همه چی‌ بی‌ همه چی‌ بو
همه چی‌ بو هچی نبو
هچ‌همه چی‌ بو
ای عطر و رنگ خوشه‌وون
ای ننه‌ی ننه‌وون
ای باغِ بی‌ ننه‌وون‌زمین
ننه‌ی ماهیون‌کناتِ بایر
ننه‌ی مورگکون تشنه‌گشنه
ننه‌ی آهو‌ون‌آوسی که اترسن بزاین
گوچگون‌شون ندیدن مگه رنگ شیر درنده
موگون خشک ا نگاهِ تر تو دلخوشرن ننه
نگاه تو تو یه تا چش‌کار اکنه
برهوتِ برشته‌ی لوار و هوشا و
غبار و غوغا
علف‌چر‌رمه‌وون بی‌ صاحبر
نگاه تو پستون طبیعت‌ر
نگاه تو هلیلِ صبر‌ر
امیدِ سالون خشکر
صدای تو زمزمه‌کاوارِ بارشتون کدیمر
صدای تو صدای فراوونی‌یر
صدای بر و برکتر
صدای تو ستونِ استونِ بهار‌ر
سکفِ سفید برکر
پای بلندِ پایه‌یر
صدای تو زنده رودِ خونه‌یر
زندگی‌ روون جووونر
نگاه خروشتِ چشمه‌وونر
صدای تو شو‌خونه‌ی شهرزاد‌ر
هزار و یک کصوده‌ی زندگی‌ یر
ای بی‌ بل چه خالی‌ بو زمین بی‌ تو
زمین بی‌ تو خیالی بو‌ای بی‌ بل
ای بی‌ بل سوالی بو زمین بی‌ تو
زمین بی‌ تو محالی بووووووو
بو‌بو‌بووووووووووووووو
ای بی‌ بل
دگه مگه رو سر‌راه برم
دگه مگه رو رو و زانو راه برم
دگه مگه رو زمینی‌ که تو نیستی‌ سر‌بهلوم پا نبهوم
تو زیر زمین نهی ننه
زمین تو تو‌یه ننه
تو خوی‌زمین و آسمون‌تو مونی ننه
تو مونی ننه
ای ننه‌ی‌ سر تا پام
ننه‌ی چار‌مرگ
ننه‌ی پنج‌زندگی‌
ننه‌ی نو نه روزه‌م
گوچگک نازکوم
دحترکبی‌بی‌م
بی‌ بی‌ِ بیست و هشت جونِ کوچک و جوونِ شیرین
بی‌ بی‌ِ لالا‌خونِ زهرا
بی‌ بی‌ِ مهد‌جنبونِ متین
زنِ آوازِ استک‌گلوباوا‌م
بی‌ بی‌ِ دل زمین

ا‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی زینب بلاکشوم
ا‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی بی‌ بل خوشوم
تا زنده‌یوم زنده‌یی
هزار‌آبادِ نومون خشکی
صدای یوِ زندگی‌ یی
یو زندگی‌ صدایی
نفس‌هوایی‌
نظر‌خدایی
نامه‌ی تکوینی
نومِ اول و آخری
ای‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی سه حرفِ همیشه تر
ای‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی سه همیشه‌ تازه
ن‌‌
ن‌‌
ه!
ن‌‌
ن‌‌
ه!


عکس: بی‌ بل با سلفونی که با هم حرف می‌‌زدیم.

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

یاد بی‌ بل...یاد بی‌ بل...یاد‌های بسیارِ بی‌ بل با بی‌ بل بی‌ بی‌ بل



(سید زینب ضیا هاشمی‌-آغاز-باز‌آغاز)


دال مادر اگر بیفتد
مار شاخدار می‌‌آید
نیش می‌‌زند به ریشه‌ی رگ‌ها
از لهیب خاکستر خون
تن‌ تنور زهر می‌‌شود
دال مادر اگر بیفتد
دست‌ها در دعا بخار می‌‌شوند
دهان می‌‌افتد از فواره‌ی فریاد
در گودال حرف خاموش
دال مادر اگر بیفتد

........................................

می‌ گذشتی از دشت
کوه نگران‌ات بود
بین شن و سنگ‌خضرِ چمان‌ات
آب‌های زیرِ زمین را روشن می‌‌کرد
سایه‌ات به آفتاب معنی‌ می‌‌داد
آسمان با حضور تو خوش بود
می‌ گذشتی از دشت
دشت با تو می‌‌گذشت

................................

ما در مادر رود
مادر در ما خانه
آبِ پیر
آبِ آواره
خانه‌ی تشنه
خانه‌ی پاره


۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

جاها از همه‌جا می‌‌آیند


یاد منصور کوشان که امروز از تبِ تب به عیدِ عید دیگر لغزید



جاها از همه‌جا می‌‌آیند
رود از همه‌ی خانه می‌‌آید
با همه‌ی زمین باد
همه‌ی سایه‌ها
از لوله‌ی خورشید می‌‌آیند
اینجا همه جاست
خندقِ آبی‌ِ خا
کسترِ ستارگانی که
همچنان که می‌‌بارند
می‌ درخشند
از گذشته‌های نجومی





۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

روز کج




یادِ بروس لی + به محمدعلی شاعران مشت و لگد زیبا 


روز کج
لگدِ گور
بر آرواره ی شیر

پورچِ خون و بُزاق و دندان
شتکِ خورشید از دایره
رعشه ی پنجه هایِ بیشه
 در امواج سراب
نگاهِ کج کج وحوش
به سایه هایِ دراز یکدیگر
سایه هایِ رمنده کنجکاو
گردش گیج    غّرش هایِِ خفه
از دردی که چهار پنجه را خوشه هایِ شعله می کند
آماسِ سرشیر    آماس همه چیز دور سرِ شیر
پرده ی سنگ    افتاده تاریک
بر وطنِ وحش
انتظارِ شاهمرگ 


از "کتابِ وحشی"

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

منیژه


به الاهه‌ی نگهبان ساحل‌های جمهوری وحشی شرنگستان: کتی‌گیتی موسوی


منیژه آمد لبِ
منیژه فراموش کرد
دریا آمد لبِ منیژه کف بر
منیژه از دریا در دریا ریخت
آویخت از دستِ منیژه
درمنیژه  دریا
دریا منیژه را باز کرد
 یا  منیژه  در را بست


BBC


تو آنتی‌بی‌ بی‌ سی‌-گادس آو وایلد‌ ریپابلیک‌ آو‌ شرنگستان: هنگامه فولادوند


بی‌ بی‌ سی‌ تو را دوست دارد
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌خواهد تو مستقل باشی‌
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌خواهد تو در اقلیم خودت بی‌ بی‌ سی‌ تماشا کنی‌
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌خواهد همه در اقلیم خودشان بی‌ بی‌ سی‌ تماشا کنند
بی‌ بی‌ سی‌ همه‌ی کشور‌های پان‌فاشیست را اقلیمستان می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ در هر شش قدم یک اقلیم می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ اقلیم‌های شش‌هفت‌نفری را هم دوست دارد
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید این است شعار بی‌ بی‌ سی‌: من یک تیراختور دو تیراختور صد تیراختور می‌‌سازم
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید این هم شعار بی‌ بی‌ سی‌ ست: من یک خلیج عربی‌ دو خلیج عربی‌ صد خلیج عربی‌ می‌‌خواهم
بی‌ بی‌ سیزده بلوچستان سی‌ الاحواز سی‌ و سه آذربایجان می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: آهای! آسیمیلاسیون! اوهوی جینوساید!
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: تو که مهر علی‌ سی‌ دلته عشق ایران سی‌ چنته؟
بی‌ بی‌ سی‌ صد میلیون "فارسستان" می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: همانطور که یوگوسلاوی پس بنا بر این ایران چه محلی از اعراب؟
ایران چه محلی از اتراک؟
ایران چه محلی از تراکمه؟
ایران؟
چه؟
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: آی بگیرید ایران را!
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: آی‌ ول نکنید ایران را!
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: پنج هزار نعش دیگر! صد هزار نعش دیگر! دویست هزار نعش دیگر!
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: پرواز ممنوع! آسمان ممنوع! شنا ممنوع! دریا ممنوع! پیاده‌روی ممنوع! زمین ممنوع!
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: تابو بشکن!
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: ناتو آمد!
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: مال دنیا وفا ندارد وطن چرک دست است وطن بار کج است وطن به منزل نمی‌‌رسد
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید وطن هر چه تو‌جیبی‌ تر تو‌دل‌برو‌تر
بی‌ بی‌ سی‌ می‌‌گوید: در آغاز پنج‌شش‌کشور بود حالا هم پنج‌شش‌کشور هست و دویست‌میلیون‌وطن
بی‌ بی‌ سی‌ آنقدر جهان‌وطن است که وطن را برای خودش و جهان را برای وطن‌ها می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ جهان را وطنستان می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ شیخ یوسف می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ افندی‌یونس می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ سرمچار‌جند‌الاسلام می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ ملا محمد‌جان می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ ملا عمر می‌‌خواهد
بی‌ بی‌ سی‌ شانزده میلیون دهان در هند نخورد
بی‌ بی‌ سی‌ نه میلیون شکم در ایرلند نخورد
بی‌ بی‌ سی‌ صد میلیون سر در آفریقا نخورد
بی‌ بی‌ سی‌ سی‌ میلیون باکره در بلوک شرق نخورد
بی‌ بی‌ سی‌ به اسکاتلند چاقو نکرد
بی‌ بی‌ سی‌ به دموکراسی فینگر نکرد
بی‌ بی‌ سی‌ تو‌ی ‌اسب ‌ام‌آی‌ سیکس نرفت
بی‌ بی‌ سی‌ لایسنس‌تو‌کیل نبود
بی‌ بی‌ سی‌ همان بی‌ پی‌ نبود
بی‌ بی‌ کورپوریشن جنتلمن‌ها بود
بی‌ بی‌ سی‌ پاپیون سوهارتو را بست
بی‌ بی‌ سی‌ سیگار چرچیل را چرب کرد
بی‌ بی‌ سی‌ شلوار دنیا را پایین کشید
بی‌ بی‌ سی‌ شورت پینوشه را عوض کرد
بی‌ بی‌ سی‌ نوار تارچر را ریفرش کرد
بی‌ بی‌ سی‌ کاندوم بلر را سر کشید
بی‌ بی‌ سی‌ خشتک فلسطین را به سر کشید
بی‌ بی‌ سی‌ عرق اسرائیل را پاک کرد
بی‌ بی‌ سی‌ چپق عراق را چاق کرد
بی‌ بی‌ سی‌ خاور میانه را شیاف کرد
بی‌ بی‌ سی‌ به خاور میانه دموکراسی کرد
بی‌ بی‌ سی‌ گفت: دیس ایز نات ا دموکراسی
بی‌ بی‌ سی‌ گفت: اسپاگتی‌ ایز نات ا فینگر
دیس ایز نات بی‌ بی‌ سی‌
دیس ایز نات‌نات نات‌دیس نات‌ایز
دیس ایز لاو اند پیس اند پیس اند ایندپندنس اند لاو اند گلوری اند لاو اند سیویل‌وار اند لاو اند شیت اند لاو اند تیک‌ایت  اند لاو اند لاو اند لاو اور لیو ایت
:آلسو اسپراش بی‌ بی‌ سی‌
داس اسپوک بی‌ بی‌ سی‌
داس پیوکد بی‌ بی‌ سی‌
در مورد این نظر شکایت کنید
در مورد این نظر شکایت کنید
در مورد این نظر شکایت کنید
در مورد این نظر شکایت کنید

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

دوّارِ آینه‌ی خیره


به الاهه‌ی دختر‌خاله‌ها در جمهوری وحشی شرنگستان: طاهره زمانی‌



میلیارد‌هاست سال
که نگاه می‌‌کنند
و طوری نگاه می‌‌کنند که انگار
هرگز نکرده‌اند
یک عمر نگاهشان می‌‌کنیم
و طوری نگاهشان می‌‌کنیم
که انگار
همیشه کرده‌ایم
نگاه می‌‌کنند
نگاهشان می‌‌کنیم بام و شام
رویای دایره‌ی خارا
دوّارِ آینه‌ی خیره



سمفونی ادامه دارد


به الاهه‌ی سفر در جمهوری وحشی شرنگستان: رعنا نیشاپوری



تو را با ترومپت صدا زدم
با کشیدنِ ناخن‌تهِ قابلمه:
گوشِ من گرسنه‌ ی چلو‌طبل بزرگ است
تو را با چلو صدا زدم
با طبل بزرگ
با مالیدنِ لیوانِ شکسته به حنجره:
گوشِ من تشنه‌ی نی‌ انبانی از برق چاقو‌هاست
صدای تو را از شغو تا گلاسکو زدم
با انداختنِ تیله‌های پی‌ در پی‌ بر اعصابِ موزائیک:
مرا با لهجه‌ی نیو‌یورکیِ ساکسیفون بزن!
"چه جهان شگفت‌انگیزی! چه جهان شگفت‌انگیزی!"
با خاراندنِ لاله‌ی گوشِ چپ‌ات:
مرا پرخاش کن با سپید و سیاهِ آرام!
تو را با چکش بر شبانه روزِ پیانو زدم
با کوبیدن گوشت‌کوب رویِ میز:
درازم کن به هذیانِ گردِ گیتار!
چرخیدم گردِ خود و آندلس
با نگاهی‌ کج بر نکِ زبان
با مدِّ سپیدِ دهان
با گلوی ناگهان:
مرا بچکچک!
مرا ببغبغو!
مرا بکوکو!
چکیدم از سقفِ طوطی
پریدم از میان کفتر
در فاخته گم شدم
با کشیدنِ سیخی به خطِ ذغالِ پرتقال‌روی دیوار:
بزن بوی نامِ مرا از کبابِ ناله‌ی بوف!
گرفتم فندک نارنجی زیر بوووووووووو‌یِ تاریک
با خطی‌ از شعله‌ی صدایم تا تهِ افق دویدی:
بله! بله! بله!
بدو! بدو! بدو به دنبال‌ام!
با صدای دویدن‌ام به شمالِ جنّ ات

سمفونی ادامه دارد


۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

اینجا اکنون: جاوید لند




جاوید لند. یکی‌ دو ساعتی‌ پیش، پس از شام و تلاش بیهوده‌ی شش دست برای افروختن آتش، دوستان‌ام جاوید و خسرو رفتند. حالا خودم و خودِ خودم تک و تک و تنها در این خانه‌ی تک‌افتاده‌ی بزرگ زیبا و به راستی‌ پرزیدنشیال نشسته‌ام. تصور نشستن و نوشتن با لپ‌تاپی لبریز از فورانِ اینترنتِ های‌اسپید در دل این جنگل خاموش‌تاریک، انگشت‌هایم را دچار نیستان می‌‌کند. هرچند اینجا نشستن و نوشتن به نظرم ناسپاسی بزرگی‌ در حق طبیعت می‌‌آید. همه چیز در زمزمه‌ی ذهنی‌ِ همه چیز آرام است است. گاهی در یا پنجره‌ای را باز می‌‌کنم و یکهو شار جوی لبریز با خنکی هوا می‌‌آمیزد و حواس را به کودکی می‌‌برد. شب‌پره‌ها شب را شب‌تر می‌‌کنند. این خانه بالای یک کوهِ فرسوده‌ی باباباستاتانی ساخته شده. این طرف‌های کبک پر از این کوهچه‌هاست که حالا تپه به نظر می‌‌رسند. هفته‌ی پیش که برای نخستین بار اینجا آمدم از دیدن آنهمه درخت افتاده در میان جنگلی‌ که همچنان چنان انبوه بود که راه‌رفتن در بی‌راهه‌هایش همت تارزان می‌‌خواست انگشت‌به جهان ماندم. برخی‌ از آنها از پایین کمر شکسته بودند و بیشترشان از ریشه در‌آمده بودند. با ریشه‌هایی‌ در سنجش با تنه‌ی درخت‌ها سست و لاغر و ناهمخوان. از جاوید چرایی‌اش را پرسیدم. سنگ‌ها و تخته سنگ‌های بسیار‌پراکنده را نشان داد. سنگ‌های واکنده از کوه‌های پیر. این سنگ‌ها نمی‌‌گذارد که درخت ریشه بگستراند. تا می‌‌آید که بالا بلند کند با توفانی از بیخ می‌‌افتد. داستان این سنگ‌درخت‌ها، این جنگل سنگی‌ مرا به تاریخِ سرنگونی‌های بی‌ سر‌فرازیِ خودمان برد. یک کوره‌راهی‌ هست که اگر پا در آن بگذارم جان می‌‌گیرد و مرا به بیشه‌ای می‌‌برد که از میان آن یک جوی بسیار بزرگ می‌‌گذارد. آنجا میان آن جو یک تخته سنگ هست به بزرگی‌ واگن یک قطار که زیرش هم سنگ‌هایی‌ دیگر نشسته‌اند. نشستن روی آن سنگ‌ها در سایه‌ی آن ابرسنگ و خیره شدن به استخر طبیعیِ لبریز و روشنی که به دریاچه‌ای در پایین‌تر می‌‌پیوندد نشسته را با خود‌ناشناس می‌‌کند و از این جهان می‌‌کند و به جهان‌تر می‌‌برد. در آن بخش از جنگل یک منطقه‌ای هست که درخت‌هایش دسته‌درخت‌اند. درخت‌هایی‌ از پایین یک‌تنه از یک متر به بالا پنج‌شش‌تنه. خسرو با چشمی نقاش سر زبان‌اش آنها را دسته‌درخت نامید.این درخت‌ها تنها در آن بخش از جنگل بودند. انگار در آن گوشه با این ویژگی‌ چشمگیر روییده بودند تا خسرو آنها را دسته‌درخت بنامد.
باورم نمی‌‌شود اینهمه آرامش و آسایش و نرمی و نازکی. اکنون‌اینجا می‌‌فهمم که آنهمه سال در چه تیمارستان خفقان‌آوری زندگی‌ را حیف و میل کردم. تنها چیزی که مرا در آن یک و نیم (من دیوانه‌ی یک و نیم بودم)از دیوانگی نجات داد غوطه وری در زبان و فیلم و خیال بود. آن دیوار‌های نازک که اگر آه بکشی هفت‌همسایه آن سوتر فکر می‌‌کند عربده کشیده‌ای. آن هیاهو‌ها و مکث‌های مشکوک میان هیاهو‌ها و آن صدای پیوسته و پیوسته آلوده‌ی شهر. آن همسایه‌های بیشتر‌اسکیزوفرنیک، آدم‌هایی‌ نیمه گیاه نیمه دیوار. آن آن‌های بی‌ آن یا کم‌آن. اینجا "سنت‌آن دِ لاک" است. آنستان جهان. من، بچه‌ی باغ‌ها و واحه‌ها و دشت‌ها و جنگل‌های کهور و کنار، چطور سی‌ سال در آن قفس‌ها دوام آوردم!
فردا روز من است. فردا روز من است؟ داستایفسکی کوچک هنگامی که در آن مدرسه‌ی شبانه روزی به سر می‌‌برد هر شب پیش از خواب یاداشتی می‌‌نوشت و می‌‌گذاشت روی میز کنار تخت: اگر من مردم تا سه روز مرا دفن نکنید. ممکن است هنوز زنده باشم.
 میان راه یادم آمد که قرص‌های آنتی‌کلسترول‌ام را نیاورده‌ام. آه از نهادم عربده شد. دکتر جاوید گفت. چه غم! شبی یک آسپرین بخور! آسپرین هم برای زخم معده‌ی باستانی من بد است.چه غم! تا جمعه آسپرین می‌‌خورم. کباب می‌‌خورم. آسپرین می‌‌خورم.
دارم خودم را برای خودم لوس می‌‌کنم. خودم را ناز می‌‌کنم. خودم را روی زانویم می‌‌نشانم. بغل می‌‌کنم. می‌‌بوسم. بیخ گوش خودم زمزمه می‌‌کنم: طفلک عزیزم! پرزیدنتکم! دوووووست‌ام دارم! اووپس! از این حرف‌ها بوی خود‌بی‌ ناموسی می‌‌آید. حسین‌جان برو کنار! بگذار به معنویات فکر کنیم!
مونترال مادر سوم من است. آن شهر با آن خاک دامنگیرش را با هزار‌دل دوست دارم. آن شهر برای من همان نگار‌ی را دارد که سیمرغ برای زالِ به کوهپایه‌افکنده داشت. سیمرغ به زال شیرِ سرد داد و جهان را به او آموخت و مونترال به من شیر سرد داد و جهان را به من آموخت. خوش است گاهی از آنجا کند و همنشین آب و درخت شد. این خوشی‌ را دوستی‌ دارنده و به راستی‌ برازنده که دو سه دهه را اینجا در فضای همدیگر گذرانده‌ایم. دوستی‌ که جاوید است و دارای جاوید لند به من ارزانی داشت. جاوید موسوی و خسرو برهمندی دو همنشین هفتگی من هستند. ما هر چهار‌شنبه‌شب گرد می‌‌آییم و با هم شام می‌‌خوریم و می‌‌گوییم و می‌‌شنویم و می‌‌خندیم و گاهی هم بر حال و روز تاریخ‌مان افسوس می‌‌خوریم ولی‌ دانسته‌ایم که بر خوردن افسوس درنگ نکنیم. از این مائده یک لقمه هم زیادی است. من مدت‌هاست که دیگر با هر کسی‌ نمی‌‌توانم نشست. آنها هم. دل‌ام برایشان تنگ شد.
ای خدا‌وحش! اکنون‌اینجا من چقدر تنهایم! و چقدر خوشبخت‌ام! چقدر توپ‌ام!
تا تو این را می‌‌خوانی من استکانی چای بریزم بروم بیرون سیگاری بکشم و دستی‌ بر پوست کشیده‌ی شبِ گیج‌سر از شارِ بی‌ درنگِ آب و زمزمه‌ی دوردست سنگِ واگن‌ریخت.



نه به قصاص!