۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

دوّارِ آینه‌ی خیره


به الاهه‌ی دختر‌خاله‌ها در جمهوری وحشی شرنگستان: طاهره زمانی‌



میلیارد‌هاست سال
که نگاه می‌‌کنند
و طوری نگاه می‌‌کنند که انگار
هرگز نکرده‌اند
یک عمر نگاهشان می‌‌کنیم
و طوری نگاهشان می‌‌کنیم
که انگار
همیشه کرده‌ایم
نگاه می‌‌کنند
نگاهشان می‌‌کنیم بام و شام
رویای دایره‌ی خارا
دوّارِ آینه‌ی خیره



سمفونی ادامه دارد


به الاهه‌ی سفر در جمهوری وحشی شرنگستان: رعنا نیشاپوری



تو را با ترومپت صدا زدم
با کشیدنِ ناخن‌تهِ قابلمه:
گوشِ من گرسنه‌ ی چلو‌طبل بزرگ است
تو را با چلو صدا زدم
با طبل بزرگ
با مالیدنِ لیوانِ شکسته به حنجره:
گوشِ من تشنه‌ی نی‌ انبانی از برق چاقو‌هاست
صدای تو را از شغو تا گلاسکو زدم
با انداختنِ تیله‌های پی‌ در پی‌ بر اعصابِ موزائیک:
مرا با لهجه‌ی نیو‌یورکیِ ساکسیفون بزن!
"چه جهان شگفت‌انگیزی! چه جهان شگفت‌انگیزی!"
با خاراندنِ لاله‌ی گوشِ چپ‌ات:
مرا پرخاش کن با سپید و سیاهِ آرام!
تو را با چکش بر شبانه روزِ پیانو زدم
با کوبیدن گوشت‌کوب رویِ میز:
درازم کن به هذیانِ گردِ گیتار!
چرخیدم گردِ خود و آندلس
با نگاهی‌ کج بر نکِ زبان
با مدِّ سپیدِ دهان
با گلوی ناگهان:
مرا بچکچک!
مرا ببغبغو!
مرا بکوکو!
چکیدم از سقفِ طوطی
پریدم از میان کفتر
در فاخته گم شدم
با کشیدنِ سیخی به خطِ ذغالِ پرتقال‌روی دیوار:
بزن بوی نامِ مرا از کبابِ ناله‌ی بوف!
گرفتم فندک نارنجی زیر بوووووووووو‌یِ تاریک
با خطی‌ از شعله‌ی صدایم تا تهِ افق دویدی:
بله! بله! بله!
بدو! بدو! بدو به دنبال‌ام!
با صدای دویدن‌ام به شمالِ جنّ ات

سمفونی ادامه دارد


۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

اینجا اکنون: جاوید لند




جاوید لند. یکی‌ دو ساعتی‌ پیش، پس از شام و تلاش بیهوده‌ی شش دست برای افروختن آتش، دوستان‌ام جاوید و خسرو رفتند. حالا خودم و خودِ خودم تک و تک و تنها در این خانه‌ی تک‌افتاده‌ی بزرگ زیبا و به راستی‌ پرزیدنشیال نشسته‌ام. تصور نشستن و نوشتن با لپ‌تاپی لبریز از فورانِ اینترنتِ های‌اسپید در دل این جنگل خاموش‌تاریک، انگشت‌هایم را دچار نیستان می‌‌کند. هرچند اینجا نشستن و نوشتن به نظرم ناسپاسی بزرگی‌ در حق طبیعت می‌‌آید. همه چیز در زمزمه‌ی ذهنی‌ِ همه چیز آرام است است. گاهی در یا پنجره‌ای را باز می‌‌کنم و یکهو شار جوی لبریز با خنکی هوا می‌‌آمیزد و حواس را به کودکی می‌‌برد. شب‌پره‌ها شب را شب‌تر می‌‌کنند. این خانه بالای یک کوهِ فرسوده‌ی باباباستاتانی ساخته شده. این طرف‌های کبک پر از این کوهچه‌هاست که حالا تپه به نظر می‌‌رسند. هفته‌ی پیش که برای نخستین بار اینجا آمدم از دیدن آنهمه درخت افتاده در میان جنگلی‌ که همچنان چنان انبوه بود که راه‌رفتن در بی‌راهه‌هایش همت تارزان می‌‌خواست انگشت‌به جهان ماندم. برخی‌ از آنها از پایین کمر شکسته بودند و بیشترشان از ریشه در‌آمده بودند. با ریشه‌هایی‌ در سنجش با تنه‌ی درخت‌ها سست و لاغر و ناهمخوان. از جاوید چرایی‌اش را پرسیدم. سنگ‌ها و تخته سنگ‌های بسیار‌پراکنده را نشان داد. سنگ‌های واکنده از کوه‌های پیر. این سنگ‌ها نمی‌‌گذارد که درخت ریشه بگستراند. تا می‌‌آید که بالا بلند کند با توفانی از بیخ می‌‌افتد. داستان این سنگ‌درخت‌ها، این جنگل سنگی‌ مرا به تاریخِ سرنگونی‌های بی‌ سر‌فرازیِ خودمان برد. یک کوره‌راهی‌ هست که اگر پا در آن بگذارم جان می‌‌گیرد و مرا به بیشه‌ای می‌‌برد که از میان آن یک جوی بسیار بزرگ می‌‌گذارد. آنجا میان آن جو یک تخته سنگ هست به بزرگی‌ واگن یک قطار که زیرش هم سنگ‌هایی‌ دیگر نشسته‌اند. نشستن روی آن سنگ‌ها در سایه‌ی آن ابرسنگ و خیره شدن به استخر طبیعیِ لبریز و روشنی که به دریاچه‌ای در پایین‌تر می‌‌پیوندد نشسته را با خود‌ناشناس می‌‌کند و از این جهان می‌‌کند و به جهان‌تر می‌‌برد. در آن بخش از جنگل یک منطقه‌ای هست که درخت‌هایش دسته‌درخت‌اند. درخت‌هایی‌ از پایین یک‌تنه از یک متر به بالا پنج‌شش‌تنه. خسرو با چشمی نقاش سر زبان‌اش آنها را دسته‌درخت نامید.این درخت‌ها تنها در آن بخش از جنگل بودند. انگار در آن گوشه با این ویژگی‌ چشمگیر روییده بودند تا خسرو آنها را دسته‌درخت بنامد.
باورم نمی‌‌شود اینهمه آرامش و آسایش و نرمی و نازکی. اکنون‌اینجا می‌‌فهمم که آنهمه سال در چه تیمارستان خفقان‌آوری زندگی‌ را حیف و میل کردم. تنها چیزی که مرا در آن یک و نیم (من دیوانه‌ی یک و نیم بودم)از دیوانگی نجات داد غوطه وری در زبان و فیلم و خیال بود. آن دیوار‌های نازک که اگر آه بکشی هفت‌همسایه آن سوتر فکر می‌‌کند عربده کشیده‌ای. آن هیاهو‌ها و مکث‌های مشکوک میان هیاهو‌ها و آن صدای پیوسته و پیوسته آلوده‌ی شهر. آن همسایه‌های بیشتر‌اسکیزوفرنیک، آدم‌هایی‌ نیمه گیاه نیمه دیوار. آن آن‌های بی‌ آن یا کم‌آن. اینجا "سنت‌آن دِ لاک" است. آنستان جهان. من، بچه‌ی باغ‌ها و واحه‌ها و دشت‌ها و جنگل‌های کهور و کنار، چطور سی‌ سال در آن قفس‌ها دوام آوردم!
فردا روز من است. فردا روز من است؟ داستایفسکی کوچک هنگامی که در آن مدرسه‌ی شبانه روزی به سر می‌‌برد هر شب پیش از خواب یاداشتی می‌‌نوشت و می‌‌گذاشت روی میز کنار تخت: اگر من مردم تا سه روز مرا دفن نکنید. ممکن است هنوز زنده باشم.
 میان راه یادم آمد که قرص‌های آنتی‌کلسترول‌ام را نیاورده‌ام. آه از نهادم عربده شد. دکتر جاوید گفت. چه غم! شبی یک آسپرین بخور! آسپرین هم برای زخم معده‌ی باستانی من بد است.چه غم! تا جمعه آسپرین می‌‌خورم. کباب می‌‌خورم. آسپرین می‌‌خورم.
دارم خودم را برای خودم لوس می‌‌کنم. خودم را ناز می‌‌کنم. خودم را روی زانویم می‌‌نشانم. بغل می‌‌کنم. می‌‌بوسم. بیخ گوش خودم زمزمه می‌‌کنم: طفلک عزیزم! پرزیدنتکم! دوووووست‌ام دارم! اووپس! از این حرف‌ها بوی خود‌بی‌ ناموسی می‌‌آید. حسین‌جان برو کنار! بگذار به معنویات فکر کنیم!
مونترال مادر سوم من است. آن شهر با آن خاک دامنگیرش را با هزار‌دل دوست دارم. آن شهر برای من همان نگار‌ی را دارد که سیمرغ برای زالِ به کوهپایه‌افکنده داشت. سیمرغ به زال شیرِ سرد داد و جهان را به او آموخت و مونترال به من شیر سرد داد و جهان را به من آموخت. خوش است گاهی از آنجا کند و همنشین آب و درخت شد. این خوشی‌ را دوستی‌ دارنده و به راستی‌ برازنده که دو سه دهه را اینجا در فضای همدیگر گذرانده‌ایم. دوستی‌ که جاوید است و دارای جاوید لند به من ارزانی داشت. جاوید موسوی و خسرو برهمندی دو همنشین هفتگی من هستند. ما هر چهار‌شنبه‌شب گرد می‌‌آییم و با هم شام می‌‌خوریم و می‌‌گوییم و می‌‌شنویم و می‌‌خندیم و گاهی هم بر حال و روز تاریخ‌مان افسوس می‌‌خوریم ولی‌ دانسته‌ایم که بر خوردن افسوس درنگ نکنیم. از این مائده یک لقمه هم زیادی است. من مدت‌هاست که دیگر با هر کسی‌ نمی‌‌توانم نشست. آنها هم. دل‌ام برایشان تنگ شد.
ای خدا‌وحش! اکنون‌اینجا من چقدر تنهایم! و چقدر خوشبخت‌ام! چقدر توپ‌ام!
تا تو این را می‌‌خوانی من استکانی چای بریزم بروم بیرون سیگاری بکشم و دستی‌ بر پوست کشیده‌ی شبِ گیج‌سر از شارِ بی‌ درنگِ آب و زمزمه‌ی دوردست سنگِ واگن‌ریخت.



۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

در احوالِ ستایندگانِ یک کنده‌ی پر‌دود ننگ: فرخ نگهدار



( یا حواشیِ فیسبوکیِ پرگارِ نگهدار، خلجی، علیزاده)


بیا و ببین از سر‌انگشتانِ رجال و نسوانِ ارجمندِ این بنفش‌الناس چه دودی بر می‌‌خیزد! بوکِ آبی‌ اسموکد‌فیس‌شده از حکمِ این فصوص‌الدخانیات!
از دم در ستایشِ حکمت‌های بالغه‌ی فرخ نگه‌دار دم گرفته‌اند:
دود از کونده بلند می‌‌شه!
دود از کونده بلند می‌‌شه!
دود از کونده بلند می‌شه!
(با خواهشِ پوزش از همه‌ی دوستان! مادر همه‌ی فرزندان‌اش را دوست دارد و زبان همه‌ی واژه‌هایش را)
یا رجال و یا نسوان‌الناس البنفش! "به کجا چنین شتابان؟" ظاهراً ما همه با هم اینجا داریم رمانِ تاریخی‌ مان را می‌‌نویسیم.‌ای دوستانِ شاعر‌فیلسوف‌فیلمولوگ‌عکاس‌تئوریسین، این حرف‌ها اینجا می‌‌ماند. گرچه برخی‌ پیشدستانه از همین حالا دروازه‌ی نقدِ آینده را می‌‌بندند و منتقد‌ها را "پیمبران"ِ خود‌برگزیده می‌‌نامند تا مبادا کسی‌ به زودی در منزلتِ تنزیه روحانی، دچارِ تشبیه شود و بپندارد که او جسیم است و دست به آب و آفتابه‌لازم و با هیچ غسلِ جنایتی نمی‌‌تواند نعشِ این نظام را تطهیر کند و از آن سویسِ اسلامی بسازد. بله! بله! بله! اینطور که شما موجِ استتوس‌کامنت به این آسیابِ پوسیده می‌‌رانید می‌‌ترسم که آن را یکباره از کار بیاندازید. بیاندازید! چه فرخنده‌تر! اما از یاد مبرید که این "کنده"ی دودناکِ شما هم تاریخی‌ دارد مستندتر از آنچه به پندار آید! این کنده از آغازِ دهه‌ی شصت، مشغولِ دود و دم است. این کنده بارها زیر کماجدانِ امامِ سیزدهم و چهاردهمِ این نظام خود‌شیرین‌سوزی کرده. این کنده هنوز خیسِ خون است. خونِ خویشانِ پیشین. از فرطِ خون‌خیسی است که هرگز تمام‌سوز نمی‌‌شود و در هنگامه‌های خشکی و خاموشیِ نظام دوباره می‌‌رود زیر کماجدان‌اش تا آشِ عاشوری ناپخته نماند. این کنده رسواتر از آن است که بشود با این حرف‌های پرگاری دایره‌ی پاره‌اش را بست و مدیریت و مصادره به مطلوب کرد. "اعاده‌ی حیثیت" از او به آسانی غفاری و خلخالی نیست.میان شما هستند کسانی‌ که تا کسی‌ سراغ تاریخِ سرتا‌پا جنایتِ جیم‌الف می‌‌رود او را فسیل و انتقامجو می‌‌خوانید.‌ای مظاهر رحمانیتِ ازلی‌ابد‌ی، فسیل در موجِ شما جا خوش کرده و دارد با شما شنا می‌‌کند و موج شما را کنده‌دود. اینطور که پیش می‌‌روید اگر مجتبی‌ خامنه‌ای و حسین طائب هم ذکر "لبیک یا بنفش!" بگیرند آنها را بر سر می‌‌گذارید. ببینید با آنان‌که تا دیروز متحد طبیعی شما بوده‌اند و حالا به هر دلیلی‌ خواسته اند رنگ شما را نپوشند چه می‌‌کنید! ناگهان آنها معدن‌های نادانی‌ و کینه از مردم و شرارتِ ذاتی می‌‌شوند. آیا این همان راهِ شوم‌فرجامی نیست که رهزنان تاریخ این مردم رفته‌اند و می‌‌روند؟ بر دیوار این بن‌بست هم همان نبشته‌ی دروازه‌ی دوزخ درخششِ تیره دارد: "اینجا شارستان نومیدی است. در اینجا دست از هر امیدی شسته باشید!"
از ناس، چشمی نیست. دشنام‌های ناسی‌نسناسی به پاسخ نمی‌‌ارزند. آن مصباحک لحسایی که هر که ناهمرنگ بود را با نعره‌فتوایی از بیخِ گلو "بد‌طینت و خبیث" می‌‌شمارد لایقِ لایک‌ همان خلایق همرنگِ خود است و نه بیش. آماج‌کردنِ او حیفِ راست‌سخت‌اندازی است و وقت. نگاهی‌ به دور و بر این اسموک‌لند مجازی بیاندازید ببینید چقدر جناح‌های ستیز‌سازِ ( جای کودکان ناهمسازِ طوفان خالی‌!) ناس همانند یکدیگرند. از بنفش گرفته تا سایه‌های شیرانِ علمِ مجاهد و  اصلاحی و سلطنت‌طلب و معرکه‌باز‌های دیگرِ باد‌های دم‌به‌دم. آنها با زبان نقد و لحن‌های جدی‌شوخی‌ و تند و تسخر‌آمیزش همانقدر بیگانه‌اند که نعلِ مگس با چهچهه‌ی ملخ. با اینهمه با چنان کالری بالایی‌ فحش و نصیحت و تهدید و تحقیر را به هم می‌‌زنند و معجون و تعارف می‌‌کنند که انگار زنبور‌های هیمت، عسل به لبان‌شان مالیده‌اند. چه فراخ‌سینه‌هایی‌! چه افلاطون‌چه‌هایی‌!
از آنها چشمی نیست. زخمی نیست. زبان آنها زخمی است و جز زخمِ زبان، زبانی نمی‌‌شناسند.
چه چیزی جلو چشم شما را گرفته است؟ ترس از جنونِ دیروز؟ هراس از خونِ فردا؟ یا دودِ کنده؟ این وحدتِ کلمه دارد از همین اکنون زمینه‌های سرکوبی مشروع را می‌‌چیند. سرکوب‌ها همه آغازی مشروع داشته‌اند. سرکوبگر آنقدر به چهره‌ی خودش خونِ حق‌به‌جانبانه می‌‌دواند که کبود می‌‌شود:
نگاه کن! چه کنده‌ی مستدلی!
رویت را برگردان! چه بچه پر‌روهای بی‌ سوادی!

خانم‌ها! آقایان! دودِ این کنده کورتان نکند!
روحانی که هیچ، حتا تاریخک روحانیتِ ‌شیعه در تاریخ، خاکستر‌پاشه‌ی اخگری بیش نیست. همه‌ی خودتان را خرجِ این اجاقِ کور نکنید! این رفتار بی‌ شکوه است. کجا شد آن جوانی و زیبایی‌ و گستاخیِ جنبش سبز! همان موتوری که پیران حصر‌یِ امروز خاموش‌اش کردند!
هر بار می‌‌خواهم انگشت غلاف کنم باز کنده‌ای دود می‌‌کند.
اگر این صدا‌های ناهمساز نباشد رمانِ تاریخی‌ِ ما به یلو‌پیج هم نمی‌‌ارزد. این یکی‌ دست کم به کار مردم شهر می‌‌آید.
پیروز باشید نه پیر‌روزگار!


۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

امشب شبِ "شیکسته پیکسته‌هاست"


 شبِ شما نیست.

(آماج اصلی‌ این نوشته "ارگانایزد-رای می‌‌دهمی‌های ترسو‌مهاجم" است که فیسبوک را روی سرشان گذاشته‌اند و نه کسانی‌ که بی‌ سر و صدا دست به این ناکار بی‌ حماسه می‌‌زنند.)

کماندان مردود‌الصلاحیه‌ی مصلحتِ نظام‌سرشت‌هاشمی‌ رفسنجانی‌، سو‌کماندانِ مختون‌خنده‌ی ختمِ بی‌ عرضگی‌پر‌رویی‌خاتمی، سرلشکر‌تنگه‌ی هرمز‌با‌آوارِ هیکلِ خود‌بند‌فیروز‌آباد‌ی، مینی‌سپهسالار‌عقیلی، یک پادگانِ "شیکسته پیکسته" از چهچهه‌های شجریان‌امان‌امان‌حبیبِ من‌روحِ من‌روانِ من( روحانی: "من شجریان رو گوش می‌‌کنم. حتا دوست‌اش هم دارم") سرتیپ دوازده امامی‌ستاره‌ی ادبیات‌محمود دولت‌آباد‌ی، ژنرال‌شهرام ناظریِ آواز عرفانی، یک کوچه‌ی خراب از "تو را‌ای کهن‌بوم و بر دوست دارم"ِ مرحوم مغفورِ افسوس‌انگیز‌سرهنگ فرهاد، سر‌دوربین‌بهمن فرمان سینما آرا، سرهنگه نیکی‌ کریمی‌، سرجوخه بانو هانیه توسلی(آخ! حیف!) سر‌استاد‌سپهِ دانشگاهِ حوزوی‌مغزِ متحجر جهان تشیع‌صادقِ ثانی‌ زیبا کلام، سرکار‌استوار‌پیمان معادی....و سردار‌نیمه‌سردار‌نیمچه‌سردار‌نوچه‌سردار‌های فراوان‌فیسِ بوکِ آبی، دارایان کتاب‌ها و جایزه‌ی کتاب‌ها و خانه‌های تیمچه‌ای نشر و نقدِ ارزشی‌حماسی‌سیاسی‌سپاسی‌ناسی‌نسناسی‌دلوزی‌دریدایی‌ژیژکی‌لکانی‌بالکانی‌پلّکانی‌مازاد‌ی‌مادرزاد‌ی‌عبادی‌حلولی‌اتحادی‌اعتیاد‌ی‌امتداد‌ی‌اقتصادی‌اجماعیِ خود‌ما‌بی‌ شماریم‌پندار‌ی که امضا‌های خجسته‌شان را می‌‌شود در آن لیست دویست و هشتاد‌نفره‌ی"عارفا مچکریم" دید و از تورمِ جوّ-موجِ پوچی و پوکی مغز‌های ایران اسلامی بر خود لرزید و لرزید لرزیدنی رشکِ بیضتینِ حلاج‌ها.
اگر می‌‌شد کارتونکی از آن فصل بلندِ نام و نژاد نامداران و پهلوانان در ایلیاد هومر ساخت و اسم‌اش را گذاشت: حماسه‌ی سیاسی‌روحانی‌روشنفکری به سبک ایران اسلامی، چنین چیزی(بالا) از مانیتور در می‌‌آمد. برابرک‌های اگاممنون‌پریا‌م‌اولیس‌آشیل‌هکتور‌پاریس‌هلن‌منلاس‌نستور‌آژاکس و ....را!:-رفسنجانی‌-خاتمی‌روحانی‌عارف‌زیبا‌کلام‌فیروز‌آباد‌ی‌ناظری‌دولت‌آباد‌ی و زینب‌کبرا‌های خوش‌لب و دندان و سر و سینه‌ی تمام یا نصفه نیمه کاره ولی‌ حتما محجبه.
در این میانه اولیس چاره‌گر‌ ارتش حماسی‌سیاسیِ اسلامِ ایرانی‌ کیست؟ رفسنجانی‌ خسر‌الدنیا و الاخره؟ خاتمی ختم‌المصلحین؟ "استاد مدیریت امنیتی‌روحانی؟ ( به گفته‌ی سرلشکر فیروز‌آباد‌ی)یا مخترع آلترناتیوِ بی‌ آلترناتیو‌ی آقا صادق زیبا کلام؟:" تنها راه رسیدن به اصلاح و مدنیّت و امنیت و رفاه و آشتی‌ با ملت‌های دیگر همین صندوق‌های شیکسته پیکسته است." چه بیچارگانی!
این چه حماسه ی سیاسی‌ای است که تنها راه نجات و رستگاری ایران را شیکسته پیکسته‌ایسمِ صندوقِ رهبر‌گزیده زا می‌‌بیند؟ آیا به سود اینها نیست که هیچ راه حل دیگری برای نجات ایران متصور نباشد؟ اگر راه حل دیگری به تصور آید که دیگر کسی‌ به فرمانِ این زعما‌ی خود‌خوانده‌ی قوم، این مغزِ متحجر‌های حوزوی‌دانشگاهیِ از برکت خوان خونِ خمینی‌خامنه‌ای به نام و نان و نوا رسیده رای در صندوقِ سقوط و تباهیِ ملت و آخورِ مشروعیتِ نظامِ ولایی تیلیت نمی‌‌کند.
یک بد‌پک‌و‌پوزِ بی‌ هویتی به زورِ من‌بمیرم‌تو‌بمیریِ بی‌ صلاحیت‌ها رفته کنار تا جا در صندوق دروغ برای یک دکتر‌معممِ بدریخت و هویت‌تر از خودش باز کند آنوقت اینهمه لشکر آمده با ‌اسب و استر آمده: عارفا مچکریم! عارفا مچکریم!
مگر بیکارید  ای خانم‌ها‌آقایان!
" درود بر هاشمی‌...درود بر خاتمی...سلام بر روحانی!
روز از نو روزه‌ی سیاسی از نو. واقعا از خودتان پرسیده‌اید که به چه دلیل باید برای شخص دوم یا سوم نظامی که هستی‌ ایران و ایرانی‌ را به باد فنا داده درود بترکانید؟ چرا به نا‌کسی که در مناظره‌ی تلویزیونی‌اش حتا از به نام‌نامیدنِ موسوی و کروبی می‌‌پرهیزد و آنها را "فلانی‌" می‌‌خواند سلام می‌‌کنید؟ کجای این نکره‌ی موجِ دروغ و هیجان‌زدگی‌سوار سلام‌انگیز است؟ او که رک و راست از سرکوبِ "حرکت‌های آشوب‌طلبانه" دم می‌‌زند. او که "استاد مدیریت امنیتی"ِ کسی‌ ‌ست که تا همین دیروز عکس‌های فتو‌شاپ‌شده‌ی غولِ بیابان‌ترسانِ دمر‌افتاده در تنگه‌ی هرمز‌اش را در فیسبوک پست می‌‌کردید؟ حالا کلاه بره‌ی مزیّن به ستاره‌ی سرخ چه گوارایی به سر می‌‌گذارید و به ریش حافظه‌ی تاریخی‌ می‌‌خندید؟ شایسته‌تر نیست که از لشکرِ نام‌های مرده‌ی فیلسوف‌ها و شاعر‌ها و گاندی‌ها و مندلا‌ها و کامنت‌های زهره ترکانِ دیروز‌هایتان اندکی‌ از آن چیزک نایاب کشیدنی بکشید؟ این نشئه‌ی شوم کی‌ از سرِ پکر شما می‌‌پرد؟ چندین روز است که شب و روز دارید می‌‌نالید و می‌‌بالید و می‌‌ترسانید و متلک می‌‌پرانید و هر که در رای‌بازار خودتان نبود را فسیل میخوانید و انتظار دارید برایت کف هم بزنند! هورا هم بکشند! در تمام غرغر‌های این چند روزه‌تان چند بار پیش آمد که اپوزیسیون برانداز قمهوری اسلامی را به رسمیت بشناسید؟ به به رسمیت‌شناسی‌ِ شما نیاز‌ی نیست. ما هستیم و با انکار دیگران نیست و نابود نمی‌‌شویم. دست کم اینقدر شهامت داشته باشید که ایرانیان را به کسانی‌ که رای می‌‌دهند و رای نمی‌‌دهند یا تحریم می‌‌کنند فرو نکاهید. ما هستیم و با این سیستم آفتابه اتمی‌ از بیخ و بن در ستیزیم. همه‌ی راه‌ها به صندوق‌های شیکسته پیکسته‌ی زیبا کلام‌ها نمی‌‌انجامد. شما همه‌ی راه‌ها را به این خود‌رایی ناگزیر‌پنداشته‌شده‌ی با لعابِ حماسه اندوده‌ی شرم‌آور ختم به خیر می‌‌کنید. به رضا پهلوی نیم‌پهلوی می‌‌گویید. مجاهدین را نجس می‌‌پندارید. چپ‌ها را دایناسور می‌‌شمارید و فریاد می‌‌کشید: درود بر هاشمی‌، سلام بر خاتمی، بر روحانی. آخر این چه منطقی‌ است که دست راست خمینی را از رضا پهلوی که کوچک‌ترین آزاری به شما نرسانده اینقدر عزیز‌تر و درود‌انگیز‌تر می‌‌دانید؟ تنها کسانی‌ حق دارند بر شارلاتانیسم سیاسی‌ایدئولوژیک رجوی بشورند که جنایت‌های بی‌ شمار رژیم اسلامی، این گور آینده و آرزو و امید ده‌ها میلیون‌ایرانی‌ را محکوم کنند. این محض بی‌ شرمی و بی‌ خردی و بی‌ وجدانی است که "متحد طبیعی"ِ رفسنجانی‌ بود و بر چپ و لیبرال و مجاهدین تاخت. چطور است که اینهمه ناز اسرائیل را می‌‌کشید ولی‌ هنگامی که پای هم‌میهنانِ نا‌هم‌رای و عقیده‌ی خودتان پیش می‌‌آید هم‌کیش و همزبانِ آلوده‌دست‌ترین دزدان و جانیان می‌‌شوید! این چه یک‌بام و هوای طاعون‌کرداری است!
دوباره دیگران را عکسِ خیابان‌باران کنید: اینجا چه دلیل استواری برای شادمانیِ خیابانی هست؟ شما که حافظه‌ی تاریخی‌ را با نامه‌های اوینی از شناسنامه‌های اوینی مسخره می‌‌کنید اصلا می‌‌دانید اوین در تاریخ جمهوری اسلامی چه صرعِ دیو و دیوار‌جنبانی از خون و جنونِ لاجوردی‌آسا بوده؟ اوین برای شما گذشته ندارد." مهم حال کنونی اوین است" اوین شما یک اوین دیگر است. همانطور که رفسنجانی‌ شما روحانی شما خاتمی و رضایی و غفاری و خلخالی شما. این اسکیزوفرنی به فیها خالدون تاریخ قمهوری اسلامی سرایت کرده. در این بادیه‌ی غول‌ها و قول‌ها و کردار‌های بیابانی، هیچکس خودش نیست. همه تجدید خود می‌‌کنند. اینهم یک نوع تجدید طهارت و وضو و غسل و تیمم است. سه بار بگو استغفر‌الله و حال بگردان! دیگر شو! حلال کن! حال کن! تو زیر ضل‌اللهِ خامنه‌ای هستی‌ و او به روایت کتاب چاپِ چین‌اش رجمان و رجیم است. تاریخ می‌‌خواهی‌ چه کنی‌! لا رطب و لا یابس الی‌ فی‌ کتاب چاپ چین!
حرف‌های آن دسته از خود‌سیاست‌مدار‌پنداران، آن نخبگانِ نخوت‌ناکِ سایت‌رادیو‌تلویزیون‌دانشگاه‌های داخل و خارج‌افروز جوکی نیست که به آن بشود حتا پوزخند زد. اگر سیاست اینقدر در ولایت‌لند و حومه‌ی جهانی‌‌اش حرفه‌ای‌تخصصی شده پس چرا دست از همه کار شسته‌اید تا همه را به مذبح شرعیِ صندوق‌ها ببرید؟ چرا اینقدر فضای سیاسی را آخر‌الزمانی کرده‌اید؟ و مهم‌تر از هر چیزی، چرا "رای من کو"ی باستانی خود و آن چند  پیرِ مسلمِ خود را در ندانم‌کدام‌کنجِ رنج و شکنج و اسارت از یاد برده‌اید؟ من برای گنبد‌نما‌ی ایّام طلایی‌ موسوی‌کروبی و امام‌شان دو قران هم نذر نمی‌‌کنم اما به ایستادگی و پایداری و خود‌نافروشیِ آن اسیرانِ مسلمان رژیم اسلامی احترام می‌‌گذارم. آنها بر سکوی نه ایستادند و بهایش را هم همچنان می‌‌پردازند. شما در بهترین حالت اسیر مناسکِ درود بر-سلام بر-یار دبستانیِ من( آن سرودی که تا مغزِ زبان‌بوگندو شد طوری که روحانی هم با آن دست‌افشانی و حرکت موزون کرد) و رای می‌‌دهم و  رای می‌‌دهم و رای می‌‌دهم تا اندِ دادنِ رای هستید. معتاد بوی شمع و کندر و کافورِ محرابِ تکرار و تکرار و تکرار، و در بدترین حالت( زبان‌ام زیان‌ام) پروردگانِ دایه‌ی مادر‌کش: محصولات مید این اسلامیک‌ریپابلیک آو‌ایران.
چنین مباد!
پیش از حیف و میلِ سلامی‌ دیگر به معماران انقراض کشور و ملتمان این ویدئو را تماشا کن! دوباره تماشا کن!
http://www.youtube.com/watch?v=ydrif85-jbE

" خنک آن قمار‌بازی که بباخت هر چه بودش؟"
شوخی‌ می‌‌کنید! شوخی‌ِ فجیع!
دقت کرده‌اید که چقدر کپی‌پیست همدیگر هستید! اشک "شخصِ منتشر"ِ ژان‌پل در آمد!
راستی‌‌ای حافظانِ ریشخند و رندی و زرنگی، فسیل کیست؟ آینه را دریابید!

اگر پهلوان‌اید چرا اینقدر به رو‌های عزیز خودتان حماسه‌ی بی‌ بی‌ سی‌ پسند می‌‌مالید؟


۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

جهان‌ها بی‌ پایانی



ای الهه‌ها‌ی زیبا مهربان ‌ای پان‌شرنگیست‌های خوش‌تیپ و توپ،‌ای چند‌ده‌دوست دیوار‌افروز من در این دو سه هزار سال و ‌ای هزار و هفتصد و اند‌ی فرند لبریزاننده‌ی لیستِ من در کتابِ بزرگ،
لایک‌علیکم!
روز پنجشنبه در آستانه‌ی پنجاه‌هزار و چهارمین زادروزِ زمینی‌‌ام سرنوشت یا چیزی از گونه‌ی آن، چنان سنگِ سترگی بر سیاره‌ی زندگی‌ من انداخت که من هیروشیمایی شدم.یعنی‌ حال آن مردم را در آن نخستین روز شوم اتمی‌ درک کردم. سیاره‌ی من از مدار‌ش پرت شد و آنچه هستی‌ خود می‌‌دانستم از هم گسیخت. دو سه روز گذشت و گرد و غبار و دود و آتش آن رخداد ریشه‌گسل فرو نشست تا به خود آیم و بدانم که این فاجعه هم به ناگزیر می‌‌بایست در زندگی‌ من و خانواده‌ام روی می‌‌داد و تکانِ دیوانه‌کننده‌اش بیدارم می‌‌کرد. حالا به آنچه روی داده به چشم یک پیشکشِ زادروزین نگاه می‌‌کنم و می‌‌کوشم تا با شکیب و آرامش و پرهیز از تراژدی‌زدگی و هول‌و ولا‌ی مرسوم در چنین هنگامه‌هایی‌ خودم را هشیار و آماده نگاه دارم تا آنچه‌هایی‌ را که از دست‌ام بر می‌‌آید برای پیشگیری از رویداد هولناک‌تر انجام دهم. کسی‌ نمرده. خودم هم خوب‌ام. هر کسی‌ چند دوست‌ترین دارد که چنین سر‌نوشته‌هایی‌ را با آنها در میان می‌‌گذارد. این چیز‌ها همگانی نیستند. دست کم من آنها را همگانی نمی‌‌دانم. این چند خط را هم نوشتم که شما دوستان ارجمندم بدانید که قدر مهربانی‌های دل‌افروزتان را می‌‌دانم. به جای دیوارم نگاه می‌‌کنم و می‌‌بینم که از شوق آنهمه پیام مهر و همدلی، آب شده و ریخته ته خود. به چاه‌ام نگاه می‌‌کنم و ته‌اش چهره‌ی خودم، دوست شما، را می‌‌بینم که غرق شادی و سپاس و امید است. سرم را بلند می‌‌کنم و با گرمای سخنان و آرزو‌های نیک‌ شما چنان به آینده نگاه می‌‌کنم که دیوار‌های همه‌ی زندان‌ها برمبند و طناب‌های همه‌ی دارها بسوزند و کینه‌های همه‌ی قصاص‌ها به همان دوزخی برگردند که از آن تنوره کشیدند. همین اکنون دانستم که در روز سوم آن هیروشیما و آن ناگازاکی جوانه‌های زندگی‌ از دل آن دوزخ شکفتند. شاید چند کودک نیمه سوخته یادشان آمد که سه روز و لحظه‌ای پیش می‌‌خندیده‌اند و بازی می‌‌کرده‌اند. دست‌ها برای جستجو‌ی سرپناه و آب و خوراک به کار افتاد. زن یا مرد دلاوری لبخند‌ی زد: که اینطور! که اینطور‌ها! جهان به پایان رسیده؟ رسیده باشد! یک جهان دیگر می‌‌آغازیم! جهان‌ها بی‌ پایانی هست!
از خوشی‌‌های فیسبوکی من، نوشتن شادبا‌شِ زادروز به دوستان است. حتا به کسانی‌ که نمی‌‌شناسم. اگر کسی‌ پاسخ پیام‌ام را بدهد منش مهربان‌اش را می‌‌ستایم. اگر به لایکی بسنده کند می‌‌گویم هوم! چه آدم نصفه نیمه معرفتی!  و اگر هیچ واکنشی نشان ندهد او را در لیست بی‌ تربیت‌های "شادبا‌ش‌بس!" می‌‌گذارم. این حساسیت‌ها هست و خوب هم هست که هست. حساسیت، الفبای دانشِ قدر است. پس اگر تا کنون به انبوه پیام‌ها و نامه‌های شما پاسخ نداده‌ام دلیل‌اش این رویداد هستی‌ تکان بوده. از امشب همه‌ی پیام‌ها و نامه‌ها را می‌‌خوانم و به تک‌تک آنها با حقشناسی بسیار پاسخ می‌‌دهم. در این چند سال گذشته هرگز هیچکدام از پیام‌های شادبا‌ش دوستان‌ام را بی‌ پاسخ نگذاشته‌ام.
دم همه گرم! نیاز‌ی به کاویدنِ کنج نیست.
روبوسی‌باران.
پرزیدنتِ شمسی‌ شما.


عش

عشقرتیبازی