۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

روزی روزگاری یک ش


روزی روزگاری یک شهین خانمی یا یک شهبال‌آقائی برای نخستین بار در تاریخِ شهین‌خانمیت یا شهبال‌آقاییت رفت اپرا بیرون‌نیامده از آن اکستاز‌گاه هر جا ایرانیانِ خارش از کشور می‌‌هنرمندیدند وامی‌سرنگید:جمع کنید این شامورتی‌بازی را! من اپرا دیده‌ام! اپرا! این آفتابه‌ها چیست! من با آفتاب طهارت کرده‌ام! مطهرِ من بوی ظهرِ رم می‌‌دهد! دنبالِ من بیایید! بشتابید! خوش‌خوشک بوها‌ی خوش می‌‌شنوید!  بوهای میلانی! سیسیلی! یک نارنگی‌فروشِ دوره‌گرد در آن اپرا دم گرفته بود: نارنگی تازه بخر ببر با زن و بچه‌هایت بخور! با دلبرت بخور! با پدر و مادرت بخور! تنهایی‌ بخور! جانِ من بخور! جانِ عمه‌ات بخور!
شنیدی؟ دستمالِ من کو؟ یک نارنگی‌فروشِ ناقابل با حرف‌های دو خورجین به یک پول، با اینهمه همین مرد با چنان آوازی این حرف‌ها را اجرا کرد که انگار منظورش این بوده: چه نشسته‌اید که تا نیم ساعتِ دیگر شهر پومپئی زیرِ دریایی‌ از خاکستر و گدازه غرق می‌‌شود و این واپسین نارنگی‌ای ‌ست که خواهید خورد! چه سخت است خاکستر‌شدن بی‌ مزهِ واپسین نارنگی در کام!
الان من می‌‌روزم و جهان مورسیقی‌آگین می‌‌شود! بشود!

۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

نامه: به شهرام به یادِ حسن‌خان ابراهیم‌پور



سلام‌ای کاکا شهرام نازنین،
عجب دلم‌ای غم سنگین بو، غمی‌ای گوچگی تا حالا! روح عزیزی شاد، یه روزی حسن‌خان یه خونهِ ما جیرفت. مو شش سالمنر. مو دویدم روتم طرفی‌. یه سه چرخهِ سرخ دلربایی تو دستشنر. هشتیش زمین‌ای مونی بلند که و چوکیدی و هشتی روی زین یه سه چرخه و گفتی‌: میرزا حسین، یه مال تویه. یه صحنه برای همیشه در ذهن مو حک بو! مو همیشه‌ای حسن‌خان خوی یه صحنه به یاد ایارم و خوی خنده‌وون بی‌ ریا و پر سر و صدا‌ش. خوشحالیون گوچگی هچوقت فراموش نابهن! گوچگون به ظاهر بازیگوشن و توجهی‌ نشون نادهن ولی‌ همه چی‌ یادشون امونه. مو‌ای هما گوچگی یاد‌منر که حضور حسن خان و بیبی روح‌انگیز یعنی‌ خنده و خوشی‌ و محبت و رنگارنگی. آ اتاق گزر تو خونهِ حسن‌آوا خوی آ عکس خوش حاجی محمد‌رضا‌خان خدا‌بیامرز که محض آرامش و محبتر و عکس عباس‌خان در حال بوسیدن دست شهبانو‌ی خوش خومون فرح، و آ جمع خومون جوونون و آ سفرهِ داغ و خوشرنگی که آ همه آدم شوخ و شنگ گردی انشتن، و حضور حاجی‌خان و آ طور با صفا و چابک‌نشتن حسن‌خان با وجود وزن اندکی‌ بالاش و آ قهقهه‌وون واگیردار‌ی و حضور باوا و صدای آسمونرنگی؛ زندگی‌ مو به همی‌ چیزون روشن و خوشبویر کاکا. یکی‌‌ای آ شوون مون و تو و مجید و چند دوست دگه نشترین لرد کنار آ تویوتا‌ی سوز تو و تا سر سحر موسیکی‌مون گوش اکه و تلخکمون اکشی. چکده تو یه لحظه دلم‌ای خلیل‌خان تنگ بو. یه آدم منش با صفا و یکرنگی داشت. یاد آ روز خوش هم به خیر که مرحوم ناصر‌خان، که یکی‌ از یگانه‌وون روزگار یادون مونر، و مون و تو راه کوتین برین کهنو یا جغین. هر دفعه سه تا سیگار وینتاجی روشن أکه برای هر سه تامون. خاطره‌وونی که مو‌ای خانواده‌وون شما دارم‌ای گرمترین خاطره‌وون زندگی‌ مونه. وقتی‌ بی‌ بی‌ روح‌انگیز به رحمت خدا رو مو سر کار‌رم  اشک‌ای مونی امون نادا مو خاموش اگریوادوم و سعی‌-م أکه هچکه اشکنم ندیده. بی‌ بی‌ سید‌زینب و بی‌ بی‌ روح‌انگیز‌ای خوهون واقعی‌ هم خوه‌تررن. مو‌ای هما گوچگی‌ای بی‌ بی‌ روح‌انگیزم به چشم یه خالهِ واقعی‌ نگاه أکه.
دوش دحت‌عموی کوچکوم برای اولین بار زنگی زِ . صدای آواز غریبی آیه. گفتم که اخوندنه گفتی‌ عمو‌ت. همرو خبر مرگ حسن‌خانی اشنوته‌ای سر سحر تا حالا اخوندنه و اگریوادنه. یه دو تا احتمالا همگازیرن. عمو تقریبا کاملا  ناشنوا بوده و مو هر وقت زنگ ازنم باید جیغ بکشم تا بشنوه. یه تصور که یه آدم کر داره آواز اخوندنه و سوگواری اکردنه‌ای مونی خیلی‌ تکون دا. مو هچوقت آوازِ بلند عموم نشنوتر. یه روبارر و صدای باوا. عمو گاهی زمزمه‌ش أکه. دوش جور عجیبی‌ ش اخوند! مثل سرخپوستون!و بعد ‌ای قلمی(فارسی، بدی چه خب یاد‌منه!) و روباری ترجمه‌ش اکه. مثلا اگفتی: مشبک یعنی‌ سوراخ‌سوراخ، تن‌ حسین،‌ای بس‌که نیزه و شمشیر و تیر خورده‌ر مشبک بودر.
دوش یهتم یه چیزی به یاد حسن‌خان بنویسم نتاهستم. دیستم باید همه تاریخ گوچگی و آ بیست و دو سالی‌ که تو وطنم زندگیم که بنویسم.‌ای بس‌که همه چی‌ به هم پیوسته یه. به زودی چند خط انویسم. ولی‌ مهم‌تر‌‌ای هر چیزی، غزلی‌یه که به دلم رسیده که برای سنگ آرامگاهی بنویسم. آ مرد بزرگ، آ خالو‌ی دل مو به گردن مون و خانواده‌م حقِ والایی داره.
کاکا‌جونم، مو فکر‌م  أکه که تو بهتر ادونی که به مو نامه ننویسی، برای همی‌ مونم نمنوشت ولی‌ دلم خوی تویر. یه عکس تازه‌ت که دیستم دلم به فریاد یه و فهمیدم که چه بولدوزر‌ی‌ای روی روح و روان‌ت ردّ بوده. ساعتی‌ پیش، مهدی زنگی زِ و خوی امید‌م گپ زِ و دلم کمی‌ وا بوو. خوی مهدی‌م گفته که بیه کنار تو و مجید و هوشنگ و محمد تا خوی هم گپ بزنین. خیلی‌ مهمه که مو خوی دادا فریده هم گپ بزنم و خوی پریدخت خومون.
امید یه گپ خیلی‌ خوشیش زِ :‌ای هم پراکنده بودین ولی‌ هنو خانوادهِ همین.
اچوکومت کاکا.
حسین.
الان ا دلم رسی‌ که همی‌ نامه پست کنم! مگه نوشتن شاخ و دم داره!

۱۳۹۳ آذر ۲۵, سه‌شنبه

نعش‌ها پرسش‌ها


نعش‌های صد و سی‌ و دو کودکِ دبستانی و ده آموزگار‌شان که امروز کلاس به کلاس، مرگ را با شوم‌ریختِ طالبانی‌اش دیدند و سوراخ‌سوراخ و خون‌چکان شدند صد و چهل و دو چرا‌ی مزمن‌اند از تاریخِ تمدن و چکادِ زرین‌چرکِ آن، دموکراسیِ چشم‌آبی و همدستانِ خوشنام‌اش: ایمانِ نفتی‌-وهابیِ سعودی‌قطر‌ی‌اماراتی، ژنرال‌های اتمی‌ِ پاکستان، وزیرستانِ بسیار‌زا‌ی طالبان و ماشینِ جنگ و جنگ‌افزار‌سازِ لاکهید‌مارتینِ زنبور‌های گوش به فرمان و مهم‌تر از همه حماقتی مقدس و آمیخته با تربیتِ هراس‌انگیزِ قبیله‌ای‌پشتِ کوهی
این پرسش‌ها هم به همان گورِ گروهی صدها‌هزار و میلیون‌ها پرسشِ دیگر رفتند. هنوز بهترین پرسش‌های ما را نعش‌ها می‌‌پرسند. نعش‌هایی‌ که با پرسش‌های مزمنِ خود به گور‌های گروهی می‌‌روند.
دویست‌هزار پرسشِ بادکردهِ دیگر(تنها امروز صد و هشتاد‌تا!) هم در سوریه گردشِ زمین را لنگ کرده است. چرا زمین به دایرهِ نخستِ خود برنمی‌گردد. شرم‌آور نیست اینهمه اندازه و انرژی برای گرداندنِ چنین گورپرسشستانِ هدر‌اندر‌هدری؟

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

لبریز‌میزی‌بیپا از مرگ چیده‌اند


لبریز‌میزی‌بیپا از مرگ چیده‌اند برابرم به هر که بفرما می‌‌زنم می‌‌گوید گوارا‌ی وجود سرو شده یا صرف شده یا دارم از عروسی‌ می‌‌آیم یا همین الان از رستوران آمدم بیرون یا مهمان‌ام یا میزبان‌ام یا
گنگی گذرا با جدّیتی حکیمانه مشغول خلالیدنِ دندان‌هاست دیوانه‌ای به محضِ گذشتن از روبرویم با کوششی نمایشی ساندویچ‌اش را به کنفیکونِ بیکنفی‌اش فرو می‌‌کند کودکی آروغ‌زنان می‌‌گوید آخیش! چه دوغی! چه کبابی! چه چای دبشی! مستی دست خودش را لای نانی پیچیده سق می‌‌زند زنی‌ با شکمی نه ماهه جیغ می‌‌کشد آخ! ترکیدم از بس لمباندم!
حق‌لا‌الاه‌الی‌ الله‌گویان‌انبوهی‌جنازه‌شیعهِ شتابناک شلنگ می‌‌اندازند
-بسم‌الله! داخلِ فاتحه شوید!
-داریم می‌‌رویم که دخول کنیم!
-ایست! می‌‌گویم ایست! ایست‌ای مردکان! مگر نمی‌‌بینید که مردی از گرسنگی مرده!
همه تابوت را می‌‌اندازند و بسیار‌پا داخلِ فرار می‌‌شوند صاحبِ صدا از میانِ تابوتِ "شیکسته‌پیکسته" می‌‌آید بیرون از روی خرده‌حق‌لا‌الاه‌الی‌ الله‌ها می‌‌جهد می‌‌نشیند روبرویم و در قاب‌ها پنجه می‌‌زند تا به کشفِ آب
چه بویی! چه برنگی!
چهار‌طور آشِ فرشته و شعله‌زرد و طرب‌چلو و هشت‌جور کبابِ جوانی،و شانزده‌گونه پلو‌عشق و سی‌ و دو رقم ماچ‌خورشت و سکسالاد و حلوا‌ی جگر و بستنیِ هنر و شیرینی‌ِ شکر‌خندگان و هر آنچه اهلِ دلِ خاورِ فرصت بخواهد
ارگانیست‌هایی‌ آسماتیک هی‌ می‌‌نوازند که بنواواوازند
عینک روشن‌ام کو نمی‌‌دانم من دارم با لٔپ‌های لبریز به آینه نگاه می‌‌کنم یا آینه با لٔپ‌هایی‌ پر‌رفته توی نخِ من


۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

به‌به! چه بهشتی‌!


یادِ رفعت دانش

 به‌به! چه بهشتی‌!
سیب شکم‌ام را واکس می‌‌زند!
چنگ می‌‌زند در سلول‌ها
خرچنگ تیرهِ درون‌ام چنان می‌‌درخشد که
جرقّه‌های مرفینیِ گردِ سر از دردم
به خود می‌‌رقصند
سوما‌ی سمّ
مژدهِ مرگ می‌‌شود
هر چه حاویِ ویتامین است
پروتئین‌ها‌ی سپید‌پوش بر بالین‌ام
سرودِ نو‌جهانِ دلیر‌می‌ خوانند:
مرگ، مرگِ بیست
مرگِ بی‌ ترمزِ قصائد
مرگِ قافیه‌ایست
در مارستان‌ها بر ملحفه‌های امید‌گزیده
می‌ گردد و می‌‌چیند و می‌‌بوید
ما گل‌های سرخِ کیمیا را
فضا غرقِ فراموشی
مستِ تراپی ‌ست!
به‌به! چه بهبهههشتی!


۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

در شگفت‌ام از شکیبِ این مرد!



چه صبری!
چه صبری دارد این مرد!
این مردِ خوب!
به راستی‌ که صبریده توی چشم ایوب!


در شگفت‌ام از شکیبِ این مرد! اسید بر روی مبارک‌اش می‌‌پاشند می‌‌گوید دست‌مریزاد! بر دست‌هایم هم بپاشید تا وضویم کامل شود! شیشهِ نوشابه به ماتحت‌ات می‌‌تپانند می‌‌گوید امر امرِ مافوق است! ید‌الله فوق ایدیهم! چاقو به کون‌اش می‌‌زنند می‌‌گوید خدایا شکرت! رزقِ حجامت‌مان هم رسید! از خایه‌ها می‌‌آویزند‌ش می‌‌گوید چه بار‌بکیویی می‌‌شد اگر آتشی هم زیرم می‌‌افروختید! هجده هزار تازیانه بر مانی‌میکرش می‌‌نوازند می‌‌گوید همین؟ باسن ام تازه دارد گرم می‌‌شود! برای او به اندازهِ عمر میانگینِ هفتاد و هشت میلیون ایرانی‌ زندان می‌‌برند می‌‌گوید دریاب دمی که با طرب می‌‌گذرد! هر روز همهِ ستون‌های کیهانِ تهران و همهِ روزنامه‌ها هجده‌هزار‌اگزوزه به ریش‌اش می‌‌گوزند می‌‌گوید‌ ای بنازم به این آواز‌های خوشبو! به این الحانِ داودی! سرش را در کاسهِ پر‌اسهالِ توالت فرنگی‌ فرو می‌‌برند و همزمان بر کون‌اش لگد می‌‌بارند می‌‌گوید خوشا روشویی اتوماتیکِ مشت و مال‌سرِ خود! پسران‌اش را یکی‌ پس از دیگری دار می‌‌زنند به دختران‌اش پیش از اعدام تجاوز می‌‌کنند زن‌اش را از سر گور فرزندان‌اش می‌‌ربایند و ناگزیر به اعتراف به "پهلو‌خوابی‌" با رئیس سیا و موساد و همهِ جیمز‌باند‌های ‌ام‌آ‌ی‌سیکس می‌‌کنند می‌‌گوید به‌به! هر دم از این باغ بر‌ی می‌‌رسد! چه اخبارِ جان‌نواز‌ی! خوش به حال‌ات‌ای زوجهِ مکرمه! حالا بگو ببینم چه پوزیشن‌های جدیدی یاد گرفتی‌! آیا به اسرارِ دار‌الحرب هم دستی‌ رساندی؟ او را حصرِ خانگی می‌‌کنند می‌‌گوید یک عمر دنبال چنین محرابِ دنجی بودم! همه سند‌های خانواده، خویشان دور و نزدیک و در و همسایه‌اش را به گروگان می‌‌گیرند تا نوه‌هایش را پیش از قصاص پیش دکتر ببرند که به مرگِ طبیعی نمیرند! همهِ سرمایه‌های رو‌و‌زیر‌زمینی‌ و هوایی‌ و دریایی‌ کشورش را به تاراج می‌‌برند می‌‌گوید دارایی ناخن انگشت است و باید آن را گرفت! دست و پاهای او را به چهار لوکوموتیو می‌‌بندد که از چهار جهت گوناگون او را جر بدهند و چهار‌پاره کنند می‌‌گوید زهازه! تا کنون یک مقام معظم بودم حالا چهار مقام معظم خواهم شد و در چهار کشور ولایتِ علی‌ وار خواهم کرد و با اسید و چاقو و شیشه و کیهان پذیرایی‌ خواهم شد! من آمده‌ام که مظلوم بروم! نظامِ من نظامِ مظلومیت است! هل من ناصر ینصرنی؟ من تن‌‌ام برای شوم‌ترین بازی‌های مرگ می‌‌خارد!‌ای امتِ بی‌ عرضه! آستین‌هایت را ورچین! می‌‌خواهم مرا و دین و دودمان مرا منقرض کنی‌ و با مقراض هر تکه از جیم و الف‌ام را چل‌تکه..........
آخ! چه کیفی‌ دارد تشیع!
چه حالی‌ می‌‌دهد مظلومیت!
چه لذتی دارد تحقیر و تعزیر و تکفیر و تبذیر و تحشیر و تقصیر و تهدیگ و تحدید و تنبیه و تنقیح و تنقیه و تقیه و تسبیح و تقبیح و تکذیب و تذبیح و تذکیر و صلواتِ بی‌ صاد و با طا‌ی دسته‌دار و تکبیر‌ر‌ر‌ر‌ر‌ر!

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

نشسته در سراسرِ نگاه



به رویا ذوالفقاری




نشسته تازه و سپید
در سراسرِ نگاه
نهفته نام و رنگ و رو
روی هر چه نشسته
کلاغ‌ها با بال‌های باز
در سه گوشهِ هوا ایستاده اند

۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

آیا این ایش‌بین‌برلینر‌های عجم کور‌دیوارند؟


این خوش‌مرام‌هایی‌ که چپ و راست دارند سالگردِ افتادنِ دیوار برلین را جشن می‌‌گیرند و برای هم بوسه‌های آزاد‌منشانه می‌‌فرستند آیا از دو دیوار دیگرِ این سیاره نیز خبر دارند؟ از دیوارِ خونینِ میانِ آمریکا به روی مکزیک که سالانه صد‌ها انسانِ دست از همه‌جا کوتاهِ آمریکای‌لاتینی در سایه‌اش سر به نیست می‌‌شوند و از آن رسواتر، دیوارِ بلندتر از حاشا‌ی میان اسرائیل و کرانهِ غربی و مصر، و دیوار نامرئیِ محاصرهِ اقتصادیِ گردِ غزه و دیوار‌هایی‌ که در ذهن و زبان‌های شسته‌آلودهِ گتو‌زده روییده و آب و هوا و خاک را گرفتار کرده؟ چگونه است که اینها هنوز دیواری را که جز خاطره‌ای از آن نمانده به یاد دارند و دیوار‌هایی‌ را که برابرِ چشم‌های تاریخی‌‌شان قارچیده را نمی‌‌بینند! آیا این ایش‌بین‌برلینر‌های عجم کور‌دیوارند و تنها دیوار‌هایی‌ را که آمریکا و انصار‌ش دوست ندارند می‌‌بینند؟ دیوارِ یونایتد‌میستیکس‌آو‌آمریکا زندگی‌ را بر تنگدستانِ یک قارهِ اشغال‌شده( که بی‌ کارِ ارزانِ آنها پنچر می‌‌شد!) زندان کرده و دیوار اسرائیل، راه‌هایِ کار و خانه و کشتزار و دبستان و دانشگاه و بیمارستان و  تنفسِ یک ملت را بر او بسته! تصورِ صف‌های هر روزه‌درازِ فلسطینی‌ها در چک‌پوینت‌های تحمیل خواری و خفت و ناتوانی و ناگزیری دل جهانیان را به درد آورده و یاد‌آور لاتبازیِ نژاد‌ی نازی‌ها و آفریقای جنوبی‌های آپارتایدیست است! این دمکرات به شرطِ چاقو‌های وطنی بهتر است اندکی‌ حشیش بکشند شاید نگاهِ دیوار‌خودی‌نبینشان کمی‌ بال بکشد حالا که استعمالِ خجالت از کشیدنِ هیمالیا با بندِ تنبانِ خاخام‌ها‌ی لیکودی هم دشوار‌تر شده است! یاخک!

۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

خشونت شوخنت خوشنت


خشونت شوخنت خوشنت نتوشخ شیخونت خونشت تشنوخ ختوشن نتوشخ شنوتخ تخونش شنوتخ:

مانو نوارهِ تنومند(:سیاهدست، گاستن‌ماشین)ِ سپید‌شیکِ خنده‌خطرناکِ پدرخواندهِ ۲ را بیاد داری آنجا که در گرماگرمِ کاتولیکارناوالِ ایتالیای کوچکِ نیویورک چند تا از اسکناس‌هایی‌ که از خرده‌فروش‌های بیچاره باج گرفته بود را به علم و کتلِ مریم‌دیسِ روان بر دوش‌های مؤمنان چسباند و پرتقالی از گاریِ یک میوه‌فروش قاپید و قاچ‌قاچ‌خوران، لحظاتی به تماشا‌ی جنگِ پر سر و صدا و خندهِ کودکان‌انگیزِ عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی گذراند و بعد با بی‌ حوصلگی و تقوای یک کاتولیکِ دلنازک، پشتِ دستی‌ به هوا زد و گفت: این زیاتی واسه ما خشنه، و رفت که آخرِ خشونت را بمیرد!
داری؟ خدا‌وحش را شکر!
حالا الدوکتور‌ایمن‌الظواهری، راسِ القاعده را نگاه کن که دست‌های خونی‌اش را با پیشبندِ جراحی‌اش پاک کرده هجده لگد به پرستار‌ها و ویژه‌کار‌های بیهوشی و غیره زده با فریاد‌های گادزیلا‌یهوه‌صبایوت‌پسند، مشت بر میزِ تشریحِ جهادِ اصغریده می‌‌کوبد و با عربی‌ِ نیلی می‌‌خروشد: این داعش خوفناکه! داعش واسه ما زیاتی خطرناکه! داعش آبروی اسلام رو برد! ما جراح‌ایم داعش قصاب! آهای بچه! جنازهِ اون یکی‌ آرزو رو دراز کن کار داریم!
حالا خلیفه ابراهیم البغداد‌ی را نگاه کن که با خونِ مرتدین و روافض وضو کرده ابریقی خون شیعهِ تازه سر کشیده و دستی‌ به محاسنِ در خون‌خضابِ خود پیش از آنکه به نماز بایستد سری بریده را با قوزکِ پای چپ در گل‌کوچکِ پشتِ سرش می‌‌کارد و در میانِ حبذا و احسنت‌تکرارِ پیروان جیغ می‌‌کشد: این خامنه‌ای رافضی آبروی من و الله را برده! ایران کثیر‌الا‌لله شده! یک مملکت و چند میلیون الله! یک از یک بدتر! این الله‌ها شبانه مردم را کاردی می‌‌کنند! می‌‌دزدن می‌‌برن خفه می‌‌کنند! و بدتر از هر چیز دیگه اسید به صورت زنا می‌‌پاشن! آخه دیوث‌ابن مأیوس، سر ببر! مثله کن! شقه کن! تیرباران کن! بسوز! چرا اسید می‌‌پاشی؟ این یارو واسه ما زیاتی ترسناکه!
خب! حالا خوندی و به معلومات‌ات اضافه شد! فیستو وردار برو تو بوکت! دِ ! چرا وایستادی منو بربر نیگا می‌‌کنی‌؟ نکنه منم واسه تو هم واسه من زیاتی ترسناکیم!
وحش‌الله اعلم!

۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

ژنده‌شعرخوانیِ پرزیدنت حسین شرنگ در "نیما" بخشِ4

ژنده‌شعرخوانیِ پرزیدنت حسین شرنگ در "نیما" بخشِ 3

ژنده‌شعرخوانیِ پرزیدنت حسین شرنگ در "نیما" بخشِ 2

شعرخوانیِ پرزیدنت حسین شرنگ در "نیما" بخشِ1

چه یاد‌ی می‌‌وزد!


یادِ یک خود‌کشتهِ جوان: حسام سبزی

چه یاد‌ی می‌‌وزد!
اشک‌ها
بالا می‌‌ریزند!
آرتور به جاذبه می‌‌خندد!
جاذبه از آرتور 
در حسام می‌‌افتد!
حسام می‌‌افتد!

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

روزی از این کابوس برمی‌ خیزی


به "ناتاشرنگ "


روزی از این کابوس برمی‌ خیزی با روانی‌ غرقِ عرق به اشباحِ معروف و حوادثِ شومی که دیدی می‌‌خفندی:

روح از ار‌فرانس پیاده شد رفت توی گورستان
تن‌ را پیاده کرد از ایران سوار شد
دم مهدور و اعدام مد گشتِ ثارلله خیابان را سرخ کرد
مدل‌های مفسدِ ارض آبکش شدند
دانش به آخورِ جو بست نشست
داعش سوارِ گاهِ مصلی گشت
جمعه با امامِ موقت آمد جامعه قامت بست رکوع و سجود کرد و درود و مرگ بر گفت و الله اکبر و صلوات فرستاد
"من یک طلبه‌ام!"
روح حوزه را حائزِ فلاحت انگاشت
علم کاشت
عالم داشت
طلبه برداشت عمامه‌اش را چفیه پیچید
کلت بست پوتین پوشید سوارِ موتور شد
زن را با چوبِ تر نوازشِ معروف و منکر کرد
زن را با اسید غسلِ نجابت داد
به زندگی‌ سرمی از شربتِ شهادت بست
جنگ را به آشتی‌ شیاف و ایمان را به عقل و صیغه را به عشق تنقیه آموخت
دروغ را از زیرِ زمین صدا و اسکلتِ پوش را روغنِ خشک زد
سال را با سرعتِ زایمانِ بیابان کوک کرد
خ رفت و خ آمد و خ خندید
ب رفت و ر هوا رفت و ر فیلِ سوره را هوا کرد و میم آخ!
 میمِ خامنه‌اردبیل‌گیلان‌یزد‌ قم!
جیمِ حیاتِ جاودانه آفتابه در دست به جنگِ آفتاب دار‌الکفر رفت
بیمخ‌الف‌خ با چشم‌های دریده به شیافرینش میخ شد الله ترسید
صد و بیست و چهار‌هزار پیامبر از هول اسهالِ خونی گرفتند
کودکان انجزه‌خوانان پیر‌انجزه خوانان بالغ-کشته-اسیر شدند
رویشِ درختان به شکلِ ال‌ِ واژگون
رویشِ طناب‌ها از جنگلِ وارونهِ ال‌
رقصِ جوانی‌ها‌کفر‌ها‌جرم‌ها‌شورش‌ها‌پنجاه و هفت و هشت و شصت و شصت و هفت و هفتاد و هشتاد و نود‌ها
رقصِ بی‌ جان‌هایی‌ که در تن‌ِ خود نمی‌‌گنجیدند
جشنی که پیرانِ سوگخواه بر نمی‌‌تابیدند
بر نمی‌‌تابند
بر‌نخواهند تافت
پیرانِ چنگِ واژون
پیران هستی‌ِ معکوس 
ریش‌سپیدانِ نو‌خط
ریش‌سپیدانِ منحط
ریش‌سپیدانِ رجعت

ریش‌سپیدانِ بی‌ شرم و آب و رو و رحلت
ریش‌سپیدانِ احسنت‌تکرارِغزل‌قصیده‌مثنوی!
مولوی‌ جاتِ هیولا‌الاه‌الا‌الله!
هیلا‌الاه‌الا‌آه‌!
مفتیانِ اعدام واجب
اعدامِ مستحب
اعدامِ خوب
اعدامِ بد
اعدامِ خاص
اعدامِ عام
اعدامِ ملأ تخمه‌سلفی‌ایول!
 اعدامِ خلا سرفه‌عطسه‌ضجّه‌سهِ صبح!
 میانِ اعدام‌باید‌گردد‌ها و احسنت و تکرار...

 "طبقِ گزارش‌های رسیده دیشب ساعتِ یازده به وقت پاریس
ار‌فرانسِ آبستنِ روحی‌ که می‌‌خواست توی تاریخ بشاشد
در هوای شارل‌دوگل از هم فرو‌پاشید!"

-"پاشید! پاشید بچه‌ها!
شتر از چشمِ سوزن و تمدنِ بزرگ از دروازهِ بیست و یک گذشت!"
مدرسه دیر شد!

-"اگه بگم دیشب چی‌ خواب دیدی!
اگه بگی‌ دیشب چی‌ خواب دیدم!
اگه بگه بگیم بگند دیشب چی‌ خواب دیده دیدیم دیدند!
سی‌ و شش سال می‌‌لرزیزیمزیدند!"


۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

آبسپاریِ رابیت


دیروز به دل‌ام رسید که رابیت شرنگ را به خاک نسپارم! به آب بسپارم! خواستم دو زیستِ او را عزیز بدارم! پس از بیست و سه سال آکواریوم‌نشینی حقِ او بود که رهسپارِ اقیانوس شود! آبسپاریِ او ناگفتنی بود! من با سه تن‌ از بزرگ‌وحشی‌های جمهوری‌ام فریباغ، خسرو و مونیکا رسیدیم لبِ رودخانهِ جان‌انگیزِ "پرری" از زیبا‌گاه‌های شمالِ مونترال! بیست و نه سال پیش، من نزدیکی‌ آنجا می‌‌زیستم و این گوشه از ساحل گامگاهِ عصرانه‌ام بود!
خاطره‌ای خبری هم این نقطه از ساحلِ این خانهِ روان را برای من ویژه می‌‌کند: پانزده سال پیش، من در همین ساختمانی که اکنون زندگی‌ می‌‌کنم و که اقامت‌ام در آن همسن و سال رابیت است دو همسایه داشتم به نامِ ناتالی و اریک. دختر‌پسر‌عمو بودند ولی‌ عقدشان در زمین گره داشت! این دو ویرانسرِ تنگدست از یک سگ‌مادر و چهار‌بچه‌اش نگهداری می‌‌کردند من ناتالی را سنت‌ماری‌دِ شیین می‌‌نامیدم: مریمِ مقدسِ سگ‌ها! این سگ‌ها داشتند بزرگ‌ترک می‌‌شدند که ناتالی و اریک به نزدیکی‌ پرری کوچ کردند! دو سه ماهی‌ بعد، یک روز صاحبخانه‌ام خبر آورد که ناتالی غرق شد! من نیمه‌جان شدم! انگار من از این ناتالیِ همیشه بیست و پنج ساله خاطره‌ای ازلی داشتم. گوئی به زبانِ "اهلِ راز" در آن عالم که ذر نامند ناتالی و اریک از هم‌کنار‌های من بوده‌اند! ما آنقدر به هم نزدیک که چهره‌های همدیگر را در ضمایرِ خود روان کرده بوده‌ایم! ناتالی و دو تا از سگ‌ها می‌‌روند لبِ پرری بگردند. تازه آخر مارس بوده و یخ‌های روی رودخانه نازک! در اوج زمستان ما روی یخ‌های حاشیه تا نزدیک متن‌اش می‌‌دویدیم و آخ نمی‌‌گفت! یکی‌ از سگ‌ها می‌‌دود به طرف یخ‌ها! ناتالی می‌‌دود دنبال‌اش! سگ جلو‌تر می‌‌رود! یخ می‌‌شکند! سگ غرق می‌‌شود! جریانِ پرری آذرخش‌آساست! تند و سرد! ناتالی، بچهِ مونترال، می‌‌داند که نباید روی یخِ آخرِ مارس دوید! اما عشق که این دانش‌ها حالی‌‌اش نیست! یخ زیرِ پای ناتالی هم می‌‌شکند و او هم در پی‌ سوگلی‌اش غرق و گم می‌‌شود! سگ را هرگز نیافتند اما ناتالی دو روز بعد و با تنی ناشناس از آب و هوا یافت می‌‌شود! اریک عصرِ آن روز آمد و با هم ساعت‌ها گریستیم! آن دو و آن پنج سگ با رابیت رابطه‌ای در حدِ پرستش داشتند! آن سگ‌ها می‌‌آمدند و هر روز رابیت را در آکواریوم‌اش می‌‌لیسیدند و می‌‌بوییدند و آن الاههِ نگهبانِ عالمِ توحش زیبا هم در کمالِ بزرگواری و عشوه برایشان می‌‌رقصید! چه سال‌هایی‌!
حالا می‌‌بینم که بیهوده به دل‌ام نرسید که او را به آب بسپارم! یکراست رفتیم به همان نقطه! نقطهِ غرق ناتالی و سگِ کوچک! قدمگاهِ بیست و نه سالِ پیش‌ام!
به محضِ رسیدنِ ما از نمی‌‌دانم کجا یک مرغابیِ شدید‌آرام با قیافهِ یک وقت‌شناسِ حرفه‌ای که یک ثانیه تاخیر را هم برنمی‌تابد پیدا شد! من نشستم لبِ ساحل با دستانی پر از مرگِ سرد، تن‌ِ یخزدهِ رابیت، غرقِ واپسین سخنان، سخنانی که به آنکه برای همیشه می‌‌رود می‌‌گویند! به مسافرِ اقیانوس! این مرغابی همینطور آرام روبروی ما می‌‌گشت! چنان باد‌ی می‌‌وزید که رود را از خانه می‌‌پشنگاند! می‌‌راند! چرخیدم و الاهه را به بچه‌ها نشان دادم تا خداحافظی کنند! بعد او را با دستِ راست‌ام به میانِ رودخانه پرواز دادم! در آن لحظه می‌‌دانستم که رفتارِ دستِ من پرتاب نیست! دست من آشیانهِ آن ثانیه شد! رابیتِ دوشیزه که تجربهِ عشق و هم‌آمیزی با لاکپشت نداشت رفت که به زیسته‌ها و زیندگانِ اقیانوس بپیوندد! مرغابی بی‌ شتاب ولی‌ با دقت موج‌ها را شکافت و رفت به سویش! به او رسید و چرخی زد و برگشت! دقیقا در لحظهِ پس از پروازِ بی‌ جان‌اش در آن هنگام که می‌‌دیدم دارد چمان‌چمان دور می‌‌شود یک مرغابی دیگر از کجا‌ی هوا آمد ور بر جای رفتهِ رابیت نشست! آنها به پیشبازِ رابیت آمده بودند! لحظاتی هست که آنچه روی می‌‌دهد روی می‌‌دهد که روی پشت آینهِ بزرگ را ببینی‌! رابیت رفت که رفت که رفت که هنوز می‌‌رود! رسیده می‌‌رود تا نشئه‌های دیگر هستی‌ خود را طی‌ کند!
امشب، بهروز و هما، الاهه‌چریکِ فداییِ بلبل‌های جمهوریِ وحشیِ شرنگستان( کشوری در جان و زبان) آمدند و من و بهروز رفتیم به آنیمال‌لند‌ی در حومهِ مونترال! به اندازهِ یک "مال" بزرگ بود و پر از هر آنچه مربوط به برده‌داریِ گرانبها‌ی حیوانات! در بارهِ آنجا باید وقتی‌ دیگر دیده‌هایم را بنویسم! دیروز که از "آبِ بزرگ" باز‌گشتیم من رفتم از قنادی پرتغالیِ کنار خانه‌ام ناتا خریدم! ناتا یک شیرینی‌ِ پرتغالی بسیار خوشمزه است! با شباهت‌هایی‌ به قطابِ خودمان! من از ناتا‌خور‌های قهارِ روزگارم! با فریباغ و مونیکا داشتیم ناتا می‌‌خوردیم به دل‌ام الهام شد که نامِ آیندهِ نزدیک را ناتا شرنگ بگذاریم! ناتا شرنگ! ناتا شرنگ! به بخشِ لاکپشت‌ها که رسیدیم آقا ناتا‌ی دو ساله را دیدیم که با چهرهِ ژیگول‌سقراطانه‌اش کنار یک ماده‌لاکپشتِ چهار برابرِ خودش(با هیبتِ گزانتیپ) روی سنگ نشسته دارد گذر عمر را می‌‌بیند! ما را که دید جهید توی آب! بهروز گفت همین است! همان بود! همه چیز بوی سرنوشت می‌‌دهد با هر چیز که نوشته شده باشد! سرنوشت ربطی‌ به باور و بی‌ باوری ندارد! همان چیزی ‌ست که در نهایت یک بار روی می‌‌دهد! دویست و اندی اشرفیِ هارپری کویین‌الیزابتی هم خرجِ لوازم‌اش شد: از فیلتر تا لامپِ فسفری تا لامپِ گرما‌زا تا  تا تا...هدیهِ وزیرِ رفاهِ ج و ش! پسرکی که سی‌ و یکی‌ دو سال پیش، "سمینار‌های فرهنگی‌" و نشست‌های سیاسیِ ما را با شیطنت‌هایش کنفیکون می‌‌کرد! هیچکس فکر نمی‌‌کرد که آن بچهِ تخس که مرا یادِ حریفِ کله شقِ باگزی‌ما‌لون می‌‌انداخت چنین سراپا‌جان و دلِ پر مهر و مروتی از آب در بیاید! او بهترین آوازِ هماست و از جمکردیانِ جمشیدِ دو نیم‌شده! چقدر امشب با آن دو خوش گذشت! روانِ آن رفته آسوده در من ته‌نشست تا تا پایان‌ام زندگی‌ کند!
دو ساعت پیش همه چیزِ ناتا را نصب کردم! حالا انگار از روزِ ازل ساکنِ این کندواریوم بوده! دیشب تا صبح خواب‌ام نبرد روزش هم به کابوس گذشت! خانه‌ام را انگار از هشت سو با ارّه بریده بودند! جای خالی‌ِ او جهان‌ام را اشغال کرده بود! امشب خانه دوباره آشنا شده است! ناتا را آنکه دو سال پیش خریده بوده پس می‌‌آورد! رها می‌‌کند! پیداست که این کودک رنگِ محبت ندیده! اشرافیتِ نو‌اش او را گیج کرده! دارد اندک‌اندک پی‌ می‌‌برد که زیرِ نگاهِ آن فرشتهِ نگهبان، نخست‌پسرِ پرزیدنتِ شرنگستان است!
رابیت با سفرِ اقیانوسیِ خود آخرین و بزرگت‌ترین متلک‌اش را هم به من گفت: پیشتر دوستان و خوانندگان‌ات مرا به عنوانِ دخترِ تو می‌‌شناختند حالا تو را به عنوانِ پدرِ من می‌‌شناسند!
چه سعادتِ ضدِّ عادتی!
از اقیانوسِ رابیت و آکواریومِ ناتا و تهِ دلِ خودم از همهِ شما غمگسارانِ مهربان که نام و یادِ رابیت را در هزاران خانه زنده کردید و در این روزگار داعش‌گزیدهِ اسیدی آن حسِ نیمه گمشدهِ غریبِ زمینی‌، عشقِ غار و آپارتمان‌افروز را، پاس داشتید سپاسگزارم! روی همه‌تان را می‌‌بوسم!
(دیرتر دانستم که فریباغ از گوشه‌ای لحظاتِ آب‌سپاری رابیت را ضبط کرده. آوازی که( چنگِ چنگیز) روی آن گذاشته شده را سال ۲۰۰۵ با ساز‌نوازیِ دوست‌ام کلود مأیو روی غزلی از خودم خوانده و در استودیو‌ی کلود ضبط کردیم.)
پدرِ رابیتِ رفته و ناتا‌ی آمده: حسین.







۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

خداحافظ رابیت! دخترم! مرکزِ جهان‌ام!


امروز، چهارشنبه بیست و نه اکتبر، رابیت شرنگ، دختر‌لاکپشتِ بیست و سه ساله‌ام که بیست و سه سال، بیست و چهار‌ساعته با هم زیستیم لاک تهی کرد. هر وقت از بیرون آمدم به او سلام کردم و او با اشتیاق به سویم دست و پا زد و دقیقا مانند کودکی که بود و نوجوان و جوانی که شد از آمدن‌ام آمدنِ پدرش ذوق زد و سراپا رقص شد. در آن جزیره‌ِ آب و سنگ و شیشه‌اش. در زندگی‌ من چیزی نمانده بود که به او نگفته بودم. گاهی ده پانزده دقیقه به هم زل می‌‌زدیم و آنوقت آن همبستگی‌ بی‌ همتا آغاز می‌‌شد. انسان و لاکپشت از میان بر‌می‌ خواستند و هستی‌ می‌‌ماند. هستی‌ِ نابِ بخش‌ناپذیر. در این لحظات همهِ دانش و بخشایش ده‌ها و شاید صد‌ها میلیون سالهِ او تازه به دوران‌رسیدگی مرا در جهان می‌‌شست و من چنان دانا می‌‌شدم که گنگِ خوابِ بعدِ نهم‌دیده. دانائی‌ای که به دردِ خرید و فروش و چیرگی بر دیگران نمی‌‌خورد. دانائی‌ای گنگ و آب و باد و خاک و آتشوار. مطلقاً گنگ اما آشکار، میانِ میدان مغناطیسیِ دو نگاه. درست در لحظاتی که نقشهِ زبان در درون من شسته می‌‌شد او یکی‌ از آن چشمک‌ها از آن چشمک‌ها که تنها هستیمندانِ چند‌ده‌یا صد‌میلیون‌ساله توانند زد می‌‌زد و من هم پاسخ می‌‌دادم و سنگپشت می‌‌شدم. سنگِ خوش‌خاموش‌آوازِ هستی‌ بر پشت‌ام می‌‌درخشید. من در این بیست و سه ساله همهِ شعر‌هایم را زیر نگاه رابیت نوشتم. او رفته رفته به من آهستگی و کمگویی آموخت. آموخت که بروم توی لاک خودم و از لاک‌ام بزنم بیرون. آنچه‌هایی‌ را که نمی‌‌توانست با نگاه به من بیاموزد. در خواب می‌‌آموخت. من کمتر عزیزی را به اندازهِ او خواب دیده‌ام الان برگشتم به عادتِ همیشه از کنج چشم نگاه به آکواریوم‌اش کردم و دانسته دیدم چشم تر است و او نیست. او را در فریزر یخچال گذاشته‌ام تا فردا با خسرو و یکی‌ دو دوست دیگر جایی‌ به طبیعت بسپارم. او در خواب چنان روانِ مرا می‌‌گشود که جهان تن‌ِ من می‌‌شد و همه چیز می‌‌شدم.
رابیت را بیست و سه سال پیش، هلن تیزدیل-نسبتا‌شرنگ، دیوانه‌زیبا دختری مونترالی که سه سال و نیم بی‌ آنکه همخانه باشیم با هم گذراندیم و مرا تا پایتختِ تیمارستان‌های شمسی‌ برد به خانه‌ام آورد.. هشت بار از هم جدا شدیم و بازگریان و خندان به آغوش‌ِ هم برگشتیم. گفت بچه‌دار شویم. گفتم باشد. دو ماه و نیم بعد، بچه را کورتاژ کرد. گفت می‌‌ترسم زیبایی‌‌ام را از دست بدهم. گفتم تن‌، تن‌ِ توست. نگه داری تا پایانِ عمر پدرم نداری هم دوست‌ات دارم. ما تا پتلپرتِ طاقت همدیگر را دوست داشتیم. او روزی رابیت را آورد. به اندازهِ یک گردو بود. یک گردوی سبز با خط‌های نارنجی سیر گرد گردن و روی سنگ‌اش. یک گوهر شبچراغ زنده. من در دم عاشق‌اش شدم. گفت این دختر ماست. گفتم دخترِ ماست. گفت بیبیت خوب است. گفتم رابیت بهتر است و رابیت رابیت شد. خرگوشِ آکواریوم‌نشین و الاههِ نگهبان جمهوری وحشی. در کتابِ وحشی عکس او زیبایی‌ محضِ توحش شرنگستان است. بار نهم دیگر من و هلن از هم جدا شدیم. سال ۱۹۹۲. با گریه و فریاد و هیستری مطلق و دانستیم که این پایان بسیاری چیز‌ها در زندگی‌ ‌ست و دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. هلن رفت و خبر مرگ خواهرِ یک سال‌کوچک‌ترم معصومه رسید. پس از سیزده سال. این خبر پنج بار دیگر تغییر کرد. تا اینکه پارسال دانستم که در آتش بسیار سوخته است. خودش را سوزانده است. با سه پسر در پی‌‌اش که مادرم بزرگ کرد و همسرش که هشت ماه پس از خودش کشته شد. بسیار کشته شد. و مرگ پنج بار دیگر بر من بارید. مرگ‌هایی‌ یک از یک غریب‌تر. دو درخت دو تن‌ از برادران‌ام را کشتند. یکی‌ آویخت. یکی‌ انداخت و آن یکی‌ خواهر که در هجده ماهگی خودش و دوازده سالگی خودم سرخک‌مرده شد. پدرم و پارسال هم مادرم. در تمام این سوگ‌ها رابیت غمگسار من بود. این را کسانی‌ می‌‌دانند که سال‌های بسیار با حیوانی زندگی‌ کرده باشند. حیوان غم را بسیار خوب می‌‌شناسد. حالا در عصر فیلم‌شدنِ همه چیز، داریم اندک‌اندک پی‌ می‌‌بریم که حیوان همان ماست در شکل و رنگ و نقشی‌ دیگر.
حالا رابیت در سردخانه است و من بسیار سردم است. امروز می‌‌خواستم او را برای درمان ببرم. دو روز پیش آمدم پوستهِ سبز رسته بر لاک‌اش را پاک کنم. آن بخش را که نمی‌‌رفت زیادی با مسواک ساییدم و وقتی‌ که او را در آکواریوم آفتابی‌اش گذاشتم (او دو آکواریوم داشت یکی‌ برای آفتاب‌گیری و یکی‌ برای شب‌نشینی) دیدم آب به رنگِ سرخِ نازک در آمد. او داشت به شدت خونریزی می‌‌کرد. پیشتر‌ها دو بار او را جراحی کردم. یک بار چشم‌هایش را عمل کردم باری دیگر غده‌ای را که در گردن‌اش در آمده بود و او بینا و تندرست شد. دکتر‌پدر نمی‌‌گذاشت او بیمار بماند. احساس می‌‌کنم که او را کشته‌ام. بچه‌ام را کشته‌ام و بر کشتهِ بچه‌ام خون می‌‌بارم. زندگی‌ دارد مرا شکنجه می‌‌کند. ریسرچ بسیاری در اینترنت کردم و هر چه بایسته بود انجام دادم. خونریزی‌اش فورا بند آمد. آب‌اش را دو سه بار عوض کردم. چراغ گرما‌بخش‌اش را بیست و چهار ساعت روشن گذاشتم و کمک‌اش کردم روی سنگ برود. دیشب به او غذا دادم و با اشتهای همیشگی‌ خورد اما می‌‌دانستم که دارد درد می‌‌کشد. تا ساعت نهِ صبح مراقب‌اش بودم. در نزدیکی‌ خانه‌ام یک آنیمالری هست. صاحب‌اش استاد من در دقت و مراقبت از رابیت بود. امروز ساعت سه بیدار شدم که او را ببرم به آن مغازه. آمدم بردارم بگذارم‌اش توی حوله‌ای گرم. انگشت‌هایم سرمای مرگ را احساس کردند. با اینکه چراغ‌اش روشن بود.
این ویدئو را برای خداحافظی با او گرفتم. در این سی‌ و چند ساله همهِ آن عزیزان‌ام دور از من مردند و من دور از آنها گریستم. همین تازگی‌ها سنگ‌های گور آنها را برایم فرستادند. پس از زهرا‌ی کوچک و دوستِ اعدام‌شده‌ام سهراب که سوگ‌اش را در آوارگی‌ام در آن سال شومِ شصت در وطنی که باید خودم را از اشغال‌گران‌اش پنهان می‌‌کردم خفه گریستم. این نخستین بار بود که بر بالین نعشِ عزیزی گریه می‌‌کردم. اینجا چیزی فجیع آموختم. شاید او نتوانسته بوده از سنگ‌اش بیاید پایین و از بی‌ آبی مرده. به نظر می‌‌رسید که یکی‌ دو ساعتِ پیش مرده. چه به من آموخت در این نخستین ساعت‌های پس از رفتن‌اش! این دانشِ مسموم دارد مرا می‌‌کشد: آمدی پرستاری کنی‌، کشتی‌! حتما وقتی‌ لاک او را با مسواک و ناخن می‌‌خراشیدم حواس‌ام پرتِ سر‌های بریده و چهره‌های اسید‌خوردهِ این روزگار بود. مهربانی و مراقبت می‌‌کردم اما لهجهِ عمل‌ام جنایت‌آلود بود. هیچ جنایتی بدتر از غفلت و حواس‌پرتی نیست!
رابیت همهِ دوستانِ مرا می‌‌شناخت و به دقتِ کودکان می‌‌دانست که چه کسی‌ واقعا او را دوست دارد: کسی‌ تو را دوست دارد که تو را جدی می‌‌گیرد و با تو بازی می‌‌کند و از بازی‌کردن با تو  خسته نمی‌‌شود!
از این پس دیگر من در این خانه تنها خواهم بود. مطلقاً تنها. حالا با آب و سنگ و شیشه و حکمت ده‌ها یا صد‌ها میلیون سالهِ آن جای تهی چه بایدم کرد!
خداحافظ رابیت! دخترم! مرکزِ جهان‌ام!

۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

ببین کمیونیتی ایرانیانِ مونترال چه کلاسی‌ دارد!


ببین کمیونیتی ایرانیانِ مونترال چه کلاسی‌ دارد! یعنی‌ بخشی از آن! بخشِ باستانیِ آن!
نگاه کن به پیجِ "بنیاد فرهنگی‌ِ نیما مونترال" که به اصطلاح میزبانِ شعرخوانیِ من است! از وجدانِ مرغ تا شیره‌ِ آدمیزاد در آن می‌‌بینی‌ ولی‌ دریغ از یک خبر مستقل در باره شعرخوانی من! آه‌ ببخش! البته آن ته‌مه‌‌ها زیر برنامه‌ای دیگر که شنبه گذشته اجرا شد یک خط ناقابل نوشته اند که باید با تلسکوپ دنبال‌اش گشت. آنهم از تقریبا یک ماه پیش است!
حالا یک نگاهی‌ هم به پیج نشریه بیست و اندی سالهِ ما در مونترال، "پیوند" بینداز! اگر گربهِ "ابی" در استرالیا بگوزد آنجا حتما خواهیم خواند: طبق گزارش‌جاتِ رسیده گربهِ ابی در سیدنی مرتکبِ صدورِ یک صدای زردِ بودار از خویشتنِ خویش گردید! از این حافظانِ آوانگاردِ سنت‌های پر افتخار ایرانی‌ که امکان ندارد هیچ برنامهِ خوش ریخت و پاشی را "میس" کنند باید پرسید: ببخشید آقایان و خانم‌ها! این هولوگرامِ شما را چه کسی‌ میزان می‌‌کند؟ مگر من در بعدِ چهارم شعرخوانی دارم؟ البته یک صفحه‌ای در پیوندِ کاغذی هست که اخبار هنری شهر در آن چاپ می‌‌شود. چه شوق‌انگیز! آنجا حتما به سنتِ ماهانه سه خط خبر در این باره هست! آن یکی‌ اخبار هنری شهر را ببین! صفحه‌های کاملِ هشت رنگِ تاجرانِ شادمانی و نشاط! چشمِ حسود‌شان در کاسهِ آب! هیچ ایرادی نداشته و ندارد!
من از پیوند انتظاری ندارم! نشریهِ کامیونیتی است و حافظِ کول و کیوتِ آنچه از باستان به اینجا رسیده! آنها بیزینس خودشان را دارند و انتخابِ خودشان را!
از بنیادِ فرهنگی‌ِ نیما هم انتظار کلاس و منشِ مدرن‌داشتن بی‌ جا و مورد است! این چپ‌های محترمِ ما هم مثلِ سلطنت‌طالبانِ موقرِ ما و مذهبی‌‌های نجیبِ ما خیلی‌ به فرهنگ و هنر بذلِ توجه می‌‌فرمایند! چون نیک‌ بنگری از دم هیئتی اند! رفتارِ آنها با پاتوق‌ها یا بهتر است بگویم با دژ‌های ایدئولوژیک‌شان همان رفتار  مؤمن با مسجد و سینه زن با هیأت است! اصل، مناسک است! "سمینارِ فرهنگی‌" است! چه چیزی "همایشِ توحید و آفتابه" و " "کونفرانسِ مقدمه‌ای بر مخولوژیِ شعبون و نگاهی‌ هرمنوتیک به کارد‌کاریسمِ رمضون‌یخی" و "پانلِ رابطهِ خلق‌های خاورِ میانه و شکنجهِ تانتال از دیدگاهِ مسعود‌لنینیستی" را از هم متفاوت می‌‌کند! هیچ مگر لهجه‌ها و ژست‌ها و کشفیات و کرامات! فمنیست و درویش و و انجمن دانشجویان و فارغ‌التحصیل‌هایش هم همینطور است! مشتی مناسک و بیانیه و اکتیویتی: فعالیتِ سیاسی-فرهنگی‌! همهِ آنها به هنر و فرهنگ نگاهی‌ امورِ خیریه‌وار دارند! فلان‌جا زلزله شد؟ آخ! نو پرابلم! یک برنامهِ فرهنگی‌ می‌‌گذاریم! شاعر می‌‌آریم! رقاص می‌‌آریم! تیارت‌باز می‌‌آریم!  کمک‌های نقدی و جنسی‌ جمع می‌‌کنیم! بیخود نیست که از میان این فرقه‌های منوره هیچوقت هنرمند درست و درمانی بر نمی‌‌جهد! بجهد هم به اندازهِ قد و قامتِ آنها می‌‌جهد! یا شهید می‌‌شود یا مخملباف یا شاهکار بینش‌پژوه!
این نخستین شعرخوانی من در مونترال پس از چاپ دو کتاب‌ام کتابِ شمسی‌ و کتابِ وحشی(چاپ دوم) در استکهلم و سوئد است! آنجا‌ها که غریبه بودم شعرخوانی‌های من بسیار دوستانه و دقیق و حرفه‌ای تدارک دیده شد! از استکهلمِ فرهت و تورنتوِ حسن سپاسگزارم! از تهِ دل! 
یادم هست که یکی‌ از همین همایش‌کونفرانس‌سمینار‌چی‌‌ها چطور با موذیگری پیجی را که "شهروند" ناشرِ کتابِ وحشی و دعوت‌کنندهِ من در فیسبوک باز کرده بود با پارانویا‌ی چپولِ خودش آلود طوری که دل و دماغ من چرکین و کاهیده شد و بیشتر وقت شعرخوانی‌ام در تورنتو به هزل و هجوِ این همیشه حق‌به جانب‌ها گذشت! بگذریم!
من سی‌ و دو سال با مردم خودم اینجا زندگی‌ کرده‌ام! این نیما و این پیوند هم همیشه اینطوری نبوده اند! برخی‌ از بهترین خاطراتِ شعر‌اتیکِ من با همین دوستان چپ بود! من هنوز هر روز طرف‌های ظهر تا ساعت سه بعد از ظهر دچار احوالات چپی می‌‌شوم! حالا همه چیز دارد رو به شلختگی و خودمانی بازی می‌‌رود!
البته توحش هم بهائی دارد که باید پرداخت! "اخبار روز" و "رادیو زمانه" در کمالِ "تچپچپ" و "لیبرال‌مسلکی"شعر‌های مرا حذف کردند آب از آب هم تکان نخورد!
چقدر از "شهروند" در تورنتو و "مکیک" در مونترال سپاسگزارم که فرهنگِ رفتار با هنر و هنرمند را می‌‌دانند و و از دوستان‌ام در استکهلم هم! و از دوستانِ "پیکار‌نژاد" و رامین مهجوری و "پیوند"ِ ونکوور هم که پس از هفت ساعت انتظار در فرودگاه، یادشان آمد که من چشم به راه آنهایم! من می‌‌خواستم از همانجا برگردم اما بعد محبت‌های آنها دل مرا سبکبار کرد! می‌‌بینی‌! از همه چیز تنها یک خاطره می‌‌ماند!
من این شعرخوانی را به مهر و احترام دوستانِ چپی چون مهرداد و کاوه و شاید یک نفرِ دیگر پذیرفتم و با همهِ انرژی‌ام اجرا خواهم کرد!
نیما اگر این بنیاد فرهنگی‌ را می‌‌دید آن را به قصیده می‌‌بست!
شاخ‌های کرگدن‌های جمهوری وحشی شرنگستان، حوالهِ مانی‌میکر‌های نیمه متمدن!

۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

آنتی اسید: با چهرهِ زن هر که در‌افتاد ور‌افتاد!


چند نکته در بارهِ این خیزشِ آنتی اسیدِ مردم در اصفهان و تهران:

-اصفهان از کویر روییده. آرام و مراقب و مواظب و زیر چشم‌پا و شکیبا. بسیار شکیبا. از همین رو از خشمِ دیرجوشِ چنین شهری بسیار باید ترسید. بدترین خبر برای حکومتِ اسلامی این است که ایمانِ اصفهان نم و ترک(چه حرف‌ها:) ز‌ه و شکاف برداشته است. آنجا که روزی آب نهنگ‌آسا می‌‌رقصید حالا خاکِ چاک‌چاک نشسته. تماشاگرِ خاکِ چاک‌چاک ایمان ندارد. اسید هم که بر آن بپاشی دیگر فاتحهِ مسلمانِ خوب را خوانده‌ای. اصفهان هنرمند است و ترورِ چهره را بر نمی‌‌تابد. اصفهان با آن خط و رنگ‌ها و نقش و نگار‌ها و گنبد و مناره‌های سرگیجه‌آور به اسلامِ زمخت چهره داده. چهره‌ای که می‌‌توان آن را به توریستِ غربی نشان و پزش را داد. اصفهان چهره‌ای دیگر هم دارد. چهره‌ای صنعتی‌ و حسابگر و حسابرس. پاشیدنِ اسید به شهر ذوب آهن، کاری در حدِ سوختنِ سینما رکس است و حالا دیگر همه می‌‌دانند که چه دست‌هایی‌ آن چهره‌خانهِ آبادان را سوخت!
-در این خیزش صدای زنان از مردان رسا‌تر است و ارادهِ آنها معطوف به نبردی بر سرِ هست یا نیست و چهره یا بی‌ چهرگی. زن‌ها دیگر این انقلابِ زردِ پیوسته این بی‌ قانونی‌ مدام، این آشوبِ پایان‌ناپذیرِ ضدّ زندگی‌ را تاب نمی‌‌آورند. حذفِ چهرهِ زن، شکستن آینهِ زندگی‌! حکومتِ اسلامی فریادِ هستی‌ را در‌آورده. زن فریادِ این هستی‌ است.(الان دیدم یک زن احساساتی‌ِ محترم نوشته است آی زن‌های کوبانی بیایید ما را نجات دهید! حرفِ به مفت‌گران! زنِ کوبانی را هم جنگِ مرگ یا زندگی‌ دل داد!)

-زن‌های ایرانی‌ دانسته اند که رژیمِ رجاله‌های شیعه آنها را دشمنِ شماره یکِ خود می‌‌داند و بیش از بمب‌های آمریکایی‌-اسرائیلی از چهره‌های زندگی‌-افروز، گیسوانِ رها و تن‌‌های اسلام‌افسا‌ی آنها می‌‌ترسد. زنِ اصفهانی‌ می‌‌تواند در چشم به هم زدنی‌ کوبانی‌تر شود و به دشمن زندگی‌-اش اخمِ مرگ را نشان بدهد!

-سوهانِ فاجعه انشا‌های سانتیمانتالِ خانم‌ها‌آقایانِ مناسبت‌نویس است. آنها به هر مناسبتی می‌‌نویسند و هر فاجعه‌ای را تبدیل به مناسبت می‌‌کنند و هر مناسبتی را تبدیل به فستیوالِ بی‌ ریختی و زمختی و بی‌ حسی و بی‌ حالی‌ و بی‌ نزاکتی‌های تخمه‌شکنانه. کاش در روز‌های فجیع، دست کم می‌‌شد از فاجعه بالا‌فاجعهِ این نثر‌های آب‌نمک‌فلفل‌الود اصحابِ انگشت و کلاویه بر‌آسود! بپا‌ای صاحبِ این انگشت، خودت یکی‌ از آن نابغه‌ها نباشی‌!

-زنِ ایرانی‌ ناتوانیِ موذیانهِ حکومتِ پیر و پاتال‌های عنین را دریافته است. این اسید‌پاشی‌ها اعتراف ِ کمرِ خشکِ آیات‌الله و پروردگانِ پیرزاد‌شان به از کار‌افتادگی مطلق است. هیچ ویاگرایی دیگر شهوتِ حکومتِ این حاکمانِ صراطِ فرتوت را مستقیم نخواهد کرد.

-در این تظاهرات‌ها خبری از الله اکبر و نصر من‌الله و آن قافیه‌بافی‌های لوس و خنکِ اصلاح‌اللهی(یا حجه‌ابن حسن‌العسکری!) نیست.(سببِ خیر: داعش؟) زن‌ها دانسته اند که نصرِ اکبر به دردِ آنها نمی‌‌خورد.

- به جای شعار علیهِ یکی‌ دو چهرهِ نفرت‌انگیزِ حکومت، هر سه قوهِ دشارژهِ آن آماجِ ننگ‌ و نفرین شده اند.

-امنیت‌خواهان را امید‌ی به امامزاده‌های معجزه‌گرِ دستگاهِ اسید‌پاش نیست. دستِ همهِ آنها یک گالن اسید است.

-دروغ و دغلِ باندِ مذاکره چی‌ برای جزیره‌ِ ثبات‌نشان‌دادنِ ایران در آن اقیانوسِ داعش و طالبان و ملا‌زده نزدِ شیطانِ اکبرِ پیشین و به طور کلی‌ غرب نقشِ بر آب شده است. هر چند آن بارکن‌ببر و بکش و بسوز‌ها را کاری به منتسکیو‌منشی این جزیره‌ داران نیست. به روح‌القوانین ذوالفقار‌کشِ عربستان سعودی، آن بست‌فرندِ آمریکا نگر!

-جمهوری اسلامی غولی ‌ست که با کمری شکسته روی گه‌ و گندِ خودش نشسته است. از او تنها هیبتی‌ بدبو‌چندش‌انگیز باز‌مانده که به یک تیپا بند است. تیپایی با قدرتِ دست کم شصت میلیون پا. به یاد آور تمثیلِ سلیمانِ نشسته‌مرده بر بامِ قصر به تماشا‌ی کارستانِ دیوان را! او بر پوستِ عصایی از موریانه‌های چوب‌چاق تکیه داده!

- تاریخ هنوز و همچنان داود و غولیات‌بازی‌های بسیاری در چنته دارد.

-ممکن است بسیاری از این حرف‌ها "عزیزم بر دل‌ات باری نباشد" باشد اما من هر چه ندانم یک نکته را در زندگی‌ دانسته‌ام. به سادگی‌ِ نام و چهرهِ مادرم:
با چهرهِ زن هر که در‌افتاد ور‌افتاد!

-آیا کارخانهِ ذوبِ ایمان و آینه سازیِ اصفهان به کار افتاده؟ چنین باد!



۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

چهره نیست است


چهره نیست است
چاهراهِ اژدها
نگاه‌اش کنی‌ توی ویل
افتی ذره‌ذره با ژاژ‌ها
تف شوی
به چه به ‌ره
نشِ شتر که پرت
از قرن‌های خوار
ای خار و مارِ قررررررن‌ها  را!

۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

از مهبانگ تا اکنون آینده ما را سرِ کار گذاشته


از مهبانگ تا اکنون آینده ما را سرِ کار گذاشته و گذشته و می‌‌گذارد و می‌‌گذرد و می‌‌آید و نمی‌‌رسد. آری! آری! سوشیانت و مسیحِ یهودی‌ها و مسیح باز‌آیندهِ مسیحی‌‌ها و صاحب ملکِ عجم همانا امامِ زمان از لحظه‌های آینده بوده‌اند و نیستند و خواهند بود. آنها در قلمروِ آینده همانقدر ناچیزند که شنریزه‌ای در سایهِ پای اورست. اگر این سه فرضِ موعود آمده بودند آدمی‌ تا کنون سه چهار‌بار با ارض‌اش تارومار شده بود. آنکه باید بیاید همان به که نیاید. کش بیاید. دقیقاً مانندِ آینده که هرگز نیامده‌و تنها کش آمده. جایی‌ را به نگاهِ دل آور که نه آغاز داشته نه اکنون دارد و نه انجام. آنجا یکی‌ دو تا سه تا چهار تا پشمالوی ژنده‌سپید‌پوش‌پیوسته با تیزیِ آذرخش جای ساعت‌های مچی خود را برابر چشم آورده و سایهِ برگ‌های تقویمی به قطرِ زمین را یکی‌ یکی‌ می‌‌کنند و به باد می‌‌دهند. آنها در جایی‌ نگهداری می‌‌شوند همانندِ باغ وحش یا تیمارستانِ اینجا و به آنها قرص‌های بی‌ زمانی‌ خورانده می‌‌شود تا بتوانند چند جاودانگی بخوابند. آن چند کس را در برابرِ باشندگانِ آن جا محفلی یک دو سه چهار کسه به شمار آور که در ناخوداگاهِ چینِ کمونیست‌سرِ مایهِ داری را می‌‌شمارند و جمع و تفریق و ضرب و تقسیم می‌‌کنند و در حاشیهِ کتابِ سرخ کدهایی بی‌ کلید می‌‌نویسند و اسکناس‌های ینِ پرچرک و چروکیده را در تغار‌هایی‌ لبریز از کوکا‌کولا ترید کرده می‌‌خورند و جیغ می‌‌کشند پس کی‌ صبح می‌‌شود کی‌ اتوبوس می‌‌آید کی‌ به کارخانه می‌‌رسیم کی‌ چوب تو کونفسیوس می‌‌کنیم کی‌ وال‌مارت توی استریت می‌‌ریزیم کی‌ مونسانتوس ما را می‌‌خورد کی‌ داعش سر همه را می‌‌برد کی‌ مائو تسه‌تونگ در رکاب آن چند آیندهِ دیگر می‌‌آید و جهان را جمهوری کره دموکراتیک اسلامیِ شمالی می‌‌کند کی‌ کی‌ کی‌ کی‌ کی‌ کیکابوس می‌‌دریمد که در منظومه‌ای در آندرومد بیدار شده لوله‌ای کیهانی یافته در آن فرو کرده می‌‌زخمکد و وامی‌زخمکد از مهبانگ تا اکنون

gila`a`a`a`a`a`a`a`a`a`a`a`a`a`aaad

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

یک آقایی با لباسِ ناخدا‌های اروپایی‌ِ چند قرن پیش


یک آقایی با لباسِ ناخدا‌های اروپایی‌ِ چند قرن پیش، دهه‌هاست که در میانهِ پارکی‌ در نزدیکی‌ خانهِ من ایستاده و از جایش تکان هم نمی‌‌خورد. نه به سلام‌ات پاسخ می‌‌دهد و نه به دشنام‌ات! پیشتر‌ها که می‌‌ می‌‌زدم گاهی می‌‌رفتم کنار آن هیکل بسیار درشت پت و پهن‌اش و یک شیشهِ پاتیل می‌‌گرفتم طرف‌اش: بزن جان‌ام! بزن به سلامتی‌ اینجانب یا هر جانبی که دل‌ات می‌‌خواهد! دِ بزن دیگه اجنبی! نکند حشیش می‌‌خواهی‌! بفرما! این هم انگشتِ ظلمات! انگار که دارم با پرترهِ نعشکشی در قرن پانشانزدهم حرف می‌‌زنم! بفرما ساندویچ اسموکد‌میت! اگر نصف‌اش را نخوری خایه‌هایت را لگد‌باران می‌‌کنم! انگار دارم با سایهِ دیواری در سین کیانگ حرف می‌‌زنم! با دلبری از سی‌ و پنج سالگی‌ام کنارش نشسته‌ام: اندکی‌ بنشین جنابِ ناخدا! کشتی‌ات در نمی‌‌رود! ببین چه جهان‌افسایی در کنار دارم! آنا‌ماریا خواهش می‌‌کنم یک بوس به این ناخدا‌ی خسته ببخش! الیزابت لب‌ها را رو به بالا غنچه کرده و این دیلاقِ بی‌ عرضه چنان از همه جا دور است که انگار کریستف‌کلمب دوربین انداخته دارد آیندهِ قاره‌ای را که هنوز کشف نکرده از دور می‌‌بیند! آهای! نابیناموس! یعنی‌ دلبرِ من شایستهِ یک بوسِ زنگ‌زده هم از جانبِ آن جنابِ سفلیسی نیست! پای راست‌ام کو! نمی‌‌رسد! با مشت لگدِ محکمی به خایهِ آن شخص بی‌ تمدن و فرهنگ و بی‌ مردانگی و تشنگی و گشنگی و غیرت و بی‌ غیرتی می‌‌کوبم و دردِ برنز تا شانه‌ام جیغِ زرد می‌‌کشد! پرنده‌ای هم پس‌اندازِ نیمرو‌تریاکی‌اش را بر سرم اندازه می‌‌کند! به یاد می‌‌آورم صدای مستانه‌اندیشناکِ رزالین را از پشتِ بیست سال: تنها یک دیوانه امیدش را به دیوانه کردن محصولاتِ تاریخی‌ِ شهرداری از دست نمی‌‌دهد! بکوب! باز هم! محکم‌تر!
شنیدی چه گفت!
انگار دارم به خایهِ مجسمه‌ای در شهری در آینده‌های دوردستِ کودکی‌ام لگدست می‌‌زنم!

۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

نون از نیمِ دریا بایدم


برای زیبایی‌‌های شادی عبدیان


نون از نیمِ دریا بایدم
برای وشتنِ  شب
سیا‌ماهی‌ می‌‌لغزد
می‌ نامد
می‌ تند
تناور می‌‌شود

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

"وجدانِ منظومِ یک ملت!"


"وجدانِ منظومِ یک ملت!"
وجدانِ منثورِ یک ملت!
وجدانِ آزادِ یک ملت!
وجدانِ نیماییِ یک ملت!
وجدانِ "غزلِ نیمایی"ِ یک ملت!
وجدانِ سپیدِ یک ملت!
وجدانِ موجِ نوینِ یک ملت!
وجدانِ حجمینِ یک ملت!
وجدانِ لر‌ایلیاتی خورجین و ماهی‌ِ یک ملتِ !
وجدانِ سعادت‌آباد‌یِ یک ملت!
وجدانِ هفتاد‌هشتاد‌دهه‌ایِ یک ملت!
وجدانِ ساده نویسیِ یک ملت!
وجدانِ اصالتِ کلمه‌عریانیسم کرمانشانیِ یک ملت!
وجدانِ قصیده‌ای یک ملت!
وجدانِ رباعیاتیِ یک ملت!
وجدانِ استتوسیِ یک ملت!
وجدانِ ............توانا: آموزشکدهِ جامعهِ مدنی ایران با بودجهِ وزارتِ خارجهِ آمریکا و شرکتِ آ‌سید آبراهام نبوی و ساداتِ وجدانِ منظوم‌آفرینِ دیگر!

چرا این بنیاد‌ها از مرگِ نامدارانِ یک ملت عنوان‌های ارزان می‌‌سازند؟ "وجدانِ منظوم یک ملت!"یعنی‌ چه؟ از کی‌ تا حالا وجدان وزن و قافیه‌دار شده است؟ این مفتعلن‌مفتعلن که قرن‌ها پیش ما را کشته! چه کسی‌ به باراک اوباما "غزلِ مدرن" دیکته می‌‌کند؟ چرا با شعر و شاعر رفتار فرنچایز می‌‌شود؟ این "بت‌اسپایدر‌سوپرمن"بازی کدام فرهنگ را می‌‌نوازد؟ اتفاقا در همین بحبوحه‌های از خود‌بیخود‌کنندهِ سوگواری باید بیشتر حواس‌مان به این لوس‌بازی‌های فارین‌افر‌مآب باشد! نگاهِ این ناکس‌ها به شعر و شاعرِ ما تا قیامت می‌‌خواهد حقوق  بشری باشد! جایزه‌ها حقوقِ بشری! نام و نشان‌ها حقوقِ بشری! این توهین به ذوق و شعور یک ملت است! نگاه کن به این بی‌‌بی‌سی‌وی‌او‌ای‌زمانه‌فردا‌چی‌ ها! این فارین افریاتی‌ها‌ی خودی! یک از یک هوش‌توی‌کون‌سر‌خورده‌تر!(ای صادق هدایت!) آنوقت این هوش‌توی کون‌سر‌خورده‌ها چپ و راست و در هر مناسبتی برای ما و مردگان و زندگان مان عنوان‌ها‌ی منثور و منظوم می‌‌تراشند! چرا وقتی‌ منوچهر جمالی که همهِ عمر‌ش را در ویرانه‌های اسطوره‌ها و زبان و فرهنگِ زیر خاکیِ ما سپری کرد مرد اینهمه رادیو‌تلویزیون‌سایت حتا یک خط در باره‌اش ننوشتند! به سودشان نبود! اتفاقا جمالی از شیفتگان خانم بهبهانی‌ بود و ساده‌دلانه باورمند به اینکه باید نوبل ادبیات را به او بدهند! آخ! چه سال‌خوار‌ها که در این حسرت از شعر و هنر دور نشدند و نمی‌‌شوند!
یاد سیمین بهبهانی‌ آن شاعرِ کوشنده و به سبکِ خود‌مبارزِ میهنمان شاد! انسانِ عزیز و ارجمندی از میان ما رفته و خوشبختانه نامدار و کامیافته هم رفته! هر چند مانند دیگر اسیرانِ آن خاک، با دلی‌ پر آرزوی آزادی مردمِ میهن‌اش از چنگِ این داعشی‌های سی‌ و پنج‌ساله! او نیازمند به تعریف‌های خنکِ "توانا" و "سپیده‌دم" نیست! یک انسان هر چقدر ناز و نازنین و شاعر و ناظم و ناثر نمی‌‌تواند به تنهایی‌ وجدانِ یک ملت هفتاد‌هشتاد‌میلیونی باشد! خودِ آن با وجدان هم اگر زنده بود چنین اجازه‌ای به حقوق‌بگیر‌های وزارتِ خارجهِ آمریکا نمی‌‌داد که برای مردم‌اش وجدانِ منظوم بسازند! اندکی‌ خود‌داری برای خودمان هم بد نیست! آن عنوان‌های بی‌ نمکِ محمد‌علی‌ حقشناس و امثال در حق آن خانم بس بود!  دیدم دوستی‌ نوشته بود: "آن شهبانوی شعر و معرفت!" یعنی‌ چه؟ شهبانو فرح پهلوی است! خودِ خانمِ بهبهانی‌ هم حاضرنبود چنین لقبی را غصب کند! کم مانده بنویسیم فاطمه زهرا‌ی غزل! زینبِ  کبرای شعر!
ما می‌‌توانیم در بزرگداشتِ رفتگانمان بهتر از این رفتار کنیم!
زهرا‌ی کوچولوی ما،آن جگرگوشهِ هجده ماهه در اوج تعطیلات نوروزی ده‌دوازده سالگی من از سرخک مرده بود و من و دو خواهرکِ کوچک‌تر‌م تا چند روز گردِ هم جمع می‌‌شدیم و لباس‌های کوچک و خوشبوی زهرا را می‌‌بوییدیم و با صدا‌هایی‌ خفه زار می‌‌زدیم! گاهی که پدرم نبود مادرم هم اندکی‌ با ما همراهی می‌‌کرد وبعد به کار و بار خانه می‌‌رسید! یک روز که دیگر بسیار بی‌‌تاب شده بودیم پدرام از بیرون آمد و با صدای بلند و تهدید‌آمیز گفت: گریه و زاری بس! شما با این گریه‌ها نمی‌‌گذارید روحِ زهرا آرام بگیرد! ما آرام گرفتیم که زهرا هم آرام بگیرد! زهرا را شبانه من و پدرم و یک خویشِ نزدیک در گورستانِ کودکان به خاک سپردیم! آن شب یلدای زندگی‌ من بود! بر آن گور‌های کوچک گهواره‌های واژگون نهاده بودند! هنوز گورِ زهرا را به یاد دارم! دو دهه‌ای پیش که تلفنی از گورِ زهرا پرسیدم مادرم گفت؛ آخ! زهرا! چه خوبکی بود مادر! آن گورستان کودکان پارکِ کودک شد!


کدام گل خواهرِ من است
این پارک
گورکستان بود


بگذاریم بیارامد!
توانا‌چیان هم بهتر است ما را تنها بگذارند! وجدان ما هفتاد و چند میلیون خانه دارد!

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

"حقیرترین-شریف‌ترین"



این ریخت و پاشِ بی‌ پروای صفاتِ تفضیلی، شایانِ توانگر‌پسر‌زادگانِ تمثیل‌های توراتی-‌انجیلی-قرآنی است. قلمرو‌ی بخش‌شده میانِ خدا و شیطان یا ارباب و رعیت یا امام و امت یا زن و شوهرِ دینمند یا لوکس و رنگ و روغن‌زده‌تر از همه ایالات متحد آمریکا، فاکلندِ ترین‌ها:بستستست‌ها و تاپ‌تن‌ ها.
زمین خانه سایه روشن‌هاست. آنچه "شریف" بوده "وضیع" می‌‌شود و آنچه حقیر بوده عظیم می‌‌شود و بر عکس.
زمین خانهِ سایه‌روشن‌هاست. سایه دار می‌‌شویم. سایه می‌‌خوریم. سایه می‌‌گردانیم. سایه می‌‌خوانیم. سایه می‌‌نویسیم. سایه گم می‌‌کنیم و تونلِ روشنایی‌ اگر به زمین نمی‌‌رسید چون چشم باز مرده‌ای خیره در خلا گم می‌‌شد. این رفتارِ نوری-ظلمتی با انسان شایستهِ انسانِ پس از رنسانس نیست. ما در هر لحظه‌ای امکانِ برجهیدن از خود یا فرو‌افتادن در خود را داریم. ما "ابطال‌پذیریم". از واپسین کسانی‌ که این ترین‌های وحشتناک را بسیار و به جا یا نابجا به کار می‌‌برد زنده یاد شاملو بود. چقدر آن ترین‌ها حالا اهمیت دارند! آنچه اهمیت دارد آن لحظه‌های شعر‌ی شاملو است. آن ترین‌بازی‌ها نوعی کبر و کبریا فروشی به سبک اولیس‌زادگان بود. زبان ِ کیسینجر‌ترین‌ها با شاعر نمی‌‌تواند همسان باشد.
ما مسئولِ کارهای نیک‌ و نانیک و توانایی‌ها و ناتوانی‌ها و هنر‌ها و بی‌ هنری‌های خود هستیم. نه کسی‌ با خوار‌داشتِ من "حقیر" می‌‌شود و نه با بزرگداشتِ تو "عظیم". این صفات را باید  به بندِ گیومه کشید تا بدانیم که از ساخته‌های خود ما هستند و نه اورادی ازلی‌ابد‌ی.
ما می‌‌توانیم در برابر گستاخی‌ها یا بی‌ آزرمی‌های همدیگر بایستیم یا نایستیم. مهربان باشیم یا نباشیم اما محال نیست که منتقد‌های با انصافی باشیم. این زبانزدِ کانیبالیستیِ ایرانی‌ همیشه مرا مبهوت کرده: گوشت هم را می‌‌خوریم ولی‌ استخوان همدیگر را دور نمی‌‌اندازیم.
من به جایش بوکسخنسور بی‌ رحمی می‌‌توانم باشم با کسی‌ که او را حریف و برابرِ خود می‌‌پندارم یا بهتر از آن، سنگینوزن‌تر از خود. بزرگی‌ و کوچکیِ مرا رینگ و راوندِ آخر است که آشکار می‌‌کند نه حرفِ تماشاچی‌ها یا بندندگانِ شرط. داور هم سایهِ کسی‌ ‌ست که تنها میانِ رینگ ایستاده.
کسی‌ که با پاسپورت و ویزا‌ی حاضر، خارج‌نشین و در نخستین‌گام کارمندِ بی‌‌بی‌سی شده و خودش مردِ ادب و فرهنگ است و دست کم ده سالی‌ از من بزرگ‌تر، سی‌ و دو سال آوارگی مرا و موی سپید مرا و شعر مرا موضوعِ بی‌ ‌نمکی می‌‌کند(زوال عقل در غربت!) من وحشتناک‌ترین دروازه کونی‌‌ها یا بهتر از آن، جاب‌ها و هوک‌ها و آپرکت‌ها را نثار‌ش خواهم کرد. تازه آزرم کردم و تنها اندکی‌ به او غریدم چون دوست‌اش دارم و از دوستان دیرین من است. در همان اندازه‌ای که می‌‌شود با یک کهنه اصفهانی‌ دوست بود. من اگر حافظ هم زنده بود و در حق‌ام بی‌ انصافی می‌‌کرد کون‌اش را آماجِ اسپنک‌های آتشین می‌‌کردم.( حالا دوستان عظیم‌الشأن هول نکنند بکنند!)وقتی‌"یکی‌ از شریف‌ترین آدم‌های ادبیاتِ این مملکت"از عظیم‌الشأن‌های گیومه لازمی مثل برنار‌آنری‌لوی یا آن شیعهِ شوریده بر رهبری‌اش که همچنان از بی‌ فرهنگی‌ و نوحه‌خوانی رهبری‌پسند رنج می‌‌برد نقل قول می‌‌آورد که :"ایرانی‌‌ها احساساتی‌ هستند و برای همین اسرائیل را بچه کش می‌‌دانند" و اعتراض به اسرائیل و دفاع از مردمِ غزه را در انحصار علی‌ خامنه‌ای و انصار‌ش می‌‌داند با او باید مثل کسی‌ که دارد در یک شایعهِ آلوده به احساساتِ جریانِ اصلی‌ شنا می‌‌کند برخورد کرد و از پروفسورشیپ‌اش نیشگون گرفت. این  ذنبِ لایغفر است؟ باشد! کی‌ من تضمینِ بی‌گناهی به کسی‌ دادم! هیچ‌‌کسی از انتقاد مصون نیست. اگر با انتقاد به کسی‌ یا حتا تسخرِ او، عظیم‌الشانی‌اش بخار شود پس شان‌اش و عظمت‌اش آبکی‌ بوده.
راستی‌ چرا شریف‌ترین‌ها استتوس خود را رتوش می‌‌کنند؟ البته این هم حقی‌ است! ولی‌ من که همهِ آن را به یاد دارم!
او به مو‌های من حسودی‌اش می‌‌شود! روزی هفت‌هشت‌شانتال‌پاسکال و روز‌ماری به من بوسه می‌‌دهند تا بگذارم دست به موهایم بکشند و من شرطِ مالیدنِ نار‌پستان‌های آنها را هم بر فرنچ‌کیس می‌‌افزایم آنوقت یک خلوت‌سر به خودش اجازه می‌‌دهد روی سپیدی موی من بنویسد زوالِ عقل!‌ای زایل باد این عقلِ کچل!
ده‌پانزده سال پیش من به کسی‌ گفتم برو کچل! این خجسته‌فال برگشت گفت حسین بهتر است هیچوقت کسی‌ را به خاطر عیبِ فیزیکی‌‌اش تحقیر نکنی‌! چنان آن حرف‌اش به دل‌ام چسبید که تا این لحظه دیگر کسی‌ را کچل ننامیدم. حالا او بیاید از کلاه سپیدِ کوه ایراد‌های بنی اسرائیلی بگیرد! من سرم سپید است چون از نژادِ کوه‌هایم!
چه کوه‌ها که سر به درّهِ خود ساییدند و هرگز حقیر نشدند.
جنگی آغاز شده ما ممکن است بیش از پیش رودرروی یکدیگر قرار بگیریم. به قول علی‌ صفویان: اگر به یکدیگر احترام بگذارید یکدیگر هم به شما احترام می‌‌گذارد!
نام و طمطراق اصلا مرا مبهوت نمی‌‌کند. به این دلیلِ وحشی که نام و طمطراق مدت‌هاست که دیگر مبهوت‌کننده نیست. موضوعِ "ستکام" است. دستِ کم برای من!
راستی‌ من بارها و بارها گفته‌ام و می‌‌گویم که من وحشی‌ام. اگر کسی‌ باور نمی‌‌کند بهتر است مراقبِ اتیکت‌ها و باندرول‌ها و نازکی‌های نارنجِ خود باشد!


۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

هنرمندان و هنر‌نمندان



هنرمندان و هنر‌نمندان: هیچ هنری بر فراز انسان نیست! پس از شاهکار‌های طبیعت، زمین با دسترنجِ انسان شناخته می‌‌شود. هنرمند برجسته‌ترین دلیلِ بی‌ نیاز‌ی انسان از ماورا و دیگر یا دیگرانِ ملکوتِ ایمانیان است. منظور‌م از هنر چیزی بیش از نقاشی، موسیقی‌، درام و به طور کلی‌ شاعر‌ی است. همهِ آن ورزندگی‌هایی‌ که زمین را به شکل خانهِ انسان آراسته هنر است. از همین رو هیچ هنری برجسته‌تر از دفاع از زندگی‌ نیست. زندگی‌ انسان و همزیست‌های بی‌ شمارش در زمین.
سوپر‌استاری که از کشتار محاصره‌شدگان بی‌ آب و خوراک و دارو خم به ابرو نمی‌‌آورد هیچ، به کشندگانِ آنها مزلتف هم می‌‌گوید و به معترض‌ها توپ و تشر هم می‌‌زند ابو‌آنجلینا جولی‌ای ‌ست که پدرِ هیتلر‌پرست‌اش شصت‌هفتاد پیش در برلین یهودی‌ها را موش به شمار می‌‌آورد و اگر کسی‌ به اس‌ اس‌‌ها و جنایت‌هایشان اعتراض می‌‌کرد به او چنین می‌‌توپید: اسم من فوتر وویت است. پدربزرگِ آیندهِ آنجلینا جولی، و من از عصبانی‌ هم عصبانی‌ ترم. حال بد‌ی دارم که کسانی‌ مثل برتولت برشت و توماس مان احساسات ضدِّ نازی را در سراسرِ جهان می‌‌پراکنند و نمی‌‌فهمند که چه خرابی‌‌ها به بار می‌‌آورند.
نامِ این کاوبوی مادرزاد‌هنرنمندِ را بگذار کنار استیون هاوکینِ هنر‌دانشمند که از پشتیبان‌های تحریم آکادمیک اسرائیل است. هندوانه‌ای پلاسیده کنار تلسکوپی خیره به دلِ آندرومد.
اصلا حرفِ جووان ریورزِ نشئه از قتلِ عامِ کودکانِ غزه را نزن: "برام مهم نیست. اونها خودشون شروع کردند." پوستِ این زنک را از چهار سو‌ی صورتک و تنک‌اش آنقدر کشیده‌اند که به گوزی غش‌کرده بر تختخوابِ پروکراست می‌‌ماند. کجای این بنتِ ذات‌الدواهی به هنرمند می‌‌ماند! آخ! اگر مدونا انشا‌الله را به عقدِ "باروش هاشم" در نمی‌‌آورد هیچکس حدس هم نمی‌‌زد که چقدر میانِ دو‌تختخواب‌خواب است! هوارد استرن؟ این همان گلوله‌ای نبود که جیمز‌باندِ گلد‌فینگرِ بیش از حد‌برندی‌زده با کون‌اش شلیک کرد و دشمن‌ها بیهوش شدند! ریانا یا ریحانه تصادفی به دنیا آمد و تصادفی‌تر، هشتگِ فری‌پلستین را تویت کرد!
یک بلدوزور بیاور تا سکوت استیون اسپیلبرگ را بشکنیم!
تنها "عظیم‌برد"خورده‌ها می‌‌توانند از این آزمون سرفراز برون آیند. این دوره برای هنرمندان، دست کم هنرمندانِ هالیوود از دوران مک‌کارتیسم هم دشوارتر است. آنکه اعتراض می‌‌کند از نام و نا‌ن و آیندهِ خودش مایه می‌‌گذارد. این هنرِ کمی‌ نیست.
درود به هنرمندانی که در همه جای جهان به کودک‌کشی‌ و به آتش‌کشیدنِ کمپِ مرگِ غزه نه گفتند!
جان وویت‌ها و جان ریورز‌ها و لیدی‌گاگا‌ها به گا رفتنی اند!
آنوقت‌ها که هیلاری کار کری را می‌‌کرد روزی رفت پشتِ تریبون و گفت:"حقوقِ گی‌‌ها حقوقِ بشر است و حقوقِ بشر، حقوقِ گی‌ ها." با احترام به گی‌‌ها و حقوقِ انسانی‌ شان، اگر خانم کلینتون، آن ژاندارکِ حقوقِ بشریتِ گی‌ از دهان‌اش در می‌‌رفت و می‌‌گفت: حقوقِ فلسطینی‌ها حقوقِ بشر است و حقوقِ بشر، حقوقِ فلسطینی‌هاست، چه اتفاقی‌ می‌‌افتاد! اگر آرمی‌آو‌گاد یا مثلا کاتولیک‌های افراطی مکزیک، گی‌ ویلیجِ سن‌فرانسیسکو را محاصره، کالری روزانه‌اش را جیره بندی و آن را شبانه روز بمباران می‌‌کردند هیلاری کلینتون آنها را "نوک" می‌‌کرد. بیهوده نیست که موسادیست‌های اسرائیل، بهترین دلیلِ تنها دموکراسیِ منطقهٔ بودن را برگزار‌ی سالانهِ "گی‌ پراید" می‌‌دانند. مدتکی ‌ست که بانکِ جهانی‌ و حکومت‌های آمریکا و اروپای غربی، وام‌دادن و کمک اقتصادی به کشور‌های گرسنه‌ِ آفریقا را مشروط به تغییر قوانین ضدّ گی‌ می‌‌کنند. "حقوقِ بشر حقوقِ گی‌ است" توهین به گی‌ است اگر سوپرمن‌ساختن از او به قصد بهره برداری‌های صهیونیستی نباشد. شرط می‌‌بندم اگر روزی همهِ فلسطینی‌ها از خواب برخیزند و ببینند که سر تا پا گی‌ هستند هم جان التون و هوارد استرن و جووان ریورز و هیلاری و کری دو مثقال حقوق هم برای بشریت آنها انفاق نخواهند کرد.
نه اسرائیل این اسرائیل خواهد ماند و نه هالیوود این هالیوود. آپارتایدیست‌هایی‌ مثل "بیل ماهر"ِ عوضی‌ هنوز این را ندانسته‌اند. به زودی خواهند دانست.
تیپا به مانی‌میکرِ صهیونیسم و بازارِ جنگ‌اش اسرائیل!

آنقدر جیغ می‌‌شوی



آنقدر جیغ می‌‌شوی
آنقدر گیج می‌‌کشی‌
آنقدر سوت می‌‌کنی‌
آنقدر سکوت می‌‌زنی‌
آنقدر بی‌ قدر
شن‌های کوچه
بیابانِ کوچا
کودکانِ تشنهِ شناور
در زمزمهِ ملک‌طاووس
سوارِ سراب است این کشتی‌ِ کنیزان
این بهشتِ سرب و سوراخ
عرشِ دعای داعش است

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

کشور، جا‌کشور، کشمکشور


کشور هست و جا‌کشور و کشمکشور.
می‌ توان گفت مدت‌هاست که دیگر در خاورِ میانه کشوری به هم نمی‌‌رسد. آنچه هست از دستِ دومی‌ و سومی‌ است. کشور‌ها بیشتر نامِ جاکشِ خود را یدک می‌‌کشند حتا اگر نامِ جاکش‌شان را یدک نکشند. سرنمونِ این جا‌کشور‌ها: عربستان سعودی، سپس سوریهِ بعثی‌اسدی، پاکستانِ فوجی(فوج=ارتش) مصرِ الجیشی، عراقِ دائماً نبوکد‌نصر‌ی(‌ها ها‌ها ها....کی‌ گفت نبوکد‌نصر همان من‌ام!)، امارات آلِ مکتومی، قطرِ آل ثانوی، ترکیهِ آل قشونی‌مرحومِ لاییک اسلامی، افغانستانِ افیونی‌کلاشنیکفی‌ناتوییِ صندوق‌های پروار کوهستانی، زلزلستانِ نفطی‌قرآنی‌کلاشنیکفی‌موساد‌ی‌سیایی‌ندانیم‌از‌کجاییِ دأعشی، اقلیمِ کردستانِ بارزانی، بحرینِ آلِ خلیفوی، و هووووووووم! ایرانِ ......همزمان‌صفوی‌قجری‌خامنوی‌الهام‌سانتریفیوژی. این جا‌کشور‌شدهِ جیم‌الف‌سرِ خود است. در این جا‌کشور‌ها خودِ کشور اهمیتی ندارد. کشور مثلِ کلیدِ حسن روحانی، چیزی نمایشی‌تبلیغاتی است و اصلِ بی‌ بدیل همان جا‌کلیدی. بله! برای این جا‌کش‌ها‌ی دراز‌دست کشور جنده‌ای ‌ست که باید دو سه چهار‌شیفته از آن کار و خون و نفت و رمق و نسق کشید و از توش و توان و بر و رو که افتاد آن را تکه‌تکه کرد و به قصابی‌های آنور آب‌ها فروخت و رفت به جندهِ فرنگستانی‌بازی( چیزِ خوب، خوب چیزی بود ‌ای ناصر‌الدین‌شاهِ شهیدِ راه فرج الاجنبی!) یا آن را در قماری جنگی باخت و گردن را هم در حلقهِ مرگِ فی سبیل‌الذکر‌الحمار‌ش نهاد، کعنهو عراقِ صدام‌حسینی.
می‌ ماند کشمکشور. پدیده‌ای انگشت به کون که جهانی‌ را انگشت به دندان و گلو کرده: اسرائیلِ خزری که دوست دارد خودش را حکومتِ یهودی یا تنها دمکراسیِ ستاره‌داوود‌یِ منطقهِ جا‌کشور‌ها بنامد. (از این دمکراسی باید به آدمخوار‌های شاه‌عباسی پناه برد!) کشمکشوری که بر دروغِ فجیعِ "کشوری بی‌ ملت برای ملتی بی‌ کشور" ساخت و پاخت شدانیده. کشمکشوری که خودش را همزمان سکولار و یهودی می‌‌داند. تاریخِ گیومه‌نشین‌اش را از کتاب مقدسِ قوم‌اش در می‌‌آورد. در کمالِ اسپارت‌منشیِ آته‌ایستی "جا"ی موعود‌ش را هدیهِ ازلی‌ابد‌ی خدا به قوم‌اش می‌‌پندارد. چه یهوه‌لند‌ی! آنچه این پدیده را-تا وقتی‌ که بخواهد چنین لجوج و زوزه‌کش و انبوه‌کش و یهوه‌آسا بماند-انگشت به کون و آغشته دست به خون و آلوده به سیاستِ جنون می‌‌کند ملتی ‌ست که کشورش از زیرِ پایش کشیده شده و آن را پس می‌‌خواهد گرفت. ملتی که سرنوشت‌های سرخ و سیاه‌پوستانِ قارهِ نو و مادر‌قاره را فوتِ آب کرده و می‌‌داند که اگر از پای بنشیند تاریخ او را زیرِ برگِ پولادینِ خودش له‌ کرده و به مغاکِ خاموشی و فراموشی خواهد انداخت. کشمکشورِ اسرائیل، غنیمتِ بزرگ‌ترین غارتِ تاریخِ مدرن پس از استعمارِ جهانگیرِ اروپایی‌ هاست. سیاه‌سرخپوست‌های فلسطینی را نمی‌‌شود به آسودگیِ نیاکانِ معنوی‌شان در دو قارهِ دیگر خورد و از گوارش چهارم گذرانید. این لقمه سخت ناگوار است. این ملت آموخته که گوشتِ تلخ‌شده از تکاپو‌ی بسیارش را تکه‌تکه بکنند و بخورند و زخم‌هایش را ببندد و تکه‌هایش را باز رویاند ولی‌ هرگز تن‌ به تسلیم ندهد. فلسطین آن کشوری ‌ست که آیندهِ این منطقه آبستنِ آن است. کشوری که اندک‌اندک جهان دارد جیغ‌های آسمان‌خراشِ زایمان‌اش را می‌‌شنود را نمی‌‌شود به سادگی‌ جا‌کشورکی به نامِ فلسطینِ حماسی یا فتحی خواند. اگر بشود هم انتفاضه‌های این بار رو به درون ادامه خواهد یافت.
شاعران ما بهتر است برای غزه شعر‌های بد نگویند. این روزها و دستِ کم در این موردِ فجیع، ژورنالیست‌های با وجدان و دکتر‌ها و پرستار‌ها و سیاست‌ورزانِ نو‌پدیدی همانندِ "بارونس‌سعیده وارثی" از مجید نفیسی‌ها که به جای خود ارزشمندند بس بایسته‌ترند. شاعر ناشی‌ زخمی شصت و شش‌ساله را بازیچه هوا و هوسِ ارض موعود‌ی‌ها و خلافتِ اسلامی‌چی‌‌ها می‌‌داند که به جای اینکه مثل بچهِ شاعر بنشینند بچه‌هایشان را ببوسند و برایشان قصه‌های صلحِ جاودانه ببافند آنها را از دو سو می‌‌کشند. زهی نبوغِ پویتیکو‌استراتژیک!
جا‌کشور‌ها و این کشمکشور برای همدیگر نقشِ بخور‌خورده‌شوِ سارنگتی و کالاهاری را دارند: نیرومند می‌‌درد و می‌‌خورد و ناتوان دریده و خورده می‌‌شود. اینجاست که بایستگی نشنال‌پارک‌هایی‌ به سبک و سیاقِ آفریقای وحوش محسوس می‌‌شود. برای پیشگیری از انقراض ملت‌ها و سرزمین‌ها باید پوچر‌ها را تاراند. هوم! این راه حل‌شدن در تیزابِ تنازعِ بقا آزموده شده و دیگر جواب نمی‌‌دهد. پس چه باید کرد؟ یا چه نباید کرد؟ نگاهی به این بیشه‌های بدربدر بینداز: برابر ششصد میلیون چشم عرب یا دهان و گوشِ عربی‌ گو‌شنو، مردمی عرب‌زبان را هر دو سه سال یک بار تکه پاره می‌‌کنند بی‌ آنکه بخورند و یکی‌ تکان نمی‌‌خورد، هیچ، مارک رگف بارها و بارها با آن خونسردی نازی‌پسندش تکرار می‌‌کند که: مصر و عربستان سعودی و امارات و بقیهِ جهان ما را تشویق به "یکسره‌کردنِ کار با حماس" می‌‌کنند تنها مخالف‌های کار خیر ما قطر و ایران‌اند. چه  ادعا‌ی جا‌کشور‌افسایی! کوبانی را دأعشی‌ها دوره کرده‌اند و هر آن امکانِ دریدن کرد‌های سوریه مهیاست. اقلیمِ کردستانِ بارزانی و ترکیهِ اردوغانی کرد‌کش دست در دست می‌‌چمند و کردِ سوریِ تنها با چشم‌هایی‌ از گشادی در آستانه‌ِ ترکیدن می‌‌بیند که ایدهِ قوم و زبانِ مشترک دروغی برنارد‌لویس‌پراکنیده بیش نیست و در این هاویهِ هر کس‌هر‌کس‌هر کسی‌ آغاز‌های پایانِ خودش را می‌‌چراند! پشتون‌الله‌های زالو‌خو همزبان‌فرهنگ‌های ما و دیگر همنوع‌ها را در فغانستان می‌‌مکند و تهی‌پوک می‌‌کنند و جا‌کشور‌های ایران و تاجیکستان ککشان نمی‌‌گزد. چه اتنیک‌فستیوالِ رسوایی!
اسرائیل و صهیونیسمِ بین‌الملل دارند برای انسانیتِ ما خطرناک می‌‌شوند. صد بار بدتر از مک‌کارتی و ایسمِ کثیف‌اش که هنرمندانِ آمریکا را ناگزیر به گزینش میان کار و نا‌ن و نام یا جاسوسی برای همکارانِ کمونیست‌شان می‌‌کرد. این کشمکشور و جا‌کشمکشور‌هایش مک‌کارتیسمی گلوبال دارند. چهار آرتیست زیر بیانیه‌ای ضّد جنگ را امضا می‌‌کنند لشکری از ابو‌آنجلینا‌جولی‌ها بسیج می‌‌شود تا جیغ‌کشان آنها را بترساند: شما باید سر‌هایتان را خم کنید و از اسرائیلِ رنج‌کشیده پوزش بخواهید! روزی چندین سوپر‌استار هالیوودی و ورزشی توئیتِ غزه‌دوست‌نمایانه می‌‌کنند و پاک می‌‌کنند و از ترسِ لباس‌شخصی‌‌های صهیونیست رکوردِ بی‌ شخصیتی و خود‌فروشی را می‌‌شکنند. انصارِ حزب‌الیهوه می‌‌خواهند که دلاوری هنرمندانه و همیشه آلامد برای ابد پشت مرزِ نفی هولوکاست و نوحه‌های مربوطه‌اش بماند سینما‌ادبیاتِ هولوکاست‌زده همچنان اسکار و کن و نوبل بگیرد و صنعتِ هولوکاست به همان رونقِ دهه‌های گذشته بتازد. می‌‌خواهند تو از دیدنِ عکس‌های کودکان فلسطینی دچار چندشِ شاعرانه  ولی‌ همچنان از دیدنِ عکس‌ها و تفصیلاتِ هول‌انگیزِ هولوکاست دچارِ صرعِ آنی‌ شوی. آنها می‌‌گویند و من و تو تکرار می‌‌کنیم: چرا حقوق بشرِ شما عکسِ کشتگان فلان و بهمن‌جا را نمی‌‌بیند! شما فقط دشمن اسرائیل هستید! آنها اسرائیل و حقِ وتوی تل‌آویو‌نوازِ آمریکا و دو سه جا‌کشوری گمنامِ همیشه‌مدافع را یکطرف گذاشته‌اند و در کفهِ دیگر همه این جهان را. آنها انسانیتِ ما را حساسیت و وجدانِ ما را سانسور کرده‌اند. آنها روشنفکری و مبارزه و شور و شوقِ ما را انگِ یا با ما یا بر ما زده‌اند. آن سامی‌کش‌ها دهه‌هاست که ما را با ترکیبِ غربِ راسیست‌شایستِ "سامی‌ستیز" زهره ترک کرده‌اند. یهودی‌های بی‌ آزارِ جهان را طعمهِ سامی‌ستیز‌های راستین کرده‌اند.  آنها ما را دچار سترونی کرده‌اند. از ما می‌‌خواهند دانشمندانه و در کمالِ خونسردی بحث کنیم ولی‌ خودشان داعش‌مندانه نسل‌ها را سلاخی می‌‌کنند. آنها به خاطرِ کشوری که روزِ روشن و دقیقا با ترفند‌های تروریستی و گنگستری دزدیده‌اند هر دو سه سال یک بار در یک ماه دو هزار انسان می‌‌کشند و می‌‌خواهند آنقدر هر دو سه سال یکبار بکشند تا نسل فلسطینی بر‌افتد و موی دماغ کنده شود. آنوقت همان‌ها به علیف‌چی‌‌ها و جیش‌العدلی‌ها‌ی داعش‌منش که سرِ زن و فرزند خود را هم می‌‌بریدند و دیگر جیره‌گیر‌های سعودی‌ها و قطر‌ی‌ها و آمریکا‌انگلیس‌اسرائیلی‌ها بودجه‌های کلان و رسانه‌های مدرن می‌‌دهند تا شب و روز نغمه‌های تکه‌تکه‌کردن بخوانند و ایرانیان و "همدیگر" را آماجِ فحش و فضیحت کنند: تو که مهرِ علی‌ سی‌ دلته نفتِ ملی‌ سی‌ چنته! ناگهان همه با هم کورش را به دشنام می‌‌بندند: به روان ابو‌آتاتورکِ نخستین، حضرتِ چنگیز خان درود می‌‌فرستند و "فرزندان کورش" بدترین دشنام به شمار می‌‌آید و همان کورش نامی‌ در خیابان‌های ارضِ محروس دارد و پیش از آن در طومارِ خوفشان، همانا تورات.
کشور بد است ولی‌ برای همسایه!
کشمکشور از جا‌کشور هم بدتر است چون تنها در میان  جا‌کشور‌ها می‌‌تواند دوام آورد!
استاپ فاککشوریزیشن آو میدل‌نیسترن کانتریز یو دم‌بلادی پیراتز!
خطر‌ناککشور‌اوتیشن بس!


کاکا، محمدعلی!

کاکا، محمدعلی،‌ای تو خواهش اکنم به نامِ ارواحِ رفتگان و امید و آرزوی زنده‌وون‌مون، تو یه روزون به شدت حساس، بنند سر جات و جلو سوراخ دهن ع...