۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

نخست خنده دیوانه می‌‌شود


به باستانِ جوانی: عطا خیرخواه


نخست خنده دیوانه می‌‌شود
سپس از خنده دیوانه می‌‌شوی
دهان که چاهِ دیوان شد
روزی یک دندان‌شاه می‌‌شود
شبی یک دیوانه می‌‌افتد
چاه که لب از استخوان‌ریخت
دیوان که خمیرِ شاهانه خوردند
سپید‌ها که پریدند
 شدید پریدند
فجیع پریدند





۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

با این میوه‌ها که از شاخ‌هایم





با این میوه‌ها که از شاخ‌هایم
می‌ تکد سم‌هایم
از هوش می‌‌روند
بیهوشیِ پیاده‌ام ریشه
می‌ زند در اسمِ خوشبو
اسمِ تازه کجا‌تر رود
مهمان از درختِ دیوانه

۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

دیروز خانه‌به‌دوش


ریحانه ریحانی را آغاز‌روزِ سی‌ و یکمین سالِ هستی‌ به‌دوشی‌ خجسته باد!


دیروز خانه‌به‌دوش
امروز وطن‌به‌دوش
فردا سیاره‌به‌دوش
پس‌فردا منظومه‌به‌دوش
پسان‌فردا کهکشان‌به‌دوش
پسان‌پسان‌فردا کیهان‌به‌دوش
خدا‌وحش این دوش را بارید
تا بگیرم
هستی‌ نیفتد

۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

عباس‌آقا‌ایسم عباس‌آقا‌ایسم است.


همانند‌ی این عباس‌آقا‌ها به عباس‌آقا‌های حقیقی‌ و حقوقی از سر موذیگری محض است!

به همهِ آن عباس‌آقا‌هایی‌ که به ناشیگر‌یِ من شعر و زیبایی‌ را عزیز می‌‌دارند و دور و بر آن موس‌موس نسبتا معصومانه می‌‌کنند!


عباس‌آقا‌ایسم عباس‌آقا‌ایسم است. همانطور که بواریسم بواریسم بود و هست و خواهد بود. به شگونِ هنرِ ریاضیکِ فلوبر. با این تفاوت که بواریسم یا دستِ کم سردمدارِ رمان‌زیستِ آن اما بواری، گستاخ و هر چه باداباد‌کردار بود. تا آخر خط می‌‌رفت. از بالا آوردن شکم و بدهی و گندِ حرص و هوسِ ناشی‌ از جهشِ ناشیانهِ به طبقهِ بالاتر و رسوایی‌های مرگ‌فرجام دیگرِ خود نمی‌‌ترسید و آنجا که دیگر خیالِ شیرینی‌ ته بساط زندگی‌ نمانده بود و درد و دریغ و دروغ و ریا‌ی خودش و دیگران از رینگِ مسابقهِ طبقاتی وحشتناک‌اوت‌اش کرده بود از سر کشیدن آرسنیک هم باکی نداشت!  این از اما! اما عباس‌آقا چی‌! عباس‌آقا چی‌؟ عباس‌آقا هیچ و مشتی حیف و میلِ کبریت بی‌ خطرِ تبریز! نه! این محض بی‌ انصافی است! از عباس‌آقا کارها بر‌آمده و بر‌خواهد آمد! آپاندیسِ برونتن‌ترکیدهِ عباس‌آقا ایسمی ‌ست که با رفتارِ نیمه بواریستی به دنبال خودش می‌‌کشد! گاهی او دقیقاً دست به همان کار‌هایی‌ می‌‌زند که اگر خودش در یک رمان می‌‌خواند یا در یک فیلم می‌‌دید آن کارها را به شدت نقد‌مال و شاید ریشخند می‌‌کرد. تازه اینجا نظر به دو گونه از صد‌ها گونهِ عباس‌آقا داریم. یکی‌ ایسم‌اش در شعر و شاعر‌ی گل می‌‌کند دقیقا به همان شدتی که جنونِ پهلوانِ افسرده سیما در افسانه‌های پهلوانی بهاری می‌‌شد. این عباس‌آقا هرهری‌رمانس است و تا مرزِ بالیوودیسمِ مزمن‌ ملو‌دراماتیک‌پنچر، اما آن دیگری! آن یکی‌ عباس‌آقا! آخ! آن یکی‌ عباس‌آقا! وجودِ سرشار از وقار و شتابی همزمان است که یک درصد‌ش نود و نه درصد‌ش را دچار ایسماتیسم می‌‌کند. پدیده‌ای دوست‌داشتنی همچون آمریکا‌ی جهانخوار که هم شعر و زیبایی‌ را دوست دارد و هم آن را تریتوری خود می‌‌داند با این تفاوت که جان‌وین‌وار خطی‌ دور آن نمی‌‌کشد تا در آن سنگر بگیرد و از آن سنگر جهان را شکار کند و بخورد. چنین دلی‌ ندارد چون تا دل‌ات بخواهد متمدن است. متمدن به واپسین معنایی که همچنان دوست دارم: بی‌ آزار! از کی‌ تا حالا متمدن‌ها بی‌ آزار شده‌اند! از هیچوقت! این متمدن، بی‌ آزار است. پست و عربده کش نیست. اتو‌بوطیقا‌موبیل او دو سیم قاطی‌ دارد: پرفشنالیسمِ تین‌ایجرانه و عبد‌النسا‌منشی. اینها که عیب نیست! البته که نیست ولی‌  می‌‌تواند نقد‌انگیز باشد! به ویژه دومی‌. آنهم دقیقا در روزگاری که دیگر نه تنها در عالم شعر و شاعر‌ی و نویسندگی قحط النسا نیست بلکه برخی‌ از سر و زبان‌دارترین شاعران و نویسندگانِ ایرانِ امروز را می‌‌توان در میان همین سلیطه‌های گیس‌بریدهِ قطامهِ همنشینِ عایشه یافت. تا بدانجا که زبان‌دوز‌ترین نقدِ ممکن بر آراِ فردوسی‌ چزانهِ ابراهیم گلستان، آن شاهِ خود‌نخواستهِ زنان و مردانِ خود‌کم‌بین را نیز یکی‌ از همین طایفه نوشته است: مهری بهفر. او در این نقد، آیه‌های خ دارِ دلاوری چون گلستان را از بیخ کشیده و انداخته جلو دروازه کاخِ حومهِ لندن‌اش تا سگ یکی‌ از لرد‌لیدی‌های همسایه بیاید بخورد دلیر شود. گذشت آن زمان که آیه‌الادبی  از "شاعره"ای دستگیری ادبی‌ کند. جداً! گذشت؟ همین دیروز در یک کامنت‌بازاری دیدم که خانمی در کمال بی‌ فکری فروغ فرخزاد را ساختِ گلستان می‌‌دانست! چه یاوهِ یاگو‌پسندی! آن گلستانِ هنرمندِ اندازه شناس که هنرِ خودش و فرخزاد را در پرستاری از دوستی‌ و کار و دقت و درستی‌ِ هنری شکوفا می‌‌دید و می‌‌خواست در بیزاری از همین یاوه گویی‌ها بود که پروندهِ گفتن از فروغ را از همان روزِ تصادف بست. البته که همچنان هستند شاعران نامرد و نازنی که نگاهشان به شعر و شاعری بیشتر یاری‌رساندن به موفقیتِ ثانیه‌افزونِ شاعرِ عزیز‌تر از جان خودشان است و به خاطر آن حاضرند با شعر رفتارِ پویتری‌برگر‌کوکا‌فروشانه‌ای هم بکنند و گوی نئو‌لیبرالیسم پویتیک را هم از هم بربایند. خب! بربایند! چشم حسود‌شان در روغنِ داغِ چیپس!
آهای عباس آقا‌ی اول بفرما چیپسِ داغ! عباس‌آقا‌ی دوم بفرما چیپسِ سپید! چیپسِ قصیده! رباعی! غزل!  غزلِ پست‌مدرن! قطعه‌‌ِ ادبی‌! یدکیِ ادبی‌! زاپاسِ ادبی‌!
این تن‌ بمرد یک کلیدی بده عباس‌آقا! آیا عباس‌آقا یا عباس‌آقا خودِ من‌ام؟ نه و خیر! عباس‌آقای من یکی‌ دیگر است! عباس‌آقا‌ترین عباس‌آقایی که تا کنون تمدن عباس‌آقا‌ها به خود دیده! بلی! جان‌ام! حتا عباس‌آقای من هم از دیگران دیگرتر است! چون عباس‌آقای من است! حضرت شاه‌شاطر‌عباسِ عباس‌آقایانِ منظومهِ شمسی‌ خانم!
خدا‌وحشا! چرا این شکم کارد‌خوردهِ فرهنگِ من اینقدر باد کرده! الان است که بترکم! آی خانمِ ملا قلی‌زاده! به فریادِ فولاد‌زره‌دیوِ هشت‌هزار و پنج ساله برس! آمد شهر آدم بخورد! تا مرزِ ترکیدن برنج سپید و آمپول خورد و معتاد دکلامهِ شعرِ ابلیس شد!
می‌ بینیم که اصل مطلبی در کار نیست که نشود به آن خندید! برابرهر آینه‌ای که بایستی خود را خواهی‌ دید!
 چه کشفی! چه کراماتی!
چی‌؟ بلندتر بگو جانِ من! نظرم در بارهِ نازی‌خانمیسمِ کرونیک چیست؟ هوووووم! چو فردا شود فکرِ نازی‌خانمیسمِ کرونیک کنیم!





۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

پیاده شد


به ساسان شهبازی



پیاده شد
به جمله بست اسب
سوار شد
سوارِ است
تاخت تا تهِ شتاب
ریخت از کتاب

همه در مه‌  ‌ها می‌‌کنند
پشتِ ‌هایش هر کسی‌
همهِ مه‌ است
( مه‌ِ ‌ها ها ها
مه‌ِ همهمه‌)
باشد
نباشد

پس بشود آنچه بباید


به نگینِ بیست و شش‌سال و شش روزه



پس بشود آنچه بباید
کوه
نزدیک‌تر بیاید
شانه به پرت بساید
بپرد از گاه
آینده بیاید

بیا
یا بیا
که گوشتِ ناطق
گوش ندارد
که گوشت ندارد
گوشِ عاشق
گوشهِ صدا

۱۳۹۲ اسفند ۱۷, شنبه

باز کرمِ شب‌کتاب


بهشت مار‌سحر بیانی‌


باز کرمِ شب‌کتاب
پرید تو تاریکی‌ِ کلفت
کشید روزنه
تو تاریکی‌ِ دراز
مو به مو
آیندهِ خندهِ تو را
تو استخوانِ سرِ من نوشت

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

د از آینده بردار


بسمِ سما کاظمی


پیش از آنکه غرق
شوی غرق خود
شده‌ای ای
جزیره‌ِ سوراخ!

چکیده‌واژه‌ترین
سوراخ
سوراخِ چکه
چکیدنِ که
از چ



۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

آغاز‌های وحشی


یاد بهزاد رضوی‌نیا


آغاز‌های وحشی
غاز‌های دایره‌باز
پیر در پیچِ دماغِ راهب
درد را می‌‌افروزد
چراغ در فریاد گم می‌‌شود
صدا از روشنایی‌ می‌‌آید
اینجاهمیشه‌خداوند است
اکنونخدا‌همه‌جا‌وند

روانشاد آینده : پرزیدنت

مرگ من لمبانده پیتزای جگر حال دارد میل حلوای جگر از جگر سازم برایش بستنی روی آن ریزم مربای جگر شربت از خون جگر پیش‌اش نهم با کلمپه‌های ...