۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

خداحافظ رابیت! دخترم! مرکزِ جهان‌ام!


امروز، چهارشنبه بیست و نه اکتبر، رابیت شرنگ، دختر‌لاکپشتِ بیست و سه ساله‌ام که بیست و سه سال، بیست و چهار‌ساعته با هم زیستیم لاک تهی کرد. هر وقت از بیرون آمدم به او سلام کردم و او با اشتیاق به سویم دست و پا زد و دقیقا مانند کودکی که بود و نوجوان و جوانی که شد از آمدن‌ام آمدنِ پدرش ذوق زد و سراپا رقص شد. در آن جزیره‌ِ آب و سنگ و شیشه‌اش. در زندگی‌ من چیزی نمانده بود که به او نگفته بودم. گاهی ده پانزده دقیقه به هم زل می‌‌زدیم و آنوقت آن همبستگی‌ بی‌ همتا آغاز می‌‌شد. انسان و لاکپشت از میان بر‌می‌ خواستند و هستی‌ می‌‌ماند. هستی‌ِ نابِ بخش‌ناپذیر. در این لحظات همهِ دانش و بخشایش ده‌ها و شاید صد‌ها میلیون سالهِ او تازه به دوران‌رسیدگی مرا در جهان می‌‌شست و من چنان دانا می‌‌شدم که گنگِ خوابِ بعدِ نهم‌دیده. دانائی‌ای که به دردِ خرید و فروش و چیرگی بر دیگران نمی‌‌خورد. دانائی‌ای گنگ و آب و باد و خاک و آتشوار. مطلقاً گنگ اما آشکار، میانِ میدان مغناطیسیِ دو نگاه. درست در لحظاتی که نقشهِ زبان در درون من شسته می‌‌شد او یکی‌ از آن چشمک‌ها از آن چشمک‌ها که تنها هستیمندانِ چند‌ده‌یا صد‌میلیون‌ساله توانند زد می‌‌زد و من هم پاسخ می‌‌دادم و سنگپشت می‌‌شدم. سنگِ خوش‌خاموش‌آوازِ هستی‌ بر پشت‌ام می‌‌درخشید. من در این بیست و سه ساله همهِ شعر‌هایم را زیر نگاه رابیت نوشتم. او رفته رفته به من آهستگی و کمگویی آموخت. آموخت که بروم توی لاک خودم و از لاک‌ام بزنم بیرون. آنچه‌هایی‌ را که نمی‌‌توانست با نگاه به من بیاموزد. در خواب می‌‌آموخت. من کمتر عزیزی را به اندازهِ او خواب دیده‌ام الان برگشتم به عادتِ همیشه از کنج چشم نگاه به آکواریوم‌اش کردم و دانسته دیدم چشم تر است و او نیست. او را در فریزر یخچال گذاشته‌ام تا فردا با خسرو و یکی‌ دو دوست دیگر جایی‌ به طبیعت بسپارم. او در خواب چنان روانِ مرا می‌‌گشود که جهان تن‌ِ من می‌‌شد و همه چیز می‌‌شدم.
رابیت را بیست و سه سال پیش، هلن تیزدیل-نسبتا‌شرنگ، دیوانه‌زیبا دختری مونترالی که سه سال و نیم بی‌ آنکه همخانه باشیم با هم گذراندیم و مرا تا پایتختِ تیمارستان‌های شمسی‌ برد به خانه‌ام آورد.. هشت بار از هم جدا شدیم و بازگریان و خندان به آغوش‌ِ هم برگشتیم. گفت بچه‌دار شویم. گفتم باشد. دو ماه و نیم بعد، بچه را کورتاژ کرد. گفت می‌‌ترسم زیبایی‌‌ام را از دست بدهم. گفتم تن‌، تن‌ِ توست. نگه داری تا پایانِ عمر پدرم نداری هم دوست‌ات دارم. ما تا پتلپرتِ طاقت همدیگر را دوست داشتیم. او روزی رابیت را آورد. به اندازهِ یک گردو بود. یک گردوی سبز با خط‌های نارنجی سیر گرد گردن و روی سنگ‌اش. یک گوهر شبچراغ زنده. من در دم عاشق‌اش شدم. گفت این دختر ماست. گفتم دخترِ ماست. گفت بیبیت خوب است. گفتم رابیت بهتر است و رابیت رابیت شد. خرگوشِ آکواریوم‌نشین و الاههِ نگهبان جمهوری وحشی. در کتابِ وحشی عکس او زیبایی‌ محضِ توحش شرنگستان است. بار نهم دیگر من و هلن از هم جدا شدیم. سال ۱۹۹۲. با گریه و فریاد و هیستری مطلق و دانستیم که این پایان بسیاری چیز‌ها در زندگی‌ ‌ست و دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. هلن رفت و خبر مرگ خواهرِ یک سال‌کوچک‌ترم معصومه رسید. پس از سیزده سال. این خبر پنج بار دیگر تغییر کرد. تا اینکه پارسال دانستم که در آتش بسیار سوخته است. خودش را سوزانده است. با سه پسر در پی‌‌اش که مادرم بزرگ کرد و همسرش که هشت ماه پس از خودش کشته شد. بسیار کشته شد. و مرگ پنج بار دیگر بر من بارید. مرگ‌هایی‌ یک از یک غریب‌تر. دو درخت دو تن‌ از برادران‌ام را کشتند. یکی‌ آویخت. یکی‌ انداخت و آن یکی‌ خواهر که در هجده ماهگی خودش و دوازده سالگی خودم سرخک‌مرده شد. پدرم و پارسال هم مادرم. در تمام این سوگ‌ها رابیت غمگسار من بود. این را کسانی‌ می‌‌دانند که سال‌های بسیار با حیوانی زندگی‌ کرده باشند. حیوان غم را بسیار خوب می‌‌شناسد. حالا در عصر فیلم‌شدنِ همه چیز، داریم اندک‌اندک پی‌ می‌‌بریم که حیوان همان ماست در شکل و رنگ و نقشی‌ دیگر.
حالا رابیت در سردخانه است و من بسیار سردم است. امروز می‌‌خواستم او را برای درمان ببرم. دو روز پیش آمدم پوستهِ سبز رسته بر لاک‌اش را پاک کنم. آن بخش را که نمی‌‌رفت زیادی با مسواک ساییدم و وقتی‌ که او را در آکواریوم آفتابی‌اش گذاشتم (او دو آکواریوم داشت یکی‌ برای آفتاب‌گیری و یکی‌ برای شب‌نشینی) دیدم آب به رنگِ سرخِ نازک در آمد. او داشت به شدت خونریزی می‌‌کرد. پیشتر‌ها دو بار او را جراحی کردم. یک بار چشم‌هایش را عمل کردم باری دیگر غده‌ای را که در گردن‌اش در آمده بود و او بینا و تندرست شد. دکتر‌پدر نمی‌‌گذاشت او بیمار بماند. احساس می‌‌کنم که او را کشته‌ام. بچه‌ام را کشته‌ام و بر کشتهِ بچه‌ام خون می‌‌بارم. زندگی‌ دارد مرا شکنجه می‌‌کند. ریسرچ بسیاری در اینترنت کردم و هر چه بایسته بود انجام دادم. خونریزی‌اش فورا بند آمد. آب‌اش را دو سه بار عوض کردم. چراغ گرما‌بخش‌اش را بیست و چهار ساعت روشن گذاشتم و کمک‌اش کردم روی سنگ برود. دیشب به او غذا دادم و با اشتهای همیشگی‌ خورد اما می‌‌دانستم که دارد درد می‌‌کشد. تا ساعت نهِ صبح مراقب‌اش بودم. در نزدیکی‌ خانه‌ام یک آنیمالری هست. صاحب‌اش استاد من در دقت و مراقبت از رابیت بود. امروز ساعت سه بیدار شدم که او را ببرم به آن مغازه. آمدم بردارم بگذارم‌اش توی حوله‌ای گرم. انگشت‌هایم سرمای مرگ را احساس کردند. با اینکه چراغ‌اش روشن بود.
این ویدئو را برای خداحافظی با او گرفتم. در این سی‌ و چند ساله همهِ آن عزیزان‌ام دور از من مردند و من دور از آنها گریستم. همین تازگی‌ها سنگ‌های گور آنها را برایم فرستادند. پس از زهرا‌ی کوچک و دوستِ اعدام‌شده‌ام سهراب که سوگ‌اش را در آوارگی‌ام در آن سال شومِ شصت در وطنی که باید خودم را از اشغال‌گران‌اش پنهان می‌‌کردم خفه گریستم. این نخستین بار بود که بر بالین نعشِ عزیزی گریه می‌‌کردم. اینجا چیزی فجیع آموختم. شاید او نتوانسته بوده از سنگ‌اش بیاید پایین و از بی‌ آبی مرده. به نظر می‌‌رسید که یکی‌ دو ساعتِ پیش مرده. چه به من آموخت در این نخستین ساعت‌های پس از رفتن‌اش! این دانشِ مسموم دارد مرا می‌‌کشد: آمدی پرستاری کنی‌، کشتی‌! حتما وقتی‌ لاک او را با مسواک و ناخن می‌‌خراشیدم حواس‌ام پرتِ سر‌های بریده و چهره‌های اسید‌خوردهِ این روزگار بود. مهربانی و مراقبت می‌‌کردم اما لهجهِ عمل‌ام جنایت‌آلود بود. هیچ جنایتی بدتر از غفلت و حواس‌پرتی نیست!
رابیت همهِ دوستانِ مرا می‌‌شناخت و به دقتِ کودکان می‌‌دانست که چه کسی‌ واقعا او را دوست دارد: کسی‌ تو را دوست دارد که تو را جدی می‌‌گیرد و با تو بازی می‌‌کند و از بازی‌کردن با تو  خسته نمی‌‌شود!
از این پس دیگر من در این خانه تنها خواهم بود. مطلقاً تنها. حالا با آب و سنگ و شیشه و حکمت ده‌ها یا صد‌ها میلیون سالهِ آن جای تهی چه بایدم کرد!
خداحافظ رابیت! دخترم! مرکزِ جهان‌ام!

۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

ببین کمیونیتی ایرانیانِ مونترال چه کلاسی‌ دارد!


ببین کمیونیتی ایرانیانِ مونترال چه کلاسی‌ دارد! یعنی‌ بخشی از آن! بخشِ باستانیِ آن!
نگاه کن به پیجِ "بنیاد فرهنگی‌ِ نیما مونترال" که به اصطلاح میزبانِ شعرخوانیِ من است! از وجدانِ مرغ تا شیره‌ِ آدمیزاد در آن می‌‌بینی‌ ولی‌ دریغ از یک خبر مستقل در باره شعرخوانی من! آه‌ ببخش! البته آن ته‌مه‌‌ها زیر برنامه‌ای دیگر که شنبه گذشته اجرا شد یک خط ناقابل نوشته اند که باید با تلسکوپ دنبال‌اش گشت. آنهم از تقریبا یک ماه پیش است!
حالا یک نگاهی‌ هم به پیج نشریه بیست و اندی سالهِ ما در مونترال، "پیوند" بینداز! اگر گربهِ "ابی" در استرالیا بگوزد آنجا حتما خواهیم خواند: طبق گزارش‌جاتِ رسیده گربهِ ابی در سیدنی مرتکبِ صدورِ یک صدای زردِ بودار از خویشتنِ خویش گردید! از این حافظانِ آوانگاردِ سنت‌های پر افتخار ایرانی‌ که امکان ندارد هیچ برنامهِ خوش ریخت و پاشی را "میس" کنند باید پرسید: ببخشید آقایان و خانم‌ها! این هولوگرامِ شما را چه کسی‌ میزان می‌‌کند؟ مگر من در بعدِ چهارم شعرخوانی دارم؟ البته یک صفحه‌ای در پیوندِ کاغذی هست که اخبار هنری شهر در آن چاپ می‌‌شود. چه شوق‌انگیز! آنجا حتما به سنتِ ماهانه سه خط خبر در این باره هست! آن یکی‌ اخبار هنری شهر را ببین! صفحه‌های کاملِ هشت رنگِ تاجرانِ شادمانی و نشاط! چشمِ حسود‌شان در کاسهِ آب! هیچ ایرادی نداشته و ندارد!
من از پیوند انتظاری ندارم! نشریهِ کامیونیتی است و حافظِ کول و کیوتِ آنچه از باستان به اینجا رسیده! آنها بیزینس خودشان را دارند و انتخابِ خودشان را!
از بنیادِ فرهنگی‌ِ نیما هم انتظار کلاس و منشِ مدرن‌داشتن بی‌ جا و مورد است! این چپ‌های محترمِ ما هم مثلِ سلطنت‌طالبانِ موقرِ ما و مذهبی‌‌های نجیبِ ما خیلی‌ به فرهنگ و هنر بذلِ توجه می‌‌فرمایند! چون نیک‌ بنگری از دم هیئتی اند! رفتارِ آنها با پاتوق‌ها یا بهتر است بگویم با دژ‌های ایدئولوژیک‌شان همان رفتار  مؤمن با مسجد و سینه زن با هیأت است! اصل، مناسک است! "سمینارِ فرهنگی‌" است! چه چیزی "همایشِ توحید و آفتابه" و " "کونفرانسِ مقدمه‌ای بر مخولوژیِ شعبون و نگاهی‌ هرمنوتیک به کارد‌کاریسمِ رمضون‌یخی" و "پانلِ رابطهِ خلق‌های خاورِ میانه و شکنجهِ تانتال از دیدگاهِ مسعود‌لنینیستی" را از هم متفاوت می‌‌کند! هیچ مگر لهجه‌ها و ژست‌ها و کشفیات و کرامات! فمنیست و درویش و و انجمن دانشجویان و فارغ‌التحصیل‌هایش هم همینطور است! مشتی مناسک و بیانیه و اکتیویتی: فعالیتِ سیاسی-فرهنگی‌! همهِ آنها به هنر و فرهنگ نگاهی‌ امورِ خیریه‌وار دارند! فلان‌جا زلزله شد؟ آخ! نو پرابلم! یک برنامهِ فرهنگی‌ می‌‌گذاریم! شاعر می‌‌آریم! رقاص می‌‌آریم! تیارت‌باز می‌‌آریم!  کمک‌های نقدی و جنسی‌ جمع می‌‌کنیم! بیخود نیست که از میان این فرقه‌های منوره هیچوقت هنرمند درست و درمانی بر نمی‌‌جهد! بجهد هم به اندازهِ قد و قامتِ آنها می‌‌جهد! یا شهید می‌‌شود یا مخملباف یا شاهکار بینش‌پژوه!
این نخستین شعرخوانی من در مونترال پس از چاپ دو کتاب‌ام کتابِ شمسی‌ و کتابِ وحشی(چاپ دوم) در استکهلم و سوئد است! آنجا‌ها که غریبه بودم شعرخوانی‌های من بسیار دوستانه و دقیق و حرفه‌ای تدارک دیده شد! از استکهلمِ فرهت و تورنتوِ حسن سپاسگزارم! از تهِ دل! 
یادم هست که یکی‌ از همین همایش‌کونفرانس‌سمینار‌چی‌‌ها چطور با موذیگری پیجی را که "شهروند" ناشرِ کتابِ وحشی و دعوت‌کنندهِ من در فیسبوک باز کرده بود با پارانویا‌ی چپولِ خودش آلود طوری که دل و دماغ من چرکین و کاهیده شد و بیشتر وقت شعرخوانی‌ام در تورنتو به هزل و هجوِ این همیشه حق‌به جانب‌ها گذشت! بگذریم!
من سی‌ و دو سال با مردم خودم اینجا زندگی‌ کرده‌ام! این نیما و این پیوند هم همیشه اینطوری نبوده اند! برخی‌ از بهترین خاطراتِ شعر‌اتیکِ من با همین دوستان چپ بود! من هنوز هر روز طرف‌های ظهر تا ساعت سه بعد از ظهر دچار احوالات چپی می‌‌شوم! حالا همه چیز دارد رو به شلختگی و خودمانی بازی می‌‌رود!
البته توحش هم بهائی دارد که باید پرداخت! "اخبار روز" و "رادیو زمانه" در کمالِ "تچپچپ" و "لیبرال‌مسلکی"شعر‌های مرا حذف کردند آب از آب هم تکان نخورد!
چقدر از "شهروند" در تورنتو و "مکیک" در مونترال سپاسگزارم که فرهنگِ رفتار با هنر و هنرمند را می‌‌دانند و و از دوستان‌ام در استکهلم هم! و از دوستانِ "پیکار‌نژاد" و رامین مهجوری و "پیوند"ِ ونکوور هم که پس از هفت ساعت انتظار در فرودگاه، یادشان آمد که من چشم به راه آنهایم! من می‌‌خواستم از همانجا برگردم اما بعد محبت‌های آنها دل مرا سبکبار کرد! می‌‌بینی‌! از همه چیز تنها یک خاطره می‌‌ماند!
من این شعرخوانی را به مهر و احترام دوستانِ چپی چون مهرداد و کاوه و شاید یک نفرِ دیگر پذیرفتم و با همهِ انرژی‌ام اجرا خواهم کرد!
نیما اگر این بنیاد فرهنگی‌ را می‌‌دید آن را به قصیده می‌‌بست!
شاخ‌های کرگدن‌های جمهوری وحشی شرنگستان، حوالهِ مانی‌میکر‌های نیمه متمدن!

۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

آنتی اسید: با چهرهِ زن هر که در‌افتاد ور‌افتاد!


چند نکته در بارهِ این خیزشِ آنتی اسیدِ مردم در اصفهان و تهران:

-اصفهان از کویر روییده. آرام و مراقب و مواظب و زیر چشم‌پا و شکیبا. بسیار شکیبا. از همین رو از خشمِ دیرجوشِ چنین شهری بسیار باید ترسید. بدترین خبر برای حکومتِ اسلامی این است که ایمانِ اصفهان نم و ترک(چه حرف‌ها:) ز‌ه و شکاف برداشته است. آنجا که روزی آب نهنگ‌آسا می‌‌رقصید حالا خاکِ چاک‌چاک نشسته. تماشاگرِ خاکِ چاک‌چاک ایمان ندارد. اسید هم که بر آن بپاشی دیگر فاتحهِ مسلمانِ خوب را خوانده‌ای. اصفهان هنرمند است و ترورِ چهره را بر نمی‌‌تابد. اصفهان با آن خط و رنگ‌ها و نقش و نگار‌ها و گنبد و مناره‌های سرگیجه‌آور به اسلامِ زمخت چهره داده. چهره‌ای که می‌‌توان آن را به توریستِ غربی نشان و پزش را داد. اصفهان چهره‌ای دیگر هم دارد. چهره‌ای صنعتی‌ و حسابگر و حسابرس. پاشیدنِ اسید به شهر ذوب آهن، کاری در حدِ سوختنِ سینما رکس است و حالا دیگر همه می‌‌دانند که چه دست‌هایی‌ آن چهره‌خانهِ آبادان را سوخت!
-در این خیزش صدای زنان از مردان رسا‌تر است و ارادهِ آنها معطوف به نبردی بر سرِ هست یا نیست و چهره یا بی‌ چهرگی. زن‌ها دیگر این انقلابِ زردِ پیوسته این بی‌ قانونی‌ مدام، این آشوبِ پایان‌ناپذیرِ ضدّ زندگی‌ را تاب نمی‌‌آورند. حذفِ چهرهِ زن، شکستن آینهِ زندگی‌! حکومتِ اسلامی فریادِ هستی‌ را در‌آورده. زن فریادِ این هستی‌ است.(الان دیدم یک زن احساساتی‌ِ محترم نوشته است آی زن‌های کوبانی بیایید ما را نجات دهید! حرفِ به مفت‌گران! زنِ کوبانی را هم جنگِ مرگ یا زندگی‌ دل داد!)

-زن‌های ایرانی‌ دانسته اند که رژیمِ رجاله‌های شیعه آنها را دشمنِ شماره یکِ خود می‌‌داند و بیش از بمب‌های آمریکایی‌-اسرائیلی از چهره‌های زندگی‌-افروز، گیسوانِ رها و تن‌‌های اسلام‌افسا‌ی آنها می‌‌ترسد. زنِ اصفهانی‌ می‌‌تواند در چشم به هم زدنی‌ کوبانی‌تر شود و به دشمن زندگی‌-اش اخمِ مرگ را نشان بدهد!

-سوهانِ فاجعه انشا‌های سانتیمانتالِ خانم‌ها‌آقایانِ مناسبت‌نویس است. آنها به هر مناسبتی می‌‌نویسند و هر فاجعه‌ای را تبدیل به مناسبت می‌‌کنند و هر مناسبتی را تبدیل به فستیوالِ بی‌ ریختی و زمختی و بی‌ حسی و بی‌ حالی‌ و بی‌ نزاکتی‌های تخمه‌شکنانه. کاش در روز‌های فجیع، دست کم می‌‌شد از فاجعه بالا‌فاجعهِ این نثر‌های آب‌نمک‌فلفل‌الود اصحابِ انگشت و کلاویه بر‌آسود! بپا‌ای صاحبِ این انگشت، خودت یکی‌ از آن نابغه‌ها نباشی‌!

-زنِ ایرانی‌ ناتوانیِ موذیانهِ حکومتِ پیر و پاتال‌های عنین را دریافته است. این اسید‌پاشی‌ها اعتراف ِ کمرِ خشکِ آیات‌الله و پروردگانِ پیرزاد‌شان به از کار‌افتادگی مطلق است. هیچ ویاگرایی دیگر شهوتِ حکومتِ این حاکمانِ صراطِ فرتوت را مستقیم نخواهد کرد.

-در این تظاهرات‌ها خبری از الله اکبر و نصر من‌الله و آن قافیه‌بافی‌های لوس و خنکِ اصلاح‌اللهی(یا حجه‌ابن حسن‌العسکری!) نیست.(سببِ خیر: داعش؟) زن‌ها دانسته اند که نصرِ اکبر به دردِ آنها نمی‌‌خورد.

- به جای شعار علیهِ یکی‌ دو چهرهِ نفرت‌انگیزِ حکومت، هر سه قوهِ دشارژهِ آن آماجِ ننگ‌ و نفرین شده اند.

-امنیت‌خواهان را امید‌ی به امامزاده‌های معجزه‌گرِ دستگاهِ اسید‌پاش نیست. دستِ همهِ آنها یک گالن اسید است.

-دروغ و دغلِ باندِ مذاکره چی‌ برای جزیره‌ِ ثبات‌نشان‌دادنِ ایران در آن اقیانوسِ داعش و طالبان و ملا‌زده نزدِ شیطانِ اکبرِ پیشین و به طور کلی‌ غرب نقشِ بر آب شده است. هر چند آن بارکن‌ببر و بکش و بسوز‌ها را کاری به منتسکیو‌منشی این جزیره‌ داران نیست. به روح‌القوانین ذوالفقار‌کشِ عربستان سعودی، آن بست‌فرندِ آمریکا نگر!

-جمهوری اسلامی غولی ‌ست که با کمری شکسته روی گه‌ و گندِ خودش نشسته است. از او تنها هیبتی‌ بدبو‌چندش‌انگیز باز‌مانده که به یک تیپا بند است. تیپایی با قدرتِ دست کم شصت میلیون پا. به یاد آور تمثیلِ سلیمانِ نشسته‌مرده بر بامِ قصر به تماشا‌ی کارستانِ دیوان را! او بر پوستِ عصایی از موریانه‌های چوب‌چاق تکیه داده!

- تاریخ هنوز و همچنان داود و غولیات‌بازی‌های بسیاری در چنته دارد.

-ممکن است بسیاری از این حرف‌ها "عزیزم بر دل‌ات باری نباشد" باشد اما من هر چه ندانم یک نکته را در زندگی‌ دانسته‌ام. به سادگی‌ِ نام و چهرهِ مادرم:
با چهرهِ زن هر که در‌افتاد ور‌افتاد!

-آیا کارخانهِ ذوبِ ایمان و آینه سازیِ اصفهان به کار افتاده؟ چنین باد!



۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

چهره نیست است


چهره نیست است
چاهراهِ اژدها
نگاه‌اش کنی‌ توی ویل
افتی ذره‌ذره با ژاژ‌ها
تف شوی
به چه به ‌ره
نشِ شتر که پرت
از قرن‌های خوار
ای خار و مارِ قررررررن‌ها  را!

آنیتا آمد!

دمی پیش، مژده رسید که آنیتا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر ...