۱۳۹۵ دی ۶, دوشنبه

خود‌امضایی با دستِ ترامپ


خود‌امضایی با دستِ ترامپ
.

*"دعای 30 بنده ی جهان سومی":

.
 "پیروزی شما در رقابت‌های انتخاباتی ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا را تبریک می‌گوییم...
ما و میلیون‌ها ایرانی
 رییس‌جمهور منتخب و کنگره ایالات متحده برای نخستین بار فرصت بیابند
توافق فاجعه‌بار
چرخشی ۱۸۰‌‌درجه‌ای نسبت به همه ارزش‌های بنیادین ایالات متحده امریکا
اکتبر ۲۰۱۱
اظهارنظری خردورزانه
امید و اعتماد
حمایت ایالات متحده از آزادی و دمکراسی در ایران
رویکرد امریکا توسط شما
سی‌وهفت سال بی‌اعتنایی و چشم فروبستن
 چشم فروبستن نزدیک‌بینانه دنیای آزاد بر بنیادگرایی مسلح و انتحاری اسلامی
 وقایع تاسف‌باری چون شارلی اِبدو، باتاکلان، ترورهای پاریس، بروکسل، اورلاندو و
(داعش) و حکومت اسلامی
نظام‌های منتخب مردمی طرفدار صلح و رفاه
دولت امریکا در خاورمیانه
 تحویل پنهانی صدها میلیون‌ها دلار پول نقد به فرماندهان سپاه پاسداران و امپراطوری مالی آیت‌الله خامنه‌ای در ازای آزاد‌سازی گروگان‌ها بود که جمهوری اسلامی
از وزارت خزانه‌داری بخواهد
تحریم‌ها را با قدرت به اجرا درآورد
 ما از دولت آینده می‌خواهیم که یک رژیم جامع تحریم را علیه آن گروه از مقامات ایرانی که ناقض حقوق ایرانیان در ۴ دهه‌ی گذشته بوده‌اند تدوین کند.
 برنامه موشک‌های بالستیک ایران، یک تهدید نه فقط برای منطقه که برای جهان است؛ ما از رییس‌جمهور منتخب می‌خواهیم که یک ائتلاف بین‌المللی را برای فشار بر جمهوری اسلامی ایران و وادار کردن این رژیم برای متوقف کردن برنامه موشک بالستیک دوربردش تشکیل دهد.
ما معتقدیم که ایالات متحده بایدمعتقدیم که ایالات متحده باید با رفتار مخرب سپاه در منطقه، در تمام جبهه‌ها، و با تمام ابزارهای موجود مقابله کند.
پاشنه آشیل رژیم اسلامی این است که مردم ایران دیگر از آن حمایت نمی‌کنند.
 ما از دولت جدید می‌خواهیم که از ایرانیان طرفدار دمکراسی که هدف‌شان جایگزین کردن رژیم خمینیست تهران با یک حکومت مبتنی بر دمکراسی لیبرال است، پشتیبانی کند.
زمان آن فرا رسیده که ایالات متحده
در کنار مردم ایران بایستد
 ایرانِ بعد از حکومت اسلامی، ظرفیت آن را دارد که یکی از ثابت‌قدم‌ترین متحدان امریکا در جهان باشد.
 ما امیدواریم که امریکا تحت رهبری شما، به مردم ایران کمک کند تا کشورشان را از تندروهایی که چهار دهه است بر آن حکومت می‌کنند، پس بگیرند"
.
.
تیتر‌های شیکِ خود‌امضایی‌کنندگان:

فعال سیاسی – زندانی سیاسی پیشین

فعال حقوق بشر – زندانی سیاسی پیشین

فعال سیاسی – عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال زندانی ایران

زندانی سیاسی پیشین – عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال ایران

زندانی سیاسی پیشین – رئیس مرکز بین‌المللی مطالعات لیبرالیسم

پژوهشگر در مطالعات ایران

موزیسین – فعال حقوق بشر

پژوهشگر تاریخ خاورمیانه

روزنامه‌نگار

فیزیکدان

پزشک

پژوهشگر در مرکز ملی تحقیقات علمی فرانسه

فعال سیاسی – از بنیان‌گذاران شهروندیار

جامعه‌شناس – نویسنده و محقق در جامعه و سیاست ایران

ریاضیدان – عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال ایران

برنامه‌ساز تلویزیونی

پژوهشگر دمکراسی دیجیتال

روزنامه‌نگار – مدیر اجرایی «فارین پالیسی سیرکل»

برنامه‌ساز تلویزیونی

حزب مشروطه ایران (لیبرال دمکرات)

اقتصاددان و محقق علوم سیاسی – فعال سیاسی"
...

و ۹ فعالِ سیاسی و عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال زندانی ایران
.
.
عنوان، وام‌گرفته از نوشته‌ای از دوست‌ام بهروز سرابی.
.
 چه خوش‌ش‌ش‌ش‌ش‌حالم ک نامِ یکی‌ از دوستان‌ام(هر چند به خاطرِ چند سطرِ من در باره‌اش از لیستِ من به خواستِ خود‌غایب شد)در میانِ این تحفه‌ها نیست!

برای من بسیار مهم است که آدم‌های با شخصیت و اندیشمند میانِ چنین بندگانِ جهان سومی‌‌ای نباشند!

گدا‌ی ترامپ نمی‌‌تواند اهلِ اندیشه و شخصیت باشد!

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

در یمنی میشِ منی در حلبی خویش منی



 Alborz Zahedi
19 décembre, à 12:41 ·
این آغاز ماجراست. خشمی چنان در میان انبوه مخالفان «بشار اسد»، قصاب دمشق موج می‌زند که این ترور، این فریادها و این گلوله‌ها تنها نشانه‌ای کوچک از آن است. «سوریه را فراموش نکنید، حلب را فراموش نکنید». «ما در حلب می‌میریم شما اینجا بمیرید».
مهم نیست قاتل ترک است و وابسته به کدام جریان سیاسی. او مخالفان بی شمار اسد را در این «اجرا»ی پست‌مدرن ترور نمایندگی می‌کند. این الله‌اکبرها که از این حنجره زخمی بیرون می‌جهد را هم چند نوروشنفکر وطنی می‌توانند به داعش منتسب کنند یا با وصل کردنش به سعودی و اسراییل و ناتو خیال خودشان را راحت کنند. اما جهان بر مدار خودش خواهد چرخید. مخالفان دیکتاتور تنها چند مزدور سعودی نیستند. تمامی روشنفکران سوری، دانشجویان و آزادی‌خواهان سوری که از جنایات اسد به تنگ آمده‌اند حالا مجبور هستند کنار رژیم مرتجع و کثیف «سعودی» بایستند، چرا که روسیه و آن متحد دیگرش که بخش مهمی از بودجه مملکت ورشکسته و فقیرش را صرف دفاع از دیکتاتور برای پیشبرد اهداف استراتژیک کرده است، پشت اسد ایستاده‌اند. این زخم تازه چرک کرده است و چرکش خاورمیانه را فراخواهد گرفت.
بی‌سابقه است که جریان‌های روشنفکری سرزمینی با تکیه بر پارادایم‌های رئالیستی و امنیتی با دولتشان یکی شوند و از دخالت نظامی در سرزمینی دیگر و علیه مردمی دیگر دفاع کنند. هرچند ظهور این جریان عجیب که در هیچ‌جای جهان همتا ندارد بی‌ارتباط با جریانات سیاسی نیست که در واشنگتن با دلارهای اسراییل و عربستان از تحریم علیه کردن مردم ایران دفاع می‌کنند. این یعنی ورشکستگی در تمامی ابعاد و در تمام جبهه‌های سیاسی و فکری یک جامعه. زمانی که روشنفکری با توجیهات پا در هوای رئال‌پلتیک از پیروزی اسد خوشحال می‌شود و سور عزای مردم سوریه را کنار حامیان و مزدوران دیکتاتورها به سفره می‌نشیند، خشم این تروریست جوان نیز بیشتر قابل درک می‌شود. خاورمیانه آبستن خشونت ‌های هولناکی‌ست. خدای کهنِ خاورمیانه خودش به قربانیانش، تمام قربانیان این جبر تاریخی و جغرافیایی رحم کند.
پانوشت: جنگ جهانی اول از ترور یک سفیر آغاز شد.د"
+
-...

 Alborz Zahedi.... از طرفی هم ترور سفیر توسط یک بیگانه یعنی چه؟ ترور سفیر روسیه به عنوان دشمن مردم آزادی خواه سوریه، چه مشکلی دارد؟ 
.
. Sourena Hashemi البرز جان عضو پلیس ترکیه سفیر رو ترور کرده بعد از آزادی خواهی و مظلومیت سوریه میگی؟ این سوریه و مخالفانش چطوری یا ترکن یا چچنی یا سعودی؟ کدوم حنجره ی آزادی خواه بعد ترور الله اکبر میگه؟ .

 Alborz Zahedi وا! الله اکبر رو آزادی خواهان نمیتونن بگن؟ آزادی خواه نمیتونه مسلمون باشه؟ یارو پشت مردم سوریه ست و مهم اتفاقی ست که افتاده و سفیر کشور دشمن رو کشته. این روایات منو یاد روایات حول ندا اقاسلطان میندازه"
.

Zahra Izadbin من هم از سفیر عربستان متنفرم. اجازه ترورش را با یک الله اکبر یا زنده باد آزادی دارم؟ تبدیل به قهرمان خشمگین خسته از ظلم می شوم؟ این ملت خسته از ظلم اسد، چرا همت نمی کنند به سفارت سوریه در تهران حمله کنند یا سفیر سوریه را یک جایی در ایران با فریاد زنده باد آزادی بکشند که ریشه ظلم در دنیا خشک شود. . این چه استدلالیه؟ معناش چیه؟ واضحه که نمیشه در ایران سفیر سوریه رو ترور کرد؟ خودتون یه بار با صدای بلند بخوانید.
.
Zahra Izadbin ولی در ترکیه می شه سفیر روسیه رو کشت؟
.
 Alborz Zahedi اصلا دنبال اثبات چه چیزی هستید؟ بله. راحت تر میشه ترورش کرد. مهم اینه که سفیر روسیه دشمن آزادی خواهان سوری بود و در جنگ حلوا خیرات نمی کنند. شما چرا از سفیر عربستان نفرت داری؟ جلوی نفرتت را بگیر. مگر عربستان مثل سپاه پاسداران مردم کشورت را به رگبار بسته؟
.
 Zhe Sadry تروریست جوان! بر وزن مبارز جوان مثلا؟! هم باور دارین تروریسته و هم خواستین ازش آدم خوب و مظلوم بسازین؟ 
.
 Alborz Zahedi تروریست که بالذات بد نیست دوست عزیز. چه‌گوارا هم تروریست. حمید اشرف هم تروریست. تروریسم لزوما محتوای غیرقابل دفاعی نداره 
J’aime · Répondre · 19 décembre, à 14:48

...

من بیهوده این کامنت‌ها را برای تو کپی‌-پیست نکردم:
پنج تن‌ از از اهالی فرند‌لیستِ من در فیسبوک، این ترور‌الله‌اکبر‌نامهِ سر تا پا چرکینِ چنگِ واژون‌زن را لایک کردند!
از سه تن‌ِ آنها چشمی نداشتم ولی‌ دیدنِ نامِ  یک دوستِ ژرنالیست، فمینیست و کوشندهِ حقوقِ بشر و حیوانات) و یک دوستِ اندیشمند و گونه‌ای از چپِ نو‌اندیش با اتیکت و کلاس و نزاکتِ بسیار بالا‌ی اندیشگی و نوشتاری) مرا واداشت تا صد‌ها کامنت و زیر‌کامنتِ زیرِ آن پست را بخوانم: چندین ساعت!
از آن کار پشیمان نیستم چون مدت‌هاست که به جای رمان‌خوانی کامنت‌خوانی می‌‌کنم و بارهای بار هم خیرش را دیده‌ام!
آنهمه کامنت را خواندم که از سویی با منشِ آن نویسنده در پاسخ‌هایش بیشتر آشنا شوم و از سو‌ی دیگر یکدله که آنچه او در متنِ بنیادی نوشته از سرِ ایهام و تاویل‌انگیزی‌ای هرمنوتیسین‌پسندانه نبوده و شگفتی من از لایکِ آن دو دوست زیرِ چنان متنی سرسری نباشد!
,
در یمنی ریشِ منی
در حلبی خویش منی:

 اهالی"صنعتِ حقوقِ بشر"که با دیدنِ لنگِ زخمیِ مورچه‌ای در باغچهِ خانه‌شان در سرِ خود آژیرِ آمبولانس می‌‌شنوند وقتی‌ پلیسِ ضدِّ شورشِ یک حکومتِ اسلامیِ کودتا‌در‌کودتاییِ پان‌ترکیست‌اسلامیست در روزِ روشنِ یک گالری، سفیرِ کشوری با وزنِ روسیه را الله اکبر‌گویان و با تکرارِ شعارِ منحوسِ اخوان‌المسلمین، ترور می‌‌کند و نویسنده‌ای  آن "اجرای پست‌مدرن"را ماستمالی، ناگهان چنان دچار احساساتِ ملو‌دراماتیک می‌‌شوند که یادشان می‌‌رود لایک‌زدن زیرِ چنین نوشته‌ای پا گذاشتن روی خونِ یک انسان است و به شتاب‌انگیختنِ ماشینِ جنگی که دودش دیگر جهانگیر شده است:"
,
آیا این ذهن و زبان‌سوزترین گونهِ دابل‌استاندارد‌خوئی نیست؟
آن مانورِ آخر‌الزمانی آلِ سعود پیرامونِ ترورِ سفیرشان در واشنگتن را به یاد داری؟
به یاد داری که چگونه جیم‌الفیانِ بدنام در پیشینهِ رفتار با سفیر و سفارت را انگشت‌نما کردند؟
و در بوق دمیدند حمله به سفارتِ بریتانیا‌ی صغیر و سپس عربستان را؟
و سفیرِ آمریکا در لیبی‌ را که چگونه روزی چند پس از خرسند‌چندک‌زدن بر جسدِ تکه پارهِ قذافی، کشندگانِ همان کشته یعنی‌ مرگ‌گماشتگانِ خودشان و ناتو، به او در سفارتخانه‌اش تجاوز و او را پاره پوره کردند و سوختند؟
کیلاری‌هلینتون: "آمدیم دیدیم او مرد...‌ها ها‌ها ها!"(ویدئو در بخشِ کامنت‌ها)
چند تن‌ از این البرز زاهدی‌ها، این دانش‌آموختگان و دانشجویانِ پیشین و پسینِ لیبرال، این فیلسوف‌ها و استادِ دانشگاه‌ها و زرتشتی‌ها(ی شاعر‌نویسندهِ اسلامِ ناناتویی‌ستیز) و خلاصه این "چپ"ها و "مجهادی"های "ساری‌سوریه"ایست از آن جنایتِ خوفناک فغانشان در‌آمد؟
 ,
شاعری بسیار نادان را به یاد دارم که در آن گیرودارِ جهل و جنایتِ واگیردار در همین فیسبوک و در گفتگولی با ژورناله‌ایستی مشنگ‌تر از خودش فریاد می‌‌زد:" کاش جوان بودم و به انقلابیون لیبی‌ می‌‌پیوستم...به زودی بشر جاودانه از شرِ استبداد و دیکتاتوری رها خواهد شد..."
من در همین صفحه چنان مسخره‌اش کردم که آن لینک پسینِ همان روز از آن سایتِ زرد و صفحهِ خودِ آن ایلیاتی  بنجلِ شیک‌فروش پاک شد!
.
 فرستادنِ یک دانه زیره به کرمان:

گادفادرِ نئوکان‌های آمریکا ایروینگ کریستول، پسرِ عراق‌سوزش بیل کریستول و بسیاری دیگر از آنها خودشان چپ بودند: ترتسکیست‌هایی‌ بیشتر یهودی‌صهیونیست که دیرتر با لیبرال‌دمکرات‌هایی‌ از خویشانِ ذهنی‌ خود در آمیختند و با نفوذ در حکومتِ آمریکا جهان را به همین روزی انداختند که گواه‌اش هستیم!
.
دقت کرده‌ای که همهِ آن تحفه‌های فوقِ لیسانس به بالایی‌ که خارج از کشور را دچار خارشِ مزمنِ نئو‌کانیسم و نوکری در سایت‌ها و بنیاد‌های آمریکایی‌-اسرائیلی و کلا ناتویی کردند از بدنهِ جیم‌الف بودند: ملی‌-مذهبی‌!
بنیادِ توانا را تحکیم وحدتی‌ها با ایده و سرمایهِ وزارتِ خارجه و "کار" آمریکا به راه انداختند تا ما را به دانشِ پرستش هولوکاست‌کالت و شیوه‌های رژیم‌چنج آشنا فرمایند: برو روی توانا ببین چگونه یک غنچهِ اسرائیلی‌ایرانی‌ در بارهِ فاشیسم و نازیسم سوریه و هولوکاست‌ناک‌کردنِ یهودیانِ سوری از سوغ خاندانِ اسد دادِ سخن داده: انگار نه انگار که دهه‌هاست که اسرائیل بخشی از آن کشور را اشغال کرده و با تحمیلِ تحریم بر آن از سو‌ی پدرخوانده‌هایش و سپس با دمیدن بر آتشِ جنگی شوم با لشکرِ زامبی‌های پروتژه‌اش آن سرزمین را خاکستر‌نشین کرده و انگار نه انگار که همان چند دهه پیش، موساد و جاسوس‌هایی‌ چون الی کوهن بر آن چنان ضربه‌ای زدند که تخمِ اعتماد به یهودی و اسرائیل را در دل آنها سوخت!
زیرِ همهِ این لینک‌ها لایکِ آیه‌الله‌زاده‌ها و ملی‌-مذهبی‌‌های پیشین و توانا‌تو‌چی‌-های سپسین هست: انگار فلز‌های این آلیاژ را با نفرت از ایران و ایرانی‌ آب داده‌اند!
,
"کجاست آن بستر مشترک و نهادینه گفتگو برای شکل دهی افکار عمومی به نحوی دموکراتیک؟ بهترین ایده ها و مطالبات، وقتی سوار بر نفرت و کینه اجتماعی باشد سرنوشتی جز سوریه ای شدن Syria-esque را برای بازیگران فضای سیاسی آن جامعه نمی تواند داشته باشد. آنچه فضای مخالفت دموکراتیک را می تواند به آنی تبدیل به سوریه ای شدن بکند همین بستر متنفرانه و متفرعنانه و گنگ و نابینا است."
 چرا نویسندهِ عزیزِ چنین سطر‌هایی‌ این از در‌در‌نیامدگانِ از خود‌به‌در‌شده  که هم بر تفرعنِ توانا و انستیتوی واشنگتنی خلجی و دل‌سوختهِ سوریه همانا مولانا البرز زاهدی و خلاصه ایل و آ‌ل‌های ناتو‌پسند لایک می‌‌زنند و هم بر لحنِ سوئیسی خودش، را نمی‌‌بیند؟
 اگر مکانیسمِ استتوس‌های معصومانه‌دمکراتیکِ او را باز کنی‌ خواهی‌ دید که نه معصومانه است و نه دمکراتیک!

چرا اصل و سرچشمهِ تهدید، همانا سیاستِ نئو‌کانی رژیم‌چنج هیچگاه از سو‌ی این دوستان در سایهِ پرسش نمی‌‌رود؟
این زبانِ "ان جی‌ او"ناک دیگر دارد بیش از حد متفرعن و تهدید‌آمیز می‌‌شود و آدرسِ غلط می‌‌دهد!
تروریسمِ شومِ القاعده در حلب به رسوایی درهمشکسته شد چرا اسلام‌ستیز‌های دیروز سوگوار شده‌اند؟
یعنی‌ تنها اسلامِ جیم‌الف بد است؟
چرا یکباره اسلامِ القاعده به نام‌های گوناگون(جبهه‌-النصره، فتح‌الشا‌م، جیش‌الاسلام، احرار‌الشا‌م و....)ناز و حماسی و خودمانی و عزیز  بی‌جهت شد؟ به نام‌های میانِ پرانتز دقت کن: آیا هیچ نامی‌ از سوریه می‌‌بینی‌؟ تروریسمِ نئوکانییزه اصلا کشوری به نامِ سوریه را نمی‌‌شناسد: شا‌م، یعنی‌: سوریه، اردن، لبنان، فلسطین، قبرس و بخش‌هایی‌ از ترکیه و عراق و حتا مصر، و جیش و جبهه‌‌هایی‌ که این نام را پسوندِ خود کرده‌اند همه از دم در این منطقه که از زماِن خلفا‌ی راشدین تا زمانِ امویان در اشغالِ آنان بود به دنبالِ باز‌تشکیلِ خلافتِ اسلامیِ منحوس اند!
ظاهراً این قلمرو باید اسرائیل(همان فلسطین) را هم در بر بگیرد ولی‌ هیچکدام از آن گروه‌های خلافتی نامی‌ از آن نمیبرند هیچ، در بیمارستان‌های آنجا هم درمان می‌‌شوند و کمک و تسلیحات هم از آن می‌‌گیرند!

چرا نئوکانِ چپ بد است و نئوکانِ ملی‌-مذهبی‌ ناز؟

 " آنها پروژه‌ی روشنگری منفورالفکران و روشنفکران متجدد را در جهان سوم همسو و همدست با استعمار اروپا و آمریکا ارزیابی می‌کنند و جلوی منتقدان گرایش‌های بومیگرا، جلوی منتقدان خرافات، جلوی انتقاد از اسلام و حتا اسلام‌گرایی، می‌ایستند"

 کدام آنها؟

این متنی که نویسندهِ سطر‌های بالا لایک زده به ذهنیتِ البرز زاهدی نزدیک‌تر است:
 مهم نیست قاتل ترک است و وابسته به کدام جریان سیاسی. او مخالفان بی شمار اسد را در این «اجرا»ی پست‌مدرن ترور نمایندگی می‌کند. این الله‌اکبرها که از این حنجره زخمی بیرون می‌جهد ...."
زهی زرشک!



۱۳۹۵ آذر ۳۰, سه‌شنبه

ینی‌ترکیه‌چری



رفتارِ ینی‌ترکیه‌چری:
پارسال سوخو 
امسال سفیر
سال‌ها گشاده‌مرز‌ی به روی سیلِ تروریست
اشغالِ عراق
اشغالِ سوریه
اشغالِ خودِ ترکیه با رسواترین کودتا‌ی تاریخ
تجاوز به نظامی‌های متجاوزِ خودش
تفریحاتِ سالمِ ا‌رمنی‌کشی‌
ورزشِ کردکشی
مارکی دو‌سادگی‌ در عالمِ شکارِ کمونیست‌ها
لگد‌زدن در خدمتِ ناتو
لگدِ خارج از خدمت به خودِ ناتو
ریدن و خوردن و باز‌ریدن و باز‌خوردن
چاشنی‌کشی‌ِ اسلام پان‌ترکی‌
گاز‌گرفتنِ سایهِ خایه‌های چین
تبدیلِ فردا به افتضاحی بدتر از دیروز
ترکانیدنِ جهانِ ترک‌خورده تا مرزِ مرضِ آوار‌آوارگیِ مزمن
 ,
این بسته‌بازی‌های شوم به وردی رفتاری می‌‌ماند:
هاری هاری کریشنا برو کنار!
هارای هارای من هارم!
من تشنه‌ِ بمبارانِ اتمی‌-هیدروژنی‌ام!
من انزالِ مرضِ انقراض‌ام!
من نیازمندِ نفرینِ زمین‌ام!
من شیفتهِ یاسین و یاسایم!
من خواهانِ بازگشتِ روحانی به استپ‌های آسیایم!
من طاعون‌ام!
من وبایم!
کو سرم؟
کو دم‌ام؟
کو شکم‌ام؟
کو کون‌ام؟
کو پایم؟
من
من
...
بله!

۱۳۹۵ آذر ۲۳, سه‌شنبه

از افراط به تفریط:


حالا ما را عادت داده‌اند که مانندِ دشمنانِ اصلی‌ مان فکر و حس کنیم و همه چیز را محلی و بومی و خودمانی و همیشه هم از ماست که بر ماست ببینیم!

حال اینکه چیز‌هایی‌ هم هست که از ما نیست ولی‌ بر ماست: حتا اگر کسی‌ چون آرامش دوستدار هم بر آن تشدید نگذارد یا اصلا آن را مطرح هم نکند!

جیم‌الف، هم‌هنگام با دفاع از هست و نیستِ خودش در این جنگِ جهانی‌ گرد‌شده در خاور میانه و انبازگی در جنایت‌های هولناکِ آن، خواه‌ناخواه دارد جلوِ پروژهِ شوم‌تر از خودش، همانا شخم‌زدنِ منطقه از سوی ناتو به سودِ جنگ‌افروزِ اصلی‌، اسرائیل و گلوبالیست‌های پشتیبان‌اش را هم به سهمِ خود می‌‌گیرد!

الان مد شده است که از روسیه با همان لحنی حرف بزنند که در زمانِ استالین می‌‌زدند: امروز عملا در تویتر دیدم که یکی‌ از این روزنفکرانِ بی‌‌بی‌سی‌پسند، با لحنی سوگوار، رسما پیروزی بر تروریست‌های سربر-اشغالگرِ حلب را با پس‌گرفتنِ ورشو به دستِ استالین از جنگِ نازی‌ها مقایسه کرده بود!

استالین استالین بود ولی‌ اگر نبود امروز جهانِ ناز ما نازی بود و آمریکا‌ی جهانخوارِ ما آلمانِ جهان‌گا!

جیم‌الف پدیدهِ نفرت‌انگیزی است که باید روزی آن را به دستِ خودمان در آشغالدانیِ معروف تاریخمان بیندازیم!

در منطقه‌ای که افتضاحی به نامِ بهارِ عربی‌ را به گران‌ترین بها می‌‌فروشند و چند کشور‌ملتِ  بیچاره که برای خودشان زیستی داشتند را گرفتارِ جنگِ داخلی‌ کرده و به کابوسِ قبایل بر می‌‌گردانند بی‌ آنکه حکومت‌های زمستانیِ اصلی‌، کوچک‌ترین آسیبی ببینند، هیچ، صادر‌کنندهِ دموکراسی هم بشوند و هر قوم و فرقه‌ای از سویی خاور میانه را بکشد تا به کامِ خود پاره کند و بر آن نامی‌ قبیله‌ای بگذارد باید با چنگ و دندان برابرِ خیمه‌شب‌بازِ بزرگ که دیگر خودش را پنهان هم نمی‌‌کند ایستاد!

روسیه البته که در این منطقه دنبالِ سود و زیانِ خویش است ولی‌ در مقایسه با گادزیلا‌ی ناتو و کثافتستان‌هایی‌ چون سعودی‌لند و امارات و پمپِ گازِ قطر و ویرانگر‌تر از همه، اسرائیل، نقشی‌ به شدت مثبت دارد: آنها هم اگر اینجا کوتاه بیایند صهیونی‌های گلوبال، از دیوارِ خودشان بالا خواهند رفت! چین هم همینطور! دیشب مستند‌ی از جان پیلگر دیدم که مو به تن‌‌ام شاخ کرد!

اگر روسیه با تکنولوژیِ برتر نظامی‌اش پا به میدان ننهاده بود امروزه جنگِ تا ایران و شاید خودِ روسیه خیز برداشته بود!

در یک جنگِ جهانی‌ باید تصویرِ بزرگ را در نظر داشت اگر گرفتارِ تلهِ احساسات‌سازیِ بوق‌های معروف بشویم آنوقت همه چیز و همه کس را به روایتِ لمسِ دست در اتاقِ تاریکِ فیل تعریف خواهیم کرد!

پروژهِ اصلی‌ِ مدرنیته با انقلابِ صنعتی‌ِ طبیعت‌کش‌اش از آغاز چیرگی بر "بومیانِ زمین=وحشیانِ نشسته بر موادِ اولیهِ و فضا‌ی زیستِ موردِ نیازِ "ما مردمِ متمدن" بوده و هست و اگر ایستادگی نشود خواهد بود! آنها با مردمِ سیاره چون بیگانگانی فضایی رفتار کرده‌اند و می‌‌کنند! ما دیگر نمی‌‌توانیم همان رولِ بومیِ دلخواهِ آنها را بازی کنیم!
آنها در این نزدیک به نیم‌هزارهِ گذشته نشان داده‌اند که تا آنجا که پای ناخودی‌ها در میان است به هیچکدام از اصولِ خود پایبند نیستند: دموکراسی برای آنها همان اسلام برای خمینی است: چیزی برای صدور به قصدِ چیرگی بر بازار‌ی که بر آن وارد می‌‌شود یا "دخولِ عدوانی" می‌‌کند!

همهِ مظاهرِ پیشتر‌دلفریبِ این از ما‌بهتران دیگر حال‌به‌هم‌زن شده است!

من در این عمر پنج و اندی دهه‌ای خود هرگز جهان را اینهمه لخت و زشت و زمخت و دروغِ راستین‌آلوده ندیده بودم! پیشتر‌ها کوششِ بسیاری برای حفظِ ظاهر می‌‌شد! دیگر هیچ تعارفی در کار نیست! نسل‌کشی شصت و هفت را در نظر بگیر: قاتلانِ اسلامی بیشترین تلاش را کردند تا صدای جنایت‌شان در ایران و جهان نپیچد(دیرتر پیچید)ولی‌ در این نیم دههِ گذشته گروه‌های اسلامیستِ لعبتکِ ناتو با کوششی صد چندان، همهِ جنایت‌های باور‌نکردنی خودشان، تیرباران‌های هزارانی با دست‌های از پشت‌بسته، تاراندنِ اقلیت‌های دینی‌قومی از سرزمین‌هایشان، بازگرداندنِ مناسباتِ بردگی، اجرای تجاوز‌های سیستماتیک‌شرعی، به کار‌بردنِ سلاح‌های شیمیایی علیهِ مردم و نسبت‌دادنِ آن به حریف، و بشمار جنایت‌هایی‌ را که عرب‌ها و ترک‌هایسلفی‌وهابی‌ درگیر در این جنگ با مردمِ منطقه کردند را با بهترین کیفیت فیلمبرداری و مستند و پخش و پلا‌ی جهان کردند: ببینید که ما چقدر روراست و بی‌ تعارف هستیم: جنایت کسب و کارِ ماست: جهادِ ماست!

ما رنگ‌شدگانِ پرنده فروشیِ تمدن را باش!

ما که قرار بود قناری بشویم! پس این بربریتِ انکر‌الاصوات از کجا‌ی ما آمد! مردم داشتند زندگی‌‌شان را می‌‌کردند: غیر از در عربستان و ممالکِ همریخت‌اش بساطِ سربری بر پا نبود! بله، دار می‌‌زدند! دستِ کم نعشِ درسته‌ای می‌‌دادند دستِ بازماندگان!

خودِ جیم‌الف را در نظر بگیر: آنهمه پنهان‌کاری در جنایت کرد تا دقیقا هر روز نمایشِ اعدام‌های چند ده‌تنه بر پا کند و در دو سه سال بیش از شصت و هفت آدم بکشد!

وقتی‌ به رگ و ریشهِ هستی‌ می‌‌زنند باید به هر بهای ممکن جلوِ یورشیان ایستاد!

سرِ غربِ مالی‌نظامی، امپراتوریِ آمریکا، شاید جنایت‌کار‌تر از مغول‌ها و عرب‌ها و ترک و تاتار‌های اشغالگر نباشد ولی‌ از همهِ آنها و کّلِ تاریخِ مصرف‌تمام‌شدگانِ قدرت در همهِ دوران‌ها نیرومندتر و مجهزتر است: ایستادن جلوِ این طاعون و همدست‌های منطقه‌ای‌اش نگهبانی از واپسین رگ و ریشه‌های هستی‌ است!

در شگفت نیستم از اینکه کسانی‌ در جبهه‌ِ ناتو و آ‌ل‌های رسوای منطقه‌ای‌اش ایستاده‌اند که ظاهراً از آنها چشمِ شعور و وجدان و انسانیت می‌‌رود: روشنفکران و فیلسوفان و هنرمندان و فمنیست‌ها و....همه فکر و هنرِ آنها پرخاش به پیزوری ترامپ و گریه‌کردن بر شکستِ کیلاری هلینتون است! کلیدِ احساساتِ آنها دستِ سی‌ ان ان و بی‌‌بی‌سی است: متحد‌های گروهِ سربرِ زنگی و النصره، با آمبولانسِ نو و تمیزِ بی‌ یک لکهِ خون و خاک در آن دوزخِ زمینی‌، عکسی‌ از یک بچه می‌‌گیرند و یکشبه ویرالیده می‌‌شود و اشک و آهِٔ همهِ زمینیان را در می‌‌آورد ولی‌ یک کوچه‌ آنسو‌تر، همان گروه، سرِ بچهِ دوازده‌سالهِ فلسطینی را می‌‌برند و فیلمِ کامل‌اش را هم با افتخار پست می‌‌کنند و نه تنها آب از آب تکان نمی‌‌خورد بلکه پنتاگون حتا دیناری از بودجهِ تسلیحاتی آنها نمی‌‌کاهد!

چرا این گل‌های سر سبدِ تمدن، این چلچراغ‌های فکر و فلسفه و هنر، هرگز از خودشان نپرسیده‌اند که: چگونه ممکن است که خود‌متمدن‌پندار‌ترین کشور‌های غرب با آن چشمانِ زاغ و پوست‌های سفید برای بر‌انداختنِ دیکتاتوری‌ها و برقرار‌کردنِ دموکراسی در خاور میانه دقیقا از پلید و پست‌ترین دشمنانِ کّلِ تمدن: سعودی‌ها، داعشی‌ها، قطر‌ی‌ها، طالبان، اماراتی‌ها نئو‌عثمانی‌ها و خلاصه قبایل وهابی‌سلفیِ آدمخوار، مدد می‌‌جویند و به آنها کمک می‌‌کنند تا واپسین نشانه‌های تمدن‌های چند هزار‌ساله را با خاک یکسان کنند؟ مگر دموکراسی‌ را برای ویرانه‌ها می‌‌خواهند؟ چرا این آقا‌بالا‌سر‌های زمین، به خودِ این "هم‌رزمان"ِ خود کاری ندارند:آنها که از همهِ جهان به این چراغِ هدایت نیازمند‌ترند! چرا عربستان را دمکراتیزه نمی‌‌کنند؟ قطر را؟ امارات را؟ آذربایجانِ مافیایی را؟ جمهوریِ یهودیِ آپارتاید‌ی را؟ راستی‌ چرا؟ بارانی از چرا؟

اینهمه از چندین‌گوشهِ هیولای ایستاده در برابرمان نوشتم تا بدانی‌ که نقش‌ها یکی‌ دو سه تا نیست که بشود فراموش‌شان کرد: این فیلم هزار‌نقشه است!

وقتی‌ ژنرال آمریکایی‌ و "مجهادی"ِ خلق و جهادی سعودی و چچنی و قطر‌ی و ترک و کردِ سلفی و اروپایی‌ یکصدا بر "هولوکاستِ حلب" می‌‌زارند باید بر اشک‌های آنها شاشید!

"مجهادین‌های خلقِ سعود" از یاد برده‌اند که هنگامِ یورشِ ملخوارِ داعشی‌ها با پشتیبانی‌ِ پنتاگون به عراق، آنها را "عشایرِ انقلابی" می‌‌نامیدند؟

همین جیم‌الفِ یک برای هفت‌پشتِ ما بس است: جیم‌الفِ دو بیخ ریشِ ملک‌سلمان!

فعلا ناگزیریم گندبوی این جیم‌الفِ نیمه جنازه را تا‌ب آوریم تا هنگامی که دستِ کم، منطقه از شرِ جهادی‌ها خلاص شود نوبتِ آن زامبی هم فرا خواهد رسید!

حرف آخر: من حاضرم هزار‌بار بمیرم ولی‌ ناتو و سربر‌های عربستان با تنقیه کردنِ "دمکراشی کشکِ خلا و پتاسیم و تیزاب" رستگارم نکنند!

تازه فهمیده‌ام که‌ای دلِ غافل: ایرانی‌ بودم و حواس‌ام نبود!

تن‌ِ دشمنانِ ایران مباد!
.
عکس: او ان جی‌ ها‌ی وابسته به ناتو و بوق‌های دمنده در جنگِ سوریه

۱۳۹۵ آذر ۹, سه‌شنبه

۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه

اگر دقت کرده باشی‌


اگر دقت کرده باشی‌ ایرانی‌‌ها دارند با شدتِ شومی جدی می‌‌شوند تصورِ من این بود که ما با خنده بر تراژدی‌های به روحوضی‌انجامیده‌مان پیروز می‌‌شویم! چه خبطی! روحوضی با ژست‌های تراژیک بر ما پیزور شد و از هر کدام از ما بی‌ عرضه‌-ای مسلح به یقین ساخت! همهِ ما چنان به یکطرف خم می‌‌شویم که انگار نه انگار که مخترعِ حیدریسم‌نعمتیسم بوده‌ایم! زمانی‌ اهورا و اهریمنِ ما با هم عروسی‌ می‌‌کردند تا میوهِ تضاد خرد شود و ما با خوردن‌اش خردمند شویم: چندین‌گانه‌اندیش!
حالا هر کدام به تنهایی‌ زیرِ بار خدا‌ها و شیطان‌های جلقیِ عصبیِ خودبینِ دیگر‌ستیزِ خود خرد شده‌ایم و از دم منتظرِ امامِ زمانیم تا  بیاید و در رکاب‌اش بکشیم و تا زیرِ بینی‌ در خونِ دشمنانمان غرق شویم و ناگهان زمین بهشت شود!
امامِ زمان نامِ همهِ ایده‌آرمان‌ایمان‌هایی‌ ‌ست که ذهنِ ما را بردهِ معتادِ خود کرده!
پاک فراموش کرده‌ایم که کّلِ هستی‌ شوخی‌ِ همین تضاد‌های ظاهراً حل‌نشدنی‌ با هم است که حقیقت بارانی با یک قطرهِ افسانه‌ای است که ما همیشه می‌‌آییم و رسوایی جهان را تا یک قدمی‌ِ پایان تماشا می‌‌کنیم و باز می‌‌آییم تا ادامهِ رسوایی را رقم بزنیم و باز در یک قدمی‌ پایان از هوشِ جهان برویم!
توجه داشته باش که من از رسوایی همان چیزی را در نظر دارم که ابله‌ها از حماسه!
پیش به سوی افتضاحِ زیبا!
شکوهِ ننگمند!
غرورِ جراحی‌لازم!
آمبولانسِ راننده در‌کما!
خوش به حالمان که می‌‌میریم و بازی را موقتاً از یاد می‌‌بریم!
چوب تو آستینِ اکنون!

اگر دقت کرده باشی‌


اگر دقت کرده باشی‌ ایرانی‌‌ها دارند با شدتِ شومی جدی می‌‌شوند تصورِ من این بود که ما با خنده بر تراژدی‌های به روحوضی‌انجامیده‌مان پیروز می‌‌شویم! چه خبطی! روحوضی با ژست‌های تراژیک بر ما پیزور شد و از هر کدام از ما بی‌ عرضه‌-ای مسلح به یقین ساخت! همهِ ما چنان به یکطرف خم می‌‌شویم که انگار نه انگار که مخترعِ حیدریسم‌نعمتیسم بوده‌ایم! زمانی‌ اهورا و اهریمنِ ما با هم عروسی‌ می‌‌کردند تا میوهِ تضاد خرد شود و ما با خوردن‌اش خردمند شویم: چندین‌گانه‌اندیش!
حالا هر کدام به تنهایی‌ زیرِ بار خدا‌ها و شیطان‌های جلقیِ عصبیِ خودبینِ دیگر‌ستیزِ خود خرد شده‌ایم و از دم منتظرِ امامِ زمانیم تا  بیاید و در رکاب‌اش بکشیم و تا زیرِ بینی‌ در خونِ دشمنانمان غرق شویم و ناگهان زمین بهشت شود!
امامِ زمان نامِ همهِ ایده‌آرمان‌ایمان‌هایی‌ ‌ست که ذهنِ ما را بردهِ معتادِ خود کرده!
پاک فراموش کرده‌ایم که کّلِ هستی‌ شوخی‌ِ همین تضاد‌های ظاهراً حل‌نشدنی‌ با هم است که حقیقت بارانی با یک قطرهِ افسانه‌ای است که ما همیشه می‌‌آییم و رسوایی جهان را تا یک قدمی‌ِ پایان تماشا می‌‌کنیم و باز می‌‌آییم تا ادامهِ رسوایی را رقم بزنیم و باز در یک قدمی‌ پایان از هوشِ جهان برویم!
توجه داشته باش که من از رسوایی همان چیزی را در نظر دارم که ابله‌ها از حماسه!
پیش به سوی افتضاحِ زیبا!
شکوهِ ننگمند!
غرورِ جراحی‌لازم!
آمبولانسِ راننده در‌کما!
خوش به حالمان که می‌‌میریم و بازی را موقتاً از یاد می‌‌بریم!
ما‌نی‌ خرسندی
چوب تو آستینِ اکنون!

۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

به کوری چشم‌های مصنوع


به کوری چشم‌های مصنوعیِ "سی‌ آی‌ ای"و حتا روانِ آلفرد هیچکاک، فیدل‌کاسترو‌ی به شدت طبیعی، طبیعی مرد!
ای فیدلِ روحانی یا روانی‌!(چون دیگر جسمانی نیستی‌ با آته‌ایسمِ مسیحیت‌آلوده‌ات شوخی‌ می‌‌کنم و حتا با خودِ بی‌ ضمیر‌ت جوری حرف می‌‌زنم که انگار سر از تابوت بر‌نیمه‌افراشته‌ای و داری به پرزیدنتِ  وحشی‌ات گوش می‌‌کنی‌!)
ایدئولوژی، سیستمِ حکومتی، ضّدِ امپریالیسمِ همکاسه با هر کس و ناکس‌ات به کنار، خودت، خودِ خودِ پرگویِ دوازده‌ساعت‌گوی، وروره‌ولگوی رقصنده‌زبان‌تن‌ِ پرشورِ شورانگیزِ صمیمانه تا مغزِ استخوان"واخینا‌لوکو"(همان کسخلِ خودمان به اسپانیایی!)ی گیرا سمج، سیگارِ برگ‌بو و دیوانه‌هوشیار‌خویت به دستِ کم صد و بیست‌میلیون و نهصد‌هزار و نهصد و نود و نه آمریکایی‌ پخمهِ کوکا‌برگر‌انباشتهِ بی‌نمکِ پر‌آروغ و گوزِ نایسِ سیویلایزِ زورگو می‌‌ارزید!
در مرگِ چنان توئی، نمی‌‌شود با خونسردی ناطقی سوار دکتر‌حیوانِ روان‌نژندِ بی‌‌بی‌سی و امثال حرف زد!
بگذار کیسینجرِ جنگ‌افروزِ صلحِ نوبل‌آلوده یا مادلن آلبریتِ پانصد‌هزار‌کشته‌کودکِ عراقی به پشمِ خود‌نپندار، رحیقِ لعنت را سر بکشند آنوقت خواهی‌ دید چگونه حرف خواهم زد:
شیت!
نکند خودم زودتر از آن نوحِ ثانی‌ و زوجهِ جانی به مادر‌سیاره‌ام برگردم!
دل‌ام می‌‌خواست دستِ کم دوازده ساعت در طبیعتِ آسودهِ مرگِ تو بنویسم و بنویسم سالی‌ که تو کوبا را از دستِ گادفادر‌ها لحاف‌کش‌ها جاسوس‌ها و باتیستا چی‌‌های سیاستا جنده در آوردی تا خودت و برادرِ واقعا بدریخت‌ات و چند تن‌ِ دیگر آن را شکرپارهِ سوسیالیسمِ فقرا کنید و...من هم به جهان آمدم ...حیف که شانه‌ام چنان درد می‌‌کند که موهایم پرچمِ جیغِ نیمه افراشته شده‌اند!
بله فیدل!
سی‌ سینیور!
تو کونِ زمین‌فرسا‌ی آمریکا و چند رئیس‌جمهور‌ش را سوزاندی و نشان دادی که حتا آن ظاهراً مریلین‌مونرو‌پسند‌ترین‌خوشتیپِ خوش‌سخنشان هم در انجام، یانکی‌زورگوی خود‌ویژه‌پنداری بیش نبود!
تو را برای بسیاری چیزها می‌‌شود سرزنش و به خاطرشان حتا چندین لگدِ تکنیکالِ شرنگ‌فویی حوالهِ خایه‌هایت کرد ولی‌ تو از بهترین رئیس‌جمهور‌های آمریکا هم دستِ کم برای مردمِ زمین، کم‌آزارتر بودی و آنجا که بایسته بود به کمکِ نیمه له‌ و لورده‌شدگانِ آن گادزیلا‌ی جهانسوز هم شتافتی!
به درستی‌ که یکی‌ از خفیف‌گوز‌های مخمرِ موزنیشکر‌بوی میانِ منطقهِ اثنی‌حشریِ نطق‌ات به "مجموعه آثار"ِ خمینی‌خامنه‌ای و مجموعهِ اعمال  احمدی‌ نژاد و امثال می‌‌ارزید!
شخصا دل‌ام برای شخصِ خودت تنگ خواهد شد زیرا دیگر دیگر هیچ تردیدی ندارم که قرنِ بیستم نیستم‌تر شد!
گراسیاس فیدل!
ویوا کووا!
ژانکول‌لسپغی دو ژان‌پًل‌سارتر!
فاک یونایتد میستیکس‌آو آمریکا!

۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

آیا به راستی‌


آیا به راستی‌ می‌‌خواهی‌ سکوت کنی‌؟
پس چرا آن را سکوی حرف می‌‌کنی‌؟
چرا لغت به نامِ غاز می‌‌زنی‌؟
نطق در بارهِ سکوت؟
حیوان را آرام بگذار ناطق!
این جان‌رضا‌براکیج‌هنی‌بازی‌ها آمد‌نیامد دارد!

۱۳۹۵ آذر ۴, پنجشنبه

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

دور از جان‌ام!


دور از جان‌ام!
من نیهیلیست نیستم که کمونیست، فمنیست یا تخمِ ...زیستانسیالیسم بشوم
من هستم و مرغ را نمی‌‌توان توی ا‌گ کرد
و از تخم نمی‌‌توان چیکن را کاست
هستی‌ اهلِ نیست و نیسم نیست
از ایستادنِ بیش از چند دقیقه در یک "جا" هم ملول می‌‌شوم
یا از جا می‌‌کنم
یا جا را می‌‌کشم
(و به کوری چشمِ جغرا لحاف‌کش‌ها)
با خودم می‌‌برم
با اینهمه اگر بخواهم انگی‌ بر خودم بچسبانم
تا پان‌شرنگین‌ها:
-واو!
چه شرنگ‌انگبینی!-
کموهست خواهم شد یا فمهست
یا آلیاژین: کمو‌فمهستِ اشرافیتِ خودکار‌فرمایی
خودکار غلاف، زحمت‌کم!
از ایستادن در لیست هم خوش‌ام نمی‌‌آید:
ناسیونالیستِ سیاه و سفید
و بدتر از هر چیز:
پینک‌انتر‌ناسیونالیستِ گلبهی
یا فجیع‌تر از همه اگزیستانسیالیستِ کبود
بیچاره لیست‌های حیفِ رنگ!
دررررررررینگ! دررررررینگ!
دارم به یک پینک‌انتر‌کمو‌فمنیستیالیستِ سیا‌سفید‌گلبهی‌کبودِ بهار‌ندیده زنگ می‌‌زنم:
الو!
-کیه؟
تو که ...نیستلیستی چرا جواب می‌‌دهی‌!
،
این را شعر‌طور نوشتم تا
ارواحِ سرماخوردهِ بی‌باور به ارواحِ سرماخورده
ذوق‌برگ شوند!
دور از جان‌ات



دور از جان‌ام!


دور از جان‌ام!
من نیهیلیست نیستم که کمونیست، فمنیست یا تخمِ ...زیستانسیالیسم بشوم
من هستم و مرغ را نمی‌‌توان توی ا‌گ کرد
و از تخم نمی‌‌توان چیکن را کاست
هستی‌ اهلِ نیست و نیسم نیست
از ایستادنِ بیش از چند دقیقه در یک "جا" هم ملول می‌‌شوم
یا از جا می‌‌کنم
یا جا را می‌‌کشم
(و به کوری چشمِ جغرا لحاف‌کش‌ها)
با خودم می‌‌برم
با اینهمه اگر بخواهم انگی‌ بر خودم بچسبانم
تا پان‌شرنگین‌ها:
-واو!
چه شرنگ‌انگبینی!-
کموهست خواهم شد یا فمهست
یا آلیاژین: کمو‌فمهستِ اشرافیتِ خودکار‌فرمایی
خودکار غلاف، زحمت‌کم!
از ایستادن در لیست هم خوش‌ام نمی‌‌آید:
ناسیونالیستِ سیاه و سفید
و بدتر از هر چیز:
پینک‌انتر‌ناسیونالیستِ گلبهی
یا فجیع‌تر از همه اگزیستانسیالیستِ کبود
بیچاره لیست‌های حیفِ رنگ!
دررررررررینگ! دررررررینگ!
دارم به یک پینک‌انتر‌کمو‌فمنیستیالیستِ سیا‌سفید‌گلبهی‌کبودِ بهار‌ندیده زنگ می‌‌زنم:
الو!
-کیه؟
تو که ...نیستلیستی چرا جواب می‌‌دهی‌!
،
این را شعر‌طور نوشتم تا
ارواحِ سرماخوردهِ بی‌باور به ارواحِ سرماخورده
ذوق‌برگ شوند!
دور از جان‌ات



۱۳۹۵ آبان ۲۸, جمعه

آخ


هی‌ خودم را سطر می‌‌کنم
امروز که آخ‌ناک در عزیزم‌خیابانِ "دو مزونوو"گام می‌‌زدم این سطر از سرم فوّاره زد:
من این شهر را پر از آخ کرده‌ام!
شانِ نزول‌اش آخ‌گوییِ دمادم‌ام از دیدنِ لبالب‌های زیبایی‌:
درخت، چشم، پستان باز هم پستان، دو ابرو، کنفیکون‌های جور‌واجورِ دامن و شلوار و ابر و با‌د و مه‌ و خورشید و فلک، سرخی‌های دهان و جهان‌هایش، حالتِ نگاه و باز هم حالتِ نگاه، با یا بی‌ اعتنایی این جگر، آن گوشه، جشنِ ناگهانیِ نگاهاینگی، دقت و پاسخِ کودکان به خلبازی‌هایم، بیشتر آنها با دیدنِ من یا موهایم یک واوِ بلندی ختم می‌‌کنند به ویژه اگر شکلکی هم برایشان رسم کرده باشم، لبخندِ دم‌افروز و رنگِ پرندهِ این یکی‌، هر کسی‌ به من نگاه کند مرا خوش و خندان می‌بیند بعد فغانِ چشم‌هایم خنده‌اش را گیج می‌‌کند، احساسِ آشناییِ ژرف با بیگانه‌ای که گذشت، برگشتن و دیدنِ برگشتنِ  گذرنده، کسی‌ را هنگامِ رفتن به و برگشتن‌از‌جایی‌ آنجا دیدن، درست همان‌جا انگار هر دو دم به دم از دم‌ها سان دیده‌ایم تا آن بازدمِ دوبارهِ دیدار نگریزد
هجومِ بیرون به درون و فورانِ سطر‌هایی‌ که پیوسته سر را بلند و نگون می‌‌کنند:
من این شهرو پر از آخ کرده‌ام
من این آخو پر از باخ کرده‌ام
من این باخو پر از شاخ کرده‌ام
،
آهای انبانِ قافیه کجایی!
،
خشکی‌هایم ترانه شدند!
با صدای بلندِ کنترل‌شده‌ای، طوری که تنها کودکان و دارایانِ گوشِ بیدار و عاشقان و تنهایانِ شدید و غایبانِ حاضر بشنوند
احساس کردم باید آن را با بلند‌ترین صدای ممکن بخوانم:
شدیدا خاموش و با دهانِ بسیار باز!
دو سه دخملاندخملِ شیریننگاه با ژستکی ناز همراهی کردند:
پوشاندنِ گوش‌ها با دست‌ها با چشم‌های بس‌گشاده:
آخ! جهان ترکید!
و من با ژستکِ سپاسِ بیکرانِ هنرمندی که سرانجام قدرش را دانستند:
تعظیمِ فیلارمونیکال
به فکرم رسید یکی‌ از این روز‌ها بروم کوه‌جنگلِ آرزو(افقِ )آینهِ پنجره‌ام آن را بلند بخوانم و با دوربین‌ام برای بشریت ضبط کنم:
سه من این‌این‌این شش شهرو
پرپر‌پر‌از‌از‌از
آخ-باخ-شاخ کرده‌ام‌کرده‌ام‌کرده‌ام
چقدر‌ر‌ر‌ر سطر شدم!


۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

یا زین‌العابدین ادرکنی!


امروز صبح ساعتِ شش که از بیمارستان بازگشتم داستانِ دیشب را نوشتم ولی‌ هشتاد و دو افسوس که پاک شد:
قرصِ خوابِ بسیار درشتی در گلویم گیر کرد و وحشت از خفه شدن یا خوابیدن‌خفه‌شدن سراپایم را گرفت!
نیمه شب، دوان‌دوان و با نفسی تنگ رفتم به اورژانسِ شبانه‌ِ بیمارستان!
پس از تشریفاتِ ثبت، مرا به اتاقی‌ راهنمایی‌ کردند و من با گلویی آبستنِ مرگ هی‌ آب خوردم و هی‌ آب در گلویم آواز خواند تا سرانجام خسته شدم و روی تختکِ سفت و سردِ معاینه هی‌ خوابیدم و هی‌ بیدار شدم رفتم گفتم پس زین‌العابدین چی‌ شد؟
گفتند به زودی می‌‌آید!
گفتم می‌‌روم!
گفتند تو الان جزوِ اموالِ بیمارستان هستی‌ رفتی‌ نرفتی!
در سالن هی‌ لئونارد کوهن نشان می‌‌دادند و هی‌ انتظار کش می‌‌آمد و بار آخر که رفتم گفتم من می‌‌روم هر چه باداباد دیدم همهِ آنها که نیمه شب آنجا دیدم هنوز نشسته‌اند و اسلو‌موشن‌ناک با سلفون‌هایشان ور می‌‌روند!
من با آن وسواسِ خناس‌ام هی‌ آب خوردم رفتم دستشویی‌ هزاران بار دست‌هایم را شستم و در یکی‌ از همان بارها بود که حس کردم قرص غروب کرده ولی‌ همچنان جای شکرش درد می‌‌کند!
یکی‌ دو بار هم خاموش دکتر فرهت حسینی‌نژاد را فریاد زدم: ببین همکاران‌ات با پرزیدنت چه می‌‌کنند!
راستی‌ اگر دور از جانِ زین‌العابدین سکته کرده بودم هم همینقدر بی‌ تفاوتی می‌‌کردند؟
قوطی قرص‌ها و کاپشن‌ام را برداشتم و خودم را از آن مارستان دزدیدم!
این سلفی را هم همان‌جا از خودم گرفتم: یکی‌ از چند تا تا کنون‌گرفته از وقتی‌ که سلفون‌دار شده‌ام!
راستی‌ همان وقتی‌ که واردِ اورژانس شدم رسپشنیست دست‌اش روی دکمه‌ای لغزید و یک فیلمِ آخ و اوخناک آمد: بیمارستان؟ چند تنی زدیم زیرِ خنده و طفلکی آن آقا اندکی‌ روی سیاهی سرخ زد!
نزدیک بود احساساتِ بی‌ ناموسی‌ام جریحه‌دار شود که گلو گفت: خفه!
وقتی‌ به خانه رسیدم انترنت‌ام هم قطع شده بود!
ساعتی وررفتم تا وصل شد!
داشتم پس از یکی‌ دو هفته فراقِ اختیار‌ی از اینستاگرام، داستان را می‌‌نوشتم که نامه‌ای از فیسبوک آمد و نمی‌‌دانم چه شد که آن نوشته ورپرید: چه رنجی‌ بردم در آن دقیقه سی‌!
بد جوری از خواب و گلو و قرص و اورژانس ترسناکیده‌ام!
امروز که میخ  دیشب شدم دانستم که کارِ درستی‌ کردم که به آنجا رفتم: قرص پایین رفت اگر نرفته بود هم دستِ کم در یک بیمارستانِ مدرن در کشوری از بهترین‌ها می‌‌مردم و بیچاره‌های جهانِ سوم می‌‌گفتند:
ای بنازم! زیباتر مرگی برای تقلید!
چرا جهان چنین شده است؟
زمانی‌ ما هوسِ می‌‌کردیم که بیمار شویم برویم در بیمارستانی در مونترال چند روز بخوابیم و چاق و خوشحال با اعصابی آسوده به خانه و زندگی‌ خود برگردیم!
آن پرستارِ شوخ در پاسخِ دارم خفه می‌‌شوم‌ام هی‌ گفت: داری حرف می‌زنی‌!
در سراسرِ شب اصلا خونسردی خودم را از دست ندادم و حتا می‌‌شود گفت سختی‌‌هایی‌ که کشیدم مرا تا اندازه‌ای مبتلا به حکمتِ ایوبی کردند:
ای کرم‌ها بیایید ناموس‌افزار‌م را بخورید!
اندرز:
بپّا یک وقت قرص‌های گنده‌تر از گلویت نخوری
ای دختر
و  ای پسر!


۱۳۹۵ آبان ۲۱, جمعه

آب


آب
ماهی‌تر است

بترسیم


بترسیم می‌‌ترسانند
نترسیم می‌‌ترسانیم

رفته بودم بیرون


رفته بودم بیرون قدم بزنم دل‌ام گفت از جلوِ خانه‌اش بگذر، ممکن است آنجا چهره‌هایی‌ به یادش روشن شده باشند!
همینطور هم بود: وقتی‌ رسیدم ده‌ها تن‌ گرد آمده بودند و روی پله‌های خانه‌اش گل و شمع گذاشته و افروخته بودند!
مردم بسیار آرام و اندوهگین بودند و برای چند دقیقه گروهی از مردمِ "پلاتو مون رویال"الوژی بسیار باخ‌ناکی به یادش خواندند!
فضا همانندِ ترانه‌هایش بود: آرام، گیرا و بسیار ساده!
کسانی‌ آهسته از او حرف می‌‌زدند!
مردی آمد و گفت: آیا یهودی‌ای میانِ شما هست که به یادِ کوهن "کادیش"بخوانیم!
در سرم ابلهانه گفتم: چه یهودی ابلهی!
او ابله نبود و می‌‌خواست همکیشِ بودایی‌شده‌اش را با دعایی بنوازد!
چند دقیقه بعد او را دیدم که از کنارِ شمع و گل‌های روی راه‌پله آمد با دو سه "یهودی‌چهر"، و آرام و دوستانه دستی‌ بر شانهِ من نهاد!
دل‌ام گفت: ما‌ی‌جوییش‌برادر!
مهرش در دل‌ام جوشید و از شرمِ نهفته‌ام هم خوش‌ام آمد!
آنجا بود که این جملهِ غمناک را بی‌دهان در گوشِ همه زمزمه کردم:
چنین شبی هم در این سیاره چشم به راهِ تو است!
دو سه شبکهِ تلویزیونیِ بی‌ تشریفات هم آمده بودند!
خانمی جوان با دفترچه‌ای در دست آمد سراغ‌ام و از من پرس و جویی‌ در بارهِ او کرد!
من هم حرف‌هایی‌ کوتاه در بارهِ همسایگی، شعر و ترانه، و نیکبختی و سادگی‌ِ او به عنوانِ یک پلاتویی جهانی‌ که بسیاری او را دوست می‌‌داشتند گفتم!
وقتِ برگشتن یک زنِ بسیار زیبا‌جوانِ نیمه مست(که سپستر دانستم تونسی است!) دیدم که داشت از جایی‌ بر می‌‌گشت: در هر نظر‌ش مضمر صد گلشن و کاشانه!
پیش از او داشتم با دوستی ایرانی‌ که از آنجا می‌‌گذشت در بارهِ کوهن حرف می‌‌زدیم که این زن گذشت یا بهتر است بگویم: آذرخشید!
من دو بار نگاه‌اش کردم؛ چشم‌هایم خیره شد!
او رفته بود که من هم راه افتادم!
جالب است که بر خلافِ آیینِ بی‌ ناموسی، هیچ شتابی نکردم و اصلا هیچ قصد‌ی نداشتم یعنی‌ ذهن‌ام رفته بود جایی‌ دیگر!
وقتی‌ دوباره دیدم‌اش بیست متری از من جلو بود؛ از گویشِ رفتن‌اش دانستم که دارد برای رسیدنِ من پا به پا می‌‌کند!
چه دقیق: برگشت نگاه کرد و بعد درنگ و به تابلو یک کودکستان نگاهِ سبکسرانه‌ای انداخت!
کیف‌اش و یک بستهِ ظاهراً سنگین به دست‌اش بود! ایستاد تا رسیدم گفتم می‌‌خواهی‌ کمکت کنم؟ گفت نه مرسی‌، و پس از دو سه گام شروع کردیم با هم گپ‌زدن....
بازماندهِ به شدت‌ترانه‌ناک‌اش را نمی‌‌نویسم تا دل‌ات بسوزد:
...
بدان که پس از چند دقیقه گفتگوی ناب، در خیابانِ سن‌لوران، با گرم‌ترین روبوسی‌های مردمِ این سیاره از هم جدا شدیم!
چه شبی!
غمِ شیرینِ مونترال را حس کردم!


۱۳۹۵ آبان ۱۷, دوشنبه

بارانِ عزیز!‌


رحیم فتحی باران(فیسبوک):
حسین عزیز،چه فکر کردی وچه شد...موضع گیری صد در صد فمنیستی با شعور ومتعهد سوزان خوب به گُه کشیده شد ...

ها‌ها ها ها....ای بارانِ عزیز!‌ای بارانِ عزیز! اصلا دقت نکرده‌ای که در همین یک سطر چند بزرگاف از زیرِ انگشت‌های عفیف‌ات ردّ شده:
۱-اگر موضعگیری خانم ساراندن، صد در صد فمینیستی بود آنوقت دیگر ارزشِ بحث نداشت! چیز‌های صد در صد‌ی را باید هم به "گه‌"کشید! جهان ویرانِ همین چیز‌های صد در صد‌ی است! ساراندن، حرف‌اش دقیقا برعکسِ فمینیست‌های صد در صد‌ی به قولِ تو "با شعور و متعهد"است(دقت داشته باش که مدت‌هاست که بوی چنین صفاتِ سفت و سختی‌ در آمده)که تنها چیزِ مهم در این انتخابات برایشان زنانگی خانم کلینتون است و نه شایستگیِ او! از نظرِ ساراندن، این فمینیست‌ها با کسِ محترمشان رای می‌‌دهند و نه با "شعور و تعهد"ِ سیاسی‌شان!
۲-تو یا من اگر بیش از دو روز نتوانیم "اجابتِ مزاج"(خوش‌ات آمد؟)کنیم باید دست به دامنِ دکتر و دوا شویم! تنها یک یبوست‌کشیده قدرِ گه‌ را می‌‌داند: ناگهان از یک دسته گل سرخِ خوشبو در نظر‌ش زیباتر می‌‌آید! دقیقا به شرطی که توی شکم‌اش نماند و او را دچار مسمومیت‌های روده‌ای نکند! چرا این نعشِ عزیزِ خوشمزه‌ترین خوراک‌ها را این‌قدر خوار می‌‌داری؟
۳-به آن هفت واژهِ انگلیسی بالا دقت کن: ۱-گه‌ ۲-شاش ۳-فاک(گاییدند، لعنت!) ۴-کس ۵-کیرلیس ۶-مادر‌گا ۷-ممه
حالا دیدی؟ به بالای این صفحه نگاه کن:کامنتِ مدیریتِ شق و رقِ تلویزیونِ اخلاق و اتیکتِ مجاز نامجازِ آن خانمِ محترم را ببین! او بسیار مؤدبانه‌تر از تو آمد که زبانِ شسته اطو‌کشیده‌شدهِ خودش را به من بفروشد! من گفتم نو! تنکس! و با دلیل‌ها و نمونه‌های بسیار از شعر‌های کلاسیک(دقت کردی که نمی‌‌شود از شاعرِ مدرن چنین گفتاورد‌هایی‌ آورد؟چون بیشتر آنها کارمندِ زبانشوییِ ماشینی‌ایدئولوژیک‌اند و نه شاعر! افسار‌زدهِ عفتِ "مدرنیسم"اند!)آوردم! دیگرانی هم بیت افزودند! در این بیت‌ها کیر و کس و کونِ بسیاری رژه رفتند و آب از آب تکان نخورد! نه زلزله‌ آمد و نه خایهِ  نوح لرزید! چهار کلمه از توی شورت در آمدند و گفتند:ما هم هستیم! حالا کجا‌ی شعور و تعهدِ صد در صد فمینیستی به گه‌ کشیده شده؟ نه وجدانا! مشکلِ تو اینجا چیست؟ به کار‌بردنِ این سه کاف؟ می‌‌دانی پس از درزِ آن ویدئو‌ی معروفِ ترامپ و پیچیدنِ حرف‌هایش در خانه و زندگی‌‌های پر فاک و شیت یا شسته رفتهِ آمریکا در همان تلویزیون‌های هفت‌واژه ممنوع، چه بحث‌های داغی‌ پیرامونِ "پوسی(کس) و وجاینا(شرمگاه، آلتِ تناسلی‌ یا نامِ کلانتری آن) درگرفت! من تصادفا چند گوشه از آنها را دیدم و دیدم که دشمنانِ "پوسی"جون بیشتر میانِ طرفداران  ترامپ بودند و کلینتونی‌ها فقط از ترامپ بلگیری می‌‌کردند!
۴-آیا می‌‌دانستی که یکی‌ از دلایلِ محبوبیتِ برخی‌ از شو‌های کمیکِ آمریکایی‌، کاربردِ بی‌ دریغِ همین هفت واژهِ ممنوعه است؟ برنامه‌های زندهِ رادیو و تلویزیون‌های رسمی آمریکا هفت ثانیه با دیرکرد پخش می‌‌شوند: دقیقا برای خفه کردن یا بیپ‌گذاشتن روی همین واژه‌هاست که از لجِ آن سانسورِ لوس، هر ثانیه به کار می‌‌روند به ویژه در برنامه‌هایی‌ که یهودی‌فرهنگ‌ها اجرا می‌‌کنند(و اگر همین یهودی‌ها نبودند فرهنگِ آمریکا یک چیزِ ملال‌آورِ سفید‌مالِ بی‌ نمک می‌‌شد! هر چند آنها هم در دراز‌مدت گلوکزِ اشغال را در آوردند!) آمریکا کشورِ فرهنگ‌هاست و اهمیت‌اش در این است که این فرهنگ‌ها از مبارزه با یکدیگر نمی‌‌ترسند! به ویژه در عالمِ آزادی بیان، در هنر و ادبیات و موسیقی‌ و کمدی! تو در این قاره نزیسته‌ای، اینجا کشتی‌های بسیاری در کنارِ هم پیوسته کژومژ می‌‌شوند و همین، توفانِ بی‌ آرامش اینجا را تبدیل به یک سرگرمی جهانی‌ می‌‌کند! هر چند نتایج شوم خودش را هم دارد! آماجِ پنهانِ کمپِ ترامپ، فرهنگِ یهودی است! برای همین "دیوید دوک"ها هم از او حمایت می‌‌کنند!
یکی‌ از مهم‌ترین شخصیت‌های ادبی‌ آمریکا‌ی قرن نیستم، ازرا پاوند، هیچ پروایی نداشت که در مهم‌ترین نوشته‌هایش در نقدِ شعر و شاعر، واژه‌هایی‌ چون تپاله و امثال به کار ببرد! همین تپاله(بولشیت)در ترجمهِ فارسی‌اش به دست زنده یاد میر‌علائی، تبدیل به "الحذر"شد! او فاشیست هم بود و انگلیش‌فحش و فضیحت را بهتر از هر کسی‌ می‌‌شناخت ولی‌ ازرا پاوند بود! اگر زمانی‌ براهنی در نقدِ فارسی‌اش بر شعر معاصر ما با شعرِ توللی جلق زد حشریتِ بی‌ باک‌اش را از همین سرچشمهٔ‌ها نوشاند! آلمانِ فوتر‌ها هنوز هم جای شاشیدن نیست! برای همین دوباره جایش را خویش خواهد کرد!
۵-به آن پوسترِ بالا نگاه کن: ساراندن، این حرف را همان زمانی‌ زد که رقابتِ تنگاتنگی میان برنی سندرز و کلینتون برای نمایندگی دمکرات‌ها جریان داشت! بی‌‌بی‌سی‌گوزکِ فارسی دیر دو زاری‌اش افتاد!
۶-بگذار مردم لخت کنند خودشان را خالی‌ کنند و هر کاری که دل‌شان می‌‌خواهد بکنند:اینجا پیجِ من است! من می‌‌دانم کی‌، کجا، کی‌ را با اردنگی‌های تکنیکال‌ام که در آسیا همانند ندارد بنوازم! تو چرا دماغ‌ات را می‌‌گیری؟
۷-فدای تو دوستِ دیرین و مهربان ولی‌ "فوتر"منش‌ام‌ها ها‌ها ها....

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=1328732270470830&set=a.492852877392111.120251.100000022091221&type=3&theater&notif_t=like&notif_id=1478486632247060

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

"گستاخی"


https://www.youtube.com/watch?v=n7FfIWEa35w&feature=share


این ترانه دقیقا بر عکسِ آن پندارِ تو از این ترانه است: "گستاخ" در روزگار خودش یک گامِ بسیار بلند در ترانه سرایی‌خوانیِ زن‌مدارانه بود! ببین چه هنرمند بوده شهیار قنبری که رفته در جلدِ زبانِ زنی‌ والا فاخر و حتا تاجدار(به رخت و دکورِ شازده‌خانمِ اسیرِ قفس‌قصرِ زیبا‌ی صحنهِ اجرا هم دقت کن!)و چه هنرمند بوده گیتی پاشایی که باید عصر‌ی می‌‌گذشته ایران و زنانگی‌اش زیر و زبر و پامالِ حکومتی اسلامردانه می‌‌شده تا خشکانهِ اشک و خون‌سوزِ پشتِ ترانه‌اش را بشنویم آنهم با چنین آغازِ رودست‌زننده‌ای:
آره راسته این درسته
دستِ من دستِ کنیزه
در سراسرِ این ترانه، قنبری با صدای گرم‌گیرا و پر گوشه و کنایهِ گیتی، به مردی و مردانگیِ ایرانی‌-اسلامی‌خاورِ میانه‌ای، پیش از بروزِ فضیح و فجیع‌اش طعن و تسخر می‌‌زند:
شما معصوم و صبوری
شما انگار خودِ نوری
همه جا هستی‌ و نیستی‌
همیشه فقط یه جوری
می‌ دونم جسارته
اسمِ شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه
دستاتونو دوست دارم
اگه گستاخی نباشه
نفسام مالِ شما
تا چشام می‌‌بینه....سایه دنبالِ شما
...
شما ابریشم شعرید
شما علتِ نخستین
خلقتِ مبهمِ شعرید
...شما بهترین شبانی
شما قدیس و فرشته
کاشفِ حرف و صدایید
کاشفِ خط و نوشته
شاعر و صوفی...
کنیزکان، مشتی کلفت و خدمتکارِ بیچارهِ عصمت‌سادات‌وار نبوده‌اند! آنها همنشینِ شاهان و وزیران و امیران و گردن‌کلفتانِ تاریخ بوده‌اند! از "پورن"های یونان تا "نازک‌بدنانِ" ایران تا گیشا‌های ژاپن، در سراسرِ گیتیِ قدرت و ثروت، گنجِ زنده، همان و همانا زنِ بسیار‌زیبا‌ی هنرمندِ بزم‌افروز بوده! شهرزاد یکی‌ از این کنیزکان است! اینها مردانِ قدرت و ثروت، یعنی‌ همان‌ها که اندک‌اندک تصویر و تجسمِ مردی و مردانگی شدند را از خودشان بهتر می‌‌شناختند! نخستین افسوس‌خوانان و سرزنش‌گران و پیشپویانِ سرنوشت زن و زنانگی در اسطوره و قصه و تاریخ هم همان‌ها بوده‌اند!
کنیزکی که از سخن‌صدای نیشنوشناک و از جان‌گذشتهِ گیتی‌شهیار می‌‌ترواد دیوی ‌ست که با بیرون‌آمدن از خمره سطر به سطر مرد و ابهتِ مرد‌در‌آوردیِ تنها خورانه و زورگویانه‌اش را بازیچه و ریشخند می‌‌کند! ژست‌ها و کنایا و "مشغله‌ها‌ی متعالی"اش: صوفی، شاعر، قلندر، معصوم، نور، صبور، شبان(ها‌ها ها...)قدیس، فرشته، کاشف، و از همه افتضاح‌تر: علتِ نخستین، را با تجاهل‌العارفِ مردرنگ‌کن‌اش دست می‌‌اندازد!
این ترانه در زمانی‌ به تاریخِ سخن‌صدا اندر شده که زن دارد به سرعت "داخلِ آدم" می‌‌شود تا از درون دخلِ آدم را بیاورد! با اینهمه این ترانه امروزه بس‌شنیدنی‌تر است! چنین لحن و درشتی و نرمپوشی ای‌ در آن زمان، تنها از فروغ فرخزاد بر می‌‌آمد: به ثبت رسیدم! زنِ مدرنِ ایرانی‌، به ویژه ورژن چپ و چریک‌اش:من یک زن‌ام(گزارشِ خشک و خالی‌ جنسیت همراه با مشتی شعارِ مردانه!)فرسنگ‌ها از آن زبان دور بود! زنِ بورژوا‌ی آن زمان هم بیشتر بیرونی مدرن داشت و "درون"اش همچنان اندرونی بود! این ترانه را انگار برای امروز ترانیدند: زمانی‌ که مردِ اسلامی‌ایرانی‌، حتا با ادعا‌های لاییک و آته‌ایستِ فرصت‌طلبانه‌اش در بهره وری از مزایا و امتیاز‌های زیستِ مردانهِ جیم‌الفی، به چنان روزِ نرون‌واری از جنونِ شهوت و قدرت و ثروت و درویشی و شاعر‌ی و قداست و رجاست و دروغ و دونگ و حقیقت و طریقت و ترانساندانتالیسم "مازاد"های لکلکانی‌ژیژکژکانی و پست‌فطرت‌مدرنیسموسموس افتاد که باید روانِ گیتی او را بنشاند روی تختِ ولایت و با این ترانه بادش بزند و با‌د‌ش بکند و بترکاندش!
خطرناک‌ترین ترفندِ این تمدن، تظاهرِ روزنامه‌ای‌اش به نا‌این‌همانی خودش با آینه‌اش است: همه چیزش برعکس‌در‌عکس است و تنها با واژگون‌کردنِ آن است که می‌‌تواند "آن‌همان"را دید!
گیتی در این ترانه دارد دیوانه حرف می‌‌زند: دیو‌وار، واژگون‌گفتار! او دارد به مرد، چنگِ واژون می‌‌زند! به کدام مرد؟ همان که هر چه کرد و گفت محضِ نیکی‌ و معرفت و شعر و خرد بود: همان علتِ نخستین: پیرِ ما گفت خطا بر قلمِ صنع نرفت....ای جانِ جانان! حافظ هم اینجا دقیقا دارد به همان زبان چنگ می‌‌زند:چنگِ پارسی‌! قرآنِ واژگون!
زنِ تبلیغاتی‌ روزبروز دارد روزنامه‌ای‌تر، همانا تمدن‌پسند‌تر می‌‌شود: هر چه ماهیچه‌های فمنی‌اش کلفت‌تر و سبیل‌های معنوی‌اش تابیده‌تر، مردوار‌تر، علی‌ وارتر، کلانتری‌پسند‌تر!
فکر می‌‌کند اگر روی کس‌اش اسمِ فرانسوی گذاشت و آن طفلکی را واژن خواند "مترقی" شده!
فمینیسم به او دخولِ ترجمانی کرده، از پلِ ترجمه هم که بگذرد باز چشم به دستِ مادام‌غاز و او ان جی‌--ال‌ جی‌ بی‌ تی است! او در ایسمی می‌‌ایستد و ژرگونِ آن را قاموسِ خود می‌‌کند و روبرویش کلانتری و مامور و مسئول می‌‌سازد: دینی نو با ظاهری دین‌گریز!
به مرد امیدی نیست: این "آقازاده"هایی‌ که هیلاری کلینتون را به من و تو می‌‌فروشند از مذهبِ زن تنها حالتِ چشم و ابرو و دست و اشاره‌ای به عاریه گرفته‌اند!
نگاه کن به آن چپ‌های چیپ: فمن‌های ما‌چوِ فیک‌فاکیستِ فاشیست‌ژستی را که هی‌ فینگر می‌‌دهند و هی‌ زخمک می‌‌زنند و هی‌ زنگِ زن می‌‌زنند را قبلهِ خود کرده‌اند یا آن مردکِ بی‌ بتهِ فرصت‌طلب را که لختیِ کونِ آلمانی‌ با تنکهِ عجم به صحنه می‌‌فروشد و با زبانی رسواتر از مداحانِ بیت، ترقی‌ِ توخالی بادبادک می‌‌کند!
نگاه کن به آن شاعر با هِ کون‌مرغی که چطور به زبانِ مداحانِ درجه دو عربده می‌‌کشد و کمونو‌فمنو‌ها و شاعرانِ درجه دار برایش غش می‌‌کنند: حیفِ آن کسِ سمرقند‌قیمت و آن نارپستان‌های بخارا‌سوز!
زبان، زن‌با است: تنها با‌زن زنده می‌‌شود:بی‌ زن زبان یک با است و بس که به درد ایستادن کنارِ یکِ با‌ی دیگر می‌‌خورد: برو بابا!
بابا نان داد!
بابا زبان نداد!
این تمدنِ سرنگون در چاهِ پر‌های و هو‌ زبان را دیوانه کرد و تنها زبانِ دیوانه است که می‌‌تواند آن را بکشد بالا بر پای خود بنشاند و با ترانه با‌د‌ش بزند:
همه جا هستی‌ و نیستی‌
همیشه فقط یه جوری!
ها‌ها ها‌ها ها ها....

آنیتا آمد!

دمی پیش، مژده رسید که آنیتا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر ...