۱۳۹۴ بهمن ۱۰, شنبه

دیشب بوی مرگ



دیشب بوی مرگ را از ده سانتیمتر‌ی‌اش شنیدم!
باید آن بو را بنویسم تا بدانم چه از سرم گذشت!
اگر آدمِ آشفته گمانی بودم می‌توانستم فکر کنم که یکی‌ می‌خواست مرا بکشد چون آن سرعت و آن پیچشِ ناگهانی در برابرِ گامی که در آستانه‌یِ برداشتن‌اش بودم در برابرِ چراغی که با نشانهِ عبورِ پیاده سبز شده بود اصلا نمی‌‌توانست تصادفی باشد! نمی‌‌دانم چه شد که درست همان لحظه که می‌خواستم آن گام را بردارم این ماشین آذرخش‌آسا از پشت سرِ من آمد و پیچید به خیابانِ فرعی که داشتم از آن میگذشتم! من اگر آن گام را برداشته بودم می‌‌رفتم توی سینهِ ماشینِ سریع! هیچ ماشینِ دیگری در آن پیش از نیمه شب آنجا نبود!
خیابان آرام و خلوت!
من هوشیاری‌های تن‌ را در هنگامه‌های هول و هراسِ آوار‌وار دیده‌ام! در ناگهان‌میدان‌های خشم و خشونت، تیر زده-خورده‌ام تصادف‌ها کرده‌ام مدت‌ها در وطنِ خودم با وحشتِ دستگیری دربدر بوده‌ام! در دسامبر ۱۹۸۳(اوجِ جنگِ سرد) در راهِ نخستِ آمدن‌ام به اینجا سه روز در سن‌فرانسیسکو گرفتار نشنال‌سکوریتی‌ایجنسی و چندین سازمان بدجنسِ دیگر بوده و دیپورت به پتلپورت شده‌ام! چشم در چشمِ  افسر‌های نازی‌ریختِ آمریکایی‌ با حضورِ مترجم ایرانی‌ سینجیم شده‌ام!(ماجرا‌هایی‌ که باید یکی‌ یکی‌ نوشت!) چندین بار هم خودم به خودم سو‌ِ قصد کرده‌ام و می‌‌دانم که تن‌ کی‌-کجا حضورِ مرگ را حس می‌کند! یکدفعه تیزتر و هوشمندتر میشود و کنترل خودش را از تو می‌گیرد میرود روی اتو‌پایلوت و میبینی‌ از جایی‌ پریدی در جایی‌ میخ شدی از آورده‌دیوی بالا رفتی‌ که در حالت عادی خوابِ امکان‌اش را هم نمیتوانستی دید!
آنجا من دژا در اثرِ پیاده رویِ تیز‌گام عرق کرده بودم ولی‌ در آن لحظه مهره‌های پشت‌ام از سرمای عرقی دیگر تیر کشید! یکباره دیدم تمامِ تنم با همه عصب‌ها و ماهیچه‌ها و استخوان‌ها خشمگین شد! از آن خشم‌های جهانسوز که هیچ فکر و فرهنگی‌ در آن رسوخ نمی‌تواند کرد! چقدر خوشحال‌ام که در همسایگیِ آن همچنان وسترن‌سیتیِ کاوبوی‌های قاره، در کشوری زندگی‌ می‌کنم که مردم‌اش عشقِ اسلحه نیستند! اسلحه را دستِ برتراند راسل  بده و او را شکارِ ناگهان کن ببین چه می‌کند! در آن لحظه اگر من هفت‌تیری داشتم یک خشابِ کامل را پشتِ آن ماشینفرین خالی‌ می‌کردم! بارها همان‌جا همین جمله را در نفس‌هایم جویدم و چنان بی‌اختیار فحش دادم و فاک‌فریاد کشیدم و به فرانسوی و انگلیسی و زبانِ مادر‌سیاره‌ژیندوس(که دارد دیوانه‌ام می‌کند!) و گویشِ مادری‌ام بد و بیراه گفتم و نفرین(بله!نفرین!)کردم که در اوجِ موجِ مرگزدگی قاه‌قاه خندیدم و در خنده‌ام هیچ اثری از شوخی‌ نبود! از خودم و جهان ترسیدم! شک ندارم که آن موجودِ بی‌ همه‌چیز اگر مرا زده بود نمی‌‌ایستاد و میرفت و لابدِ حماسه‌اش را برای چهار نفر مثل خودش تعریف میکرد حتا امکان داشت که از خنده فرشِ زمین شوند: مثل یک راکون او را به خیابان پرچ کردم!
یک چیزِ داعش‌منشانه‌ای در آن رفتار بود!
ترسناک‌تر از همه چیز، درست چند ثانیه پیش از آن "رویبیداد" همانطور که تند و تیز میرفتم و از حاشیهِ کلاهِ پوست و پشمین(چاره چیست!) به پیچ و تا‌بِ مارهای یخچه‌برفیِ با‌د در خیابان نگاه می‌کردم از سرم گذشت که در چنین سردِ بادناکی اگر در جاده‌ای ماشینی به آهویی بخورد آن تن‌ِ له‌ و لورده با خون‌چکه‌هایی‌ که فورا یخزده و سرخ و سفید خواهد شد چه زخمی به نگاهِ شب خواهد زد! بعد فورا از خاطرم گذشت که الان ساعتِ چند است! و سرم درگیرِ یک حساب و کتابِ زمان‌سنجانهِ وسواسمندی شد جوری که می‌خواستم بخندم که وییییییییییییییژژژژژ!
تا لحظهِ پیچیدن از پیشِ گام‌ام هیچ صدایی به گوش نمی‌‌رسید مگر صدا‌های درهم‌برهم و دور و نزدیکِ شهر! خیابانِ شربروکِ پیشا‌نیمه‌شب آرام و تهی بود! تازه اتوبوسِ بیست و چهار گذشته بود! دو سه خیابان پشتِ سر، چند دخترِ بسیار‌کم‌پوشیدهِ زیبای تازه پا به شبِ جوانی نهاده و آنقدر مست که که من از من از میانشان زیگزاگ‌زدم خیز بر میداشتند که برسند به تاکسیِ ایستاده باز با با‌د برمیگشتند سرِ جای گامِ برداشته! آنجا که مرگ‌ماشین گذشت، آن‌طرفِ فرعی، چند مردِ جوان ایستاده بودند تا چراغِ آن‌طرفِ خیابان سبز شود یا نشود داشتند برادرانِ یوسفوار سر به هم آورده حرف می‌زدند! تنها پس از گذاشتنِ ماشین و فحش و فریادِ من گردسر‌ی سنگین برگرداندند و باز سر به هم آوردند! من یکبارِ دیگر چنین موجوداتی را دیدم در شهری آنسوی زمین، کراچی‌! در یک ظهرِ بسیار گرم، از آن روزها که در هر ساعت‌اش چندین تن‌ از گرما هلاک می‌شدند اینها نشسته بودند دور یک آتشِ پت‌وپهن و سر به هم آورده به آهنگِ خایه‌های حلاجان حرف می‌‌زدند! من حال‌ام خیلی‌ بد بود از اسلام‌آباد تا کراچی‌ خندیده بودم! آنقدر می‌خندیدم تا تقریبا از هوش میرفتم و باز آغاز به خندیدن می‌کردم! کدام خنده! چرخاندنِ چاقوی صدا در حنجره و درونی‌‌های شکم و روان! سال شصت بود و چند ماهی‌ از فرارِ من می‌گذشت و من دچار یک "دیدار" شدم! دیدار با کسی‌ که آنطور که خودش میگفت تازه از فلان چکادِ هندوکش پایین آمده بود! در توریست‌کمپِ اسلام‌آباد برای دومین بار در زندگی‌ حشیش کشیده بودم و او حرف میزد! حشیش را هم او پیچیده بود و حرف را هم او میزد و من ناگهان دیدم که یک صدایی از زیرزمین‌های تنروان‌ام لایه‌ها را شکافت و بالا آمد و آمد و آمد تا رسید به گلویم و درست در همان لحظه که آن شمن‌خو داشت با آن لهجهِ بدخشانی‌اش میگفت:از کوه فرود آمدم که تاجر‌های دنیا را تنبیه کنم...ترکیدم! چنان قهقهه‌ای زدم که همهِ توریست‌های کمپ برگشتند و یواش‌یواش همه خندیدند و ماراتنِ خندهِ من آغاز شد! دکتر یا عباس، یک پیکاریِ بسیار با صفا که آن روز‌ها با جنگ و صلحی‌ زیر بغل میرفت بیرون چیزی میخورد و باز‌می‌گشت می‌نشست زیرِ درختی به خواندنِ سایه‌دست غولِ بی‌شاخ و دمِ روس، گفت حسین، این اتفاقاتِ چند ماههِ گذشته تو را بسیار آزرده و اعصاب‌ات را فرسوده بهتر است بروی مدتی را کنارِ دریا بگذرانی تا آرام بگیری! رفتم! گرفتم!
روزی از آن روز‌های آخر‌الزمان‌خنده خواهم نوشت! دیشب همان جورِ آنچنان‌تر خندیدم و آن چند مردِ کنارِ خیابان به نظرم چندان "اینجایی" نیامدند! تو ممکن است فکر کنی‌ من کس‌ام خل شده است! چرا نشود! کسِ من باید تیمارستانِ همه کسخل‌های منظومهِ شمسی‌ خانم بشود! مرد، تنها در همین عرصاتِ خلی میتواند کسمند شود و با زنانگیِ "مرگ‌شناسِ" زندگی‌ آشنا!
از دیشب تا کنون هر کار کردم برای نخستین بار بود! امروز هنگامِ نرمش به کوهِ افقِ پنجره‌ام سلام کردم و چند واژهِ نازک نثارِ درخت‌های همسایه و برای بیمار‌های بیمارستانِ روبرو آرزوی سلامتی‌ و آن سطرِ چند روز پیش را زمزمه و سراپایم خیسگیسروشناک شد! سروش با گیسوانِ بسبسیار بلندِ آبچکان از رودخانهِ میان‌ام بیرون آمد تا به کاخِ روشن بالایم برود:
آیا مرده با مرگ آشنا خواهد شد!


۱۳۹۴ بهمن ۹, جمعه

آی چه می‌‌چسبد



به سعید جدیدی که اگر


 آی چه می‌‌چسبد این زنبق و آفتاب
پس از خوردنِ گلوله‌هایی‌ از پیش و پسِ سر
پس از جزغالگی با چند کیلو‌لیتر
کلرات پتاسیم و بنزین
آی آی آی
چه می‌‌چسبد صعود از لولهِ دودِ خود
در بیابانی که فردایی دور
اقیانوس خواهد شد یا
خانهِ خاله
آی‌ی‌ی‌ی‌ی
چه می‌‌ چه می‌‌ چچسبدبد


۱۳۹۴ بهمن ۵, دوشنبه

عطر می‌‌پا


عطرمی‌‌پاشند حینِ وعظِ کون
لم تقولون‌اند و مالا‌تفعلون

آن علی‌ اصغر معصومی


جریان چیست؟
همه دارند می‌‌میرند!
نکند توطئه‌ای در کار است!
در چنین فرصت‌هایی‌ می‌‌شد با علی‌ اصغر معصومی، یا اسکار یا دایی، درجا از سخنِ افسوس و حیرت پرید به وادیِ غریب‌ترین شوخی‌ ها!
معصومی انسانی‌ بسیار آرام، نیکمنش، بی‌ آزار و تا بخواهی شوخ بود! در شوخی‌‌اش هم آرام، نیکمنش و بی‌ آزار بود! بسیار زیبا و از تهِ دل می‌‌خندید!
در دههِ نودِ میلادی، بیشتر همدیگر را می‌‌دیدیم! با او و خسرو برهمندی می‌‌نشستیم به گل و لطف و گفت!
گاهی هم که جایی‌ در شهر به هم برمیخوردیم زود از هم نمی‌‌گسستیم! می‌‌رفتیم جایی‌ می‌‌نشستیم و تا آنجا که ممکن بود به این عصر و خلبازی‌هایش می‌‌خندیدیم!
یک روز حتا کشف و کرامتی هم از او دیدم: من بسیار خسته و گرسنه‌ از پخشِ خروار‌ها آشغال‌کاغذ(تبلیغات برای "بزرگ‌ترین همبرگرِ شهر")برمی‌گشتم! دو تهی‌کیفِ بزرررررررررگ از دو سوی شانه‌هایم به جاذبه دهنکجی میکرد! همهِ فلایر‌ها را پخش و پلاییده بودم و می‌‌خواستم برگردم خانه! فردای آن روز، روزِ پولدار‌شدن بود و جیب‌های من پر از هیچ! کسی‌ زد به شانه‌ام: حسین‌جان سلام! خودش بود با آن چشم‌های پر‌خنده و چهرهِ خویشاوندِ جان! گفت بیا بریم اینجا یک چیزی با هم بخوریم! پیاده شدیم رفتیم یک رستورانی نشستیم و میز پر از خوراک و دو سه بطری شد! خودش آبجویی نوشید و چیزی نخورد: من ناهار خورده‌ام! آنجا یکی‌ دو ساعت کنار هم گفتیم و شنفتیم و شکفتیم!
یک روز من یک سوالِ فروزانفر‌چزانی از او کردم: اصغر‌جان، به نظر‌ت من بهترم یا مولانا؟ گفت: کسِ خواهرِ مولانا! من چه می‌‌دانم مولانا کی‌ بوده! تو دوستِ منی!
از غیرت‌اش در دوستی نزدیک بود از هوش بروم!
 آن روز‌ها من چون یک کشتیِ پنچر بر رودخانه‌ای از با‌ده از کنارِ سواحلی از گنجهِ سوزناک می‌‌گذشتم! او که اهلِ عیش و نوش هم نبود با من چنان آسوده و همدل و جان می‌‌نشست که هم‌پیاله‌ای دیرین!
 معصومی از کسانی‌ بود بود که بی‌ آنکه چیزی بگوید به من در کارم دلگرمی‌ می‌‌داد و تشویق‌ام می‌‌کرد!
یک بار که در خانه‌اش تابلو‌هایش را به من و خسرو نشان می‌‌داد من غرقِ آن پروانه‌ها و گل‌ها‌ی هاله چهره‌های گرد و چشم‌های شگفتی‌زا: این کارها را کی‌ کشیده‌ای؟-در گرماگرمِ انقلاب! از اینکه کسی‌ در بحبوحهِ آن صف‌های کفکرده با شعار‌های صدمن دو پول و گازِ اشک‌آور و دودِ لاستیک و گزارش‌های آندرو ویتلی و لطفعلی خنجی نشسته و آن نوبهار‌ها را از آب در‌آورده بوده باشد سراپا شگفتی و ستایش شدم! این را به او گفتم گفت رامبراند و فلان هم ....فکر کرده بود ایراد می‌‌گیرم! زود متوجه شد!
 یک بار هم که لطفی‌ آمده بود مرا به خانه‌اش دعوت کرد! تنها به قول خودش چند ویژه را دعوت کرده بود! من آنوقت‌ها در کمالِ گستاخی آواز هم میخواند‌م! دمِ گوشِ لطفی‌ زمزمه کرد و لطفی‌ گفت بخوان شبرنگ!(به من میگفت شبرنگ! چون معصومی بهش گفته بود که من شب‌پرست‌ام!)من با سه تار او یکی‌ از غزل‌های خودم را خواندم و اصلا خجالت نکشیدم! چنین به آدم دل میداد اصغر!
چقدر دیدنِ او با همسرِ نازنین‌اش کارولین و دخترِ نازشان ترگل دل‌انگیز بود!
 پسرِ موسیقی‌ نواز‌ش بابک را که نزدیک بود با"حلوا‌ی جگر"واردِ درامِ عشق و بیناموسی شود به شوخی‌ "فرهادِ دل‌آزرده" می‌‌نامیدم! کجایی‌ای حلوا‌ی جگر!
 من چپ و راست روی مردم اسم می‌‌گذاشتم! انگار که اسم‌های خودشان آنها را آشکار نمی‌‌کرد!
دیرتر معصومی برای مدتی به ایران رفت و دیگر مگر یکی‌ دو سه بار به تصادف همدیگر را ندیدیم!
دل‌ام برای آن دوستِ بزم‌افروز و آن هنرمندِ بسیار‌کوشِ به راستی‌ حرفه‌ای و موفق، بسیار تنگ خواهد شد!
من هیچ از بیماری‌اش خبر نداشتم!
چه حیف که دیگر او را نخواهم دید!
باید بروم آن سه بازمانده را ببینم!
یادش خوش و خندان!

۱۳۹۴ دی ۲۵, جمعه

خودم را چنین خو



به همایون اژدری که باز خندیدن بتواند!

 خودم را چنین خو داده‌ام که هر گاه صدایی از جنوبم خاست آن را مصرعی سطری یا جمله‌ای پندارم و بسته به دریافت‌ام از آن به آن پاسخ گویم به این امیدِ واهی که دیالوگی برقرار شود! غافل از اینکه ما هر دو بیشتر اهلِ مونولوگ‌ایم! مونولوگ‌هایی‌ گهگاهی و از سرِ حالت! بگو بر وجهِ شطح و هذیان و زبانِ تاریکِ باریک! نوشتن حتا اگر نوشتنِ دیالوگ باشد باز مونولوگِ دست است و به جنوبِ تن‌ و صدا‌های ایهامین‌اش نیز اعتمادی نیست! گاه پنداری که دانی‌ گاه دانی که پنداری! تاریخِ مونوس و لوگوس در تمیزِ کون از مکانِ این دانش درمانده‌ و درمانده‌ خواهد ماند! پیش آمده که در پاسخ به آنچه مصرعی سیستانی‌پسند پنداشته‌ام قصیده‌ای کاروان به دامِ غولِ بیابان‌انداز به هم ببافم! یکبار این ایده مخ‌ام را قلقلک داد: نکند
با کاروانِ حله برفتم ز سیستان
با حله‌ای تنیده ز دل بافته ز جان
یکی‌ از آن جنوبی‌شنیده‌هایی‌ که می‌‌گویم باشد! این چنین سلاستِ نازکی از دهان ساخته نیست! پیشتر‌ها که "شیئ نو ‌هه" چینی‌-دوستِ شاعرم را بیشتر می‌‌دیدم گاهی برای هم به چینی‌ و فارسی شعر می‌‌خواندیم و پیش آمد که چند باری هم هم‌هنگام به چینی‌ و فارسی بخوانیم و خود را مبهوت کنیم! از آزمونِ اینتر‌مونولوگال‌ام به او گفتم و گفتم که این باهم‌خوانی به نظرم اوجِ آن انقلابِ صوتی ‌ست! گوزمزمهِ انسانیت در خلوتِ اندیشکده‌اش! جایی‌ که خنده بو‌های بد‌ش را می‌‌زداید! او انسانی‌ بود که می‌‌توانست با رگ و ریشه بخندد!
که می‌‌داند پشتِ یک شعرِ تراژیک یا حماسی چه داستان‌های خنده‌داری نهفته است! زمانی‌ که بنگ و با‌دهِ بسیار می‌‌زدم و ژنده‌نگاری می‌‌کردم از این پیشامد‌ها پیش می‌‌آمد و من همانها را برخی‌ِ ژنده‌ها می‌‌کردم و پنجشنبه‌شب‌ها که با دوستان‌ام گردِ هم می‌‌آمدیم آنها را می‌‌خواندیم و به خنده الحانی جنوبین می‌‌دادیم!
اینهمه یادم آمد چون چند لحظه پیش یکی‌ از همان سروش‌های غیبی را شنیدم: صدایی زیر و کش‌دار و گلایه‌آمیز!
و با مکثِ غمگینی گفتم: نه خیر! نه هنوز!
و حیران زدم زیرِ قه‌قاه!

۱۳۹۴ دی ۲۲, سه‌شنبه

پس چرا کسِ لیدی


همین لحظهِ پیش که خطِ آخرِ این شعر را نوشتم و خواستم که آن را پست کنم دیدم زادروزِ تو است!
بفرما وارد کسرو‌ا!
.
"هیستریکوس"
.
پس چرا کسِ لیدی خیمه در سرِ من زده
خانه بوی خونِ مهمان گرفته
خانه در گوشه‌های خاموشِ پر پچپچه دنبالِ خود می‌‌گردد
موش‌ها تشنه‌ِ سرخ‌اند
موریانه‌ها را نگاهِ خفته دیوانه کرده
موریانه‌ها گرسنه‌ِ جنگل‌اند
پس آن جنگل کی‌ از گردِ راه می‌‌رسد
پس آن ابرِ تیر کی‌ می‌‌بارد
پس این کس کی‌ از سرِ من خیمه 
پس این لیدی کی‌ به صحنه
پس این نور کی‌ دور
پس آن آسایشِ جادویی
ای لردِ خواب‌کش با تیغِ آخته در کف کجای خود‌ی!
من از حالا‌ی ابد می‌‌ترسم!

خاندان‌های حقیقت



خاندان‌های سبیلوی حقیقت
خاندان‌های سبیلولوخرخرهِ حقیقت
خاندان‌های سبیلو‌ریشپشوی حقیقت
خاندان‌های بیسبیل‌ریشاشوی حقیقت
خاندان‌های زلفعلیل مفردِ اصلِ حقیقت
خاندان‌های سر و رو رعدیِ آذرخشیِ حقیقت
خاندان‌های بی‌ سر و صورتِ حقیقت
خاندان‌های آینه‌آرا‌ی خاندان‌های بی‌ سر و صورتِ حقیقت
خاندان‌های ذوالفقار به دستِ حقیقتل
خاندان‌های عظیم‌الشانِ حقیقتعطیل
خاندان‌های حقیقطرِ باطل‌شونده با قرچ‌قرچِ پیروزمندِ قیچی
خاندان‌های حقیقطع هیپی‌شوونیستِ وود‌استاکرشمهِ خیابانِ دیوار
خاندان‌های حقیقترمز‌بریدهِ خان‌دایی‌فرمان‌فاطی‌قیصر‌آب‌منگلی
خاندان‌های حقیقترجمهِ نرگسی که هی‌ می‌‌شاشد تو آینه می‌‌نوشد
خاندان‌های حقیقترشِ بنی‌عباسی‌تهرونی‌آزادانشگاهی‌لکانی‌ژیژکی
خاندان‌های حقیقتحفهِ فردوس‌گاردن‌پوئتزِ تاپی که سیاسی و اهل هیچ حزبی نیستیم ولی‌ نمی‌‌دونیم چرا پاندولِ زندون و بیرون و جایزه و حشر و نشر با زندانیانِ خطرناکیم آخه واس چی‌ رکسانا‌طورِ دشتِ مشوش اینقد به تریپِ ما حسودی‌ش میشه
خاندان‌هایی‌ که حقیقتنقیه‌لازم می‌‌شوی از اطوار‌شان طوری که طومار‌شان را باید با هجده هزار لیتر روغنِ کرچک به خود لوله‌ریز کرد و رفت کنارِ آب نشست تا غروبِ آفتابهِ انقراض
خاندان‌هایی‌ که آخ!
خاندان‌هایی‌ که اوخ!

۱۳۹۴ دی ۲۰, یکشنبه

مستطیلی در آیندهِ سنگ


مستطیلی در آیندهِ سنگ
جلدِ حسین شرنگ:
هزار و سیصد و سی‌ و حشو
هزار و نهصد و پنجاه و نوح
تا قیامتِ کتاب
قهقههِ ساکتِ جمجمه
زلزله‌ِ ساکنِ اسکلت

۱۳۹۴ دی ۱۹, شنبه

-شرنگ! پا شو جانم! شرنگ پاشو!


-شرنگ! پا شو جانم! شرنگ پاشو! پا شو شرنگ جانم!
شرررررررررررررررررررررررنگ! پا شو دیگه!
پررررررررررررزیدنت! پا شو دِ کون خوابو آواره کردی!
دِ شرنگ میگم پا شو! پا شوووووو!
ای بی‌ نامووووس!
-چی‌ چی‌ رو پا شم داشم! "دِ پا شو شرنگ! پا شو!"  یه یه یه یه یه!
کی‌ رو پا شم!
مگه کوری! نمی‌‌بینی‌ مرده‌م! مرده‌م بابا مرده‌م! اینم جسدم!
دیشب یکی‌ با شیشه لولش هجده تا شیر بهم شلیک کرد منو کشششت!
دیگه این دس این پا این حس این حال
واس ما نیس!
این سر این لگنِ خاطره واس
این کمر این کون این رون این دین و ایمون این لگنِ خاصره ما نیس!
این لکهِ نام این تیکهِ ننگ‌ این تحفه شرنگ واس‌واس‌واس
چی‌؟
واس ما نیس!
اون شعر‌ا و اون حرفا و اون لافا و اون بی‌ ناموسیا‌ی متعالی
اون جیبا و پزا‌ی خالی‌ِ عالی‌
اون عکسا‌ی مودار و بیمو اون خایه‌های هر دونه یه لیموزینِ بی‌ زینِ شیرین
اون استتوسا‌ی نیچه کش‌اون بوس‌موسا و قهقهه‌های وقار‌افکن
اون پیمونه‌های خنیای شیطونِ پر از نازکیِ گوزِ فرشته‌ها و شعر‌ا‌ی زیبا‌د
اون توکِ غلاغ خورده‌های سیا و موساد و  ام آی سیکس
اون هرهریت‌های اثنا‌حشری یِ فیکس
اون شصتا و بیلاخا و اون ششلول و اون شوشووول
اون لبخندِ یادگارِ روزگارِ نشئهِ کانابیس
اون پرچمِ سرخ و سفیدِ ابلیس
اون دهنِ لقِ پر زمزمهِ کس‌لیس
واس ما نیس!
هر چی‌ واس ما بود دیگه واس ما نیس
اون پرزیدنت و حسین و شرنگو یه نیروی مرمو‌ز‌ز‌ز‌ز
با قدرتِ هشتاد و سه هزار اسبِ وحشی از ما کند
از ما با لبخندِ هراسانِ ما متواری کرد
جمهوریِ ما؟ واس ما نیس!
وحشرررنگستان؟
واس ما چی‌؟
نیس!
از دار و ندارِ مرگ
جز نطقی که فراموش کرده ببرد با خود روحِ تهرونیِ حیوون
تا بوقِ بی‌ کشتی و اسکلهِ ابدیت
واس ما تنها این اسکلتِ خالیس!
بذار بخوابیم
هیس‌س‌س‌س!



۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

از خوشی‌‌های من


از خوشی‌‌های من گهگاه‌دیدنِ شعرهایم در "رندان" است! هر وقت که یاشار شعر‌ی از من برای پخش در سایتِ چکیده و بی‌ طمطراق‌اش در‌می‌ خواهد دل‌ام روشن می‌‌شود! در درخواستِ او برای شعر با آن یکی‌ دو خطِ بسیار کوتاهِ ملنگانه‌اش یک سادگی‌ِ خجستهِ کهن‌غریب‌آشنایی هست که آوازه‌بوی آن نیکبختانی را دارد که به قفل می‌‌گفتند قلف تا آن دیوِ شاخ و دم‌نهان‌در‌زبانِ بلخ و قونیه از غزل‌های خود قلف بگشاید یادِ آن نام‌زیرِ پا‌انداختگان آن ترکانِ تندر‌خوردهِ خاموشِ کوه‌اندرونِ برون‌کاه که خورشیدِ محالِ تبریز در پاسخ به شوخی‌‌های خنکِ برخی‌ از ناترکان خود را یکی‌ از کمترین‌های آنان می‌‌دانست! کنارِ چنین منشِ بوی خوش‌بردهِ بی‌ پیرایه‌ای یاشار احد صارمی بر خلافِ شاعرانی از طوایفِ محترمِ "برخی‌" و "بعضی‌" که با دیکته‌انشا‌های ترکهِ انار‌لازم، ژستِ مترجم و محقق هم می‌‌گیرند از شاعرانِ بسیار خوب‌خوانده و به اصطلاح آپ‌تو‌دیتِ ماست! به ویژه در قلمرو شعر و ادبیات غربی! یکی‌ هست که در هر روزِ تاریخ دنبالِ یک فاجعه می‌‌گردد وجودِ چنین کسی‌ اگر چه گاه دل‌آزار اما چندان نادربایسته هم نیست! باید یادمان بماند که ساکنِ سیاره‌ای با اشرف‌بیمخ‌هایی‌ پیشبینی‌ ناپذیریم! چه حیف! یکی‌ هم هست که در هر روزی از تاریخ در پی‌ زادروز یا مرگروزِ نامی‌ ‌ست که چیزی به هستی‌ شعر و هنر و فرهنگ یا حتا تکنولوژیِ دوستانه با هستنده‌ها و طبیعت افزوده! مثلا دیروز زادروز نیکلا تسلاِ آذرخش‌آسا بود و یاشار با عکسی‌ و سطری هستی‌ِ آنکه رقصِ شهابکی در تخمِ چشم چپ‌اش بصیرتِ برق‌فروش ادیسون را کر و لال می‌‌کرد کسی‌ که از والا‌هنرِ ایستادن برابرِ تمدن دکانداران برخوردار بود را جشن گرفت! من هم در این سطر‌ها کوشیدم که گوشه‌ای از هستی‌ِ آرامِ  این شاعرِ دوستِ شعر و این دوستِ خودم را جشن بگیرم! عمر‌ش خوش و دراز!
کاش در این آرایشگاهِ شاعران  و خوشگلان و خوشتیپان به اندازهِ مویی از زلفینِ غایب به شعر هم توجه می‌‌شد به خودِ شعر که موی کسی‌ نیست! موی دماغِ غیب است!
نام‌هایی‌ که در بخشِ کامنت‌ها می‌‌آورم از سرنشین‌های این سفنیه از شعرِ من‌اند!
زنده باشند!
زنده باشید!

http://www.rendaan.com/2016/01/hossein-sharang.html

عش

عشقرتیبازی