۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه

بوسه‌ای به نامِ گسترده‌پرِ سپنتا


در این دم چه دلریش و شرمگین‌ام که باید دریغا‌نویسِ جوانمرگی باشم که شور و شیرینی‌ِ کودکی‌اش را دیده‌ام!
کودکی که همیشه در خاطر داشتم و به سرنوشتِ خودش و برادرش فکر می‌کردم!
دیشب، سپنتا که به رغمِ مینوی کیهانیِ نام‌اش، گسترندگی، گسترده‌پر‌ی، عمر‌ی بس کاهیده و کوتاه داشت از زندگی‌ دامن درچید!
به محضِ دیدنِ واپسین‌عکس‌اش آن چهرهِ شوخ و شنگِ کودکی‌اش را در تکیدگی و کاستگیِ لحظه‌های پیش از مرگ و پس از بیماری‌ای جان و جوانی‌کاه باز‌شناختم و آه از نهادم بر‌آمد!
اگر نلغزم، سال نود و هشتِ میلادی بود که پس از دیدار با دوستان و شعرخوانی در پاریس، به فرا‌خوانِ رحیم فتحی باران که فستیوال نقّاشی و شعرِ سه زبانه‌ای(آلمانی‌،فارسی و ترکی‌)در کلن به راه انداخته بود به همراهی دوست‌ام حسین سلیمان‌اوغلو با ماشینی کرایه راهی‌ِ آلمان شدیم!
از نخستین دوستانی که در کلن با آنها آشنا شدم احمد نورد‌آموز، شاعرِ هرمزگانی و همسرش ناهید فراست، نقاشِ  مازندرانی بودند!
آنها با مهرِ بسیار ما را نیمروزی برای ناهار به خانه‌شان فرا خواندند!
در همان نخستین لحظه‌ها چهار چشمِ سیاهِ تخس و عشق‌در نگاهِ نخست‌انگیز ما را زیرِ نظر گرفتند:چشم‌های سپنتا و برادرِ کوچک‌ترش!
این دو کودک از همان لحظه تا پایانِ مهمانی روزِ ما را با شوخی‌‌ها قهقهه‌ها و متلک‌هایشان سرِ دست چرخاندند و تبدیل به تکه‌ای از جاودانگی کردند!
بزرگ و سر و زبان‌دارتر سپنتا بود که از سه چرخهِ فسقلی‌اش پایین نمی‌‌آمد!
می‌ گشت و نکته می‌‌پراند!
هر وقت از او می‌‌پرسیدیم کجایی هستی‌ بیدرنگ میگفت: آلمانی‌!
-کلک نزن تو ایرانی‌ هستی‌: نه! من آلمانی‌ هستم!
شرم بر زادگاه‌اش آلمان، که دیگر او را با آن استعدادِ سرشار‌ش به خود راه نداد!
تکیه‌کلامی داشت که انگار تازه یاد گرفته بود: مرده‌شورتو ببرن!
آن را با چنان لحن و لهجهِ دلچسب و ناز‌ی می‌‌گفت که میخواستی‌ باز هم بگوید!
حسین برای شنیدنِ این شعرِ کوتاه دم به دم سر به سرش می‌گذاشت و او: مرده‌شورتو ببرن! مرده‌شورتو ببرن! 
دیرتر بارها کوشیدم رو به این و آن با همان لحن و لهجه این سه واژهِ جگر‌نواز را به کار ببرم!
دیشب تا خبر-عکسِ آخرِ او را دیدم و دانستم که بیمار بوده و به پایانِ سپنتا رسیده اشک‌ام جوشید و رو به مرگِ جوان‌گزین انگار گفتم: مرده شورتو ببرن!
خانوادهِ آنها گویا چندی سپستر به ایران برگشتند و ما پس از نزدیک به دو دهه در همین فیسبوک همدیگر را باز‌یافتیم!
مهمانانِ آن روز: رحیم فتحی باران، حسین سلیمان‌اوغلو(که من آن شاعرِ وحشی‌سرشت را کربلا‌ی مهربان هم می‌‌نامیدم! چون همچون خودِ آن سال‌هایم یک ماهی‌ِ سوراخ‌سوراخِ پیوسته‌نوش بود!) برادرش بهروز گزتن شاعر که بر خلافِ حسین، افزون بر شعر ترکی‌ به فارسی هم می‌نوشت، همسرش شعله که یک انسانِ نقاشِ به راستی‌ ناز و نیک بود، و بهمن سقاییِ داستان‌نویس، میزبانِ نازنینِ همان شبمان!
گفتنی ‌ست که حسین و برادرش بهروز از نخستین پان‌ترکیست‌های بسیار شدیدِ آشکار بودند و مجلهِ ترک‌زبانِ بایقوش را هم با سه گویشِ تبریزی با‌د‌کوبه‌ای و استانبولی منتشر میکردند!
در همین نشریه حسین سه شعر از مرا به ترکی‌ ترجمه و چاپ کرد!
در آن خجسته‌سال‌های پیشا گجسته‌نه‌یازده ما آدم‌های بسیار ناهمگون از نظرِ ذهنی‌ توانا به دوستی‌های بزرگ بودیم!
من با اینکه در آسوسیاسیون‌پرسانِ یداله رویایی شعرخوانی داشتم ولی‌ حسین سلیمان‌اوغلو فرشی را که جهیزیهِ همسرش بود فروخته و برای من بلیت خریده بود!
من در پاریس دانستم و خودم و خودش و همسرش قاه‌قاه خندیدیم!
در آن سفر در فرانسه و آلمان بیشترین خوشیها و همنشینی‌ها را آزمودیم!
یک روز کربلا‌ی مهربان و همسرش در خانه‌شان جشنی آراستند که فراموشی‌پذیر نیست!
شبِ پیش از نوروز بود و به من و زنده‌یاد پرویز اسلامپور تکاندنِ کتابخانه سپرده شد!
ما با شوخی‌ و مسخرگی بسیار کتابخانه را تکاندیم و در تکاندنِ آن هم تقلب  و ظاهر‌آرائی بسیار کردیم! پرویز قرص‌ها و چیز‌های سنگین‌وزنی میزد و حسابی‌ سرحال بود!
دیرتر یداله رویایی هم آمد!
این حسین مجنون، بیست سی‌ شیشهِ "رز‌ه"گرفته بود!
رویایی یک متلکِ توپ توی این مایه‌ها بارش کرد: خوب شد که قیدِ تنوع رو زد‌ی حسین‌جون!
تا صبح نوشیدیم و آمدیم چرتی بزنیم حسین گفت: حالا وقت خوابه؟ حالا وقتِ صبوحیه!
سپس رفتیم "پر‌لاشز" و مرده‌ها را با‌ های و هوی و آواز‌هایمان بیدار کردیم!
در آن فستیوال یک خانم آلمانی‌ کیلومترِ زیبایی‌-گسیخته هم شعر می‌‌خواند که در مهمانی‌های دیگر هم با ما می‌‌آمد (یک ایرانی‌ مجنونی هم بود که الان اسم‌اش یادم رفته! از نابترین آدم‌هایی‌ که در زندگی‌ دیدم!)از جمله به خانهِ یک خانم آلمانی‌ دیگر و دوست پسر ترکیه‌ای‌اش!
اینها چنان منشِ هومری‌ای در پذیریی‌ داشتند که گفتنی نبود!
آن زن از هلند یک مشت "ریشِ خضر" آورده بود که بوی علفِ گلستانه را  نشئه میکرد!
آن را پیروزمندانه کفِ دست من گذاشت و شبِ ما یالِ اسب‌آتش شد!
سپنتا مرا یادِ چنان روز‌ها و نام‌های عزیزی انداخت!
چهره‌های مهربان و آرامِ ناهید و احمد را به خاطر می‌آورم و از غمِ سپنتا‌یشان جان‌ام به لرزه در‌می‌ آید!
برای آن دوستانِ والایم و جوان‌پسرِ دیگرشان آرامش و شکیبِ بسیار آرزو می‌کنم!
بوس به نامِ گسترده‌پرِ سپنتا که در کیهان از فزایش و گسترش باز نخواهد ایستاد!
.
یکی‌ از واپسین نوشته‌های سپنتا رحیمی هلری:

"به آسمان نگاه میکردم وفکر میکردم که هر ابری ازچه سرزمینی است ؟
به زاویه ی شمال غربی چرخیدم وبه یکی از نقاط دور آسمان نگاه کردم 
شاید اون آسمان دقیقآ روی آلمان بود .آسمان باحالت پریشانی وناامیدی 
یک لحظه به من نگاه کردوبعد به آسمان بالای سرم نگاه کردم 
که هیچ ارزشی نداشت."


۱۳۹۴ اسفند ۶, پنجشنبه

چنان تعطیل‌ام



چنان تعطیل‌ام
چنان عطالت از بطالت‌ام  بالا میرود
چنان عنکبوت‌ها تار تنیده‌اند گردم
چنان ریده‌شاشیده‌آشغال‌
ریخته‌اند
کرده‌اند قفل‌ها
چنان دروازه‌ام را دخیلگا
چنان حیفِ تاراج‌ام
چنان خسته‌حراج
چنان بی‌ سایه بی‌ وایه بی‌ مایه
خردم خمیرم فطیر‌م
که به کیرم!

۱۳۹۴ اسفند ۱, شنبه

کودکان که



کودکان که گردِ عقربهِ جنگ پیر شوند
پروانه‌ها به اتفاق از اتفاق می‌‌افتند
بی‌ آنکه اتفاقی‌ جز
تعلیقِ اتفاق بیفتد
پروانه‌ها که زمینگیر شدند
ویرانی که به چشمِ ماهی‌ رسید
پیرانِ چند ساله چند ساعته مرده‌اند



۱۳۹۴ بهمن ۲۹, پنجشنبه

۱۳۹۴ بهمن ۲۶, دوشنبه

داستانِ نخستین اسکرین‌شات!




با اینکه اینستاگرام ندارم از روی پیج سهراب رحیمی(حالا دیگر زنده‌یاد) به اینستاگرام‌اش رفتم!
همهِ عکس‌ها و کامنت‌ها را پاییدم و به این عکسِ او و دخترش یاسمن رسیدم و کامنتِ سه بارهِ پونهِ پدر‌مرده و پاسخِ پدرانهِ سهراب با آن سطرِ عجیبِ آخرش را دیدم و تکان خوردم و دل‌ام به درد آمد!
"مهرِ واقعی‌!" قلب!" آنهم پس از مرگ!
(میانِ نقّاشی‌هایش هم به آن تونلِ معروفِ نور برخوردم که گویا تنها زائرینِ مرگ آن را می‌بینند!
دو عکس هم از حومهِ مالمو که کنارِ یکی‌‌شان پاراگرافِ بسیار غریب و اندوهناکی نوشته!)
آرزو کردم که کاش می‌‌توانستم از آن عکس یک اسکرین‌شات بگیرم!
بلد نبود‌م!
یاد گرفتم!
گرفتم!
به اینستاگرامِ پونه رفتم از چهارمِ فوریه به بعد غایب بوده!
حالا پونه و یاسمن کنارِ یک رودخانه نشسته‌اند!
سرم در "شعرودخانه"ِ "هاری‌یت‌" است!

...


اپ‌ن: اصل خودِ این تراژدی است که جانِ عزیزِ انسانی‌ که شاعر و کوشندهِ فرهنگی‌ بود و همسر و پدر و عزیزِ چندین خانواده دود شد و به هوا رفت بی‌ آنکه به راستی‌ بدانیم چرا! مگر ممکن است کسی‌ بنشیند‌ توی ماشین شیشه‌ها را بکشد بالا و بنزین بپاشد به خودش و پیرامون‌اش و کبریت بکشد به هستی‌ اش! چنین کاری حتا به عنوانِ خود‌کسی‌ هم شدنی نیست! غریزه در چنین هنگامه‌هایی‌ خود‌کشی‌ را هم تجملی می‌یابد و جان را به نیش میکشد و می‌گریزد! من این چند روزه به اندازهِ یک کارآگاه در بارهِ این چیستانِ جگرسوز فکر کردم و سناریو‌های بسیاری را زیر و بالا! در اینجا هیچ کدام از آن حدس‌ها و گمان‌ها را نمی‌‌نویسم! این کار نه درست است و نه قانونی‌! هر کس وظایفی دارد! این کارِ پلیس و نیرو‌های آزمودهِ امنیتیِ سوئد است و آنها از این نظر کمبودی ندارند! آرزو می‌کنم ک این رویدادِ دلخراش با دقت شکافته شود و علت‌ها و سبب‌های آن آشکار گردند! وقتی‌ به احوالِ ویرانِ همسرش آزیتا‌خانم که من با او دوستی بیشتری داشتم(مدتِ کوتاهی‌ برای هم چند نامه در حال و هوای شعر و ادبیات نگاشتیم)و دخترِ تازه‌جوان‌اش یاسمن فکر و به آن عکس‌های پر شور و عشق و حالتشان نگاه می‌کنم خون‌ام از هراس یخ میزند! بازمانده‌های جسدِ جزغاله‌شده(امیدوارم هرگز آنها را نبینند!)و خاکستر کسی‌ آنهمه نزدیک و دم دستِ هر روز و شبشان، برای مدتی دراز زندگی‌ را بر آنها سنگین‌تر از تحمل خواهد کرد! به ویژه بر آزیتا! اصل این است که کسی‌ را از جایش کندند و ریشه‌سوز کردند! باقی‌ همه افسوس است یا گل به رویت، حرفِ مفت! دیدم یکی‌ از این "اهلِ فضیلت" لًرِ بختیاری‌بودنِ او را "فضیلت" قلمداد کرده بود یا کسانی‌ دیگر از خانوادهِ بیمخترمِ بعضی‌ و برخی‌ از او دارند قدیس و شعر مطلق و نهایتِ همهِ نیکی‌‌ها میسازند یا بر عکس از ریا و باند‌بازیِ او دادِ سخن میدهند! رابطهِ ایرانی‌ِ پس از انقلاب(با آن پس‌زمینهِ شیعیِ فجیع!)با مرگ، یکسره به هم ریخته! ایرانی‌ فرهنگِ برخوردِ با مرگ‌اش بدجوری قاطی شده! به ویژه ایرانی‌ِ متهم به روشنفکری! حال اینکه من رفتاری دیگر را با مرگ و مرده به خاطر دارم! همدلی و غمگسار‌ی مردم در چنین هنگامه‌هایی‌ بسیار ستودنی بود و هنوز هم نشانه‌هایی‌ از آن هست اما آن نگاهِ عاشوراییِ یزیدی-حسینی به مرگ، آن را از ریخت انداخته! نعت و لعنت‌گویی هر دو از یک جنس یا یک بدجنسی‌اند! چیزی که مرگِ سهرابِ رحیمی را چنین فرا‌ی آن آشنا‌عادتِ ایرانی‌ِ حیدری‌نعمتی به مرگ و مرده، به شهید و به به درک‌واصل‌شده(دور از ساحت‌اش!)میبرد جنبهِ به شدت رمانِ پلیسی‌-وارِ آن است! این یک مرگِ کارآگاه‌انگشت‌به‌دندان‌گزاننده است! مرگی شدید‌فجیع و همزمان چالش‌انگیز! جایی‌ برای خنگی و خرفتی و حدس و گمان‌های دمِ دست نمی‌‌گذارد! این مرگ، مرگ‌پا را به نبوغ و هوشِ مرکب فرا میخواند! رمانِ پلیسی‌-نویس‌ها و کارآگاه‌ها باید با حوصله و خونسردی و کاملا به دور از احساساتِ آبکی‌ یا خاککی این مرگ را رصد کنند! نگاهِ رپرتاژ‌ی شور و هیجان‌زده رمز و رازِ آن را دستمالی می‌کند بی‌ آنکه تواناِ کاوش و در‌آوردنِ نشانه‌ای از آن باشد! از تهِ دل آرزو می‌کنم که خانواده و دوستان و جامعهِ ادبی‌ِ سوئد‌ی و ایرانی‌-سوئد‌ی از این مرگ به آسانی نگذرند و و نگذارند که تبدیل به یک "کولد کیس"شود و بر آن غبارِ زمان و فراموشی بنشیند‌! شاید در فرجام(برای نمونه)آشکار شود که چند جوانِ تیره‌مستِ نژاد‌پرست او را در جاده‌ای خلوت تنها یافتند و شوخی‌-شوخی‌ به چنین جنایتی دست یازیدند و خودشان هم از آن گیج شدند و بارانی از شاید‌های دیگر پیش از یک آسمانِ روشن که زیرِ آن بشود آن لحظه‌های انجامِ فاجعه را سنجید و دید و بازسازی کرد! این رمان تازه آغاز شده به امیدِ پایانی مایهِ سرفرازیِ اندیش‌کاریِ کاونده و پاینده و یابندهِ قانون و داد!

۱۳۹۴ بهمن ۲۳, جمعه

در سوختهِ سهراب رحیمی


https://vimeo.com/24614442

از چنین خانهِ آرام و گرمرنگِ آسایش‌انگیز‌ی بروی بیرون و در حومهِ شهر‌ت بر صندلی‌ِ اتومبیلی بسوزی و از یاد ببری که سهراب رحیمی کی‌ بود آزیتا قهرمان کی‌ بود یاسمن و یاور کی‌‌ها بودند!
شعر چی‌ بود! مالمو کجای این جهان چرا‌ی کیهان بود!
کسانی‌ هستند که دقیقا در چنین هنگامه‌های استخوان‌خرد‌کنی‌ از اندوه و گیجی و حیرانی، دو خط غمگسار‌ی و دریغ و افسوس را هم بر نمی‌‌تابند و "طنز"شان گل می‌کند و نمک را بدبو میکنند!
چنین افرادی به وقتِ خود شرمنده خواهند شد!
تنها چیزی که اکنون اهمیت ندارد نیک و بد سهراب رحیمی است!
چه بس‌تر از اینکه او انسانی‌ بود که شعر می‌نوشت و بر شعر دیگرانی که به بینشِ او از شعر نزدیک بودند سخن مینگاشت! 
گزینشِ سیاسی‌اش هم چه اصلاح‌طلب یا هر چیز دیگر به خودش مربوط بود!
اگر سکته کرده بود دریغا‌گوییِ او رنگی‌ دیگر میداشت: آرام‌تر و موقرتر!
همانندِ تصویری که از او در فیسبوک به جا مانده!
اما آن تنی که جسد شد را در بستر و با مرگی آشنا نیافته‌اند!
آنچه یافته‌اند هم همانندِ دیگر جسد‌ها نیست!
یاد‌آور گونه‌ای دیگر از مرگ و جسد است!
گونه‌ای که انسان و مرگ را لکه‌دار کرده: جسدِ سوخته!
آن کلمهِ شومِ قرنِ بیستمی معنی‌ِ شوم‌اش چنین بود: تمام‌سوخته!
یادگارِ شرم‌آور‌ی از تورات!
به این تن‌ِ درست و شاداب و آسوده و آرام نگاه می‌کنم و به رفتارِ میزبانانه‌ای که با واژه‌ها دارد!
انگار دسته‌ای از واژگان به مهمانی او آمده‌اند و او برایشان چای و شیرینی‌ آورده و با گرمی‌ و مهر وقت‌اش رابه پای آنها ریخته و پاشیده و ....این جاست که خاکسترِ آن جسدِ سوخته با اشکی که همین الان و پس از چندین ساعت گیجی و سرگشتگی و گره‌خوردگی میجوشد و چهره‌ام را خاکستری‌خیس می‌کند به این سیاره معنی‌ِ ترسناکی میدهد: "...و آغاز میخی‌ بود برای تابوتِ پایانمان!" نه! ترسناک‌تر: فرزندِ غریبِ انسان هیچ کجا امنیت ندارد!
حتا در شهری در سرِ تمدن!
شعله‌های سید‌خلیل عالی‌ نژاد هم دارند برابرم به آهنگِ جهان‌افروزِ تنبور در گوتنبرگِ دههِ گذشته می‌‌رقصند!
در سوختهِ سهراب رحیمی برخی‌ از خودم را دیدم!
خود‌ی که از جهانی‌ ریشه‌کن شد تا در جهانی‌ دیگر آخ!
پس ما چقدر خویشِ همدیگر بودیم و نمی‌‌دانستیم!
ترسناک‌ترین معنی‌ِ زندگی‌ ما باشندگانِ این سیاره این سرگردان همین جاست: خویشانی که با هم ناشناس شدند!
اینجا‌ی سیر
که بر می‌‌گردد
می‌ بیند گشته!
چقدر سرگشتن
برگشتن
گشتنِ سر به ندیده!

۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

چه بوی پیاز‌داغی‌ می‌‌آید


چه بوی پیاز‌داغی‌ می‌‌آید از این آتشکده ی سرد
دنبلانِ منجمدِ شاعر‌ی را
نکند سرچ کرده‌اند
آهای پسر!
یک سیخ بیار بزن تو جگر این جرقّه!

و‌النفط!



و‌النفط!
(الکتاب‌المایع المجید)
انّ الانسان (الشرق الاوسط) لفی خسر!

اسرائیلیوم


اسرائیلیوم:
خود خدا شش هزار سال پیش، به خاطر امنیت اسرائیل، این جهان کوشر را آفرید.
چه گرگ‌ها که برایم گریستند
چه برایم‌ها که مرگ سرخ شد

۱۳۹۴ بهمن ۱۹, دوشنبه

مولانا‌های جمهوری


مولانا‌های جمهوری وحشی شرنگستان‌نشین:
مولانا‌ز! مولانا‌ب! مولانا‌ف‌‌‌ِ توحشِ مزمن! مولانا‌کسِ نالوطی! مولانازک‌ابرو! مولانارسیست! مولانامردِ دو‌عالم! مولا‌ناخدا نه سوراخه! مولا‌نادر‌قلی‌شاهِ افشاگربه! مولا‌ناقص‌العقلِ کامل‌حلقه! مولا‌ناسا! مولا‌ناسیونال‌سوسیالیسترکِ جوان! مولا‌ناز‌نازی! مولا‌نامگم! مولا‌ناسخ‌التّواریخ! مولا‌نارکوتیک! مولا‌نارشیست! مولا‌نارگیله‌ای! مولانا‌راستگو‌ی چوپان! مولانا‌توانِ جنسی‌! مولاناگهان‌بشین‌سرِ جات بینم‌بچه‌پر‌رو! مولاناشی! مولانا‌جوانمرد ابنِ قصاب! مولاناک‌آوت‌لازم! مولاناک‌داون‌ملزوم! مولاناگازاکی‌گریز! مولا‌نایس‌تو‌میت‌یو‌واتس‌هپنین! مولا‌نابرده‌رنج‌گنج‌میسر‌کرده‌واس‌خود‌بی‌خیالِ دیگرون! مولا‌ناتورِ دشتِ مشوش! مولا‌نابلد! مولا‌ناگِ برادران‌در‌اتاقِ تاریک‌افسا‌ی هندیِ بوفِ کوری! مولا‌ناکس‌کس‌گشته‌از‌این‌بالا‌نشینی‌ها! مولا‌ناتو! مولا‌ناموس‌لس!
مولا‌نابغه الدهورِ شکم‌شبان! مولا‌ناصر‌الکفر‌شاهِ صاحب‌خران! مولا‌ناستی‌درتی‌باسترد!

۱۳۹۴ بهمن ۱۷, شنبه

به سنگ نگاه

به پروانه مقام


به سنگ نگاه کنی‌
جفتک‌زنان شاعرمی شود
من سنگِ جفتک‌زنِ توام
با شعر‌ی به وزنِ زمین
که اگر برداری دست‌ات
کفهِ پروانه میشود  ای
مژدهِ گردشِ بزرگ

۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

آنیتا آمد!

دمی پیش، مژده رسید که آنیتا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر ...