۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

نامه به یک اگلیدیِ آنتی‌نویسندهِ خوشگل!


ای اگلیدی!
من به لیدی‌مکبث احترام می‌‌گذارم و سرنوشتِ دراماتیک‌اش بسیار غمگین‌ام می‌‌کند!
شکسپیر او را از از توی کله‌اش در نیاورد!
او کشکولی از لیدیشیپنس اروپایی‌ِ آن عصر و عصر‌های همسایه بود:
هوشمند، گستاخ، جاه‌طلب، بیرحم، آشنا به بازیِ پشتِ پرده قدرت و مهم‌تر از هر چیز، دانا به نفوذِ بی‌ چون و چرای خود بر شوهرش:
او شوهرِ شوهرِ خود بود!
حالا چرا من به این موجودِ تراژیک احترام می‌‌گذارم و سرنوشتِ تئاتر‌ی‌اش غمگین‌ام می‌‌کند؟
دقیقا به این دلیل که او یک تفاوتِ اساسی‌ با مارگارت تاچر(یا آنطور که سلمان رشدی  در آیه‌های شیطانی جاودانه تعمید‌ش داد: مگی تورچر)داشت!
او جنایتکار بود ولی‌ پست نبود!
وقتی‌ به جنایتِ پیشتر‌نکرده و نیازمودهِ خود و شوهرش پی‌ برد از نومیدی و اندوه دیوانه شد!
حال اینکه مگی تورچر تا واپسین روز‌های پیش از غرق‌شدنِ حافظه‌اش در تیزابِ آلزایمر با پینوشه و بوشِ پدر و کثافت‌هایی‌ در همان سطح وول می‌‌خورد و فکر می‌‌کرد که دارد به آئینِ مقدس‌اش کپیتالیسم خدمت می‌‌کند!
او گرسنگیِ کودکان به پشم‌اش نبود!
لیدی مکبث دیوانه شد چون در ته و توی اشرافیتِ افسارگسیخته‌اش هنوز چیزی به نامِ فرهنگ وجود داشت و کاملا خودش را به مفیستو‌ی قدرت نفروخته بود!
یک جورِ دیگر هم می‌‌شود به دلیلِ جنونِ او نگاه کرد:
او تا‌ب دیدنِ زبان و دست‌های خونینِ خودش و شوهرش را نداشت!
نگاهِ خونِ خاموشِ خفته او را درهم شکست!
از هم گسیخت و ویران کرد!
او آیرون‌لیدی‌ نبود!
فلزش شکننده بود!
به ذهن و زبان و کارِ خودش و شوهرش و به قدرت و بهای بیش از حدِ توانی‌ که باید برایش پرداخت تردید کرد و دیوانه شد!
انسان در همین حوالی است خانمِ مریض!
انسان تردید می‌‌کند دو دل می‌‌شود به فکر فرو می‌‌رود خودش را می‌‌کاود می‌‌خارد می‌‌خراشد بر خودش می‌‌لرزد و آخرِ سر پاره می‌‌شود!
دیوانه یک انسانِ پاره‌شده یک موجودِ دو شقه است!
مگی تورچر‌ها مگر شانس بیاورند آلزایمر لطفی در حقشان بکند از یاد ببرند کیستند و چیستند و کجایند!
چون وجدان ندارند!
وجدان بر خلافِ نامِ شیک‌اش و اصل‌اش که ریشه در رقص و وشتن دارد برای انسانِ متمدن شکنجهِ هولناکی ‌ست! 
وجدان سدی ‌ست در برابر سیل‌های غریزه!
مگی تورچر‌ها و هیلاری کلینتون‌ها در فضا‌هایی‌ بار می‌آیند که از همان جوانی به سودِ خود می‌‌بینند که این بندِ مزاحم را از پیشِ خود بر می‌‌دارند!
اگر کسی‌ در زندگی‌ این خانمِ کاندیدا‌ی ریاست جمهوری آمریکا دقیق بشود می‌‌تواند به"هاوس آو کارد‌ز"ی از پستی و دزدی و جنایت و خیانت و آدمکشی بر بخورد!
حالا چرا من این چیز‌ها را رو به شما می‌‌نویسم؟
آیا شما ربطی به این شخصیت‌های دراماتیک یا تاریخی‌ دارید؟
آیا در آن سطر‌های شما بویی از زیرِ بغل این لیدی‌ها شنیدم و نفس‌ام تلخ و تیره شد؟
آری و نه و نه و آری!
خوشبختانه امثالِ شما دل و جربزهِ دستیازی به جنایت‌های کلان را ندارند اما رشک و ریم و کژ و کوژ‌بینی‌ و بی‌ اعتمادی و اعتماد‌ناپذیری و کینه و سنگیندلی و در یک کلام بی‌ آزرمیِ آنها را دارید فقط عرضهِ کارهای نمایان ندارید!
تماشاچی محترم و شکیبایی هم نیستید که بنشینید گوشه‌ای و اینترتین شوید!
نه!
باید خانمانه ریاست کنید!
امر و نهی بفرمایید!
زهره بترکانید!
نیت‌خوانی کنید!
ببینید کی‌ با کی‌ سر و سرّ دارد!
این که لینکِ آن را پست می‌‌کند آیا به اولی‌ نظرِ بد دارد؟ آیا پس از پستِ لینک با هم می‌‌روند توی آن کوچه‌ِ مجازی و دست به اعمالِ منافیِ عفت‌خانم‌نپسند می‌‌زنند؟
"لکن نویسنده ‌هه خیلی‌ خوشگله!"
"چرا این خانم هم خوشگل است و هم نویسنده؟ اصلا مگه میشه؟"
از نظرِ شما یک زنِ نویسنده باید اسوهِ زشتی و اسطورهِ بوگندویی و مظهرِ زهارِ آشفته و بدبوی ذهنِ مگی تورچر باشد!
خانم!
لیدی!
محترمه! 
من بارها لینک‌هایی‌ از دوستانِ مرد هم پست کردم یک بار شد بگویید: لکن...نویسنده ‌هه چه خوشگله!"
چرا فکر نکردید که به مثلا یداله رویایی نظرِ حشرناک دارم یا می‌‌خواهم با رضا براهنی بی‌ ناموسی کنم؟
چون خانم مرثا شیر‌علی‌ زن است و زیبا بی‌ آنکه این گناهِ بزرگ دستِ خودش بوده باشد: لکن....نویسنده ‌هه چه خوشگله؟
آیا این رفتارِ یک "ضعیفه" یک "خاله شلخته" یک "حیفِ کسِ لاعلاج" نیست؟
اگر مردی نوشته‌های نویسندگان و شاعرانِ زن را ارج بگذارد و در گسترشِ زیبایی‌‌های آفریدهِ آنها سهمی اندک بپذیرد حتما باید یک کاسه‌ای زیرِ نیمکاسه‌اش باشد؟
خانم، زنانِ نویسنده‌ای چون مرثا شیر‌علی‌، آسا قربانی، لیلا اسفندیاری، نگار کماسی،اکنون و آیندهِ شعر و ادبیاتِ این کشور هستند!
حتا اگر من و شما هم آنها را به جرمِ خوشگلی‌ ندیده بگیریم دیگرانی هم هستند که گواهِ کوشش‌های آنها باشند!
چه خوب نگار کماسی، آن نویسنده‌دیوِ خوشگلِ خطرناک، موجوداتِ پنچری مثلِ شما را شناخته(یک سر به صفحه‌اش بزن!)!
می‌‌دانم که ممکن است هیچکس دیگر چنین حرف‌هایی‌ را در زندگی‌ به شما نزند!
من می‌‌زنم و چنان می‌‌زنم که زنِ زنندهِ زن‌زنِ نامرد‌شاد‌کنِ شما به درد بیاید!
من جا‌نمازی برای آب‌کشیدن ندارم!
عشق و بی‌ ناموسی از اصولِ جمهوری وحشی من است!
من شب و روز لاس می‌‌زنم!
دنبالِ هجده میلیون زن راه می‌‌افتم!
موس‌موس می‌‌کنم!
کس‌لیس‌تر از من منظومهِ شمسی‌ خانم نشناخته و شناختن نخواهد!
آنها که از نزدیک مرا می‌‌شناسند می‌‌دانند که من چه موجودِ حشریِ افسار‌گسیختهِ "زن‌بازی"هستم!
اما!
یک اما‌ی بزرگ!
بویِ خوشِ زن را از ته و توی پنج‌قاره می‌‌شناسم!
زنی‌ که بیدرنگ تو را به ستایش و مهر و احترام بر‌می‌انگیزد بی‌ آنکه کوچکترین کوششی کرده باشد!
زن‌های بسیاری در همین فیسبوک هستند که من با آنها نوشت و خواندِ روزانه دارم!
آنها خانوادهِ بزرگِ من‌اند!
اسمِ همسر‌ها، بچه‌ها، عزیزان و حتا تنهایی‌‌هایشان را هم می‌‌دانم!
حتا با دو سه چهار زن هم در شش سالِ گذشته بی‌ ناموسیِ سایبری، چتهای الفیه‌شلفیه‌ای شدید، نامه‌نگاری‌های هولناکمیکوپورنوگرافیک داشته‌ام و همیشه دقیقا همیشه این رابطه‌ها دو سویه بوده و دوستانه و با احترام!
اگر زمانی‌ به زنی‌ لاسی زده‌ام و دست پیش آورده چنان پس جهیده‌ام که گذشته گفته آخ!
بله!
ای لیدی‌خانم!
من چنین آدمِ خرابی‌ هستم ولی‌ زن‌هایی‌ هم از چند قاره هستند که می‌‌توانند بگویند پرزیدنت حسین شرنگ، همین بی‌ ناموسی که می‌‌نماید نیست: آیا تو چنانکه مینمایی هستی‌!
تو مرا بیشتر از خودم نمی‌‌شناسی‌!
جالب اینجاست که من بیش از پیش پی‌ می‌‌برم که خود‌شناسی‌ شایعه‌ای سقراطی بیش نیست!
من تنها هنگامی که جلق می‌‌زنم می‌‌توانم چنین ادعایی داشته باشم!
آنهم دقیقا برای خندیدن به سقراط و تورات!
بگذار چیزی بگویم که اندکی‌ به خود تردید کنید: دیشب که این دو سطرِ چرکینِ شما را خواندم برای مرثا شیر‌علی‌ نوشتم که دل‌ات چرکین نشود این خانم تا کنون چند بار نشان داده که آدمِ بی‌ نزاکتی است و او در دفاع از شما انبوهی سطر نوشت، و همینطور در ضرورتِ نقد‌شدن و حرف‌های منفی‌ را هم شنیدن و از آنها یاد‌گرفتن!
من به عنوانِ یکی‌ از خوانندگانِ مرثا شیر‌علی‌، نویسندهِ جوان و بسیار با استعداد و توان در هنرِ نوشتن، کسی‌ که تصادفا زن و زنی‌ بسیار زیبا بامعرفت و فروتن هم به دنیا آمده، او را چنان دوست دارم و به او چنان ارجی می‌‌گذارم که روانِ مادرم بگوید آفرین پسرم!
مادرِ من حتا الفبا هم نمی‌‌دانست ولی‌ چنان شاعر بود که من از شاعری خود شرم می‌‌کردم!
چنان هنرمند بود: چنان زن بود!
چنان آنچنان بود که چشمِ من از چشم‌هایش یاد گرفت که به هیچ چیز و کسی‌ در زمین معمولی‌ ننگرم!
او یک زنِ معمولی‌ بود که وقتی‌ به سخن در می‌‌آمد تازه می‌‌دانستی که چقدر تصور‌ت در بارهِ معمول و متداول، معمولی‌ و متداول بوده:
بی‌ کنج و بی‌ کاوش!
او از چنان دوزخی از رنج و شکنج گذشت که سنگ را هم شاعر می‌‌کرد!
مرثا شیر‌علی‌ آمده تا زبانِ بی‌ زبانی‌ها شود!
زبانِ موجی‌ها، جنگ و ننگزده‌ها، بچه‌کش‌های بدبختِ گریه‌انگیز، همان فرزندانِ امروزیِ علویه‌خانم!
بله فرزندانِ علویه خانم: اشرف‌سادات‌ها‌ی بیچاره و برادرانِ شومشان!
او نیامده تا از این داستان‌های آپارتمانیِ نوکیسه‌پسند بنویسد!
او نیامده کنارِ دریا آمده جنگ‌بود را بنویسد!
اگر معرفتِ خواندنِ او را نداری حرفِ مفت نزن‌ای بنتِ علویه‌خانم!
سوزن در ملاج‌اش فرو نکن!
او نیرومند‌تر از آن است که با حرفِ ارزان تو بشکند!
اگر مردی این چند سطرِ چرکین را نوشته بود به همین درشتی پاسخ‌اش را می‌‌دادم!
اگر قرار بر برابری است چرا در فحش و فضیحت‌گویی هم برابر نباشیم!
آرزو می‌‌کنم که با خواندن این سطر‌ها جیغتان از درد کبود شود!
ترکه جر
یئر به یئر!


۱۳۹۵ فروردین ۲۷, جمعه

حسادتِ افلاطونی به خانمِ مسیح


جای آن است که افلاطون هم به مسیح علی‌ نژاد حسودی کند!
و پژویی دیدم که آزادی‌های پژوهشِ فلسفی‌ می‌‌برد
و چه مسکین و یواشکی می‌‌رفت!
.
گیومه‌های بسیار باز: حجم سترگی از «نادانی به نادانی خویشتن» و دانشجویان و دانش‌آموختگانِ لیبرالِ ایران و کوشش‌های خستگی‌ناپذیر و روشنگرانه‌ی یک زن ساده‌ی آگاه به فجایع سرزمین‌اش همچون مسیح نمایندهِ تجدد علیه سنتگرایی و واکنش عصبی مخالفان وادعاهای متناقض و خودویرانگر و بی‌مبنا با درونی‌سازی کلاف سردرگم «ایرانی معاصر» و محکومیت نقض حقوق شهروندی ایرانیان و دخالت همه‌جانبه در کشتار بی‌رحمانه‌ی مردمان سوری و کارهای «مسیح علی‌نژاد» بی‌دلیل نیست دیدن اینکه مسیح علی نژاد از روستایی در شمال برخاسته و این روزها با قدرتمندترین و مشهورترین زنان جهان نشست و برخاست می کند و موافقت و مخالفت با «مسیح علی‌نژاد» مهم است و«مسیح علی‌نژاد» مجادله‌ای است بین سنت‌گرایان و تجددخواهان. به همین سادگی و به همین دلیل، مهم است که ما در کدام سو، در کجای این مجادله، ایستاده‌ایم و واکنشهای "خواص" به مسیح سخت سخت آمدن البته گاه با آدم چنان می کند شاید بشود از حسادت ماده نیروزایی ساخت قطعا گزینه بهتری است تا سخنان پریشان گفتن «ایرانی معاصر» .....گیومه‌های بسیار خسته!
واقعا از نادانولوگ‌های زبلِ می‌‌پرسم این کلثوم‌ها و این ننه‌ها چه ربطی به هم دارند!
ررررررررررررررررررررررررر!
آقایان بهتر است این آفتابهِ لبالب از فالس‌فلگِ مایعِ افتخار واشنگتن‌انستیتوت فور‌ نییر‌ ایست پالیسی را برای تنقیهِ یبوست‌های وجدانی یا شستنِ ما‌نی‌ میکر‌های آکادمی‌آرای خودتان به کار ببرید! دیگران در غارِ فلسفی‌ِ شما ننشسته‌اند که شما آنها را ایدیوتولوژی کنید! از گردِ راه نرسیده اینقدر ناشیانه همه چیز را قاطی‌ می‌‌کنید و می‌‌پندارید که دیگران نادادانیِ خود را تعطیل کرده و چشم به راهِ سقراط‌های اسرائیل‌پسندی چون شما هستند! مثلا بسیار خوب: بشار بشکه بد! آیا تا کنون دو گرم حرف از شما در انتقاد از بولدوزر‌آریل‌ یا بنیامین‌بچه‌کش شنیده شد؟
این تیپ از نادانی‌هایی‌ که شما تبلیغ می‌‌کنید ربطی به بیچاره سقراط ندارد!
وقارِ فلسفی‌ِ شما به نخی بند است آقایان! گسیختنِ این نخ کارِ چندان شاقی نیست!
شما خود را در خدمتِ یک جنگِ روانی‌ِ کثیف گذاشته‌اید!
درست است که فلسفه خوانده‌اید اما لطفا از سقراطِ افلاطون برای مسیح علینژاد خرج نکنید!
این محضِ ولخرجی است!
از گماشتگانِ کارخانه‌های اسلحه‌سازی چون لیدر د د‌ های لیبرالِ ایران، همنشین‌های جان جهادی دوم(مککین) چشمی نیست اما دیدنِ تباهی زودرسِ خرد و وجدانِ انسانِ هوشمندی چون امیر‌یحیی آیه‌اللهی و در‌افتادنِ او به خلجیسمِ مزمنِ واشینگتن‌انستیتویی و قاسمی‌نژادیسمِ فجیعِ جنگ و تحریم‌پناه اشکِ آدم را در می‌‌آورد!
از ستایشِ مهشید امیرشاهی فرو‌افتادن به لشکرکشی در دفاع از فرصت‌طلبیِ مسیح علینژاد تنها فاجعه نیست آلودنِ فاجعه است!
دیدنِ لایکِ دوست‌ام آرش جودکی زیرِ این لینکِ پوچ، مرا بسیار افسرده کرد!
این رفتار اصلا با مرام و منشی که از او می‌‌شناسم سازگار نیست!
آیا داریوش همایونی که جودکی می‌‌ستاید می‌‌توانست نسبت به از چلبی‌بدتری چون لیدرِ د د‌ های لیبرال ایران دچار توهم شود!
ما در عصرِ بسیار خطرناکی زندگی‌ می‌‌کنیم و حق داریم که از ددریسمِ فکری دوستانمان بی‌ شگفتی نگذریم!
من دوستان‌ام را دوست دارم و به آنها احترام می‌‌گذارم اما نادانی‌فروشی به نامِ سقراط و آلودنِ دانائی‌های بی‌ آزار نه دوست‌داشتنی است نه احترام‌انگیز!
در اینجا فریادم در می‌‌آید: فاک! فاک! و نهصد و نود و نه فاکِ دیگر!
ما را گرفته‌اید یا گرفته‌اندتان!
.
Amir Yahya Ayatollahi
23 h ·
واپسین باری که چنین دیالوگ و گفتگویی را به یاد می‌آورم در رساله‌های افلاطون از زبان سقراط بود که با شگرد ویژه‌ی خودش و ابزار نادانی آغاز می‌کرد به گشودن بحثی و سپس‌تر نشان می‌داد که هماوردش چه حجم سترگی از «نادانی به نادانی خویشتن» را با خود حمل می‌کند. بابک مینا با صبر و خویشتنداری نشان داد که مخالفت با کوشش‌های خستگی‌ناپذیر و روشنگرانه‌ی یک زن ساده‌ی آگاه به فجایع سرزمین‌اش (همچون مسیح علی‌نژاد) و واکنش عصبی مخالفان او (رک: حمله‌ی سهیل دولت‌شاهی به نوشته‌ی پیام یزدانجو) چه میزان از ادعاهای متناقض و خودویرانگر و بی‌مبنا را در دل خود پنهان دارد. از همگان خواهشمندم که وقتی بگذارند و این پاس‌کاری طولانی اما در عین حال کوتاه را بخوانند! ببینید ما با درونی‌سازی چه کلاف سردرگمی بدل به «ایرانی معاصر» شده‌ایم. ببینید پاره‌ای هم‌میهنان ما (که حتی در بیرون مرزهای آن کشور بلازده هم می‌زیند اما از همه‌ی خاستگاه‌های مصیبت تاریخی‌مان غیرت‌مندانه جانبداری می‌کنند) چقدر دچار جهل و بی‌شخصیتی و بی‌هویتی اند. ما کیستیم؟ چه می‌خواهیم؟ دنباله‌رویِ چه کسانی هستیم؟ حمایت‌مان از انتخاب یک رئیس دولت در چند سال پیش به هماوازی‌مان با چه نوع سیاست و چه شیوه‌ای از حکم‌رانی انجامیده است؟ و اینکه چرا از میان اینهمه حامی «اعتدال» محض رضای خدا یا بشریت یا هر نامی که می‌پسندید، حتی یک گروه در محکومیت نقض حقوق شهروندی ایرانیان و دخالت همه‌جانبه در کشتار بی‌رحمانه‌ی مردمان سوری سراغ نداریم؟ ببینید چگونه رژیمی یکسره نامشروع توانست از مخالف‌خوان‌ترین طبقه‌ی جامعه‌ی ایران برای خودش هواداران چشمگیر با امیدهای واهی دست و پا کند. ببینید که ما را چه می‌شود!
Payam Yazdanjoo
Hier à 20:23 ·
این همه موضع‌گیری درباره‌ی کارهای «مسیح علی‌نژاد» بی‌دلیل نیست. بی‌دلیل نیست که سنت‌گرایان محافظه‌کار، ملی‌گرایان افراطی، اسلام‌گرایان پیشامدرن، و چپ‌گرایان پسااستعماری مشغول مخالفت با «مسیح علی‌نژاد» اند و آزادی‌خواهان و مدرن‌گرایانی به همین اندازه متنوع به ابراز موافقت با او پرداخته‌اند. «مسیح علی‌نژاد» مجالی است برای آن که ایرانی‌ها گرایش‌ها و خواسته‌های خودشان را، با همه‌ی پیچیدگی‌ها، دقیق‌تر بشناسند. موافقت و مخالفت با «مسیح علی‌نژاد» مهم است، چون موافقت و مخالفت با «مسیح علی‌نژاد» نیست. «مسیح علی‌نژاد» مجادله‌ای است بین سنت‌گرایان و تجددخواهان. به همین سادگی. و به همین دلیل، مهم است که ما در کدام سو، در کجای این مجادله، ایستاده‌ایم.

۱۳۹۵ فروردین ۲۵, چهارشنبه

نزدیک‌ام به رسیدن


به نوزادِ امروز: ثمینه فرهنگ


نزدیک‌ام به رسیدن
افتادن از سفرِ آویزان
سفری که در شکوفه گره خورد
تا میوه از شاخه شود باز



۱۳۹۵ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

داشتم با ‌های و هوی


داشتم با ‌عینِ عشق بازی می‌‌کردم
غیر از خدا‌وحش هیچکس نبود
گرمب‌گرمب تندر‌هایم آسمان را می‌‌غرمباندند
از دست‌هایم آذرخش می‌‌خاست
مردم با شتاب و هیاهو به خانه‌هایشان پناه می‌‌بردند زانو‌زنان دست به دعا‌:
ای آخر‌الزمان! چرا درست در نسلِ من اتفاق افتادی!
خدا‌وحش چنان با هیجان و شادی دست به هم می‌‌سایید و به هوا می‌‌پرید و کف می‌‌زد و هورا می‌‌کشید
که انگار پابرهنه‌کودکی لاتینو از خیابان خیره به تی‌وی باری که در آن مسی در پنج متریِ دروازه می‌‌رود که همهِ گل‌های آینده را یکجا شوت کند توی دروازه
که انگار صدای چاووشِ بازی در لحظهِ اعلامِ گللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!
گللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!
گللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!
نسلی منقرض شده شهری غرق
توپی‌ گل
کودکی‌خدایی‌چاووشی شاد
من غرقِ بوهای باغ‌ام و دیگر دلیلِ هیچ چیزی را نمی‌‌فهمم
همینکه هر چیز دلیلی‌ دارد دلیل بر همینکه هر چیزی دلیلی‌ دارد است!

من حتا اگر انگشتِ کوچک‌ام


من حتا اگر انگشتِ کوچک‌ام هم خراش بردارد
باید زنگ بزنم آمبولانس بیاید جیغ‌کشان انگشتِ کوچکِ مرا ببرد تیمارستان
آنهم نه هر تیمارستانی
تنها"شرنگز‌لیتل‌لوناتیک‌فینگر‌مموریال‌اسیلوم"
که ویژهِ انگشتِ کوچک‌ام ساخته‌اند زیرا که بله!
زیرا که انگشتِ کوچک‌ام فکر می‌‌کند:
اریکا! اریکا! من همان اهرمِ آرمانیِ ارشمیدس‌ام!
الان زمین را چپّه می‌‌کنم!

۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه

این تمرینِ ده‌هزار‌سالهِ


این تمرینِ ده‌هزار‌سالهِ خاکیان
برای اجرا‌یِ روشنِ جنون
در تئاترِ خاموشیِ جاودانه را
شوخی‌ نگیرید
ای فضا‌ییان!

۱۳۹۵ فروردین ۲۲, یکشنبه

سرانجام دسته به هاون پیوست


سرانجام
دسته به هاون پیوست
روح‌القدس:
خواهرِ تاریخی‌ِ لیدی‌مکبث،
بارونس‌اسمردیاکف آمد!
پدرِ آسمانیِ خفته‌کش‌ها و شیر‌دزد‌ها:
آخ سرم!
مگی تورچرم!
بانو‌ی آهن‌ام!
دستهِ هاون‌ام!


۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

هنگامی که میانِ دیگران هستم


به مریم مطلق


هنگامی که میانِ دیگران هستم
بسته به شمار‌شان
احساس می‌‌کنم که مراهمان‌قدر‌
تکهتکه‌ کرده‌اند
تکه‌هایی‌ که می‌‌خواهند با من یک تکه شوند
 یکه ای که می‌‌خواهم با آن تکه‌ها شوم
تکه‌های یک روانِ پاک
که زبان و ذهنِ هیچ تکه‌ای را به یاد نمی‌‌آورد
شعر‌ی که هر سطر‌ش را به یک زبان مرده نوشته‌اند
شاعرانی با خود‌های کشته
برای خاک‌کردنِ سرعتِ مساله
اسلحه‌ای اوراق‌شده
میانِ د‌ش‌ها و من‌ها
نخست و سپس
باید در جنگی جهانی‌ متحد شد
با سوار‌کردن حقهِ خطر
همدیگر را حلقه حلقه از زنجیر‌ کم کرد
ای دیگران‌ام
بازیگران‌ام
تکه‌های بازی‌ام
کسی‌ از شما سطر‌ی از مرگ 
برگی از جنگ
حرفی از زبان‌ها را به خاطر دارد؟
راستی‌ آن یارو که همه
می‌‌خواستیم باشیم
 کی‌ بود؟

آی ع


آی عشق!
آی عشق!
آی عشق‌پنچر‌کن!
سوزنِ سوسوزنِ ظنین!
که سه سوته عشق را پنچر می‌‌کنی‌!
چرا سه سوته عشق را پنچر می‌‌کنی‌؟
عشق را چرا سه سوته پنچر می‌ کنی‌؟
سه سوته چرا عشق را پنچر می‌‌کنی‌؟


۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

انسان زود



انسان زود به همه چیز خو می‌‌گیرد و چنان در گرفتاری به خو‌هایش پیش پا افتاده‌بین و روزمره‌منش می‌‌شود که از یاد می‌‌برد که در اقیانوسی از شگفتی‌ها زندگی‌ می‌‌کند!
باشنده‌ای آسمانی که بر عرش‌فرش یا ارگ‌پارچهِ آبی‌اش دنبال خدا و فرشته‌ها و عالمِ جبروت و کبریا می‌‌گردد!
در جهانی‌ که او را فرا گرفته هیچ عجزی نیست که نیازمند معجزه‌ای باشد!
همه چیز چنان شوا و بایا یا شدنی و بایسته و پیوسته دگرگوننده هست که آفرینشِ آن را چون بزرگ‌ترین معجزه یعنی‌ هستی‌ و کائنات به خدایانِ خود می‌‌بندد و بر بستهِ مقدس گرهِ کور می‌‌زند!
خودش می‌‌نویسد و نوشتن یا دیکتهِ کتاب‌اش را به خدا نسبت می‌‌دهد و راست‌راست در راستهِ مقدس‌فروش‌های ادبیات سر می‌‌گردد و سر می‌‌گرداند!
اگر همین فردا یکی‌ از خدایانِ زنجیری‌اش یا آن هذیان‌ریخت‌های هول و نفرت‌انگیزی را که هالیوودِ بیمار‌خیال، چنانچون "موجوداتِ فضایی" برایش تراشیده، در برابرِ خودش ببیند پس از چند روز ریخت و پاشِ نمایشِ شگفتی و معجزه و تب‌ و تا‌بِ آخر‌الزمانی و شعر و رپرتاژ و فیلم و مولتی-مدیا‌آرتیست‌بازی با گرانفروشیِ بسیار، ناگهان بالنِ هیجان‌اش پنچر می‌‌شود و این موجودِ لوسِ سیرک‌سیرت چنان خمیازه‌کشان نقشِ همان صحنهِ دیرینِ حسرت و حرمان و معمول و متداول می‌‌شود که انگار در این مدت داشته با حواس‌پرتی و دست‌هایی‌ چرب و چیلی از پاپ‌کورن و چیپس و پفک فیلمِ مزخرفِ چندین‌بار‌دیده‌ای را از تلویزون تماشا می‌‌کرده!
-تو اهورا‌مزدیی؟ یهوه‌ای؟اللهی؟ پدرِ آسمانی‌ای؟برهمایی! گانشی؟ رئیس قبیلهِ موجودات سیارهِ ایکس‌هشتاد‌نقطه‌صفر‌ی؟ خب! باش! به من چه؟ اینجا چه می‌‌کنی‌؟
هی‌! نکند نقشه‌هایی‌ برای اینجا داری!
خواهیم دید کی‌ برای کی‌ نقشه‌ دارد!
شک نکن که به زودی با کله‌لولوخرخره‌هایی‌ چون خودش، مکبث‌وار ترتیبِ همهِ مهمانانِ آسمانی محترم را خواهد داد!
دستِ خودش نیست!
او خوش‌پیشباز و بد‌پسباز است!
نخست می‌‌پرستد سپس می‌‌کشد و می‌‌خورد!
چیزی که به راستی‌ سرگیجه‌آور است رفتارِ رابینسون‌کروزوئه ای او با "دیگران"ِ این سیاره است!
با حیوان‌های وحشی و حتا اهلی!
همه "چیز" برای او در خدمتِ او و بازیچهِ هوا و هوسِ اوست!
اگر آنها را نخورد یا سوارشان نشود یا به کارشان نگمارد باغ وحشی‌شان می‌‌کند! قفس‌نشین!
خیلی‌ که لطف کند پیرمردی خوشچهره‌مهربان، آتنبورویی‌کسی‌ را مامورِ "دیسکاوری"ِ آنها می‌‌کند تا ببینیم و بگوییم واو!
دیگر آنقدر دیده‌ایم که واو هم نمی‌‌گوییم!
اما نه!
یک جورِ دیگر از دیدن دارد به سرعت چشم‌های ما را می‌‌شوید: همزیست و همسرنوشت‌دیدنِ دیگر‌چهره‌های زمینی‌!
هندی کهن در سرِ گاو و فیل و کبرا چهره‌های خدایان را می‌‌دید و یهودی خدا را شکر می‌‌کند که نه تنها خوک نیست بلکه برگزیدهِ خداست و مسلمان با یرتمه‌رفتن به زمختی گردِ مکعبی سیاهپوش و کشتنِ نسل‌ها گاو و گوسپند اگر اندکی‌ خدای متکبرش دل‌اش بخواهد ممکن است که در آن عرقریزانِ ایمان، قاطی بویِ زهار‌های خیس و زیر بغل‌های زقّوم‌رایحه چیزکی از خدایش را هم بشنود یعنی‌ بویکی از "او"ببرد!
انسان‌های کهن به گواهیِ نگاره‌های بازمانده از آنان، بینندگانِ ورزیده‌ای بوده‌اند!
دیدنی‌‌ها به این سرعت برای آنها عادی و لخت و لخت و تکراری نمی‌‌شده!
توانا بوده که در سرِ سگ سیمرغ را ببیند!
گمان‌ها در زبان و "ذهن"ِ پرندگان و جاندارانِ دیگر می‌‌زده!
از آنها "تمدن" می‌‌آموخته!
در این یکی‌ دو دههِ گذشته است که آن اشرف‌بیمخ دریافته که اینجا با دیگران است و سرنوشتِ او گره به پارچهِ همه باشندگانِ زمین خورده!
آنها اینجا هستند همانقدر که خودِ او هست!
همهِ آنان پیش از او اینجا بوده‌اند!
اودیسهِ او در برابرِ مورچه بی‌بی گوزکی شایانِ خواباندنِ بچه‌ها بیش نیست!
به این "لمور"ها(میمون‌های دراز‌پوزه)ی سراپا ناز و نمک و نازکی و نازنینی و آسودگی و بی‌ آزاری و دارایی و برازندگیِ زندگی‌ بر این سیاره نگاه کن!
من نگاه کردم و این سطر‌ها را نوشتم!
آیا آن "یودا(یهودا)ی خود‌برگزیدهِ جنگِ ستارگان را از چهرهِ لمور کپی نکرده‌اند!
فضایی اینجاست!
"برنگشتن بیهوده‌ترین کارهاست!"
خوش برگشتی!

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

یک مارِ شیک از


به کاک یونس خلیلی


یک مارِ شیک از اینجا گذشته
یک مارِ شیکِ حساس که فکر می‌‌کرده جای چپ‌اش
آنجا که ‌روزگاری پایی‌ بوده
دردِ سرد می‌‌کند
یک مارِ شیکِ حساس که اندکی‌ می‌‌لنگیده
از اینجا گذشته
و در گذشتنِ لحظه
برگشته به بیشه‌ای که گذشته‌اش را
جا گذاشته 
نگاهی‌ نو کرده
جای دستی‌ تکان داده
و گذشته
یک مارِ شیکِ حساسِ لنگان
با عینکی آکبند

کاکا، محمدعلی!

کاکا، محمدعلی،‌ای تو خواهش اکنم به نامِ ارواحِ رفتگان و امید و آرزوی زنده‌وون‌مون، تو یه روزون به شدت حساس، بنند سر جات و جلو سوراخ دهن ع...