۱۳۹۵ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

در "قضاوت نکن"ِ عیسی ناصری‌


در "قضاوت نکن"ِ عیسی ناصری‌ای که کشیش‌ها و پاستور‌هایش از واتیکان تا کاخِ سفید تا لاکهید مارتین و دیگر خانه‌ها و کارخانه‌‌‌های جنگ‌اندیشی‌ و جنگ‌افروزی و جنگ‌افزار‌سازی هر روز همین دعا را ادعا میکنند همانقدر حقیقت هست که در نفرین‌اش به انجیرِ نر به این دلیل که هنگامِ گرسنگی‌اش به او میوه نداده!
آقای ناصری بهتر است اندکی‌ با مادرِ محترمه‌ات مهربان باشی‌: او هرگز نخواست که روح‌القدس به نمایندگی از سوی پدرِ تو او را "بشناسد"!
آن جور "شناختن" زنانگیِ او را برای همیشه به درد آورد!
"قضاوت نکن!"ات را باور کنم یا تازیانهِ پشمِ شتر‌زدن‌ات بر کبوتر‌فروشان و صرافانِ هیکلِ پدرت را؟
اگر آنها نبودند که پدرت هیکلی‌ نداشت!
ساختنِ هیکل خرج دارد ای پیشا‌هیپیِ ‌انجیلی!
چقدر برازندهِ قضاوت‌های آن "دزدِ بد" همسایه‌مصلوب‌ات بودی!
هول‌انگیزترین قضاوت‌های تاریخ را همین مسیحیتِ امروزه نیش‌کشیده با همین شعار در بارهِ انسانیت کرد!
آن سانتو دومینگو‌ی رذل با همین شعارِ خوشگل تنها در ظرف یک سال سی‌ هزار انسان را در اسپانیا‌ی سده‌های میانه زنده سوز کرد!
چنان قضاوت می‌‌کنم که با‌دِ دادستان‌های کلیسایت خالی‌ شود!
جای آن است که در آن جمجمهِ بزرگ‌ات رختچرک‌های همهِ ایمان‌ها را شست و از بندِ تنبانِ مادرِ اناجیل آویخت!
"قضاوت نکن‌قضاوت نکنِ" این ایرانی‌های گنده‌جمجمه دیگر واقعا دارد مرا از کوره به در می‌‌برد!
ایرانی‌ِ امروز مجسمهِ قضاوت و قساوت است باز می‌‌گوید قضاوت نکن! قضاوت نکن!
تنها به این دلیل که این ترانه را در کتابی‌ خوانده و از آن خوش‌اش آمده!
چشم!
چشم!
چشم‌ات را از کاسه در می‌‌آورم توی کاسه‌اش عینک‌ام را می‌‌شویم جنابِ قضاوت‌گریز!

۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

از قلمرو شومِ شیعه

هر چه از قلمرو شومِ شیعه دورتر میشوی میبینی‌ و می‌‌شنوی که ناز و شیوه و کرشمه و غنج و غمزه بیش از پیش از عالمِ ادا و اصول، همانا اطوارِ قحبگی فا فا فا فا صله‌صله‌صله‌صله‌ای نجومی می‌گیرد و آمیخته و آمخته می‌‌شود فرهنگ می‌‌شود! شیر و شکرین می‌‌شود! در آن گناهکارگی و شرم و شیونِ تن‌ نیست!
به آن کابارهِ پستو‌ناکِ نهانِ ایرانی‌ نگاه کن!
چه میبینی‌؟
قوادی با ژستِ لوطی و قحبه‌ای در کمالِ زاری تن‌ با رقصی که بر تن‌ِ زن زار می‌‌زند!
بله! تن‌ در اسلام و به ویژه در دار‌العزا‌ی آن، تشیع، خانهِ شیون است : بیت الاحزان!
بیا این خانهِ کلنگی را ویران کنیم!
بیا خانه‌ای نو بسازیم که هفتاد و پنج میلیون حسین و زهرا در آن سینه‌های زدن و گیس‌های کندن را فراموش کنند!
انسانِ رقص و آواز عاشورا‌کربلا نمی‌‌شناسد!
اینجوری ‌ست:

۱۳۹۵ خرداد ۷, جمعه

شلاقیسم



مخالفت با شلاق‌زدنِ کارگران،شلاق‌زدن، زدن، هر چه شلاقی‌تر، شلاق‌زن‌تر، زننده‌تر، نقضِ غرض‌تر!
جیم‌الف دارد شلاق می‌‌زند!
سی‌ و هفت سال است که دارد می‌‌زند!
این استتوس‌عکس‌های شلاق‌بافتهِ برخی‌ از فرند‌های محترم خود محضِ شلاقیسم است!
آنها سطر‌هایشان را تا‌ب می‌‌دهند و هر کسی‌ را که در شلاق‌رسشان بود می‌‌زنند!
با همین حرارت هم فخر و ننگ‌ می‌‌فروشند: چه فرقی‌ میان کف‌زدن برای افسانه‌بافی‌ِ "ساواکیِ خوبِ سامورایی‌پرست"یا هورا‌کشیدن برای شهاب حسینی هست؟
هورا‌کشِ دومی‌ دستِ کم ادعا‌ی "بینشِ علمی‌" ندارد!
در هر دو کفه احساسات است که بر احساسات می‌‌چربد!
با این احساساتِ چرب و چیلی نمی‌‌شود با ماشینِ روغن‌کاری‌شدهِ سی‌ و هفت‌سال‌وحشت‌انگیزی در‌افتاد که دارد بنیادِ ما را بر می‌‌اندازد!
آنها با خونسردی هراس‌انگیزِ کسی‌ که ماشینِ شکنجه‌خالکوبیِ کافکا را می‌‌چرخاند عمل می‌‌کنند و به "احساساتِ پاک‌عصبی"ِ ما پوزخند می‌‌زنند!
این چپی که امروز در فیسبوک تچپچپ می‌‌کند دارد آبروی همانچه که روزی آباِ ایدئولوژیک‌اش "بینشِ علمی‌"می‌‌نامیدند را هم می‌‌برد!
او مدت‌هاست که تنها عکس‌استتوس‌های ترسناک با لحن‌های شلاقی پست می‌‌کند و پزِ قهرمان‌های سازمانی‌اش را می‌‌دهد و با همهِ نیرو از هر کسی‌ که چون خودش نیست می‌‌پرهیزد مگر برای نمایشِ قهرمانی‌های سکتی‌اش!
ببخشید: این نخستین‌باری نیست که جیم‌الف شلاق می‌‌زند!
هووووم!
نکند شلاق‌زدنِ آن آفتابه‌دزد‌ها و "لات‌ها و بی‌ سر و پا"ها و "اراذل و اوباش" و افغان‌ها اهمیتی نداشت!
نکند زدن مهم نیست: مهم این است که کی‌ می‌‌خورد!
شلاق‌زدنِ کارگرانِ معدنِ طلا برای حق و حقوقِ پایمال‌شده‌شان به راستی‌ هولناک است!
هولناک‌تر از آن خودزنیِ کارگرِ طبقه از یاد‌بردهِ ایرانی‌ است که حکمِ دیپورتِ همکارِ دربدر و بیچاره‌آوارهِ کشورِ همسایه‌اش را روی پلاکارد‌های "یکمِ می" می‌‌کوبد و دمِ در چشم و چراغِ صنعتِ خاور میانه همانا ایران‌خودرو شعارِ یا حجه‌ابنِ الحسن العسکری می‌‌دهد!(البته که این همهِ پرولتاریا نیست ولی‌ پس سرانجام آن پرولتاریا کجاست؟)
اگر پرولتاریایی باشد یتیم نیست که چند صد یا چند هزار سکتاریستِ از هم‌بیزار به نامِ "چپ و نیرو‌های مترقی" یا هیجان‌زدهِ عصبی دیگر یکبار برای همیشه رستگار‌ش کنند!
این چپ و آن مترقی دیگر به تنها چیزی که عملا فکر نمی‌‌کنند جنگِ طبقاتی است: حمایت از دختر‌های فاشیست‌مشربِ لات و ماچو‌منشِ پستان‌نما‌ی فالوسیستِ "فمن" یا شرکت در آکسیون برای آکسیون همهِ وقتِ او را گرفته البته میانِ آنها هنوز هستند کسانی‌ که برنامهِ چپ‌های دیگر را به دلیلِ آنچه وجودِ رقص و لهو و لعب می‌‌پندارند"بایکوت" می‌‌کنند!
شناختنِ شلاق‌زن‌های فردا کارِ چندانِ شاقی نیست: به پست‌های امروزشان در همین فیسبوک نگاه کن! مثلا: مشتی لاتِ پارلمانیِ اوکرایینی چند تن‌ از اعضا‌ی حزبِ رقیب را از پشتِ تریبون-کرسی‌هایشان بلند کرده و با هیاهو و غوغا‌ی بسیار آنها را در آشغال‌دانی‌های بزرگِ کنارِ خیابان می‌‌اندازند و آنها را با سر و روی خونین خوار و مشت و لگد‌مال می‌‌کنند!
این چپِ مترقی برای آنها سوت و هورا می‌‌کشد: چنین کنند بزرگان چو کار باید کرد!
اگر انسانی‌ را بتوان آشغال و سوسک و خوک و کفتار و گراز(حیواناتِ بیچاره!) پنداشت، شلاق‌زدنِ به او هیچ، کشتن‌اش هم تابو‌ی چندان نشکنی نخواهد بود!
از کسانی‌ که امروز با شور و هیجان و رجز‌خوانی با پرتاب‌کنندگانِ انسان به آشغال‌دانی‌ همذات‌پنداری می‌‌کنند باید هراسید!
این بازماندگانِ "سامورایی"های ساواکی‌پسند برای فردای هیچ کشوری مژده‌بخش نیستند!
آنها عکسِ دختری دوازده‌سیزده ساله را با کلاشنیکف پست می‌‌کنند و بالایش می‌‌نویسند: این است زندگی‌ و شرف و ...خلاصه از این حرف‌ها، بی‌ دقت به این فکتِ ساده که این تشویقِ جنایتی به نامِ شرکت‌دادنِ کودکان و نوجوانان در جنگ است!
آیا دقت کرده‌ایم که چقدر الحانِ این مرغانِ سحرِ خطرناک، از چپ و راست و مذهبی‌ و ملحد به هم همانند است!
زبانِ کینکشی و انتقامجویی و زدن و بستن واژه‌نامهِ مشترکی دارد: خودی‌ها را بستا اغیار را بزدا!
گاه می‌‌بینی‌ که دوزِ بالایی‌ از نهج‌البلاغه‌ایسمِ مزمن و سخنانِ ائمهِ اضرار در لابلای حرف‌های قشنگ‌فشنگِ این فرند‌ها وولِ خوفناک می‌خورد: "برای این اتفاق باید بمیریم(یادِ حرفِ منهای فصاحتِ کدام امام افتادی؟)دیدیم و نمردیم، ما آنقدر بیحیا بودیم ، ما آنقدر بیحیا هستیم...."
آنچه با شدتِ شومی دارد گسترش می‌‌یابد فاصله‌گیریِ همگانی از زحمتِ نقد و انتقاد است!
آنجا که یا می‌‌پرستند یا لعنت می‌‌کنند یا فحش می‌‌دهند یا صلواتِ دینی‌الحادی می‌‌فرستند نقد و انتقاد نق‌نقی لوس و کرمِ کتاب‌مآبانه بیش نیست!
پسگردِ ما قهقرایی‌تر از آن است که بتوان در تصور آورد: مثلا: جنبش چپ آنهمه کوشید و مغز‌ش را در بحث‌ها فرسود تا به اصطلاح اندکی‌ پولاریزه شود کار به جایی‌ کشیده که پیکاری پیشین با چریکِ اشرفی فالودهِ اتحادِ طبیعی می‌‌خورد و هیچکدام از آنها از خودشان نمی‌‌پرسند که سی‌ و هفت سال چند روز و شب است!
یک پرسشِ خطرناک: واقعا چه چیزی در اصل و اساس، اشرف دهقانی و اشرف پهلوی و حمید اشرف را از هم جدا می‌‌کند؟
چرا باید فکر کنیم که یکی‌ از آن اشرف‌ها اشرفِ مخلوقات‌تر و دیگری اشرف‌بیمخ‌تر ‌ست؟
آن اشرفِ حماسی به محضِ مرگِ اشرفِ سلطنتی او را به اشرف‌داعشی تعمید داد!
دهان‌اش درد نکند ولی‌ آیا همو توانا هست که دنبالِ اسم‌های کوچک محسن فاضل، رضا رضایی، تقی‌ شهرام، بهرام آرام، وحید افراخته، حسین سیاه‌کلاه و....هم صفتِ شومِ داعشی را بیاورد؟
دقت کرده‌ای چقدر این بینشمندانِ علمی‌ از ملکوک‌شدنِ کرباسِ سپیدِ خود از سوی اجنبی‌هایی‌ چون عبد‌الله‌های قاهرِ مهرنامه یا پرویز ثابتی به راستی‌ کثافت یا دیگران کف بر دهان می‌‌آورند!
اگر تو بنیه و اسطقسِ "تراز نوینی" داشته باشی‌ که حرفِ چهار تا مزدور نمی‌‌تواند تو را از پا بیندازد!
هر کس و نا‌کسی حق دارد از من انتقاد کند و حتا مرا انکار کند من هم فلج نیستم و توانِ برابری دارم!
اما خوشا روزی که یک ساواکیِ خوب بیاید از یکی‌ از ما حماسه بسازد آنوقت همهِ فیسبوک پر می‌‌شود از افسانه و اوسنه و حماسه و حرفِ مفت: چطور ممکن است که نیرویی چنین بازیِ ذات‌گرایانه‌ای را بخورد: حمید اشرف‌های مادرزاده خوب و مسعود رجوی‌ها-فرخ نگهدار‌های از روزِ ازل بد!
از کسی‌ که کشتگانِ سازمانِ پیشینِ خود را "جاودانه"ها می‌‌نامد و در بارهِ همه چیز با همان روحیهِ خاطراتِ زندان قلم می‌‌فرساید چشمی نیست سخنِ او منشی شیعی دارد اما پرپست‌هایی‌ که آن لینک را گذاشته‌اند روی سر و فکر می‌‌کنند که سرانجام تاریخ حق را به آنها داد واقعا موجوداتی گریه‌آورند!
ببخشید: آنجا دانه و جوانه‌ای هم بود!
به این پاراگرافِ چرب و چیلیِ رمان‌نویس و ادبیاتیِ همیشه حی‌ و حاضر در بحث و پانل‌های سایت‌های خارجی‌ِ عشقِ ایران که کم پیش نیامده که حرف‌های سنجیده‌ای هم بزند خیره شو!
ببین با چه اطمینانی از چیز‌هایی‌ که درست نمی‌‌داند سخن می‌‌گوید(از فردوسی‌ تا عطار تا بلخی تا منوچهر جمالی خروار‌ها سخن در بارهِ پهلوان و پهلوانی رفته و این آقا تازه آن را با لوطی‌گری و باشگاه‌داری به سبکِ شعبان‌مخمندِ علمی‌، قاطی‌ می‌‌کند غافل از اینکه در این منش و روش هم ضدّ پهلوان وجود داشته(سرنمون‌ترین چهره‌های تراژیک‌اش: رستمِ دغلباز و سهرابِ پاکباز)، همانطور که میانِ سامورایی‌ها هم ضدِّ سامورایی کم نبوده، تماشا‌ی فیلمِ زلزله‌ در‌عصبِ اندازِ "هاراکیری" به کارگردانیِ ماساکی کابایاشی و بازیِ هول‌انگیزِ تاتسویا ناکادایی، می‌‌تواند گوشه‌ای از آن عالمِ کثیفِ بردگانِ جنگیِ فئودال‌های ژاپنی را نشان بدهد!
کارگردان‌های مهمی‌ چون همین شخص، سوزوکی، ماساهیرو شینودا، یوجی یامادا و چند تن‌ِ دیگر، به کوروساوا‌ی بی‌ همتا انتقاد‌ها داشته‌اند که چرا برابرِ دوربین‌اش آن موجوداتِ بینوا‌ی وابسته به فضای جنگ و آشوب را با حضورِ چست و چابک و فرزانه‌تیغزنِ درخشانِ "میفونه" آنقدر فتوژنیک و حماسه‌آرائی می‌‌کند!
همزمان و پس از او فیلم‌های چندی آن ریسیده‌های استریو‌تایپ را وارشتند!
هر چه آن فضای جنگ‌سالاری تنک‌تر و از پیوستگی جنگ‌ها کاسته می‌‌شود آن طبقه هم بیشتر به شعر و نقّاشی و ذن و فرزانگی بیشتر روی می‌‌آورند و از میانِ آنها کسانی‌ چون باشو‌ی شاعر هم می‌‌درخشند!
به محضِ اینکه دوباره جنگ اعلامِ سالاری می‌‌کند دوباره آنها هم پیدا می‌‌شوند با همان روحیهِ درنده خوی همیشه در خدمتِ یک لرد یا سالارِ جنگ!
در آن دهه‌های شومِ اشغالِ چین، افسرانِ فاشیستِ ارتشِ امپراطوری ژاپن بیشتر از میانِ همین سامورایی‌ها برگزیده می‌‌شدند!
آقای رمان‌نویس می‌‌خواهی‌ بنویسی‌؟ این صحنه را مرقوم بفرما: ورزشِ صبحگاهیِ برخی‌ از افسرانِ سامورایی در شهر و روستا‌های اشغال‌شدهِ چینی‌: ردیف‌کردنِ چینی‌‌های ترسان و لرزان برای گذشتن از برابرِ آنها که با شمشیر‌های سامورایی آخته بر بالای سر آمادهِ زدن و انداختنِ سر‌های آن بینوایان بودند برخی‌ از آنها در روز تا صد سر را هم برای پز‌دادن در بزم‌های شبانه‌ می‌‌توانستند زد! آخر چرا باید در وجودِ هر کدام از ما یک حمید اشرف باشد؟ مگر همان خمینی‌ا‌ک‌ها و دیکتاتور‌ک‌های پیشین بس نیستند؟
بی‌خیال جان‌ام!
اصلِ پاراگراف‌ها را بخوان(من نوشته‌های خانم فرحناز اعتمادی(1) عزیز و آقای حسین نوش‌آذرِ(2) ارجمند را هم در فیسبوک می‌خوانم!
آوردنِ این نمونه‌ها به دلیلِ سرنمونگیِ بیشترِ آن نوشته‌هاست و نه چپ بودن یا نبودنِ نویسندگان‌شان!)

1-"این یک نمایش هولناک است. این عکس نمایشی از وجدان نداشته ماست این عکس سندی بر بی رحمی و بی عدالتی است. کارگر اخراجی مستاصلی را که اعتراض میکند شلاق می زنند این مردان برادران ما هستند پدران ما هستند فرزندان ما هستند برای این اتفاق باید بمیریم. قاضی کثیف و ظالمی که این حکم را داده است،محکمه ای که این بی عدالتی را اینطور با وقاحت به چشمانمان به چشم ما هشتاد میلیون جمعیت ذلیل این خاک فرو کرده است انگار که بر بلندی ایستاده و نه تنها بر دهان فرشته عدالت که بر دهان یکایک ما شاشیده. این نمایش وقیحانه این زشتی را چطور می توان تاب آورد و باز خندید باز نگاه کرد باز اراجیف نوشت؟ خجالت بکشیم از این عکس از این مردانی که اینطور خمیده شده و شلاق می خورند. عجیب است که هیچ چیزمان نمی شود ما آنقدر بی حیا بودیم که قتل ستار بهشتی را دیدیم و نمردیم ما آنقدر بیحیا هستیم که شلاق خوردن کارگران رادیدیم و عبور کردیم ما آنقدر بیحیا و بیشرمیم که زجر مادر ستار را دیدیم و باز زندگی کردیم."
...
2-"این مصاحبه را از دست ندهید. مصالح خوبی‌ست برای رمان و رمان‌ها و فیلم‌هایی که اگر ایران باقی باشد در آینده دور درباره حمید اشرف نوشته می‌شود. مأمور عالی‌رتبه ساواک می‌گوید یک بار حمید اشراف را دیدم و مو به تنم سیخ ایستاد. عمیقاً به او احترام می‌گذارد. می‌گوید اعلیحضرت دو بار دستخط داده بود که پس حمید اشرف چه شد؟ از دریچه چشم یک ساواکی درگیر با پرونده حمید اشرف شرحی به دست می‌دهد از جنگ و گریز او تا مهرآباد جنوبی و اینکه چگونه به قتل رسید. در نظر من حمید اشرف یک سامورایی ایرانی است و این فرق دارد با مفهوم «پهلوان» که بامفاهیم مذهبی و با لات بازی درآمیخته. حمید اشرف به ما می‌گوید هر کاری می‌خواهی بکنی، باید آن را درست انجام دهی، جوری که حتی یک اطلاعاتی هم که دشمن توست به تو احترام بگذارد. این ممکن نیست مگر آنکه آدم بداند برای چی دارد کار می‌کند. در وجود همه ما یک حمید اشرف هست. فقط باید آن سامورایی سرکش آرمانگرا را پیدا کنیم و این ربط زیادی به نهضت چریکی ندارد. یک بحث انسانی ست."

۱۳۹۵ خرداد ۵, چهارشنبه

دانه و جوانه


برخی‌ از این "رمان‌نویس"های ذوق‌زدهِ ایرانی‌ را باید خواباند و به مدتِ سیزده سال به آنها افشرهِ دوازده+یک‌هزار لیتر بیت-خطِ شعر و کهن‌داستانِ پهلوانی+هشتصد و یازده+دو بشکه فیلمِ سامورایی-و دو سطل‌ فیلم‌های آنتی‌سامورایی‌ای چون "هاراکیری"+پانصد و هشتاد و یک+دوازده حلب خاطراتِ چریکی+سه میلیون و ششصد و شصت و هشت+پنج بطری نشریه-ارگان‌های ژنریک" ...به روایت‌های سازمان‌های برادرِ تنی و ناتنی در پنج قاره+شش و نیم و نه+چهار سی‌ سی‌ لیتر تاریخ حشاشین و "اسسن"های همانند+شستابِ پنج هزار و سیزده برگ تاریخِ نسبتا گند‌زدودهِ دههِ چهل و پنجا‌ا‌ا‌ا‌ا‌ا‌ه تنقیه کرد تا بدانند که حمید اشرف‌شان کجاست: ماهیگیرِ رودخانهِ روزِ ششم تنها ماهیگیرِ خوبی‌ بود بیرون از ساحلِ آن رود به دردِ کفرِ ابلیس هم نمی‌‌خورد!
آقایان‌خانم‌ها!
می‌ دانم که وزنِ این قطارِ لوکوموتیو‌سوخته آنهم در این سربالاییِ تاریخا موجود بسیار سنگین است اما بارِ آن معجونِ غریبی به نامِ خجالت است!
زور دارد زور می‌‌خواهد اما آن را بکشید شاید فرج در آن طرفِ دیگر، طرفِ شیبدار باشد!
ای بنازم به این ساواموراییواکی!

۱۳۹۵ خرداد ۱, شنبه

هنوز زمان نبود



به کامروا‌ی دوازده‌عالم:
سپیده سحر اسماعیلی


هنوز 
زمان نبود
که بیدارشود ببیند ساعت
دارد روی همیشه زنگ می‌‌زند
روی همیشه زنگ می‌‌زند
همیشه زنگ می‌‌زند
زنگ می‌‌زند
می‌ زند

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

پ از پرنده


به دوستیِ آهسته‌پیوستهِ اعظم حسینی


پ از پرنده افتاد
ر از پرنده افتاد
س از پرنده افتاد
ت از پرنده افتاد
و از پرنده افتاد
نام از پرنده افتاد
پرنده نیفتاد
پرنده از خود          پ ر ی د

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

جشنِ اشغال، نه استقلال


آنها نه تنها فلسطین، بلکه کّلِ غرب را هم، در عرصهِ دیپلماسی، سیاستگزاریِ اقتصادی‌نظامی و بدتر از هر چیز در هنر و فرهنگ(در این سه دههِ گذشته) اشغال کردند و از آن یک چیزِ دو پولی‌ِ زودگذرِ پوکِ بی‌ معنی‌ ساختند!
به خواستِ آنها یکدفعه مهم‌ترین مساله در غرب گی‌-لزبین و ازدواجِ آنها شد! چند سال پیش هیلاری کلینتون نه گذاشت و نه برداشت و گفت: حقوق گی‌ و لزبین همان حقوقِ بشر است!
لحظه‌ای تصور‌ش را بکن اگر جای گی‌ و لزبین را با فلسطینی عراقی افغان سوری و لیبیایی به جا کرده بود!
چه زلزله‌ای می‌‌شد!
فیلسوف‌هایشان مردِ سلحشور و چیرگی‌جوی غربی را به درستی‌ زیرِ ذره‌بین گذاشتند و هم‌هنگام چشم بر بر‌آمدن ژنرال‌های نازی‌خوئی چون موشه دایان و دیرتر آریل شارون بستند!
در هر جای جهان مردمان را به بیزاری از کشورِ خود و قبیله گرایی یا جهان‌وطنی تشویق کردند و خودشان به خاطرِ آن یک تکه سرزمینِ دزدی خونِ ملتی بیچاره و بی‌ پناه و بی‌ دفاع را به مدتِ هفتاد سال بر زمین ریختند و می‌‌ریزند!
مردِ متعارفِ آمریکایی‌(بخوان مدلِ جهانی‌ِ انسان) را تنها به عنوانِ گی‌ِ چاق یا لاغرِ احمق و مسخره‌ ای که فقط به فکر پیش و پس‌اش است نمایاندند و مردِ هترو را کسی‌ چون قهرمانِ فیلمِ "امریکن هیستوری"جلوه دادند:یک نئو نازیِ تمام عیار با نشانِ سواستیکا بر سینه!
به مدت شصت‌هفتاد سال انسانِ عرب و به طورِ کلی‌، انسانِ خاور میانه‌ای را که پیشتر در فیلم‌های اروپایی‌(شیکا بیانکا:شیخِ سفیدِ فلینی)و حتا آمریکایی‌(بن هور)یک آدمِ  خوشرو و بخشنده و با همت و به طور کلی‌ رمانتیک بود تبدیل به موجودی زشت، وحشتناک زشت، موذی، بدخواه، اهریمنی و خشن، بسیار خشن، که همیشه با بمب و مسلسل و ریش و پشمی کثیف آمادهِ کشتنِ سفید‌ها و یهودی‌های معصوم است کردند و در سینیِ تماشا‌ی جهانیان گذاشتند!
از آن طرف بهترین، زیباترین، جوانمرد‌ترین، فداکار‌ترین و دانا‌ترین شخصیت‌های فیلم‌ها و نمایش‌ها از دم یهودی از آب در‌آمدند! روی زنِ آمریکایی‌ خط کشیدند و با خرده‌فرهنگی‌ آفریده با تن‌ و منِ زن‌های یهودی برای او الگویی پلانت‌هالیوود‌ی ساختند!
از انسانِ سیاه و لاتینو‌ی آمریکایی‌، موجودی معتاد، قاچاقچی، قاتل و بی‌ عاطفه ساختند و پرداختند و موسیقی‌های سرشارِ آنها را از درون تهی کرده و مبدل به پاندورا باکسِ نفرت و دشنام و زن‌ستیزی و گتو‌بارگی کردند!
 آنها هراس‌انگیز‌ترین‌ترین سازمان‌های مافیاییِ آمریکا(کوشر‌نوسترا، موردر کو-با رهبریگنگستر‌های خون‌آشامی چون "مه‌‌ یئر لنسکی" و "باگزی سیگال":کاشفِ فروتنِ لاس وگاسِ مقدس)را راه انداختند و چهار تا سیسیلیِ چاقو‌هفت‌تیر‌کشِ کنترل‌شده را به عنوانِ سران مافیا‌ی آمریکا معرفی‌ کردند!
روی همه فرآورده‌های خوراکی"تکسِ کوشر"گذاشتند! نگاه کن روی بستهِ سریالی که میخری یا هر چیزِ دیگر، ببین آن علامت "یو، میانِ دایره"یا "کی‌" یا "سی‌ او آ‌ر ۱۰"چه معنی‌ ای دارد!شورا‌ی رابای‌های یهودی، که یک تراستِ مالیِ شوم است هر سال نزدیک به دویست میلیارد دلار از من و تو و همهِ مردم غیرِ یهودی جهان، کوشر تکس می‌‌گیرد!
("یو، میانِ دایره"یا "کی‌" یا "سی‌ او آ‌ر ۱۰"ویژهِ همین باجگیری مافیایی است!)
به چه دلیل و حقی‌؟ این پول‌ها کجا می‌‌رود؟ چرا می‌‌رود؟ دیوارِ گردِ شهرک‌های آپارتاید‌نشان و به طور کلی‌ گردِ مردمِ و سرزمینِ پاره‌پارهِ فلسطین چگونه ساخته می‌‌شود!
خرجِ هنگفتِ آنهمه ولخرجی در پروپاگاندا‌ی صهیونیست‌ها در سطحِ جهان، سرانجام باید از جایی‌ تهیه شود!
آمریکا تا کنون یک تریلیون و دویست‌سیصد میلیارد دلارِ ناچیز خرجِ اسرائیل کرده!
به بهای ویرانی خودش و بی‌ اعتنایی به نزدیک به پنجاه میلیون آمریکایی‌ زیرِ خطِ فقر از هر رنگ و نژاد‌ی!
دیر نیست آن ‌روزگاری که اینفراستراکچرِ آمریکا دیگر رشکِ چشمِ جهان سومی‌ها نباشد!
صهیونیست‌ها شانس آورده‌اند که در کنارِ برانداز‌های واقعی‌، دشمنانِ کثافتی چون جیم‌الفی‌ها یا برخی‌ دیگر از دروغ‌پرور‌های اسلامیِ در قدرت، و همینطور نئو‌نازی‌ها دارند و می‌‌کوشند که همهِ دشمنانِ خود را از همان قماش به شمار آرند اما این کار دیگر ممکن نیست!
اسرائیل روز بروز رسوا‌تر و منزوی‌تر می‌‌شود و ماشینِ تبلیغاتی‌اش دارد به روغن‌سوزی می‌‌افتد!
غرب هم دیگر همان غربِ گیلتیِ کون‌مذهب نیست و مردمِ بسیاری دارند به اسرائیل و صهیونیسم  اشغالگرِ جهان دندان نشان می‌‌دهند!
این جنگ‌ها را از قرن نوزدهم تا کنون آنها دارند سازماندهی مالی‌نظامی می‌‌کنند!
نگاهی‌ به لیستِ مهم‌ترین مشاور‌های سیاسی‌نظامی پنتاگون در دو سه دورهِ گذشته بکن! 
سر‌ی به لیستِ نیو‌کانها‌-هاوک‌ها(کابال)بزن!
بیشترِ آنها پیشتر ترتسکیست بودند!
بله!
تروتسکیست و با یکی‌ دو استثنا(صهیونیستِ غیرِ یهودی)از دم یهودی!
نامِ ایروینگ کریستول که پسرِ جنگ‌افروز‌ش بیل کریستول از خونالوده‌دستانِ جنگِ عراق است را سرچ کن!
آنها با هیچکس در جهان تعارف ندارند و با دشمنانِ خود چون کرم و پشه رفتار می‌‌کنند!
چرا باید با آنها تعارف داشت!
اسرائیل دشمنِ صلحِ جهانی‌ است!
جنگِ ما با آ‌لِ صهیون و متحد‌های نئو‌لیبرال‌اش دارد به اوج‌های هولناک می‌‌رسد!
روز و ساعتِ این دژخویان نیز فرا خواهد رسید!
سقوط ستارهِ تخمیِ داوود که هیچ ربطی به دین و آئینِ یهودی‌های محترم ندارد و بر‌ساختهِ همین یکی‌ دو قرنِ گذشته است...سوخت و سوز ندارد!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

همه جا هست و نیستی‌


به درختی در انسان: فرهنگ مهیمی

-"همه جا هست و نیستی‌
نه برگی نه شاخه‌ای
نه خرسی غنوده در سایه‌ات
نه خوانده سهره‌ای بر سر‌ت
با منطقِ تبر و ارّه
خطِ میخی‌ِ چکش
مرا می‌‌زنی‌ می‌ نویسی از سر
میخوانی‌
کتاب و صندلی‌ و میز
چوبه و چارپایه
بی‌ آواز و میوه
می‌‌روی می‌‌آیی می‌‌روی
با دو پای بی‌ ریشه
بی‌ درنگ
چه آواره‌ای!"

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

آی عشق! آی دزد!


به شادی و تندرستیِ سه لرِ دزد و دزدیده‌شده و "مال"باخته: افروز و جعفر(؟) و بهروز
...

خود نه آن به که "آی عشق! آی عشق! ..."را با لحنِ "آی دزد! آی دزد!"خواند و بگیرید‌بگیریدِ جیغ‌ناکی هم قافیه‌اش کرد تا اینجوری دستِ کم هیجان و شور و شری کارآگاه‌پسند بر پا شود و مردم نیمه شبی از خانه‌هایشان بریزند بیرون و ندیده‌نشناخته سر به دنبال "پدیده"ای بنهند که به محله‌شان دستبرد زده یا میخواسته بزند و کسی‌ را گیر بیاورند و محضِ رضا‌ی خدا‌بشریت‌ناموس‌معنویت، فحش و فضیحت و مشت و لگدِ کتابِ کوچه‌ چاق‌کنی‌ حوالهِ هویتِ مجهول و چهرهِ آبی‌سرخ و رنگ‌آشنایش بکنند و دست و پا بسته تحویلِ قانون‌اش بدهند!
از این پس همهِ کوششِ ما شاعرانِ عاشق و بی‌ ناموس باید صرفِ سرودنِ شعر‌هایی‌ شرلوک‌هولمز‌شاد‌کن بشود!
جامعه‌ای که چنین شعر‌هایی‌ در آن سروده و خوانده شود فیلم نمی‌‌شود یا به آن مفتضحیِ جامعهِ شیر‌آهن‌کوهمردِ سالارِ عاشقان‌پرستِ دلبر در آینهِ دقِ "عشق رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلیدی ست/ از عشق چیزی بگوی"خوانی فیلم نمی‌‌شود که نمی‌‌شود که نمی‌‌شود!
افتضاحی فجیع‌تر از عشقِ شاعرانه و عاشقانِ شاعر‌مسلک نیست!
خودِ شاملو هم تا اندازه‌ای در آن شعرِ معروف از چنین عشقِ بخشنامهِ کلانتری‌واری شاکی‌ بود: پناهی گردد/ پروازی نه/...غبارِ تیرهِ تسکینی/بر حضورِ وهن...
فجیع‌تر از عشقِ شاعرانه شعرِ عاشقانه‌حماسی است!
با این بمب زنده حتا گستاخی چون براهنیِ طلا در مس هم نمی‌ توانست جلقِ انتقادی بزند آنچنان که با شعرِ توللی می‌‌زد!
خودِ براهنی(می‌ گفت که کسانی‌ برای او می‌‌نوشته‌اند یا می‌‌گفته‌اند که با شعرِ توللی جلق می‌‌زده‌اند! زهی ذوق!)هم تازه زمانی‌ از ستایندگانِ این گونه از شعر بود: شعر‌ی که نمی‌‌شد آن را بی‌ صدای شربتی‌خسته‌زنگدارِشیر‌آهنکوهوار خودِ شاملو آمیخته با فسوس‌آه‌های آتشفشانیِ شیر‌آهن‌کوهوار به یاد آورد روحیه‌ای که حتا فیلم‌های روشنفکر‌مآب را هم اشغال کرد و بدتر از آن کّلِ جامعه را:سنگینی‌سترونی‌طمطراق و مرموز‌گونگیِ آرمانی!
دلبر بی‌ درنگ تبدیل به گونه‌ای فاطمه زهرا‌ی آرمانی شد که کسی‌ زهرهِ نگاهِ غیرِ چپ یا حسینیهِ ارشاد‌شاد‌کن به او نمی‌‌توانست کرد!
دست و پا چلفتی‌بی‌نمک‌پر‌طمطراق‌عصا‌قورت‌داده‌زن‌رمان‌ترین عاشقانی که تا کنون دیده‌ام خوانندگانِ سیاسی‌سازمانیِ شعر‌های عاشقانه‌حماسیِ شاملو و دیگران بوده‌اند با دلبرانی آیدا‌گون‌سالیا‌سان‌رکسانا‌آناهیتا‌مانند و تا بخواهی مرجوعِ تقلیدِ دلبر‌های دیگران(البته آن تیپ مردان را همان تیپ زنان قبله می‌‌شد و مقبول می‌‌افتاد!)
چرا نامِ چهل و نه درصدِ زنانِ اهلِ ترقی‌ و تجددِ گیومه‌ای آیداست!
پیش از "آیدا در آینه" و دیگرِ آیدا‌ها این نامِ ارمنی شاید برای بسیاری از ما ایرانیان شناخته نبود: براوو مدیشکا‌ی یدیشکا که سرمشقِ عشق و عاشقی شاعرانه‌حماسی شدند!
پیش از آن که یکی‌ دو دهه بعد فمنیسمِ خارج‌از‌کشوری به جانِ خانواده‌های عشقانی‌سیاسی بیفتد رویداد‌ی را در نخستین سالِ رسیدن به مونترال به یاد دارم که همان وقت هم برای من محضِ ماجراجویی به سبکِ درخشانِ لری بود: لر‌مردِ خوشتیپی از "سچفخا" "دلبر"ِ لرِ لرمردِ دیگری از همان سازمان را پشت خود بر زینِ اسبِ الفرار نهاد و دِ برو که رفتی‌!
چریکِ دلبر‌باخته را می‌‌دیدم که با سادگی‌ و سوگِ اشک‌انگیزی می‌‌گفت: مگه می‌‌شه‌؟ او(افروز) مثلِ بچهِ من بود! چه نارفیقی! چه نارفیقی!
از ضبطِ صوت صدای آی عشق! آی عشقِ شاملو اتاق را سرِ دست می‌‌چرخاند و من می‌‌شنیدم: آی دزد! آی دزد!
و دزد ودزدیده‌شدهِ نگرفته به جنگل زدند و پادشاه و پادشاه‌خانم شدند!
آن دزد و دزدیده شده به خواهشِ خود هنوز از قهرمان‌های پیشا‌توحش و بی‌ ناموسی‌اینداستریِ من‌اند!
چه شگفت‌انگیز!
رویداد‌ی سی‌ و سه‌چهار بعد، خودش را به یادِ سطری از شعرِ شاعری در ذهنِ کسی‌ دیگر می‌‌آورد و از بی‌ نشانگی و خموشی بر می‌‌جهد!
من و افروز و چند تن‌ِ دیگر از بچه‌های چند سازمان در بلدینگی مشترک زندگی‌ می‌‌کردیم نخستین اتاقِ خارج‌از کشوریِ من آنجا بود و داستانِ آن فرار تا یکی‌ دو ماه بعد میزِ تنقلاتِ غیبت و حیرتِ ما بود!
این جهان همیشه لحافِ پر ساس و شپش و کک و خرفسترهِ جهادیونِ سابق و لاحق نبوده!
زمانی‌ رئیسِ واپس‌مانده‌ترین قبیلهِ تاریخِ اروپا، ترکِ "چپ"ِ عثمانی‌مآبی از بخشِ فارسیِ رادیو تیرانا درسِ عشقِ پاک می‌‌داد و حزبِ کمونیست فیلیپین هم عشق و ازدواج را در حریمِ جزوه‌ای حرم‌نشینِ تزکیه نفس طبقاتی‌پاتی کرده بود!
("پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی!
از عشق چیزی بگوی!")
شرلوک:شوهرِ حقیقت باشم اگر لب تر کنم به گفتن از عشق از مناظرِ دیگر، مثلا منظرِ تمدنِ چیره بر زمین که باید روزی بر زمین‌اش زد یا آنقدر در آن دست برد که فریادِ آی دزد‌آی‌دزد‌ش بلند شود:
برای شنیدنِ این داستان باید قرن‌ها در سالن‌ها اتاق‌های پذیرایی‌، معبد‌ها و جنده‌خانه‌های جهان گوش بخوابانی و ترانه‌های به یکسان‌شازده‌خانم‌قدّیسه‌کدبانو‌جنده‌کش(کجایی‌ای بنجامن!)را بشنوی!
همهِ ترانه‌های عاشقانه کمابیش تارپودِ یک پارچه‌اند:
اگه عشق همینه
اگه زندگی‌ اینه
نمی‌خوام چشمام دنیا رو ببینه!


۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

اندر پیدایشِ شریف شیدا


به خواهرزاده‌ام وحید رشته‌داری


شیدا نخستین "عشقِ زندگی‌ِ من" بود!
یک عشقِ به راستی‌ گیومه‌نشین!
روزی طرف‌های عصر، داشت از خانه‌شان که در خیابانِ خودمان هم بود با کودکِ پنج‌شش ساله‌ای که مادرش در خدمتکارشان بود بیرون می‌‌آمد!
من همچون هر روز هنگامِ بازگشت از هنرستان با آن کودک که همسنِ یکی‌ از برادرک‌هایم هم بود سلام و خنده ردوبدل کردم که شیدا نگاه‌ام کرد و یک لبخندِ قشنگ زد!
لبخندِ او از فضای گرم سلام و احوالپرسیِ من با آن کودک بود ولی‌ من از آن بوی یک مژده یک لحظهِ هستی‌ شناسیک یک رستاخیز شنیدم و دقیقا به خاطر دارم که از همان دم زندگی‌‌ام دیگرگون شد و دانستم که من قاره‌ای را کشف کرده‌ام که کریستف‌کلمب هم خواب‌اش را ندیده بود: تواناییِ دیدنِ دیگری با شدتی که شاید نوزادان در لحظهِ به جهان‌آمدن نور و حضورِ پیرامونیان حس میتوانند کرد طوری که به ونگ‌ونگ می‌‌افتند!
انگار مرا آذرخش زد بی‌ آنکه از پا در اندازد!
مرا آذرخشِ نگاه و لبخندِ او چنان بر‌افراشت که صدای پیچیدن بادهای کیهانی را در پارچهِ هستی‌‌ام شنیدم: من پرچمِ زندگی‌ شده بودم و دیگر کسی‌ نمی‌‌توانست از اهتزاز باز‌م بدارد!
همان شب سرم دچارِ چنان تبی شد که تا صبح خواب‌ام نبرد!
نامه‌ها نوشتم و پاره کردم و آخری را چند بار پاک‌نویس!
فردا شب چند گل از باغچهِ زیبای شهرداری غارت و همه را پر‌پر کرده در پاکتِ نامه گذاشتم و رفتم دمِ درِ خانه‌شان، این در از بیرون یک درزی داشت آمدم نامه را بیندازم تو که دستی‌ از آن سو آن را کشید و در درجا باز شد و مردی درشت‌اندام از آن مادرزاده باغبان‌های کهن با لباسِ روستاییانِ سردسیری کرمان(ما گرمسیری هستیم)در را با سرعت باز کرد و آمد دستِ مرا بگیرد که من دست‌ام را کشیدم و در رفتم از یک دیوار دو دیوار و دو سه باغ پریدم و دویدم چنان که چند تکه از موهایم لای شاخه‌ماخه‌های درختانِ انبوهِ پرتقال گیر کرد!
هوشنگ صالحی، دوستی که سرِ خیابان "کشیک" می‌‌کشید اصلا مرا تا آخرِ شب گم کرد!
آن شب با سرخوشانه‌ابلهانه‌ترین خنده‌گریه‌های تاریخِ جیرفت گذشت و میوه‌اش نامه‌ای دیگر بود: من به هر بهای ممکن باید این نامه را به دستِ "آن دختر" می‌‌رساندم و او باید می‌‌دانست که چه عاشقِ بی‌ همتایی خدا برایش آفریده!
بعد‌ها دانستم که آن رفتارِ من ریتمِ دقیقِ خودکشی‌ داشت!
این را زمانی‌ که از یک دستبرد به جانِ خودم جان به در بردم کشف کردم!
فردا رفتم سرِ راه‌اش و با سلامی‌ در آستانه‌یِ غش و رعشه و شیفتگی‌ نامه را به سویش دراز کردم نگاهِ تند و ترش و گذرای شرمزده و خشمگینی به آن کرد و انداخت‌اش توی جوی آبِ روان و رفت و پشتِ سرش را هم نگاه نکرد!
من خشکیده‌ بر جا ایستادم و به پشتِ سرش نگاه کردم در آن لحظه یکی‌ از هولناک‌ترین پدرسوختگی‌های انسان را در خودم کشف، بله، کشف کردم!
عشق، قارهِ کشف‌های بیشمار است!
کشفِ بزرگِ من چه بود؟ هیچ!
یک رودباری وقتی‌ در آغازِ سخن می‌‌گوید"هچی"، باید آن را به معنا‌ی افروختنِ نگینِ آتش میانِ حلقه‌ای زنده برای داستانگویی شنید!
هچی: دانستم که دلبر هنگامِ راه‌رفتن پنجه‌های پاهایش از تو به هم نزدیک می‌‌شوند ماندِ دخترکی که کفشِ بزرگ‌تر‌ها را پوشیده باشد!
شاید در این حالت هیچ نقصی نباشد!
من هنوز به پاهای زن‌ها نگاه می‌‌کنم و کم نیستند زنانی که پاهایشان میلِ در آغوش‌کشیدنِ هم را داشته باشند!
"پس این دلبرِ من چندان کامل هم نبود!"
چنان از این کشف و همه چیزِ آن لحظه‌فضا خجالت کشیدم که گلویم گلویم را گرفت: گلویم داشت خودش را خفه می‌‌کرد!
آنجا بود که دانستم که پسرِ باغبانِ پدرِ آن دختر، که حسین هم نام داشت این صحنه را دید و به من زهر‌چشمی هم گرفت که دید زهر  چشمِ من کاری‌تر است!
این حسین در آغازِ انقلاب از دوستانِ صمیمی‌ِ من شد و زهی افسوس که آن انسانِ نازِ با صفا چون بسیاری از جوانانِ دیگر، در جنگ کشته شد!
همان روز کوسِ رسوایی من به صدا در آمد!
آنانکه در شهر می‌‌بایست می‌‌فهمیدند فهمیدند و شایعه لحظه به لحظه چاق‌تر شد تا چون بهمن بر سرِ خودم فرود آمد!
شب "پلیسِ عشق" آمد دمِ درِ خانه‌مان، یکی‌ از دوستانِ پدرم، پدرِ همکلاسِ شیدا:(من همان روز نام‌اش را دانستم!) آقا پسرِ شما امروز به دخترِ آقای "نون" در خیابان نامه داده دیشب هم می‌‌خواسته خانه‌شان را نامهِ عاشقانه‌چپان کند پدرِ این دختر در ساواک کار می‌‌کند...
"ساواک؟" فاکِ مستقبل!
نخستین بار بود که این نام به گوش‌ام می‌‌خورد!
سازمانِ امنیتِ جیرفت در صد متریِ خانه‌مان بود ولی‌ ما آن را به نامِ ساواک نمی‌‌شناختیم اداره‌ای دیگر از اداره‌های دولتی بود با آدم‌هایی‌ با چهره و چشم و گوشِ خودمان، ولی‌ از لحنِ خفهِ گفتگوی آن مرد، آقای کاظمی محضردار بود فکر کنم، فهمیدم که خانواده‌ام را به لبِ پرتگاهِ ترسناکی کشانده‌ام!
جالب است که پدرم که می‌‌توانست از منارهِ مهربانی در چشم به هم‌زدنی‌ به چاهِ خشم و غضب فرود آید آمد تو، زهر‌چشمِ پر‌مایه‌ای از من گرفت و گفت:هر وقت تاهستی خرج خودت در بیاری عاشق ببه مردکهِ نفهم! ترده نجس اویتی آخر‌عمر‌ی ریشِ ما بدهه ا دستِ ساواکیون!
من دیرترِ همان شب خودم را با بستنِ کمربند به گردن و آویختنِ سرش از بالای درِ اتاق‌ام خودکشی کردم!
خواهرم کوچک‌ام خاطره که پسرش وحید عکسِ امروز را برایم فرستاد تصادفا دید و فریاد زد!
من در یک حالت نشئگی و سرخوشی‌فراموشی بودم که انگار کسی‌ تن‌-ام را گرفت و دیگری بالای کمربند را برید و هر دو سه نفرمان افتادیم کفِ سالن!
نخستین آزمونِ خودکشی‌ من، در خانواده‌ای که بعدا دو(حسنِ خود‌آویخته و معصومهِ خود‌سوخته)و شاید هم سه(محسنِ پس از فرارِ من، دچارِ صرع‌شده یک‌بار از نخل‌افتاده و کمرشکسته برای بار دوم جلوِ نگاه‌های هراسانِ مادرم و همسر و فرزندان‌اش رفت بالای نخل  و همچنان که داشت رطب می‌‌خورد و برای دیگران می‌‌افشاند شاید در اثرِ حمله‌ای دیگر، افتاد و سه ساعت بعد در بیمارستانی در کرمان با چشمانی غرق با گفتنِ نامِ کامل‌اش به دکتر سینه از نفس تهی کرد!)خود‌کشته تحویلِ تاریخِ فاجعه داد افتضاحِ غم‌انگیزی بیش نبود!
تا مدت‌ها بعد آن دختر و همکلاسی‌هایش از هزار متری به من اخم و تخم می‌‌کردند ولی‌ من دیگر توی باغِ این حرف‌ها نبودم من شاعر شده بودم هر چند پیش از آن هم ردیف و قافیه‌باز زبلی شده بودم این بار فهمیدم که شاعری چیزی بیش از هجو‌کردنِ این و آن است!
در شانزده سالگی مرثیهِ احمد‌خانِ مهیمی را که در حملهِ ژاندارمری به خانه‌اش  دو افسر و درجه‌دار را کشت و کشته شد نوشتم من او را از کودکی بسیار دوست داشتم و مرا بسیار دوست داشت مرگ‌اش به اندازهِ همان نخستین تکانِ عشق مرا به لرزه در آورد!
آن مرثیه نخستین شعرِ "معروف"ِ من در آن منطقه بود!
چند شعرِ دیگر از من به ویژه به گویشِ رودبار‌یجنوبی یا جیرفتی)هست که بیشترِ مردم آنها را از بر دارند و من در جایی‌ که سی‌ و پنج سال نبوده‌ام به آن شعر‌ها مشهور و محبوب‌ام!
اگر به یک جیرفتیِ مزمن، رودباری، کهنوجی، فاریابی بگویی: زبر ای خنده بمر،یا پنجلیکی بگرم‌ای کسِ گندم چه ابو، فورا بقیهِ آن هجویهِ جیم‌الف که من در بیست‌بیست و یک سالگی سرودم را برایت خواهد خواند!
چنین بود که بشریتی که مرا می‌‌شناخت با ویروسِ شاعری من کنار آمد و از آن تاریخ هر جا بودم حتا، نه، به ویژه سگ‌ها و گربه‌ها و کودکان هم می‌‌دانستند که من شاعرم!
این پیشرفتِ چشمگیرِ من در هنر‌ورزش‌عرفان‌علم‌صنعتِ بی‌ ناموسی جریان‌اش از همان عشقِ فرجام‌در‌جوی آبِ روان است!
من مدتی "شریف شیدا" بودم!
پیش از آن حشو(از سر‌نامِ و نامِ خنودگی‌ام) بودم!
اندکی‌ سرمچارِ رودباری شدم!
یک کتابِ به راستی‌ افتضاح هم با نامِ خانوادگی‌ام در گرماگرمِ انقلاب منتشر کردم!
بعد فرار کردم و در آستانه‌ی خارج از کشور،حسین شرنگ شدم(یک روز درجیرفت، پدرم سرِ کتاب‌هایم که به نظرش "ضاله"می‌ آمد شروع کرد به توپیدنِ به من، من هم به او گفتم که اصلا پسرِ تو نیستم و همین الان هم اسم‌ام را عوض می‌‌کنم! گفت پس خانه‌ات را هم عوض کن! اسم و خانه را با هم عوض کردم: شب لای یک لغتنامه را گشودم شرنگ آمد! خیلی‌ از آهنگ‌اش خوش‌ام آمد: شرنگ! شرنگ! شرنگ! چند بار تکرار کردم وبا صدای بلند گفتم من حسین شرنگ‌ام نه حسین شریفی واعظ، دوستی داشتم به نامِ سید‌حسین فاطمی، که بیست سال بعد، خبرِ مرگ‌اش بسیار دلتنگ‌ام کرد گفت بیا حسین یک اتاق بهت می‌‌دهم در فلا‌ن باغ، رفتم یک اتاقِ  دوست‌داشتنی، نخستین اتاقِ بیرون از خانه و خانواده، پدرم اینقدر منش داشت که به محضِ ساختنِ خانه یک اتاق برای من در نظر بگیرد که هنوز به آن اتاقِ حسین می‌‌گویند، کرایهِ آن اتاقِ میانِ باغِ فاطمی را هم پدرم چند ماه می‌‌پرداخت و خوراک‌ام را هم از خانه‌مان می‌‌آوردند و گاهی‌ هم خودم چیز‌هایی‌ سر هم می‌‌کردم! روزی هم خودش آمد با آن چهرهِ بسیار سفیدِ شیرین و ریشِ برفگون و عبا و عمامه‌ای که هنوز جمهوری اسلامی‌آلود‌تر نشده بود مرا بغل کرد و بوسید و گفت برگرد پسرم! با کتاب‌هایت برگرد! بوی همیشه خوش‌اش سرم را پر از خوشه‌های خوشی‌ کرد! این یک سال پیش از فرارم بود! چه دوستان که به آن خانه می‌‌آمدند و چه شب‌های نابی که آنجا به گفتگو و رویا‌بافی گذشت!
پدرم از دستگیری من و تکانِ ناگهانِ ایران دیوانه شد و تا پایانِ عمر دچارِ آن ماند با بحران‌های روانی‌ پر آمد و رفتِ فجیع!
ای آخوند‌ا  ای آخوند‌ا یک آخوندی دیوانه شد:

دور نمی‌‌دانم که جیم‌الف، آخوند‌های دیگری را هم دیوانه کرده باشد! 
یک بار هم پای یک نوشته("جای جنونِ جهان کجاست!")سهراب سمنگانی شدم و در حسین شرنگ کنگر خوردم و لنگر انداختم!
طفلکی حسین شریفی واعظ را من یک عمر از کار و زنگی‌ انداختم و آوارهِ جهان کردم!
 این نام(حسین شرنگ) را تنها در خارج از کشور به کار بردم و همیشه برای شعر، نامِ خانوادگی‌ام همچنان روی همه مدارک کانادایی‌ام محفوظ است! 
شیدا را هنوز دوست دارم و هر گاه زنی‌ با آن جورِ ویژه پاهایی که انگار به سوی هم بر می‌‌گردند و با هم حرف می‌‌زنند می‌‌بینم بی‌ درنگ می‌‌گویم شیدا! هوم! شیدا! آخ! شیدا! وای شیدا! امان شیدا! هوار شیدا! نگار شیدا! غبار شیدا! سوار شیدا!
در این سیاره هیچ چیزی بی‌ معنی‌ تر از عشق و دولتِ مستعجل‌اش نیست!
من این بی‌ معنی‌ِ مستعجل را از همه چیزِ این کیهان بیشتر دوست دارم چون تنها با این چشم می‌-توان کیهانِ دیگر  و دیگران، من او تو تو تو آن یکی‌ آن یکی یکی‌-ها را را را دید!
شاعری و نویسندگی برای من ادامهِ همان نامهِ عاشقانه‌ای ‌ست که نوشتم و لای درزِ در گیر کرد یا پرت در جوی آبِ روان شد!
زبان همان جوی آبِ روان است!
من هنوز روانی‌ِ آن جوی‌ام!
آخ جان!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

این درختِ سنجد خواهرِ من است




تا تاتار‌های موی تو پرسش‌های باد را پریشان کنند
غولِ مغول‌پشتِ آینهِ سرخ
غش کرده است
...
این درختِ سنجد خواهرِ من است: خواهرِ سنت‌فمی!
هر شب به دیدارش می‌‌روم و با هم خوش و بش می‌‌کنیم!

به ستار وکیل

شاعرانِ ما بیشتر در بارهِ درخت احساساتی شده‌اند( تو قامتِ بلندِ تمنایی‌ای درخت! زیبایی‌‌ای درخت! و از این حرف‌ها!)حال اینکه درخت، هستِ بسیار هوشمند و حساس و با عاطفه‌ای است! عاطفه‌هایی‌ فراتر از نیک و بد! من درخت‌هایی‌ دیده‌ام که برای رسیدن به نورِ آفتاب واقعا در خشونت دستِ هر گنگستری را پشت‌بند می‌‌کنند! آنها می‌‌توانند درخت‌های دیگر را خفه و پست و سایه‌نشین کنند! با اینهمه آنها در شبکهِ به هم‌پیچیده‌ای از ریشه‌ها به هم کمک می‌‌کنند و برای هم خوراک می‌‌فرستند! زمانی‌ قبیله‌ای یهودی را خشمِ یهوه محاصره می‌‌کند! آن شقی در انتظارِ تسلیمِ آنها از شدتِ گرسنگی و تشنگی چشم به دروازه‌ها توبه‌گشا می‌‌دوزد! زمان‌ها می‌‌گذرد و آنها همچنان میانِ دژ می‌‌مانند! دیرتر که همه چیز تمام می‌‌شود او آنها را می‌‌بخشد! فضولی از فاضلی نبوی می‌‌پرسد چرا آن خدای دیوانه خشم گرفت و سپس بخشود! این یکی‌ گفت: چون هر یک از آن مردم در هنگامِ تنگی میانِ خانهِ خود و همسایه سوراخی کند و از آن راه همه با هم داشتنی‌های خود را بخش کردند و آنهمه مدت کسی‌ تنگدست نماند! خدا این را دید و آنها را ستود و بر آنها رحم آورد!
خدا‌وحش این حرف‌ها به شاخ‌اش هم نیست ولی‌ یک چیز را بس جدی می‌‌گیرد که حتا ملعون‌ترینِ درختان هم از بهترینِ آدمیان بهتر است! او مثلا فحش‌کاری بی‌مورد عیسی ناصری به انجیرِ نر در اناجیل را هرگز نمی‌‌بخشاید: آن تخمِ خدای حواس‌پرت می‌‌خواست از انجیر نر میوه بچیند انجیر هم گفت بیا تخم‌ام را بخور!
من مهربانی‌هایی‌ از درخت‌ها دیده‌ام که گفتنی نیست! آنها در هنگامه‌های هولناکِ سوگِ عزیزان‌ام یا آنوقت‌ها که افسردگی مرا تارومار می‌‌کرد به من یاد دادند که نه تنها از حرف‌زدنِ با آنها شرم نکنم بلکه آن را طبیعی‌تر از ولحرفی با آدم‌ها بدانم! با درخت نمی‌‌شود پر حرفی‌ کرد! زود با صدای با‌دی‌ که در شاخه‌هایش می‌پیچد یا با یکی‌ از آن رقص‌های چندین میلیون‌ساله هوشِ تو را دستکاری می‌‌کند و با صدای خودت با تو حرف می‌‌زند!
چند تن‌ از درختان‌ام‌دوستان‌ام‌خویشان‌ام:
بیبل‌مادر‌درخت
مصک‌دادا‌درخت
هزارهِ ایستاده
هزارهِ خفته
ابردرخت باگ‌استریت
درخت‌درخشِ رقص‌ها
شهبانو‌درخت
اشرف‌بیمخ‌درخت
آنتی‌ناموسبن!
دو سه تا دیگر هم هست که هنوز گوش‌های تو تا‌بِ شنیدنِ نام‌های آنها را ندارد!
یادت باشد که آنها گاهی‌ دشنام‌ها و متلک‌های جانسوز هم نثار می‌‌کنند به دل نگیر دو برابر‌ش را به آنها پس بده ولی‌ فراموش نکن که با درختان اصل بر لحن است نه معنی‌ و مفهوم!
به آنها بدترین فحش‌ها را با لحنی چنان عاشقانه بده که به رقص آیند!
دوستی و همگفت و شنفتی با درختان را بیازما و روزی با من از آن آزمون حرف بزن!
چه شاد شدم که مرا به گفتن از آن خویشان انگیختی!انگیختی!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

سر و دل و دست و پا



کنارِ دورِ یزرام آسیا: محمد‌علی‌

سر و دل و دست و پا
شکسته خسته بسته
چنان به تو و ته‌ام خیره‌ای
که فواره از پنجهِ حواس
می‌ زند تاریکی‌ِ ذخیره‌ام
امشب اتاق و سلولِ من و تو از دو سو‌ یِ خاک
هم‌لرزهِ دست‌ها و شانه‌های هم‌اند
ای نامِ افتاده در چاهِ برادران!
برادرم!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

یک بار


یک بار ترکِ عادت به عادت کردم
دو بار ترکِ عادت به عادت کردم
بارِ سوم
احساسِ سعادت کردم
افسوس که در اوجِ سعادت
به ترکِ عادت به عادت
عادت کردم

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

به! یخ! نگاه! می‌‌کنم!


به! یخ! نگاه! می‌‌کنم! چشم‌هایم! کباب! می‌‌شوند!
به! کباب! نگاه! می‌‌کنم! یخ‌هایم! برق! می‌‌زنند!
سلطانی‌شمشیری! روی! برگِ یخ! می‌‌نویسم!
چشم‌هایم! چلو‌کتابِ کوبنده! می‌‌شوند!
چلو‌نوشتِ بصیرت! می‌‌شوند!
دوغِ بی‌ ر! چرا‌ی چراغ!
الف‌روغ! الحمد‌للّه!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

عش

عشقرتیبازی