۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

آنقدر میخِ جنگ شدم


آنقدر میخِ جنگ شدم که گهواره‌ها تابوت‌ها چکش‌ها با من به خود لرزیدند از هولِ شیرخواره‌ای که بازی‌کرده‌نکرده بزرگ‌شده‌نشده از پشتِ پلی‌استیشن برخاست تفنگی به دست گرفت یا جلیقه‌ای انفجاری به خود بست یا نشست پشتِ بمب‌افکنی پلی‌استیشن‌وار و شیرخواره‌ای دیگر صد‌ها و هزاران شیرخواره و مادرِ آبستنِ دیگر را با خانه‌ها فرود‌گاه‌ها و شهر‌هایشان برای همیشه بی‌ آینده و لت و پار و دودِ هوا کرد!
این روز‌ها آسایشی سرد و شوم و سوگوار خودش را بر در و دیوارِ کوی و برزن و خیابان‌های شهر‌های سوت و کور و ویرانِ روان‌ام با خطی‌ زمخت و به زحمت خوانا می‌‌نویسد: خوش به حالِ شیر‌خوارگانی که غرق شدند تکه‌تکه شدند از تشنگی‌گشنگی‌های سرگشتگی در کامیون‌یخچال‌های گوشت و بیابان‌های بی‌ پناهی مردند و هرگز پشتِ پلی‌استیشن و جتِ جنگنده ننشستند و جلیقهِ ترکمان به کمر نبستند و دست به تفنگِ اسباب‌بازی و جنگی نیالودند و گرفتار طاعون‌های دین و ایده و بینشِ علمی‌ و علمِ بینشی و لابراتوار و آکادمیِ خرگوش نشدند!
در این روز‌های ادامهِ ترور و جنگ و آوارگی و بی‌ پناهی و نسلکشیِ پی‌ در پی‌ حالِ گورکی در گورکستانی بی‌ نام و نشان دارم که گهواره‌ای بر سر دارد و و زیرِ خروار‌ها خاکِ ناخوداگاه‌اش شیرخواره‌ای تا ا‌بد ونگ‌ونگ می‌‌کند و می‌‌دانم با دانشی به شومطلقیِ مرگِ مادر که هرگز هرگز هرگز کسی‌ به داد‌ش نخواهد رسید نخواهد توانست برسد!

آنقدر تا نگاه‌


آنقدر تا نگاه‌ام کند
به آورده‌اش نگاه می‌‌کنم
با سرِ برگشته می‌‌روم
آنقدر تا دیوارِ افسوده
با سرِ دیو
راه بیفتد دنبال‌ام

۱۳۹۵ خرداد ۲۹, شنبه

امروز، دایی‌ام سید‌مختار


امروز، دایی‌ام سید‌مختار که سکته کرد و مرد را به خاک سپردند!
او از "بی‌بی زیاد"، زنِ آخرِ پدربزرگ‌ام سید‌حسین ضیا هاشمی‌ بود که در بالا‌ی سید‌آباد زندگی‌ می‌‌کرد و از مهربان‌ترین پیرزن‌های جهان بود با این ویژگی‌ِ شگفت: گفتنِ "بو توبه"(وای توبه!) و مراقبتِ پیوسته و وسواسی برای نگفتنِ دروغ!
بی‌بی‌هاجر، بی‌بیِ من، در دلِ نخلستان‌های سید‌آباد زندگی‌ می‌‌کرد و بی‌بی‌انیس(مادرِ خاله سید‌خدیجه و سید‌مهدیِ که در هجده سالگی در حالِ خوردن رطب سرِ نخلی، به تیرِ غیبِ یکی‌ از دو طرفِ جنگ و گریزی که از روستای همسایه به باغ آنها رسیده بود کشته شد مانندِ محسنِ سی‌ و شش سالهِ ما که با دهنی پر از رطب از نخل افتاد و دو سه ساعت بعد مرد!)در پایینِ باغ!
آن جایی‌ که دایی کشته شد را در سید‌آباد، مهدی‌کشته می‌‌نامیدیم!
دایی سید‌مختار را با اینکه آدم بسیار خود‌داری بود دوست داشتم و می‌‌دانستم که دوست‌ام دارد بی‌ آنکه نشان بدهد ولی‌ از زن‌اش از کودکی بد‌م می‌‌آمد!
محرکِ حمله به خانهِ ما و آن درگیری و آن قتل و آن خانه‌سوزی و اسارتِ برادرم زیرِ قصاصی روانی‌ هم دخترِ حیفِ همه چیزِ همین دایی و شوهرِ حیفِ تنبان‌اش پسرخاله‌ام بودند که امیدوارم از شرم بترکند!
شکم‌ام به شدت درد می‌‌کند!
در چشم‌هایم هم هنوز خبری از آسمان‌غرمبه نیست!
یک خبرِ خوش شنیدم که در این دو سه روزه انتظارِ شنیدن‌اش پیرم کرد طوری که الان می‌‌بینم این خبرِ مرگ هم از تاثیرِ آن نکاست هر چند میزان‌ام را گیج کرد: نتیجهِ ماموگرافیِ خواهرم سکینه(شکلات) خوب بود و او تندرست است!
با سکینه و خالهِ تنی‌ام سید صدیقه که از خاکسپاری او بر می‌‌گشتند انبوهی حرف زدیم و قاه‌قاه از یکی‌ از خاطره‌هایی‌ که او از آن او‌ی رفته تعریف کرد خندیدیم!
حالا از اموالِ عاطفیِ دنیای مادر‌ی تنها دو خاله، دیگری سید‌خدیجهِ ناتنی، و یک دایی تنی، سید‌حسن(از همه کوچک‌تر)برایم مانده است!
سید‌حسن چند سال است که سکتهِ مغزی کرده و نیمه فلج و گنگ شده، زنِ او برادرم محمد‌علی‌ که در شهریار مهمان دختر و داماد‌ش بود را پس از یازده سال آوارگی به قصاص‌جویان‌اش عقیلی‌ها فروخت!
من و سکینه به رهبری خاله‌صدیقه بر بیزاری خودمان از زنانِ این دو دایی تاکیدِ مشدّد کردیم!
چه دو زنِ دویست به همزنی!
چه خوش گفت خاله صدیقه: پیمانه که پر شد سفر به اصل می‌‌رسد!
 دقیق!
او و خاله صدیقه و سید‌حسن، پدربزرگ‌ام را ندیده بودند سید‌حمزه و سید‌خدیجه و مادرم هم اندکی‌ او را به یاد داشتند با اینهمه سید‌مختار چندی پیش سید‌حسین را به خواب می‌‌بیند که به او می‌‌گوید پسرم اینجا گورِ من است و این گورِ کناری هم از آنِ تو خواهد بود و دایی‌ام خیلی‌ خوشحال می‌‌شود!
سید‌آباد‌ی که من می‌‌شناختم اصلا گور و گورستان نداشت گورِ پدربزرگ‌ام هم در سمالی، ملک پدرزن‌اش بود حالا سید‌آباد بهشت‌زهرایی بزرگ دارد که با مردگانِ من آغاز به آغاز کرد!
جگرگوشه‌ام بی‌بی‌هاجر را هم در نوجوانیِ من در گورستانِ جیرفت به خاک سپردند و گویا فرزندانِ برومند‌ش گورش را گم کرده‌اند!
این بی‌ توجهی‌ِ پیشینِ این لشکرِ سادات به مرگ واقعا شگفت‌انگیز بود!

یک روز را به خاطر دارم که با بی‌بی‌هاجر و مادرم در باغِ دایی‌ام در نخلستانِ کهور‌آباد، خواهرِ سید‌آباد، قدم می‌‌زدیم، بی‌بی‌ام زیرِ دو سه نخلِ پیر را به ما نشان داد و گفت فلانی‌ها اینجا هستند نه گوری نه نامی‌ نه نشانی‌، همان‌جا چند رطبِ نیمخوردهِ بلبل افتاده بود که از خوشمزگی دندان را دیوانه می‌‌کرد برداشتم و هر سه مان خوردیم و چهره‌هایمان شیرین شد!



می‌ گو و می‌‌فو


می‌ گوزم و می‌‌فوتم
به دور‌م و بر‌م
می‌ گوزی و می‌‌فوتی
به دور‌ت و بر‌ت
می‌ گوزد و می‌‌فوتد
به دور‌ش و بر‌ش
می‌ گوزیم و می‌‌فوتیم
به دور و بر‌مان‌مان
می‌ گوزید و می‌‌فوتید
به دور و بر‌تان‌تان
می‌ گوزند و می‌‌فوتند
به دور و بر‌شان‌شان

۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه

برداشتم زخمی


برداشتم زخمی از تن‌
بر تنی از زخم
گذاشتم
کله 
پا بر کله 
از پلکانی از کله
بالا رفتم
بالای کله‌منار
از ریخت‌ام
ریختم 
گریختم

۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

زلزله‌ از تو


زلزله‌ از تو ساز‌هایت را گرفت
کمرت را
پاهایت را گرفت
به تو یک چاهِ چرخدار داد
با گرسنگیِ تریاک و هلی تند
به شیبِ جاودانه
نشیب‌لاخِ بی‌ تهِ بیخوابی
بی‌ بیداری
 زل زد به تو
ذلّه شد
زلزله‌ از تو
تکانِ قهقهه ی استخوان خورد

۱۳۹۵ خرداد ۱۷, دوشنبه

یکی‌ مرده


 یادِ امیر هاشمی‌ یزدی که اکنون دارند از بم به عباس‌آبادِ جیرفت می‌‌برند تا ساعتی دیگر به خاک بسپارند


یکی‌ مرده
یکی‌ از ما بسیار‌مردگان
مرده بسیار
از زلزله‌ تا سربِ افیون 
یکی‌ که نعشِ شکستهِ مسموم‌اش
ویرانهِ نامهای گم بود
یکی‌ به سنگینی‌ِ بم
زیرِ آوار
مرده

۱۳۹۵ خرداد ۱۶, یکشنبه

"دلم خوش بوده!"


http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/098436.php

اندکی‌ پیش، آرش جودکی این نوشتهِ زیبایش از گرماگرمِ جنبشِ هشتاد و هشت را برایم فرستاد با این سطر‌ک: "دلم خوش بوده!"که نشانگر افسوس‌اش از دو سه خطِ تهِ آن متنِ ارجمند و فرجامِ شکستهِ آن جنبش است!
دیروز دیدم چند تن‌ از آن "پلیسِ پرسه"های حرفه‌ای که تا انسانِ برجسته‌ای ور می‌‌پرد و کسانی‌ دریغی می‌‌گویند به آن کسان می‌‌پرند وبا لودگی لگد به جسدِ تازه می‌‌زنند بی‌ آنکه اصلا لحظه ای به روی خود بیاورند که کسی‌ آنها را به پلیسی‌ِ جشن و سوگِ فیسبوک برنگماشته! زهی ناخوش‌استتوسک‌چی‌‌ای که حتا نامِ حریفِ سرشناسِ محمدعلی در کینشاسا را "فریمن"می‌ نویسد و پز می‌‌دهد که از بوکس هیچ نمی‌‌داند و از آن خوش‌اش هم نمی‌‌آید چون "سفید‌ها تماشا می‌‌کنند و سیاه‌ها همدیگر را می‌‌زنند" پس هیچکسِ دیگر هم نباید از بوکس چیزی سر در آورد و از آن خوش‌اش بیاید! چنین چلمن‌های خنکی را باید انداخت توی رینگِ بوکسخن و با ده‌ها آپرکات و جاب و فیوری و هوکینِ چپ و راست وحشتناک‌آوت‌شان کرد تا وقتی‌ کسی‌ نیست بزنند دست کم ز‌ر نزنند!
بدتر از این گونه پلیسِ پرسه، آن لوس‌های مادرزاد‌ی هستند که سنگِ سنجشِ همه چیز در جهان برای آنها زندانی‌های سیاسی خودی-خودمانی است: زندانی‌های سیاسی ما زجر می‌‌کشند آنها کلی‌کلی می‌‌کنند!
محمد‌علی‌ رنجِ بسیاری کشید تا او را به گفتهِ خودش با نامِ بردگی‌اش کاسیوس کلی نخوانند و از بختِ بد در همان کشور‌هایی‌(اسلامی)که باید این خواستِ او را گرامی‌ می‌‌شمردند همه نامِ بردگی او را هم همچنان دنبالهِ نو‌نامِ او کردند:محمد‌علی‌ کلی!
مرده شوی آن حکومت و سیاستی را ببرند که هم حاکم‌ها و هم محکوم‌هایش "مشروعیت"ِ خود را از زندان می‌‌گیرند: چه زندانی‌ها که در آن دیار زندانبان شدند و شدن‌خواهند!
برای دفاع از زندانی‌ها بایسته نیست که دمِ در اوین کمپِ مجازی بزنیم و فیسبوک را تبدیل به زیرِ هشت کنیم!
هر چیزی جایی‌ و گاهی‌ دارد!
این گونه از کاسه‌های داغ‌تر مردم را از آش بیزار می‌‌کنند!
من شبِ مرگِ محمدعلی که به دلایلِ گوناگونی برایم از عزیزترین انسان‌های زندگی‌ بود و از او بیشتر از بسیار‌ی از شاعران و نویسندگانِ به ویژه ایرانی‌ شعرِ زنده آموختم به سراغِ اورستِ کارنامه‌اش یعنی‌ نبردِ "کینشا‌سا ۱۹۷۴" رفتم!
من بارها این ستیغِ تاریخِ شگفت‌انگیزِ بوکس را دیده‌ام!
این بار با غمی سنگینوزن به سراغ‌اش رفتم و از همان لحظه‌های نخست با چهره‌ای پر‌لبخند و هیجان، احساس کردم که محمدعلی زنده‌تر از همیشه هست و خواهد ماند: او چنان نقشی‌ از هنرِ چابکی‌ و چستی و چمک و سبکی و سنگینی‌ و شنگی و هراس‌انگیزی و نمک و پدرسوختگی و شوریده سر‌ی از خود در زمان به جا گذاشته که تصورِ مرگِ او شوخی‌ به نظر می‌‌رسد: او از آن کسانی‌ است که در کار‌ش برجهش و زندگی‌ِ برجهنده دارد و همچون خودِ زمان تعطیل نمی‌‌پذیرد!
آنچه این بار بیشتر متوجه شدم این بود که آن افسانهِ "روپا دوپا"=تکیه‌دادنِ به رینگ و مشت‌خوردن برای از مشت‌تهی‌کردنِ حریف و بعد زدنِ او، که در نوشتهِ آرش هم برجسته شده از پیشداوری‌های "مفسر"ِ آن نبرد است که از همان آغاز طرفِ فورمن را گرفت و تا چند لحظه پیش از سرنگون‌شدنِ او، هم‌آوردیِ آن دو را در نتیجه همسان می‌‌پنداشت و پشتِ سرِ هم تکرار می‌‌کرد که این نبرد تا کنون برابر بوده، حالِ اینکه علی‌ از همان نخستین راوند، به گفتهِ حرفه‌ای‌ها به فورمن دیکته کرد که به او احترام بگذارد و در سراسر هشت راوند برتری خودش را به او یادآوری کرد روپا دوپا برای نفس‌گرفتنِ خودش و نفسبر‌کردن حریف بود!
بیشترین و کاری‌ترین ضربه‌ها را او به فورمن زد بیشتر ضربه‌های فورمن، مگر چند مشت به شکم و پهلو و چند تا به چهره که تنها یکی‌ دو تای آنها کاری بود را از از خود لغزاند و همین بیشتر حریف‌اش را تکانید!
ناک‌داون‌شدنِ فورمن اصلا پیشبینی‌ِ محالی نبود: "آنجلو دندی"، پیکاسو‌ی بوکسِ قرنِ بیستم و پرورندهِ علی‌ و چند قهرمانِ جهانِ دیگر از جمله تایسون در دوره‌ای، این را پیش از نبرد "دیده"بود البته فرو‌افتادنِ آن صخرهِ تنومند که نامی‌ به فرو‌انداختنِ دیگران در همان دو سه راوندِ نخست بود کاری جهان‌جنبان شد: شگفت‌آوای جهانی‌ِ آن لحظه از تاریخِ بوکس نازدودنی است!
نوشتهِ آرش در بارهِ آن لحظه و آن "ژستِ زیبا" دقتی حرفه‌ای دارد از گونه‌ای که نویسندگانی چون "نورمن میلر" داشتند که در آغاز از نویسندگانِ بوکس بود و از دوستانِ علی‌، که در آن نبرد هم با بی‌تابیِ بسیار حاضر بود!
این متن را با شوقی که به همان افسوسِ نویسنده انجامید خواندم و آن لحظهِ بزرگ را در "رینگِ هشتاد و هشت" به یاد آوردم و فریادم در آمد: کاش در آن روزِ عاشورا آن ضربهِ فرو‌اندازنده را مردم به رژیم زده بودند: از ناک‌آوت‌شدنِ آن هیولا‌ی وحشتناک آه از نهادِ هیچِ انسانِ ارجمندی در جهان برنمی آمد بر عکس، انبوهانی از مردمِ جهان هورا هم می‌‌کشیدند!
افسوس که مفسر و داور هر دو نامردم بودند هر چند که خودشان هم نیک‌فرجام نشدند: خودکرده را تدبیر نیست!



نه به قصاص!