۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه

در تنی که رویا‌


به باخ‌ناکِ منظومه: کیا شلمانی


در تنی که رویا‌ی نخستین را
زمزمهِ رفتار می‌‌کند
بویی شنیده‌ام
از گلی‌ که در آغاز
رویید و رفت
رنگی‌ دیده‌ام با پیشینهِ چشم
پیش از شبانه‌ روزی که چرخِ آبی
را ریخت
در گردشِ خون‌ام
گام می‌‌زنم

۱۳۹۵ مرداد ۸, جمعه

بارانی از روزها


به متین طوایف


بارانی از روزها هم این باغِ تاریک را
نور‌یاری نکرد
توفانِ بزرگِ روزگار
غرقِ اینجا شد
اینجا هر شاخه‌ای غرقِ میوه است
هر میوه‌ای شبی غرقِ خود
که می‌‌رسد
می‌ افتد
روی تلی از شب

۱۳۹۵ مرداد ۷, پنجشنبه

شرنگ جان حالم خوب نیست!



شهلا محمدی:
شرنگ جان حالم خوب نیست! (کامنت)
...
ای شهلا‌ی عزیزم، این روزها حالِ تقریبا هیچکس خوب نیست! حتا کودکان و آلزایمر‌ی‌ها هم حالشان چندان تعریفی‌ ندارد: کودک نشانه‌هایی‌ از اضطرابِ جهانی‌ِ پدر و مادر‌ش را حدس می‌‌زند و جای خالی‌ِ چیزی را در رفتارِ آنها حس می‌‌کند! چند روز پیش، پدرِ نود و سه سالهِ یکی‌ از دوستان‌ام که فراموشی دارد او را فرو می‌‌پوشد به او گفته بود: دارم دچارِ بیماری روحی‌ می‌‌شوم! این دوستِ من از من خواست که کتاب‌هایی‌ برای پدرش بیابم تا او را اندکی‌ سرگرم کند! گفت هر کتابی‌ برایش می‌‌برم می‌‌گوید: اینها بیماری روحی‌ِ مرا شدیدتر می‌‌کنند! من کوششِ بسیاری کردم تا از میانِ کتاب‌هایم چیز‌هایی‌ بیابم تا شاید او را اندکی‌ خوشحال کند: و‌غ‌و‌غ ساحاب و چند کتابِ اصل یا ترجمهِ شوخی‌ و خلبازی‌آمیزِ دیگر! یک کتابِ دیگر هم از شرحِ اراداتِ دوستان و دوستدارانِ تهرانی‌-شهرستانی و به ویژه آذربایجانیِ شهریار به او: این کتاب محشر است از این نظر که زمانی‌ مردم چقدر شاعران را دوست داشتند و چقدرتر این دوست‌داشتن خنده‌دار بوده(به معنایی بسیار بی‌ آزار و حتا ساده لوحانه!)فکر کنم از این کتاب خیلی‌ خوش‌اش بیاید! این کتاب مرا یادِ آن دو سطرِ کلانتری‌افکنِ سپهری انداخت: پدرم وقتی‌ مرد/پاسبان‌ها همه شاعر بودند! انجمن‌های ادبی‌ِ آن زمان‌ها گویا پر بوده از جناب سرهنگ و سرکار استوار و پاسبان و حتا ساواکی‌های اهلِ حال!(خانقاهِ شهرِ من جیرفت را رؤسا‌ی "اداره‌جات"، پاسبان‌ها کارمندان و حتا ساواکی‌های درویش که همه‌شان هم کلاه‌های خاکستری بوقی‌واری بر سر می‌‌گذاشتند،در کمتر از ده روز ساختند و پرداختند! پدرم گاهی‌ دستِ مرا می‌‌گرفت و برخی‌ شب‌های ویژ، از جمله نیمهِ شعبان سر‌ی به آنجا هم می‌‌زدیم: فضایی پر از شربت و شیرینی و ریا و چاپلوسی و حالت‌های ساختگی ولی‌ با اینهمه آهسته و بی‌ آزار! یک بار من در نوجوانی غزلی هم در مدحِ علی‌ نوشتم و آنجا خواندم که عرش اعلی به لرزه در آمد یا شاید هم نیامد!
من بسیار دوست دارم ببینم آن مردِ نود و سه ساله از چه کتابی‌ بیشتر خوش‌اش آمده! آن مرد آذری یا ترک یا هر چه خودش خودش را می‌‌خواند تقریبا فارسی‌گویی بلد نیست ولی‌ به آسانی و عشقِ بسیار فارسی می‌‌خواند!
کمی‌ به شعر و شاعریِ مردمِ "خوش‌قریحهٔ" دور و برِ مجازی مان نگاه کن و به یاد آور که چه پاسبان‌های خوش‌وزنِ و قافیه‌ای داشتیم و قدرِ پاگونشان را ندانستیم!
حالا جهان انگار دارد به همان عصرِ جهندگی‌اش برمی‌ گردد: آن زمان که انسان شکار‌ی شکارچی بود: یا درندگانِ گرسنه‌ رویش می‌‌جهیدند و پاره‌اش می‌‌کردند و یا تیز‌سنگ و نیزه به بریدن و دریدنِ خوراک‌های زنده‌اش بر می‌‌جهاند: ‌روزگاری که هنوز یادگار‌های خودش را در رفتار‌های ناخوداگاهِ انسانِ فرزانه فرزانه باز نهاده: آن بدگمانی و جهشِ ناگهانی از برخورد با یک رویدادِ شدید و آن طورِ خطرناک، دلهره‌آور و اندوهناکِ پاورچین‌پاورچین راه رفتن‌اش در تنهایی‌ و خیال و نقشه چینی‌ و احساسِ نبوغِ توطئه!
ما داریم به یک وضعیتِ بی‌ اعتماد‌ی و نگرانی و خود‌پایی‌ِ ناشی‌ از توهمِ کمینِ دیگرانی چون خود بر می‌‌گردیم: کی‌ کجا کی‌ را شکار می‌‌کنیم کجا کی‌ کی‌ شکارمان می‌‌کند!
در بدترین کابوس‌هایم و هولناک‌ترین فیلم‌هایی‌ که دیدم هم تصورِ چنین جهانی‌ را نمی‌‌کردم: گادزیلا این بار از ژرفا‌ی خودِ انسان بیدار شده و همه چیز را در او زیرِ دست و پا له‌ می‌‌کند: همهِ چیز‌هایی‌ را که با نبوغِ خود‌فریبانه‌اش ساخت تا بگوید من هیولا نیستم! متمدن‌ام! خدا‌ساز‌م! خدا‌سوزم! خدایم! از خدا بی‌ نیاز‌م!
انسان، همان خدا‌ی خرابکار‌ی شد که می‌‌ترسید با او روبرو بشود: این فرانکشتین را من ساختم یا او مرا وصله پینه کرد!
یادِ آن شعارِ بسیار مسخره و هم‌هنگام صمیمانهِ جنبشِ سبز می‌‌افتم که پس از آن سرودِ وحشتناک عامیانه و بیربط به شور و شوقِ خیابانی(یارِ دبستانیِ من.... دشتِ بی‌ فرهنگی‌ِ ما...): نترسیم! نترسیم! ما همه با هم هستیم! سر داده می‌‌شد و در میانِ "آنها-ما" کسانی‌ بودند که اگر می‌‌شناختیم باید از آنها می‌‌ترسیدیم: اندک اندک ممکن است کسانی‌ اینجا به من یا من به کسانی‌ نگاه‌های هیولا‌اندر‌آینه کنیم و از هم بترسیم! گاهی‌ از خواندنِ برخی‌ از کامنت‌های انگلیسی و فرانسهِ اروپایی‌-آمریکایی‌‌ها زیرِ لینک‌های این ویدئو‌های ترور و هول و هراس به خود می‌‌لرزم: غرب دارد به همان دهه‌هایی‌ بر می‌‌گردد که بوی یونیفرم و صلیبِ شکسته و آبجو و سرود‌های غرور‌آمیز و نیشخند‌های هیتلر و عرقِ غبغبِ متکبرِچرچیل می‌‌داد!
کانادا هنوز جان‌اش گرم است خوشبختانه!
انگار باید بترسیم از اینکه به زودی ممکن است که دیگر کسی‌ با کسی‌ نباشد! کسی‌ به کسی‌ نباشد! کسی‌ که کسی‌ باشد نباشد یا باشد و تو را مرا دیگری را کس نشمارد: با حیوان‌انگاری دیگری، شکار‌ش آسان‌تر می‌‌شود!
بوس‌ها به رویت!
این‌ها را نوشتم که بدانی در این ناخوش‌حالی‌ تنها نیستی‌:

۱۳۹۵ مرداد ۲, شنبه

بلگیر‌دوستانِ اسرائیل‌محور


بلگیر‌دوستانِ اسرائیل‌محور حتا نمی‌‌شکیبند که از خواب بیدار شویم تا برای خوشایندِ آنها در فاجعه‌ای تازه نعره سر دهیم: آ‌آااااای، و از سوی آنها به "لالمونی‌گرفتن" متهم نشویم!
حالا که پلیسِ نعره و فاجعه اینقدر همه جا حاضر و صد‌چشم و گوش است ما هم می‌‌پرسیم:
راستی‌ چرا این سر و زبان‌دار‌های فصیح  در برابر سربریدنِ فلسطینیِ دوازده ساله "لالمونی" می‌‌گیرند؟
مگر نمی‌‌دانند که گروه‌های تروریستیِ سرِ کودکبری چون "کتیبهِ نور‌الدینِ زنگی" و متحدِ آنها جبهه‌ النصره همچنان از جگر‌گوشه‌های ناتو و اسرائیل و شرکا هستند و زخمی‌هایشان در بیمارستان‌های آن کشورکِ  اشغالگر یا در ترکیه بستری و درمان می‌‌شوند!
آیا آنها عکس‌های نتانیاهو‌ی حقوقِ بشر‌ناکشان را هنگامِ عیادت از جگرخوار‌های لمیده بر تخت‌های بیمارستان‌های اسرائیل ندیده‌اند؟
"جوینده یابنده است."
در ضمن: نسل‌کش‌های اصلی‌ِ هزاره‌ها‌ی شیعه قوم‌پرست‌های سنّی‌وهابیِ پشتون هستند که عاشقانِ شوریدهِ اسرائیل با اندکی‌ جویش در خواهند یافت که اسرائیل آنها را یهودی‌تبار و از خود می‌‌داند!
کّپهِ گندناکِ صهیون با کرد‌ها هم همین شیوهِ موذیانهِ "اشغالِ ژنتیک" را در پیش گرفته: اسرائیل می‌‌خواهد تا ژرفا‌ی ژ‌نِ مردمانِ خاور میانه و آسیای کوچک رسوخ کند و تا اندازه‌ای هم کرده است!
امروزه گروه‌هایی‌ در میانِ کرد‌ها هستند که رهبرانشان پروایی ندارند از اینکه زیرِ پرچمِ حملهِ اسرائیل و ارباب‌اش به ایران، منطقهِ پرواز‌ممنوع تشکیل دهند و مسعود بارزانی‌بازی در بیاورند: ترامپ و کلینتون هر دو با اندکی‌ تفاوت برای آنها حکمِ مسیحا برای یهودی‌های هسیدیک را دارند!
چرا مجاهدین و جهادی‌منش‌های هم‌گونشان در گروه‌های قوم و قبیله محور(اسرائیل در کنارِ عربستان، مهم‌ترین رژیمِ قوم و قبیله‌محورِ جهان است!)"فکر می‌‌کنند که در عربستان‌قطر‌اسرائیل‌محوری هیچ شرم و شرارتی نیست ولی‌ پشتیبانی‌ از مردمی بی‌ پناه که شش‌هفت‌دهه سیبلِ آتشبار‌ها و بمباران‌های نازی‌پسند بوده‌اند اینقدر قبیح به نظر می‌‌رسد به ویژه اگر از سوی کسانی‌ باشد که با جیم‌الف دشمنیِ آشتی‌ناپذیر دارند!
با خونابهِ غسلِ جنایت‌های دیگران در گوشه و کنارِ گیتی نمی‌‌توان حکومتِ اسرائیل را تطهیر کرد: این گنگِ زامبی‌های خاور میانه عمرِ مفیدش به سر آمده!
غنچه‌های صهیون جوری وامینمایند که انگار ویرانیِ سوریه تنها و تنها یک طرف دارد: یک شّرِ مطلق به نامِ بشار و حامی‌‌اش جیم‌الف!
چه نبوغی!
پس عربستان و قطر و ترکیه و آمریکا و رسولانِ دموکراسی‌ و ناتو و لولوخرخره‌های خرخره برشان در این میان چکاره‌اند؟ این تز‌‌ها با دکترای لرد‌مکبثِ همه به کیشِ خود‌پندارِ آ‌لِ عجمِ صهیون جور در نمی‌‌آید! حتا یا شاید هم به ویژه اگر به انگلیش نوشته شده باشد!
آقایان خانم‌ها شب به خور‌خور!
در این بارهِ مستند‌ها و "جستار"ها هست!



۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه

انسان را فلج و جهان را تعطیل می‌‌کنند!


اینها دارند انسان را فلج و جهان را تعطیل می‌‌کنند!
هنگامِ آن است که تک‌تکِ ما مردم در گوشه و کنارِ جهان علیهِ این وبا این طاعون این خونامی این جنونِ وهابی‌سلفیِ مزمنِ از حد و حساب‌گذشتهِ بایستیم!

الجزایر در دههِ نود و پس از در خاک و خون‌غلتیدنِ دویست هزار انسان، توانست با همدل و دستی‌ِ مردمی، و صد البته ارادهِ ژنرال‌ها و سیاست‌باز‌های گوش به فرمانِ اربابِ اروپایی‌-آمریکایی‌، میدان را بر امیر‌ها و مامور‌های قتل و تجاوز و غارتِ اسلامیسم تنگ کند و آنها را تا آخرین نفر، گرفتار، تسلیم یا خلعِ سلاح کند: ما یکسره از یاد برده‌ایم که اسلامیست‌ها در آنجا دقیقا همین جنایت‌ها را می‌‌ورزیدند و اینها دقیقا همانهایند یا پروردگانِ همان ورزندگانِ مرگ!

آنها دارند با کم‌کردنِ فاصلهِ روز‌های ترور و هول و هراس در جهان و غافلگیرانه کشتن و سوختن و له‌ کردنِ مردمِ بی‌ دفاع، نمایشِ قدرقدرتی و همه جا حاضر‌ی و بیرحمی تا مرزِ از هم‌گسیختنِ شوم‌ترین تخیلاتِ جنایت می‌‌دهند!

می‌ خواهند بگویند که قادرِ مطلقِ سرنوشتِ انسان بر زمین شده‌اند!

پذیرفتنِ چنین ننگی زندگی‌ را بر من تنگ و تاریک و تا‌ب‌گسل می‌‌کند!

من نمی‌‌توانم این درجه از فلجِ روانی‌ و عطالت و بطالت و سر در گریبانی و ناتوانیِ انسان در جهان را باور کنم!

شاید قدرت‌های بزرگ، پشتِ ژست‌های نگرانیِ تریبونی و بمباران‌های انتقامیِ این و آن شهرِ تا کنون له‌ و لورده شدهِ خاور میانه از این جنونِ بی‌ مرز تا به سرانجام‌رساندنِ هدف‌های پنهانشان  بدشان نیاید!

پس چه شد آنهمه ادعا‌ی خدایی تکنولوژیک: ما می‌‌توانیم اندازهِ خرطومِ پشه‌ای که فلا‌ن تروریست را در غار‌ی در هندوکش گزید بسنجیم: از پشتِ دیوار‌ها دشمنانمان را ببینیم: تار‌های ریشِ فلانِ ابو دیوث را بشماریم و فلفل از نمک‌اش جدا کنیم!

پس کو؟ کجاست آن "زبردستِ سفید"؟ آن عصا‌ی اژدها‌زا چه شد؟ نکند "هنر"ِ بزرگِ آنها چون هول‌انگیز‌های دست‌پرورده‌شان تنها به کارِ کشتن و سوختن و ویران‌کردن مردمان و شهر‌های بی‌ دفاع می‌‌آید؟

دیگر این قندهار و کابل و بغداد و موگادیشو و داکا و بالی نیست که مستعمرهِ دوزخ می‌‌شود: ابرشهر‌های شیک و شاد و بی‌ خیال و خوفِ اروپا و آمریکاستند که هر هفته لیسهِ تازیازبانهِ دودناکِ زخم و سوختگی و کوفتگی و مرگِ مفاجا را بر تن‌ِ و روانِ گیج و منگ و مسخ‌شوندهِ خود حس می‌‌کنند!

دیگر شگفتی بس نیست؟
ما به جنگی ناخواسته اندر آمده‌ایم!
جنگی که جنگِ ما نبوده حالا جنگِ ماست!
برای دفاع از شهر‌ها و جان‌ها و آخرین خاطره‌های نیکمان از انسان و انسانیت باید هوش و حواس و توانایی‌های بسیارمان را به هم بپیوندانیم و در این بیچارگیِ واگیردار‌شوندهِ هستی‌ سوز چاره‌ها بیاندیشیم و کارهای کارستان کنیم: فکر کنیم! از کردنِ فکر نترسیم! این کشتی دارد غرق می‌‌شود! غرقِ آسمان! اگر چاره‌ای نجوییم منقرض خواهیم شد یا بدتر از آن: امتِ جهانی‌ِ خلیفه البغداد‌ی یا الاستامبولی یا الریاضی!

آنها برای هدفی‌ که دیگر آشکار نیست چیست انسان و جهان را بازیچهِ عقلِ شومِ خود کرده‌اند چرا ما برای نجاتِ این سیاره از بربریتِ مطلق و بازگشت به عصرِ نو سنگی‌ به بازی اندر نیاییم: بله! این یک بازی است! آن آشغال‌منش‌های از خود‌بیخود که سرِ بچه‌ها را می‌‌برند و الله اکبر‌گویان قهقهه می‌‌زنند از مریخ نیامده‌اند! آنها واردِ یک بازی شنیع شده‌اند! این بازی را باید بر آنها جدی کرد! آنها را باید از این خواب پراند!

جهان را باید بر آنها تنگ و بر سرِ آنها واژگون کرد!

آنها را باید در میان گرفت و در همه جا نشان کرد: برای بی‌ نشانی‌ هم نشانه‌هایی‌ هست!

آنها برای همیشه نمی‌‌توانند در میانِ ما استتار کنند: ما سترِ آنها نیستیم: ما سترِ آنها را پاره خواهیم کرد!

ناگزیریم که دست به کارهایی‌ بزنیم که خواب‌اش را هم نمی دیدیم: ممکن است حتا ناگزیر به کشتن بشویم!

آخ! چه باک!

آنها به هر بهایی می‌‌خواهند بر ما چیره شوند و ما یا این چیرگی را می‌‌پذیریم یا از بسیاری از چیز‌ها می‌‌گذریم!
من دیگر از بیدار‌شدن بیزار شده‌ام: بیداری همان و بیزاری همان: یک ترورِ دیگر، یک ویرانیِ دیگر!
نمی‌ شود چنین زیست!

من این سطر‌ها را نوشتم تا تو که می‌‌خوانی بدانی که کارد به کجای استخوان‌ام رسیده است: شک ندارم که پس از پخشِ این نوشته از خودم این خودِ ناشناس‌ام خواهم ترسید! بگذار از خودم بترسم! چرا همیشه از آنها بترسم!
دو هفته پیش، در همان ساعتی که سامره و بلد را با خمپاره و مسلسل و انتحاری به خاک و خون کشیدند خواهرِ کوچکِ من با همسرش از شهرِ نخست به دومی‌ می‌‌رفتند و اگر یک ساعت یا بیست دقیقهِ دیگر از آنجا راه نیفتاده یا به آنجای دیگر رسیده بودند من امروز در تیمارستان بودم یا اصلا نبودم!

آن روز من برای نخستین بار، معنی‌ِ شکنجهِ بازماندگانِ عملیاتِ انتحاری را با همهِ عصب‌هایم درک کردم: کابلی شدم بغداد‌ی شدم قندهاری شدم فلوجوی شدم فرزندِ همهِ ویرانه‌های به خاک و خون نشستهِ زمین شدم و دانستم که همهِ حرف‌ها و شعر‌ها و ادعا‌های همدردی‌ام با انسانیت تعارف و تکلفی از سرِ عادت بیش نبوده: من دارم از عادتِ غریبِ زیستن بیدار می‌‌شوم!

بیاییم از عادات بیدار شویم: شاید این موجوداتِ نفرت‌ناک آمده‌اند تا ما را از ژرفای خوابمان بکشند بیرون: اینک آخر‌الزمان!

زمان هیچگاه به آخر نخواهد رسید: ما می‌‌توانیم شایستهِ آخری دیگر باشیم: نه این آخرتِ لت و پار شده‌ای که دارد خودش را بر جهان می‌‌پوشاند!

این جهان دارد بر تن‌ِ من زار می‌‌زند!

تن‌ِ من زار می‌‌زند!

من زار می‌‌زند:  ای من‌ها تو‌ها او‌ها...

جمهوری اذان


آنها بر منارهِ جمهوری اذان می‌‌خوانند
آنها پیشِ نمازِ دموکراسی می‌‌ایستند
آنها میّت‌ها را غسلِ جنایت می‌ دهند
آنها دوازده سالگی را سر می‌‌برند
الله اکبر می‌‌گویند
آنها جگرِ سربازِ می‌‌خورند
الله اکبر می‌‌گویند
آنها تجاوزِ حلا‌ل می‌‌کنند
الله اکبر می‌‌گویند
آنها سربِ داغ بر رقص می‌‌بارند
الله اکبر می‌‌گویند
آنها دو کیلومتر آدم زیر می‌‌گیرند
الله اکبر می‌‌گویند
آنها هر کار می‌‌کنند الله اکبر می‌‌گویند
آنها در ناتو سر به هم می‌‌آورند
اعلامیه می‌‌دهند
سر‌ها از کشور‌ها می‌‌افتند
اعلامیه می‌‌دهند
شهر‌ها بی‌ بال و پر می‌‌پرند
اعلامیه می‌‌دهند
آنها هر کار می‌‌کنند اعلامیه می‌‌دهند
آنها به آن یکی‌ آنها پول-علمِ جهاد-بمبِ کثیف-جوازِ قتل و غارت-خلیفه-موذنِ جمهوری
همه چیز می‌‌دهند می‌‌دهند می‌‌دهند می‌‌دهند می‌‌دهند
که هیچ چیز سر جای خود نماند
که بریزند بگریزند بخار شوند
سنگ‌ها از کوه‌ها از جنگل‌ها درخت‌ها آدم‌ها از سرزمین‌ها
یاد‌ها از تواریخِ ایامی که تصادفا همین فرصتکِ عمرِ ما بود
آنها افکار"هایشان" را پایین می‌‌کشند
آنها پایین‌هایشان را بالا می‌‌آورند
آنها حقیقت‌هایشان را کپه می‌‌کنند
آنها فرصتکهای ما را زیرِ کپه‌ها الله اکبر‌-اعلامیه-حقوقِ ما بشر‌ها
قصیده‌ها بلند‌گوز‌ها شقایق‌های کتبی‌ قایق‌های خمار
زیرِ همین کمپِ کابوس
گلی‌ تا دسته بر پشتِ شتر‌ی که خودش را از اذان انداخته بوی ناتو نگیرد
دفن می‌‌کنند و
اذان می‌‌خوانند و
دموکراسی می‌‌ایستند و
جنایت می‌ دهند و


۱۳۹۵ تیر ۲۹, سه‌شنبه

از جوک‌های ترش و تیرهِ تاریخ


از جوک‌های ترش و تیرهِ تاریخ: علویِ "یونانی‌تبار"ی که آتاتورک: پدرِ (چشم‌آبیِ ) ترک‌ها‌ی سنّی‌سکولاریده شد!
دلیلِ اصلی‌ِ آنهمه پافشاری بر لائیسیته(از سوی پیروزمندانِ جنگِ جهان‌سوزِ دوم به ویژه فرانسه و بریتانیا) در قانونِ اساسی‌ِ ترکیه:
عثمانی‌زدایی از آن پارهِ بازمانده از امپراطوریِ ورشکسته و محالیدنِ بازگشت‌اش به خلافت!
پشتِ یک کودتا‌ه، تاریخی‌ دراز از جوکِ ترش و تیره خوابیده!
اردوغان همان موشی ‌ست که کوهِ لائیسیتهِ آقا‌بالا‌سر‌فرمودهِ ناخودجوش زاییده: کوهی(پیش از این) با ژنرال‌ها و افسرانِ و سربازان گرداگرد‌ش: کوهی که حالا یکسره بی‌ دفاع و پشت و پناه شده است!
امروزه‌سزاوار‌های"جایزهِ صلحِ آتاتورک":
دولتمردانِ یونانیِ بی‌ وجدانی که آن هشتهِ هلیکوپتری پناهنده را به اردوغان فروختند:
چاپلوسانه نشان دادند که خویشِ پدرِ جعلیِ ترکان نیستند: خویشانِ جعلیِ آتاتورک!
کارِ کشورِ هومر و همسایهِ خود‌تاتار‌تبار‌پندارش به کجا"ها" کشیده!
.

عکس: آتاتورک در جا‌مه‌‌ِ "ینی چری"!

۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

اغ تِ شاشِ


اغ تِ شاشِ ذهنی‌ِ بصی رت در فصا حتیِ مرحومِ آین ده:
آی بی‌ مخ!
اسمت چیه!

-بی‌ مخا من های
بیم خا‌م نه‌ ای
بی‌ مخ آمنه‌ای
بیم خامنه‌ای
بی‌ مخ‌ام نهای
بیمخا‌م نها ی
بی‌ مخا‌منه‌ای
بیمخا‌منه‌ای

۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

تا دمشق آ آ آ آ آ!


آقای رسولپور، من البته دلایلِ بسیاری دارم که این ""ِ اینجا‌نوشتهِ شما را به خودم نگیرم ولی‌ این"عمل" به راستی‌ به"شیوهِ قوهِ قضاییه"است که سرنام‌هایی‌ را پشتِ سرِ هم ردیف کنیم و در نظر نگیریم که انسان‌هایی‌ هم در این گوشه و کنار هستند که نه گاز می‌‌گیرند و نه لت و پار می‌‌کنند اما می‌‌نویسند بی‌ آنکه ناگزیر از تن‌ دادن به سایز‌های غول‌متوسط‌کوتولهِ شما و کامنت‌نویس‌های گادزیلا‌وارِ شما باشند! کاش دستِ کم نویسندهِ ارجمند آقای پورمقدم(زیرِ آن یکی‌ شاهکارِ دیگر!) در عالمِ غولی یا غولولوژی یا شاخِ غول‌شکنی اندکی‌ در ستایشِ افراط و تفریطِ نه چندانِ تازهِ شما به عنوانِ منتقدِ متعهدِ رشکِ لوکاچ درنگ می‌‌کردند یا اینقدر زدهِ ذوق نمی‌‌شدند! آقای متعهدهد، یکی‌ از بهترین راه‌های سنجشِ این شایعهِ موسومِ به "خود"ِ گریبان‌گیرِ ما، شیوهِ رویارویی با همین لایکامنتالیست‌های لاکمستِ لامصبِ حیفِ گیومه است! اینها هی‌ می‌‌ستایند و شما هی‌ سپاس می‌‌گزارید و در این میان آنچه به راستی‌ حیف و میل می‌‌شود گفتگوست! از این حرف‌ها بوی گفتگول می‌‌آید! پیاده‌کردن مکانیسمِ ذهن و زبانِ صمیمانه‌عوامانهِ شما هر چند حیفِ وقت، کارِ چندان شاقی نیست! من نوشته‌های شما را همچون نوشته‌های چند تنی دیگر از دوستان با کامنت‌های پیوسته می‌‌خوانم! این دو سه روزه از لحنِ شلاقی و جلاد‌مآبانهِ شما به شدت جا خوردم! آقای محترم! فکر نمی‌‌کنید که اینهمه خشونت برای هدایتِ گلهِ نویسنده‌ها به چراگاهِ ادبیاتِ متعهد اندکی‌ داعش‌مندانه(اینها و صد‌ها نمونهِ دیگر را نخست من می‌‌سازم بعد مثلا یک غول رمان‌نویسی در پاریس هم "اوریژینالمان" به کار می‌‌برد!) باشد! آخر مگر نویسنده از سگسانانِ عزیز است که باید توانا به گرفتنِ گاز هم باشد؟ مگر یوز و شیر و گرگ و کفتار است که لت و پار کند! اگر این فرمایش‌ها را در بهشتِ سعادتِ سوسیالیستی یا هر سپید‌شهرِ دیگری در اوجِ رفاهِ بی‌دردِ ما انسان‌های بی‌ تعهدِ طاغوتیِ تن‌ پرور می‌‌زدید حرجی نبود(من یکی‌ می‌‌گفتم: خب، پلیسِ وجدان هم لازم است!)ولی‌ وجداناً نگاهی‌ مجازی به دور و برتان بیاندازید آیا منظره‌ای غیر از گازِ بمب‌ها و لت و پارشدنِ انسان‌ها می‌‌بینید؟ جهان دارد از هم می‌‌پاشد آنوقت شما غول بی‌ شاخ و دم با مشتی غول شاخ و دمدارِ دیگر نشسته‌اید به لگدزدن به سالنِ کنفرانسِ غیر متعهد‌های ادبی‌؟ آیا این رفتار داعش‌پسندانه نیست؟آیا شرم‌آور نیست که انسان را به غول و کوتوله و متوسط بخش کنیم؟آیا آن ولحرفی‌ها از جانبِ گویندهِ اصلی‌‌اش بس نبود: من آن غول زیبایم که...وقتی‌ خودت را غول زیبا بدانی‌ دیگران را مشتی کوتولهِ زشت
 یا خیلی‌ که لطف کنی‌ متوسط‌پک و پوز خواهی‌ دید! پندار‌های آن شاعرِ محترم در بارهِ برخی‌ از هم‌نسل‌هایش افتضاحی ستم‌الود بود! با اینهمه شاملو شاملو بود فاطمه هم فاطمه است شما کی‌ هستید؟ کی‌ این متر و معیار را به دستِ شما داد که بی‌ هیچ آزرمی اندازه‌سنجِ انسان شوید؟ نمی‌‌دانید که آنکه به قولِ شما کوتوله به دنیا می‌‌آید دسترسی به تختخوابِ پروکراستِ محترمی چون شما و مرجعِ تقلیدِ ادبی‌ تان شاملو نداشته که خودش را به بالای بلندِ شما بیابانی‌ها بکشاند؟ برخی‌ از حرف‌های شما بوی کشکِ کپک‌زدهِ نمدیدهِ از زیرِ خاکِ پنجاه‌سال در‌آمده می‌‌دهد‌ای بلینسکی دروازه غار! خودِ براهنی که ‌روزگاری نقد را میدانِ ترکتازی کرد پس از مرگِ آن بچه بودا‌ی اشرافی، ترک‌های فارسییکیم‌خیاریدهِ رمان‌هایش از دم شعرِ سپهری کفلمه می‌‌کردند! او آنقدر وجدان داشت که از خودش هر چند نه چندان رسا انتقاد کند! حتا ترکتازی‌اش هم برای مدتی چاپلوس‌های ادبی‌ و زبان‌بازانِ تعارفی‌تکلفیِ دروغ و دغلباز را از دور و برِ شعر و داستانِ ایرانی‌ تاراند و ماراند! شما که تنها توپ و تشر می‌‌زنید و کامنتچی‌هایتان هم هی‌ پستان به تابه می‌‌چسبانند! من به راستی‌ از خواندن برخی‌ از کامنت‌های زیر لینک‌های شما و امثالِ بی‌ مثالِ شما خجالت می‌‌کشم! کاش به این ریخت و پا‌شِ احساسات و حرفِ مفت هم اندکی‌ تعهد نشان می‌‌دادید! من با "مضمون"ِ بسیاری از حرف‌های شما در بارهِ پوست‌کلفتی‌ و هرهری‌مذهبی‌ِ این پست‌فطرت‌مدرن‌های شیعهِ شایع تشنه‌ِ مشایعتِ جنازهٔ در ایران و کشور‌های نامبردار به جهانِ سوم هیچ مشکلی‌ ندارم! مشکلِ من با لحنِ آقا‌معلم‌وار بسیار دمده و تاریخِ مصرف‌گذشته شما به عنوانِ مدیوکریست و کوتوله‌لوگِ معاصر است! با بی‌ انصافی و خود‌مرجعِ تعهد و غولِ زیبای دوم‌پنداریِ شماست! آ‌لِ احمد کی‌ بود که شما ایست‌اش بشوید! نه! اشتباه نشود: آ‌ل احمد آ‌ل احمد بود چنانکه علی‌ شریعتی هم علی‌ شریعتی بود و ماست و خیار هم کلاغ و دوغ نیست! من نمی‌‌گویم شما کسی‌ نیستید! شما فکر می‌‌کنید که کسی‌ هستید! آن کس هم غول است و جای غول در بیابان است نه در ادبیات!
بفرمایید کاروان‌های شعر و داستان و هنر را درسته لقمهِ چپ کنید!
نوشِ جانتان!
من ساعتی پیش دوباره این پستِ شما را دیدم و آن پاسخ به آقای محترمی که کامنتی متفاوت گذاشته بود را:
سیامک الف:
"اسم ببر.مردیم از کلی گویی."
Khaled Rasulpur:
"اسمها فعلن مهم نیستند. ولی اگر بخواهیم به شیوه قوه قضاییه عمل کنیم میتوانیم بگوییم: ح.م / ح.ش / ح.س / ...ولی قول میدهم با دلیل و نقدی مختصر نامها و آثار را معرفی کنم. ضمنن این سه نفر واقعا درسته اسماشون. با مهر."
پیش از آنکه آن سرنامِ تداعی‌کنندهِ خودم را هم ببینم چنین حرف‌هایی‌ در تسخرِ تند و تیزِ غول‌منشیِ شما در من جوشید!
من می‌‌توانستم ده‌ها سطر از اینجا و آنجای چندین نوشتهِ شما بیرون بکشم ولی‌ کارِ من بلگیری نیست! هشدار می‌‌تواند باشد: آقای/خ. ر/! آن افقِ پشت دو کوهانه‌های شتر را می‌‌بینید؟ راهِ سین‌کیانگ از آن سوست! حتا سین‌کیانگ هم همان ترکستان نیست! تا تو از ترکستان و سین‌کیانگ چه دانی!
من پس از این آماده‌ام که روزی هشت بار چنان خوبی‌ تو خونِ غول‌های بیابانی بکنم که رررررررررررررررررررررررررررررررررر!
دماغِ من از این مدیریدمانِ زردنبوی سرخ‌کاریشده ایو‌سن‌لورن‌آلود است!
بیکرفول!
تا دمشق آ آ آ آ آ!

...
Khaled Rasulpur
2 juillet, à 10:17 ·
اواخر دهه‌‌ی هفتاد شمسی در ایران، با مرگ و تبعید و فرسودگی غول‌های بزرگ ادبیات ایرانی، کار افتاد دست متوسط‌ها. و متوسط‌ها وقتی کار دست‌شان بیفتد گند می‌زنند حسابی. به‌خصوص که کم‌کم باورشان هم می‌شود که متوسط نیستند، و به‌خصوص وقتی بخواهند نقش ممتازها را بازی کنند! یکی از مهم‌ترین ویژه‌گی‌های ممتازها، تسلیم‌نشدن‌شان به شرایط بود. ممتازها تا پای شهادت هم می‌رفتند. اما متوسط‌ها خود را با شرایط وفق می‌دهند. متوسط‌ها اهل خطر نیستند. آن‌ها حتا در شعر و داستان‌شان هم خطر نمی‌کنند، چه برسد به کوچه و خیابان و زندان‌شان. جالب آن که در همان اواخر دهه‌ی هفتاد بود که بخور بخور ِ پس‌مانده‌ها‌ی پسامدرنیسم و نسبیت‌گرایی فرهنگی و زبان‌گرایی مطلق ومینی‌مالیسم و تعهد‌ستیزی و... شروع شد.
در همان دوره‌ای که دیگر انقطاع فرهنگی با جریان ریشه‌دار آزادی‌خواهی و مدرنیسم روشنگر ایرانی (که اغلب صبغه‌ی پررنگ چپ و وسوسیالیستی داشت) کامل می‌شد (یعنی در اواخر دهه‌ی هفتاد)، سر و کله‌ی پسامدرن‌ها پیدا شد. این اصلاً اتفاقی نیست. اصلاً اتفاقی نیست که راس‌های روشن‌فکری یک ملت که از مبارزه و مجاهده بریده و خسته و بی‌پناه شده و مانده‌اند، یک‌هو در مقابل خود سفره‌ی آماده‌‌ا‌ی از انواع شیرینی‌جات و خوردنی‌های مد روز ببینند که هم شکم‌شان را سیر می‌کند و هم سرشان را گرم و هم وجدان‌شان را راضی؛ و هم ‌این‌که می‌گذارد با خیال راحت بنویسند و بگویند و پز دهند بی آن‌که کسی بتواند به‌شان گیر بدهد و پاپی‌شان شود. این توطئه نبود، همان‌طور که عرفانی‌گری شاعران دوران حمله‌ی مغول هم توطئه نبوده؛ اما مفرّی بود برای پوشاندن بزدلی ِ نویسندگانی که میدان و میکروفون را ازشان گرفته بودند و آن‌ها به‌ناچار عارف می‌شدند تا هم شعرشان را گفته‌باشند و هم گربه گازشان نگرفته‌باشد. پیوندهای عرفان و پسامدرنیسم هم که آشکار است.
ریشه‌های غربی پسامدرنیسم (که من البته در پی ردّ یا تاییدش نیستم) بسیار عمیق‌تر و بنیانی‌تر بوده؛ اما قطعاً نسل خسته‌ی دوران دو جنگ جهانی و فاشیسم و نازیسم و نومیدی از چپ اردوگاهی و بمب اتمی و جنگ ویتنام و... که همه‌ی امیدهای روشنگری عصر ولتر و مارکس و انقلاب را بربادرفته و خیانت‌شده می‌دید، به ناگاه خود را اسیر بندهای جهانی پیچیده و غیرقابل مقاومت و نافهمیدنی یافته‌بود که نه می‌شد اصلاح‌اش کرد و نه اصلاً معلوم بود کجای‌‌ش را باید اصلاح کرد. آن‌جا هم پسامدرنیسم زاده‌ی نومیدی و شکست بود. البته این بحث اصلاً به متوسط‌های ایرانی مربوط نیست. آن‌ها فقط به طمع بوی آن‌چه سال‌ها پیش، آن‌ور ِ دنیا داغ کرده‌بودند، پریده بودند وسط کبابی ِ محلّه و چون خر کباب‌‌شده (نه تنها داغ‌شده!) را مدت‌ها پیش شیرها و لاش‌خورها خورده و لیسیده بودند، تنها دُم ِ خر نصیب‌شان شد که همان را برداشتند و حالا هم، هی قسم حضرت عباس می‌خورند تا خواننده و بیننده و مصرف‌کننده فکر کند که خروسی زیر نیم‌کاسه دارند، در حالی‌که جز همان دُم خر، چیزی در انبان‌شان نیست.
این‌جا بود که مینیمالیسم و زبان‌بازی و نسبیت‌گرایی و... به همه‌ی دردهای‌شان خورد. اول این‌که گفتند دوران قهرمان‌ها سر آمده، پس «قهرمانی» هم برود لای جرز دیوار. دوم این‌که چون هر کسی می‌تواند هر طور که خواست هر چیزی را بخواند و بفهمد و فهم هر کسی درست است و با فهم‌های دیگر برابر است، پس ما هر چی بنویسیم درست نوشته‌ایم و اگر کسی هم ما را قبول ندارد می‌تواند برود یقه‌ی ویتگنشتاین را بگیرد چون همه‌ی این‌ اختلاف‌ها توهمات است و ناشی از بازی‌های زبانی. سوم این‌که دوران چیزی به نام روایت‌های بزرگ هم سرآمده. یکی از همین روایت‌های بزرگ آزادی بود، یکی انقلاب بود، یکی عدالت بود، یکی حقوق بشر بود، یکی معنا بود، یکی تقابل‌های دیالکتیکی بود، یکی شهادت بود، یکی واقع‌بینی بود، یکی وجدان بود، یکی امپریالیسم بود. آن‌ها حتا درد و رنج را هم انکار می‌کردند. از کجا معلوم کسی درد می‌کشد؟ از کجا معلوم سنگسارکردن کار بد یا خوبی باشد؟ مگر همه‌ی فرهنگ‌ها به یک اندازه محقّ نیستند؟ اصلاً مگر آدورنو نگفته آشویتس نتیجه‌ی دوران روشنگری است؟! پس عقل را ول معطلیم. اصلاً مرگ بر عقل. شعرمان را نمی‌فهمید؟ به […]مان! ما خودمان هم نمی‌فهمیم. ولی ببینید این‌جا یک بازی زبانی کرده‌ایم. این‌جا از فلان اصطلاح آشنایی‌زدایی ‌کرده‌ایم. ما می‌توانیم یک داستان را به نود و نه شکل پایان بدهیم تا شما بتوانید هر کدام را که عشق‌تان کشید انتخاب کنید و نتیجه‌بگیرید که هیچ چیز واقعیت ندارد و واقعیت مخلوق خودتان است!! فضا فضای کوتوله‌ها بود و کسی که از فرط ناچیزی و نادانی حتا خواب قهرمانی را هم نمی‌توانست ببیند، دم از ضد قهرمان می‌زد!
و نتیجه، خلق ادبیاتی بود شیک و پرمدعا، اما بی‌بخار و بزدل و بی‌خاصیت که حتا یک خاطره‌ی کوچک در ذهن خواننده‌‌اش به‌جا نگذاشته‌است! شما به یک فرد ِ روس یا فرانسوی یا امریکایی فکر کنید که وقتی «دن آرام» یا «بیگانه» یا «ناتور دشت»را می‌خواند دچار چه دگرگونی عظیمی می‌شود در دیدش به تاریخ، به زندگی‌ و به وجود خودش. ادبیات این‌ها مثل حباب روی آب به محض آن‌که ترکید دیگر وجود ندارد. اصلاّ مگر می‌توان شعر خوبی از این همه شاعر دو دهه‌ی اخیر به یاد آورد و از حفظ خواند؟ یا نام قهرمان دوست‌ داشتنی ِ رمان یا داستانی از آن‌ها را به یاد آورد؟ در حالی‌که تو تا وقتی زنده‌ای نام مورسو در «بیگانه»، گریگوری در «دن آرام»، خالد در «همسایه‌ها»، شازده در «شازده احتجاب»، و پیرمرد خنزر پنزری در «بوف کور» را به یاد خواهی داشت..

Khaled Rasulpur
ان یک "صنعت پول‌ساز" است. عمله‌ی بی‌رگی‌ و بی خیالی‌. کسانی که ایدئولوژی را به جای فحش به کار می‌برند اما خود، با بی‌طرفی‌ ِ ادعایی‌شان، شنیع‌ترین نوع ایدئولوژی را نماینده‌گی می‌کنند.این‌که ادبیات‌شان فروش نمی‌رود و پولی نصیب‌شان نمی‌کند، نمی‌تواند تبرئه‌شان کند. آن‌ها زور خودشان را می‌زنند و از هر چیزی که کم‌ترین بوی ریسک و خطر بدهد دوری می‌کنند؛ در نتیجه به راحتی تابع سیاست‌های اجرایی ِ جامعه‌ی سانسورگر می‌شوند. مثلاً هرگز جرات نمی‌کنند بنویسند که فلان امام‌زاده در فلان کوره‌راه و فلان روستا، معجزه نمی‌کند؛ چون ممکن است با این‌کار به چیزی به نام مقدسات چند پیرزن و پیرمرد ساکن آن روستا توهین شود. آن‌ها همه‌ی خطوط قرمز دستوری و حتا فی‌البداهه‌ی سانسورگران را رعایت می‌کنند. با یک "پیشته" دم‌شان را روی کول‌شان می‌گذارند و می‌روند جایی دیگر موش بگیرند.
آنها بزدلی و منفعت‌طلبی‌شان را در لفّافه‌ی نداشتن تخصص در سیاست و اقتصاد و اجتماع مخفی می‌کنند و در عین حال به اربابان ِ فرهنگ رسمی چراغ سبز می‌دهند که: "ببینید! من نه پارس می‌کنم و نه گاز می‌گیرم، فقط دم تکان می‌دهم!" دوست من! نویسنده‌ای که گاز نگیرد و لت و پار نکند به درد ادبیات نمی‌خورد. مگر روانشناسی و روانکاوی تخصصی نیستند؟ پس چرا به روانکاوی شخصیت‌هایت می‌نازی؟ چرا ادعای کشف روابط فردی و انسانی ِ انسان شهری ِ تنهامانده را داری؟ این تخصص را از کدام دانشگاه گرفته‌ای؟
این دوستان از طرفی نویسندگان مبارز دهه‌های گذشته را متهم به سیاسی‌نویسی و دستورالعمل صادر کردن می‌کنند و از طرف دیگر خود دستورالعمل صادر می‌کنند که چطور باید نوشت و از چی باید و نباید نوشت. من می‌گویم اگر کار اسلاف‌مان تنها نادرست بوده، کار شما خیانت است!





۱۳۹۵ تیر ۱۴, دوشنبه

۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

خدایان به مورچه‌ها



به محمد‌باقر صمیمی‌


خدایان به مورچه‌ها نگاه می‌‌کنند
مورچه‌ها نگاه را تکه‌تکه
به سوراخِ پرستشگاه می‌‌برند
می‌ خورند
در تاریکی‌ِ ناب
به هم نگاه می‌‌شوند!

۱۳۹۵ تیر ۱۲, شنبه

چنان خوبی‌ تو


چنان خوبی‌ تو خونِ مولانا نسناس‌الحق بکنم که کونِ چوب به فریاد آید!


چرا دیگر


چرا من دیگر یک شاعرِ تیراختوری نیستم؟


خردِ من


خردِ من از کرگی قم نداشت!
مولانا نسناس‌الحق

دریاچه


به سیمین کاظمی

دریاچه دارد می‌‌بیند
در خواب دارد می‌‌بیند
دریاچه دارد می‌‌گوید
دریا! چه دارم می‌‌بینم!
دریا چه دارد می‌‌گوید!

۱۳۹۵ تیر ۱۱, جمعه

هیچ انتظار


هیچ انتظاری از خودم ندارم
تنها در منظره می‌‌نشینم
با دست‌های بسته
چشم روی چشم
می‌ گذارم تا بشوم همان
کسی‌ که باید می‌‌شدم!

کاکا، محمدعلی!

کاکا، محمدعلی،‌ای تو خواهش اکنم به نامِ ارواحِ رفتگان و امید و آرزوی زنده‌وون‌مون، تو یه روزون به شدت حساس، بنند سر جات و جلو سوراخ دهن ع...