۱۳۹۵ آبان ۱۰, دوشنبه

در حضرت شم


در حضرت شم ز غیر سی‌ شویم چشم
بر هم ننهد به دام‌اش آهویم چشم
من خیره به غنچه‌ام که شمسی‌ گوید
صد بوس خفن بگیر و من گویم چشم


۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

نامهِ سر و ته‌گشاده به ابو‌دموقرات‌البروکسخلی


ها‌ها ها‌ها ها.....
ها‌ها ها‌ها ها.....
ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....
ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....
ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....
ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....
ها‌ها ها‌ها ها.....
ها‌ها ها‌ها ها.....
ها‌ها ها‌ها ها.....ها‌ها ها‌ها ها.....

۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه

شورِ کورشی


سرشاخِ مجازی شو و یک شاخِ مجازی
میزن به دک و دندهِ گستاخِ مجازی 
تا آخِ مجازی بکشد شاخِ مجازی

این روزن‌فکران اگر با همین گستاخی‌ای که کوروشیان را باستانی‌گرا و نجس می‌‌شمارند محمدیان و علویان و حسینیان و چنگیزیان و واشینگتنیان و ناتوئیان را نامانی‌میکر‌شسته می‌‌پنداشتند بر آنان حرجی نبود ولی‌ آنان در عاشورا و تاسوعا و هالووین(بله دارلینگ!)هیچ چیزِ باستانی‌ای نمی‌‌بینند و آن حیفِ روزها را چون ایامِ مدرنِ خدا می‌‌دانند یا دستِ کم جرات نمی‌‌کنند در باره کمفلفلنمکیِ پلو قیمهِ سیاسی‌عبادی‌اش حرفی بزنند! اگر انبوهی از جوانانِ ایرانی‌ و بختیاری‌ها لباس محلی پوشیدند و بشکن‌زنان رفتند گردِ یادگارِ کوروش گشتند و شعار‌ی بیخِ جیم‌الف‌سوز سر دادند اینها سر تکان می‌‌دهند: ناسیونالیسم، فاشیسم، باستانگرایی...
باستانی‌تر از جیم‌الف و دین‌اش عکسِ علی‌ در زورخانهِ شعبان بی‌ مخ!
چه کفری!
این انبوهی و شورِ کورشی دهن‌کجی به شورِ حسینی است: از این روشن‌تر نمی‌‌شود نه به تشیعِ سیاسی گفت!
این رفتار معنی‌ دارد حتا اگر به نظرِ این کتاب‌نویس‌های مهم "ناسیونالیسم" بیاید!
وای! ناسیونالیسم! چه جرمِ هولناکی!
البته که حقِ تعیینِ سرنوشتِ فرمایشی تنها نظر‌کرده‌های ناتو را در بر می‌‌گیرد و ایرانی‌‌ها مشتی "فارس"ِ فاشیست‌اند که دیگران را استعمار کرده‌اند!
چه چیزی شگفت‌انگیز‌تر از این که ایرانی‌‌ها پس از یک هزاره و نیم استعمارِ اسلامی دارند نامِ کورش را بر می‌‌افرازند!
جیم‌الفیان حق دارند خوشحال نباشند من چرا تو لب بروم: کورش! به‌به! چه نامِ نیکی‌!
به کری گوشِ اجنبی‌الله‌ها! 




۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه

مهدی گنجوی:


از زمان انتشارِ دو کتابِ آخرم، پس از سخنرانی‌ براهنی در رونمایی ۲۰۰۹ یکی‌ از آنها تا کنون هیچکس یک سطر هم در بارهِ من و کارم ننوشته است:
اینم یه جورشه!
مهدی گنجوی نخستین منتقد‌ی ‌ست که در این پاراگراف نگاهی‌ کلی‌ به کارِ من افشانده!
از او سپاسگزارم برای توجه‌اش به آن چیزی که هر چه بیشتر رایج می‌‌شود غریب‌تر می‌‌ماند: شعر!
...
مهدی گنجوی:
"از نظر من میراث شعر حسین شرنگ چند وجهی و متنوع است. بخشی به کوشش او در راستای افزودن به شعر حجم برمی‌گردد. به نظرم نسبت حسین شرنگ با شعر حجم مثل نسبت منوچهر آتشی با شعر سپید است. بخش دیگر میراث شرنگ در پررنگ کردن هزل و هجو سرایی در شعر نو است. به عبارتی او هم راستای فیگوری چون عبید زاکانی در شعر نو ایران قدم برداشته است. هم‌زمان با شرنگ، شعر نوی طنز توسط افرادی (از قبیل اکبر اکسیر)‌ پیش کشیده شد، اما شعر طنز آن‌ها اصولا نکته‌سنج، باریک‌بین و حکیمانه بوده است و نه چون هجوهای شرنگ برهم ریزنده، هدف‌ریز و پاسخ‌گریز. شرنگ از جمله شاعرانی ست که خودش را هم‌زمان با شعرش تعریف و اختراع کرده است و در واقع شعر هم برایش هنر است و هم هویت. شعرش همراه با امکانات اجرایی‌اش ریتم های متعدد می‌گیرد. توان خیره کننده‌اش در اجرا دچار محدودیت‌های لحن‌های رسمی چون حماسه، تغزل و تراژدی نیست، بلکه برخاسته از امکانات هجو است. در نتیجه ریتم شعرهایش متعدد و کم‌تر شنیده شده است. به عبارتی او تاریخ شنیداری شعر را با لحن‌های متعدد، گاه بومی و گاه غیر رسمی خود فربه کرده است. در پاسخ به پرسش من از او درباره نسبتش با شعر حجم و نسبت شعر حجم با فی‌البداهه نویسی پاسخی نوشته است که در وبلاگ‌های جوش (حسین شرنگ) و وبلاگ یدالله رویایی منتشر شده است."

۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

کجایم؟ میانِ ک و جا!




کجایم؟

میانِ ک و جا!

ای فرح‌جان، به فدای تو! زبانِ شسته و بی‌ آزارِ تو شایستهِ پاسخی بهتر از این هم بود!

اگر کسی‌ درست انتقاد یا اشاره یا کوشش برای هوشیاری دیگران بکند حتما تاثیر خواهد داشت و به فکر و درنگ وا‌خواهد داشت! بسیار مهم است که لحنِ انتقاد پرخاش‌آمیز و نادوستانه نباشد! انتقاد را به دشمن نمی‌‌کنند! انتقادِ تندخویانه دیگر انتقاد نیست حکم و دستور یا سرزنش و شماتت و تحقیر است! پریروز یکی‌ از بهترین و دیرین‌ترین دوستانِ من آمد و در اعتراض به حرف‌هایی‌ که من در شعرخوانی چهار سالِ پیش‌ام گفته‌ام در سه خط و با دو واژه به ویژه چنان دل مرا چرکین کرد که به او اعلام جنگ دادم و نشستم یک ساعت نوشتم و بعد با پادرمیانی دوستِ دیگری آن نوشته را برداشتم آن دوست هم برداشت! حال اینکه او می‌‌توانست آن انتقادِ ساده را با زبانی بی‌ توهین و توپ و تشر بنویسد و من با کمالِ میل و آرامش به او پاسخ می‌‌دادم! بیشترِ وقت‌ها من در پاسخ به پرسش یا انتقاد یا حرفِ درست و نادرستِ کسی‌ نشسته‌ام یک شب تمام بی‌ هیچ عقده و کینه و درشتی‌ای نوشته‌ام برای اینکه با خودم و پرسنده تمرینِ درنگ و خم و خیره شدن به آن موضوع کنم! این چیزها ورزشِ ذهن و زبان است و این کار واقعا در فضای مجازی به ویژه فیسبوک ممکن است! چیزی هم بیش از اندکی‌ حوصله‌‌ و باور به اینکه طرفِ گفتگو هم چون تو کنجکاوِ آن چیزی است که دغدغهِ راستی‌ و درستی‌ می‌‌نامند و بی‌ آن نمی‌‌شود چاره جویی‌ یا گره گشایی یا کوشش برای رسیدن به زمینه‌ای برای همراهی و همکاری کرد!

ما در وضعیتِ بد‌ی گیر کرده‌ایم هم ایران و هم جهان دارند به سوی ناشناس می‌‌روند و شبانه‌ روز با حجم چنان سرسام‌آوری از خبرِ خشم و خشونت, عصب و حوصله‌‌ کوب می‌‌شویم که اندک‌اندک بی‌ آنکه خود بدانیم نگاهمان به زمان و مکان و انسان، نژند و آشفته می‌‌شود! گاهی وقت‌ها فکر می‌‌کنم که آینده به زودی تعطیل خواهد شد چون کارخانه‌‌‌ای که دیگر تقاضایی برای تولیدات‌اش نیست! جهان دیگر همان جایی‌ نیست که کودکی و جوانی خود را در آن سپری کردیم! تو که بیشتر درگیرِ روز و خبر و گزارشی این را بهترمی‌‌دانی! برخی‌ میل دارند فکر کنند که زمان دارد به آخر می‌‌رسد! این بازیِ زمان است: هر نسلی و هر کسی‌ زمانی‌ برای آغاز و انجام دارد! زمانِ تمدن، زمانِ تاریخی‌ اما راهِ خودش را می‌‌رود و این چند دههِ عمرِ ما در برابر‌ش دقیقه‌ای در هزاره‌هاست ولی‌ همین زمانِ تمدنی و تاریخی‌ حالا به خودش مشکوک شده است: ساعتی دیواری را تصور کن که برابرِ آئینه‌ای بزرگ تیکتاک می‌‌کند: همه چیزِ این ساعت "نرمال" است چرخدنده‌هایش می‌‌چرخند و زمان را می‌‌چرخانند ولی‌ در آینه کژدمک‌ها دور گرفته‌اند و با سرعتِ سرسام در و دیوار را به لرزه در آورده‌اند! حالا جرقّه‌ها و ترقه‌ها در آن جرق و ترق می‌‌کنند! نگاه کن دود! دود! آهای! یکی‌ آتش‌زمان‌نشانی‌ را خبر کند!

فرح‌جان، هیچ فکر نمی‌‌کردم در زندگی‌‌ام جهان را اینقدر آمادهِ از هم‌گسیختن و تکه‌پاره‌شدن ببینم! این حالت را در درونِ خودم حس می‌‌کنم و حس می‌‌کنم که جهان بیمار شده و بیماری‌اش را به من واگیرانده و به همه وامیگیراند!

شاید برای همین است که نگاهِ ما برگشته به سوی همزیست‌هایی‌ که تا کنون انگار درست متوجه حضورِ آنها در این سیاره نشده بودیم: حیوان‌ها!

دو سه هزار شیر، چند صد زرافه و کم و بیش همینقدر فیل و کمتر کرگدن و .....هفت‌هشت میلیارد انسان!

من از این کشتی و کشتی‌ نشین‌ها و خود‌ناخدا‌پندار‌های مستِ خواب‌الود‌ش می‌‌ترسم! از خودم بیشتر از همه!

سخنانی هست که یکدفعه آدمی‌ را از کابوس بیدار می‌‌کند: پشتِ خرطومِ نقاشِ فیل چه خاطره‌هایی‌ از استبدادِ انسان هست: اگر این فیل توانا به کشیدنِ حافظهِ هنرنج‌اش بود!

آن دوِ خطِ تو حسِ همدردی ژرفِ مرا با این حیوان برانگیخت: پس هنوز همه چیز به پایان نرسیده است: فیل گلی‌ سرِ خرطومِ فیل می‌‌گذارد!

آن چند بار حرف‌های آرام‌ات را هنگامِ گاف‌هایم هنوز به یاد دارم: به ویژه در شعرخوانی آخر!

بوس به رویت!

۱۳۹۵ مهر ۳۰, جمعه

فلانی آمد


-فلانی آمد چرا نرفتی؟
-نمی‌ دانستم اگر می‌‌دانستم بیشتر نمی‌‌رفتم!

مکسِ شعرِ


مکسِ شعرِ اسمال‌کش‌ات را بگذاری کنار و زبانِ کیری‌ ناهین شجفی‌ها(که همان زبانِ مداح‌های خامنه‌ای است: "حاجی...،" با این تفاوت که چپ‌های قبیلره‌ای در کونسرت‌هایش غش می‌‌کنند)را بچسبانی به دهان‌ات و پیشِ خودت و چهار تا غنچه تو خونچهِ دیگر فکر کنی‌ که وااو! انا خاتم‌النسوان مکس بر شعر!
حیفِ آن مکس!
 

۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه

وججوش


ها ها ها ها ها ها ها ها....
ای بنازم!
خدا وحشا!
این مرشد حجمانی دست خیر الماکرین را با سر آستین بریا از پشت کائنات بسته!
تو باید وزیر "وججوش"(وزارت جاسوسی جمهوری وحشی شرنگستان)بشوی!
پس آن  سطر آخر چه شد ای عمروعاص جهان اسپاسمانطلسم!؟
 آخ! شانه هایم!
تو معرکه ای ای عاقبت-محمود!
من حاضرم سال ها با روی خوش با تو دعوا کنم!
آن "خواهش می کنم: اجازه فرمایی,"پاسخ  به درخواست تو برای نشر متن در ملکوت بود!
و آن خط آخر: من براهنی را چند باراینجا و آنجا جنبانده ام برای همین اصل کار او را برای تیراختوریسم اش نادیده نمی انگارم!
 و فرستادن متن با آن سطری که تو می خواستی نباشد یعنی اینکه خواست من چنین است وگرنه مورد نداشت که وقتی نوشته را در ملکوت دیدم در پاسخ ات جای خالی ان دو خط را بفرستم:
 "دیگر کاندیدا‌ی من برای نوبلِ ادبیات رضا براهنیِ منتقد‌نویسنده‌شاعر بوده و هست!
عمر‌شان خوش و دراز‌تر! :  :D :D
 وزیر ارشاد حجم!
حیا کن حیا کن!"
...
این "کیس"هم نخواسته برای من گونه ای تمرین وکالت شد!
در همان دادگاهی که در برادران کارامازوف, دیمیتری محاکمه شد بخشی هم مربوط به همین اختلاف هاست که من داور اورتودوکسخل اش را بسیار دوست دارم و بارها برای دیدن حکم های شهر هرتی او  در آن دادگاه(با ه افتاده)کت و شلوار پاره کرده ام!
من آنقدر خاطره های خوش و عزیز از رویایی دارم که واقعا این چیزها در حساب ناید...ولی ولی ولی مکر تو فک مرا کج کرد!

سست عنصری و توهم  و شعار و خیابانفریفتگی براهنی تروتسکیست در گرماگرم  انقلاب شرم-آور-غم انگیز است! از یاد نبریم که او در این شیفتگی به ریش و پشم پیامبرگونه تنها نبود: نام ها از لیست لب خواهند ریخت با اینهمه او از داستایفسکی و بورخس و ازرا پاوند و چندین نویسنده خوب ولی مرتجع یا نامترقی دیگر بدتر نبود بهتر هم نبود: نامه های غم انگیزچاپلوسانه داستایفسکی در هنگام تبعید پس از سیبری  به تزار و آن منش پان اسلاویست ارتدوکس اش می توانست بازیچه قلم تیمارستان-افروز او در یکی از رمان هایش باشد(اتفاقا او کم خود را و گوشه هایی از دو گانگی ترسناک شخصیت خود را در قالب این و آن شخصیت رمان هایش دراز نکرده!) !)
 سینیور بورخس, تخم نیکسون و ریگان و کلیتوریس تاچر را با خرمنی از خایه های انقلابی چریک ها و گاندی ها و مندلاها تاخت نمی زد:  در پررویی کمال و پس از آن کودتای کثیف یازده سپتامبر شیلی و آن کشتار هراس انگیز به دستور سیا و با دست ارتش پنتاگون پرورده شیلی, از دست خونین پینوشه جایزه گرفت و داوری دیگران را از شیشه های سیاه عینک اش پاک کرد و پشت چهره تارانتول کتابخانه گم شد!
در پایان سادیسم جهانی دوم , فاشیسم پیروز, پاوند را تنها به خاطر نبوغ اش اعدام نکرد(شاید به خواهش چندین نابغه دیگر)وگرنه در میان فاشیست های شکست خورده, حتا یا به ویژه خود دوچه موسولینی هم اصلا سایه خایه هم نبود!  امروزه "وایت پاور" مسیحی او را یکی از پیغمبران خود می داند! راسیست هایی  چون "دیوید دوک" به نژادی  که چنو را پرورده می بالند!  حالا قیاس مع الفارق به کنار,  وزن آن چند تن از ده ها هزار نویسنده و شاعر در جهان ادبیات سنگین تر است و  سیرک سیار زمین و انسان و انسانیت در آثار آنها چنان درخشش و شکوه و زیبایی ای دارد که اگر فضاییان بخواهند ما را در سیاره-کامپیوترشان سبک-سنگین کنند سراغ آنها خواهند رفت نه گاریبالدی و چه گوارا و امیر پرویز پویان یا همتا های ادبی شان!

تصور شعر و ادبیات مدرن آنگونه که با آن پنج شش هفت تن آل کتاب می شناسیم بی براهنی دشوار است! برای یک لحظه تصور کن که در جای تاریخی او در ادبیات انتقادی ما عبدالعلی دستغیب یا سپانلو یا یکی دیگر از این مادرزاده کم-هنر و جرات و جربزه ها نشسته بود! بخواهیم نخواهیم ما خواندن نیما و فروغ و شاملو و اخوان و رویایی(کمتر و دیرتر)و هدایت و چوبک و ساعدی را از او آموختیم! اگر نقش او را در کشیدن این اسطوره ها و کشف نازکی ها و درشتی ها و آب و رنگ آثار آنها در نظر نگیریم بی انصافی بزرگی کرده یم!
 آن گاف های وجدانی, درغلتیدن به افراط و تفریط های گرگ خاکستری-پسند و سال ها از عمر عزیز خود را به پای گونه ای از تسخیرشدگی قومی ریختن از فاجعه های براهنی-بودن بود و آن مصاحبه آخرش با ان مردک شارلاتان در ان نشریه بدرنگ و بو چیزی در حد اغتشاشیدن به چشم زبان, زبانی که او عمری  را به پای آن ریخت! البته نباید از سهم بیماری او هم در گفتن آن حرف ها غافل بود!
 من یک شب براهنی را دراوج اش  زیر چنان نور کثیفی و با چنان شدت استفراغ انگیزی دیدم که فردا شب اش در شعرخوانی ام   زارزار گریستم!(حسن زرهی, نسرین الماسی, عباس جوانمرد,نصرت پرتوی , امیر کسروی و نیاز سلیمی می دانند من چه می گویم!) او همانشب (رونمایی کتاب وحشی) یک سخن غریبی در  هنر شعر و فضای پنهان از چشم غیرش راند و چند شعر از من در همان فضا خواند و من سراپا افسوس شدم که چگونه شدنی است که کسی که چنان درک بلند ناخودبینانه و آرامی از شعر و ادبیات دارد دیشب اش به چنان گودالی از پستی و حریف-سوزی و دلقک-سادیست-مآبی و تیمسار شادان بازی بیفتد: او تعلیمی بدبو به دست, دنبال نام های حریفان اش رویایی و ابراهیم گلستان در زبان می دوید و  تهدید به دخول عدوانی می کرد! با من هم چپ افتاده بود چون جایی(به گمان ام در کتاب "عبارت از چیست")لغتی شوخ و دوستانه به آیه هایش زده بودم: مگو که او مرا یکی از حجم های خصم  پنداشته بود: حال اینکه من دیگر همه دراگ ها را ترک کرده بودم!
دیگر چیزی که دقیقا از آن  شب به یاد دارم این بود که حتا در همان فضای منحوس-شده از ولحرفی های او توجه من به ادبیات ان حرف ها بود و اینکه در ان میان چه جرقه رقصی به راه افتاده بود! این آدم  مادرزاده آموزگار است!
آن مهمانی زیبا و دوستانه و مهربان(که حسن و نسرین,  برای دیدار  من و دوستان بر پا کرده بود) بر من مربای کف افعی شد!

من هنگام خواندن شعرهایم گریستم چون فشار وحشتناکی بر خودم وارد کردم که سوپر اگوی آن مرد زبانگسیخته را کرگدنمال نکنم: از دل ام بر نمی آمد! پیش از برنامه او را کشیدم کناری و گفتم: ببین براهنی, من پنجاه سال دارم و پرزیدنت کشوری در شعر هستم و ....مرا با محبت بسیار بغل کرد و بوسید و دانستم که به هوش آمده مگر دو روز بعد که با هم تلفنی حرف می زدیم به اشک های من متلک گفت ها ها ها ها ها ها!
گفتم باشد ای مونس بنگاه شادمانی!
مگر من حوصله فیل دارم:
 سه سال بعد در رونمایی چاپ دوم همان کتاب و یک کتاب تازه چاپ دیگر,  با اینکه بسیار تکیده شده بود با ورق هایی در دست از ماشین دوستی  پیاده شد و گفت اینها را امروز نوشتم بعدا برایت می خوانم! گفتم بهتر است همین امشب برای همه بخوانی و پس از اندکی شامورتی بازی او را به صحنه فرا خواندم و آمد و سه چهار صفحه از ان شعر بلند خواند و همه با محبت بسیار برایش کف زدیم! من بغل اش کردم و رفتم  بالا و یکدفعه خدا وحش و شمسی خانم از گریبان ام  روییدند که : رسید مژده: جواهرش را چنان بچاتانوگا که دهه هفتاد میلادی را از یاد ببرد و من چنان جواهری از او چاتانوگاییدم که پاندیت لعل نهرو از شگفتی غش کرد: دود از کونده بلند میشه! خوشا پورنی که استارش تو باشی و انبوهی شوخی های دیگر که خودش هم خنده سر می داد و یک شب خوش و شوخ و شنگ در سخن و آواز و پدرسوختگی به اجرا در آمد!
براهنی دو سه بار گفت عالی بود شرنگ! عالی بود!
 ویدئوی ان شب را پایین می گذارم!

 وقتی دیگر که همان چهره خنزرپنزری را در آن دیگری آن داماد بانک شکلات سویس  دیدم از افسردگی و دلزدگی یخسوز شدم:
ای چطور ممکن است های بسیار!
(بوی موی لولیان آید همی: ای آرش جودکی!)
من از عجم-پیری, یعنی دچار آن بیماری هولناک کبر سن-شدن دچار مرگ-رعشه می شوم؛ تقریبا شک ندارم  که می توانم رکورد آن نعشکش لرزان-شانه با سرفه-قهقهه های خشک موذیانه قبرستان-شادکن را بشکنم مگر به خود اجازه گذشتن از یک هفته پیش از هفتاد سالگی را نخواهم داد! تازه به آن وقت برسم یا نرسم!
از کجا بدانم که حافظ و سعدی و بلخی انگبینزبان چمان در آخر عمر چنین چارهزاروادارهایی نشده اند!
مگر من از پدر نازنین خودم کم کشیدم؟ او هم پشت عبا و عمامه ای که پس از فرار من و آغاز جنون اش بر سر شیخ فهیم کرمانی جلاد کوفت, گونه ای غریب از هنرمند بود: بلبل رودبار!
 هنرمندان ایرانی را باید پس از هشتادسالگی گذاشت روی تخت لب حوض و فقط و فقط پرستید و  چپ و راست به آنها با قاشق جایزه و مدال و دکترای افتخاری داد و از فاصله هشتاد میلیارد سال نوری به آنها چشمکی اختری  زد و سرومی از ویاگرا به آنها وصل کرد و برای روانتن های بسیار کار کرده و خسته شان محیطی سرشار از بوی شراب آمیخته با بخار خرگوش سرخ شده و خشخش دامن های سیاه بالای ساق های سپید و حرف های نازکی چون عسلجون من, شاه رختخواب من, گوهر بستر من, الهامبخش محال اورگاسم من و اینجور زبان-مزه های گوته کش فراهم کرد: لیدی گاگا و کیم کارداشیان مادرزاد,  نیناشناشکنان: هورا! حاضر!
آن دو در چشم من مهم ترین ورزندگان زنده سخن ما هستند و خوشبختانه هیچکدامشان آدم های ندید-پدید و قدرندیده ای نیستند, شایسته  قدربینی جهانی هم هستند!
اگر آن کمیته چی های بی تربیت نوبل به هوش آیند و نوبل ادبیات را میان آنها تخس کنند پیشنهاد من این است که هشتصد هزار دلار به براهنی بدهند و چهار صد هزار تایش را هم به رویایی: کی می داند که براهنی پس از عمری که در راه نقد و شعر و ادبیات ایران فرسود امروزه در کانادا با آن بیماری غم انگیز چه روزگاری می گذراند! چطور گذران می کند! چه تنهایی ها و دلتنگی هایی را با روان خود اینسو و آنسو می کشد!
زرهی می گفت یک روز داشتیم از خانه اش به برنامه ای می رفتیم میان راه چند بار پرسید: این اتوبوس کی به تبریز می رسد! اشک ام از گوش ام در آمد!  آدمی با چنان نام و پیشینه ای در این خارش مزمن از کشور, دریغ از پنجاه جفت چشم و گوش مشتاق!
تنهایی ها و اندوه رویایی پس از نزدیک به نیم قرن دوری اختیاری از آن جبرگاه تاریخ را تنها خود او می داند: دانستن چنین چیز هایی از جنس دین و تمدن و فرهنگ شخصی است! نوشته سر با پای آواره! امکان ندارد کسی غیر از رویایی "رویا"ی آخر را بداند! نیمای آخر هم  شناخته  رویا نبود: هر کسی رویای خود را زندگی می کند و می میرد!
من بارها اینجا و آنجا در باره این دو نام نوشته ام!  آنها را دوست داشته ام! یک دوستولوگ تیزبین سه شماره می فهمد که براهنی استعداد دوستی ندارد! رویایی داشت و خود دوستولوگی غریب بود!  بار آخری که او را دیدم از چشم ام افتاد: چند ماه سقوط دست قلی-بازی در آوردم تا چرک دل ام از او پاک شد!  
من که حافظ را نمی شناخته ام با او پالوده نخورده ام زن اش به ملاج ام سنجاق قفلی فرو نکرده زن اش در خوراک ام نوشادر نریخته زن اش پستان دیوانه اش را به کون ام نشلانده:(ارته ووتر کمدی!) بله, حافظ  چند صد ساله که هر بیت اش شاعری را بیخانمان کرده برای من در دیوان اش زنده است: هر چند دیوم ده  پانزده سال است  نگذاشته که پا به ان باتلاق ملکوت بگذارم: دل ام می خواهد روزی با  لرزان-شانه هایی از قهقهه همچنان که پا در آن  سیاهچال مکنده می گذارم جهان را داغ به دل کنم!
زمانی  صاحب لبریخته ها برایم نوشت: من از این بزرگان اسهال می گیرم!
اکنون ماست و کته و چای دبش-خوران تکرار می کنم: من از این بزرگان اسهال-گرفتن آموختم!

زمانی دیگر در گفتگویی تلفنی با صاحب رازهای سرزمین من , این جمله را از او شنیدم: من خایه کسی که چهار سطر  خوب بنویسد را می لیسم!(تنها یک ذهن انتقادی تیز سالاد طلامسکیمیاخاکخورده ترکانگلوفارسیگو می تواند چنین سطری بسراید!)
 بعدها که در گپ-رپی دیگر این حرف اش را به یادش آوردم گفت من گفتم؟ گفتم یس!
ای خداوحش! نردبانی بیاور تا از خودم بروم پایین, آیه هایم را بنویسم!
آن دو تخس, آن شانزده-هجده ساله های دوباره. از شوخ و شنگترین آدم هایی هستند که در عمرم دیده ام!
امروزه شانزده-هجده ساله های نخستباره را می بینم و یاد طلبکارهایم می افتم!
برخی از این شاعر-نویسندگان سی-چهل-پنجاه-شصت ساله چنان مادرزاده فرتوت-وارند که باید از دستشان به تیمسار شادان و نکیر و منکر هفتاد شب اول قبر پناه برد!
 چنین گفت شوهرخاله مکرم بهمن صدیقی به لهجه رشتی:
نکیر و نه منکر!
ای کر به این دنیا!
ممنون ام که شب مرا به خوشی نوشتن دراز کردی!







۱۳۹۵ مهر ۲۵, یکشنبه

زمان نویس سال ها

 زمان نویس سال ها یادداشت برداشته خوانده خط زده  بازنوشته بی آنکه بر صفحه های بسیار کارش(شاید در اثر  یک خرافه پنهان)  شماره ای گذاشته باشد.
میان کار مویرگی در مغزش می ترکد و او را نخواسته و ندانسته رهسپار لوح محفوظ می کند.
همهنگام پنجره ای  گشوده می شود و بادی تند نخست همه آن صفحه ها را در اتاق کار نویسنده روانشاد به رقص در می آورد  سپس در کوچه پس کوچه های دور و بر خانه اش می پراکند.
دست نعش  جوری روی میز ولو شده و انگشت اش چنان به جایی اشاره ور است که خدمتکار پیر نویسنده جهانمرگ که پیش آگاهی ای میان چرت پس از ناهار او را به طبقه بالا کشانده می پندارد که نویسنده خسته پیش از هر کاری  از او می خواهد که شاهکار آشفته گردش را دریابد.  سراسیمه می دود  و از هر کوچه ای و جویی و گوشه ای و کناری  برگ ها را چند چند تا تا  و یکی دو سه تا از دست های هوسباز هوا می قاپد و می آورد روی میز می گذارد.
ناشر هم که با علم لدنی خبر مرگ نویسنده را شنیده از گرد راه می رسد و کار را از روی میز بر می دارد و با دقتی گوهر شناسانه می گذارد توی کیف چرمی اش و می رود.
قرن ها از چاپ آن کتاب کوچه گرد گذشته و همه باشندگان زمین انگار هر کدام نسخه ی از آن  را خورده باشند هر روز به محض پیاده شدن از سفینه خواب چشم هایشان را می مالند. به درون و بیرون خود می نگرند. خود را ورق می زنند و یعنی چه یعنی چه گویان گرد خود و همه چیز می گردند آنقدر می گردند که که سفینه خواب آنها را صدا می زند و آنها پاکشان با بیچارگی ناگزیر زامبی ها به  کتاب بی شمار صفحه بی شماره باز می گردند بی آنکه بدانند آیا هنگامی که  خواب اند بیدارند یا هنگامی که بیدارند خواب و کی باز می شوند آغاز می شوند یا به پایان می رسند.
-آقا چای میل دارند؟


۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

انگِ حجم



دوست‌ام مهدی گنجوی در فیسبوک، زیر این شعر:

در من از بوقِ هندسه
مثلثی پاره
می‌ نالد
(۲۰۰۹)

از من چنین پرسید:

حسین جان! یک سوال داشتم. به خصوص به خاطر میراثی که در شعر حجم داری و آن چه به این جریان افزوده ای. من از زمان اشنایی با شعر حجم گمانم این بود که این شعر محصول سنت فی البداهه نویسی نیست. ریشه در درگیری مداوم با کلمه، بهره بردن فرمالیستی از میراث ادبیات صوفیانه و شطحیات و البته نوعی تلاش برای پدیدارشناسی محصول مکاشفه زمان مند است. اما زمانی که رویایی در فرانسه در یک کارگاه ادبی حجم سرودن را به صورت فی البداهه سرایی انجام داد برایم گیج کننده بود و پرسش ساز. ایا شعر حجم شعر بداهه سرایی ست؟ دوست داشتم نظر تو را به عنوان یکی از افرادی که به نظرم بیشترین کمک های را به میراث این شعر داشته بدانم.


اینک پاسخِ من:


دم ات گرم مهدی جان!
من بی آنکه هیچ میلی به چسباندن انگ حجم  بر پیشانی ام داشته باشم آن را بخش هیجان انگیزی از فرهنگ شعری خودم می دانم:  چکیتکیدگی و رفتار پرستندگانه-ملحدانه ورزنده غیر تبلیغاتی چنین منش شعری ای را ارج می گذارم: از این پنجره همه چیز در زبان فراخوانی به شورمند-اندیشی است: این شعر واقعا خوراک هر شاعر و شعرخوانی نیست: برای ورزیدن آن باید آرامش و آسایش خاطر داشت برخورداری از آنچه رویایی جلال فراغت  می نامید: "بیکاری" و فراغتی بیش از آنچه خود او که کار بسیار می کرد هم در اداره  و هم در اراده معطوف به اداره زبان, برکنارگی از گماشتگی ذهن برای هیچ چیزی مگر زبان چنانچون زیستگاه شعر, آتشکده ای که پیوسته باید روشن اش نگاه داشت: اینکه عرفا و صوفیان آغازین می نشستند و شطح می پراندند درست است که ظاهری فی البداهه داشته اما از سر معجزه و شق کردن قرص زبان نبوده : آنها مردمی برکنار از کار و بار و بازار اهل رواج و رایج, پیوسته در گشت و گذار یا به قول خودشان سیر آفاق و انفس, وجد و سماع و خلاصه جهان به تخم خودپندار بوده اند و "چراغ" هایشان فرصت و خلوت و خودکاوی فراوان داشته اند: ماهی های قناتی که در خود چاه می زده اند و نهنگ آسا از اقیانوس زبان بر می جهیده اند: برخی از مهم ترین شاعران ما از همین اهالی شطح بوده اند: پس پشت آن  سخنان به ظاهر "لبریخته"تاریخی از کار و کوشش انباشته است: آنکه نخسیتن بار آن دختر گاوبردوش چابکرو را بر پلکان های آن  قصر دید پرکردن آن کار نیکو از کودکی و گوسالگی آن دو را در نظر نیاورده بود: تا سه واژه, حیوان و جهان و زبان را مثلث کند هندسه دهان سرویس شده: این بدیهیات را نوشتم تا به مغز حرف خودت برسم: مکاشفه فضایی ست که ما در زبان می گستریم  تا از بالا و پستمان بداهه بجوشد: شعر حجم شعر توانایی است: آمادگی راهب-سامورایی وار برای نوشتن : ذن نوشتن:  من در جایی از دیده ام نوشته ام که چگونه رویایی بی هیچ شمع و گل و پروانه ای درجا شعر نوشت شعری در اندازه بهترین هایش: در باره آن کارگاه از خودش بپرس که خوشبختانه هست و تا آنجا که به شعر خودش مربوط می شود هیچ کنج و کاوشی در آن باره را بی پاسخ نمی گذارد: من دیگر واقعامیل چندانی به خود این شگفت-ژوراسیکپارکیان خارکستاریکایی زمین, از جمله صاحب "هفتاد سنگ قبر" وآن یکی افسوس انگیز که ادبیات را مدتکی سوار تیراختور کرد ندارم ولی اصل کار آنها را به اندازه خویشان درجه یک ام دوست دارم به ویژه ورزش شگفت انگیز رویایی در شعر و سخن پیوسته به شعرش را : خود آنها از یک سنی به بعد دیگر تنها به درد نوبل گرفتن و پرستیده شدن و تجاهر به فسق و بی ناموسی در سواحل کاراییب می خورند: ها ها ها ها ها...آنهاپس از عمری کار شایسته چنین  ریخت و پاشی هستند
    
می ماند آنچه ها که در باره "میراث ویکی از افرادی که بیشترین کمک ها را به میراث این شعر" نوشتی: از لطف ات بسیار سپاسگزارم ولی من دست به هر کس خلی می زنم که دیگران بدانند هنر اصلی ام دست به هر کسخلی ای زدن است با این هدف مقدس که بیش از آنکه هستم ننمایم: زمانی از نمایش خودم بدم نمی آمد: به ویژه در آینه باغ وحش, از باغ وحش که گریختم همه  آینه ها از چشم ام افتادند:
 از رویایی و تنی چند گذشته, بیشتر این نام های حجم-انگینیده امروز موجودات آماده خور و حتا به لحاظ زبانی و شعری بی فردیتی هستند: چندی پیش تصادفا دانستم که کتابی اندر شعر و شاعران حجم در ایران در آمده است نام و شعر من هم گویا برخی آن است: من هنوز  آن را ندیده ام: تا وقتی که من با گونه ای چسب دوستی و شیفتگی انگناک شعر حجم بودم شایستگی آن شعر  را نداشتم: بیشتر اهل شاعربازی بودم تا خود بازی: شعر:البته چند کار از آن دوران هست که زیاد از خواندن شان "خلاجت"(به قول عزیز حلمای سه ساله)نمی کشم: سرانجام ناگفته نگذارم که آشنایی و دوستی با یداله رویایی و پرویز اسلامپور و خسرو  برهمندی و بهمن صدیقی(در یک دوره ای)و  آرش جودکی(که گونه ای بس ویژه از منافق است)از خوشی های زندگی من بوده است: به ویژه آن لحظه هایی که با هم بسیار خندیدیم!

(اگر بدانی چه شکنجه‌ای کشیدم تا اینها را نوشتم: بهنویس امروز دچار آلزایمر شده, ناگزیر با ابزار ورودی گوگل نوشتم که نوشتن را تبدیل به شاقه جات می کند! برای همین پاسخ اینقدر به درازا انجامید!)
 فدای تو!

 در باره پوستر:
 چند روز پیش در کمد‌کاوی‌هایم این پوستر را دیدم: شعرخوانی من به میزبانی آسوسیاسیون پرسان(رونسانسستان رویایی در پاریس) در غارِ سیرانو، پاریس:
در آن شبِ بسیار عزیز، ناگهان من بسیار مریض شدم: زخم معده‌ام بادناک شد و من در اوجِ خوشی‌ِ پس از شعرخوانی در برابرِ آن پاریسی‌هایی‌ که میانشان سرهنگ و عارفِ پیشتر ساواکی، بهروز صور اسرافیل، آن آزرم "سربازِ آزادی"، آذر پژوهش عزیز(که دو سه از شعر‌هایم را هم اجرا کرد) و حبیب روشن زاده و بنفشهِ همان ترانهِ ناز که باباش برای خوانده بود، حسین سلیمان اوغلو و یکی‌ از رهبران خطرناکِ پان ترک‌های آن زمان هنوز آرام و متمدن و (چقدر از غیبتشان غمگین ام:)پرویز و خسرو اسلامپور و خلاصه یک جمعِ ناهمجورِ جور‌شده، سپیدهِ زیبا که دیگر نیست، همسر پیشین‌اش مرتضی که‌از فیس‌های بوک است و رویایی هم معرفی‌ توپی‌ کرد...
به محض پایان برنامه و رفتن بالا‌ی غار، رستوران شیک سیرانو، معدهِ من شروع کرد به اقدامات ناخوشبو، من آن دورمور‌ها می‌‌چرخیدم و می‌‌رفتم بیرون دودی می‌‌کشیدم و بادی می‌‌رهیدم و از نشستن در جمع می‌‌پرهیختم، هما سیار گردِ آن میزِ بزرگ کنار رویایی نشسته بود انگاری ملکهِ حجم، خیر نبیند شاهِ حجم که در آن لحظه که کونِ من در چشمِ توفان بود گفت: شرنگ‌جون بیا اینجا کنار هم بشینیم، گفتم نه رویا‌جون، من اندکی‌ همین دور و بر‌ها می‌‌گردم، گفت بشین شرنگ‌جون: هما خانم لطفا شما کمی‌ آن‌طرف‌تر، نشستن همان و ادامه در زندگی‌ دیگر....

۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

"اینم یه جورشه!"


"اینم یه جورشه!"

(از ترانه‌ای از پرویز اسلامپور)

امروز نوبل ادبیات را به یک ترانه سرا و خوانندهِ بسیار معروف و محبوب دادند!
ترانه سرا هم گونه‌ای از شاعر است و در میان آنها باب دیلن از بهترین‌ها!
مگر اگر کمیته‌چی‌‌های نوبلِ ادبیات، دقتِ حرفه‌ای تری می‌‌داشتند شایسته‌تر بود که این جایزه را به شاعران یا نویسندگانی می‌‌دادند که در این جهان ریخت‌گسیخته و دفرمه، در جهانِ شعر و دیگر هنر‌های زبانی، ایجاد فرم و حالت و تحول کرده‌اند و شعر و ادبیات را در زبانی که به آن می‌‌نویسند تکان داده‌اند و از جا بلند کرده‌اند و در جایی‌ بلند‌تر از پیش گذاشته‌اند!
کسانی‌ که هنرشان ربطی به بازی‌ها‌ی ناتو‌پسند ندارد: در نظر داشته باش که "کلاه‌سفید"های سربرِ النصره کاندید‌ا‌ی آ‌لِ ناتو برای نوبل صلح بود!
نوبلِ ادبیات هم به گونه‌ای نرمتر کلاه‌سفید‌های خودش را داشته است!
دستِ کم در این یکی‌ دو دهه یکی‌ از نام‌های شایسته‌تر برای دریافتِ چنین جایزه‌ای یداله رویایی بوده است!
در موردِ او بهانهِ ترجمه نشدن و ناشناختگی هم در میان نمی‌‌توانسته باشد!
آثارِ او در اروپا‌ی شعر خوانندگانِ با فرهنگی‌ داشته است و دارد!
کتاب‌های او به زبانِ فرانسه و دیگر زبان‌های آکادمیِ نوبل‌پسند هم برگردانده شده!
به ویژه کتابِ هفتاد سنگِ قبر که چند ماه پیش به فرانسهِ فلسفه‌ور و شعر‌اندیشه‌ورزیدهِ آرش جودکی در یک انتشاراتیِ معتبر منتشر شد:
زبانی همنگاهسایهِ خودِ رویایی که با آن فنارسهِ آریستو‌کراتیک‌اش بر زبانِ دومِ این کتاب هم خم شده است!
کتابی‌ دوستانه در دوستی بزرگِ بی‌ تاریخ که نام‌ها در آن چون کوه‌ها و جوانه‌ها رودها و دریاها و درختان و پرندگان و ژوراسیک‌پارکیانِ تمدن و فرهنگ و شعر و اندیشه و دین و بی‌ دینی با جاها و چیزها و کسانی‌ از همین روزگار‌های نزدیک به ما همامیخته و شیر و شکر  یا شیر و شکار می‌‌شوند: زرتشت و سهروردی و شمس و بهشت زهراییان و خسرو‌های گلسرخی و برهمندی...
کتابی‌ که هر گاه باز کنی‌ به رویت می‌‌خندد و خنده‌اش تو را گیج می‌‌کند و به دوردست‌های زبانی می‌‌برد که پشتِ رواج‌بازارِ این زبانِ دهان و دست‌افسرانندهِ امروز خروشِ خاموش دارد: زبانِ شعر‌ی که ربطی به زبانِ شاعران و مداحانِ معاصر ندارد:

همیشه خوابِ من از بستنِ کتاب
حالا کتابِ بازِ من از خواب
.
زمانِ من که به آخر رسید
کتابِ بازِ مکان
پهن شد.
در آخرِ زمان
کتابِ بازِ مکان پهن است.
.
آنجا
میوه بر درخت اگر بودم
اینجا
درختی در میوه‌ام.
.
اینجا هنوز هم
حرف‌هایی‌ بینِ من و دنیا هست
که بینِ     من و دنیا می‌‌ماند.
.
درجا زدم زمان را
تا رنگِ آسمان را 
گودالِ خواب کردم.
.
برای چشم‌های من
آنهمه ناخن زیاد بود.
.
اینجا با هیچکسان
هیچ کسم.
.
چقدر حالا 
بر عکسِ آنچه بودم
هستم!
.
لحظه که وحشت می‌‌کند
معجزه می‌‌کند:
مرگ!
.
حریصِ هستی‌، مرگ
در حیاتی دیگر با ما می‌‌آید.
.
من که زمانی‌ بودم
حالا هستم
پس آنکه بود کیست که دیگر نیست
و آنکه هست کیست که دیگر هست.
.
متنِ فرانسوی کتاب را داده‌ام به خسرو برهمندی که اسکن کند! سپس‌تر چند گلچین از آنها را پست خواهم کرد!
دستِ آرش جودکی مریزاد!
من این شعر‌ها را با "هفتاد..."ِ چاپِ نخست در یک دست، یکدسته تایپ کردم: همینطور تورقی‌تفالی.
رویایی زمانی‌ بر این کتاب درنگ کرده بوده و در آن یاد‌داشت‌هایی‌ به خطِ خودش هست و الان یادم آمد و دیدم که در آغازِ کتاب نیز یاد‌داشتکی چسبانده: شرنگ‌جان، نسخهِ خودم را برایت فرستادم با قلم‌خوردگی‌ها و حاشیه‌هایش که آنها هم برای تو که اغماض‌شان کنی‌ یا پاکشان.
و در خودِ کتاب:
به سنگی‌ از قبیلهِ سنگ:
حسین شرنگ.
.
او بسیار بارها جایزه‌اش را از دستِ خودش گرفته: هر گاه که زیرِ سایه‌دستی‌ از خود امضا شد!
دیگران خود‌ارضائی می‌‌کنند او خود‌امضأیی!
با اینهمه نوبلِ ادبیات بیش از آنکه گیرنده‌اش را کامیاب کند توجهِ جهانی‌ را به سمت کشور و زبانِ او می‌‌کشاند و ناشناخته‌ها یا کمتر‌شناخته‌های آن قلمرو را مدتکی زیرِ دایرهِ نور می‌‌گیرد!
دیگر کاندیدا‌ی من برای نوبلِ ادبیات رضا براهنیِ منتقد‌نویسنده‌شاعر بوده و هست!
عمر‌شان خوش و دراز‌تر!



با همهِ وسواس‌های خناس‌


با همهِ وسواس‌های خناس‌ام در پرهیز از بستگی به ضمیر‌ی دیگر از من، یک جایکی هست که من هنوز و همچنان می‌‌توانم با دیگرانی خودم را ما به شمار آورم:
ما آوارگان، ما خود از چنگالِ جیم‌الف‌به دور‌انداختگان، ما هرگز‌برنگشتگان، ما به هیچ‌بهایی‌کوتاه‌نیامدگان، ما افگانگانی که در سراسرِ خاک پراکنده و پناهنده شدیم و خود را از خاک برداشتیم و از یاد نبردیم که از کجا و چرا آمده‌ایم و از همین رو روی خوش به قاتلانِ نسلمان و ویرانگران فرهنگ و کشورمان نشان ندادیم!
بله، من در این ما احساسِ بیگانگی نمی‌‌کنم چون سی‌ و پنج سال از جهانی‌ که می‌‌شناختم رانده شدم و راندگانی از هر گروه و دار و دسته از جمله از گروه و دار و دسته خستگان می‌‌شناسم که با این درد جوانی باخته‌اند و فرسوده شده‌اند!
دوستانی را هم می‌‌شناسم که پس از یکی‌ دو دهه پناهندگی پشیمان شدند یا دلشان تا‌بِ دوری از شوهر عمه‌‌هایشان را نیاورد و بازگشتند و باز به اینجا باز‌باز‌گشتند انگار نه انگار که پناهنده بوده‌اند من با گزینشِ آنها موافق نیستم ولی‌ هرگز هیچکدام از آنها را هم ملامت نکرده‌ام هر کسی‌ ناخدا‌ی کشتی خویش است! الان استدلال‌های دوستِ ارجمندم اردشیر شجاعی کاوه را در بخشِ کامنت‌ها دیدم و پذیرفتم که در این بخش از نوشته سست‌عنصر‌ی کرده‌ام: آنها که حقوقِ پناهندگی و پناهندگان را با پذیرفتنِ استبداد و بازگشت بازیچه می‌‌کنند شایستهِ احترام نیستند!) 
ایرانی‌‌هایی‌ را هم در سن‌کاترین، دور و برهای دانشگاه‌های معروفِ اینجا یا جنگل مون‌رویال می‌‌بینم و از گذشتن از کنارشان لذت می‌‌برم: آنها دکتر‌مهندس‌هایی‌ هستند که ممکن است همین شش ماه پیش به اینجا رسیده باشند ولی‌ با اینجا بیگانه و وصلهِ ناجور به نظر نمی‌‌رسند برخی‌ از آنها به شدت از بسیاری از ایرانیان هشتاد‌هزار‌ساله ساکنِ اینجا مدرن‌تر و آپ‌تو‌دیت‌ترند!
مگر(همان اما به در‌ی)این اهل‌الصفِ نذر‌ی را هر کار می‌‌کنم به جا نمی‌‌آورم یعنی‌ به جا می‌‌آورم ولی‌ جای یادم را به درد می‌‌آورند: آنها شایستهِ حضور در ابرشهر‌های مدرن نیستند!
چرا؟
این ویدیو را تماشا کن!
آن زنان روسری به سرِ سالخورده در من کراهتی ایجاد نمی‌‌کنند! شاید از کسانی‌ باشند که آمده‌اند بچه‌هایشان را ببینند یا اصلا اینجا زیسته‌اند بی‌ آنکه به زیستِ اینجا مربوط باشند! واایستا ببینم: نکند برخی‌ از این منتظر‌القیمه‌ها از همان دکتر‌مهندس‌های مدرنیته‌افروزِ خودمان باشند! از همان‌ها که خود را جوری مهندسی‌ کرده‌اند که هر جا بروند همان جایی‌ هستند که از آن در رفته‌اند یا آن را برای یک زندگی‌ بهتر ترک کرده‌اند: در یمنی، پیشِ منی!
ما اینجا مسجد امیر‌المؤمنین هم داشته‌ایم موسسهِ الزّهرا و کلی‌ مراکزِ "فرهنگی‌"ِ دیگر، ولی‌ نه آنها مزاحمِ ما بوده‌اند نه ما آنها را داخلِ جامعهِ خود دانسته‌ایم! آنها سوگواری‌ها و مناسکِ خود را در همان جاها‌ی ویژهِ خود تا کنون، یعنی‌ تا چند سال پیش، انجام می‌‌داده‌اند! من هرگز به خودم اجازه نمی‌‌دهم که پا به حریمِ دیگران بگذارم! مسجد(هر چند از دیدنِ آن ساختمان‌های لوس با آن مناره‌های بیضوی ذوق نمی‌‌کنم!)و موسسه آنها جای آنهاست و در آن مختارند به آئین‌ها و مناسکِ خود بپردازند مگر سینه‌زنی‌ در خیابان و صفِ قیمه به ویژه به ویژه به ویژه وقتی‌ دولتی یا از سوی کسانی‌ همسو با سیاست‌های تبعیض و تجاوز‌آمیزِ رژیم بر پا می‌‌شود احساس می‌‌کنم که به همهِ هستی‌ ما توهین شده است!
تماشا‌ی این صف‌های خوارکننده آنهم در کوچه و خیابان‌هایی‌ که ما دهه‌ها علیه رژیم تظاهرات کرده‌ایم توهینی ‌ست که نمی‌‌توان به سادگی‌ از آن گذشت!
پس از این آشِ عاشورا و قیمه و عشق و حالِ معنوی سینه و زنجیر‌زنی‌ و خود‌آزاری ایمانی‌ را بر این آقا‌خانم‌های اهلِ فضیلت ناگوار خواهیم کرد!
امیدوارم(کارِ امید به کجاها کشیده!) که همهِ خورندگان این قیمه و آشِ نذر‌ی اسهال بگیرند یا یبس شوند یا رودل کنند یا بالا‌لایکا بیاورند و بزنند زیر بشکن و بالا‌انداختن!
امیدوارم که آن خانمی که با آن لباسِ شیکِ مدِ عاشورا دو ظرفِ نذر‌ی گرفت و سوار اس‌ یو وی‌اش شد تا هجده سال آینده رعشهِ ارگاسم را حس نکند!
امیدوارم که آن نکیرمردِ مأیوسِ دهن‌لقی که با ظرفِ آش در دست با آن مردِ جملهِ تکراری ( دو دختر به جرم نداشتنِ شهریه شلاق خوردند شما قیمه می‌‌خورید! خدا‌وحشا چه خنگ‌کننده بود وردِ این مرد!)همنوایی می‌‌کرد محتویاتِ چروکیدهِ شورت‌اش تا قیامِ قیامت بخوابد و با هیچ نیناش‌ناشی‌ بیدار نشود!
بله!
ما هم بلدیم نفرین کنیم!
جمهوری وحشی شرنگستان از همه بر‌آشوبندگانِ آن عاشورا‌ی نفتی‌(قرآنِ نفتی‌ سعودی‌ها کم بود!)بدینوسلیه سپاسگزاری می‌‌کند:رررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

۱۳۹۵ مهر ۲۰, سه‌شنبه

در آن جزیره‌


به امیر کسروی

در آن جزیره‌ که وقتی‌ غول ِنعره‌کش از درد
پرسید کی‌ شراب و پنیرِ مرا خورد
تکچشمِ مرا کی‌ کور کرد
تو کیستی‌ای غارتگرِ غار
دیگر حتا هیچکس هم نیست
که بگوید:هیچکس!
غولِ تکچشم روزنه‌ای در قصه بود
و آن جزیره‌ نیز روزی
غرقِ خودش شد

۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

نرم و آرام


به از کودکی تا اکنونِ پسرِ دخترِ خاله‌ام: سیروس مرسلپور


نرم و آرام
پنج حرف و
دو چکه
که جایی‌ دور از این کشتیِ جفت‌ها و
بادبان‌های خیس از شتاب و
شایعه
می‌ بارد
می‌ بارد و بارانِ نوح را
می‌ شوید و
می‌ برد و
می‌ ریزد
توی چهار حرف و
دو چکه
ژرف و
مواج

عش

عشقرتیبازی