۱۳۹۵ مهر ۲۵, یکشنبه

زمان نویس سال ها

 زمان نویس سال ها یادداشت برداشته خوانده خط زده  بازنوشته بی آنکه بر صفحه های بسیار کارش(شاید در اثر  یک خرافه پنهان)  شماره ای گذاشته باشد.
میان کار مویرگی در مغزش می ترکد و او را نخواسته و ندانسته رهسپار لوح محفوظ می کند.
همهنگام پنجره ای  گشوده می شود و بادی تند نخست همه آن صفحه ها را در اتاق کار نویسنده روانشاد به رقص در می آورد  سپس در کوچه پس کوچه های دور و بر خانه اش می پراکند.
دست نعش  جوری روی میز ولو شده و انگشت اش چنان به جایی اشاره ور است که خدمتکار پیر نویسنده جهانمرگ که پیش آگاهی ای میان چرت پس از ناهار او را به طبقه بالا کشانده می پندارد که نویسنده خسته پیش از هر کاری  از او می خواهد که شاهکار آشفته گردش را دریابد.  سراسیمه می دود  و از هر کوچه ای و جویی و گوشه ای و کناری  برگ ها را چند چند تا تا  و یکی دو سه تا از دست های هوسباز هوا می قاپد و می آورد روی میز می گذارد.
ناشر هم که با علم لدنی خبر مرگ نویسنده را شنیده از گرد راه می رسد و کار را از روی میز بر می دارد و با دقتی گوهر شناسانه می گذارد توی کیف چرمی اش و می رود.
قرن ها از چاپ آن کتاب کوچه گرد گذشته و همه باشندگان زمین انگار هر کدام نسخه ی از آن  را خورده باشند هر روز به محض پیاده شدن از سفینه خواب چشم هایشان را می مالند. به درون و بیرون خود می نگرند. خود را ورق می زنند و یعنی چه یعنی چه گویان گرد خود و همه چیز می گردند آنقدر می گردند که که سفینه خواب آنها را صدا می زند و آنها پاکشان با بیچارگی ناگزیر زامبی ها به  کتاب بی شمار صفحه بی شماره باز می گردند بی آنکه بدانند آیا هنگامی که  خواب اند بیدارند یا هنگامی که بیدارند خواب و کی باز می شوند آغاز می شوند یا به پایان می رسند.
-آقا چای میل دارند؟


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نه به قصاص!