۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه

وججوش


ها ها ها ها ها ها ها ها....
ای بنازم!
خدا وحشا!
این مرشد حجمانی دست خیر الماکرین را با سر آستین بریا از پشت کائنات بسته!
تو باید وزیر "وججوش"(وزارت جاسوسی جمهوری وحشی شرنگستان)بشوی!
پس آن  سطر آخر چه شد ای عمروعاص جهان اسپاسمانطلسم!؟
 آخ! شانه هایم!
تو معرکه ای ای عاقبت-محمود!
من حاضرم سال ها با روی خوش با تو دعوا کنم!
آن "خواهش می کنم: اجازه فرمایی,"پاسخ  به درخواست تو برای نشر متن در ملکوت بود!
و آن خط آخر: من براهنی را چند باراینجا و آنجا جنبانده ام برای همین اصل کار او را برای تیراختوریسم اش نادیده نمی انگارم!
 و فرستادن متن با آن سطری که تو می خواستی نباشد یعنی اینکه خواست من چنین است وگرنه مورد نداشت که وقتی نوشته را در ملکوت دیدم در پاسخ ات جای خالی ان دو خط را بفرستم:
 "دیگر کاندیدا‌ی من برای نوبلِ ادبیات رضا براهنیِ منتقد‌نویسنده‌شاعر بوده و هست!
عمر‌شان خوش و دراز‌تر! :  :D :D
 وزیر ارشاد حجم!
حیا کن حیا کن!"
...
این "کیس"هم نخواسته برای من گونه ای تمرین وکالت شد!
در همان دادگاهی که در برادران کارامازوف, دیمیتری محاکمه شد بخشی هم مربوط به همین اختلاف هاست که من داور اورتودوکسخل اش را بسیار دوست دارم و بارها برای دیدن حکم های شهر هرتی او  در آن دادگاه(با ه افتاده)کت و شلوار پاره کرده ام!
من آنقدر خاطره های خوش و عزیز از رویایی دارم که واقعا این چیزها در حساب ناید...ولی ولی ولی مکر تو فک مرا کج کرد!

سست عنصری و توهم  و شعار و خیابانفریفتگی براهنی تروتسکیست در گرماگرم  انقلاب شرم-آور-غم انگیز است! از یاد نبریم که او در این شیفتگی به ریش و پشم پیامبرگونه تنها نبود: نام ها از لیست لب خواهند ریخت با اینهمه او از داستایفسکی و بورخس و ازرا پاوند و چندین نویسنده خوب ولی مرتجع یا نامترقی دیگر بدتر نبود بهتر هم نبود: نامه های غم انگیزچاپلوسانه داستایفسکی در هنگام تبعید پس از سیبری  به تزار و آن منش پان اسلاویست ارتدوکس اش می توانست بازیچه قلم تیمارستان-افروز او در یکی از رمان هایش باشد(اتفاقا او کم خود را و گوشه هایی از دو گانگی ترسناک شخصیت خود را در قالب این و آن شخصیت رمان هایش دراز نکرده!) !)
 سینیور بورخس, تخم نیکسون و ریگان و کلیتوریس تاچر را با خرمنی از خایه های انقلابی چریک ها و گاندی ها و مندلاها تاخت نمی زد:  در پررویی کمال و پس از آن کودتای کثیف یازده سپتامبر شیلی و آن کشتار هراس انگیز به دستور سیا و با دست ارتش پنتاگون پرورده شیلی, از دست خونین پینوشه جایزه گرفت و داوری دیگران را از شیشه های سیاه عینک اش پاک کرد و پشت چهره تارانتول کتابخانه گم شد!
در پایان سادیسم جهانی دوم , فاشیسم پیروز, پاوند را تنها به خاطر نبوغ اش اعدام نکرد(شاید به خواهش چندین نابغه دیگر)وگرنه در میان فاشیست های شکست خورده, حتا یا به ویژه خود دوچه موسولینی هم اصلا سایه خایه هم نبود!  امروزه "وایت پاور" مسیحی او را یکی از پیغمبران خود می داند! راسیست هایی  چون "دیوید دوک" به نژادی  که چنو را پرورده می بالند!  حالا قیاس مع الفارق به کنار,  وزن آن چند تن از ده ها هزار نویسنده و شاعر در جهان ادبیات سنگین تر است و  سیرک سیار زمین و انسان و انسانیت در آثار آنها چنان درخشش و شکوه و زیبایی ای دارد که اگر فضاییان بخواهند ما را در سیاره-کامپیوترشان سبک-سنگین کنند سراغ آنها خواهند رفت نه گاریبالدی و چه گوارا و امیر پرویز پویان یا همتا های ادبی شان!

تصور شعر و ادبیات مدرن آنگونه که با آن پنج شش هفت تن آل کتاب می شناسیم بی براهنی دشوار است! برای یک لحظه تصور کن که در جای تاریخی او در ادبیات انتقادی ما عبدالعلی دستغیب یا سپانلو یا یکی دیگر از این مادرزاده کم-هنر و جرات و جربزه ها نشسته بود! بخواهیم نخواهیم ما خواندن نیما و فروغ و شاملو و اخوان و رویایی(کمتر و دیرتر)و هدایت و چوبک و ساعدی را از او آموختیم! اگر نقش او را در کشیدن این اسطوره ها و کشف نازکی ها و درشتی ها و آب و رنگ آثار آنها در نظر نگیریم بی انصافی بزرگی کرده یم!
 آن گاف های وجدانی, درغلتیدن به افراط و تفریط های گرگ خاکستری-پسند و سال ها از عمر عزیز خود را به پای گونه ای از تسخیرشدگی قومی ریختن از فاجعه های براهنی-بودن بود و آن مصاحبه آخرش با ان مردک شارلاتان در ان نشریه بدرنگ و بو چیزی در حد اغتشاشیدن به چشم زبان, زبانی که او عمری  را به پای آن ریخت! البته نباید از سهم بیماری او هم در گفتن آن حرف ها غافل بود!
 من یک شب براهنی را دراوج اش  زیر چنان نور کثیفی و با چنان شدت استفراغ انگیزی دیدم که فردا شب اش در شعرخوانی ام   زارزار گریستم!(حسن زرهی, نسرین الماسی, عباس جوانمرد,نصرت پرتوی , امیر کسروی و نیاز سلیمی می دانند من چه می گویم!) او همانشب (رونمایی کتاب وحشی) یک سخن غریبی در  هنر شعر و فضای پنهان از چشم غیرش راند و چند شعر از من در همان فضا خواند و من سراپا افسوس شدم که چگونه شدنی است که کسی که چنان درک بلند ناخودبینانه و آرامی از شعر و ادبیات دارد دیشب اش به چنان گودالی از پستی و حریف-سوزی و دلقک-سادیست-مآبی و تیمسار شادان بازی بیفتد: او تعلیمی بدبو به دست, دنبال نام های حریفان اش رویایی و ابراهیم گلستان در زبان می دوید و  تهدید به دخول عدوانی می کرد! با من هم چپ افتاده بود چون جایی(به گمان ام در کتاب "عبارت از چیست")لغتی شوخ و دوستانه به آیه هایش زده بودم: مگو که او مرا یکی از حجم های خصم  پنداشته بود: حال اینکه من دیگر همه دراگ ها را ترک کرده بودم!
دیگر چیزی که دقیقا از آن  شب به یاد دارم این بود که حتا در همان فضای منحوس-شده از ولحرفی های او توجه من به ادبیات ان حرف ها بود و اینکه در ان میان چه جرقه رقصی به راه افتاده بود! این آدم  مادرزاده آموزگار است!
آن مهمانی زیبا و دوستانه و مهربان(که حسن و نسرین,  برای دیدار  من و دوستان بر پا کرده بود) بر من مربای کف افعی شد!

من هنگام خواندن شعرهایم گریستم چون فشار وحشتناکی بر خودم وارد کردم که سوپر اگوی آن مرد زبانگسیخته را کرگدنمال نکنم: از دل ام بر نمی آمد! پیش از برنامه او را کشیدم کناری و گفتم: ببین براهنی, من پنجاه سال دارم و پرزیدنت کشوری در شعر هستم و ....مرا با محبت بسیار بغل کرد و بوسید و دانستم که به هوش آمده مگر دو روز بعد که با هم تلفنی حرف می زدیم به اشک های من متلک گفت ها ها ها ها ها ها!
گفتم باشد ای مونس بنگاه شادمانی!
مگر من حوصله فیل دارم:
 سه سال بعد در رونمایی چاپ دوم همان کتاب و یک کتاب تازه چاپ دیگر,  با اینکه بسیار تکیده شده بود با ورق هایی در دست از ماشین دوستی  پیاده شد و گفت اینها را امروز نوشتم بعدا برایت می خوانم! گفتم بهتر است همین امشب برای همه بخوانی و پس از اندکی شامورتی بازی او را به صحنه فرا خواندم و آمد و سه چهار صفحه از ان شعر بلند خواند و همه با محبت بسیار برایش کف زدیم! من بغل اش کردم و رفتم  بالا و یکدفعه خدا وحش و شمسی خانم از گریبان ام  روییدند که : رسید مژده: جواهرش را چنان بچاتانوگا که دهه هفتاد میلادی را از یاد ببرد و من چنان جواهری از او چاتانوگاییدم که پاندیت لعل نهرو از شگفتی غش کرد: دود از کونده بلند میشه! خوشا پورنی که استارش تو باشی و انبوهی شوخی های دیگر که خودش هم خنده سر می داد و یک شب خوش و شوخ و شنگ در سخن و آواز و پدرسوختگی به اجرا در آمد!
براهنی دو سه بار گفت عالی بود شرنگ! عالی بود!
 ویدئوی ان شب را پایین می گذارم!

 وقتی دیگر که همان چهره خنزرپنزری را در آن دیگری آن داماد بانک شکلات سویس  دیدم از افسردگی و دلزدگی یخسوز شدم:
ای چطور ممکن است های بسیار!
(بوی موی لولیان آید همی: ای آرش جودکی!)
من از عجم-پیری, یعنی دچار آن بیماری هولناک کبر سن-شدن دچار مرگ-رعشه می شوم؛ تقریبا شک ندارم  که می توانم رکورد آن نعشکش لرزان-شانه با سرفه-قهقهه های خشک موذیانه قبرستان-شادکن را بشکنم مگر به خود اجازه گذشتن از یک هفته پیش از هفتاد سالگی را نخواهم داد! تازه به آن وقت برسم یا نرسم!
از کجا بدانم که حافظ و سعدی و بلخی انگبینزبان چمان در آخر عمر چنین چارهزاروادارهایی نشده اند!
مگر من از پدر نازنین خودم کم کشیدم؟ او هم پشت عبا و عمامه ای که پس از فرار من و آغاز جنون اش بر سر شیخ فهیم کرمانی جلاد کوفت, گونه ای غریب از هنرمند بود: بلبل رودبار!
 هنرمندان ایرانی را باید پس از هشتادسالگی گذاشت روی تخت لب حوض و فقط و فقط پرستید و  چپ و راست به آنها با قاشق جایزه و مدال و دکترای افتخاری داد و از فاصله هشتاد میلیارد سال نوری به آنها چشمکی اختری  زد و سرومی از ویاگرا به آنها وصل کرد و برای روانتن های بسیار کار کرده و خسته شان محیطی سرشار از بوی شراب آمیخته با بخار خرگوش سرخ شده و خشخش دامن های سیاه بالای ساق های سپید و حرف های نازکی چون عسلجون من, شاه رختخواب من, گوهر بستر من, الهامبخش محال اورگاسم من و اینجور زبان-مزه های گوته کش فراهم کرد: لیدی گاگا و کیم کارداشیان مادرزاد,  نیناشناشکنان: هورا! حاضر!
آن دو در چشم من مهم ترین ورزندگان زنده سخن ما هستند و خوشبختانه هیچکدامشان آدم های ندید-پدید و قدرندیده ای نیستند, شایسته  قدربینی جهانی هم هستند!
اگر آن کمیته چی های بی تربیت نوبل به هوش آیند و نوبل ادبیات را میان آنها تخس کنند پیشنهاد من این است که هشتصد هزار دلار به براهنی بدهند و چهار صد هزار تایش را هم به رویایی: کی می داند که براهنی پس از عمری که در راه نقد و شعر و ادبیات ایران فرسود امروزه در کانادا با آن بیماری غم انگیز چه روزگاری می گذراند! چطور گذران می کند! چه تنهایی ها و دلتنگی هایی را با روان خود اینسو و آنسو می کشد!
زرهی می گفت یک روز داشتیم از خانه اش به برنامه ای می رفتیم میان راه چند بار پرسید: این اتوبوس کی به تبریز می رسد! اشک ام از گوش ام در آمد!  آدمی با چنان نام و پیشینه ای در این خارش مزمن از کشور, دریغ از پنجاه جفت چشم و گوش مشتاق!
تنهایی ها و اندوه رویایی پس از نزدیک به نیم قرن دوری اختیاری از آن جبرگاه تاریخ را تنها خود او می داند: دانستن چنین چیز هایی از جنس دین و تمدن و فرهنگ شخصی است! نوشته سر با پای آواره! امکان ندارد کسی غیر از رویایی "رویا"ی آخر را بداند! نیمای آخر هم  شناخته  رویا نبود: هر کسی رویای خود را زندگی می کند و می میرد!
من بارها اینجا و آنجا در باره این دو نام نوشته ام!  آنها را دوست داشته ام! یک دوستولوگ تیزبین سه شماره می فهمد که براهنی استعداد دوستی ندارد! رویایی داشت و خود دوستولوگی غریب بود!  بار آخری که او را دیدم از چشم ام افتاد: چند ماه سقوط دست قلی-بازی در آوردم تا چرک دل ام از او پاک شد!  
من که حافظ را نمی شناخته ام با او پالوده نخورده ام زن اش به ملاج ام سنجاق قفلی فرو نکرده زن اش در خوراک ام نوشادر نریخته زن اش پستان دیوانه اش را به کون ام نشلانده:(ارته ووتر کمدی!) بله, حافظ  چند صد ساله که هر بیت اش شاعری را بیخانمان کرده برای من در دیوان اش زنده است: هر چند دیوم ده  پانزده سال است  نگذاشته که پا به ان باتلاق ملکوت بگذارم: دل ام می خواهد روزی با  لرزان-شانه هایی از قهقهه همچنان که پا در آن  سیاهچال مکنده می گذارم جهان را داغ به دل کنم!
زمانی  صاحب لبریخته ها برایم نوشت: من از این بزرگان اسهال می گیرم!
اکنون ماست و کته و چای دبش-خوران تکرار می کنم: من از این بزرگان اسهال-گرفتن آموختم!

زمانی دیگر در گفتگویی تلفنی با صاحب رازهای سرزمین من , این جمله را از او شنیدم: من خایه کسی که چهار سطر  خوب بنویسد را می لیسم!(تنها یک ذهن انتقادی تیز سالاد طلامسکیمیاخاکخورده ترکانگلوفارسیگو می تواند چنین سطری بسراید!)
 بعدها که در گپ-رپی دیگر این حرف اش را به یادش آوردم گفت من گفتم؟ گفتم یس!
ای خداوحش! نردبانی بیاور تا از خودم بروم پایین, آیه هایم را بنویسم!
آن دو تخس, آن شانزده-هجده ساله های دوباره. از شوخ و شنگترین آدم هایی هستند که در عمرم دیده ام!
امروزه شانزده-هجده ساله های نخستباره را می بینم و یاد طلبکارهایم می افتم!
برخی از این شاعر-نویسندگان سی-چهل-پنجاه-شصت ساله چنان مادرزاده فرتوت-وارند که باید از دستشان به تیمسار شادان و نکیر و منکر هفتاد شب اول قبر پناه برد!
 چنین گفت شوهرخاله مکرم بهمن صدیقی به لهجه رشتی:
نکیر و نه منکر!
ای کر به این دنیا!
ممنون ام که شب مرا به خوشی نوشتن دراز کردی!







۱ نظر:

روانشاد آینده : پرزیدنت

مرگ من لمبانده پیتزای جگر حال دارد میل حلوای جگر از جگر سازم برایش بستنی روی آن ریزم مربای جگر شربت از خون جگر پیش‌اش نهم با کلمپه‌های ...