۱۳۹۵ آذر ۹, سه‌شنبه

۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه

اگر دقت کرده باشی‌


اگر دقت کرده باشی‌ ایرانی‌‌ها دارند با شدتِ شومی جدی می‌‌شوند تصورِ من این بود که ما با خنده بر تراژدی‌های به روحوضی‌انجامیده‌مان پیروز می‌‌شویم! چه خبطی! روحوضی با ژست‌های تراژیک بر ما پیزور شد و از هر کدام از ما بی‌ عرضه‌-ای مسلح به یقین ساخت! همهِ ما چنان به یکطرف خم می‌‌شویم که انگار نه انگار که مخترعِ حیدریسم‌نعمتیسم بوده‌ایم! زمانی‌ اهورا و اهریمنِ ما با هم عروسی‌ می‌‌کردند تا میوهِ تضاد خرد شود و ما با خوردن‌اش خردمند شویم: چندین‌گانه‌اندیش!
حالا هر کدام به تنهایی‌ زیرِ بار خدا‌ها و شیطان‌های جلقیِ عصبیِ خودبینِ دیگر‌ستیزِ خود خرد شده‌ایم و از دم منتظرِ امامِ زمانیم تا  بیاید و در رکاب‌اش بکشیم و تا زیرِ بینی‌ در خونِ دشمنانمان غرق شویم و ناگهان زمین بهشت شود!
امامِ زمان نامِ همهِ ایده‌آرمان‌ایمان‌هایی‌ ‌ست که ذهنِ ما را بردهِ معتادِ خود کرده!
پاک فراموش کرده‌ایم که کّلِ هستی‌ شوخی‌ِ همین تضاد‌های ظاهراً حل‌نشدنی‌ با هم است که حقیقت بارانی با یک قطرهِ افسانه‌ای است که ما همیشه می‌‌آییم و رسوایی جهان را تا یک قدمی‌ِ پایان تماشا می‌‌کنیم و باز می‌‌آییم تا ادامهِ رسوایی را رقم بزنیم و باز در یک قدمی‌ پایان از هوشِ جهان برویم!
توجه داشته باش که من از رسوایی همان چیزی را در نظر دارم که ابله‌ها از حماسه!
پیش به سوی افتضاحِ زیبا!
شکوهِ ننگمند!
غرورِ جراحی‌لازم!
آمبولانسِ راننده در‌کما!
خوش به حالمان که می‌‌میریم و بازی را موقتاً از یاد می‌‌بریم!
چوب تو آستینِ اکنون!

اگر دقت کرده باشی‌


اگر دقت کرده باشی‌ ایرانی‌‌ها دارند با شدتِ شومی جدی می‌‌شوند تصورِ من این بود که ما با خنده بر تراژدی‌های به روحوضی‌انجامیده‌مان پیروز می‌‌شویم! چه خبطی! روحوضی با ژست‌های تراژیک بر ما پیزور شد و از هر کدام از ما بی‌ عرضه‌-ای مسلح به یقین ساخت! همهِ ما چنان به یکطرف خم می‌‌شویم که انگار نه انگار که مخترعِ حیدریسم‌نعمتیسم بوده‌ایم! زمانی‌ اهورا و اهریمنِ ما با هم عروسی‌ می‌‌کردند تا میوهِ تضاد خرد شود و ما با خوردن‌اش خردمند شویم: چندین‌گانه‌اندیش!
حالا هر کدام به تنهایی‌ زیرِ بار خدا‌ها و شیطان‌های جلقیِ عصبیِ خودبینِ دیگر‌ستیزِ خود خرد شده‌ایم و از دم منتظرِ امامِ زمانیم تا  بیاید و در رکاب‌اش بکشیم و تا زیرِ بینی‌ در خونِ دشمنانمان غرق شویم و ناگهان زمین بهشت شود!
امامِ زمان نامِ همهِ ایده‌آرمان‌ایمان‌هایی‌ ‌ست که ذهنِ ما را بردهِ معتادِ خود کرده!
پاک فراموش کرده‌ایم که کّلِ هستی‌ شوخی‌ِ همین تضاد‌های ظاهراً حل‌نشدنی‌ با هم است که حقیقت بارانی با یک قطرهِ افسانه‌ای است که ما همیشه می‌‌آییم و رسوایی جهان را تا یک قدمی‌ِ پایان تماشا می‌‌کنیم و باز می‌‌آییم تا ادامهِ رسوایی را رقم بزنیم و باز در یک قدمی‌ پایان از هوشِ جهان برویم!
توجه داشته باش که من از رسوایی همان چیزی را در نظر دارم که ابله‌ها از حماسه!
پیش به سوی افتضاحِ زیبا!
شکوهِ ننگمند!
غرورِ جراحی‌لازم!
آمبولانسِ راننده در‌کما!
خوش به حالمان که می‌‌میریم و بازی را موقتاً از یاد می‌‌بریم!
ما‌نی‌ خرسندی
چوب تو آستینِ اکنون!

۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

به کوری چشم‌های مصنوع


به کوری چشم‌های مصنوعیِ "سی‌ آی‌ ای"و حتا روانِ آلفرد هیچکاک، فیدل‌کاسترو‌ی به شدت طبیعی، طبیعی مرد!
ای فیدلِ روحانی یا روانی‌!(چون دیگر جسمانی نیستی‌ با آته‌ایسمِ مسیحیت‌آلوده‌ات شوخی‌ می‌‌کنم و حتا با خودِ بی‌ ضمیر‌ت جوری حرف می‌‌زنم که انگار سر از تابوت بر‌نیمه‌افراشته‌ای و داری به پرزیدنتِ  وحشی‌ات گوش می‌‌کنی‌!)
ایدئولوژی، سیستمِ حکومتی، ضّدِ امپریالیسمِ همکاسه با هر کس و ناکس‌ات به کنار، خودت، خودِ خودِ پرگویِ دوازده‌ساعت‌گوی، وروره‌ولگوی رقصنده‌زبان‌تن‌ِ پرشورِ شورانگیزِ صمیمانه تا مغزِ استخوان"واخینا‌لوکو"(همان کسخلِ خودمان به اسپانیایی!)ی گیرا سمج، سیگارِ برگ‌بو و دیوانه‌هوشیار‌خویت به دستِ کم صد و بیست‌میلیون و نهصد‌هزار و نهصد و نود و نه آمریکایی‌ پخمهِ کوکا‌برگر‌انباشتهِ بی‌نمکِ پر‌آروغ و گوزِ نایسِ سیویلایزِ زورگو می‌‌ارزید!
در مرگِ چنان توئی، نمی‌‌شود با خونسردی ناطقی سوار دکتر‌حیوانِ روان‌نژندِ بی‌‌بی‌سی و امثال حرف زد!
بگذار کیسینجرِ جنگ‌افروزِ صلحِ نوبل‌آلوده یا مادلن آلبریتِ پانصد‌هزار‌کشته‌کودکِ عراقی به پشمِ خود‌نپندار، رحیقِ لعنت را سر بکشند آنوقت خواهی‌ دید چگونه حرف خواهم زد:
شیت!
نکند خودم زودتر از آن نوحِ ثانی‌ و زوجهِ جانی به مادر‌سیاره‌ام برگردم!
دل‌ام می‌‌خواست دستِ کم دوازده ساعت در طبیعتِ آسودهِ مرگِ تو بنویسم و بنویسم سالی‌ که تو کوبا را از دستِ گادفادر‌ها لحاف‌کش‌ها جاسوس‌ها و باتیستا چی‌‌های سیاستا جنده در آوردی تا خودت و برادرِ واقعا بدریخت‌ات و چند تن‌ِ دیگر آن را شکرپارهِ سوسیالیسمِ فقرا کنید و...من هم به جهان آمدم ...حیف که شانه‌ام چنان درد می‌‌کند که موهایم پرچمِ جیغِ نیمه افراشته شده‌اند!
بله فیدل!
سی‌ سینیور!
تو کونِ زمین‌فرسا‌ی آمریکا و چند رئیس‌جمهور‌ش را سوزاندی و نشان دادی که حتا آن ظاهراً مریلین‌مونرو‌پسند‌ترین‌خوشتیپِ خوش‌سخنشان هم در انجام، یانکی‌زورگوی خود‌ویژه‌پنداری بیش نبود!
تو را برای بسیاری چیزها می‌‌شود سرزنش و به خاطرشان حتا چندین لگدِ تکنیکالِ شرنگ‌فویی حوالهِ خایه‌هایت کرد ولی‌ تو از بهترین رئیس‌جمهور‌های آمریکا هم دستِ کم برای مردمِ زمین، کم‌آزارتر بودی و آنجا که بایسته بود به کمکِ نیمه له‌ و لورده‌شدگانِ آن گادزیلا‌ی جهانسوز هم شتافتی!
به درستی‌ که یکی‌ از خفیف‌گوز‌های مخمرِ موزنیشکر‌بوی میانِ منطقهِ اثنی‌حشریِ نطق‌ات به "مجموعه آثار"ِ خمینی‌خامنه‌ای و مجموعهِ اعمال  احمدی‌ نژاد و امثال می‌‌ارزید!
شخصا دل‌ام برای شخصِ خودت تنگ خواهد شد زیرا دیگر دیگر هیچ تردیدی ندارم که قرنِ بیستم نیستم‌تر شد!
گراسیاس فیدل!
ویوا کووا!
ژانکول‌لسپغی دو ژان‌پًل‌سارتر!
فاک یونایتد میستیکس‌آو آمریکا!

۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

آیا به راستی‌


آیا به راستی‌ می‌‌خواهی‌ سکوت کنی‌؟
پس چرا آن را سکوی حرف می‌‌کنی‌؟
چرا لغت به نامِ غاز می‌‌زنی‌؟
نطق در بارهِ سکوت؟
حیوان را آرام بگذار ناطق!
این جان‌رضا‌براکیج‌هنی‌بازی‌ها آمد‌نیامد دارد!

۱۳۹۵ آذر ۴, پنجشنبه

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

دور از جان‌ام!


دور از جان‌ام!
من نیهیلیست نیستم که کمونیست، فمنیست یا تخمِ ...زیستانسیالیسم بشوم
من هستم و مرغ را نمی‌‌توان توی ا‌گ کرد
و از تخم نمی‌‌توان چیکن را کاست
هستی‌ اهلِ نیست و نیسم نیست
از ایستادنِ بیش از چند دقیقه در یک "جا" هم ملول می‌‌شوم
یا از جا می‌‌کنم
یا جا را می‌‌کشم
(و به کوری چشمِ جغرا لحاف‌کش‌ها)
با خودم می‌‌برم
با اینهمه اگر بخواهم انگی‌ بر خودم بچسبانم
تا پان‌شرنگین‌ها:
-واو!
چه شرنگ‌انگبینی!-
کموهست خواهم شد یا فمهست
یا آلیاژین: کمو‌فمهستِ اشرافیتِ خودکار‌فرمایی
خودکار غلاف، زحمت‌کم!
از ایستادن در لیست هم خوش‌ام نمی‌‌آید:
ناسیونالیستِ سیاه و سفید
و بدتر از هر چیز:
پینک‌انتر‌ناسیونالیستِ گلبهی
یا فجیع‌تر از همه اگزیستانسیالیستِ کبود
بیچاره لیست‌های حیفِ رنگ!
دررررررررینگ! دررررررینگ!
دارم به یک پینک‌انتر‌کمو‌فمنیستیالیستِ سیا‌سفید‌گلبهی‌کبودِ بهار‌ندیده زنگ می‌‌زنم:
الو!
-کیه؟
تو که ...نیستلیستی چرا جواب می‌‌دهی‌!
،
این را شعر‌طور نوشتم تا
ارواحِ سرماخوردهِ بی‌باور به ارواحِ سرماخورده
ذوق‌برگ شوند!
دور از جان‌ات



دور از جان‌ام!


دور از جان‌ام!
من نیهیلیست نیستم که کمونیست، فمنیست یا تخمِ ...زیستانسیالیسم بشوم
من هستم و مرغ را نمی‌‌توان توی ا‌گ کرد
و از تخم نمی‌‌توان چیکن را کاست
هستی‌ اهلِ نیست و نیسم نیست
از ایستادنِ بیش از چند دقیقه در یک "جا" هم ملول می‌‌شوم
یا از جا می‌‌کنم
یا جا را می‌‌کشم
(و به کوری چشمِ جغرا لحاف‌کش‌ها)
با خودم می‌‌برم
با اینهمه اگر بخواهم انگی‌ بر خودم بچسبانم
تا پان‌شرنگین‌ها:
-واو!
چه شرنگ‌انگبینی!-
کموهست خواهم شد یا فمهست
یا آلیاژین: کمو‌فمهستِ اشرافیتِ خودکار‌فرمایی
خودکار غلاف، زحمت‌کم!
از ایستادن در لیست هم خوش‌ام نمی‌‌آید:
ناسیونالیستِ سیاه و سفید
و بدتر از هر چیز:
پینک‌انتر‌ناسیونالیستِ گلبهی
یا فجیع‌تر از همه اگزیستانسیالیستِ کبود
بیچاره لیست‌های حیفِ رنگ!
دررررررررینگ! دررررررینگ!
دارم به یک پینک‌انتر‌کمو‌فمنیستیالیستِ سیا‌سفید‌گلبهی‌کبودِ بهار‌ندیده زنگ می‌‌زنم:
الو!
-کیه؟
تو که ...نیستلیستی چرا جواب می‌‌دهی‌!
،
این را شعر‌طور نوشتم تا
ارواحِ سرماخوردهِ بی‌باور به ارواحِ سرماخورده
ذوق‌برگ شوند!
دور از جان‌ات



۱۳۹۵ آبان ۲۸, جمعه

آخ


هی‌ خودم را سطر می‌‌کنم
امروز که آخ‌ناک در عزیزم‌خیابانِ "دو مزونوو"گام می‌‌زدم این سطر از سرم فوّاره زد:
من این شهر را پر از آخ کرده‌ام!
شانِ نزول‌اش آخ‌گوییِ دمادم‌ام از دیدنِ لبالب‌های زیبایی‌:
درخت، چشم، پستان باز هم پستان، دو ابرو، کنفیکون‌های جور‌واجورِ دامن و شلوار و ابر و با‌د و مه‌ و خورشید و فلک، سرخی‌های دهان و جهان‌هایش، حالتِ نگاه و باز هم حالتِ نگاه، با یا بی‌ اعتنایی این جگر، آن گوشه، جشنِ ناگهانیِ نگاهاینگی، دقت و پاسخِ کودکان به خلبازی‌هایم، بیشتر آنها با دیدنِ من یا موهایم یک واوِ بلندی ختم می‌‌کنند به ویژه اگر شکلکی هم برایشان رسم کرده باشم، لبخندِ دم‌افروز و رنگِ پرندهِ این یکی‌، هر کسی‌ به من نگاه کند مرا خوش و خندان می‌بیند بعد فغانِ چشم‌هایم خنده‌اش را گیج می‌‌کند، احساسِ آشناییِ ژرف با بیگانه‌ای که گذشت، برگشتن و دیدنِ برگشتنِ  گذرنده، کسی‌ را هنگامِ رفتن به و برگشتن‌از‌جایی‌ آنجا دیدن، درست همان‌جا انگار هر دو دم به دم از دم‌ها سان دیده‌ایم تا آن بازدمِ دوبارهِ دیدار نگریزد
هجومِ بیرون به درون و فورانِ سطر‌هایی‌ که پیوسته سر را بلند و نگون می‌‌کنند:
من این شهرو پر از آخ کرده‌ام
من این آخو پر از باخ کرده‌ام
من این باخو پر از شاخ کرده‌ام
،
آهای انبانِ قافیه کجایی!
،
خشکی‌هایم ترانه شدند!
با صدای بلندِ کنترل‌شده‌ای، طوری که تنها کودکان و دارایانِ گوشِ بیدار و عاشقان و تنهایانِ شدید و غایبانِ حاضر بشنوند
احساس کردم باید آن را با بلند‌ترین صدای ممکن بخوانم:
شدیدا خاموش و با دهانِ بسیار باز!
دو سه دخملاندخملِ شیریننگاه با ژستکی ناز همراهی کردند:
پوشاندنِ گوش‌ها با دست‌ها با چشم‌های بس‌گشاده:
آخ! جهان ترکید!
و من با ژستکِ سپاسِ بیکرانِ هنرمندی که سرانجام قدرش را دانستند:
تعظیمِ فیلارمونیکال
به فکرم رسید یکی‌ از این روز‌ها بروم کوه‌جنگلِ آرزو(افقِ )آینهِ پنجره‌ام آن را بلند بخوانم و با دوربین‌ام برای بشریت ضبط کنم:
سه من این‌این‌این شش شهرو
پرپر‌پر‌از‌از‌از
آخ-باخ-شاخ کرده‌ام‌کرده‌ام‌کرده‌ام
چقدر‌ر‌ر‌ر سطر شدم!


۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

یا زین‌العابدین ادرکنی!


امروز صبح ساعتِ شش که از بیمارستان بازگشتم داستانِ دیشب را نوشتم ولی‌ هشتاد و دو افسوس که پاک شد:
قرصِ خوابِ بسیار درشتی در گلویم گیر کرد و وحشت از خفه شدن یا خوابیدن‌خفه‌شدن سراپایم را گرفت!
نیمه شب، دوان‌دوان و با نفسی تنگ رفتم به اورژانسِ شبانه‌ِ بیمارستان!
پس از تشریفاتِ ثبت، مرا به اتاقی‌ راهنمایی‌ کردند و من با گلویی آبستنِ مرگ هی‌ آب خوردم و هی‌ آب در گلویم آواز خواند تا سرانجام خسته شدم و روی تختکِ سفت و سردِ معاینه هی‌ خوابیدم و هی‌ بیدار شدم رفتم گفتم پس زین‌العابدین چی‌ شد؟
گفتند به زودی می‌‌آید!
گفتم می‌‌روم!
گفتند تو الان جزوِ اموالِ بیمارستان هستی‌ رفتی‌ نرفتی!
در سالن هی‌ لئونارد کوهن نشان می‌‌دادند و هی‌ انتظار کش می‌‌آمد و بار آخر که رفتم گفتم من می‌‌روم هر چه باداباد دیدم همهِ آنها که نیمه شب آنجا دیدم هنوز نشسته‌اند و اسلو‌موشن‌ناک با سلفون‌هایشان ور می‌‌روند!
من با آن وسواسِ خناس‌ام هی‌ آب خوردم رفتم دستشویی‌ هزاران بار دست‌هایم را شستم و در یکی‌ از همان بارها بود که حس کردم قرص غروب کرده ولی‌ همچنان جای شکرش درد می‌‌کند!
یکی‌ دو بار هم خاموش دکتر فرهت حسینی‌نژاد را فریاد زدم: ببین همکاران‌ات با پرزیدنت چه می‌‌کنند!
راستی‌ اگر دور از جانِ زین‌العابدین سکته کرده بودم هم همینقدر بی‌ تفاوتی می‌‌کردند؟
قوطی قرص‌ها و کاپشن‌ام را برداشتم و خودم را از آن مارستان دزدیدم!
این سلفی را هم همان‌جا از خودم گرفتم: یکی‌ از چند تا تا کنون‌گرفته از وقتی‌ که سلفون‌دار شده‌ام!
راستی‌ همان وقتی‌ که واردِ اورژانس شدم رسپشنیست دست‌اش روی دکمه‌ای لغزید و یک فیلمِ آخ و اوخناک آمد: بیمارستان؟ چند تنی زدیم زیرِ خنده و طفلکی آن آقا اندکی‌ روی سیاهی سرخ زد!
نزدیک بود احساساتِ بی‌ ناموسی‌ام جریحه‌دار شود که گلو گفت: خفه!
وقتی‌ به خانه رسیدم انترنت‌ام هم قطع شده بود!
ساعتی وررفتم تا وصل شد!
داشتم پس از یکی‌ دو هفته فراقِ اختیار‌ی از اینستاگرام، داستان را می‌‌نوشتم که نامه‌ای از فیسبوک آمد و نمی‌‌دانم چه شد که آن نوشته ورپرید: چه رنجی‌ بردم در آن دقیقه سی‌!
بد جوری از خواب و گلو و قرص و اورژانس ترسناکیده‌ام!
امروز که میخ  دیشب شدم دانستم که کارِ درستی‌ کردم که به آنجا رفتم: قرص پایین رفت اگر نرفته بود هم دستِ کم در یک بیمارستانِ مدرن در کشوری از بهترین‌ها می‌‌مردم و بیچاره‌های جهانِ سوم می‌‌گفتند:
ای بنازم! زیباتر مرگی برای تقلید!
چرا جهان چنین شده است؟
زمانی‌ ما هوسِ می‌‌کردیم که بیمار شویم برویم در بیمارستانی در مونترال چند روز بخوابیم و چاق و خوشحال با اعصابی آسوده به خانه و زندگی‌ خود برگردیم!
آن پرستارِ شوخ در پاسخِ دارم خفه می‌‌شوم‌ام هی‌ گفت: داری حرف می‌زنی‌!
در سراسرِ شب اصلا خونسردی خودم را از دست ندادم و حتا می‌‌شود گفت سختی‌‌هایی‌ که کشیدم مرا تا اندازه‌ای مبتلا به حکمتِ ایوبی کردند:
ای کرم‌ها بیایید ناموس‌افزار‌م را بخورید!
اندرز:
بپّا یک وقت قرص‌های گنده‌تر از گلویت نخوری
ای دختر
و  ای پسر!


۱۳۹۵ آبان ۲۱, جمعه

آب


آب
ماهی‌تر است

بترسیم


بترسیم می‌‌ترسانند
نترسیم می‌‌ترسانیم

رفته بودم بیرون


رفته بودم بیرون قدم بزنم دل‌ام گفت از جلوِ خانه‌اش بگذر، ممکن است آنجا چهره‌هایی‌ به یادش روشن شده باشند!
همینطور هم بود: وقتی‌ رسیدم ده‌ها تن‌ گرد آمده بودند و روی پله‌های خانه‌اش گل و شمع گذاشته و افروخته بودند!
مردم بسیار آرام و اندوهگین بودند و برای چند دقیقه گروهی از مردمِ "پلاتو مون رویال"الوژی بسیار باخ‌ناکی به یادش خواندند!
فضا همانندِ ترانه‌هایش بود: آرام، گیرا و بسیار ساده!
کسانی‌ آهسته از او حرف می‌‌زدند!
مردی آمد و گفت: آیا یهودی‌ای میانِ شما هست که به یادِ کوهن "کادیش"بخوانیم!
در سرم ابلهانه گفتم: چه یهودی ابلهی!
او ابله نبود و می‌‌خواست همکیشِ بودایی‌شده‌اش را با دعایی بنوازد!
چند دقیقه بعد او را دیدم که از کنارِ شمع و گل‌های روی راه‌پله آمد با دو سه "یهودی‌چهر"، و آرام و دوستانه دستی‌ بر شانهِ من نهاد!
دل‌ام گفت: ما‌ی‌جوییش‌برادر!
مهرش در دل‌ام جوشید و از شرمِ نهفته‌ام هم خوش‌ام آمد!
آنجا بود که این جملهِ غمناک را بی‌دهان در گوشِ همه زمزمه کردم:
چنین شبی هم در این سیاره چشم به راهِ تو است!
دو سه شبکهِ تلویزیونیِ بی‌ تشریفات هم آمده بودند!
خانمی جوان با دفترچه‌ای در دست آمد سراغ‌ام و از من پرس و جویی‌ در بارهِ او کرد!
من هم حرف‌هایی‌ کوتاه در بارهِ همسایگی، شعر و ترانه، و نیکبختی و سادگی‌ِ او به عنوانِ یک پلاتویی جهانی‌ که بسیاری او را دوست می‌‌داشتند گفتم!
وقتِ برگشتن یک زنِ بسیار زیبا‌جوانِ نیمه مست(که سپستر دانستم تونسی است!) دیدم که داشت از جایی‌ بر می‌‌گشت: در هر نظر‌ش مضمر صد گلشن و کاشانه!
پیش از او داشتم با دوستی ایرانی‌ که از آنجا می‌‌گذشت در بارهِ کوهن حرف می‌‌زدیم که این زن گذشت یا بهتر است بگویم: آذرخشید!
من دو بار نگاه‌اش کردم؛ چشم‌هایم خیره شد!
او رفته بود که من هم راه افتادم!
جالب است که بر خلافِ آیینِ بی‌ ناموسی، هیچ شتابی نکردم و اصلا هیچ قصد‌ی نداشتم یعنی‌ ذهن‌ام رفته بود جایی‌ دیگر!
وقتی‌ دوباره دیدم‌اش بیست متری از من جلو بود؛ از گویشِ رفتن‌اش دانستم که دارد برای رسیدنِ من پا به پا می‌‌کند!
چه دقیق: برگشت نگاه کرد و بعد درنگ و به تابلو یک کودکستان نگاهِ سبکسرانه‌ای انداخت!
کیف‌اش و یک بستهِ ظاهراً سنگین به دست‌اش بود! ایستاد تا رسیدم گفتم می‌‌خواهی‌ کمکت کنم؟ گفت نه مرسی‌، و پس از دو سه گام شروع کردیم با هم گپ‌زدن....
بازماندهِ به شدت‌ترانه‌ناک‌اش را نمی‌‌نویسم تا دل‌ات بسوزد:
...
بدان که پس از چند دقیقه گفتگوی ناب، در خیابانِ سن‌لوران، با گرم‌ترین روبوسی‌های مردمِ این سیاره از هم جدا شدیم!
چه شبی!
غمِ شیرینِ مونترال را حس کردم!


۱۳۹۵ آبان ۱۷, دوشنبه

بارانِ عزیز!‌


رحیم فتحی باران(فیسبوک):
حسین عزیز،چه فکر کردی وچه شد...موضع گیری صد در صد فمنیستی با شعور ومتعهد سوزان خوب به گُه کشیده شد ...

ها‌ها ها ها....ای بارانِ عزیز!‌ای بارانِ عزیز! اصلا دقت نکرده‌ای که در همین یک سطر چند بزرگاف از زیرِ انگشت‌های عفیف‌ات ردّ شده:
۱-اگر موضعگیری خانم ساراندن، صد در صد فمینیستی بود آنوقت دیگر ارزشِ بحث نداشت! چیز‌های صد در صد‌ی را باید هم به "گه‌"کشید! جهان ویرانِ همین چیز‌های صد در صد‌ی است! ساراندن، حرف‌اش دقیقا برعکسِ فمینیست‌های صد در صد‌ی به قولِ تو "با شعور و متعهد"است(دقت داشته باش که مدت‌هاست که بوی چنین صفاتِ سفت و سختی‌ در آمده)که تنها چیزِ مهم در این انتخابات برایشان زنانگی خانم کلینتون است و نه شایستگیِ او! از نظرِ ساراندن، این فمینیست‌ها با کسِ محترمشان رای می‌‌دهند و نه با "شعور و تعهد"ِ سیاسی‌شان!
۲-تو یا من اگر بیش از دو روز نتوانیم "اجابتِ مزاج"(خوش‌ات آمد؟)کنیم باید دست به دامنِ دکتر و دوا شویم! تنها یک یبوست‌کشیده قدرِ گه‌ را می‌‌داند: ناگهان از یک دسته گل سرخِ خوشبو در نظر‌ش زیباتر می‌‌آید! دقیقا به شرطی که توی شکم‌اش نماند و او را دچار مسمومیت‌های روده‌ای نکند! چرا این نعشِ عزیزِ خوشمزه‌ترین خوراک‌ها را این‌قدر خوار می‌‌داری؟
۳-به آن هفت واژهِ انگلیسی بالا دقت کن: ۱-گه‌ ۲-شاش ۳-فاک(گاییدند، لعنت!) ۴-کس ۵-کیرلیس ۶-مادر‌گا ۷-ممه
حالا دیدی؟ به بالای این صفحه نگاه کن:کامنتِ مدیریتِ شق و رقِ تلویزیونِ اخلاق و اتیکتِ مجاز نامجازِ آن خانمِ محترم را ببین! او بسیار مؤدبانه‌تر از تو آمد که زبانِ شسته اطو‌کشیده‌شدهِ خودش را به من بفروشد! من گفتم نو! تنکس! و با دلیل‌ها و نمونه‌های بسیار از شعر‌های کلاسیک(دقت کردی که نمی‌‌شود از شاعرِ مدرن چنین گفتاورد‌هایی‌ آورد؟چون بیشتر آنها کارمندِ زبانشوییِ ماشینی‌ایدئولوژیک‌اند و نه شاعر! افسار‌زدهِ عفتِ "مدرنیسم"اند!)آوردم! دیگرانی هم بیت افزودند! در این بیت‌ها کیر و کس و کونِ بسیاری رژه رفتند و آب از آب تکان نخورد! نه زلزله‌ آمد و نه خایهِ  نوح لرزید! چهار کلمه از توی شورت در آمدند و گفتند:ما هم هستیم! حالا کجا‌ی شعور و تعهدِ صد در صد فمینیستی به گه‌ کشیده شده؟ نه وجدانا! مشکلِ تو اینجا چیست؟ به کار‌بردنِ این سه کاف؟ می‌‌دانی پس از درزِ آن ویدئو‌ی معروفِ ترامپ و پیچیدنِ حرف‌هایش در خانه و زندگی‌‌های پر فاک و شیت یا شسته رفتهِ آمریکا در همان تلویزیون‌های هفت‌واژه ممنوع، چه بحث‌های داغی‌ پیرامونِ "پوسی(کس) و وجاینا(شرمگاه، آلتِ تناسلی‌ یا نامِ کلانتری آن) درگرفت! من تصادفا چند گوشه از آنها را دیدم و دیدم که دشمنانِ "پوسی"جون بیشتر میانِ طرفداران  ترامپ بودند و کلینتونی‌ها فقط از ترامپ بلگیری می‌‌کردند!
۴-آیا می‌‌دانستی که یکی‌ از دلایلِ محبوبیتِ برخی‌ از شو‌های کمیکِ آمریکایی‌، کاربردِ بی‌ دریغِ همین هفت واژهِ ممنوعه است؟ برنامه‌های زندهِ رادیو و تلویزیون‌های رسمی آمریکا هفت ثانیه با دیرکرد پخش می‌‌شوند: دقیقا برای خفه کردن یا بیپ‌گذاشتن روی همین واژه‌هاست که از لجِ آن سانسورِ لوس، هر ثانیه به کار می‌‌روند به ویژه در برنامه‌هایی‌ که یهودی‌فرهنگ‌ها اجرا می‌‌کنند(و اگر همین یهودی‌ها نبودند فرهنگِ آمریکا یک چیزِ ملال‌آورِ سفید‌مالِ بی‌ نمک می‌‌شد! هر چند آنها هم در دراز‌مدت گلوکزِ اشغال را در آوردند!) آمریکا کشورِ فرهنگ‌هاست و اهمیت‌اش در این است که این فرهنگ‌ها از مبارزه با یکدیگر نمی‌‌ترسند! به ویژه در عالمِ آزادی بیان، در هنر و ادبیات و موسیقی‌ و کمدی! تو در این قاره نزیسته‌ای، اینجا کشتی‌های بسیاری در کنارِ هم پیوسته کژومژ می‌‌شوند و همین، توفانِ بی‌ آرامش اینجا را تبدیل به یک سرگرمی جهانی‌ می‌‌کند! هر چند نتایج شوم خودش را هم دارد! آماجِ پنهانِ کمپِ ترامپ، فرهنگِ یهودی است! برای همین "دیوید دوک"ها هم از او حمایت می‌‌کنند!
یکی‌ از مهم‌ترین شخصیت‌های ادبی‌ آمریکا‌ی قرن نیستم، ازرا پاوند، هیچ پروایی نداشت که در مهم‌ترین نوشته‌هایش در نقدِ شعر و شاعر، واژه‌هایی‌ چون تپاله و امثال به کار ببرد! همین تپاله(بولشیت)در ترجمهِ فارسی‌اش به دست زنده یاد میر‌علائی، تبدیل به "الحذر"شد! او فاشیست هم بود و انگلیش‌فحش و فضیحت را بهتر از هر کسی‌ می‌‌شناخت ولی‌ ازرا پاوند بود! اگر زمانی‌ براهنی در نقدِ فارسی‌اش بر شعر معاصر ما با شعرِ توللی جلق زد حشریتِ بی‌ باک‌اش را از همین سرچشمهٔ‌ها نوشاند! آلمانِ فوتر‌ها هنوز هم جای شاشیدن نیست! برای همین دوباره جایش را خویش خواهد کرد!
۵-به آن پوسترِ بالا نگاه کن: ساراندن، این حرف را همان زمانی‌ زد که رقابتِ تنگاتنگی میان برنی سندرز و کلینتون برای نمایندگی دمکرات‌ها جریان داشت! بی‌‌بی‌سی‌گوزکِ فارسی دیر دو زاری‌اش افتاد!
۶-بگذار مردم لخت کنند خودشان را خالی‌ کنند و هر کاری که دل‌شان می‌‌خواهد بکنند:اینجا پیجِ من است! من می‌‌دانم کی‌، کجا، کی‌ را با اردنگی‌های تکنیکال‌ام که در آسیا همانند ندارد بنوازم! تو چرا دماغ‌ات را می‌‌گیری؟
۷-فدای تو دوستِ دیرین و مهربان ولی‌ "فوتر"منش‌ام‌ها ها‌ها ها....

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=1328732270470830&set=a.492852877392111.120251.100000022091221&type=3&theater&notif_t=like&notif_id=1478486632247060

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

"گستاخی"


https://www.youtube.com/watch?v=n7FfIWEa35w&feature=share


این ترانه دقیقا بر عکسِ آن پندارِ تو از این ترانه است: "گستاخ" در روزگار خودش یک گامِ بسیار بلند در ترانه سرایی‌خوانیِ زن‌مدارانه بود! ببین چه هنرمند بوده شهیار قنبری که رفته در جلدِ زبانِ زنی‌ والا فاخر و حتا تاجدار(به رخت و دکورِ شازده‌خانمِ اسیرِ قفس‌قصرِ زیبا‌ی صحنهِ اجرا هم دقت کن!)و چه هنرمند بوده گیتی پاشایی که باید عصر‌ی می‌‌گذشته ایران و زنانگی‌اش زیر و زبر و پامالِ حکومتی اسلامردانه می‌‌شده تا خشکانهِ اشک و خون‌سوزِ پشتِ ترانه‌اش را بشنویم آنهم با چنین آغازِ رودست‌زننده‌ای:
آره راسته این درسته
دستِ من دستِ کنیزه
در سراسرِ این ترانه، قنبری با صدای گرم‌گیرا و پر گوشه و کنایهِ گیتی، به مردی و مردانگیِ ایرانی‌-اسلامی‌خاورِ میانه‌ای، پیش از بروزِ فضیح و فجیع‌اش طعن و تسخر می‌‌زند:
شما معصوم و صبوری
شما انگار خودِ نوری
همه جا هستی‌ و نیستی‌
همیشه فقط یه جوری
می‌ دونم جسارته
اسمِ شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه
دستاتونو دوست دارم
اگه گستاخی نباشه
نفسام مالِ شما
تا چشام می‌‌بینه....سایه دنبالِ شما
...
شما ابریشم شعرید
شما علتِ نخستین
خلقتِ مبهمِ شعرید
...شما بهترین شبانی
شما قدیس و فرشته
کاشفِ حرف و صدایید
کاشفِ خط و نوشته
شاعر و صوفی...
کنیزکان، مشتی کلفت و خدمتکارِ بیچارهِ عصمت‌سادات‌وار نبوده‌اند! آنها همنشینِ شاهان و وزیران و امیران و گردن‌کلفتانِ تاریخ بوده‌اند! از "پورن"های یونان تا "نازک‌بدنانِ" ایران تا گیشا‌های ژاپن، در سراسرِ گیتیِ قدرت و ثروت، گنجِ زنده، همان و همانا زنِ بسیار‌زیبا‌ی هنرمندِ بزم‌افروز بوده! شهرزاد یکی‌ از این کنیزکان است! اینها مردانِ قدرت و ثروت، یعنی‌ همان‌ها که اندک‌اندک تصویر و تجسمِ مردی و مردانگی شدند را از خودشان بهتر می‌‌شناختند! نخستین افسوس‌خوانان و سرزنش‌گران و پیشپویانِ سرنوشت زن و زنانگی در اسطوره و قصه و تاریخ هم همان‌ها بوده‌اند!
کنیزکی که از سخن‌صدای نیشنوشناک و از جان‌گذشتهِ گیتی‌شهیار می‌‌ترواد دیوی ‌ست که با بیرون‌آمدن از خمره سطر به سطر مرد و ابهتِ مرد‌در‌آوردیِ تنها خورانه و زورگویانه‌اش را بازیچه و ریشخند می‌‌کند! ژست‌ها و کنایا و "مشغله‌ها‌ی متعالی"اش: صوفی، شاعر، قلندر، معصوم، نور، صبور، شبان(ها‌ها ها...)قدیس، فرشته، کاشف، و از همه افتضاح‌تر: علتِ نخستین، را با تجاهل‌العارفِ مردرنگ‌کن‌اش دست می‌‌اندازد!
این ترانه در زمانی‌ به تاریخِ سخن‌صدا اندر شده که زن دارد به سرعت "داخلِ آدم" می‌‌شود تا از درون دخلِ آدم را بیاورد! با اینهمه این ترانه امروزه بس‌شنیدنی‌تر است! چنین لحن و درشتی و نرمپوشی ای‌ در آن زمان، تنها از فروغ فرخزاد بر می‌‌آمد: به ثبت رسیدم! زنِ مدرنِ ایرانی‌، به ویژه ورژن چپ و چریک‌اش:من یک زن‌ام(گزارشِ خشک و خالی‌ جنسیت همراه با مشتی شعارِ مردانه!)فرسنگ‌ها از آن زبان دور بود! زنِ بورژوا‌ی آن زمان هم بیشتر بیرونی مدرن داشت و "درون"اش همچنان اندرونی بود! این ترانه را انگار برای امروز ترانیدند: زمانی‌ که مردِ اسلامی‌ایرانی‌، حتا با ادعا‌های لاییک و آته‌ایستِ فرصت‌طلبانه‌اش در بهره وری از مزایا و امتیاز‌های زیستِ مردانهِ جیم‌الفی، به چنان روزِ نرون‌واری از جنونِ شهوت و قدرت و ثروت و درویشی و شاعر‌ی و قداست و رجاست و دروغ و دونگ و حقیقت و طریقت و ترانساندانتالیسم "مازاد"های لکلکانی‌ژیژکژکانی و پست‌فطرت‌مدرنیسموسموس افتاد که باید روانِ گیتی او را بنشاند روی تختِ ولایت و با این ترانه بادش بزند و با‌د‌ش بکند و بترکاندش!
خطرناک‌ترین ترفندِ این تمدن، تظاهرِ روزنامه‌ای‌اش به نا‌این‌همانی خودش با آینه‌اش است: همه چیزش برعکس‌در‌عکس است و تنها با واژگون‌کردنِ آن است که می‌‌تواند "آن‌همان"را دید!
گیتی در این ترانه دارد دیوانه حرف می‌‌زند: دیو‌وار، واژگون‌گفتار! او دارد به مرد، چنگِ واژون می‌‌زند! به کدام مرد؟ همان که هر چه کرد و گفت محضِ نیکی‌ و معرفت و شعر و خرد بود: همان علتِ نخستین: پیرِ ما گفت خطا بر قلمِ صنع نرفت....ای جانِ جانان! حافظ هم اینجا دقیقا دارد به همان زبان چنگ می‌‌زند:چنگِ پارسی‌! قرآنِ واژگون!
زنِ تبلیغاتی‌ روزبروز دارد روزنامه‌ای‌تر، همانا تمدن‌پسند‌تر می‌‌شود: هر چه ماهیچه‌های فمنی‌اش کلفت‌تر و سبیل‌های معنوی‌اش تابیده‌تر، مردوار‌تر، علی‌ وارتر، کلانتری‌پسند‌تر!
فکر می‌‌کند اگر روی کس‌اش اسمِ فرانسوی گذاشت و آن طفلکی را واژن خواند "مترقی" شده!
فمینیسم به او دخولِ ترجمانی کرده، از پلِ ترجمه هم که بگذرد باز چشم به دستِ مادام‌غاز و او ان جی‌--ال‌ جی‌ بی‌ تی است! او در ایسمی می‌‌ایستد و ژرگونِ آن را قاموسِ خود می‌‌کند و روبرویش کلانتری و مامور و مسئول می‌‌سازد: دینی نو با ظاهری دین‌گریز!
به مرد امیدی نیست: این "آقازاده"هایی‌ که هیلاری کلینتون را به من و تو می‌‌فروشند از مذهبِ زن تنها حالتِ چشم و ابرو و دست و اشاره‌ای به عاریه گرفته‌اند!
نگاه کن به آن چپ‌های چیپ: فمن‌های ما‌چوِ فیک‌فاکیستِ فاشیست‌ژستی را که هی‌ فینگر می‌‌دهند و هی‌ زخمک می‌‌زنند و هی‌ زنگِ زن می‌‌زنند را قبلهِ خود کرده‌اند یا آن مردکِ بی‌ بتهِ فرصت‌طلب را که لختیِ کونِ آلمانی‌ با تنکهِ عجم به صحنه می‌‌فروشد و با زبانی رسواتر از مداحانِ بیت، ترقی‌ِ توخالی بادبادک می‌‌کند!
نگاه کن به آن شاعر با هِ کون‌مرغی که چطور به زبانِ مداحانِ درجه دو عربده می‌‌کشد و کمونو‌فمنو‌ها و شاعرانِ درجه دار برایش غش می‌‌کنند: حیفِ آن کسِ سمرقند‌قیمت و آن نارپستان‌های بخارا‌سوز!
زبان، زن‌با است: تنها با‌زن زنده می‌‌شود:بی‌ زن زبان یک با است و بس که به درد ایستادن کنارِ یکِ با‌ی دیگر می‌‌خورد: برو بابا!
بابا نان داد!
بابا زبان نداد!
این تمدنِ سرنگون در چاهِ پر‌های و هو‌ زبان را دیوانه کرد و تنها زبانِ دیوانه است که می‌‌تواند آن را بکشد بالا بر پای خود بنشاند و با ترانه با‌د‌ش بزند:
همه جا هستی‌ و نیستی‌
همیشه فقط یه جوری!
ها‌ها ها‌ها ها ها....

"گستاخی"


https://www.youtube.com/watch?v=n7FfIWEa35w&feature=share


این ترانه دقیقا بر عکسِ آن پندارِ تو از این ترانه است: "گستاخ" در روزگار خودش یک گامِ بسیار بلند در ترانه سرایی‌خوانیِ زن‌مدارانه بود! ببین چه هنرمند بوده شهیار قنبری که رفته در جلدِ زبانِ زنی‌ والا فاخر و حتا تاجدار(به رخت و دکورِ شازده‌خانمِ اسیرِ قفس‌قصرِ زیبا‌ی صحنهِ اجرا هم دقت کن!)و چه هنرمند بوده گیتی پاشایی که باید عصر‌ی می‌‌گذشته ایران و زنانگی‌اش زیر و زبر و پامالِ حکومتی اسلامردانه می‌‌شده تا خشکانهِ اشک و خون‌سوزِ پشتِ ترانه‌اش را بشنویم آنهم با چنین آغازِ رودست‌زننده‌ای:
آره راسته این درسته
دستِ من دستِ کنیزه
در سراسرِ این ترانه، قنبری با صدای گرم‌گیرا و پر گوشه و کنایهِ گیتی، به مردی و مردانگیِ ایرانی‌-اسلامی‌خاورِ میانه‌ای، پیش از بروزِ فضیح و فجیع‌اش طعن و تسخر می‌‌زند:
شما معصوم و صبوری
شما انگار خودِ نوری
همه جا هستی‌ و نیستی‌
همیشه فقط یه جوری
می‌ دونم جسارته
اسمِ شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه
دستاتونو دوست دارم
اگه گستاخی نباشه
نفسام مالِ شما
تا چشام می‌‌بینه....سایه دنبالِ شما
...
شما ابریشم شعرید
شما علتِ نخستین
خلقتِ مبهمِ شعرید
...شما بهترین شبانی
شما قدیس و فرشته
کاشفِ حرف و صدایید
کاشفِ خط و نوشته
شاعر و صوفی...
کنیزکان، مشتی کلفت و خدمتکارِ بیچارهِ عصمت‌سادات‌وار نبوده‌اند! آنها همنشینِ شاهان و وزیران و امیران و گردن‌کلفتانِ تاریخ بوده‌اند! از "پورن"های یونان تا "نازک‌بدنانِ" ایران تا گیشا‌های ژاپن، در سراسرِ گیتیِ قدرت و ثروت، گنجِ زنده، همان و همانا زنِ بسیار‌زیبا‌ی هنرمندِ بزم‌افروز بوده! شهرزاد یکی‌ از این کنیزکان است! اینها مردانِ قدرت و ثروت، یعنی‌ همان‌ها که اندک‌اندک تصویر و تجسمِ مردی و مردانگی شدند را از خودشان بهتر می‌‌شناختند! نخستین افسوس‌خوانان و سرزنش‌گران و پیشپویانِ سرنوشت زن و زنانگی در اسطوره و قصه و تاریخ هم همان‌ها بوده‌اند!
کنیزکی که از سخن‌صدای نیشنوشناک و از جان‌گذشتهِ گیتی‌شهیار می‌‌ترواد دیوی ‌ست که با بیرون‌آمدن از خمره سطر به سطر مرد و ابهتِ مرد‌در‌آوردیِ تنها خورانه و زورگویانه‌اش را بازیچه و ریشخند می‌‌کند! ژست‌ها و کنایا و "مشغله‌ها‌ی متعالی"اش: صوفی، شاعر، قلندر، معصوم، نور، صبور، شبان(ها‌ها ها...)قدیس، فرشته، کاشف، و از همه افتضاح‌تر: علتِ نخستین، را با تجاهل‌العارفِ مردرنگ‌کن‌اش دست می‌‌اندازد!
این ترانه در زمانی‌ به تاریخِ سخن‌صدا اندر شده که زن دارد به سرعت "داخلِ آدم" می‌‌شود تا از درون دخلِ آدم را بیاورد! با اینهمه این ترانه امروزه بس‌شنیدنی‌تر است! چنین لحن و درشتی و نرمپوشی ای‌ در آن زمان، تنها از فروغ فرخزاد بر می‌‌آمد: به ثبت رسیدم! زنِ مدرنِ ایرانی‌، به ویژه ورژن چپ و چریک‌اش:من یک زن‌ام(گزارشِ خشک و خالی‌ جنسیت همراه با مشتی شعارِ مردانه!)فرسنگ‌ها از آن زبان دور بود! زنِ بورژوا‌ی آن زمان هم بیشتر بیرونی مدرن داشت و "درون"اش همچنان اندرونی بود! این ترانه را انگار برای امروز ترانیدند: زمانی‌ که مردِ اسلامی‌ایرانی‌، حتا با ادعا‌های لاییک و آته‌ایستِ فرصت‌طلبانه‌اش در بهره وری از مزایا و امتیاز‌های زیستِ مردانهِ جیم‌الفی، به چنان روزِ نرون‌واری از جنونِ شهوت و قدرت و ثروت و درویشی و شاعر‌ی و قداست و رجاست و دروغ و دونگ و حقیقت و طریقت و ترانساندانتالیسم "مازاد"های لکلکانی‌ژیژکژکانی و پست‌فطرت‌مدرنیسموسموس افتاد که باید روانِ گیتی او را بنشاند روی تختِ ولایت و با این ترانه بادش بزند و با‌د‌ش بکند و بترکاندش!
خطرناک‌ترین ترفندِ این تمدن، تظاهرِ روزنامه‌ای‌اش به نا‌این‌همانی خودش با آینه‌اش است: همه چیزش برعکس‌در‌عکس است و تنها با واژگون‌کردنِ آن است که می‌‌تواند "آن‌همان"را دید!
گیتی در این ترانه دارد دیوانه حرف می‌‌زند: دیو‌وار، واژگون‌گفتار! او دارد به مرد، چنگِ واژون می‌‌زند! به کدام مرد؟ همان که هر چه کرد و گفت محضِ نیکی‌ و معرفت و شعر و خرد بود: همان علتِ نخستین: پیرِ ما گفت خطا بر قلمِ صنع نرفت....ای جانِ جانان! حافظ هم اینجا دقیقا دارد به همان زبان چنگ می‌‌زند:چنگِ پارسی‌! قرآنِ واژگون!
زنِ تبلیغاتی‌ روزبروز دارد روزنامه‌ای‌تر، همانا تمدن‌پسند‌تر می‌‌شود: هر چه ماهیچه‌های فمنی‌اش کلفت‌تر و سبیل‌های معنوی‌اش تابیده‌تر، مردوار‌تر، علی‌ وارتر، کلانتری‌پسند‌تر!
فکر می‌‌کند اگر روی کس‌اش اسمِ فرانسوی گذاشت و آن طفلکی را واژن خواند "مترقی" شده!
فمینیسم به او دخولِ ترجمانی کرده، از پلِ ترجمه هم که بگذرد باز چشم به دستِ مادام‌غاز و او ان جی‌--ال‌ جی‌ بی‌ تی است! او در ایسمی می‌‌ایستد و ژرگونِ آن را قاموسِ خود می‌‌کند و روبرویش کلانتری و مامور و مسئول می‌‌سازد: دینی نو با ظاهری دین‌گریز!
به مرد امیدی نیست: این "آقازاده"هایی‌ که هیلاری کلینتون را به من و تو می‌‌فروشند از مذهبِ زن تنها حالتِ چشم و ابرو و دست و اشاره‌ای به عاریه گرفته‌اند!
نگاه کن به آن چپ‌های چیپ: فمن‌های ما‌چوِ فیک‌فاکیستِ فاشیست‌ژستی را که هی‌ فینگر می‌‌دهند و هی‌ زخمک می‌‌زنند و هی‌ زنگِ زن می‌‌زنند را قبلهِ خود کرده‌اند یا آن مردکِ بی‌ بتهِ فرصت‌طلب را که لختیِ کونِ آلمانی‌ با تنکهِ عجم به صحنه می‌‌فروشد و با زبانی رسواتر از مداحانِ بیت، ترقی‌ِ توخالی بادبادک می‌‌کند!
نگاه کن به آن شاعر با هِ کون‌مرغی که چطور به زبانِ مداحانِ درجه دو عربده می‌‌کشد و کمونو‌فمنو‌ها و شاعرانِ درجه دار برایش غش می‌‌کنند: حیفِ آن کسِ سمرقند‌قیمت و آن نارپستان‌های بخارا‌سوز!
زبان، زن‌با است: تنها با‌زن زنده می‌‌شود:بی‌ زن زبان یک با است و بس که به درد ایستادن کنارِ یکِ با‌ی دیگر می‌‌خورد: برو بابا!
بابا نان داد!
بابا زبان نداد!
این تمدنِ سرنگون در چاهِ پر‌های و هو‌ زبان را دیوانه کرد و تنها زبانِ دیوانه است که می‌‌تواند آن را بکشد بالا بر پای خود بنشاند و با ترانه با‌د‌ش بزند:
همه جا هستی‌ و نیستی‌
همیشه فقط یه جوری!
ها‌ها ها‌ها ها ها....

۱۳۹۵ آبان ۱۳, پنجشنبه

جارِ شق‌


جارِ شق‌راست و چیپ‌چپ در بازارِ آینده فروشان:
هندوانه به شرطِ چاقو بخور!
-آخ!
بخر!
-آخ!
ببر ببر حال‌اش را ببر!
-آخ! آخ! آخ!
این خونِ من است یا هندوانه‌ای در اعلامیهِ جهانی‌ِ آینده‌ای اعلامیه‌ای؟
-راست‌ماست‌مالیست است او 
کمو‌اومانیست است
او ما نیست!












۱۳۹۵ آبان ۱۱, سه‌شنبه

من حرف ندارم؟


به محمد‌باقر صمیمی‌ِ


من حرف ندارم؟
چه ها حرف‌!
من حرفِ دارم‌ام
دارمِ خیلی‌ حرف
منحرفِ حرف‌ام من
حرفِ منحرف‌ام
حرفِ من حرف نیست
حرف، حرفِ من نیست
حرفِ من، منِ حرف نیست

حرفِ دهانِ سفید و دستِ سرخ
سایه‌بازیِ لرز و ریز
برف‌آتشِ دزدانِ شبِ کوه
است حرف ندارد

نه به قصاص!