۱۳۹۶ دی ۹, شنبه

این "زیاد‌دیده"


در پاسخِ این فرستهِ دوست‌ام راضیه در تلگرام:
"من دهه پنجاهی هستم!
من پیتِ حلبی هم قد و قواره خودم را روی یخها به سوی شعبه نفت هُل داده ام !
من از صدای ضد هوایی ها نترسیده ام، به وجد آمده ام و بیخیال روی پشتِ بام آبشاری از گلوله های نورانی را در آسمان تماشا کرده ام !
من مدادِ سیاهِ "سوسمار"نشانم را آنقدر تراشیده ام که توی مُشتِ کوچکم جا شده و باز هم دست از سرش بر نداشته ام !
من توی دفترِ کاهی مشق نوشته ام !
من شبهایِ "وفات"ِ زیادی به عکسِ سیاه و سفیدِ آن منارهِ مسجد توی تلویزیون زُل زده ام و ناله تکرار شونده نِیِ عزا را تا آخرِ شب گوش داده ام !
من خیلی از شبها که برق رفته است شمع روشن کرده ام! و دزدکی اشکِ شمع را توی پیاله آب چکانده ام تا "بِسیرَد " !
من در سرمایِ زمستان لرزیده ام ,توی حیاطِ مدرسه وقتی آن قرآنِ جلد آبی با عکسِ یک مرغِ دریای توی دستم بود و آیه ها را روی آن خط "بُرده ام"!
من "پاترولِ" کمیته را دیده ام !
من رنگ زدنِ دستها را دیده ام به جُرمِ پوشیدنِ پیراهنِ آستین کوتاه !
من هم مدرسه ای ام را توی یک جعبه نئوپانی "تشییع " کرده ام ! هر دوشنبه , هر پنجشنبه ! بوی تعفنِ جنازه آدمیزاد را که گلاب هم پنهانش نمیکرد بارها استشمام کرده ام !
من به زور به نمازِ جمعه برده شده ام !
من بارها "گیرِ" پاسدارهای لباس سبز افتاده ام که پرسیده اند :اینجا چه کار میکنی؟! . آنجا که خیابان بود و من مجبور بوده ام از آن بگذرم!
من ویدئو را "قایمکی" دیده ام !
من نوارِ کاست را جاسازی کرده ام ! نواری که صدایِ"معین" رویَش ضبط شده بود ,با کلی خش خش و تق و توق !
من در عزایی چهل روزِه بوده ام ! چهل روز قرآن شنیده ام ! مدام
من کارتونِ سانسور شده دیده ام بارها و بارها !
من مدتها فکر کرده ام آن جوانِ عینکی با سِبیل کوچک,خودِ شیطان است که همه از کتابهایی که عکسِ او روی جلدش باشد میترسند !
من خیلی شبها جلویِ تلویزیون خوابم برده در انتظارِ تمام شدن سخنرانیهاِی پر از جمله هایِ بی سر و ته , تا فیلمِ سینمایی ببینم !
من "ریش قرمز " را بیشتر از خودِ "کوروساوا" دیده ام !
من " آهنگِ برنادت" را از بَرَم !
من با جنگ , ترس, تحریم , غم , شعار , سخنرانی , کمبود , عقده , چادر, زور , ریا, بلندگو , ریش , کوپن , دروغ و حسرت بزرگ شده ام و دارم پیر میشوم !"
...

این "زیاد‌دیده" ایندفعه حواسش نیست که ممکن است چنان چیزهایی‌ ببیند که از دیدن چشم‌هایش در آینه پشیمان شود: چاه در پیش و چاه در پس!
حکومت و ملت دست به یکی‌ کرده‌اند که ایران را بفرستند روی هوا، از طرفی کارد به استخوان‌ها رسیده و از طرف دیگر گروهی انقلابِ محمد بن سلمانی،نتانیاهویی‌ترامپی راه انداخته‌اند و فکر می‌‌کنند ایندفعه دیگر پیروزند!
خاور میانهِ امروز هیچ پیروزی ندارد مگر اسرائیل!
خامنه‌ای ابله و آخوند‌ها و پاسداران دزد هار‌ش از یاد برده بودند که ایرانی‌ در پایان هر دهه‌ای باز بر می‌‌خیزد حتا اگر بداند که باز با پوزه بر زمین می‌‌خورد!
خطرناک‌ترین کار در برخورد با این خیزش رفتار‌های احساسی‌ِ سرودی‌رجزی و نستوه‌مآبانهِ پیشین است!
ایران دارد رو به پرتگاه افغانستان، لیبی‌،عراق و سوریه می‌‌رود و ایرانی‌ِ این بار، ایرانی‌ گرسنه‌‌ای ‌ست که تنها چیزی که برایش مهم نیست فردای تاریخی‌ است!
سرنگونی خامنه‌ای هم ما را سرفراز نخواهد کرد، سرنگونی از خامنه‌ای بدتر هم عراق و افغانستان را سرفراز نکرد ولی‌ دستِ قصاب‌های ایرانِ تاریخی‌-جغرافیایی را باز و دراز خواهد کرد!
بترس از روزی که بازار برده فروشی، شهرهای ما را هم مدینه مطهره کند!
باز هم می‌‌بینم که "روشنفکران"ِ ما "پیشگام"ِ پرتابِ ملی‌ به پرتگاه‌اند!
مریم رجوی، آخ! مریم رجوی و ولیعهد، آخ! ولیعهد غنچه‌های نشکفته پر‌پرِ آ‌لِ سعود و آ‌لِ داوودِ تقلبی!
سرانجام بی‌ فردایی تاریخی‌ با دریده‌ترین حالتِ ممکن گریبانِ ما را گرفت!
دشمنانِ ایران هم در همین لیست‌اند!
جهان دارد کورکورانگی در بن‌بستِ خودش را عربده می‌کشد!
من به این دلیل از همهِ کوشش‌های مجازی دست کشیدم که در این خودکشی‌ تازه شرکت نکنم: دیدنِ رسیدن به اینجای امروز اصلا کارِ دشواری نبود!
بیچاره کودکان و شهرهای دمِ بمب و فلجِ الکترونیکی و بارانِ کروز!


۱۳۹۶ دی ۱, جمعه

سرانج


سرانجام این تنگیجه
 به اندازه یی چنان پرسون رسید از درستی خواهد که
 اگر بپرسی پرسش چرا
تا چراگاه خواهد رویید
 

۱۳۹۶ آذر ۲۹, چهارشنبه

۱۳۹۶ آذر ۲۲, چهارشنبه

۱۳۹۶ آذر ۱۵, چهارشنبه

من به


من به این جهان آمدم سرم را گرم کنم
داغ کنم
سرخ کنم
ذوب کنم
بریزم از تن‌ ام
در قالبِ سری دیگر
بر تنی دیگر
در جهانی‌ دیگر

۱۳۹۶ آذر ۱۳, دوشنبه

گوشتِ گر


گوشتِ گرسنه‌‌ای که می‌‌دود
گوشتِ گرسنه‌‌ای که می‌‌گریزد
گوشتِ خسته‌ای که می‌‌رسد
گوشتِ خسته‌ای که می‌‌غلتد
گوشتِ خسته‌ای که می‌‌خورد
گوشتِ خسته‌ای که خورده می‌‌شود

۱۳۹۶ آبان ۱۷, چهارشنبه

دقیقا همین الان


دقیقا همین الان که داشتم این ویدئو‌ی رقصِ کودکانِ آفریقایی را نگاه می‌‌کردم یکدفعه دیدم پرنده‌ای بزرگ آمد روی نردهِ بالکنِ آپارتمان‌ام نشست خیلی‌ آهسته سرم را برگرداندم چه دیدم؟
یک عقابِ زیبا با چشم‌های سبزردِ درشت، نگاهِ بیباکِ گردان، منقارِ چنگکیِ نیرومند و بالاتر از همه حضوری اوجی، آسمانی!
در آن لحظه ناخوداگاه گفتم امیدوارم که پیامِ بزرگی‌ برایم آورده باشی‌، زمزمه‌ام به پایان رسید و نرسید که آن پیکِ فرخنده‌فال پرید!
هنوز درون‌ام دارد از خوشی‌ موج‌های گرد می‌‌پراکند!
هر روز عقابی بر نردهِ بالکن‌ات نمی‌‌نشیند آنهم بر نردهِ بالکنِ کسی‌ که روزها می‌‌خوابد و امروز نخوابید انگار چشم به هوا‌ی پیامی بود:
ای دلِ غافل، پیامِ بزرگ، خودش بود!

۱۳۹۶ آبان ۱۳, شنبه

چه ش


چه شبی بود
آن زن
خودِ یلدا

قافی پس


قافی پس از طلاست
که باید از تای پس از وق گرفت
و روی فای پس از قا
پیشِ قا‌ی پس از عن نشست!

قاف


قافی پس از طلاست
که باید از تای پس از وق گرفت
و پیشِ ‌هایی‌ پس از کو نشست!

قاف


قافی پس از طلاست
که باید از تای پس از وق گرفت
و  پیشِ گافِ پس از سین نشست!

در این می


در این میدان بود
که دانه‌هایی‌ که می شدند
از رگانِ مستانی که پی‌ شدند
گسیختند
ریختند
گریختند

سگ‌ام


سگ‌ام جوری نگاهم می‌‌کند که انگار
تو که سگ نداشتی‌
داشتی‌ هم مالِ تو نبود
سنگ هم می‌‌داند که سگ
مالِ زمین است
سنگ‌ام جوری نگاهم می‌‌کند که
انگار
تو نامِ آیندهِ منی

در آغاز


در آغاز
الف
غاز می‌‌چراند
هنوز غاز می‌‌چراند
و جاودانه غاز
خواهد چراند
باقی‌
چرندِ چرنده
نشخوارِ بیشمار‌پایان
قا قا قا

۱۳۹۶ آبان ۱۲, جمعه

متعه‌لق


متعه‌لق
متعه‌لقا
با این تکانی که به مرده می‌‌خوانند
من هیچ نسبتی با تن‌ ندارد
هر نسبتی که با تن‌ داشت
در عوالمِ نسبتِ آلبرت با کبیر بود
کبیرِ کوچولو
فرشِ کبیر
رستورانِ کبیر
آقا‌بزرگِ لشکری از متعه‌لق
متعه‌لقا هیچ

سیاهنور‌


سیاهنور‌ی خورده‌ام که
اگر بپرسی
سپید‌تار می‌‌شوی
در این حوالی نسیم‌اژدها را غبار می‌‌کند
و افعی کپسولی افتاده از بیابانِ آسمان است
که شبِ پریده‌رنگِ سنگین بر‌می‌دارد
و کبرا آمپولی 
عاشقِ جیغِ کودکان

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

ای دو چ


ای دو چشمِ وا
در آینهِ سینه
به سینه
در دمِ پلک و
بازدمِ تاریکی‌
از پشتِ شاخه‌ش
آذرخشِ پنهان
غیر از
شاخه
چه دید

۱۳۹۶ آبان ۷, یکشنبه

چگونه بخ


چگونه بخوابم
با من
تکانِ گهوارهِ همهِ کودکانِ افتاده ‌ست

چه قا


چه قاره‌ها چه قرن‌ها!
سوارِ صندلیِ تو
مسافرم کردند

سوارِ ص


سوارِ صندلی
چه حذر‌ها
مسافرم کردند

شش خط


شش خط برای یک هفته
نه!
هفت خط برای شش هفته
خدا تنبل بود

۱۳۹۶ آبان ۳, چهارشنبه

از خور


از خوردنِ علف
زیرِ دندانِ میش‌هایی‌ که خورده‌شدن را
دوست‌تر دارند
چرا چرا چرب‌تر از زیراست
دانستم


۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

که جنگل


که جنگل بیفتد روی سایه‌ای که درخت را می‌‌برد
برخیزد سایهِ بیشمار‌پا
بدود برود بلند بیفتد روی تمدنِ چوبی‌ای که
هرگز از میز و تخت‌اش میوه‌ای نرست
و سقف و در و دروازه‌اش
بهار را نفهمید
و شعر‌ش شهرِ سپیدِ دزدان بود

۱۳۹۶ مهر ۹, یکشنبه

یورش


یورش می‌‌برم به هوا که بگیرم
همه‌اش را
دست‌هایم اشباحِ سبز
می‌ دم‌ام
باز می‌‌دمم
می‌‌دمم باز

۱۳۹۶ مهر ۳, دوشنبه

روانشاد آینده : پرزیدنت


مرگ من لمبانده پیتزای جگر
حال دارد میل حلوای جگر
از جگر سازم برایش بستنی
روی آن ریزم مربای جگر
شربت از خون جگر پیش‌اش نهم
با کلمپه‌های خرمای جگر
فاتحه اخلاص فرماید سپس
دیشلمه نوشد همی‌ چای جگر
چون که لبریز از جگر شد آن جبون
خواندم....انا الیه الراجعون
چاق گردد مرگ و بنده اسکلت
چه دراماتیک! بول‌فاکینگ شت!

۱۳۹۶ شهریور ۳۰, پنجشنبه

کیمیا آمد!


دمی پیش، مژده رسید که کیمیا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر دو تندرست ‌اند!
کیمیا سی‌ و یکمین ندیدهِ من است از چهارده خواهر+برادرزاده و هفت خواهرزاده‌زاده!
جان‌ام روشن شد!
به جهانِ دیوانهِ ما خوش آمد!
ندرت ببهم خالو!


۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

ای رویا


ای رویا،
این یکی‌ دو ماهِ گذشته زندگی‌ِ من و خانواده‌ام زیرِ هول‌سایهِ طنابی گذشت که گردنِ برادرِ قصاصی‌ام را آینده‌هراس کرده است!
می‌ دانستی که بها‌ی چنین طناب‌هایی‌ دوازده‌میلیون‌تومان است که "صاحبِ دم"به حسابِ دادگاهِ انقلاب می‌‌ریزد!
در دههِ شصت، بهای گلوله‌ها را از خانوادهِ اعدامی می‌‌گرفتند!
چه پیشرفتی!
اینهمه پرحرفی کردم که بنویسم چقدر یکدفعه مرگِ سارا سرم را سست و سنگین کرد!
حالِ سرِ خودت را تنها خودت می‌‌دانی!
خسرو دمی پیش زنگ زد و خبر خردمان کرد!
حالا مرگ، دخترت است!
نامِ سارا‌ی خوش‌خندهِ مهربان را می‌‌بوسم!
...

عکس از رحیم فتحی باران، پاریس، دفترِ رویایی. ۱۹۹۵


Photo de Rahim Fathi-Baran.

۱۳۹۶ شهریور ۹, پنجشنبه

۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه

الان خبرِ آخرِ


الان خبرِ آخرِ نوهِ عمه‌ ام، سید مریمِ بیست و چند ساله رسید!
از او دو بچهِ زیر ده ساله مانده!
در این چند سالِ گذشته، زندگی‌ او میان جاده‌های تهران‌جیرفت و شیمی‌-تراپی‌های پی‌ در پی‌ گذشت!
آخرین بار، همین چند ماه پیش که با او حرف زدم با لبخندی سنگین از غم و شکی‌ ریشه‌دار به آیندهِ زندگی‌‌اش گفت: دایی، هنوز زنده‌ام!
الان با عمه‌‌ام تصویری حرف زدم، پیرزنِ از پا افتاده داغان بود!
چیزی که در مرگِ او خیلی‌ مرا شکنجه می‌‌کند این تصویر است که دایی‌اش محمد از قولِ عمه‌‌اش نصرت که بر بالینِ او بوده برایم کشید:
در واپسین دم‌ها سید مریم بر بسترش نیم خیز می‌‌شود و پی‌ در پی‌ با مشت بر سرش می‌‌کوبد:
"سرم دارد می‌‌ترکد! سرم دارد می‌‌ترکد!"
و با درونی‌ ویران از انفجارِ درد در سرش بر بالش می‌‌افتد و می‌‌میرد!
با چهره‌ای که شاید مرگ را هم در آن دم شرمنده کرده!
هر وقت او را در ویدیو‌کال‌ها می‌‌دیدم شرمنده می‌‌شدم: آنهمه درد و اینهمه آرامش و لبخندِ فروتنانه بی‌ دریغ!
یک روز بچه‌ها زنگ زدند و برای نخستین بار که با پسرکِ هشت‌نه‌-ساله‌اش آشنا شدم، دایی‌اش گفت: حسین این اسماعیل است، و اسماعیل هم نامردی نکرد و با شتابی سراپا فدا و ایثار به سوی سلفونِ دست دایی‌اش آمد و دست‌اش را از آن سوی زمین به این سو‌ که من‌ام دراز کرد، دیدم همه قاه‌قاه خندیدند، ندانستم چرا، چون درست ندیدم، بهم گفتند و از خنده پهن شدم روی زانو‌هایم!
خاطرهِ دست‌دادنِ قاره پیما‌ی آن کودک برای همیشه لبخند‌م را تازه می‌‌کند!
داستان به گوش سید‌مریم رسیده بود، در دیدار بعد‌ی با هم دقیقه‌ها از این ماجرا خندیدیم، خودِ اسماعیل هم خندهِ سر‌مستانه‌ای کرد!
تا زمانی‌ که من در جیرفت و رودبار بودم سرطانی‌های میانِ خویشان و آشنایانِ ما را می‌‌شد با انگشتانِ یک دست شمرد،(یکی‌ از آنها همسرِ عمه‌ دوست‌داشتنی‌ام بود که پس از پدربزرگِ این دخترک، با عمه‌‌ام ازدواج کرده بود) الان خرچنگِ مجهول به بسیاران چنگ زده به ویژه در زیبا ناحیهِ "فاریاب"که زیستگاهِ نوینِ دختر‌عمه‌ِ من و بچه‌هایش است!
آنها پیشتر در گلاشکردِ با شکوه بود و باش و باغ و خانه داشتند، گلاشکردِ کهن، با آن اسم و رسمِ ساسانی و آب و هوا و تپه‌های زرخیزِ آتشفشانی‌اش، برابرِ چشمِ همه با سرعتِ رخش و رستم که در چاهِ شغاد، در خشکسالی افتاد و خوراکِ پوش‌دیو شد: یک روز از بالای تپه‌ای آن را برابر دوربین اسکایپ، نشان‌ام دادند، از وحشت زبان‌ام خشک شد، هیچ چیز، مگر چند ویرانهِ خشت و گلی و نعش‌نفر‌هایی‌ چند، نخلِ بی‌ سر، از آنهمه خانه و باغ و بوستانِ نخل و لیمو و انبه و موز به جا نمانده بود!
سپس‌تر‌ها در فاریاب انگار معدن‌های بسیاری کشف شد و این معدن‌ها گویا خصوصی‌اند و بهره‌برداری از آنها با شیوه‌های پیشا‌عهدِ بوق، افزون بر آن در آب و خوراکِ مردم هم بیدریغ، ریخت و پاشِ زهر می‌‌شود، همچون همه‌جای جهان!
تازه پس فردا برادرزاده‌ام می‌‌خواست عروسی‌ کند: سالن و اسبابِ جشن و سور و سات آماده بود!
یادم هست که دختر‌عمویم به مدتِ دو سال، هر بار خواست عروسی‌ کند کسی‌ از خویشان مرد، گاهی حتا دو سه تا با هم از پا می‌‌افتادند!
آنجا آنقدر می‌‌میرند و مرده‌اند که دیگر زندگی‌ تبدیل به فعلِ سوگواران شده‌است!
طفلکیِ من، مادرکِ جوان، سید‌مریمک‌ام، کاش توانسته بودم پیش از اینکه سرِ زیبایت را تا مرگ مشتکوبِ کنی‌ با‌ت خداحافظی کنم!
چقدر مردی و دستی‌ برای هم تکان ندادیم!
خداحافظ دخترک‌ام، دخترکِ نخست‌دخترِ عمه‌‌ام که از نخستین دخترکانی بود که کودکیِ مرا بغل کرد و دو سه سالی‌ چند کنارِ مادرم و دختر‌عمویم در بالاندنِ من کوشید، مادرت مرا که چهار دست و پا می‌‌خزیدم و ادا‌ی جیپ در می‌‌آوردم در آن زمان، "جیپک"می‌ نامید!
چندی پیش چقدر از حرفی نسنجیده از او دلخور شدم!
حالا!
آخ! حالا! وای به حالِ حالا‌ی او!
سر‌ت اچوکوم دخملکوم و تا صباح ا یادت اگروووم!

۱۳۹۶ شهریور ۲, پنجشنبه

مغزِ سن


مغزِ سنگ را
پنبهِ گوش کنم
گوش کنم به گوشه‌ای
در داستانِ فسیل
ماهیانِ باستان را تازه به تازه
بگیرم نشان دهم
به عکسِ نوِ ماه
در قابِ لرزان در سراسرِ بیابان
کوه برقصد
وقتی‌ نکنم نگاه

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه

خودِ زنجیرم


خودِ زنجیرم
که می‌‌جرینگند
با خوردنِ تکان
زنجیری‌های پنهان
زنجیری‌های روان‌جیر
جیرک‌های وجدانِ زنجیرفت


۱۳۹۶ مرداد ۱۴, شنبه

ین مرا وامی دارد


...این مرا وامی دارد که شلوارم را در آورده گردِ سرم بسته با تلسکوپ بگردم  دنبال اش!
اینجاست که باید شورت‌ام را هم در آورده سر چوپ بسته آتش زده بدوم روی ریل تا از راننده‌ی قطاری که با بار میکروسکوپ از روبرو می‌‌آید بپرسم: 
شورت پرزیدنت وحشیان را ندیده‌ای؟

تنها ت


تنها تو را می‌‌لیسم
کندویی که
‌خرس را می‌‌شاعر‌د

خروسی که خود را
در خروش‌اش
تا دوردستِ زمان می‌‌پرتابدم

تو را بر سر می‌‌گذارم
تاجِ سلاسل می‌‌شوم
شاه‌مغزان از کلیتوریسمانِ تو می‌‌آویزند

بوی تو می‌‌آید
از چهار‌گوشِ جهان
آوازهِ تو می‌‌تراود

۱۳۹۶ مرداد ۱۳, جمعه

از ذاتِ ک


از ذاتِ کس آموختم
این خندهِ قائم را
خون هم اگر می‌‌گریم
از ذاتِ کس است

حق با



حق با کسی‌ که کس‌اش را می‌‌پرستدست
می‌ پرستم‌اش

کس ن


کس نبود
اگر کس نبود

کور در آینهِ کس


کور در آینهِ کس
چدید
که جنده خمندید

کس در آینهِ کور
چدید
که جنده خفندید

جّن در آینهِ ده
چدید
که کور جرینگید

۱۳۹۶ تیر ۲۵, یکشنبه

کاکا، محمدعلی!


کاکا، محمدعلی،‌ای تو خواهش اکنم به نامِ ارواحِ رفتگان و امید و آرزوی زنده‌وون‌مون، تو یه روزون به شدت حساس، بنند سر جات و جلو سوراخ دهن عزیزت بگر و اجازه نده مار و موری‌ای توش در بکهه و بکهه به جونِ خوه‌برارونت یا مردم دیگه!
بنند سر جات دعا‌ کن، یا سکوت:بهترین دعا‌ی ممکن!
بهل ما کار خومون بکنین، هما کاری که اگه باوا و ننه هم هسترن اکرشون!
یادت ببو که درشتی و پرخاشِ چند ماه پیشت تو دادگاه خوی حسین یا سجادک، چه بهانهِ شومی‌ش دست مدعیون داده!
به جای تند‌خوئی و درشتی با کسونی(ما چهار تا) که‌ای همه گیشته دوستت دارن، بهل ما کار خومون انجام بدهین!
نگران آبرو یا بی‌ آبرویی ما نبه، جون تو به جون ما بسته یه و نجاتی نجات ما‌یه، تو برار مایی، نه قهرمان و اسوه و اسطورهِ شرف و نجابت و خرد و عرفان ما، نجاتِ تو تردهِ بی‌تربیت، وظیفهِ جونیِ ما‌یه!
دیگه هرگز زبان به چنین زهر‌پاشی شومی وا نکن:... وگرنه زنگ ازنوم و  ای عقیلیون به دشمون ابندوم!
جان تو مال خودت تنها نهه، تو حق نداری خوی جان ما و آبرو و حیثیت خانوادگی ما چنین گازیون خطرناکی بکنی‌!
محمدعلی بنند سر جات، خاموش و آرام و شکیبا و بهل ما هر خاکی که اتاهین به سر خومون بریزین!
مو دیگه گپ خودم تکرار ناکنم: دشمون و توهین به خوه‌برار بس، تهدید بس! فضولی در کار دادخواهی ما بس! دستور و تردهی زیادی بس!
محمدعلی، یه تو بمیری‌ای آ تو بمیریون نهه، جونِ تو پولِ خونِ ننه نهه که هر کاری که دلت خواست خویشی بکنی!
بنند سر جات و دعا‌ یا سکوت کن، وگرنه اکشنت و با کشتن تو ما هم در روح و روان امرین، به زندگی‌ خودت و ما احترام بهل!
چنین نامه وونی هر روز نوشته و خونده نابو کاکا‌م!
ندرت بهم، بنند دهنت مهر کن!
گاهی ترس نقاب‌ِ دلیری و بی‌ پروایی ازنه و کار دست صاحبی ادهه، صادقانه بترس، ما همه حق دارین تا مغز استخوان بترسین و بلرزین!
"نور نجس"به امید ما نپاش کاکا‌م!
حسین.

برای نجات برادرم از قصاص


سلام‌ای پورِ خاله ربابه،
یادِ مووون شاد و عمرِ خودت و عزیزونت خوش و دراز!
پوس‌خاله، حالا معلوم بوده که قوم خویشون بی‌ وجدانِ ما، شاکیون برا‌رم برای قصاص، مدت‌ها خوی ما‌شون دغلبازی کرده و دروگشون بسته: انگار روتن و تقاضای دیهِ سیصد میلیونی شون "بخشیده"برای اینکه بتاهن هر چه زودته‌ای برار مو محمدعلی دار بزنن!
رو پنهانکاری و نامردی در تاریکی‌ حساب‌شون کردر!
ده میلیون تومن شون هم داده برای طنابِ دار و برای کشتن برارِ بیچارهِ مو تو همین روزون، همه چی‌ مهیایه، محلِ اعدام هم محوطهِ دادگاهِ عنبر‌آباد!
مو دارم‌ای خودم به یاو و آتش ازنم تا جلو یه جنایتِ خونسردانه بگرم!
کار یوون خیلی‌ خطرناکه چون‌ای مشتی جوان ناامید تحریک به انتقام اکنه و مونم جلو‌دارشون نهوم!
اگه بخواهن جون برار مو بگرن شایستهِ رحم و مروت نهن!
ای تو که پوس‌خالهِ مرامی مو هستی‌، انتظار و خواهش دارم که برای نجاتِ جان برارم هر کار که اتاهی بکنی، اجرت به خدا و ارواحِ ربابه و بیبل!
جالبه که مو خودم به فکر هستروم ولی‌ پیش‌ای مو برار کوچکم گفتی‌ حسین خوی دوستت چوک ربابه بگو که‌ای یوون تشویق به رضایت کنه و  ای رضایت‌شون یک حماسه رسانه‌ای بسازه‌(دقیقا هنطو گفتی‌!)
اگه بتاهی‌ای یه خویشونِ گیج و گول و هیستریک به نیکی‌ و والائی بخشایش تشویق کنی‌ و به قول مهدی‌ای بخشایش و گذشت شون رسانه‌ای کنی‌ که به راستی‌ احساسِ نیکنامی و درستکاری بکنن روح خالهِ خودت شاد کرده و خاله ربابه  هم  ای سر نو به چوکی افتخار اکنه!
خلاصه مو دورم و دستم‌ای همه جا کوتاه، قرار بوده شماری‌ای قومون برن پیش عقیلیون، اگه بتاهی همراهی شون کنی‌ خیلی‌ خوش ابو، به هر رو خودت بهتر ادونی که چه کار کنی‌!
عقیلیون کهور‌آباد میون گنج‌آباد و طرج(کنار سید‌آبادِ ما)زندگی‌ اکنن، حتما اشناسی شون!
ما نه خوه‌براررین، پنج تا گیشته  ای ما نمنده، مون و مهدی و سکینه و خاطره و ده‌ها خوه‌برارزار و خویش و قوم،  جونمون به جونِ محمدعلی بسته یه!
خدا به سخن و گام‌ات در راه نجاتِ برار ما نفوذ و استواری آب و ‌رویش بدهه!
فدات کاکا!

حسین.

هر چی م

هر چی میرم هر جا میرم راه نمی برتم راه نمی برم را‌ها میرن از دور و ورم یا گم میشن تو مو‌ا‌ی سرم سنگینم رو پشتِ خودم در رفته یقین...