۱۳۹۶ شهریور ۳۰, پنجشنبه

آنیتا آمد!


دمی پیش، مژده رسید که آنیتا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر دو تندرست ‌اند!
آنیتا سی‌ و یکمین ندیدهِ من است از چهارده خواهر+برادرزاده و هفت خواهرزاده‌زاده!
جان‌ام روشن شد!
به جهانِ دیوانهِ ما خوش آمد!
ندرت ببهم خالو!

۱۳۹۶ شهریور ۱۵, چهارشنبه

۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

ای رویا


ای رویا،
این یکی‌ دو ماهِ گذشته زندگی‌ِ من و خانواده‌ام زیرِ هول‌سایهِ طنابی گذشت که گردنِ برادرِ قصاصی‌ام را آینده‌هراس کرده است!
می‌ دانستی که بها‌ی چنین طناب‌هایی‌ دوازده‌میلیون‌تومان است که "صاحبِ دم"به حسابِ دادگاهِ انقلاب می‌‌ریزد!
در دههِ شصت، بهای گلوله‌ها را از خانوادهِ اعدامی می‌‌گرفتند!
چه پیشرفتی!
اینهمه پرحرفی کردم که بنویسم چقدر یکدفعه مرگِ سارا سرم را سست و سنگین کرد!
حالِ سرِ خودت را تنها خودت می‌‌دانی!
خسرو دمی پیش زنگ زد و خبر خردمان کرد!
حالا مرگ، دخترت است!
نامِ سارا‌ی خوش‌خندهِ مهربان را می‌‌بوسم!
...

عکس از رحیم فتحی باران، پاریس، دفترِ رویایی. ۱۹۹۵


Photo de Rahim Fathi-Baran.

۱۳۹۶ شهریور ۹, پنجشنبه

۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه

الان خبرِ آخرِ


الان خبرِ آخرِ نوهِ عمه‌ ام، سید مریمِ بیست و چند ساله رسید!
از او دو بچهِ زیر ده ساله مانده!
در این چند سالِ گذشته، زندگی‌ او میان جاده‌های تهران‌جیرفت و شیمی‌-تراپی‌های پی‌ در پی‌ گذشت!
آخرین بار، همین چند ماه پیش که با او حرف زدم با لبخندی سنگین از غم و شکی‌ ریشه‌دار به آیندهِ زندگی‌‌اش گفت: دایی، هنوز زنده‌ام!
الان با عمه‌‌ام تصویری حرف زدم، پیرزنِ از پا افتاده داغان بود!
چیزی که در مرگِ او خیلی‌ مرا شکنجه می‌‌کند این تصویر است که دایی‌اش محمد از قولِ عمه‌‌اش نصرت که بر بالینِ او بوده برایم کشید:
در واپسین دم‌ها سید مریم بر بسترش نیم خیز می‌‌شود و پی‌ در پی‌ با مشت بر سرش می‌‌کوبد:
"سرم دارد می‌‌ترکد! سرم دارد می‌‌ترکد!"
و با درونی‌ ویران از انفجارِ درد در سرش بر بالش می‌‌افتد و می‌‌میرد!
با چهره‌ای که شاید مرگ را هم در آن دم شرمنده کرده!
هر وقت او را در ویدیو‌کال‌ها می‌‌دیدم شرمنده می‌‌شدم: آنهمه درد و اینهمه آرامش و لبخندِ فروتنانه بی‌ دریغ!
یک روز بچه‌ها زنگ زدند و برای نخستین بار که با پسرکِ هشت‌نه‌-ساله‌اش آشنا شدم، دایی‌اش گفت: حسین این اسماعیل است، و اسماعیل هم نامردی نکرد و با شتابی سراپا فدا و ایثار به سوی سلفونِ دست دایی‌اش آمد و دست‌اش را از آن سوی زمین به این سو‌ که من‌ام دراز کرد، دیدم همه قاه‌قاه خندیدند، ندانستم چرا، چون درست ندیدم، بهم گفتند و از خنده پهن شدم روی زانو‌هایم!
خاطرهِ دست‌دادنِ قاره پیما‌ی آن کودک برای همیشه لبخند‌م را تازه می‌‌کند!
داستان به گوش سید‌مریم رسیده بود، در دیدار بعد‌ی با هم دقیقه‌ها از این ماجرا خندیدیم، خودِ اسماعیل هم خندهِ سر‌مستانه‌ای کرد!
تا زمانی‌ که من در جیرفت و رودبار بودم سرطانی‌های میانِ خویشان و آشنایانِ ما را می‌‌شد با انگشتانِ یک دست شمرد،(یکی‌ از آنها همسرِ عمه‌ دوست‌داشتنی‌ام بود که پس از پدربزرگِ این دخترک، با عمه‌‌ام ازدواج کرده بود) الان خرچنگِ مجهول به بسیاران چنگ زده به ویژه در زیبا ناحیهِ "فاریاب"که زیستگاهِ نوینِ دختر‌عمه‌ِ من و بچه‌هایش است!
آنها پیشتر در گلاشکردِ با شکوه بود و باش و باغ و خانه داشتند، گلاشکردِ کهن، با آن اسم و رسمِ ساسانی و آب و هوا و تپه‌های زرخیزِ آتشفشانی‌اش، برابرِ چشمِ همه با سرعتِ رخش و رستم که در چاهِ شغاد، در خشکسالی افتاد و خوراکِ پوش‌دیو شد: یک روز از بالای تپه‌ای آن را برابر دوربین اسکایپ، نشان‌ام دادند، از وحشت زبان‌ام خشک شد، هیچ چیز، مگر چند ویرانهِ خشت و گلی و نعش‌نفر‌هایی‌ چند، نخلِ بی‌ سر، از آنهمه خانه و باغ و بوستانِ نخل و لیمو و انبه و موز به جا نمانده بود!
سپس‌تر‌ها در فاریاب انگار معدن‌های بسیاری کشف شد و این معدن‌ها گویا خصوصی‌اند و بهره‌برداری از آنها با شیوه‌های پیشا‌عهدِ بوق، افزون بر آن در آب و خوراکِ مردم هم بیدریغ، ریخت و پاشِ زهر می‌‌شود، همچون همه‌جای جهان!
تازه پس فردا برادرزاده‌ام می‌‌خواست عروسی‌ کند: سالن و اسبابِ جشن و سور و سات آماده بود!
یادم هست که دختر‌عمویم به مدتِ دو سال، هر بار خواست عروسی‌ کند کسی‌ از خویشان مرد، گاهی حتا دو سه تا با هم از پا می‌‌افتادند!
آنجا آنقدر می‌‌میرند و مرده‌اند که دیگر زندگی‌ تبدیل به فعلِ سوگواران شده‌است!
طفلکیِ من، مادرکِ جوان، سید‌مریمک‌ام، کاش توانسته بودم پیش از اینکه سرِ زیبایت را تا مرگ مشتکوبِ کنی‌ با‌ت خداحافظی کنم!
چقدر مردی و دستی‌ برای هم تکان ندادیم!
خداحافظ دخترک‌ام، دخترکِ نخست‌دخترِ عمه‌‌ام که از نخستین دخترکانی بود که کودکیِ مرا بغل کرد و دو سه سالی‌ چند کنارِ مادرم و دختر‌عمویم در بالاندنِ من کوشید، مادرت مرا که چهار دست و پا می‌‌خزیدم و ادا‌ی جیپ در می‌‌آوردم در آن زمان، "جیپک"می‌ نامید!
چندی پیش چقدر از حرفی نسنجیده از او دلخور شدم!
حالا!
آخ! حالا! وای به حالِ حالا‌ی او!
سر‌ت اچوکوم دخملکوم و تا صباح ا یادت اگروووم!

۱۳۹۶ شهریور ۲, پنجشنبه

مغزِ سن


مغزِ سنگ را
پنبهِ گوش کنم
گوش کنم به گوشه‌ای
در داستانِ فسیل
ماهیانِ باستان را تازه به تازه
بگیرم نشان دهم
به عکسِ نوِ ماه
در قابِ لرزان در سراسرِ بیابان
کوه برقصد
وقتی‌ نکنم نگاه

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه

خودِ زنجیرم


خودِ زنجیرم
که می‌‌جرینگند
با خوردنِ تکان
زنجیری‌های پنهان
زنجیری‌های روان‌جیر
جیرک‌های وجدانِ زنجیرفت


۱۳۹۶ مرداد ۱۴, شنبه

ین مرا وامی دارد


...این مرا وامی دارد که شلوارم را در آورده گردِ سرم بسته با تلسکوپ بگردم  دنبال اش!
اینجاست که باید شورت‌ام را هم در آورده سر چوپ بسته آتش زده بدوم روی ریل تا از راننده‌ی قطاری که با بار میکروسکوپ از روبرو می‌‌آید بپرسم: 
شورت پرزیدنت وحشیان را ندیده‌ای؟

تنها ت


تنها تو را می‌‌لیسم
کندویی که
‌خرس را می‌‌شاعر‌د

خروسی که خود را
در خروش‌اش
تا دوردستِ زمان می‌‌پرتابدم

تو را بر سر می‌‌گذارم
تاجِ سلاسل می‌‌شوم
شاه‌مغزان از کلیتوریسمانِ تو می‌‌آویزند

بوی تو می‌‌آید
از چهار‌گوشِ جهان
آوازهِ تو می‌‌تراود

۱۳۹۶ مرداد ۱۳, جمعه

از ذاتِ ک


از ذاتِ کس آموختم
این خندهِ قائم را
خون هم اگر می‌‌گریم
از ذاتِ کس است

حق با



حق با کسی‌ که کس‌اش را می‌‌پرستدست
می‌ پرستم‌اش

کس ن


کس نبود
اگر کس نبود

کور در آینهِ کس


کور در آینهِ کس
چدید
که جنده خمندید

کس در آینهِ کور
چدید
که جنده خفندید

جّن در آینهِ ده
چدید
که کور جرینگید

۱۳۹۶ تیر ۲۵, یکشنبه

کاکا، محمدعلی!


کاکا، محمدعلی،‌ای تو خواهش اکنم به نامِ ارواحِ رفتگان و امید و آرزوی زنده‌وون‌مون، تو یه روزون به شدت حساس، بنند سر جات و جلو سوراخ دهن عزیزت بگر و اجازه نده مار و موری‌ای توش در بکهه و بکهه به جونِ خوه‌برارونت یا مردم دیگه!
بنند سر جات دعا‌ کن، یا سکوت:بهترین دعا‌ی ممکن!
بهل ما کار خومون بکنین، هما کاری که اگه باوا و ننه هم هسترن اکرشون!
یادت ببو که درشتی و پرخاشِ چند ماه پیشت تو دادگاه خوی حسین یا سجادک، چه بهانهِ شومی‌ش دست مدعیون داده!
به جای تند‌خوئی و درشتی با کسونی(ما چهار تا) که‌ای همه گیشته دوستت دارن، بهل ما کار خومون انجام بدهین!
نگران آبرو یا بی‌ آبرویی ما نبه، جون تو به جون ما بسته یه و نجاتی نجات ما‌یه، تو برار مایی، نه قهرمان و اسوه و اسطورهِ شرف و نجابت و خرد و عرفان ما، نجاتِ تو تردهِ بی‌تربیت، وظیفهِ جونیِ ما‌یه!
دیگه هرگز زبان به چنین زهر‌پاشی شومی وا نکن:... وگرنه زنگ ازنوم و  ای عقیلیون به دشمون ابندوم!
جان تو مال خودت تنها نهه، تو حق نداری خوی جان ما و آبرو و حیثیت خانوادگی ما چنین گازیون خطرناکی بکنی‌!
محمدعلی بنند سر جات، خاموش و آرام و شکیبا و بهل ما هر خاکی که اتاهین به سر خومون بریزین!
مو دیگه گپ خودم تکرار ناکنم: دشمون و توهین به خوه‌برار بس، تهدید بس! فضولی در کار دادخواهی ما بس! دستور و تردهی زیادی بس!
محمدعلی، یه تو بمیری‌ای آ تو بمیریون نهه، جونِ تو پولِ خونِ ننه نهه که هر کاری که دلت خواست خویشی بکنی!
بنند سر جات و دعا‌ یا سکوت کن، وگرنه اکشنت و با کشتن تو ما هم در روح و روان امرین، به زندگی‌ خودت و ما احترام بهل!
چنین نامه وونی هر روز نوشته و خونده نابو کاکا‌م!
ندرت بهم، بنند دهنت مهر کن!
گاهی ترس نقاب‌ِ دلیری و بی‌ پروایی ازنه و کار دست صاحبی ادهه، صادقانه بترس، ما همه حق دارین تا مغز استخوان بترسین و بلرزین!
"نور نجس"به امید ما نپاش کاکا‌م!
حسین.

برای نجات برادرم از قصاص


سلام‌ای پورِ خاله ربابه،
یادِ مووون شاد و عمرِ خودت و عزیزونت خوش و دراز!
پوس‌خاله، حالا معلوم بوده که قوم خویشون بی‌ وجدانِ ما، شاکیون برا‌رم برای قصاص، مدت‌ها خوی ما‌شون دغلبازی کرده و دروگشون بسته: انگار روتن و تقاضای دیهِ سیصد میلیونی شون "بخشیده"برای اینکه بتاهن هر چه زودته‌ای برار مو محمدعلی دار بزنن!
رو پنهانکاری و نامردی در تاریکی‌ حساب‌شون کردر!
ده میلیون تومن شون هم داده برای طنابِ دار و برای کشتن برارِ بیچارهِ مو تو همین روزون، همه چی‌ مهیایه، محلِ اعدام هم محوطهِ دادگاهِ عنبر‌آباد!
مو دارم‌ای خودم به یاو و آتش ازنم تا جلو یه جنایتِ خونسردانه بگرم!
کار یوون خیلی‌ خطرناکه چون‌ای مشتی جوان ناامید تحریک به انتقام اکنه و مونم جلو‌دارشون نهوم!
اگه بخواهن جون برار مو بگرن شایستهِ رحم و مروت نهن!
ای تو که پوس‌خالهِ مرامی مو هستی‌، انتظار و خواهش دارم که برای نجاتِ جان برارم هر کار که اتاهی بکنی، اجرت به خدا و ارواحِ ربابه و بیبل!
جالبه که مو خودم به فکر هستروم ولی‌ پیش‌ای مو برار کوچکم گفتی‌ حسین خوی دوستت چوک ربابه بگو که‌ای یوون تشویق به رضایت کنه و  ای رضایت‌شون یک حماسه رسانه‌ای بسازه‌(دقیقا هنطو گفتی‌!)
اگه بتاهی‌ای یه خویشونِ گیج و گول و هیستریک به نیکی‌ و والائی بخشایش تشویق کنی‌ و به قول مهدی‌ای بخشایش و گذشت شون رسانه‌ای کنی‌ که به راستی‌ احساسِ نیکنامی و درستکاری بکنن روح خالهِ خودت شاد کرده و خاله ربابه  هم  ای سر نو به چوکی افتخار اکنه!
خلاصه مو دورم و دستم‌ای همه جا کوتاه، قرار بوده شماری‌ای قومون برن پیش عقیلیون، اگه بتاهی همراهی شون کنی‌ خیلی‌ خوش ابو، به هر رو خودت بهتر ادونی که چه کار کنی‌!
عقیلیون کهور‌آباد میون گنج‌آباد و طرج(کنار سید‌آبادِ ما)زندگی‌ اکنن، حتما اشناسی شون!
ما نه خوه‌براررین، پنج تا گیشته  ای ما نمنده، مون و مهدی و سکینه و خاطره و ده‌ها خوه‌برارزار و خویش و قوم،  جونمون به جونِ محمدعلی بسته یه!
خدا به سخن و گام‌ات در راه نجاتِ برار ما نفوذ و استواری آب و ‌رویش بدهه!
فدات کاکا!

حسین.

۱۳۹۶ خرداد ۲۰, شنبه

ای دشمنِ ناموسِ کیهان!


ای دشمنِ ناموسِ کیهان!
من هم خیلی‌ خوشحال شدم که اینجا با هم شام خوردیم و وقتکی را سپری کردیم!
خوشحال‌تر از اینکه کره‌یونیکورن از دست‌پختِ من خوش‌اش آمد!
آی کیف کردم!
اما اما اما....امان از گاف‌ستمِ آن زنکهِ شلخته‌ای که گاهی از توی دهانِ پ خانم خودش را به بیرون پورچ می‌‌کند و به عمرِ دیگران پورچال می‌‌زند:
من امکان ندارد مادرِ تو را از نسلِ مثلا سیمین بهبهانی‌ یا دانشور به شمار آورم یا به پدرت بگویم که زمانی‌ که تو و جنتی جوان بودید هنوز مهبانگ ورنترکیده بود!
این دومین بار یا شاید هم چندمین بار است که آن شلختهِ ساکنِ دهان یا نطقِ تو مرا از نسل نزدیک به نود‌ساله‌هایی‌ چون مشایخی و انتظامی به شمار می‌‌آورد!
آخر فرض کنیم که تخیلِ تو آلامد است و پیرو مشاهیرِ رایج، ولی‌ چشم و گوش‌ات را که دیگر به اجاره‌ نداده‌ای: آن پیرمرد‌های خمیدهِ خایهِ حلاج‌آهنگِ آفتاب‌لبِ بامِ کسکش کجا و خدنگ‌امیدِ وحشیانِ جهان(دستِ کم تا هنوز، پیش از آنکه از پا افتاده باشم!)کجا!
یعنی‌ تو اینقدر سرسری و کورسنج و بی‌ تمیز و اندازه هستی‌ که مرا با اطمینانِ ناظم‌های مدرسه کنارِ از کار‌افتاده‌ها‌ی از پهلوی تا جیم‌الف می‌‌گذاری!
خوش به حالِ آنها که توانسته ‌اند اینقدر عمر کنند و همچنان سرِ پا باشند، شاید من این بخت را نداشته باشم، راست‌اش اگر به شصت و نه سالگی یا به احترامِ سنِ پایانِ مادرم هفتاد و هفت سالگی برسم از سرم زیاد است ولی‌ هنوز و همچنان در پنجاه و هشت‌سالگی از تصور همسن و سالی‌ خودم با انتظامی و مشایخی و نصیری(یک بار دیگر مرا از نسلِ شاملو اینها می‌‌دانستی!)روانم پنچر می‌‌شود!
سنّ و سال برای من چندان مهم نیست مگر وقتی‌ که شاهدِ چنین ناشیگری‌هایی‌ می‌‌شوم!
آیا با اینقدر پیرشماری من و "نسل"ام افادهِ لیبیدیک‌ات را نوازش می‌‌کنی‌؟
آخر چه لطفی دارد با پیرمرد‌های لرزانِ عصا‌زنِ حیفِ کیر‌نشستن!
چه افسوسِ کس‌هایی‌ تحویلِ منظومه داده این شمسی‌ خانم!
زنِ به آن نازی چرا اینقدر نتراشیده می‌‌شود گاهی!
آی!
چه دارم گله بسیااااااار!
امیدوارم به بس‌اندازه با این سطر‌ها فانی‌میکرت سوخته باشد!
می‌ دانی‌ جریمهِ چنین زمختی‌هایی‌ چیست؟

۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

اگر آب


اگر آب یادش برود
اگر در رقص
شمشیر آب شود
بریزد از شانهِ جلاد
اگر خطِ میخی‌ بروید
از سایهِ سرِ خمیده بر نطع
اگر تن‌ِ تشنه‌ با
دست‌های بسته از پشت
پشتهِ شن شود
شنِ پشته‌های پا‌شان
اگر


۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

چکش‌ها می‌‌چکند

چکش‌ها می‌‌چکند
داس‌ها به یا‌س می‌‌نشینند
ارّه‌ها می‌‌گویند آره
درخت‌ها رخت در می‌‌آورند
که تبرها آنها را متبرک کنند
میخ‌ها می‌‌خوابند
بید‌ها بیدار نمی‌‌شوند

ای بی‌


ای بی‌
ای بین
ای بینا
ای بینا‌م
ای بی‌ نامو
ای بی‌ ناموس
ای بی‌ ناموسی
ای بی‌ ناموسیرکِ منظومهِ شمشی خانم
منظورِ تو چبود؟

عشقبا


عشقبازی چه باشد
دو برهم‌سوارگی
عاشقِ بیهمبازی چه کند
طی‌ِ خود سوارِ پیادگی
به همین مارکی‌دو‌سادگی‌
آه! آه!
زهی بیچارگی!

شغل مخک!

https://ichef.bbci.co.uk/news/624/cpsprodpb/500B/production/_95419402_jojlswnv.jpg

صدا می‌‌رود


صدا می‌‌رود
صدا می‌‌آید
صدا در سکوت
دستِ هفتاد جدِّ خودش را می‌‌گاید
تنها صداست که اهورا می‌‌اهریمند
اهریمن می‌ اهوراید
صدا
در مثلثِ تنها

بهار آ


بهار آیینه‌ات
ای مسیحِ شیرین
این بار
انگار باید این کیکِ مسموم را
با کون خورد و از دهان
افتاد توی چاه افعی‌ها!

RT

RT

:https://www.rt.com/news/383991-us-probe-chemical-attack-russia/


  • 2h
    Nobody trusts the Americans - not even Americans.
    Reply
    Share
    72 Likes


    •  Cyan Cherries
      1h
      Xi does in fact he invited Trump to China when he learned Trump bombed Syria
      Reply
      Share
      6 Likes


      •  Gold Hat
        1h
        Will Trump get back out of China though that is another question.
        Reply
        Share
        10 Likes


        •  Orange Candy
          1h
          he'll seek political asylum
          Reply
          Share
          4 Likes


        • 2h

        آنیتا آمد!

        دمی پیش، مژده رسید که آنیتا دخترِ خواهرزاده‌ام مژده و محمدعلی، خواهرِ حلما، به جهان آمد با سزارین، و مادر(هنوز به هوش نیامده)و دختر هر ...