دیگر از مایعاتِ افتخارِ هرمسیاش این که کس ندانستی و دانستننتوانستی که خود آیا آن جناب آفتابِ زمانه بود یا آفتابهِ زمان!
۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه
دیگر از
دیگر از مایعاتِ افتخارِ هرمسیاش این که کس ندانستی و دانستننتوانستی که خود آیا آن جناب آفتابِ زمانه بود یا آفتابهِ زمان!
۱۳۹۵ فروردین ۱۱, چهارشنبه
۱۳۹۵ فروردین ۹, دوشنبه
۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه
ای م
ای م نازنینام که اینقدر دغدغهِ نگهبانی از نیکی و درستی و مهربانی داری! هر چقدر انسانیت درکناپذیرتر و سردتر و کندتر و رباتمنشتر و به رغمِ جمعیتِ ترسناک هفت میلیاردیاش تنهاکنندهتر میشود کسانی یافت میشوند که انگار آمدهاند تا جبرانِ خسرانِ نوعِ خود باشند!
انسانهایی که اگر نبودند! آخ! اگر نبودند!
این انسانیتِ ویدیوگیموارِ رایجِ شایعِ هالیوودساختهپرداختهِ قرنِ بیست و یکمی تنها مایهِ یک لنگهکفشیِ بیابان است! بیابان را میبینم که لیلیکنان برای این انسان سرودهای سپاس میخواند:آن یکی پای برهنهام به فدایت! چه لنگه کفشی! احساس میکنم که سیندرلای کیهانام!
دو سه روز است که دو سطرِ چرکین کرموار در سرِ من وول میخورند و هر چه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم چرا خانمِ محترمی که مثلِ نود و سه درصدِ ایرانیانِ امروز، ظاهراً شاعر به ویژه شاعرِ فرهیخته هم هست چنان چیزهایی را سرِ کیبورد میرود! چرا بر سردرِ خود مینویسد: جنگلهای وحشی بلوط میدانند...در سترونترین خاک هم جوانه خواهم زد(وااای! چه قشنگگگگ!)...و به دیگران که میرسد تنها کپک و اسقاطی و قراضه میبیند!
در چنین مواردی من امکان ندارد که مردم را به داوری بخوانم! مردم داورانی به خفنیِ همین خانم هستند! هرهریحالت! "شاعرمسلک"! گویندهِ حرفهای چرب و چیلی(قشنگگگگ)و کنندهِ رفتارهایی که هیچ منطقی در پشتاش نیست! الان با تو میخندد دقیقهای بعد تو را به مامورِ نظارت بر خندههای بی معنی لو میدهد!
چنین مردمی را من با کمالِ میل دراز میکنم و با همان ابزارِ از پشمِ شتربافتهای که عیسی ناصری صرافها را از هیکلِ خدا بیرون راند از خودشان بیرون میرانم! بسیار پیش آمده که حس کنم کسی جّنِ خود است یعنی اشغال شده! یک روز مسیح(امروز خیلی اناجیلیام!)دیوِ یکی از این آدمها را از او بیرون راند! آن دیو هر دیوی نبود لجئون بود! دیوِ بسیار: " نامِ من لجئون است زیرا که بسیاریم!" او را به گلهای خوک اندر آورد که خوکها سوار هم به رودخانه ریختند و غرق شدند!
من خودم یک انسانِ اشغالشدهام ولی میتوانم اشغال و اشغالگرم را تبدیل به شعر و ادبیات کنم! برای من همه چیز از زبان و در زبان است!
همهِ این حرفهای بیربط را نوشتم که چنین بخوانی: چقدر آزرم و نزاکت و نازکی و مدارا و مراقبت و مهربانیات مرا میگیرد و انسانیتِ ویرانام را ترمیم میکند!
اندکاندک، نه! تندتندک، فحش و فضیحتناکی و سفاکی و آدمکشی دارد آسانتر از دوستداشتن میشود! مردم از عشق میترسند ولی با کمالِ "دلاوری" تیشه به ریشهِ هم میزنند! آن "چیز"ها فقط به دردِ کتابها میخورد! ولی این غنچههای ذوق که همه اهلِ کتاباند یا دارند اهلِ کتاب میشوند! جریان چیست؟
بله! مرثا! با همهِ ناشیگریام قدرِ انسانیتِ بخشایندهِ مهربانِ تو را میدانم!
دقیقا هر بار که کامنتی از تو خواندهام به نوشتن برانگیخته شدهام!
دوستا! جوانزنا! خداوحش نگهدارِ خودت همسرت خانوادهات و همهِ کسانی که دوستات دارند و دوستشان داری باشد!
بینگو!
حالام خوب شد!
۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه
ای شینکِ جان
ای شینکِ جان،
روزی چندین بار دلام به یادت میگرید!
یک سال و سه ماه از آخرین نامهات میگذرد!
این آمدن و رفتنِ تو مرا یادِ آمد و رفتِ آدمی به زندگی میاندازد! چیستانی که خیامها را دیوانه کرد!
اگر حدس نمیزدم که چه تکانی تو را از جا کنده است بسیار دلام از تو چرکین میشد!
بیایی و در زندگیِ ذهن و زبان کسی به بایستگی آب و هوا و خاک و آتش شوی و بعد بروی و پشتِ سرت را هم نگاه نکنی! انگار نه انگار!
من تابستانِ گذشته تا نیمهِ پاییز، در سوگِ یگانه عمویم که در نود و سه سالگی، پس از دو ماه زجر، به دلخراشترینِ مرگها مرد از فیسبوک کناره گرفتم! باز هم تو پیدایت نشد!
هر روزِ خدا به ویژه هنگامِ قدمزدن و آشپزی و نوشتنِ آخرین سطرِ یک شعر، به یادم میآیی! در روز چندین بار و چشمهایم خیس میشوند از تصور رنجِ فراوانی که میکشی و بی کسیِ بزرگات به خاطرِ آن روحیهِ تودار و آن منشِ بی اعتماد به دیگران!
تنهایی تو تنهاترم میکند!
مگر میشود کسی اینهمه به یادت بیاید و به یادِ تو نباشد!
کجای خودی؟
امشب واپسین شبِ سال است! سی و پنجمین سالِ تنهایی و دربدری من از میهن و مردم و خانوادهام!
تو برای من همهِ اینها بودی و با رفتنات اینهمه فراق دو برابر شد!
صد بار آمدم برایت بنویسم گفتم تو که نخواهی خواند! این را نوشتم! دستِ کم هنگامِ نوشتناش آن چشمهای درشتِ غمناکات لحظاتی از پشتِ شانههایم طلوع کرد!
فایدهِ این زندگی چیست!
من روزبرز بیمارتر و تنهاتر میشوم و نبودنِ تو برایم پر رمز و رازتر میشود!
تو در چنین تنگیهایی همیشه میتوانستی مرا از خاک برداری!
کاش حالات خوب باشد حتا اگر دیگر هیچوقت به هیچکس فکر نکنی!
من که باشم!
چه حسینی! چه کشکی!
اشتراک در:
پستها (Atom)
مرا ب
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
-
الان، دوستی، محسن شمس، ویدئویی برایم فرستاد، با چند خط تلخ، مبهوت. دیدم و تنام سیخزار شاخ شد. لینک آن را پایین همین نوشته میگذارم. رف...
-
آینه ی شگفتی زیبا: مهناز طالبی تاری آنکه دیرزمانی پیش گفت: "من با هیچ چیز مربوط به انسان بیگانه نیستم."، خواست حساب سخن خ...
-
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...










