به هر چه پرداختم
پر باختم
مگر به پرواز
پر ساختم از رویا
بال زدم
پریدم
از خواب
@sharangestaan
جمهوری وحشی شرنگستان
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم
رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم
خیره شدم خیره که آیینه ببیند
چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم
محو شدم محوِ تو و بوی تو بردم
تا نبرم بوی تو پروانه نگردم
لانه شدم لانهِ لالاییِ خاموش
تا سخنِ خفتهِ افسانه نگردم
باز شدم باز که آواز ببوید
چینهِ هر مرغکِ پر چانه نگردم
سنگ شدم سنگِ غزل، سایهِ مسعود
شد سخن آباد که ویرانه نگردم
منگ شدم منگ، شرنگ از خبرِ خاک
دور و برِ تاک ملنگانه نگردم
@sharangestaan
بازپخش یک پخشِ پیشین
که میخواهی بدانی من کیستم ای معروف چاه زمزم؟
من همه این شهرهای ویرانام.
ویران دمکراسیها، بی-۲کراسیها، اف-۱۶کراسی، اف-۳۵کراسیها، موآب(مادر آو آل بامبز)کراسیها و تنها جویشبامبکراسی خاور میانه.
ویرانی همه این شهرهای کهنام که نامی چند از آن میان چند هزارسالهاند: ببین چه کهنکسانی در کوی و برزنهای دمشق و حلب و موصل و کابل و بغداد و رقه گام زدهاند.
همانها که تمدن این پهنه سوخته را ساختند و چرا دقیقا پس از ویرانکردن معماری روان من، و تکهپاره یا آوارهکردن میلیونها انسان ریز و درشت شهرها و روستاهای ترسیده و لرزیده از بیرون و درون قلمرو خود، نخستین معجزهِ چکشیتیشهایبیلمکانیکیشان تکهتکه و خرد و خاکشیرکردن یادگارهای سدهها و هزارهها بود تا آینده نداند که اینجاها هم رودی روان بود و انسانی بود که چرخاش، کشاورزیاش، خط اش، طلایهدولت تاریخی اش، ریسماناش، نویسنده و شاعرش و اساطیر و دینهای دوزخاپردیسناکاش سیمای جهان را تا همین دیروزِ نه چندان دورِ تاریخ دگرگون کرد.
دمکراسیرکِ شوم دستهای سفیدِ دکمهِ بمبفشارش را آلودهِ چکش و تیشه نکرد: داعش را آفرید با جامه سیاه غزوه و غضب و دخول عدوانی غضروف تجاوزاللهیِ الله اکبرناک به هر چه نابدترِ تمدنهای فرسودهای که دود از سرشان بر میخاست.
دمکراسیسم، همچنان تشنه و گرسنه ویرانههای نوین است: دگردیساندن مروا به مرغوا، تهماندهِ آفرین به نفرین، تن به جسد، شهر به ناگهانبیابان، گذشته به برهوتی بی آب و علف و بدتر از هر چیز: اینجا پیش از ما جولانگاه ریگ روان بود و جز مشتی وحشی شترسوار و بربر ملخخوار چیزی نبود که باشد: "ما اینجا پیمپ بنزین زدیم مکدونالد زدیم بانک زدیم چاه نفت زدیم دمکراسی شیاف کردیم سکولاریسم تلقیح نمودیم روسری برداشتیم توسری گذاشتیم شاعر حقوق بشری کاشتیم بشر بی حقوق برداشتیم: در آغاز، تفنگ بود و کتاب مقدس و تفنگ، کتاب مقدس بود و کتاب مقدس، تفنگ و خدای گیسطلایی زاغچشم بود."
داعش حتما نباید با الله اکبر و جامه سیاه و شمشیر و چکش بیاید: نسل پسینترش، از گشتهای ارشاد و نمازهای جمعه و بی بی سی و من و تو و ایراناینترنشنال میآید.
آمده: اینجاست: پانایستگیلزبین مبلغ تجزیه ایران به ذرات کرونایی در ایراناینترنشنال است.
شمشیر امر به معروف علم الهدا و کوربین "مصیجون" است.
نویسنده و شاعر تا مغز استخوان، سفیدشویی شده است.
گلهِ چوپانخوردهِ وافوریکلاشنیکفیهای اینستاگرام است.
است است.
ایست است.
من کیام کابوسکشِ لولهدودِ واکلاشفورنیکف ؟
به غزه نگاه کن و نگران کهنشهرهای ایران باش!
شهلا محمدی:
"شرنگ جان حالم خوب نیست!"
...
ای شهلای عزیزم، این روزها حالِ تقریبا هیچکس خوب نیست! حتا کودکان و آلزایمریها هم حالشان چندان تعریفی ندارد: کودک نشانههایی از اضطرابِ جهانی پدر و مادرش را حدس میزند و جای خالی چیزی را در رفتارِ آنها حس میکند! چند روز پیش، پدرِ نود و سه سالهِ یکی از دوستانام که فراموشی دارد او را فرو میپوشد به او گفته بود: دارم دچارِ بیماری روحی میشوم! این دوستِ من از من خواست که کتابهایی برای پدرش بیابم تا او را اندکی سرگرم کند! گفت هر کتابی برایش میبرم میگوید: اینها بیماری روحی مرا شدیدتر میکنند! من کوششِ بسیاری کردم تا از میانِ کتابهایم چیزهایی بیابم تا شاید او را اندکی خوشحال کند: وغوغ ساحاب و چند کتابِ اصل یا ترجمهِ شوخی و خلبازیآمیزِ دیگر! یک کتابِ دیگر هم از شرحِ اراداتِ دوستان و دوستدارانِ تهرانی-شهرستانی و به ویژه آذربایجانیِ شهریار به او: این کتاب محشر است از این نظر که زمانی مردم چقدر شاعران را دوست داشتند و چقدرتر این دوستداشتن خندهدار بوده(به معنایی بسیار بی آزار و حتا ساده لوحانه!)فکر کنم از این کتاب خیلی خوشاش بیاید! این کتاب مرا یادِ آن دو سطرِ کلانتریافکنِ سپهری انداخت: پدرم وقتی مرد/پاسبانها همه شاعر بودند! انجمنهای ادبی آن زمانها گویا پر بوده از جناب سرهنگ و سرکار استوار و پاسبان و حتا ساواکیهای اهلِ حال!(خانقاهِ شهرِ من جیرفت را رؤسای "ادارهجات"، پاسبانها کارمندان و حتا ساواکیهای درویش که همهشان هم کلاههای خاکستری بوقیواری بر سر میگذاشتند،در کمتر از ده روز ساختند و پرداختند! پدرم گاهی دستِ مرا میگرفت و برخی شبهای ویژ، از جمله نیمهِ شعبان سری به آنجا هم میزدیم: فضایی پر از شربت و شیرینی و ریا و چاپلوسی و حالتهای ساختگی ولی با اینهمه آهسته و بی آزار! یک بار من در نوجوانی غزلی هم در مدحِ علی نوشتم و آنجا خواندم که عرش اعلی به لرزه در آمد یا شاید هم نیامد!
من بسیار دوست دارم ببینم آن مردِ نود و سه ساله از چه کتابی بیشتر خوشاش آمده! آن مرد آذری یا ترک یا هر چه خودش خودش را میخواند تقریبا فارسیگویی بلد نیست ولی به آسانی و عشقِ بسیار فارسی میخواند!
کمی به شعر و شاعریِ مردمِ "خوشقریحهٔ" دور و برِ مجازی مان نگاه کن و به یاد آور که چه پاسبانهای خوشوزنِ و قافیهای داشتیم و قدرِ پاگونشان را ندانستیم!
حالا جهان انگار دارد به همان عصرِ جهندگیاش برمی گردد: آن زمان که انسان شکاری شکارچی بود: یا درندگانِ گرسنه رویش میجهیدند و پارهاش میکردند و یا تیزسنگ و نیزه به بریدن و دریدنِ خوراکهای زندهاش بر میجهاند: روزگاری که هنوز یادگارهای خودش را در رفتارهای ناخوداگاهِ انسانِ فرزانه فرزانه باز نهاده: آن بدگمانی و جهشِ ناگهانی از برخورد با یک رویدادِ شدید و آن طورِ خطرناک، دلهرهآور و اندوهناکِ پاورچینپاورچین راه رفتناش در تنهایی و خیال و نقشه چینی و احساسِ نبوغِ توطئه!
ما داریم به یک وضعیتِ بی اعتمادی و نگرانی و خودپایی ناشی از توهمِ کمینِ دیگرانی چون خود بر میگردیم: کی کجا کی را شکار میکنیم کجا کی کی شکارمان میکند!
در بدترین کابوسهایم و هولناکترین فیلمهایی که دیدم هم تصورِ چنین جهانی را نمیکردم: گادزیلا این بار از ژرفای خودِ انسان بیدار شده و همه چیز را در او زیرِ دست و پا له میکند: همهِ چیزهایی را که با نبوغِ خودفریبانهاش ساخت تا بگوید من هیولا نیستم! متمدنام! خداسازم! خداسوزم! خدایم! از خدا بی نیازم!
انسان، همان خدای خرابکاری شد که میترسید با او روبرو بشود: این فرانکشتین را من ساختم یا او مرا وصله پینه کرد!
یادِ آن شعارِ بسیار مسخره و همهنگام صمیمانهِ جنبشِ سبز میافتم که پس از آن سرودِ وحشتناک عامیانه و بیربط به شور و شوقِ خیابانی(یارِ دبستانیِ من.... دشتِ بی فرهنگی ما...): نترسیم! نترسیم! ما همه با هم هستیم! سر داده میشد و در میانِ "آنها-ما" کسانی بودند که اگر میشناختیم باید از آنها میترسیدیم: اندک اندک ممکن است کسانی اینجا به من یا من به کسانی نگاههای هیولااندرآینه کنیم و از هم بترسیم! گاهی از خواندنِ برخی از کامنتهای انگلیسی و فرانسهِ اروپایی-آمریکاییها زیرِ لینکهای این ویدئوهای ترور و هول و هراس به خود میلرزم: غرب دارد به همان دهههایی بر میگردد که بوی یونیفرم و صلیبِ شکسته و آبجو و سرودهای غرورآمیز و نیشخندهای هیتلر و عرقِ غبغبِ متکبرِچرچیل میداد!
کانادا هنوز جاناش گرم است خوشبختانه!
انگار باید بترسیم از اینکه به زودی ممکن است که دیگر کسی با کسی نباشد! کسی به کسی نباشد! کسی که کسی باشد نباشد یا باشد و تو را مرا دیگری را کس نشمارد: با حیوانانگاری دیگری،
درودها نادرجان،
من نوزده سالگی زمان انقلابام را از یاد نبردهام و شور و حضور خیابانی این جوانان جان به لبرسیده را درک میکنم و اعتراض و دفاع از خود و سبک زندگی خود را حق آنها میدانم.
رویاییِ نوزادمرگ، زمانی گفته بود که: چوپانهای ایران از فوتبالیستهایش با فرهنگترند.
امروزه، بتهای بسیاری از این جوانان، مثلا علی کریمی که در توییتر، توییتهای توخالیاش نود هزار لایک میگیرند آدمهای بی فرهنگی هستند که تنها میتوانند شورانگیزی کنند.
جوان خودش بمبِ شور و شورش است.
خطری که اینگونه جنبشها را تهدید میکند شدت و طوفان هیجانی ست که با میل به ویرانگری و خشونت، به سرعت، آماج سرکوب و خاموشی و سپس ناامیدی و فلج سیاسی میشود.
آنها به جای اینکه چند خواسته دقیق و روشن را از جمله لغو گشت ارشاد و مهمتر از آن، لغو حجاب اجباری و آزادی پوشش و سبک زندگی، پیش ببرند و رژیم را ناگزیر به امتیازدادن کنند همچون بارهای پیش، یکراست میروند سراغ سرنگونی.
چیزی که اصلا به آسانی پنجاه و هفت یا "بهار عربی"نیست چون رژیم درگیر یک جنگ نیمهجهانی-منطقهای است و دشمنان تشنه به خون خارجی دارد و به هیچ رو کوتاه نمیآید و دوباره با شدتی بیشتر سرکوب میکند.
گر نیک بنگری، این رژیم بدترین برانداز خودش است: رفتارش با مردم ایران در این شرایط تحریم و تنگی و افسردگی و رواننژندی همگانی با اینهمه زورگویی و خشونت و پر رویی و و بی شرم و پروایی، همچون زدن کارد پیوسته به تن خودش است. پیوسته به پای خودش تیر میزند و خون خودش را هدر میدهد. نه تنها هیچ امتیازی نمیدهد بلکه پیوسته طلبکار ملت هم است.
خطر خارجی هم اصلا افسانه نیست.
هر چند رژیم کاری کرده که بخشی از مردم ایران همه دشمناناش را "دوست" خود میپندارند و با چنان دوستانی دیگر به دشمن نیازی نیست. چون تحریمها و تخریبهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، همه کار آنهاست.
از درون رژیم ملت را میآزارد و از بیرون اسرائیل و آمریکا و عربستان و امارات و ترکیه و حتی جوجه اردک زشتی همچون الهام علی اف.
از همین روست که اگر کار این تظاهراتها به خون و خشونت و سلاحکشی و شعرهای مجاهدینپسندی چون "میکشم هر آنکه خواهرم کشت" بیانجامد در افقاش جنگ داخلی زبانه خواهد کشید: همه کوشش عربستان سعودی و اسرائیل و آمریکا کشاندنِ ایران به همین پایان سوریهای و لیبیایی است و کشتارها و آوارگیهای میلیونی کشوری خشک و گرفتار.
پیروز هرج و مرج ناشی از جنگهای قومی و مذهبی و فرقهای، و پیایند آن، دخالت نظامی خارجیها ملت ایران نخواهد بود: ایران، انبار باروت است بهتر است در کشیدن کبریت، پروای بسیار کنیم.
رژیم را باید گام به گام به پس راند و از آن امتیاز گرفت.
زنان میتوانند این مردکان و زنکان زورگو را تا اندازهای به زانو در آورند.
جهان، بیش از همیشه، هرتشهرِ قانون جنگل شده و زورمندتران، کشورها را هم همچون هندوانه از گردونه تاریخ، پرت و پخش و پلای جغرافیاهای خونالوده ِ سوخته میکنند.
ایران را در چنین جهانی باید دید و با صد و هفتاد میلیون دست، سر پا نگه داشت.
امتپسندان و قومپرستان و آقاخانمزادگان، دغدغه نگهداشت آن را ندارند و تنها به جدا سری و ساختن کشورکهایی میاندیشند که مشتی پسر خان یا رئیس قبیله آن را اداره خواهند کرد و بیش از پیش، بی دفاعتر و پایمال زورگویان خواهند شد. کشورکهای بازمانده از یوگسلاوی، اقلیم کردستان، و هولناکتر از همه، لیبی سه شقهِ بازار برده فروشان، افغانستان تاریخا سوخته، سودان دو پاره دچار خونریزی پیوسته، دروازههای بهشت بزرگ نیستند.
رودها راضیه جان،
دیروز به تظاهرات آمده بودی؟
مجاهدین، مثل مجاهدین، یعنی بزدلانه و زیرجلکی بی هیچ نشانه و بروزی از خود، دور و بر تریبون ،سنگر بسته بودند و شعارهایی را به فضا تحمیل می کردند که نه تنها ربطی به مهربانی نداشت بلکه سراپا فریاد قتل و انتقام قیصری بود ولی در بیانیه های انگلیسی و فرانسوی، همه چیز در باندرول ال جی تی بی پسند و دمکراتیک و مدرن و مدنی به گوش های "خارجی"ارائه می شد. آبدارچی هایی مثل مجوان که مقدر است که همیشه مطیع اربابان انقلاب باشند یکسره با مافیای تریبون، گرم درگوشی گویی بودند. کاوه از سوی کمیته یادمان، از من خواسته بود شعر بخوانم. ملینا مرکوری چپ ها، یعنی شیرین هم به زحمت بسیار، آوازش را به سمع بی حواس مستمعین رساند. تنها بیانیه ها و شعارها مجال شنیده شدن داشتند:ال جیتی؟بی، اتحاد اقوام.
پس ملت چی شد؟
فضا بوی گودال قتلگاهی در آینده می داد.
باید حواسمان باشد که دوباره هجده نوزده ساله نشویم.
طفلکی هجده نوزده ساله های امروز ما!
ژنرال علی کریمی و سرتیپ شاهین نجفی و نو بزرگ ارتشتاران، سپهبد مسیح علینژاد، غیر از قذافیزاسیون-صدامیزاسونی آمیخته با سودومیزاسیون هر که کوچکترین ایرادی بهشان بگیرد هیچ چیزی بر زبانشان نمی گذرد.
مسیح واقعا موجود، در وی او ای، خواستار منحل کردن سازمان ملل و توبیخ بایدن شد.
گماشتگان صدای آمریکا با دهان باز به این آغا محمد خانم قرن بیست و یکم نگاه می کردند و حس می کردند زمین از مدار خرج خواهدشد.
این روزها بهترین کار ما پخش و پلا کردن ویدیوهای ایران اینترنشنال نیست. این عربستان فارسی، اکنون تبدیل به مرکز فرماندهی عملیات آغا مسیح خانم و مجاهدین و تجزیه خواهان شده.
رژیم با این مقابله به مثل ها فرو نمی ریزد.
فقط، باز همچون دهه شصت، سرکوب ها نجومی می شوند ولی این بار، دام یک جنگ وحشتناک در مرزهای شمالی، و گشودن چند جبهه جنگ قومی هم زیر پای ایران چیده شده است.
اشغال اشنویه شادمانی ندارد
نباید بگذاریم این بی همه چیزها چنان هارمان کنند که همه نشانه های هاری را به حساب مهربانی بگذاریم.
میان این جوانان، لیدرهای پنهانی کاشته شده که دست بسیج را از پشت می بندند.
دیشب به یک بسیجی چاقو زده بودند و او داشت به شدت خونریزی می کرد و مشتی مهربان دوره اش کره بودند: چرا مردم را میزنی؟
لامصّب!
الان او یک انسان زخمی است. برسانیدش به بیمارستان.
با کدام آمبولانس؟
شصت هفتاد تایشان را سوخته اند.
رژیم که نمی تواند با همه آمبولانس ها زندانی ببرد..
دیروز، با فریاد مرگ بر مزدور خارج نشین و وسط باز، می خواستند زهره هر کسی که لام از کام بگشاید را بترکانند.
باورت می شود برای آن حرف های ضد جنگ وتحریمی که در خانه تو زدم مجوان با من از بالا به پایین نگاه می کرد!
من و کاوه، قدیمی های آن مجاهدین را که بیست نفری بیش نبودند ولی فضا رامی گرداندند میشناختیم. خوب شد به این نتیجه رسیدیم که من شعر نخوانم.
فدات
به هر چه پرداختم پر باختم مگر به پرواز پر ساختم از رویا بال زدم پریدم از خواب @sharangestaan