‏نمایش پست‌ها با برچسب محالات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محالات. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ آبان ۶, یکشنبه

#رویا_حکاکیان

 بوی کس کفتار توی بغبغو‌یی

آواز قصابی، سکوت ژرف قو‌یی




#رویا_حکاکیان، #ویکتوریا_نولاند نوین ایران است:


دومی‌(همان که گفت و لو رفت: فاک‌یوروپ) یهودی اوکراینی تبار‌ی ست که از کرسی دوم وزارت خارجه آمریکا(در دولت اوباما) و با همکاری شوهر جنگ‌فروش‌اش(رابرت کاگان)آیندهِ اوکراین را به خاک و خون کشید و یکمی، یهودی آمریکایی‌اسرائیلی ایرانی‌ تباری ست که می‌‌خواهد همان راهِ رفته را برای ایران بپیماید.


چه نیرویی او را برابر سناتور باب مندزِ جنگ‌پیشه می‌‌نشاند یا به کاخ سفید جنگ‌سالاران می‌‌برد تا نقشهِ اوکراینی‌ کردن ایران را پیاده کند: "همانگونه که به کشور‌های همسایه ایران، کمک‌های چندین‌میلیاردی کردید تا از شر دیکتاتور‌هایشان رها شوند به ما هم کمک کنید تا ایران را رستگار کنیم" یا در جایی‌ دیگر: :ما(کدام ما؟) باید آمریکا را قانع کنیم که همانطور که به عراق کمک کرد به ما هم کمک کند."؟


آیا دهان او آماده لقمهِ گنده‌تر از دهان‌اش: "فاک‌ایران" شده است؟(همرزم اسرائیلی‌اش ...کوهن که همان هفته نخست خیزش جوانان تویت زد: بای‌بای‌ایران!)


آمریکا و ناتو چگونه لیبی‌ و سوریه و سودان و افغانستان و اکراین و عراق را رستگار کردند؟


او با "ولودیمیر"ِ دومِ تورنتویی‌برلینی ما(دریغا)آن سوگوارِ داد‌خواهِ سیاست‌زدهِ بازی‌پذیرفته از سو‌ی بازیگردان‌های یهودیِ صهیونی، به ویژه ایروین کوتلرِ تحریم و جنگ‌پیشه که آماده است که جهان را به پای اسرائیل، ذبحِ تلمودی کند(همانا مسیحا‌ی سازمان مجاهدین خلق اسرائیل و عربستان)و کارناوال پرچم‌ها‌ی جدایی‌خواهان+پرچم اسرائیل و رویا‌ی دزدیده‌سفید‌کاری‌شدهِ "م.ل.کینگ"چه نسبت استراتژیکی دارد؟


آیا در آن برلین رستگار‌ی، پرچم فلسطین را هم بر می‌‌تافتند؟(چه فرمایش‌ها! مگر نمی‌‌دانستی که در آلمان در دست‌داشتن پرچم فلسطین جرم است و مجرم، دستگیر و زندانی می‌‌شود!)


چرا تجزیه، در همان اندازه پذیرفته‌شدهِ "جامعهِ جهانی‌"برای اسرائیل شاخ‌بوقِ آخر‌الزمان است و برای ایران ساز و دهلِ رستگاری؟


عصر، عصرِ هنرنمایی سیاسی هنرمندان و ورزشکاران است: زلنسکی، کلیچکو، علی‌ کریمی‌(نیمکت‌نشین شد)رویا حکاکیان، #نازنین_بنیادی#حامد_اسماعیلیون و...


چرا که نه!


مگر خمینی هنرمند نبود؟ شاعر‌مسلک نبود؟


برای عروس‌اش نمی‌‌سرود: من به خال لب‌ات‌ای دوست گرفتار شدم؟


مگر خلخالی نمی‌‌کوشید با صدا‌ی رگبار ژ.۳ در هنگامه سپیده‌دمان اعدام، مارش رستگار‌ی بنوازد؟


مگر بیت رهبری، بیت‌الطربِ شاعرانِ بیت‌بافِ احسنت‌احسنت-تکرار‌تکرار‌انگیزِ رهبری نیست؟


مگر پیغمبر آن یکی‌ و این یکی‌ شبان نینواز و "شاعر مجنون"نبودند؟


مگر‌مگر‌مگرستان!


ای ایرانی‌ جون، بپا که ذهن و ماهیچهِ رنگین‌جامگانِ "جامعه جهانی‌"دست به دست هم داده‌ا‌ند تا مصیبت ما را ده‌چندان‌تر کنند(ترسم که پس از شاه، خمینی‌خامنه‌ای را هم "خدا‌بیامرز" کنی‌


"موسی‌ فرعون‌تر بود."


شمس تبریزی


چرا ستمدیدگان ستمگر‌تر می‌‌شوند؟

به ستار وکیل

 

تا تاتار‌های موی تو پرسش‌های باد را پریشان کنند

غولِ مغول‌پشتِ آینهِ سرخ

غش کرده است

...

این درختِ سنجد خواهرِ من است: خواهرِ سنت‌فمی!

هر شب به دیدارش می‌‌روم و با هم خوش و بش می‌‌کنیم!


به ستار وکیل

شاعرانِ ما بیشتر در بارهِ درخت احساساتی شده‌اند( تو قامتِ بلندِ تمنایی‌ای درخت! زیبایی‌‌ای درخت! و از این حرف‌ها!)حال اینکه درخت، هستِ بسیار هوشمند و حساس و با عاطفه‌ای است!


عاطفه‌هایی‌ فراتر از نیک و بد!


من درخت‌هایی‌ دیده‌ام که برای رسیدن به نورِ آفتاب واقعا در خشونت دستِ هر گنگستری را پشت‌بند می‌‌کنند!


آنها می‌‌توانند درخت‌های دیگر را خفه و پست و سایه‌نشین کنند!


با اینهمه آنها در شبکهِ به هم‌پیچیده‌ای از ریشه‌ها به هم کمک می‌‌کنند و برای هم خوراک می‌‌فرستند!


زمانی‌ قبیله‌ای یهودی را خشمِ یهوه محاصره می‌‌کند!


آن شقی در انتظارِ تسلیمِ آنها از شدتِ گرسنگی و تشنگی چشم به دروازه‌های توبه‌گشا می‌‌دوزد!


زمان‌ها می‌‌گذرد و آنها همچنان میانِ دژ می‌‌مانند!


دیرتر که همه چیز تمام می‌‌شود او آنها را می‌‌بخشد!


فضولی از فاضلی نبوی می‌‌پرسد چرا آن خدای دیوانه خشم گرفت و سپس بخشود!


این یکی‌ گفت: چون هر یک از آن مردم در هنگامِ تنگی میانِ خانهِ خود و همسایه سوراخی کند و از آن راه همه با هم داشتنی‌های خود را بخش کردند و آنهمه مدت کسی‌ تنگدست نماند!


خدا این را دید و آنها را ستود و بر آنها رحم آورد!

خدا‌وحش این حرف‌ها به شاخ‌اش هم نیست ولی‌ یک چیز را بس جدی می‌‌گیرد که حتی ملعون‌ترینِ درختان هم از بهترینِ آدمیان بهتر است!


او مثلا فحش‌کاری بی‌مورد عیسی ناصری به انجیرِ نر در اناجیل را نمی‌‌بخشاید: آن تخمِ خدای حواس‌پرت می‌‌خواست از انجیر نر میوه بچیند انجیر هم گفت بیا تخم‌ام را بخور!

من مهربانی‌هایی‌ از درخت‌ها دیده‌ام که گفتنی نیست!


در هنگامه‌های هولناکِ سوگِ عزیزان‌ام به من یاد دادند که نه تنها از حرف‌زدنِ با آنها شرم نکنم بلکه آن را طبیعی‌تر از ولحرفی با آدم‌ها بدانم!


با درخت نمی‌‌شود پر حرفی‌ کرد!


زود با صدای با‌دی‌ که در شاخه‌هایش می‌پیچد یا با یکی‌ از آن رقص‌های چند‌صد‌میلیون‌ساله هوشِ تو را دستکاری می‌‌کند و با صدای خودت با تو حرف می‌‌زند!

چند تن‌ از درختان‌ام‌دوستان‌ام‌خویشان‌ام:

...

یادت باشد که آنها گاهی‌ دشنام‌ها و متلک‌های جانسوز هم نثار می‌‌کنند به دل نگیر دو برابر‌ش را به آنها پس بده ولی‌ فراموش نکن که با درختان اصل بر لحن است نه معنی‌ و مفهوم و حتی صدا!

به آنها بدترین فحش‌ها را با لحنی چنان عاشقانه بده که به رقص آیند!

دوستی و همگفت و شنفتی با درختان را بیازما و روزی با من از آن آزمون حرف بزن!

سر، یک

 دلخوش، خوشدل، دل‌انگیز، دل‌آرا، دلشده، دلدار، دلبر، دلتنگ، دلخواه، دلپسند، دلداده، سنگدل، بزدل، دل‌آزار، دلزده، دلچرکین، سنگیندل، شیردل، دل‌سپردن، دل‌بردن، بد‌دل، خوشدل، سیاهدل، روشندل(نابینا)دلشکسته، دل‌آزرده، دلیر، دلاور، دلاویز، دریا دل، خونیندل، دل و جان، تهِ دل...


این دل چیست که عالم همه دیوانه اوست؟


دل، میان است:


دل هر ذره را که بشکافی


آفتابی‌ش در میان بینی‌


دلی‌ در دل، میانی در میان.


دلِ ظهر، دل شب، دل بیابان.


دل، مرکز(همان میان به عربی‌) است. دل‌دادن، به معنی‌ تمرکز(کردن)هم است: دلگوش‌دادن.


دل همان قلب نیست. دومی‌ "دستگاه گردش خون است، اولی‌ دستگاهِ سرنوشت‌ساز."(این تعریف بانمک را همین اکنون در گوگل فارسی دیدم)"با من صنما دل یکدله کن"، اگر دودل شوی نمی‌‌توانی‌ باگزیر شوی، ناگزیر می‌‌شوی. کاری می‌‌کنی‌ از سر ناچاری، بیچارگی و نه چاره‌اندیشی‌. سر‌ت را نمی‌‌نویسی، سر‌ت را می‌‌نویسند. برایت سرنوشت می‌‌سازند. سر هم نمی‌‌تواند همان کاسهِ مغز باشد.


سر، یک است: سردسته، سردار: رئیس، دارنده راسِ برتر. مرئوس، سرِ زیرین. سر‌آغاز. آغاز: از سر گرفتن. بار و باره، نو. از سر، از نو: نخست‌بار، دوباره. از سر گرفتن.


سراسیمه‌ای؟ آغاز‌آشفته‌ای. سرگردانی؟ بلبلِ سرگشتهِ کوه و کمر‌گشته‌ای؟ سرتقی؟ سرمچارِ وافوری‌یی؟ سرخورده‌ای؟ دیگر مباش! بیا به میان! برو توی دلِ دل!


سر و دل و دل و جان و سر و سامان و دلبر و دلدار در کارند تا تو سر به دریا‌بیابانِ هستی‌ بگذار‌ی. این بار این دفعه این سر را از گریبانِ غیب در‌آوری. این حتی را از سر بگذرانی. به دلخواه و دل‌آگاه یا بر عکس.


اگر در میان باشی‌، از میان رفته باشی‌ هم باز در میانی. هنوز برخی‌ از دیروزیان و پس‌پریروزیان، همچنان در میان‌تر از امروزیان‌ا‌ند.


در دل باشی‌ دیروز و امروز و فردا نداری. سر و انجام نداری. خر نداری، سوار نداری.


دیوانِ بزرگ را می‌‌گشایی می‌‌بینی‌ از امروزِ تو فردا پس‌فردا‌تر است.

۱۴۰۱ دی ۵, دوشنبه

همانقدر ک

 


همانقدر که تو عاشق ردیفی
من شیفتهِ قافیه‌ام
هر روز که برابر آینه می‌‌ایستم و ریشِ قافیه‌ام را می‌ تراشد
با شوق و ذوقی هوشمندانه فریاد می‌‌زَنَمَد:
به‌به
ابله
و روز با شکوهِ پایان آغاز می‌‌شود
سکوتِ همسایه سمفونی غاز می‌‌شود
بازارِ ایسم پر از ناز می‌‌شود
در پشت در شهباز می‌‌شود
شهباز عاشق شهناز می شود
پنجره باندِ پرواز می‌‌شود
قناری گرامافونِ گراز می‌‌شود
کلیتوریسِ نفرتیتی گراناز می شود
هوا قافیه‌پرداز می‌‌شود
قافیه یکه‌تاز می‌‌شود
متوجه اَستی‌ که چه نمی‌‌گویم!

۱۴۰۱ دی ۲, جمعه

چشم‌هایم ر

 چشم‌هایم را می‌‌بندم و به موازی‌جهانِ ناپیدایان اندر می‌‌شوم:

روح الفِ یک سایه را می‌‌بینم که در غبارِ اسبِ تیز‌تازِ یک آقا‌ی سبز‌پوش نورانیِ تیغ‌آختهِ از گذشته‌آینده‌آ‌یان، می‌‌دود و فریاد می‌‌زند:

"به کجا چنین شتابان!

به کجا چنین شتابان!

به کجا چنین شتابان!"

خالِ هاشمی‌ِ حضرتِ سوار، تیکناک می‌‌شود و می‌‌پرد پریدن اسفند بر مجمر.

حضرت، لگام اسب را می‌‌کشد و به آن ذره در غبار می‌‌نگرد و چیزی می‌‌گوید که اگر بگویم همین جمعه پیش رو واپسین دعا‌ی ندبه‌اش را می‌‌خواند و نمی‌‌خواند و از شنبه، چشم‌ها از خیاطی دست می‌‌کشند و نمی‌‌کشند و چیز‌ها می‌‌بینند یا نمی‌‌بینند که دیدن و ندیدنِ هر کدام‌اش از تا‌ب و توانِ خودِ خدا هم بیرون است و نیست.

دارم وسوسه مینمی‌شوم: بگونگویم؟

نه! نمی‌‌گویم.

بله! نمی‌‌گویم.

۱۴۰۱ آذر ۳۰, چهارشنبه

فارسی ف

 فارسی فراموش نخواهد کرد که واژن، نه ببخشید، واژهِ "انقلآبَکی" را نیز من سکّه زدم همانگونه که سکه رانیز من واژه کردم.

دست می بری به جیب می بینی مشتی واژه دارند با هم جرینگجرینگ می کنند.
الکتاب را باز می کنی سکه ها با تلاوتِ آیه می ریزند.
خدا دست است و من قلم، یا شوخِ دستِ خدا و انقلآبکی، لغتی مجعول، سکه ای تَقَلُبَکی که نه او نوشته و نه من به هوا انداخته ام.
هالیوود به ارتفاع پست می گوزد فراخ نژاد از هوش می رود فراخ نژاد به تابلوِ گوزنده چشم می دوزد درز لباس هایش وا می رود.
ارتش به نوباوهِ ایران اینتر نهیب می زند:
ای عنتررَنگ، اگر ملا باقر مجلسی نیستی دست کم امانوئل کانت باش! نه بابا، اصلاح می کنم: اگر ماشاالله قصّاب نیستی دست کم، رومل، روباه صحرا یا شیرینی ناپلئونی باش!"
نیروی خارجی به سید مجتبی واحدی دخول عشقانی-عدوانی می کند نامبرده با چشم های گرد می جیغَد: آهای! صبر کنید! صبر کند! منظورم از دخالت بشردوستانه این نبود...آخ! این چه رسم دوست داشتن بشر است!
هشتاد و پنج میلیون هورا می کشند.
همه چیز به هیچ چیز همانقدر ربط دارد که هیچ چیز به همه چیز ربط ندارد.
خامنه ای همانقدر با گه اش بازی می کند که خمینی با تیلیدِ اِشکنه اش ور میرفت و آدم ابوالبشر با خایه هایش و من با واژن ام ببخشید با واژه ام نبخشید با سکه ام وراجی می کنم.
کوه با سرعت قطاری که به تونلی دخول می کند از ریل خارج خواهد شد و اژدها پرواز خواهد کرد و با کرم هایش خواهد ریخت.

سننه!
آمین!
آفرین!
نفرین!
سو فاکینگ وات!

۱۳۹۹ شهریور ۲۰, پنجشنبه

امروز خ


امروز خبردار شدم که:

چهار روز پیش در جیرفت، ساعت حدود ده شب، خواهرزاده سی‌ و دو سه ساله من مجید از سکینه، داشته مغازهِ کارت‌خوان‌فروشی‌اش را می‌‌بسته که ناگهان صدا‌ی دو تیر می‌‌شنود.

چند ثانیه پس از شنیدن صدا‌ی تیر دوم در سینه‌اش احساس سوزش می‌‌کند و می‌‌افتد.

همسایه‌هایش به سعید، خواهرزاده دیگرم از معصومه که همان نزدیکی‌ در خانه‌مان زندگی‌ می‌‌کند خبر می‌‌دهند و او هم فوری می‌‌رود و با آمبولانس صد و پانزده مجید را به بیمارستان می‌‌برند.

یک گلوله کلاشنیکف به سینه‌اش خورده و معجزه‌وار بی‌ آنکه به یکی‌ از ارگان‌های زیستی او بخورد در سینه‌اش گیر می‌‌کند.

تشخیص ماموران اطلاعات مستعمره امام زمان: تیر به اصطلاح سرگردان بوده و از فاصله بسیار دور شلیک شده از همین رو از پشت‌اش بیرون نیامده.

گلوله کلاشنیکف حتی از پانصد متری هم می‌‌تواند پشت را پاره کند.

این از دورتر شلیک شده.

چون مجید دشمن خونی‌یی هم نداشته این پندار درست است:

چند سال پیش، پسر همسایه ما با دوست‌اش می‌‌روند با‌ده نوشی، پس از مدتی خداحافظی کرده از هم جدا می‌‌شوند.

پسر همسایه من، کلاشنیکف‌اش را از پنجره ماشین بیرون می‌‌آورد و محض "تفریح"شلیک می‌‌کند.

آخ‌ی از آن سو بلند می‌‌شود و می‌‌رود می‌‌بیند دوست‌اش غرق خون مرده است.

خانواده کشته پس از چند سال به دلیل غیر عمد‌بودن قتل می‌‌بخشند و او بیرون می‌‌آید.

کلاشنیکف، قبضه‌ای پانزده میلیون تومن(هشتصد دلار)است و بسیاری از ابلهان دارند و بیشتر وقت‌ها آن را چون اسباب‌ بازی و خود‌نمایی به کار می‌‌برند به ویژه در عروسی‌ ها.

این نادانی مزمن در همه منطقه جریان دارد و هر روز جان می‌‌گیرد.

این هم از امینتِ "حبیب‌الله"ها در المهدی‌لند!

پسرک چه شانسی آورد!

مادر بیچاره‌‌اش رفته کرج به دیدار دخترش و همچنین برای درمان پایش.

احمقی از خویشان زنگ می‌‌زند و به دخترش می‌‌گوید جریان تیر خوردن مجید چیست، آنها همه به حال سکته می‌‌افتند تا اینکه برادر مجید دروغی می‌‌بافد: از جلو جوشکاری ر‌د می‌‌شده براده‌ای می‌‌پرد می‌‌رود توی بازویش.

مجید بیچاره از روی تخت بیمارستان مجبور به گفتگویی دردناک با مادر‌ش می‌‌شود و داستان جوشکار‌ی را تکرار می‌‌کند.

گلوله هم در سینه‌اش مشغول خور و پف است.

درد دارد ولی‌ خطر ندارد: دکتر گفته چکار‌ش داری بیچاره را، خسته است بذار همانجا بماند!

گفتم برو کرمان درش بیار!

در رودبار کم نیستند مردمی که سال‌ها میزبان گلوله‌ای در جایی‌ از تن خویش روزگار می‌‌گذرانند.

این مجید همان است که ماه پیش با پسر‌عمه-پسردایی‌اش، برادرزاده من میثم دعوا و او را زخمی کرد.

طفلک میثم با اینکه دوباره کرونا گرفته و خوب شده بوده فورا با برادر‌ش می‌‌رود سراغ او بیمارستان.

فاک رئالیسم جادویی!

آنجا روزی دویست کیلو رئالیسم جادویی جارو می‌‌شود!

۱۳۹۹ شهریور ۱۴, جمعه

کمابیش،

Level 4:
اشکال اصلی این است که ایدئولوژی رایج ایدئولوژی هویت است، در دو شکل کلان: ناسیونالیسم کلان و مدعی امپراتوری فرهنگی و گذشتهٴ موجه‌کنندهٴ چیرگی؛ و ناسیونالیسم خُرد. غایب، یک آرمان صلح و عدالت برای همزیستی در منطقه است.‌>


کمابیش، انتر‌ناسیونالیسم یا جهان‌میهنی چپ و راست آنها همین امت اینها بود:
آنگاه، ما انتر(به ع)ناسیونالیسمِ از ما بهتران بودیم(کجائی‌ای رئیس جیمهورِ صدرِ انقلاب‌اسلامی!)
اکنون، منترِ این از ما بد‌تران ام‌القراییم با "مغز متفکر جهان شیعه"وار‌هایی‌ امام‌جعفر‌صادق‌تر"مدرن‌تر و پیشرو‌تر" در نقد رادیکال و جنتلمنانه.
یکی‌ هیاهی به سلامتی‌ ملت نجیب بلژیک(که "هدیه تولد" لئو‌پولد‌شاه‌جان‌اش را تبدیل به"گودی قتلگاه" و مثله کردن ده میلیون کنگویی کرد)کشور و منطقه و مردم‌اش را صحاری و صحرا‌نشینان می‌‌نامد و دیگری پیاپی قوم‌قوم و فرهنگ‌فرهنگ و زبان‌زبان می‌‌کند.
مارکس، ایدئولوژی آلمانی‌ نوشته این باید ایدئولوژی ایرانی‌ بنویسد تا هم قافیه اندیشیده و هم نو آوریده باشد.
این یلِ میدان صلح و عدالت پس کی‌ از ایدئولوژی اسرائیلی در "زمانه" صهیونیست‌های هلندی رجز سر خواهد داد!
دریغا که این حیفِ فلسفه و افسوسِ ادبیات‌ها از روشنفکری بیشتر توی سر صحرا و صحرا‌نشین‌زدن را دوست دارند و چنان عاشق مفاهیم عاریتی خود شده‌ا‌ند که از یاد برده‌ا‌ند که صحرا هم روزگار‌ی زاییده شد تا صحرا‌نشین هم پدیدار شود.
او بهتر می‌‌داند که از گل‌نازک‌تر به صحرا‌زایان و شبان‌های "مدرن و پیشرو‌ش" نگوید و تنها با مردم خوار‌پنداشتهِ خودش سراپا خار و خرخر و لولو‌لوح باشد.
او آینده ویرانِ کهن‌ترین شهر‌های جهان را ندید از برق لندن و پاریس و بروکسل کور شد و ندید که پشت ویرانی آینده شهر‌های خاور میانه، گذشتهِ چند قرن صحرا‌زایی‌ در آفریقا و آسیا و استرالیا شنموج می‌‌زند.
او آنقدر عادت به شقه کردن جهان کرده آنقدر بخشبند‌ی موذیانه وحشی‌متمدن را جدی گرفته که دیگر نمی‌‌خواهد یا نمی‌‌تواند که توحش متمدنانه ویران‌کردن بغداد و موصل و رقه و کابل و طرابلس و موگادیشو را ببیند: "تقصیر خودشان بود وگرنه شهر‌هایشان ویران نمی‌‌شد"
او از گور برخاسته و با نیمی از چهره‌اش وحشی و صحرایی و دینی ممتنع‌تفکر و شیعی و سنی و دا‌عش می‌‌بیند و با نیمی دیگر مشتی ویلیام‌بریژیت‌ایزابل‌الکساندر سر تا پا اندیشه و نیرو و زیبایی‌ و دارندگی و برازندگی.
اگر از او بپرسی‌ چرا ملت بلژیک باید محترم‌تر از صحرا‌نشین ایرانی‌ یا عراقی‌ باشد چرا ناسیونالیسم(که چه عرض کنم) آپارتاید نفرت‌انگیز اسرائیل و رفتار اکسترا‌ترسترسناکِ ناتو‌یی‌های سرسبز و پارک‌منش که آسمان خاور میانه را تئاترِ گذشته‌های نخستینِ زمین، زیرِ باران سنگ‌ها و سیار‌ک‌های آتشین کرده‌ا‌ند و با جان انسان صحرا و کویر و واحه(فرض کنیم که همه جا‌ی این قلمرو ریگ روان است و سوسمار و مسجد و شیعه و سنی) چنان می‌‌کنند که نازی با یهودی نکرد پاسخ او چیست؟
کمی‌ هم آرامش دوستدار بخوانیم!
کمی‌ هم محمد‌رضا نیکفر بخوانیم!
.
کمی‌ هم.....میم.قائد بخوانیم!
.
.
.
.
....
کمی‌ هم صادق زیبا کلام و محمود سریع‌القلم و...؟ (همان به که خواندن و نوشتن را از یاد ببریم)

زمانی‌ خواندن آن دو پر‌پیچ و خم و به ویژه(در عالم نثر شاد و سنگدل)این سومی‌ لذتی داشت. چهارمی و پنجمی را باید با لغت از کنار این نام‌ها بیرون انداخت!) ولی‌ عشق تکرار و باز هم تکرار و تکرار مکررِ کرارِ آنچه‌ها که روزگار‌ی تازه و بر‌انگیزانند و چرت‌پران بود این آقایان به راستی‌ ارجمند را تبدیل به کلاه‌لگنی‌های عصا‌ی تمدن به دست صحاری مجازی کرد که نمی‌‌دانند کجا باید قضا‌ی حاجت کنند با چه پس و پشتِ مبارک خود را پاک کنند و چه بخورند و بنوشند که همچون دیگر صحرا‌نشینان زندگی‌-شان آلوده به اسهال و یبوست و استفراغ ا‌بد‌ی و امتناع تفکر و ناسیونالیسم مزمن و صحرا‌بختی نشود.
پس هی‌ با عصا به سر این و آن می‌‌زنند و هی‌ به کلاه‌لگنی خود نگاه‌های افسوس‌ناک می‌‌کنند و هی‌ هی‌ هی‌ هی‌
دست کم دوستدار آنقدر خود‌دار بود که تماس‌ا‌ش با مجازی عایق‌دار باشد ولی‌ دو دسته گل آمازونی دیگر، قند استتوس و تو‌ییتِ بزرگ‌منشانه را در آوردند.
زمانی‌ نیکفر با تویتر الوداع کرد و رفت و تا‌ب نیاورده با با‌د برگشت و "میم"ِ جنگلی‌، آن ژانتی سوواژ،  همچنان تارزانِ از آفریقایی افریکن‌ترِ فیس و تویت است و سرگرم امر روشنفکرانه تحقیر و تزویر و تنویر و تبذیر و تصغیر و تکبیر و تحسین و تمکین و خلاصه تمرین و تممیمِ بی‌ پایانِ لگد به دمو‌ی جهان سومی‌ و هورا به کراسی جهان اولی‌ است.
اینها چقدر در کتاب و مقاله و مصاحبه‌های قرن بیستمی‌شان سنگین و رنگین بودند یا دست کم نخود هر آش و قاشق هر قاتق نبودند.
هورا‌کشانِ خود‌رندِ فرزانه‌پندارِ ممل بلژیکی، حوزه مغناطیسی‌ او را سخت سست‌گیر کرده‌ا‌ند.
امروز انبوهی از تویت‌های قائد را خواندم و حوصله‌ام هجده چرخه در صحرایی پر از خار و سوسمار و کلاه‌لگنی‌ها و رینگ لند‌رور‌های به یادگار‌مانده از نزدیک به پایان فیلمِ "روزی، روزگار‌ی بهشت‌استعمار" پنچر شد.
خواندن قائدِ فوری، قائدِ کیوت، قائد متعال، تا اندازه‌ای ملال‌آور شده است به این معنی‌ که دیگر نثر‌ش آن حالت پیشبینی‌ ناپذیر‌ی و غافل‌گیری پیشین‌اش را تقریبا از دست داده است. می‌‌دانی که کی‌ و کجا دوباره همان اصطلاحات فرسودهِ زمانی‌ گیرا و با نمک، اتوماتیک شلیک می‌‌شوند و همان تفریط مفرطِ ژستِ ژوراسیکالِ مردی که پانصد‌هزار‌سال پیش از رودیارد کیپلینگ می‌‌زیست تگرگ ذوق می‌‌شود.
هر چند خواندن بسیاری از نوشته‌های باستانی قائد در لوح، همچنان از ورزش‌های ذهن و زبان است به ویژه آنجا‌ها که شاه و گلستان، بد‌گای‌هایی‌ بد‌پک و پوز نموده می‌‌شوند و خمینی و شاملو پیرمرد‌هایی‌ سمپاتیک، هر چند یو نو وات ا‌ی مین!
برای قائد مکرر، سعادت یک اسهالِ ذهنی‌-زبانی هجده ماههِ پر پورچال و اندرونی تهی از یبوست بروکسلی آرزو می‌‌کنم.
آمین تا ا‌بد!

Image

۱۳۹۸ دی ۲۱, شنبه

فرنیلو

فرنیلو- کار خسرو برهمندی
به یاد نیلوفر صدر، از ناز‌ترین دوستان زندگی‌ من و خسرو و جاوید، یکی‌ از پرپر‌شدگان آن هواپیما‌ی اوکرایینی که با موشک سپاه منفجر شد.
شرم بر جیم‌الف، کارخانه فاجعه و نکبت و دروغ و بر آمریکا که زمین و آسمان خاور میانه را دچار آشوب بی‌ پایان کرد!


۱۳۹۸ آذر ۸, جمعه

دیشب د

دیشب در رابطه با باند جایزه نوبل صلح، شیرین عبادی، نایاک، صهیونیست‌های کاتلر‌ی کانادا-مسیح علینژاد-بنیاد توانا، زندانی‌های اصلاح‌طلب یا دختران انقلاب و(آمدن ناگهانی و آسوده آنها به غرب)و وزارت اطلاعات و فرشگرد به چنان آگاهی‌های شومی رسیدم که واقعا ترس برم داشت. ما اصلا نمی‌‌دانیم که چه بلا‌های تازه‌ای و از سوی چه کسانی‌ دارد به سرمان می‌‌آید: طاووس‌های افعی‌درون.
اگر وضع همینطور پیش برود دور نمی‌‌دانم که رضا پهلوی را همان کسانی‌ که شبانه روز بغل‌شان می‌‌کند و با آنها "مبارزه" ترور کنند. فرشگرد پدیده وحشتناک‌کثیف و امنیتی‌یی ست.
الان بسیاری از زندانی‌های شورش اخیر را با حرف‌های آن فرشگردی بیشرف(امیر حسین اعتماد‌ی)، ممکن است اعدام کنند و آب از آب هم تکان نخورد.
او گفته ما جز و کل رهبری میدانی جنبش بنزین را بر عهده داشته‌ایم و رهبر ملی‌‌اش هم رضا پهلوی است.
این یارو دست راست رضا پهلوی است و تا همین چند سال پیش، از اعضا‌ی حزب تحکیم وحدت و بعد انجمن دانش‌آموزان و دانش‌آموختگان لیبرال(نئو‌کان‌های ایرانی‌ و ادامه تحکیم وحدت)بوده است. بسیاری از اینها تا هشتاد و هشت از وردست‌های انتخاباتی موسوی و کروبی بوده‌ا‌ند. از همان‌ها که با کمک کاتلر-عبادی(نئوکان‌های صهیونیست کانادا و امریکا و بنیاد نوبل صلح)همچون ملخ به غرب احضار شدند و ته و توی اپوزیسون رسمی را اشغال کردند.
ممکن است بسیاری از آنها جاسوس‌هایی‌ دو سویه باشند.
دوست دختر همین یارو، مریم شفیع‌پور، از اوین یکراست می‌‌آید تورنتو و می‌‌شود همه کاره سایت فرشگرد و حتا پسوورد آن را عوض می‌‌کند.
ما با یک مافیا‌اپوزیسیون تبهکار رودرروییم که تنها یکی‌ از خرابکاری‌هایش لو رفت: ایران دیس‌اینفو، برای خراب کردن کوشندگان غیر خودی ایرانی‌ در اینترنت، بودجه آنها برای همین "کار کوچک" از سوی وزارت خارجه آمریکا، یک میلیون و دویست هزار دلار بوده که همین هسته از فرشگرد با بنیاد توانا(همان زنک جنگ‌پرست، مریم معمار صادقی) آن را اجرا می‌‌کرده و کار به دادگاه فدرال آمریکا کشیده.
به زودی باید شاهد انفجار‌های زنجیره‌ای هول‌انگیز‌ی باشیم.
بیچاره مردم و جوان‌های جان به لب‌رسیده!

۱۳۹۸ فروردین ۷, چهارشنبه

امروز، ر

امروز، روژه سرایدارمان خبر داد که همسایهِ دیوار به دیوارم ناتالی‌، دیشب زیرِ عملِ جراحی کمرش دچار ایست قلبی شده و مرده!
سه شب پیش که خبر مرگِ عمه یگانه‌ام رسید هدفون به گوش، همه شب تا پیش از ظهر را با "لتچو‌دروم" و انبوهی از آهنگ‌های کهنِ کولی‌ها سپری کردم و در میان شنیدن‌ها بارها‌ی بار شانه‌ام را زلزله و چهره‌ام را سیل در نوردید!
گاهی هم از میان سیل‌ام به سیل ویدئو‌های سیلزدگان ز‌ل می‌‌زدم و احساس می‌‌کردم نُهُمین سوراخ کشتی نوح‌ام!
به عادتِ صدا‌هراسی این سال‌ها(با وسواسی عبث، خاموشی را "پاس می‌‌داشتم" تا آنها در این آینه خاموش، از صدا‌های خودشان وحشت کنند!) می‌‌کوشیدم که تا می‌‌توانم بی‌ صدا گریه کنم با اینهمه گاهی بی‌ اختیار هق‌هق‌ام در سرم و اتاق‌ام می‌‌پیچید و میزِ لق‌ام را می‌‌لرزاند!
ناتالی‌ وقتی‌ تنها بود گوشدیسِ خاموشی بود اما با دیگرانِ هر شبه‌اش! آخ! دیگرانِ هر شبه‌اش: آن شوم‌ترین فراورده‌های پرخاش و جیغ و لگد و سیلی‌ و تجاوز و پرتاب و سقوط و به هم‌کوبیدن در و زنگ‌های بی‌ پایان از درِ ورودی و...!
در بیشتر نوشته‌هایم سایهِ این کابوس‌های همسایه هست اگر کسی‌ به شعر‌های من خیره شود در این پرتو چیز‌ها خواهد شنید!
پنج سال این همسایگی کابوس به کابوس را اگر ننویسم در زندگی‌ هیچ ننوشته‌ام!
او با اعتیاد‌ش و دوستان یا هم‌دوا‌ها و مشتریان جنسی‌ هول‌انگیز‌ش در پنج سال گذشته بارها مرا تا لبِ جنون برد!
ناتالی‌ دختر یکی‌ از به اصطلاح ترسناک‌ترین وکیل‌های جنایی استان کبک بود یک بار پدرش را دیدم و فکر کردم این موفق‌مرد قرن بیست و یک‌ام با دختر ویران ما چه می‌‌کند!
من سلامی‌ کردم و خواستم بگذرم گفت حسین بیا با پدرم آشنا شو!
می‌ گفتم چرا به دخترش نمی‌‌رسد؟ می‌‌گفت پدرم مثل تو فکر نمی‌‌کند!
بسیار دل‌ام تنگ شد!
من و روژه با هم گفتیم: آسوده شد!
ای دیوار‌های نازک آپارتمان‌های از سگدونی‌بدتر سن‌لوران، آیا من هم آسوده شدم؟
امید و آمین!
این دومی‌ ناتالی‌ این بلدینگ است که می‌‌میرد!
ناتالی‌ نخست هم دقیقا همین آخر مارس مرد: از اینجا جا به جا شد و دنبال سگ‌اش افتاد زیر یخ‌های شکنندهِ رود پریری و رفت که رفت!
چرا مرگِ عمه‌ها را کسی‌ جدی نمی‌‌گیرد!
مرگی که تا روی نداده بود نمی‌‌دانستم که چه اندازه آن زن پیر به زندگی‌ دورم برابر این لپ‌تاپ در واتس‌آپ، روشنایی‌ و آهنگ می‌‌داد و لبخند بی‌ دریغ‌اش یک عمر خاطره خوش و نازنین، بی‌ لکه‌ای از آلایش و دلخوری و گله و تردید بود!
گاهی احساس می‌‌کردم که او از پدر و مادرم هم بیشتر دوست‌ام دارد!
با عمه‌ام هم کمی‌ بیشتر مردم!
از من چه مانده است!
همسایه مرده‌ام را دوست بدارم!

۱۳۹۷ دی ۱۴, جمعه

۱۳۹۷ آبان ۲۷, یکشنبه

دیشب د

دیشب در کوهِ هر شب از شیب خطرناکی پایین آمدم و در یک جای هموار از روی آینهِ بسته، برف‌های یخزده، سر خوردم و یکدفعه خودم را در هوا دیدم و سپس سخت با پشت نقشِ زمین شدم.
دردِ گیجی سراسرِ تن‌ام را کوفت و از شدتِ شگفتی قهقهه‌ای خفه زدم.
در آن دم احساس‌ام این بود که جایی‌ م نشکسته و آسیبِ جدی‌یی ندیده‌ام.
به زحمت از آینهِ لغزان بیرون آمدم و به خیابان و سپس خانه رسیدم.
اندکی‌ نرمش کردم که ببینم کمرم روبراه است یا نه.
شش ساعت گذشته و ظاهرأ خوب‌ام هر چند حس می‌‌کنم که بد جوری تن‌ام کوفته شده به ویژه کمر و شانه‌هایم.
در حالتِ یک سیخ‌کبابِ کوفته در یخچالِ رستورانِ اخوان‌ام.
زمستان مرا خواهد خورد؟
کوفت‌اش با‌د!
این را اینجا نوشتم که اگر دیگر بیدار نشدم دلیل‌اش این نخستین لغزش است.
دل‌ام برای هزارهِ ایستاده، هزارهِ خفته، درقصِ اذرخش‌ها، پلخانف، پلیکان، فروغگاه، ایستگاهِ دل‌انگیزِ اوشو و دریاچهِ کستور با ماهی‌‌های سرخ‌اش تنگ خواهد شد.


۱۳۹۷ مرداد ۲۶, جمعه

عزت_الله_انتظامی

بوسه بر نامِ آن مردِ بسیار‌هنرمندِ کوتاهِ کت و کلفتِ شیرینِ دوست‌داشتنی، برای آنهمه اندوه‌شادی‌سبکی‌سنگینی‌رندی‌رعنایی‌زیرکی‌نازکی‌درشتی‌شنگی‌هیزی‌پاکیزه‌خویی‌گاوانگی‌فرزانگی‌دیوانگی‌حاجی‌واشنگتنانگی‌سرخوشی‌سرسنگینی‌بغض و بهت و انسانگی و ایرانگیِ شدید و مدید‌ش.

سپاشِ نور‌لولهِ شور و شگفتی تا بیکران‌افقِ تماشا به همراه‌ات!

۱۳۹۷ مرداد ۲۴, چهارشنبه

دخترک غزه‌ای

فرزندت ک

فرزندت کجاست؟
پدر مرده‌ام، که شانزده سال آن سوی زمین آرزو‌ی دیدار‌ش را به گور بردی!
فرزندت کجاست؟
مادر مرده‌ام، که سی و دو سال روی یک سیاره بودیم و همدیگر را ندیدیم!
برادرتان کجاست دو خواهر مرده‌ام دو برادرِ مرده‌ام
حالا سی و شش سال گذشته و دو خواهر و دو برادرِ دیگر و سی و چهار ندیده: خواهربرادرزادگان‌ و زادگان‌شان، هنوز و همچنان می پرسند:
برادر کی می آئی؟
دائی کی می آئی؟
عمو کی می آئی؟

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...