از رود غرق میشوی
از تجربه مرگ میگیری
مسخِ "راستین"، زمانی روی داد که آنچه که روزی کنهِ کون یکی از ما شد و سپس همه ما را یکی یکی به کنفیکونی کنهکون کرد در یکی از روزهای کونکنهدارِ خارشکی به این کناییباورِ نبوغآمیز رسید که خود به وحدانیت، تجسمِ توحیدِ مثلِ همهِ ماست و ما دهها میلیونِ ما هیچ نیستیم مگر کنههایی آویزان از کونِ متعالِ او، کونی که هر گوزِ پندآموزش شرحی مبسوط بر روزی از دنیای کثرت است.
در این جهانِ کونها و کنههای ترنسِ ترنساندانتال،"برای همه شما دعا میکنم."
چه جای دهن به دهنشدن!
آمین!
هر گاه یکی از این دو پایانِ هذیانگو را دیدی که عامیانه-عارفانه، تندیسِ "تو فکرم فکری ام میاندیشم اندیشناک ام" شده و مشت٘ زیر چانه بر سایهِ مشت٘ زیرِ چانهِ خود خمیده، بدان که چنان ترسی بَرَش داشته که میخواهد همهِ تناش را فرو کند توی سرش
غِل بخورد تهِ دّرهِ دیالکتیکی اشکها
پیشترها تنها کس داشتهنداشته اش را به سرش پست میکرد: آدرس غلط!
حالا کسِ داشتهنداشتهاش در سرش خون میریزد و دریغا
هیستریکُسمغزِ ما با هراس خرگوشی که سایه ببر دارد روی سایهاش ابر می شود فکر میکند که دارد می اندیشد اندیشه می غرمبد اندیشه می آذرخشد اندیشه می بارد
آمین!
دکارت؟
زاااااااارت!
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...