شهلا محمدی:
"شرنگ جان حالم خوب نیست!"
...
ای شهلای عزیزم، این روزها حالِ تقریبا هیچکس خوب نیست! حتا کودکان و آلزایمریها هم حالشان چندان تعریفی ندارد: کودک نشانههایی از اضطرابِ جهانی پدر و مادرش را حدس میزند و جای خالی چیزی را در رفتارِ آنها حس میکند! چند روز پیش، پدرِ نود و سه سالهِ یکی از دوستانام که فراموشی دارد او را فرو میپوشد به او گفته بود: دارم دچارِ بیماری روحی میشوم! این دوستِ من از من خواست که کتابهایی برای پدرش بیابم تا او را اندکی سرگرم کند! گفت هر کتابی برایش میبرم میگوید: اینها بیماری روحی مرا شدیدتر میکنند! من کوششِ بسیاری کردم تا از میانِ کتابهایم چیزهایی بیابم تا شاید او را اندکی خوشحال کند: وغوغ ساحاب و چند کتابِ اصل یا ترجمهِ شوخی و خلبازیآمیزِ دیگر! یک کتابِ دیگر هم از شرحِ اراداتِ دوستان و دوستدارانِ تهرانی-شهرستانی و به ویژه آذربایجانیِ شهریار به او: این کتاب محشر است از این نظر که زمانی مردم چقدر شاعران را دوست داشتند و چقدرتر این دوستداشتن خندهدار بوده(به معنایی بسیار بی آزار و حتا ساده لوحانه!)فکر کنم از این کتاب خیلی خوشاش بیاید! این کتاب مرا یادِ آن دو سطرِ کلانتریافکنِ سپهری انداخت: پدرم وقتی مرد/پاسبانها همه شاعر بودند! انجمنهای ادبی آن زمانها گویا پر بوده از جناب سرهنگ و سرکار استوار و پاسبان و حتا ساواکیهای اهلِ حال!(خانقاهِ شهرِ من جیرفت را رؤسای "ادارهجات"، پاسبانها کارمندان و حتا ساواکیهای درویش که همهشان هم کلاههای خاکستری بوقیواری بر سر میگذاشتند،در کمتر از ده روز ساختند و پرداختند! پدرم گاهی دستِ مرا میگرفت و برخی شبهای ویژ، از جمله نیمهِ شعبان سری به آنجا هم میزدیم: فضایی پر از شربت و شیرینی و ریا و چاپلوسی و حالتهای ساختگی ولی با اینهمه آهسته و بی آزار! یک بار من در نوجوانی غزلی هم در مدحِ علی نوشتم و آنجا خواندم که عرش اعلی به لرزه در آمد یا شاید هم نیامد!
من بسیار دوست دارم ببینم آن مردِ نود و سه ساله از چه کتابی بیشتر خوشاش آمده! آن مرد آذری یا ترک یا هر چه خودش خودش را میخواند تقریبا فارسیگویی بلد نیست ولی به آسانی و عشقِ بسیار فارسی میخواند!
کمی به شعر و شاعریِ مردمِ "خوشقریحهٔ" دور و برِ مجازی مان نگاه کن و به یاد آور که چه پاسبانهای خوشوزنِ و قافیهای داشتیم و قدرِ پاگونشان را ندانستیم!
حالا جهان انگار دارد به همان عصرِ جهندگیاش برمی گردد: آن زمان که انسان شکاری شکارچی بود: یا درندگانِ گرسنه رویش میجهیدند و پارهاش میکردند و یا تیزسنگ و نیزه به بریدن و دریدنِ خوراکهای زندهاش بر میجهاند: روزگاری که هنوز یادگارهای خودش را در رفتارهای ناخوداگاهِ انسانِ فرزانه فرزانه باز نهاده: آن بدگمانی و جهشِ ناگهانی از برخورد با یک رویدادِ شدید و آن طورِ خطرناک، دلهرهآور و اندوهناکِ پاورچینپاورچین راه رفتناش در تنهایی و خیال و نقشه چینی و احساسِ نبوغِ توطئه!
ما داریم به یک وضعیتِ بی اعتمادی و نگرانی و خودپایی ناشی از توهمِ کمینِ دیگرانی چون خود بر میگردیم: کی کجا کی را شکار میکنیم کجا کی کی شکارمان میکند!
در بدترین کابوسهایم و هولناکترین فیلمهایی که دیدم هم تصورِ چنین جهانی را نمیکردم: گادزیلا این بار از ژرفای خودِ انسان بیدار شده و همه چیز را در او زیرِ دست و پا له میکند: همهِ چیزهایی را که با نبوغِ خودفریبانهاش ساخت تا بگوید من هیولا نیستم! متمدنام! خداسازم! خداسوزم! خدایم! از خدا بی نیازم!
انسان، همان خدای خرابکاری شد که میترسید با او روبرو بشود: این فرانکشتین را من ساختم یا او مرا وصله پینه کرد!
یادِ آن شعارِ بسیار مسخره و همهنگام صمیمانهِ جنبشِ سبز میافتم که پس از آن سرودِ وحشتناک عامیانه و بیربط به شور و شوقِ خیابانی(یارِ دبستانیِ من.... دشتِ بی فرهنگی ما...): نترسیم! نترسیم! ما همه با هم هستیم! سر داده میشد و در میانِ "آنها-ما" کسانی بودند که اگر میشناختیم باید از آنها میترسیدیم: اندک اندک ممکن است کسانی اینجا به من یا من به کسانی نگاههای هیولااندرآینه کنیم و از هم بترسیم! گاهی از خواندنِ برخی از کامنتهای انگلیسی و فرانسهِ اروپایی-آمریکاییها زیرِ لینکهای این ویدئوهای ترور و هول و هراس به خود میلرزم: غرب دارد به همان دهههایی بر میگردد که بوی یونیفرم و صلیبِ شکسته و آبجو و سرودهای غرورآمیز و نیشخندهای هیتلر و عرقِ غبغبِ متکبرِچرچیل میداد!
کانادا هنوز جاناش گرم است خوشبختانه!
انگار باید بترسیم از اینکه به زودی ممکن است که دیگر کسی با کسی نباشد! کسی به کسی نباشد! کسی که کسی باشد نباشد یا باشد و تو را مرا دیگری را کس نشمارد: با حیوانانگاری دیگری،
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر