۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سهشنبه
۱۳۹۳ اسفند ۲, شنبه
ای هما!
به پاسِ دل درستِ الاههچریکِ فداییِ بلبلهای ج و ش: هما علیزاده.
ای همای نازنین ما با هم اینجا بزرگ شدیم و دانستیم که هیچ معجزهای به ویژه از نوعِ آتهایستیاش ممکن نیست و هیچ روزِ رستاخیزی برای رستگاری هم! همه چیز به فهمِ گام به گام نارسائی و ناسازی و بی اندامی ما و آمادگی برای پذیرش و گوارشِ تغییر و دگردیسی، و به دست آوردنِ اندامهایی نو برای هستیای نو در ذهن و سخن و رفتار بستگی دارد!
الان این مصرعِ غریب به یادم آمد:
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
گاهی دقت در همین بیتهای زبانزدشدهِ خوشآهنگ به فکر تلنگرهای ترکانگیزی میزند:
"قامتِ ناسازِ بی اندام" دیگر چیست؟ ناساز به معنای "سایز"ِ نادرخور و بد اندازه، بی اندام هم یعنی بی عضو، بی دست و سر و پا! به جنزدگان، میزبان هم میگفتهاند! میزبانِ مهمانی به نامِ جنّ یا دیو یا بیگانه یا باد! فکر میکنم منظور از این قامت ناسازِ بی اندام، نوعی شبحِ چیره بر وجود است که میتواند به صورت خشم و تعصّب و اظهر منالشمسبینی و خلاصه در وهمباوری و مطلقانگاری و خودصاحبِ حقیقتپنداری آشکار شود! اگر دقیق به ویدئوهای این "بسیجی دهنگشادِ معروف" نگاه کنی، گل به رویت، او دقیقا کپیِ یک جنّ است! یک جنِّ اجیر ِآنقدر بیچاره که فکر میکند موسا و دارای ید بیضاست( خودِ موسی چنین کسی نبود؟ یک بسیجیِ الکن که برادرِ روانگویش هارون جور دهانِ او را میکشید؟) اما اگر دست در گریبانِ وهماش کنی جز مشتی چرکِ با عرق آمیخته چیزی نخواهی یافت! دینها و ایدئولوژیها مدرسههایی برای ساختنِ چنین وهمتنها و جنّها و تسخیرشدگان است!
بیهوده نبود که آن کتابِ معروفِ داستایفسکی که نارودنیکها(=خلقیها)ی نیهیلیست و سوسیالدمکراتها یا بلشویکهای آینده را مشتی تسخیرشده مینامید در فارسی به جنّ زدگان یا تسخیرشدگان و در یکی از ترجمههای انگلیسی به نامِ شیطان برگرداندهاند! گویا اصلِ روسی عنوانِ آن کتاب، فشردهِ همهِ این مفاهیم است! بعدها برای خودم روشن شد که درست از زمان انقلاب تا دو دهه و اندی پس از آن یکی از همین تسخیرشدگان بودهام! الان از تصورِ آن موجودِ شبحریخت، آن روح عالمِ بی روح، آن ابن روحِ عالمِ بی روحتر وآن جنِّ زمانی-جهانگیر که دستِ کم در کشورِ ما تنها ربطِ ناخوداگاهاصلیاش به جنونِ توراتیِ مارکس(یعنی رستگاریِ علمی!(طفلکی مرقسِ فیلسوف و دانشمند که آنهمه کوشید تا رستگاریای نادینی را اختراع کند تا ناخواسته پیامبرِ ملحدینِ مؤمنمنش شود!)یا دقیقتر به نبوغِ خنگ و خرفتکنندهِ لنین و خوردکنندگی کورکورانه اطاعتپذیر و دشمنخوارِ اکتیویسمِ استالین بود، که برما دو سه نوبت و با دو سه ماسکِ فریبنده چیره شده بود حیران میشوم! در آن دورهها ذوق و شوق و خلاقیت همانقدر ممکن بود که کشتی-گرفتن با شیری تازهگرفته در قفس! آنجاوقتها آدمی ناساز و بی اندام میشد و به ریختِ "ایدهای مادی" یا یونیفورمال در میآمد و از یاد میبرد که کیست یا کی میخواهد باشد! آن کسها هم که امروزه" طوطیِ بی اندام"ِ یک فیلسوفِ فرانسوی شدهاند نیز بر "بالا"ی خود تشریفِ کسی دیگر، یک موجودِ آلامدِ جهانگیر را پوشیدهاند!
ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست!
تو اینجا کیست؟ این دهندهِ بزرگی کی تواند بود؟ چه خدای با مرامِ حافظِ رند باشد چه الله و پدر آسمانی و یهوه یا فلان فیلسوف و لیدر بزرگِ فلان حزب، بزرگی و جاهی که دیگری میدهد عاریتی ست! از خاتمنهای گرفته تا دالاییلاما تا رجوی و مریمِ تاباناش(آخ مخم!) تا حتا اولاند و اوباما چیزی از این تشریفِ عاریه بر تن دارند! دومی-ها که خداداده نیستند و مردمدادهاند و مشروط را میتوان نسبتا به آسودگی کنار زد اما رهائی از چنگِ ِ ایدئودیوها و مؤمنجنّ-ها سختتر از زندانیِ خودینبودن در اوین است و چهرهای آشنا برای آینهِ بزرگِ چین!
اگر بر این جنزدگی چشم باز کنیم یعنی این مرحله از مسخِ ذهنی-زبانی را بپذیریم رهائی از آن ممکن است وگرنه تا پایانِ عمر هیمالیا و اطلس و آرام، خود را آفتاب و دیگران را خفاش خواهیم دید!
طفلکی آفتاب! بیچاره خفاش!
دایناسرورانِ ما هم به ویژه گرفتارِ همین سلسلههذیاناند!
چمِ اهورامزدا چه بود؟ سرورِ دانا! خدای حکیم! الله هم که علیمِ نامادرزاد است!
دانائیِ آن قلمرو هم سلسله مراتب و سرور و آقابالاسر دارد!
"عاریتِ کس نپذیرفتهام
هر چه دلام گفت بگو گفتهام"
امروز اگر کسی به من سلام کند هجده کیلومتر اندر "حکمت"ِ سلام مینویسم!
راستی، عربهای نو مسلمان که مردرندانه یا مؤمنانه حرامی و زورگیر را لباسِ ناساز و بی اندامِ غازی، یا به قولِ بیبیسی و سی انان، موجاهید" پوشانیدند وقتی همدیگر را میدیدهاند به هم میگفتهاند سلام: من با تو(فعلا) جنگی ندارم!) بسکه بوی خون و جنون میدادهاند! ای جنِّ راسیسم برو کنار و بگذار این عجم با حقیقتِ عریان جماع کند!
نوشتن از انسانِ خود همانقدر ترسناک و هیجانانگیز است که دیدنِ " گادژیلا" در آینه!
(به نظرم این لغزش تایپی بهنویس از اصل "گادزیلا" گوشنوازتر آمد!)
آینهات را میبوسم!
۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سهشنبه
آرشا! ولکام تو دِ بربرستان!
آرشا!
آیا دقت کردهای که در غرب، شاید ناخواسته به دلخواهِ داعشمندانِ اروپانشین، هر وقت پای تروریست یا حتا کشته شدهای، نمونه کشته شدگانِ پارکینگی در آمریکا، به میان میآید فورا از آنها به عنوان مسلمان یاد میشود! من و تو میدانیم که این پدیده تازگی دارد! پیشترها تروریست، جنایتکار یا کشته شدگان را با نسبت ملی-کشوری آنها مینامیدند. مثلا ایرانی، دانمارکی یا بنگلادشی، ولی بنگر به نالهژوریسم معاصرِ غرب! ناگهان همهِ اینها که میکشند و کشته میشوند تنها زیر یک هویت قرار میگیرند: مسلم! یا موزلمان! با یهودیها هم از دیدِ "تبعیضِ مثبت"ی که دیگر بسیار اسراییلپسند شده است همین رفتار میشود ولی هیچکس از کشتگانِ زنده یادِ شارلیابدو یا دانمارک یا نیویوک یا اسپانیا به عنوانِ مسیحی یاد نکرد! اصلا به ذهنِ کسی چنین چیزی نمیرسد! قاتل نروژی، نروژی بود و کسی سراغِ دیناش نرفت! تروریست هم خوانده نشد! روانی به شمار رفت! همینطور بمبگذار اکلاهما و قاتلهای بسیار شخصیتهای سیاسی آمریکا یا غرب از مارتین لوترکینگ تا اولاف پالمه! از سوی دیگر، در آمریکا ماهی "ویژه"ِِ سیاهان هست( لابد به نامِ افریکنامریکنمانت) ولی ماهی برای یهودیها یا مسیحیها یا هندوها یا آتهایستها نیست!(تبعیضیِ همچنان منفی با نیتی-لابد-مثبت!) غربِ قدرت و تبلیغات مدتهاست که به این سگرگیشنها عادت کرده! دو سه سطرِ آغاز و سطر پایانی این نوشته مرا تکان داد! هر کسی چنین اعترافهای دردناکی نمیکند! همانطور که بسیاری توحش مرا در عالمِ تعارف باور نمیکنند ساکنانِ جزیرههای رفاه هم نمیتوانند گلوبالیسم را با همهِ بعدهایش، به ویژه بعدهای جهانبههمزن یا جهانسالادکناش باور کنند! جهانها در هم دخولِ اجباری و تازگیها عدوانی کردهاند! فلشبکِ تجاوزهای استعماری غرب به "سرزمینهای بی صاحب یا با بومیانِ وحشیای که باید متمدن شوند!" به انبوهی از این نوآمدگان نگاه میکنم! اینها آمدهاند ولی اینجا نیستند! چند سال پیش یک سودانی بیچاره که تبعیضهای زندگی کارگری در عربستان سعودی را دیده بود آمد اینجا! من هر روز در کافهِ پاتوقام او را میدیدم! او با خونسردی و خیلی شمرده زنها و همه چیز غرب را به فحش و فضیحت میکشید! میگفتم چرا؟ میگفت چون شبیه عربستان سعودی و عالم اسلام نیست! با اینهمه وقتی به سعودیها فحش میداد داغ و خوفناک میشد احساس میکردی دارد سوره البقره میخواند! آن جوانِ بیچاره دو هفته پس از آمدناش یک جوانِ سنگالیِ بیچارهِ دیگر را به خاطر یک گرم حشیش با چاقو کشت و روانهِ زندانشگاهِ راسیسم شد! آنچه در این دو سه دهه غرب را هم اندکی به خود مبتلا کرده یک وحشت یونیورسال است! یک وحشتِ سیستماتیک و اورگانیزه! کشور ظاهراً بی آزاری مثل سوئد هم در این بازیِ مرگ بیطرف نیست! اینها همیشه اشغال کردهاند و کشتهاند و فتح کردهاند و مدتهاست که حس انسان شکسته و پاکباخته، یعنی انسان ناانسانی شده را از یاد بردهاند! چه زود! نفس سرد و نومیدِ این انسان هم مثل مواد شیمیاییِ مدرن در اتمسفر میگردد و شکار وجدان میکند یا میافسراند! من در مونترال گاه حس میکنم که آدیسآبابایی یا دارفوری یا بغدادی یا دمشقی یا قندهاریام! بهتر است حرفِ جیرفتِ خشکیده ریشه را نزنم! ما هی مصیبتِ دیگران را تماشا میکنیم و از یاد بردهایم که خودمان میتوانیم قربانیای تماشایی باشیم! نگاه کن چه بی پروا میگویم "ما"! حالا هر وقت به کافهای میروم این آگاهی شوم که ممکن است واپسین قهوهای باشد که در زندگی میخورم خودش را به رخام میکشد! این حرفها هیچکدام برای تو تازگی ندارد! تنها چیزی که در این حرفها برای خودم تازگی دارد یک احساسِ جهانگرفتگی است! به معنای گرفتارشدن در چنگِ جهانی که دیگر آشنا نیست! دوستانه و آرام نیست! جهانی برجِ بابلوار! جهانی که در آن" انگار حتا دیگه با خودم هم پیوندی ندارم!"
با اینهمه اصل حرفِ تو درست است! به عنوانِ یک انسانِ متمدن، به همان واپسین معنایی که هنوز دوست دارم!
آرشا! ولکام تو دِ بربرستان! "اینجا شارستانِ نومیدی است! در اینجا دست از هر امیدی شسته باش!" تو تِ سووین؟
گمونم به عنوان یه دانمارکی وطن پرست باید برم خودمو به پلیس معرفی کنم. آخه حدود چهل هزارتا دانمارکی، از شاهزاده دانمارک بگیر تا نخست وزیر و بقیه ی وزرا و مردم نزدیک خانه ی فرهنگی که دو روز پیش یه کارگردان سینما جلوش کشته شد با مشعل جمع شده بودند و دو سه تا خواننده ی خوب دانمارکی هم مصیبت ترانه هایی خوندند، اما من اصلاً غمگین نبودم (خوشحال هم نبودم ها!) فقط یه جوری خالی بودم. خالی از احساس همبستگی با این مردمی که دوستشون دارم. و خالی از احساس همبستگی با آن جوان فلسطینی الاصل که دو روز پیش مسلسل دستش بود و حالا تخم هاش هم توی دستش نیست.
شاید اگه یکی از سخنران ها اشاره می کرد که یکی از دلایل به گلوله بسته شدن خانه ی فرهنگی و بعد جوان یهودی جلو کنیسه، نفرت آن جوان فلسطینی الاصل از بی عدالتی های اسرائیل بوده که با قطره قطره ی خونش احساس می کرده، من به این جمعیت عظیمی که دوستشون دارم پیوند می خوردم.
اما حالا نه با آن جوان که دلم برایش تنگ است پیوندی دارم نه با این مردمی که دوستشان دارم.
انگار حتی دیگه با خودم هم پیوندی ندارم.
...............................
Arash Joudaki
6 heures · Modifié ·
حسین
جان؛ این نوشته متاسفانه توجیه ِ توجیهناپذیر است. مثل این است که کشتن
مسلمانان یا مسلمان شمردگان را در گوشه کنار دنیا با توجه به کشتار و آزاری
که کم هم نیست و به نام اسلام، از سوی دولتهای مسلمان و خود مسلمانان در
حق ساکنان نامسلمنان آن کشورها انجام میگیرد، توجیه کنیم.
.........................................
Arash Joudaki
حسین جان
دیشب، دمدمههای سحر، در تاکسی نوشتهات را خواندم، داشتم از پیش دوستانی که میشناسی میآمدم : برادرم و آن دیگری که مثل برادر است و میشناسی و خانهاش آمدی و همسر و دخترانش را دیده ای. نیمه اول بازی پاری سن ژرمن ـ چلسی را با زروان و دوست او که پدرش بلغار است و مادرش فرانسوی در خانه خودم دیدم بعد رفتم پیش دوستان. دوست زروان و خود زروان طرفدار پاری سن ژرمن بودند، یکی از سر فرانسوی بودن و زروان هم چون دوستدارِ زلاتانِ سوئدیِ کروات ـ بوسنیاک زاده است. پرسیدند تو طرفدار کدامی، گفتم من هم چون فرانسوی ام پاری سن ژرمنی. به زروان نباید میگفتم ولی دوستش از این خودفرانسهخوانی من لبخندی زد. گفتم پس از انقلاب فرانسه در متنهای اولیه کنستیتوسیونِ رپولیک نوشته بودند، ولی بعد عوض کردند که هر که در هر جای دنیا دست درماندهای بگیرد، در برقراری آزادی بکوشد، فرانسوی است. اما ما دو، پدر و پسر، با چلسی هم دل داشتیم چون چند بازیکن بلژیکی دارد. اما به روی خودمان نیاوردیم. چون ایرانی هستیم، یکیمان نصفه نیمه، دیگری پشت اندر پشت، مهمانداری کردیم لابد. بعد که داشتم در تاکسی نوشتهات را میخواندم همینطور که داشتم فکر میکردم که در پاسخ و سپاس چیزی بنویسم که اشاره داشته باشد به هویت و Identité، یاد این طرفداری از تیم فوتبال افتادم و فکر کردم که هویت و Identité کاملاً یک چیز نمیگویند و چون خوشبحتانه تو و من فقط به فارسی محدود نمیشویم شاید زودتر بر سر اختلافشان به تفاهم برسیم. میشود Identité را با توجه به ریشهاش به «خودیای» ـ امان از این الفبا که درخورد تواناییهای واژهسازی این زبان نیست ـ یا «همانگی» ترجمه کرد. اما هویت اگر از «هو» آمده باشد، بجای «هویت» پس بگوییم «اوییگی». یک سوم شخصی در ما هست که خودیای یا خودیگی، مرا میسازد. شاید. اما سوم شخص، شخص نیست، با دورههای تاریخی و پهنههای فرهنگی ـ جغرافیایی پیوند دارد. با هویت و Identité هم میبینم همیشه مشکل ندارم. مثلاً گرجیها، این قومی که زبانشان به هیچ زبانی نمیبرد، در جایی وسط قفقاز میان هویتهای امپریال ترک و ایرانی و روسی دوام آورده اند و همه کوشششان را کرده اند که دوام بیاورند و باید هم بیاورند (یاد فیلم La grande vallée verte از Merab Kokotchachvili افتادم که اگر ندیدی، ببین. من تازه پس از دیدن این فیلم، جایگاه آتش در میان ایرانیان باستان را فهمیدم). و همینجور یهودیها که این «خودیای» را در دیاسپورا با خود کشیده اند، از خلال آنهمه پوگروم خونین که پیش هولوکست آخر بیرنگ شده اند. و اینکه یهودیان یک دورهای در پهنه فرهنگ یونانی ـ رومی خود را مییافتهاند و سپس، در دورهای دیگر در پهنه فرهنگ عرب، و سپستر در پهنه فرهنگ مسیحی ـ اروپایی، اگر به این جابجا شدگی زمانی و مکانی (فضای فرهنگی) توجه کنیم، سخن گفتن از «فرهنگ یهودی» همچون «خودیای» بیتغییر و همیشه همانه سخت میشود. این را من نمیگویم، Shlomo Pinès که دانش همه آنهایی را که بهشان علامه در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی میگوییم جمع کنی میشود کمینه دانشهای او، میگوید، یکی از آن érudit هایی که تنها در فرهنگ اروپایی بالیده اند و این فرهنگ را وطنِ دلخواهِ بیکرانهِ دانش و دانایی کرده اند. جابجایی ما هم، همه ما، از خودت و خودم بگیر تا آنها که نمیپسندیم و حتی دشمن میداریم، هویتهای ما را باید دگرگون کرده باشد. جایی که هستیم، جایی است که تن ما پر کرده، و تنهای دیگر میان خودشان و تنیدگیهای بیرونیشان ـ که شهر و انستیتوسیون و قانون و دانشگاه و فرهنگ باشد ـ جا بهش داده اند، یا پذیرفته اند جابجا شوند تا ما هم جا شویم. تنشهایی که از این جا بجایی و جاگیریها پیش میآید ناگزیر است. اما چاره اش همان پنجمین فرمان، ده فرمان است. وگرنه همان «خودیای» را زورچپان میکنیم، آن هم از روی غیظ وقتی میبینم در این جابجایی اوییاش بیشتر شده. حالا یکی که جایی برای خودش پیدا کرده برای آنکه همدردی داشته باشد برای آن تنی که جایش را یکی دیگر، که خودش را جا کرده بوده، برای همیشه ازش گرفته، شرط بگذارد، یعنی identités meurtrières را در بهترین صورت، ناخواسته، تایید میکند. ماه مه سال پیش یک فرانسوی مغربی که از سوریه برگشته بود، آمد در روز روشن آتش گشود به روی بلیط فروش و کارمند بازدید کننده Musée Juif de Bruxelles . همان روز، چند ساعت پیشاش Anne-Marie میخواست برود اکسپو این موزه را ببیند که به اصرار من نرفت. حالا اگر رفته بود و کشته شده بود، من که اسلحه نمیگرفتم مثل قهرمان بورژوای کوچکِ کوچک دمار از هرکه جلابه و ریش داشت بیاورم تنها باید غمباد میگرفتم و شاید اگر باز الجزایر به مصاف آلمان میرفت من و زروان دیگر طرفدارشان نمیشدیم، ولی آن روزِ نیامده، مثل مثل امروز، توجیهِ توجیهناپذیر را برنمیتافتم.
فدا
..........................
Hossein Sharang:
بله! آرشجان! نهایتِ "انتقام"ِ ما همان غمباد است چون حتا آن تیمِ فرضیِ الجزایر هم بارِ ترورِ هموطنهای داعشمندش را بر دوش ندارد! به ویژه الجزایر که شاید بهتر از هر کشوری معنیِ عوضشده یا عوضیِ (گل به رویت!) "فرانسویبودن" را فهمیده و دیده و چشیده! فرانسهای که شانزده سال پس از آن مقاومت به راستی حماسی در برابر اشغالگرانِ نازی، با الجزایریها رفتاری نازیتر پیشه کرد! آن سه چهار میلیون کشته و و خانهبر سر رمبیدهِ الجزایری آدم شمرده نشدند که داخل هولوکاست و ژنوسید هم شمرده شوند و به یادشان آن صنعتِ معروف لوکرتیو شود! یا موزههایی برایشان ساخته شود! حالا که آن قوم شماره و شمردن را بسیار دوست دارد بگذار یادی از آن هشتاد هزار یهودی بی پناهی که فرانسویها به اردوگاههای مرگِ نازی فرستادند هم بکنیم! پس از آلمان و و نازیچههای شرافتقورتدادهِ لهستان، فرانسه(ِ ویشی) چنان معنایی از فرانسویبودن به یهودیها آموخت که قطارها سرخ شدند! بلژیکِ نازنین هم که دیگر حساباش با چند ژنوسید است و سرزمین پدرانِ لومومبا اصلا هدیهِ تولدِ اروپاییها به سونمژستیلئوپولد بود! نقشهِ فرهنگیِ اروپا مدتهاست که تغییر کرده حالا بروزهای آن را میبینیم! بروزِ اصلیِ آن برآمدنِ احزابِ راستِ نازیمنش است! من دباها و میزِ گردهای رسانهای فرانسه را دنبال میکنم! در همان روزهای دودآلودِ شارلیابدو ویدئوی یک تئولوگ مسلمان را در رابطه با آن فاجعه پست کردم که مفصّلتر همین حرفهای کامل داوود را میزد! با اینهمه اروپای قدرت و ثروت با تاکید و تکیه بر شرارتِ این اسلامِ لولوخرخرهای دارد آیندهِ شوم قارهِ کهن را معماری میکند! احساسِ من این است که قلمروِ گل و گلواز دیگر همان جای متمدنی که بود یا مینمود نیست! کمپهای پناهندگیِ فرانسه بی شباهت به راهروهای تنگی برای خزیدن به آشویتس نیستند! سراسر اروپا را این دملهای خونمردهِ تنگی و توهین و ناچاری پر کرده است! گتوهای حومهِ پاریس و مارسی، یا بروکسل و لندن و مالمو نخجیرگاه اصلیِ داعشیها برای یافتن بمبهای زنده است! توجیهناپذیر اصلی این قلمروِ شرم و شماتت و جنایت است! با آنها مثل حیواناتی که در آفریقا تا مرزِ انقراض شکار کردند یا پدران بومیِ این پناهجوها رفتار میشود و همهنگام انگشتِ شماتت و تهدیدِ راستها هم آخته به روی آنهاست! اروپا دیگر متمدن نیست بلکه دارد با عادتهای مدنیاش روزمرگی میکند! قارهِ کهن بسیار دروغ گفته بی شمار جنایت کرده و نانِ ویرانی و قتلعامِ دیگران را خورده و باز هم در کمالِ پررویی متهم و محکوم میکند و جایزه و پاداش میدهد و در همدستی با بیگبرادرش در قارهِ آمریکا زندگی را بر ساکنانِ این سیاره کوفت میکند! کشتنِ هیچکس در هیچکجا توجیهپذیر نیست! اما حیرانام از این شهرِ هرتفرنگی که هم جنایت میکند و هم قاضیِ قربانیهای پیشین است! اگر فرانسه کنستیتوسیونلِ رپوبلیکن( و کلا غربِ روشنگری و همجهانزیستی) جایش را به فرانسهِ بچه پرروهایی مثل سارکوزی( و "فیلسوف"اش آنریبرنارلویِ جنگفروش) یا دلالِ پخمه و بی وجدانی مثل اولاند یا بسیاری از آن رهبرهای شیکسرشتِ نوکرِ کارخانههای اسلحهسازی و شرکتهای نفتی نداده بود جمهوری اسلامیها و عربستانِ سعودیها و اسراییلها هرگز پا نمیگرفتند! هموساپینسساپینسِ سفید، مکرِ خودش را هم به همراه ماشینهای جنگساز به سراسرِ سیاره سرایت داد! دیگر نمیشود با آن لحن متمدن در بارهِ این خندقِ بلا حرف زد! اروپا خوشگفتار و شومکردار است! ببین چه به روزِ سرچشمهِ تمدن خودش یونان آورد! جنایت این خردهآدمکشهای فوندمنتالیست در برابرِ ملتسوزیِ دموکراسی چیهای زاغچشم به کثافتکاریهای اصغرقاتل در مقایسه با هیتلر و رایشِ سوم میماند! شاید وقتِ آن رسیده باشد که ما به خاطر زروانها و دوستهایش هم که شده گاهی به این حومهها و گتوهای غرب برویم و با سرنشینهای آنها حرف بزنیم! قرنها در اروپا یهودیِ گتونشین را داخلِ سخن ندنستند! اینقدر خود را از آنها بریدند که آنها را دیگری، غریبه، مزاحم ابدی دیدند! موش دیدند! موذی و شایستهِ اکسترمیناسیون دیدند! پایان آن رفتار هولوکاست بود! انفجار کینه و نفرتی قرنها انباشته! آن بازی دوباره دارد تکرار میشود! برابر چشمِ ما و این بار آنها را به طور کلی و فلهای و انگار برای آسانکردنِ موشکشی"ِ جدید مسلمان مینامند!
متنِ بسیار ارجمندت را چون یادگاری عزیز کنار همان نامه و متن اکبرآقا در جوش میگذارم! آنچه در این اشانژها برای من اهمیتِ بسیار دارد به نوشت و خواندکشیدنِ خودمان پیرامونِ مسایلِ اصلیِ جهانی ست که ما را گرد کرده! ما در مهِ این نوشت و خواندها بهتر همدیگر را میشنویم با صدای رقصِ انگشتها و وردِ مژهها! نوشت و خواند با تو از خوشیهای ادبیات است! به آن امید که آرشزروانآنماریهای اروپا و جهان روزافونتر شوند!
امین!
دیشب، دمدمههای سحر، در تاکسی نوشتهات را خواندم، داشتم از پیش دوستانی که میشناسی میآمدم : برادرم و آن دیگری که مثل برادر است و میشناسی و خانهاش آمدی و همسر و دخترانش را دیده ای. نیمه اول بازی پاری سن ژرمن ـ چلسی را با زروان و دوست او که پدرش بلغار است و مادرش فرانسوی در خانه خودم دیدم بعد رفتم پیش دوستان. دوست زروان و خود زروان طرفدار پاری سن ژرمن بودند، یکی از سر فرانسوی بودن و زروان هم چون دوستدارِ زلاتانِ سوئدیِ کروات ـ بوسنیاک زاده است. پرسیدند تو طرفدار کدامی، گفتم من هم چون فرانسوی ام پاری سن ژرمنی. به زروان نباید میگفتم ولی دوستش از این خودفرانسهخوانی من لبخندی زد. گفتم پس از انقلاب فرانسه در متنهای اولیه کنستیتوسیونِ رپولیک نوشته بودند، ولی بعد عوض کردند که هر که در هر جای دنیا دست درماندهای بگیرد، در برقراری آزادی بکوشد، فرانسوی است. اما ما دو، پدر و پسر، با چلسی هم دل داشتیم چون چند بازیکن بلژیکی دارد. اما به روی خودمان نیاوردیم. چون ایرانی هستیم، یکیمان نصفه نیمه، دیگری پشت اندر پشت، مهمانداری کردیم لابد. بعد که داشتم در تاکسی نوشتهات را میخواندم همینطور که داشتم فکر میکردم که در پاسخ و سپاس چیزی بنویسم که اشاره داشته باشد به هویت و Identité، یاد این طرفداری از تیم فوتبال افتادم و فکر کردم که هویت و Identité کاملاً یک چیز نمیگویند و چون خوشبحتانه تو و من فقط به فارسی محدود نمیشویم شاید زودتر بر سر اختلافشان به تفاهم برسیم. میشود Identité را با توجه به ریشهاش به «خودیای» ـ امان از این الفبا که درخورد تواناییهای واژهسازی این زبان نیست ـ یا «همانگی» ترجمه کرد. اما هویت اگر از «هو» آمده باشد، بجای «هویت» پس بگوییم «اوییگی». یک سوم شخصی در ما هست که خودیای یا خودیگی، مرا میسازد. شاید. اما سوم شخص، شخص نیست، با دورههای تاریخی و پهنههای فرهنگی ـ جغرافیایی پیوند دارد. با هویت و Identité هم میبینم همیشه مشکل ندارم. مثلاً گرجیها، این قومی که زبانشان به هیچ زبانی نمیبرد، در جایی وسط قفقاز میان هویتهای امپریال ترک و ایرانی و روسی دوام آورده اند و همه کوشششان را کرده اند که دوام بیاورند و باید هم بیاورند (یاد فیلم La grande vallée verte از Merab Kokotchachvili افتادم که اگر ندیدی، ببین. من تازه پس از دیدن این فیلم، جایگاه آتش در میان ایرانیان باستان را فهمیدم). و همینجور یهودیها که این «خودیای» را در دیاسپورا با خود کشیده اند، از خلال آنهمه پوگروم خونین که پیش هولوکست آخر بیرنگ شده اند. و اینکه یهودیان یک دورهای در پهنه فرهنگ یونانی ـ رومی خود را مییافتهاند و سپس، در دورهای دیگر در پهنه فرهنگ عرب، و سپستر در پهنه فرهنگ مسیحی ـ اروپایی، اگر به این جابجا شدگی زمانی و مکانی (فضای فرهنگی) توجه کنیم، سخن گفتن از «فرهنگ یهودی» همچون «خودیای» بیتغییر و همیشه همانه سخت میشود. این را من نمیگویم، Shlomo Pinès که دانش همه آنهایی را که بهشان علامه در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی میگوییم جمع کنی میشود کمینه دانشهای او، میگوید، یکی از آن érudit هایی که تنها در فرهنگ اروپایی بالیده اند و این فرهنگ را وطنِ دلخواهِ بیکرانهِ دانش و دانایی کرده اند. جابجایی ما هم، همه ما، از خودت و خودم بگیر تا آنها که نمیپسندیم و حتی دشمن میداریم، هویتهای ما را باید دگرگون کرده باشد. جایی که هستیم، جایی است که تن ما پر کرده، و تنهای دیگر میان خودشان و تنیدگیهای بیرونیشان ـ که شهر و انستیتوسیون و قانون و دانشگاه و فرهنگ باشد ـ جا بهش داده اند، یا پذیرفته اند جابجا شوند تا ما هم جا شویم. تنشهایی که از این جا بجایی و جاگیریها پیش میآید ناگزیر است. اما چاره اش همان پنجمین فرمان، ده فرمان است. وگرنه همان «خودیای» را زورچپان میکنیم، آن هم از روی غیظ وقتی میبینم در این جابجایی اوییاش بیشتر شده. حالا یکی که جایی برای خودش پیدا کرده برای آنکه همدردی داشته باشد برای آن تنی که جایش را یکی دیگر، که خودش را جا کرده بوده، برای همیشه ازش گرفته، شرط بگذارد، یعنی identités meurtrières را در بهترین صورت، ناخواسته، تایید میکند. ماه مه سال پیش یک فرانسوی مغربی که از سوریه برگشته بود، آمد در روز روشن آتش گشود به روی بلیط فروش و کارمند بازدید کننده Musée Juif de Bruxelles . همان روز، چند ساعت پیشاش Anne-Marie میخواست برود اکسپو این موزه را ببیند که به اصرار من نرفت. حالا اگر رفته بود و کشته شده بود، من که اسلحه نمیگرفتم مثل قهرمان بورژوای کوچکِ کوچک دمار از هرکه جلابه و ریش داشت بیاورم تنها باید غمباد میگرفتم و شاید اگر باز الجزایر به مصاف آلمان میرفت من و زروان دیگر طرفدارشان نمیشدیم، ولی آن روزِ نیامده، مثل مثل امروز، توجیهِ توجیهناپذیر را برنمیتافتم.
فدا
..........................
Hossein Sharang:
بله! آرشجان! نهایتِ "انتقام"ِ ما همان غمباد است چون حتا آن تیمِ فرضیِ الجزایر هم بارِ ترورِ هموطنهای داعشمندش را بر دوش ندارد! به ویژه الجزایر که شاید بهتر از هر کشوری معنیِ عوضشده یا عوضیِ (گل به رویت!) "فرانسویبودن" را فهمیده و دیده و چشیده! فرانسهای که شانزده سال پس از آن مقاومت به راستی حماسی در برابر اشغالگرانِ نازی، با الجزایریها رفتاری نازیتر پیشه کرد! آن سه چهار میلیون کشته و و خانهبر سر رمبیدهِ الجزایری آدم شمرده نشدند که داخل هولوکاست و ژنوسید هم شمرده شوند و به یادشان آن صنعتِ معروف لوکرتیو شود! یا موزههایی برایشان ساخته شود! حالا که آن قوم شماره و شمردن را بسیار دوست دارد بگذار یادی از آن هشتاد هزار یهودی بی پناهی که فرانسویها به اردوگاههای مرگِ نازی فرستادند هم بکنیم! پس از آلمان و و نازیچههای شرافتقورتدادهِ لهستان، فرانسه(ِ ویشی) چنان معنایی از فرانسویبودن به یهودیها آموخت که قطارها سرخ شدند! بلژیکِ نازنین هم که دیگر حساباش با چند ژنوسید است و سرزمین پدرانِ لومومبا اصلا هدیهِ تولدِ اروپاییها به سونمژستیلئوپولد بود! نقشهِ فرهنگیِ اروپا مدتهاست که تغییر کرده حالا بروزهای آن را میبینیم! بروزِ اصلیِ آن برآمدنِ احزابِ راستِ نازیمنش است! من دباها و میزِ گردهای رسانهای فرانسه را دنبال میکنم! در همان روزهای دودآلودِ شارلیابدو ویدئوی یک تئولوگ مسلمان را در رابطه با آن فاجعه پست کردم که مفصّلتر همین حرفهای کامل داوود را میزد! با اینهمه اروپای قدرت و ثروت با تاکید و تکیه بر شرارتِ این اسلامِ لولوخرخرهای دارد آیندهِ شوم قارهِ کهن را معماری میکند! احساسِ من این است که قلمروِ گل و گلواز دیگر همان جای متمدنی که بود یا مینمود نیست! کمپهای پناهندگیِ فرانسه بی شباهت به راهروهای تنگی برای خزیدن به آشویتس نیستند! سراسر اروپا را این دملهای خونمردهِ تنگی و توهین و ناچاری پر کرده است! گتوهای حومهِ پاریس و مارسی، یا بروکسل و لندن و مالمو نخجیرگاه اصلیِ داعشیها برای یافتن بمبهای زنده است! توجیهناپذیر اصلی این قلمروِ شرم و شماتت و جنایت است! با آنها مثل حیواناتی که در آفریقا تا مرزِ انقراض شکار کردند یا پدران بومیِ این پناهجوها رفتار میشود و همهنگام انگشتِ شماتت و تهدیدِ راستها هم آخته به روی آنهاست! اروپا دیگر متمدن نیست بلکه دارد با عادتهای مدنیاش روزمرگی میکند! قارهِ کهن بسیار دروغ گفته بی شمار جنایت کرده و نانِ ویرانی و قتلعامِ دیگران را خورده و باز هم در کمالِ پررویی متهم و محکوم میکند و جایزه و پاداش میدهد و در همدستی با بیگبرادرش در قارهِ آمریکا زندگی را بر ساکنانِ این سیاره کوفت میکند! کشتنِ هیچکس در هیچکجا توجیهپذیر نیست! اما حیرانام از این شهرِ هرتفرنگی که هم جنایت میکند و هم قاضیِ قربانیهای پیشین است! اگر فرانسه کنستیتوسیونلِ رپوبلیکن( و کلا غربِ روشنگری و همجهانزیستی) جایش را به فرانسهِ بچه پرروهایی مثل سارکوزی( و "فیلسوف"اش آنریبرنارلویِ جنگفروش) یا دلالِ پخمه و بی وجدانی مثل اولاند یا بسیاری از آن رهبرهای شیکسرشتِ نوکرِ کارخانههای اسلحهسازی و شرکتهای نفتی نداده بود جمهوری اسلامیها و عربستانِ سعودیها و اسراییلها هرگز پا نمیگرفتند! هموساپینسساپینسِ سفید، مکرِ خودش را هم به همراه ماشینهای جنگساز به سراسرِ سیاره سرایت داد! دیگر نمیشود با آن لحن متمدن در بارهِ این خندقِ بلا حرف زد! اروپا خوشگفتار و شومکردار است! ببین چه به روزِ سرچشمهِ تمدن خودش یونان آورد! جنایت این خردهآدمکشهای فوندمنتالیست در برابرِ ملتسوزیِ دموکراسی چیهای زاغچشم به کثافتکاریهای اصغرقاتل در مقایسه با هیتلر و رایشِ سوم میماند! شاید وقتِ آن رسیده باشد که ما به خاطر زروانها و دوستهایش هم که شده گاهی به این حومهها و گتوهای غرب برویم و با سرنشینهای آنها حرف بزنیم! قرنها در اروپا یهودیِ گتونشین را داخلِ سخن ندنستند! اینقدر خود را از آنها بریدند که آنها را دیگری، غریبه، مزاحم ابدی دیدند! موش دیدند! موذی و شایستهِ اکسترمیناسیون دیدند! پایان آن رفتار هولوکاست بود! انفجار کینه و نفرتی قرنها انباشته! آن بازی دوباره دارد تکرار میشود! برابر چشمِ ما و این بار آنها را به طور کلی و فلهای و انگار برای آسانکردنِ موشکشی"ِ جدید مسلمان مینامند!
متنِ بسیار ارجمندت را چون یادگاری عزیز کنار همان نامه و متن اکبرآقا در جوش میگذارم! آنچه در این اشانژها برای من اهمیتِ بسیار دارد به نوشت و خواندکشیدنِ خودمان پیرامونِ مسایلِ اصلیِ جهانی ست که ما را گرد کرده! ما در مهِ این نوشت و خواندها بهتر همدیگر را میشنویم با صدای رقصِ انگشتها و وردِ مژهها! نوشت و خواند با تو از خوشیهای ادبیات است! به آن امید که آرشزروانآنماریهای اروپا و جهان روزافونتر شوند!
امین!
۱۳۹۳ بهمن ۲۱, سهشنبه
آنچه دستِ تو با دوپا کرد
آنچه دستِ تو با دوپا کرد
سنگِ آسمانی
با دایناسور نکرد
هنوز دایناسوری گریخته از انقراض
کمین کرده با مدرنیّتِ آتشیناش در مخات
تا نژادِ جنبنده را
پیشینهِ فسیل کند
تو آنقدر کشتهای که زندگی تو را
دچارِ کهیر و سرفه، عطسه و اسهال میکند
مرگ از دستِ تو
گرفتارِ چشمِ سوزن شده
جهان در نگاهِ تو میسوزد ای
همیشه سرباز!
ای فاکی!
ای سفلیسی!
ای سوزاکی!
۱۳۹۳ بهمن ۲۰, دوشنبه
یک نامه: ای آقا ساموئلِ ارجمند!
ساموئل...:
شما
از کلینت ایستوود ایراد گرفتی ولی نفرمودی چرا ؟ انتظار داشتید بیاد از
کسانیکه سربازهای کشورش رو کشتند طرفداری بکنه ؟ شما بودید اینکار رو
میکردید ؟ مردم خاورمیانه وحشی هستند خوب این حقیقت داره، این که ناراحت
شدن نداره، نیستند مگه ؟ زن و بچه کتک میزنند، سر میبرند، با دختر ۹ ساله
ازدواج میکنند، با دختر خوانده خودشون ازدواج میکنند، تا دیروز زیر صدام و
پسرهاش دچار تنگی نفس شده بودند بعد از آزادی شروع به کشتن سربازهای
آمریکایی کردند، سر همدیگر رو از تن جدا میکنند، الان هم که افتادند به جون
همدیگه. شما به عنوان کسی که از خارج از منطقه به این وقایع نگاه میکنه
چه قضاوتی میتونستید داشته باشید ؟
ای آقا ساموئل ارجمند،
پرسشهای شما بسیار سنجیده و به جا هستند هر چند در سنجیدگی و جا، تا حدودی یکطرفه! یعنی هممنظرِ همان طرفی که با افسوس، کلینت ایستوودِ بسیارهنرمند هم، به عنوانِ یک آمریکایی کنسرواتیو ایستاده!
دقیقا به خاطر همین تناقضهای انسانی هم هست که در آن سطرِ تند، کنارِ نامِ ایستوود، واژههای عزیز و محترمانه را به کار بردم!
ایستوود، گل به روی شما، اگر در باره دستشویی رفتنِ پدربزرگاش هم فیلم بسازد آن فیلم بسیار درخشان و تماشایی خواهد بود به شرط آنکه یک رولور "درتی هاری"ای چند بسته فشنگ و یک وسترنتاون یا گوشهای از یک شهر مدرن را به عنوان لوکیشن در اختیار داشته باشد! او هنرمندی ست که دست کم دو سه میلیارد انسان در سراسر گیتی را به مدت چند دهه میخکوب آثار خود کرده! چه آثاری که در آنها بازی کرد و چه فیلمهایی که خود ساخت! او انسان و خواهشهای پنهاناش را بسیار خوب میشناسد! من هم خودم را یکی از آن دو سه میلیارد شیفتهِ بیشتر فیلمهای او میدانم و او و هنرش را میشناسم و با خودش بسیار دوست دارم! دلیلاش هم این است که هیچ کاری از او نیست که ندیده باشم و برخی را بارهای بار!
ایستوود هم مثل آن موسای هالیوود، یعنی چارلتون هستون، آغازی متفاوت از پایاناش داشت! آرزو دارم که این فیلم آخرین فیلمِ او نباشد حتا اگر من نپسندم! چارلتون هستون، حتا تا حدودی چپ بود ولی یکدفعه دستهای پشت پردهِ هالیوود، یعنی سیا و موسادِ هالیوود، او را قاپیدند و کسی که دغدغهِ عدالت داشت ناگهان رئیس نشنالرایفلآسوسییشن یعنی یکی از قدرتمندترین لابیهای راستِ لگامگسیختهِ آمریکا شد! کلینت هم همان راه را رفت! شدیدتر! او از همان زمان جنگِ سرد، هم موضعِ کسانی مثلِ ریگان و بوشِ پدر بود! ارادتاش به بوش پسر هم که پنهان نیست!
اصلِ سخن من این است که آقای ایستوود به عنوان یک هنرمند و یک آمریکاییِ دارای موضع سیاسی محافظهکار حق دارد باورهایش را به هنرش نیز سرایت دهد! شک ندارم که حتا فیلمهای از نظر من ارتجاعی او هم ارزش دیدن و ستوده شدن دارند ولی آنکه آثار او را تماشا میکند هم ذهناش را دربست به ایستوود و حزباش اجاره نداده! من از سکوی انتقاد همان آزادیهایی را دارم که او از موضعِ فیلمسازدارد ! آن حرفهایی که پشت "امریکناسنایپر" نهفته و شما هم باور دارید همان حرفهایی ست که میشود از موضع منتقد به خود آمریکا و ارتش خونخوارش نسبت داد! مردم خاورمیانهای که منِ پنجاه و پنجساله به یاد دارم همین مردم وحشی و سربری نیستند که ما به روایت یکطرفهِ غرب میبینیم! آمریکا و اسرائیل نمیخواهند جهان چهرهِ انسانی خاور میانه را هم ببیند! از نظر آنها خاور میانهایها همان مردمی هستند که هالیوود و سی ان ان دههها پیش از آنها ارائه دادند! شاید سن شما به تماشای فیلمهای دههِ نود هالیوود قد ندهد ولی من خوب به یاد دارم که در آن دهه همان کلیشهِ تصویریای را از عرب و مسلمان(که من نمیتوانم باشم) و ایرانی و کلا خاور میانهای ارائه میداد که حالا در اخبار نشان میدهند! مشتی ریشوی وحشیِ نچرال بورنکیلر که به هیچ شوایتزنگر و چشم آبیِ بلوندی رحم نمیکنند! این بازی شوم از پایان جنگ جهانی در هالیوود روی صحنه است! آمریکا و سیکلوپ(تکچشم)اش هالیوود، تنها همان تصویری را که خودشان از دیگری میسازند به دیگران نشان میدهند! این یعنی دستکاری واقعیت! ماشیناسیون، شارلاتانیسم، پروپاگاندیسم! داعش، پیش از آنکه روی صحنهِ تاریخ و جغرافیا ظاهر شود در هالیوود پدیدار شد! آمریکا و بستفرندهای خوشناماش عربستانِ آل سعود و شیخنشینهای نفتی و هیتمنهای هارِ منطقهایشان پاکستان و ترکیه، این طاعون را به جانِ منطقه و جهان انداختند! آن ویروس برای دیگران تهیه شده بود! حالا به جان خودشان هم افتاده! پس چاره چیست؟ نامداری مثل کلینت ایستوود باید بیاید و شکستها و افتضاحاتِ استراتژیکِ سیا و ارتشِ ضعیفکش و تریلیوندلارسوزِ آمریکا را رنگ و روغن بزند! آنهم در چهرهِ بزدلی که از کیلومترها دور و از روی تشک گرم و نرماش نشانههای زنده را از زن و مرد و کوچک و بزرگ میزند و مثل شما فکر میکند که دارد مشتی وحشی را میکشد! چه قهرمانی! آمریکا ته کشیده دوستِ من! این آمریکا را اگر همینگوی و فاکنر و سلینجر و اورسون ولز میدیدند با همان دلهای گندهشان غش میکردند! آنچه ایستوود در این فیلم ساخته همان گل به روی شما، بی بی گوزکی ست که آمریکای حکامِ پشتِ پرده به آن نیاز دارد! یک چهرهِ قهرمانانه از کشوری که دهههاست جز قتلِ عام و غارت و بولیینگ و جنگِ پی در پی افروزی کاری نداشته! آمریکایی منفور و بدنام که ناماش همیشه کنار اسرائیل و عربستان سعودی( چرا عربستان سعودی که از دههها پیش از پیدایشِ داعش تا کنون، در خیابانها سر میبریده در چشم آمریکا و ایستوود وحشی نمینماید و از متحدهای اصلی غرب است؟ چرا ایستوود این توحشِ همدستهای اصلی مافیای آمریکا را نمیبیند؟) و قطر و دوبی میآید! آمریکایی که همان اگراندیسمانِ جمهوری اسلامیها اسرائیلها و عربستانهاست! آمریکایی بربر و بیرحم! امپراتوریای که ظرفیتِ امپراتوری را ندارد و مثل پستترین گنگسترهای سیسیلینیویورکیِ دههِ سی به بعد خودش رفتار میکند! آل کاپونی که دیگر حتا بامزه هم نیست!
بله! دوست عزیز! هنرمندی که کنار سی آیای و خانوادهِ بوش و ملک سعودی و لیکود اسرائیل قرار میگیرد دوستِ من نیست! دوست من آن کلینتِ "دِ اوتلا جوزی ولز" بود و هست که به جایش با ارتش آمریکا هم میجنگید! آن کارگردانی که در کنار آرتور پن(لیتل بیگ من)آنقدر شعور و معرفت داشت که درنده خوییهای پیش از خودش با سرخپوستهای آمریکا در تاریخ و سینما را با نشاندادن چهرههای راستین آنها و بازیگرانی از خود آنها (مثلاچیفدنجرجِ والا ) جبران کند! آن کلینتی که سرخپوستها دوست داشتند و احترام میگذاشتند و نه این ایستوودی که کنار قاتلزادههای تاریخی آنها و مردمی از سرتاسر جهان میایستد!
این کلینت، کلیشههای ارتشِ آمریکا و سی آیای را پایهِ مستندِ درام خود قرار داده! این کارگردان بوی خون و عرق زیر بغل جرجدبلیوبوش و پدرش را میدهد!
آیا آن میلیون ها آلمانی و ویتنامی و مکزیکی و آمریکای لاتینی و صربی و عرب و پاکستانی و افغانی که در این چند دهه ارتشِ آمریکا کشت همه وحشی و سربر بودند و تنها اسنایپرهای سایکوپتی مثلِ قهرمان فیلمِ ایستوود، گودگای هستند؟ دیگر بوی تاریخا گندِ این گودگای در آمده است!
اینجاست که باز تکرار میکنم، دور از جانِ شما:
ای کلینت عزیز، محترمانه، خاکِ خاور میانه بر سرت!"
با آرزوهای نیک برای شما آقا ساموئل عزیز، که لحنی درست و خرددوستانه داشتید!
فدای شما!
حسین شرنگ!
۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه
باید به اکبر گفت: الله آختونگ!
هیچکس همه نیست که بداند همه تزویر میکنند!
همه مبهمتر از این حرفهاست!
چون نیکتر بنگری "همه" در آن مصرعِ حافظ هم، افزون بر خودش(چه دلِ شوخی!)شیخ و مفتی و محتسب است که اگر تزویر نکنند تزویر کردهاند!
کسی نیست که به تزویرِ همه پی ببرد مگر آنکه خود مزوّر باشد! از این تزویردست است اسلام"شناسی"ِ توراتیانِ لیکودین و همدستانِ امروزینِ آنها اوانجلیستها!
ببین چگونه این خاخامپاستورهای خدا به دمِ اسرائیلبسته شب و روز اسلام را میشناسند! آنها از شناختن گاییدن میشناسند! آنها از هر چه خوششان نیاید آن را میگایند! طبقِ نصِ صریحِ تورات و فاکینگکالچرِ کاوبویها! این ارکسترِ گایمان الاسلام فی بلادالکفر را همگایی نژادپرستهای اروپایی، "قدرتِ سفید" تکمیل میکند که باز هم ریشه در صخره-پیتر دارد! همان صخرهای که قرنها سرِ انسانِ یهودی را بر آن کوفتند!
آنها هم میکنند و هم تزویر میکنند! چرا من باید تزویر چند متجاوز به متجاوزی دیگر را بخرم! خاخام و پاستورهایی که با ارتشِ اسرائیل و لاکهیدمارتین و دیگرِ جنگافزارسازان دست به دعا میبرند شایستهِ تیمّم با غبارِ آبِ کمرِ "اونان" هم نیستند! گورِ پدر و پیر و پیامبرشان! گل به روی طفلکی عیسی ناصری!
من از اسلام بدم میآید برای اینکه دین است! دینی دیگر چون یهودیت و مسیحیت! سه دینی که ثابت کردهاند که دوستِ زندگی نبودهاند و نیستند و نخواهند بود!
ضدیتِ من با موجودی ژوراسیکپارکی به نامِ دین است! نه یک دین! همهِ دینها! جنگِ خاخام و پاستور و آخوند و مفتی به من هیچ ربطی ندارد!
چون نینینیکتتر بنگری، روزنفکرهای بسیاری را میبینی که روزنشان از نورِ همین سماوات فکر میگیرد! به همین دلیل هم آنها میخواهند وانمود کنند که همهِ دین همان اسلام است!
من در تاریکی خودم نورِ اسلام و همهِ دینهای نوری را به حالِ زندگیام زیانمند میبینم!
این نور همانقدر خطرناک است که طاعون، که ایدز که مالاریا که خشکسالی که دروغ که اشغال که تحریم که دموبمبکراسی که جمهوریهای اسلامی و یهودی و مسیحی!
فکر نکن که دومی و سومی نیستند! اگر نبودند که پاستورهای اوانجلیستها و خاخامِ اعظم یوسف در سیاستِ آمریکا و خاور میانه کشک بودند!
کشک یعنی که تغاری هم هست!
هانسابورشیدِ برلینیِ نومسلسلمانکش آمده به موصل و لبهای سرخاش را قلوه میکند زلفینِ بلوندش را میافشاند و میگوید: صد و پنجاه میلیون شیعه رافضی و مرتد هستند! آنها دو راه بیشتر در پیش ندارند: یا اسلام میآورند و یا ما آنها را میکشیم! "به حکمِ انصاف" باید او را از پدربزرگاش رحمانیتر شمرد! در نگاهِ نازی یهودیِ آلمانی نمیتوانست برای نجاتِ جاناش آلمانی شود!
ما مسلمانهای الکی این شانس را داریم که راستی-راستی با هانسابورشید همدین بشویم!
باید به اکبر گفت: الله آختونگ!
۱۳۹۳ دی ۱۵, دوشنبه
http://royai.malakut.org/archives/2015/01/post_296.html
دمی پیش روی صفحهِ دوست تازهام محمود ایمانی، لینک آن یادنگارهِ کوتاه اندر احوال قلمک را دیدم که در "ملکوت" رویایی پخش شده است با شعری دیگر از من در شمارهای دیگر از قلمکانترناسیونال و افزودهِ عکسهای روی جلدِ دو شماره از دو دورهِ زندگی اش!
از دیدن آن و خواندن شعری از روزگاران باستانیِ خودم بسیار شاد شدم! تو هم لحظاتی فکر کن شادی:
حسین شرنگ-کانادا
اندازه میافتد
با هر حرفی
سایهِ افتانی
اندازهِ دیگر بر میخیزد
خاموشیِ افتانخیزان را
یکسره آهی از پا میاندازد
در برهوتی بی اندازه
ناطقه میافتد با شاعر در راه
حلقهِ چاهی
اندازهِ آه
مونرآل-۱۹۹۲
شماره ۵ قلمک-دورهِ جدید.
اشتراک در:
پستها (Atom)
مرا ب
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
-
الان، دوستی، محسن شمس، ویدئویی برایم فرستاد، با چند خط تلخ، مبهوت. دیدم و تنام سیخزار شاخ شد. لینک آن را پایین همین نوشته میگذارم. رف...
-
آینه ی شگفتی زیبا: مهناز طالبی تاری آنکه دیرزمانی پیش گفت: "من با هیچ چیز مربوط به انسان بیگانه نیستم."، خواست حساب سخن خ...
-
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...


