هوای مه
برقِ تیرهتیزِ توییتها
قمههای دم به بازدم نهانآشکار
ششها همه قمه می کشند
قمهها طلبکارِ نفسکشاند
دستهها تا دسته در سینهها همه
بنیجرحِ یک پیکریم
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر