چشمهایی که از سنگ میچکیدند میدیدند
که کوه بی سر
کورمالکورمال
از غروب پایین میرفت
کلاغی بر سپیداری
میان شمردنِ برف از
سنگامهای تاریک میلرزید
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر