ندیدهییات هنوز از نزدیک
آنقدر که سایهات درون را برمباند
هیولایی
خمیده بر مغزکی
در هستهِ هلویی
که گیر کرده در گلویی
که از خود دریدهای
عزیزکِ جبارم
انسان را
انسان واقحقیقتا موجوعود را
اگر ببینی
بی اختیار میرینی!
به هر چه پرداختم پر باختم مگر به پرواز پر ساختم از رویا بال زدم پریدم از خواب @sharangestaan
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر