۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

انگِ حجم



دوست‌ام مهدی گنجوی در فیسبوک، زیر این شعر:

در من از بوقِ هندسه
مثلثی پاره
می‌ نالد
(۲۰۰۹)

از من چنین پرسید:

حسین جان! یک سوال داشتم. به خصوص به خاطر میراثی که در شعر حجم داری و آن چه به این جریان افزوده ای. من از زمان اشنایی با شعر حجم گمانم این بود که این شعر محصول سنت فی البداهه نویسی نیست. ریشه در درگیری مداوم با کلمه، بهره بردن فرمالیستی از میراث ادبیات صوفیانه و شطحیات و البته نوعی تلاش برای پدیدارشناسی محصول مکاشفه زمان مند است. اما زمانی که رویایی در فرانسه در یک کارگاه ادبی حجم سرودن را به صورت فی البداهه سرایی انجام داد برایم گیج کننده بود و پرسش ساز. ایا شعر حجم شعر بداهه سرایی ست؟ دوست داشتم نظر تو را به عنوان یکی از افرادی که به نظرم بیشترین کمک های را به میراث این شعر داشته بدانم.


اینک پاسخِ من:


دم ات گرم مهدی جان!
من بی آنکه هیچ میلی به چسباندن انگ حجم  بر پیشانی ام داشته باشم آن را بخش هیجان انگیزی از فرهنگ شعری خودم می دانم:  چکیتکیدگی و رفتار پرستندگانه-ملحدانه ورزنده غیر تبلیغاتی چنین منش شعری ای را ارج می گذارم: از این پنجره همه چیز در زبان فراخوانی به شورمند-اندیشی است: این شعر واقعا خوراک هر شاعر و شعرخوانی نیست: برای ورزیدن آن باید آرامش و آسایش خاطر داشت برخورداری از آنچه رویایی جلال فراغت  می نامید: "بیکاری" و فراغتی بیش از آنچه خود او که کار بسیار می کرد هم در اداره  و هم در اراده معطوف به اداره زبان, برکنارگی از گماشتگی ذهن برای هیچ چیزی مگر زبان چنانچون زیستگاه شعر, آتشکده ای که پیوسته باید روشن اش نگاه داشت: اینکه عرفا و صوفیان آغازین می نشستند و شطح می پراندند درست است که ظاهری فی البداهه داشته اما از سر معجزه و شق کردن قرص زبان نبوده : آنها مردمی برکنار از کار و بار و بازار اهل رواج و رایج, پیوسته در گشت و گذار یا به قول خودشان سیر آفاق و انفس, وجد و سماع و خلاصه جهان به تخم خودپندار بوده اند و "چراغ" هایشان فرصت و خلوت و خودکاوی فراوان داشته اند: ماهی های قناتی که در خود چاه می زده اند و نهنگ آسا از اقیانوس زبان بر می جهیده اند: برخی از مهم ترین شاعران ما از همین اهالی شطح بوده اند: پس پشت آن  سخنان به ظاهر "لبریخته"تاریخی از کار و کوشش انباشته است: آنکه نخسیتن بار آن دختر گاوبردوش چابکرو را بر پلکان های آن  قصر دید پرکردن آن کار نیکو از کودکی و گوسالگی آن دو را در نظر نیاورده بود: تا سه واژه, حیوان و جهان و زبان را مثلث کند هندسه دهان سرویس شده: این بدیهیات را نوشتم تا به مغز حرف خودت برسم: مکاشفه فضایی ست که ما در زبان می گستریم  تا از بالا و پستمان بداهه بجوشد: شعر حجم شعر توانایی است: آمادگی راهب-سامورایی وار برای نوشتن : ذن نوشتن:  من در جایی از دیده ام نوشته ام که چگونه رویایی بی هیچ شمع و گل و پروانه ای درجا شعر نوشت شعری در اندازه بهترین هایش: در باره آن کارگاه از خودش بپرس که خوشبختانه هست و تا آنجا که به شعر خودش مربوط می شود هیچ کنج و کاوشی در آن باره را بی پاسخ نمی گذارد: من دیگر واقعامیل چندانی به خود این شگفت-ژوراسیکپارکیان خارکستاریکایی زمین, از جمله صاحب "هفتاد سنگ قبر" وآن یکی افسوس انگیز که ادبیات را مدتکی سوار تیراختور کرد ندارم ولی اصل کار آنها را به اندازه خویشان درجه یک ام دوست دارم به ویژه ورزش شگفت انگیز رویایی در شعر و سخن پیوسته به شعرش را : خود آنها از یک سنی به بعد دیگر تنها به درد نوبل گرفتن و پرستیده شدن و تجاهر به فسق و بی ناموسی در سواحل کاراییب می خورند: ها ها ها ها ها...آنهاپس از عمری کار شایسته چنین  ریخت و پاشی هستند
    
می ماند آنچه ها که در باره "میراث ویکی از افرادی که بیشترین کمک ها را به میراث این شعر" نوشتی: از لطف ات بسیار سپاسگزارم ولی من دست به هر کس خلی می زنم که دیگران بدانند هنر اصلی ام دست به هر کسخلی ای زدن است با این هدف مقدس که بیش از آنکه هستم ننمایم: زمانی از نمایش خودم بدم نمی آمد: به ویژه در آینه باغ وحش, از باغ وحش که گریختم همه  آینه ها از چشم ام افتادند:
 از رویایی و تنی چند گذشته, بیشتر این نام های حجم-انگینیده امروز موجودات آماده خور و حتا به لحاظ زبانی و شعری بی فردیتی هستند: چندی پیش تصادفا دانستم که کتابی اندر شعر و شاعران حجم در ایران در آمده است نام و شعر من هم گویا برخی آن است: من هنوز  آن را ندیده ام: تا وقتی که من با گونه ای چسب دوستی و شیفتگی انگناک شعر حجم بودم شایستگی آن شعر  را نداشتم: بیشتر اهل شاعربازی بودم تا خود بازی: شعر:البته چند کار از آن دوران هست که زیاد از خواندن شان "خلاجت"(به قول عزیز حلمای سه ساله)نمی کشم: سرانجام ناگفته نگذارم که آشنایی و دوستی با یداله رویایی و پرویز اسلامپور و خسرو  برهمندی و بهمن صدیقی(در یک دوره ای)و  آرش جودکی(که گونه ای بس ویژه از منافق است)از خوشی های زندگی من بوده است: به ویژه آن لحظه هایی که با هم بسیار خندیدیم!

(اگر بدانی چه شکنجه‌ای کشیدم تا اینها را نوشتم: بهنویس امروز دچار آلزایمر شده, ناگزیر با ابزار ورودی گوگل نوشتم که نوشتن را تبدیل به شاقه جات می کند! برای همین پاسخ اینقدر به درازا انجامید!)
 فدای تو!

 در باره پوستر:
 چند روز پیش در کمد‌کاوی‌هایم این پوستر را دیدم: شعرخوانی من به میزبانی آسوسیاسیون پرسان(رونسانسستان رویایی در پاریس) در غارِ سیرانو، پاریس:
در آن شبِ بسیار عزیز، ناگهان من بسیار مریض شدم: زخم معده‌ام بادناک شد و من در اوجِ خوشی‌ِ پس از شعرخوانی در برابرِ آن پاریسی‌هایی‌ که میانشان سرهنگ و عارفِ پیشتر ساواکی، بهروز صور اسرافیل، آن آزرم "سربازِ آزادی"، آذر پژوهش عزیز(که دو سه از شعر‌هایم را هم اجرا کرد) و حبیب روشن زاده و بنفشهِ همان ترانهِ ناز که باباش برای خوانده بود، حسین سلیمان اوغلو و یکی‌ از رهبران خطرناکِ پان ترک‌های آن زمان هنوز آرام و متمدن و (چقدر از غیبتشان غمگین ام:)پرویز و خسرو اسلامپور و خلاصه یک جمعِ ناهمجورِ جور‌شده، سپیدهِ زیبا که دیگر نیست، همسر پیشین‌اش مرتضی که‌از فیس‌های بوک است و رویایی هم معرفی‌ توپی‌ کرد...
به محض پایان برنامه و رفتن بالا‌ی غار، رستوران شیک سیرانو، معدهِ من شروع کرد به اقدامات ناخوشبو، من آن دورمور‌ها می‌‌چرخیدم و می‌‌رفتم بیرون دودی می‌‌کشیدم و بادی می‌‌رهیدم و از نشستن در جمع می‌‌پرهیختم، هما سیار گردِ آن میزِ بزرگ کنار رویایی نشسته بود انگاری ملکهِ حجم، خیر نبیند شاهِ حجم که در آن لحظه که کونِ من در چشمِ توفان بود گفت: شرنگ‌جون بیا اینجا کنار هم بشینیم، گفتم نه رویا‌جون، من اندکی‌ همین دور و بر‌ها می‌‌گردم، گفت بشین شرنگ‌جون: هما خانم لطفا شما کمی‌ آن‌طرف‌تر، نشستن همان و ادامه در زندگی‌ دیگر....

۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

"اینم یه جورشه!"


"اینم یه جورشه!"

(از ترانه‌ای از پرویز اسلامپور)

امروز نوبل ادبیات را به یک ترانه سرا و خوانندهِ بسیار معروف و محبوب دادند!
ترانه سرا هم گونه‌ای از شاعر است و در میان آنها باب دیلن از بهترین‌ها!
مگر اگر کمیته‌چی‌‌های نوبلِ ادبیات، دقتِ حرفه‌ای تری می‌‌داشتند شایسته‌تر بود که این جایزه را به شاعران یا نویسندگانی می‌‌دادند که در این جهان ریخت‌گسیخته و دفرمه، در جهانِ شعر و دیگر هنر‌های زبانی، ایجاد فرم و حالت و تحول کرده‌اند و شعر و ادبیات را در زبانی که به آن می‌‌نویسند تکان داده‌اند و از جا بلند کرده‌اند و در جایی‌ بلند‌تر از پیش گذاشته‌اند!
کسانی‌ که هنرشان ربطی به بازی‌ها‌ی ناتو‌پسند ندارد: در نظر داشته باش که "کلاه‌سفید"های سربرِ النصره کاندید‌ا‌ی آ‌لِ ناتو برای نوبل صلح بود!
نوبلِ ادبیات هم به گونه‌ای نرمتر کلاه‌سفید‌های خودش را داشته است!
دستِ کم در این یکی‌ دو دهه یکی‌ از نام‌های شایسته‌تر برای دریافتِ چنین جایزه‌ای یداله رویایی بوده است!
در موردِ او بهانهِ ترجمه نشدن و ناشناختگی هم در میان نمی‌‌توانسته باشد!
آثارِ او در اروپا‌ی شعر خوانندگانِ با فرهنگی‌ داشته است و دارد!
کتاب‌های او به زبانِ فرانسه و دیگر زبان‌های آکادمیِ نوبل‌پسند هم برگردانده شده!
به ویژه کتابِ هفتاد سنگِ قبر که چند ماه پیش به فرانسهِ فلسفه‌ور و شعر‌اندیشه‌ورزیدهِ آرش جودکی در یک انتشاراتیِ معتبر منتشر شد:
زبانی همنگاهسایهِ خودِ رویایی که با آن فنارسهِ آریستو‌کراتیک‌اش بر زبانِ دومِ این کتاب هم خم شده است!
کتابی‌ دوستانه در دوستی بزرگِ بی‌ تاریخ که نام‌ها در آن چون کوه‌ها و جوانه‌ها رودها و دریاها و درختان و پرندگان و ژوراسیک‌پارکیانِ تمدن و فرهنگ و شعر و اندیشه و دین و بی‌ دینی با جاها و چیزها و کسانی‌ از همین روزگار‌های نزدیک به ما همامیخته و شیر و شکر  یا شیر و شکار می‌‌شوند: زرتشت و سهروردی و شمس و بهشت زهراییان و خسرو‌های گلسرخی و برهمندی...
کتابی‌ که هر گاه باز کنی‌ به رویت می‌‌خندد و خنده‌اش تو را گیج می‌‌کند و به دوردست‌های زبانی می‌‌برد که پشتِ رواج‌بازارِ این زبانِ دهان و دست‌افسرانندهِ امروز خروشِ خاموش دارد: زبانِ شعر‌ی که ربطی به زبانِ شاعران و مداحانِ معاصر ندارد:

همیشه خوابِ من از بستنِ کتاب
حالا کتابِ بازِ من از خواب
.
زمانِ من که به آخر رسید
کتابِ بازِ مکان
پهن شد.
در آخرِ زمان
کتابِ بازِ مکان پهن است.
.
آنجا
میوه بر درخت اگر بودم
اینجا
درختی در میوه‌ام.
.
اینجا هنوز هم
حرف‌هایی‌ بینِ من و دنیا هست
که بینِ     من و دنیا می‌‌ماند.
.
درجا زدم زمان را
تا رنگِ آسمان را 
گودالِ خواب کردم.
.
برای چشم‌های من
آنهمه ناخن زیاد بود.
.
اینجا با هیچکسان
هیچ کسم.
.
چقدر حالا 
بر عکسِ آنچه بودم
هستم!
.
لحظه که وحشت می‌‌کند
معجزه می‌‌کند:
مرگ!
.
حریصِ هستی‌، مرگ
در حیاتی دیگر با ما می‌‌آید.
.
من که زمانی‌ بودم
حالا هستم
پس آنکه بود کیست که دیگر نیست
و آنکه هست کیست که دیگر هست.
.
متنِ فرانسوی کتاب را داده‌ام به خسرو برهمندی که اسکن کند! سپس‌تر چند گلچین از آنها را پست خواهم کرد!
دستِ آرش جودکی مریزاد!
من این شعر‌ها را با "هفتاد..."ِ چاپِ نخست در یک دست، یکدسته تایپ کردم: همینطور تورقی‌تفالی.
رویایی زمانی‌ بر این کتاب درنگ کرده بوده و در آن یاد‌داشت‌هایی‌ به خطِ خودش هست و الان یادم آمد و دیدم که در آغازِ کتاب نیز یاد‌داشتکی چسبانده: شرنگ‌جان، نسخهِ خودم را برایت فرستادم با قلم‌خوردگی‌ها و حاشیه‌هایش که آنها هم برای تو که اغماض‌شان کنی‌ یا پاکشان.
و در خودِ کتاب:
به سنگی‌ از قبیلهِ سنگ:
حسین شرنگ.
.
او بسیار بارها جایزه‌اش را از دستِ خودش گرفته: هر گاه که زیرِ سایه‌دستی‌ از خود امضا شد!
دیگران خود‌ارضائی می‌‌کنند او خود‌امضأیی!
با اینهمه نوبلِ ادبیات بیش از آنکه گیرنده‌اش را کامیاب کند توجهِ جهانی‌ را به سمت کشور و زبانِ او می‌‌کشاند و ناشناخته‌ها یا کمتر‌شناخته‌های آن قلمرو را مدتکی زیرِ دایرهِ نور می‌‌گیرد!
دیگر کاندیدا‌ی من برای نوبلِ ادبیات رضا براهنیِ منتقد‌نویسنده‌شاعر بوده و هست!
عمر‌شان خوش و دراز‌تر!



با همهِ وسواس‌های خناس‌


با همهِ وسواس‌های خناس‌ام در پرهیز از بستگی به ضمیر‌ی دیگر از من، یک جایکی هست که من هنوز و همچنان می‌‌توانم با دیگرانی خودم را ما به شمار آورم:
ما آوارگان، ما خود از چنگالِ جیم‌الف‌به دور‌انداختگان، ما هرگز‌برنگشتگان، ما به هیچ‌بهایی‌کوتاه‌نیامدگان، ما افگانگانی که در سراسرِ خاک پراکنده و پناهنده شدیم و خود را از خاک برداشتیم و از یاد نبردیم که از کجا و چرا آمده‌ایم و از همین رو روی خوش به قاتلانِ نسلمان و ویرانگران فرهنگ و کشورمان نشان ندادیم!
بله، من در این ما احساسِ بیگانگی نمی‌‌کنم چون سی‌ و پنج سال از جهانی‌ که می‌‌شناختم رانده شدم و راندگانی از هر گروه و دار و دسته از جمله از گروه و دار و دسته خستگان می‌‌شناسم که با این درد جوانی باخته‌اند و فرسوده شده‌اند!
دوستانی را هم می‌‌شناسم که پس از یکی‌ دو دهه پناهندگی پشیمان شدند یا دلشان تا‌بِ دوری از شوهر عمه‌‌هایشان را نیاورد و بازگشتند و باز به اینجا باز‌باز‌گشتند انگار نه انگار که پناهنده بوده‌اند من با گزینشِ آنها موافق نیستم ولی‌ هرگز هیچکدام از آنها را هم ملامت نکرده‌ام هر کسی‌ ناخدا‌ی کشتی خویش است! الان استدلال‌های دوستِ ارجمندم اردشیر شجاعی کاوه را در بخشِ کامنت‌ها دیدم و پذیرفتم که در این بخش از نوشته سست‌عنصر‌ی کرده‌ام: آنها که حقوقِ پناهندگی و پناهندگان را با پذیرفتنِ استبداد و بازگشت بازیچه می‌‌کنند شایستهِ احترام نیستند!) 
ایرانی‌‌هایی‌ را هم در سن‌کاترین، دور و برهای دانشگاه‌های معروفِ اینجا یا جنگل مون‌رویال می‌‌بینم و از گذشتن از کنارشان لذت می‌‌برم: آنها دکتر‌مهندس‌هایی‌ هستند که ممکن است همین شش ماه پیش به اینجا رسیده باشند ولی‌ با اینجا بیگانه و وصلهِ ناجور به نظر نمی‌‌رسند برخی‌ از آنها به شدت از بسیاری از ایرانیان هشتاد‌هزار‌ساله ساکنِ اینجا مدرن‌تر و آپ‌تو‌دیت‌ترند!
مگر(همان اما به در‌ی)این اهل‌الصفِ نذر‌ی را هر کار می‌‌کنم به جا نمی‌‌آورم یعنی‌ به جا می‌‌آورم ولی‌ جای یادم را به درد می‌‌آورند: آنها شایستهِ حضور در ابرشهر‌های مدرن نیستند!
چرا؟
این ویدیو را تماشا کن!
آن زنان روسری به سرِ سالخورده در من کراهتی ایجاد نمی‌‌کنند! شاید از کسانی‌ باشند که آمده‌اند بچه‌هایشان را ببینند یا اصلا اینجا زیسته‌اند بی‌ آنکه به زیستِ اینجا مربوط باشند! واایستا ببینم: نکند برخی‌ از این منتظر‌القیمه‌ها از همان دکتر‌مهندس‌های مدرنیته‌افروزِ خودمان باشند! از همان‌ها که خود را جوری مهندسی‌ کرده‌اند که هر جا بروند همان جایی‌ هستند که از آن در رفته‌اند یا آن را برای یک زندگی‌ بهتر ترک کرده‌اند: در یمنی، پیشِ منی!
ما اینجا مسجد امیر‌المؤمنین هم داشته‌ایم موسسهِ الزّهرا و کلی‌ مراکزِ "فرهنگی‌"ِ دیگر، ولی‌ نه آنها مزاحمِ ما بوده‌اند نه ما آنها را داخلِ جامعهِ خود دانسته‌ایم! آنها سوگواری‌ها و مناسکِ خود را در همان جاها‌ی ویژهِ خود تا کنون، یعنی‌ تا چند سال پیش، انجام می‌‌داده‌اند! من هرگز به خودم اجازه نمی‌‌دهم که پا به حریمِ دیگران بگذارم! مسجد(هر چند از دیدنِ آن ساختمان‌های لوس با آن مناره‌های بیضوی ذوق نمی‌‌کنم!)و موسسه آنها جای آنهاست و در آن مختارند به آئین‌ها و مناسکِ خود بپردازند مگر سینه‌زنی‌ در خیابان و صفِ قیمه به ویژه به ویژه به ویژه وقتی‌ دولتی یا از سوی کسانی‌ همسو با سیاست‌های تبعیض و تجاوز‌آمیزِ رژیم بر پا می‌‌شود احساس می‌‌کنم که به همهِ هستی‌ ما توهین شده است!
تماشا‌ی این صف‌های خوارکننده آنهم در کوچه و خیابان‌هایی‌ که ما دهه‌ها علیه رژیم تظاهرات کرده‌ایم توهینی ‌ست که نمی‌‌توان به سادگی‌ از آن گذشت!
پس از این آشِ عاشورا و قیمه و عشق و حالِ معنوی سینه و زنجیر‌زنی‌ و خود‌آزاری ایمانی‌ را بر این آقا‌خانم‌های اهلِ فضیلت ناگوار خواهیم کرد!
امیدوارم(کارِ امید به کجاها کشیده!) که همهِ خورندگان این قیمه و آشِ نذر‌ی اسهال بگیرند یا یبس شوند یا رودل کنند یا بالا‌لایکا بیاورند و بزنند زیر بشکن و بالا‌انداختن!
امیدوارم که آن خانمی که با آن لباسِ شیکِ مدِ عاشورا دو ظرفِ نذر‌ی گرفت و سوار اس‌ یو وی‌اش شد تا هجده سال آینده رعشهِ ارگاسم را حس نکند!
امیدوارم که آن نکیرمردِ مأیوسِ دهن‌لقی که با ظرفِ آش در دست با آن مردِ جملهِ تکراری ( دو دختر به جرم نداشتنِ شهریه شلاق خوردند شما قیمه می‌‌خورید! خدا‌وحشا چه خنگ‌کننده بود وردِ این مرد!)همنوایی می‌‌کرد محتویاتِ چروکیدهِ شورت‌اش تا قیامِ قیامت بخوابد و با هیچ نیناش‌ناشی‌ بیدار نشود!
بله!
ما هم بلدیم نفرین کنیم!
جمهوری وحشی شرنگستان از همه بر‌آشوبندگانِ آن عاشورا‌ی نفتی‌(قرآنِ نفتی‌ سعودی‌ها کم بود!)بدینوسلیه سپاسگزاری می‌‌کند:رررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

۱۳۹۵ مهر ۲۰, سه‌شنبه

در آن جزیره‌


به امیر کسروی

در آن جزیره‌ که وقتی‌ غول ِنعره‌کش از درد
پرسید کی‌ شراب و پنیرِ مرا خورد
تکچشمِ مرا کی‌ کور کرد
تو کیستی‌ای غارتگرِ غار
دیگر حتا هیچکس هم نیست
که بگوید:هیچکس!
غولِ تکچشم روزنه‌ای در قصه بود
و آن جزیره‌ نیز روزی
غرقِ خودش شد

۱۳۹۵ مهر ۱۳, سه‌شنبه

نرم و آرام


به از کودکی تا اکنونِ پسرِ دخترِ خاله‌ام: سیروس مرسلپور


نرم و آرام
پنج حرف و
دو چکه
که جایی‌ دور از این کشتیِ جفت‌ها و
بادبان‌های خیس از شتاب و
شایعه
می‌ بارد
می‌ بارد و بارانِ نوح را
می‌ شوید و
می‌ برد و
می‌ ریزد
توی چهار حرف و
دو چکه
ژرف و
مواج

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...