یادِ آن یکی اسماعیل خویی
اسماعیل خویی دوردستها
نه آن ملکالقصاید کاروانسرای اخبار روز
بر گورهای ما همه
خودش را-
بهارستانی از کوه
غنیمتِ بیشمارسنگِ مرگ-
فرش کرده است
گهوارهجنبانِ ما همه نیز
عرش بوده است
یادِ آن یکی اسماعیل خویی
اسماعیل خویی دوردستها
نه آن ملکالقصاید کاروانسرای اخبار روز
بر گورهای ما همه
خودش را-
بهارستانی از کوه
غنیمتِ بیشمارسنگِ مرگ-
فرش کرده است
گهوارهجنبانِ ما همه نیز
عرش بوده است
برداشتن راه از پیش پا
رفتن از ریشهِ سنگ
سنگِ نخست
تا ستیغ هزاران پایی خود
در آغوش سفید و سردِ هوا
گمشدن
پیدا شدن
با ژستِ اورست
انسان زنجیرهایش را میبوسد
خودش را میتکاند
هم کرمهایش میریزند
هم به جرینگاهنگِ حلقهها میرقصد
انسان زنجیرهایش را مینوازد
انسان زنجیری
هم لوکوموتیو و هم راه آهنِ شاعران است
جرینگجرینگجرییییینگ
تاتالاقتوتولوقبوووووبوووووو
انسان زنجیرهایش را میبافد
می پوشد
می فروشد و حتی
در طومار-انبارهای آزادی
احتکار میکند
مرضیهجانا،
خودم خوبم ولی چشمهایم مدتهاست که دارند ادا در میآورند(اداکاری به اردو و هندی یعنی بازیگری): ما را از کاسه در بیاور که برویم توی فیلم خودمان، مگر ما خوراکایم که توی کاسه گذشتهای!
تا کنون دو عمل لیزری برای پیشگیری از حمله احتمالی گلوکم در آینده(این بیماری ژنتیک است و دلهای عزیز پدر و پدربزرگام را روشن کرد.)روی آنها انجام شده است و پس از عمل بسیار آزرده شدم.
بینایی چشم راستام به زیر نیمه رسیده از همین رو، از امروز تا سه شنبه چشمهایم را با چکههای گرانبها چکهچکان میکنم تا کاتاراکت چشم راست و دو هفته سپستر چشم چپام با لیزر عمل شود.
اگر بدی خوبی از چشمهای من دیدی ببخش و بیامرز!
می گویند این پرزیدنت هی به مردم دلربا چشمک میزند و بهانه میآورد که خار امپریالیسم رفته تو چشمام: کی هرگز دروغ نگفته!
خلاصه فدات
خودت خوبموبی؟
درودها مسعودا،
ببخش که دیر فرستادم: هفتهای که گذشت دور از جانات تصادف هولناکی، جان یکی از خویشان نزدیک مرا گرفت و برادرزاده جوانام هم که در اتومبیل همراهاش بود تقریبا سر تا پایش شکست: دو جای کمر، قفسه سینه، دندهها، دو جای دست راست، و خلاصه جان ما به لب رسید!
خوشبختانه چون جوان و ورزشکار است این بخت را دارد که پس از آن بختیاری بزرگ، زود خوب شود و استخوانهایش جوش بخورند.
اینجا به خاطر حکومت نظامی کوید(از هشت شب تا پنج صبح)دیدار با دوستان بسیار سخت شده است.
امروز رفتم به دفتر دوستام خسرو برهمندی که نقاش روی جلد کتاب هم است و این فیلم را او از من گرفت: از هر دو کتاب مجلد.
من به دلیل مشکل چشمهایم(به زودی عمل خواهم کرد پس از دو عمل تا کنون انجامشده)و همچنین، به همریختن نیمفاصلهها بسیار تپق زدم(خیلی وقت هم بود که درِ این کتاب را باز نکرده بودم و چقدر از باز کردناش خوشحال شدم!)ولی تپقزدن را بسیار طبیعی میدانم: آنها که تپق نمیزنند حتما چیزهای دیگر میزنند!
خلاصه اگر خوشات نیامد دوباره بروم نزد دوستام: بهتر است خوشات بیاید وگرنه منتقد معروفات با هشتاد و هشت گفتاورد از دریدا بهت ثابت میکند که خوشآمدن و نیامدن آمدنیامد دارد!
بچهها را با ماسک ببوس و نوزده لعنت بر کوید بفرست!
آمین!
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...