۱۴۰۰ مرداد ۳۱, یکشنبه

هر گ

هر گاه یکی‌ از این دو پایانِ هذیانگو را دیدی که عامیانه-عارفانه، تندیسِ "تو فکرم فکری ام می‌‌اندیشم اندیشناک ام" شده و مشت٘ زیر چانه بر سایهِ مشت٘ زیرِ چانهِ خود خمیده، بدان که چنان ترسی‌ بَرَش داشته که می‌‌خواهد همهِ تن‌اش را فرو کند توی سرش

غِل بخورد تهِ دّرهِ دیالکتیکی اشک‌ها

پیشتر‌ها تنها کس داشته‌نداشته اش را به سرش پست می‌‌کرد: آدرس غلط!

حالا کسِ داشته‌نداشته‌اش در سرش خون می‌‌ریزد و دریغا

هیستریکُس‌مغزِ ما با هراس خرگوشی که سایه ببر دارد روی سایه‌اش ابر می‌ شود فکر می‌‌کند که دارد می اندیشد اندیشه می غرمبد اندیشه می آذرخشد اندیشه می بارد

آمین!


دکارت؟

زاااااااارت!   

۱۴۰۰ تیر ۲۳, چهارشنبه

یک ب

 یک بار

باریک شدم

به بارِ یک مورچه

در سایه‌اش پیلی گذشته از

چشمِ سوزن دیدم

لهیده زیر دو بار

۱۴۰۰ خرداد ۱۰, دوشنبه

یادِ آ

 یادِ آن یکی‌ اسماعیل خویی

اسماعیل خویی دوردست‌ها

نه آن ملک‌القصاید کاروانسرا‌ی اخبار روز 

 

 

بر گور‌های ما همه

خودش را-

بهارستانی از کوه

غنیمتِ بیشمار‌سنگِ مرگ-

فرش کرده است

گهواره‌جنبانِ ما همه نیز

عرش بوده است


مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...