۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

از مهبانگ تا اکنون آینده ما را سرِ کار گذاشته


از مهبانگ تا اکنون آینده ما را سرِ کار گذاشته و گذشته و می‌‌گذارد و می‌‌گذرد و می‌‌آید و نمی‌‌رسد. آری! آری! سوشیانت و مسیحِ یهودی‌ها و مسیح باز‌آیندهِ مسیحی‌‌ها و صاحب ملکِ عجم همانا امامِ زمان از لحظه‌های آینده بوده‌اند و نیستند و خواهند بود. آنها در قلمروِ آینده همانقدر ناچیزند که شنریزه‌ای در سایهِ پای اورست. اگر این سه فرضِ موعود آمده بودند آدمی‌ تا کنون سه چهار‌بار با ارض‌اش تارومار شده بود. آنکه باید بیاید همان به که نیاید. کش بیاید. دقیقاً مانندِ آینده که هرگز نیامده‌و تنها کش آمده. جایی‌ را به نگاهِ دل آور که نه آغاز داشته نه اکنون دارد و نه انجام. آنجا یکی‌ دو تا سه تا چهار تا پشمالوی ژنده‌سپید‌پوش‌پیوسته با تیزیِ آذرخش جای ساعت‌های مچی خود را برابر چشم آورده و سایهِ برگ‌های تقویمی به قطرِ زمین را یکی‌ یکی‌ می‌‌کنند و به باد می‌‌دهند. آنها در جایی‌ نگهداری می‌‌شوند همانندِ باغ وحش یا تیمارستانِ اینجا و به آنها قرص‌های بی‌ زمانی‌ خورانده می‌‌شود تا بتوانند چند جاودانگی بخوابند. آن چند کس را در برابرِ باشندگانِ آن جا محفلی یک دو سه چهار کسه به شمار آور که در ناخوداگاهِ چینِ کمونیهیلیست، صرع‌مایه‌دار‌ی را می‌‌شمارند و جمع و تفریق و ضرب و تقسیم می‌‌کنند و در حاشیهِ کتابِ سرخ کدهایی بی‌ کلید می‌‌نویسند و اسکناس‌های یوانِ پرچرک و چروکیده را در تغار‌هایی‌ لبریز از کوکا‌کولا ترید کرده می‌‌خورند و جیغ می‌‌کشند پس کی‌ صبح می‌‌شود کی‌ اتوبوس می‌‌آید کی‌ به کارخانه می‌‌رسیم کی‌ چوب تو کونفسیوس می‌‌کنیم کی‌ وال‌مارت توی استریت می‌‌ریزیم کی‌ مونسانتوس ما را می‌‌خورد کی‌ داعش سر همه را می‌‌برد کی‌ مائو تسه‌تونگ در رکاب آن چند آیندهِ دیگر می‌‌آید و جهان را جمهوری کره دموکراتیک اسلامیِ شمالی می‌‌کند کی‌ کی‌ کی‌ کی‌ کی‌ کیکابوس می‌‌دریمد که در منظومه‌ای در آندرومد بیدار شده لوله‌ای کیهانی یافته در آن فرو کرده می‌‌زخمکد و وامی‌زخمکد از مهبانگ تا اکنون


gila`a`a`a`a`a`a`a`a`a`a`a`a`a`aaad

۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

یک آقایی با لباسِ ناخدا‌های اروپایی‌ِ چند قرن پیش


یک آقایی با لباسِ ناخدا‌های اروپایی‌ِ چند قرن پیش، دهه‌هاست که در میانهِ پارکی‌ در نزدیکی‌ خانهِ من ایستاده و از جایش تکان هم نمی‌‌خورد. نه به سلام‌ات پاسخ می‌‌دهد و نه به دشنام‌ات! پیشتر‌ها که می‌‌ می‌‌زدم گاهی می‌‌رفتم کنار آن هیکل بسیار درشت پت و پهن‌اش و یک شیشهِ پاتیل می‌‌گرفتم طرف‌اش: بزن جان‌ام! بزن به سلامتی‌ اینجانب یا هر جانبی که دل‌ات می‌‌خواهد! دِ بزن دیگه اجنبی! نکند حشیش می‌‌خواهی‌! بفرما! این هم انگشتِ ظلمات! انگار که دارم با پرترهِ نعشکشی در قرن پانشانزدهم حرف می‌‌زنم! بفرما ساندویچ اسموکد‌میت! اگر نصف‌اش را نخوری خایه‌هایت را لگد‌باران می‌‌کنم! انگار دارم با سایهِ دیواری در سین کیانگ حرف می‌‌زنم! با دلبری از سی‌ و پنج سالگی‌ام کنارش نشسته‌ام: اندکی‌ بنشین جنابِ ناخدا! کشتی‌ات در نمی‌‌رود! ببین چه جهان‌افسایی در کنار دارم! آنا‌ماریا خواهش می‌‌کنم یک بوس به این ناخدا‌ی خسته ببخش! الیزابت لب‌ها را رو به بالا غنچه کرده و این دیلاقِ بی‌ عرضه چنان از همه جا دور است که انگار کریستف‌کلمب دوربین انداخته دارد آیندهِ قاره‌ای را که هنوز کشف نکرده از دور می‌‌بیند! آهای! نابیناموس! یعنی‌ دلبرِ من شایستهِ یک بوسِ زنگ‌زده هم از جانبِ آن جنابِ سفلیسی نیست! پای راست‌ام کو! نمی‌‌رسد! با مشت لگدِ محکمی به خایهِ آن شخص بی‌ تمدن و فرهنگ و بی‌ مردانگی و تشنگی و گشنگی و غیرت و بی‌ غیرتی می‌‌کوبم و دردِ برنز تا شانه‌ام جیغِ زرد می‌‌کشد! پرنده‌ای هم پس‌اندازِ نیمرو‌تریاکی‌اش را بر سرم اندازه می‌‌کند! به یاد می‌‌آورم صدای مستانه‌اندیشناکِ رزالین را از پشتِ بیست سال: تنها یک دیوانه امیدش را به دیوانه کردن محصولاتِ تاریخی‌ِ شهرداری از دست نمی‌‌دهد! بکوب! باز هم! محکم‌تر!
شنیدی چه گفت!
انگار دارم به خایهِ مجسمه‌ای در شهری در آینده‌های دوردستِ کودکی‌ام لگدست می‌‌زنم!

۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

نون از نیمِ دریا بایدم


برای زیبایی‌‌های شادی عبدیان


نون از نیمِ دریا بایدم
برای وشتنِ  شب
سیا‌ماهی‌ می‌‌لغزد
می‌ نامد
می‌ تند
تناور می‌‌شود

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

"وجدانِ منظومِ یک ملت!"


"وجدانِ منظومِ یک ملت!"
وجدانِ منثورِ یک ملت!
وجدانِ آزادِ یک ملت!
وجدانِ نیماییِ یک ملت!
وجدانِ "غزلِ نیمایی"ِ یک ملت!
وجدانِ سپیدِ یک ملت!
وجدانِ موجِ نوینِ یک ملت!
وجدانِ حجمینِ یک ملت!
وجدانِ لر‌ایلیاتی خورجین و ماهی‌ِ یک ملتِ !
وجدانِ سعادت‌آباد‌یِ یک ملت!
وجدانِ هفتاد‌هشتاد‌دهه‌ایِ یک ملت!
وجدانِ ساده نویسیِ یک ملت!
وجدانِ اصالتِ کلمه‌عریانیسم کرمانشانیِ یک ملت!
وجدانِ قصیده‌ای یک ملت!
وجدانِ رباعیاتیِ یک ملت!
وجدانِ استتوسیِ یک ملت!
وجدانِ ............توانا: آموزشکدهِ جامعهِ مدنی ایران با بودجهِ وزارتِ خارجهِ آمریکا و شرکتِ آ‌سید آبراهام نبوی و ساداتِ وجدانِ منظوم‌آفرینِ دیگر!

چرا این بنیاد‌ها از مرگِ نامدارانِ یک ملت عنوان‌های ارزان می‌‌سازند؟ "وجدانِ منظوم یک ملت!"یعنی‌ چه؟ از کی‌ تا حالا وجدان وزن و قافیه‌دار شده است؟ این مفتعلن‌مفتعلن که قرن‌ها پیش ما را کشته! چه کسی‌ به باراک اوباما "غزلِ مدرن" دیکته می‌‌کند؟ چرا با شعر و شاعر رفتار فرنچایز می‌‌شود؟ این "بت‌اسپایدر‌سوپرمن"بازی کدام فرهنگ را می‌‌نوازد؟ اتفاقا در همین بحبوحه‌های از خود‌بیخود‌کنندهِ سوگواری باید بیشتر حواس‌مان به این لوس‌بازی‌های فارین‌افر‌مآب باشد! نگاهِ این ناکس‌ها به شعر و شاعرِ ما تا قیامت می‌‌خواهد حقوق  بشری باشد! جایزه‌ها حقوقِ بشری! نام و نشان‌ها حقوقِ بشری! این توهین به ذوق و شعور یک ملت است! نگاه کن به این بی‌‌بی‌سی‌وی‌او‌ای‌زمانه‌فردا‌چی‌ ها! این فارین افریاتی‌ها‌ی خودی! یک از یک هوش‌توی‌کون‌سر‌خورده‌تر!(ای صادق هدایت!) آنوقت این هوش‌توی کون‌سر‌خورده‌ها چپ و راست و در هر مناسبتی برای ما و مردگان و زندگان مان عنوان‌ها‌ی منثور و منظوم می‌‌تراشند! چرا وقتی‌ منوچهر جمالی که همهِ عمر‌ش را در ویرانه‌های اسطوره‌ها و زبان و فرهنگِ زیر خاکیِ ما سپری کرد مرد اینهمه رادیو‌تلویزیون‌سایت حتا یک خط در باره‌اش ننوشتند! به سودشان نبود! اتفاقا جمالی از شیفتگان خانم بهبهانی‌ بود و ساده‌دلانه باورمند به اینکه باید نوبل ادبیات را به او بدهند! آخ! چه سال‌خوار‌ها که در این حسرت از شعر و هنر دور نشدند و نمی‌‌شوند!
یاد سیمین بهبهانی‌ آن شاعرِ کوشنده و به سبکِ خود‌مبارزِ میهنمان شاد! انسانِ عزیز و ارجمندی از میان ما رفته و خوشبختانه نامدار و کامیافته هم رفته! هر چند مانند دیگر اسیرانِ آن خاک، با دلی‌ پر آرزوی آزادی مردمِ میهن‌اش از چنگِ این داعشی‌های سی‌ و پنج‌ساله! او نیازمند به تعریف‌های خنکِ "توانا" و "سپیده‌دم" نیست! یک انسان هر چقدر ناز و نازنین و شاعر و ناظم و ناثر نمی‌‌تواند به تنهایی‌ وجدانِ یک ملت هفتاد‌هشتاد‌میلیونی باشد! خودِ آن با وجدان هم اگر زنده بود چنین اجازه‌ای به حقوق‌بگیر‌های وزارتِ خارجهِ آمریکا نمی‌‌داد که برای مردم‌اش وجدانِ منظوم بسازند! اندکی‌ خود‌داری برای خودمان هم بد نیست! آن عنوان‌های بی‌ نمکِ محمد‌علی‌ حقشناس و امثال در حق آن خانم بس بود!  دیدم دوستی‌ نوشته بود: "آن شهبانوی شعر و معرفت!" یعنی‌ چه؟ شهبانو فرح پهلوی است! خودِ خانمِ بهبهانی‌ هم حاضرنبود چنین لقبی را غصب کند! کم مانده بنویسیم فاطمه زهرا‌ی غزل! زینبِ  کبرای شعر!
ما می‌‌توانیم در بزرگداشتِ رفتگانمان بهتر از این رفتار کنیم!
زهرا‌ی کوچولوی ما،آن جگرگوشهِ هجده ماهه در اوج تعطیلات نوروزی ده‌دوازده سالگی من از سرخک مرده بود و من و دو خواهرکِ کوچک‌تر‌م تا چند روز گردِ هم جمع می‌‌شدیم و لباس‌های کوچک و خوشبوی زهرا را می‌‌بوییدیم و با صدا‌هایی‌ خفه زار می‌‌زدیم! گاهی که پدرم نبود مادرم هم اندکی‌ با ما همراهی می‌‌کرد وبعد به کار و بار خانه می‌‌رسید! یک روز که دیگر بسیار بی‌‌تاب شده بودیم پدرام از بیرون آمد و با صدای بلند و تهدید‌آمیز گفت: گریه و زاری بس! شما با این گریه‌ها نمی‌‌گذارید روحِ زهرا آرام بگیرد! ما آرام گرفتیم که زهرا هم آرام بگیرد! زهرا را شبانه من و پدرم و یک خویشِ نزدیک در گورستانِ کودکان به خاک سپردیم! آن شب یلدای زندگی‌ من بود! بر آن گور‌های کوچک گهواره‌های واژگون نهاده بودند! هنوز گورِ زهرا را به یاد دارم! دو دهه‌ای پیش که تلفنی از گورِ زهرا پرسیدم مادرم گفت؛ آخ! زهرا! چه خوبکی بود مادر! آن گورستان کودکان پارکِ کودک شد!


کدام گل خواهرِ من است
این پارک
گورکستان بود


بگذاریم بیارامد!
توانا‌چیان هم بهتر است ما را تنها بگذارند! وجدان ما هفتاد و چند میلیون خانه دارد!

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

"حقیرترین-شریف‌ترین"



این ریخت و پاشِ بی‌ پروای صفاتِ تفضیلی، شایانِ توانگر‌پسر‌زادگانِ تمثیل‌های توراتی-‌انجیلی-قرآنی است. قلمرو‌ی بخش‌شده میانِ خدا و شیطان یا ارباب و رعیت یا امام و امت یا زن و شوهرِ دینمند یا لوکس و رنگ و روغن‌زده‌تر از همه ایالات متحد آمریکا، فاکلندِ ترین‌ها:بستستست‌ها و تاپ‌تن‌ ها.
زمین خانه سایه روشن‌هاست. آنچه "شریف" بوده "وضیع" می‌‌شود و آنچه حقیر بوده عظیم می‌‌شود و بر عکس.
زمین خانهِ سایه‌روشن‌هاست. سایه دار می‌‌شویم. سایه می‌‌خوریم. سایه می‌‌گردانیم. سایه می‌‌خوانیم. سایه می‌‌نویسیم. سایه گم می‌‌کنیم و تونلِ روشنایی‌ اگر به زمین نمی‌‌رسید چون چشم باز مرده‌ای خیره در خلا گم می‌‌شد. این رفتارِ نوری-ظلمتی با انسان شایستهِ انسانِ پس از رنسانس نیست. ما در هر لحظه‌ای امکانِ برجهیدن از خود یا فرو‌افتادن در خود را داریم. ما "ابطال‌پذیریم". از واپسین کسانی‌ که این ترین‌های وحشتناک را بسیار و به جا یا نابجا به کار می‌‌برد زنده یاد شاملو بود. چقدر آن ترین‌ها حالا اهمیت دارند! آنچه اهمیت دارد آن لحظه‌های شعر‌ی شاملو است. آن ترین‌بازی‌ها نوعی کبر و کبریا فروشی به سبک اولیس‌زادگان بود. زبان ِ کیسینجر‌ترین‌ها با شاعر نمی‌‌تواند همسان باشد.
ما مسئولِ کارهای نیک‌ و نانیک و توانایی‌ها و ناتوانی‌ها و هنر‌ها و بی‌ هنری‌های خود هستیم. نه کسی‌ با خوار‌داشتِ من "حقیر" می‌‌شود و نه با بزرگداشتِ تو "عظیم". این صفات را باید  به بندِ گیومه کشید تا بدانیم که از ساخته‌های خود ما هستند و نه اورادی ازلی‌ابد‌ی.
ما می‌‌توانیم در برابر گستاخی‌ها یا بی‌ آزرمی‌های همدیگر بایستیم یا نایستیم. مهربان باشیم یا نباشیم اما محال نیست که منتقد‌های با انصافی باشیم. این زبانزدِ کانیبالیستیِ ایرانی‌ همیشه مرا مبهوت کرده: گوشت هم را می‌‌خوریم ولی‌ استخوان همدیگر را دور نمی‌‌اندازیم.
من به جایش بوکسخنسور بی‌ رحمی می‌‌توانم باشم با کسی‌ که او را حریف و برابرِ خود می‌‌پندارم یا بهتر از آن، سنگینوزن‌تر از خود. بزرگی‌ و کوچکیِ مرا رینگ و راوندِ آخر است که آشکار می‌‌کند نه حرفِ تماشاچی‌ها یا بندندگانِ شرط. داور هم سایهِ کسی‌ ‌ست که تنها میانِ رینگ ایستاده.
کسی‌ که با پاسپورت و ویزا‌ی حاضر، خارج‌نشین و در نخستین‌گام کارمندِ بی‌‌بی‌سی شده و خودش مردِ ادب و فرهنگ است و دست کم ده سالی‌ از من بزرگ‌تر، سی‌ و دو سال آوارگی مرا و موی سپید مرا و شعر مرا موضوعِ بی‌ ‌نمکی می‌‌کند(زوال عقل در غربت!) من وحشتناک‌ترین دروازه کونی‌‌ها یا بهتر از آن، جاب‌ها و هوک‌ها و آپرکت‌ها را نثار‌ش خواهم کرد. تازه آزرم کردم و تنها اندکی‌ به او غریدم چون دوست‌اش دارم و از دوستان دیرین من است. در همان اندازه‌ای که می‌‌شود با یک کهنه اصفهانی‌ دوست بود. من اگر حافظ هم زنده بود و در حق‌ام بی‌ انصافی می‌‌کرد کون‌اش را آماجِ اسپنک‌های آتشین می‌‌کردم.( حالا دوستان عظیم‌الشأن هول نکنند بکنند!)وقتی‌"یکی‌ از شریف‌ترین آدم‌های ادبیاتِ این مملکت"از عظیم‌الشأن‌های گیومه لازمی مثل برنار‌آنری‌لوی یا آن شیعهِ شوریده بر رهبری‌اش که همچنان از بی‌ فرهنگی‌ و نوحه‌خوانی رهبری‌پسند رنج می‌‌برد نقل قول می‌‌آورد که :"ایرانی‌‌ها احساساتی‌ هستند و برای همین اسرائیل را بچه کش می‌‌دانند" و اعتراض به اسرائیل و دفاع از مردمِ غزه را در انحصار علی‌ خامنه‌ای و انصار‌ش می‌‌داند با او باید مثل کسی‌ که دارد در یک شایعهِ آلوده به احساساتِ جریانِ اصلی‌ شنا می‌‌کند برخورد کرد و از پروفسورشیپ‌اش نیشگون گرفت. این  ذنبِ لایغفر است؟ باشد! کی‌ من تضمینِ بی‌گناهی به کسی‌ دادم! هیچ‌‌کسی از انتقاد مصون نیست. اگر با انتقاد به کسی‌ یا حتا تسخرِ او، عظیم‌الشانی‌اش بخار شود پس شان‌اش و عظمت‌اش آبکی‌ بوده.
راستی‌ چرا شریف‌ترین‌ها استتوس خود را رتوش می‌‌کنند؟ البته این هم حقی‌ است! ولی‌ من که همهِ آن را به یاد دارم!
او به مو‌های من حسودی‌اش می‌‌شود! روزی هفت‌هشت‌شانتال‌پاسکال و روز‌ماری به من بوسه می‌‌دهند تا بگذارم دست به موهایم بکشند و من شرطِ مالیدنِ نار‌پستان‌های آنها را هم بر فرنچ‌کیس می‌‌افزایم آنوقت یک خلوت‌سر به خودش اجازه می‌‌دهد روی سپیدی موی من بنویسد زوالِ عقل!‌ای زایل باد این عقلِ کچل!
ده‌پانزده سال پیش من به کسی‌ گفتم برو کچل! این خجسته‌فال برگشت گفت حسین بهتر است هیچوقت کسی‌ را به خاطر عیبِ فیزیکی‌‌اش تحقیر نکنی‌! چنان آن حرف‌اش به دل‌ام چسبید که تا این لحظه دیگر کسی‌ را کچل ننامیدم. حالا او بیاید از کلاه سپیدِ کوه ایراد‌های بنی اسرائیلی بگیرد! من سرم سپید است چون از نژادِ کوه‌هایم!
چه کوه‌ها که سر به درّهِ خود ساییدند و هرگز حقیر نشدند.
جنگی آغاز شده ما ممکن است بیش از پیش رودرروی یکدیگر قرار بگیریم. به قول علی‌ صفویان: اگر به یکدیگر احترام بگذارید یکدیگر هم به شما احترام می‌‌گذارد!
نام و طمطراق اصلا مرا مبهوت نمی‌‌کند. به این دلیلِ وحشی که نام و طمطراق مدت‌هاست که دیگر مبهوت‌کننده نیست. موضوعِ "ستکام" است. دستِ کم برای من!
راستی‌ من بارها و بارها گفته‌ام و می‌‌گویم که من وحشی‌ام. اگر کسی‌ باور نمی‌‌کند بهتر است مراقبِ اتیکت‌ها و باندرول‌ها و نازکی‌های نارنجِ خود باشد!


۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

هنرمندان و هنر‌نمندان



هنرمندان و هنر‌نمندان: هیچ هنری بر فراز انسان نیست! پس از شاهکار‌های طبیعت، زمین با دسترنجِ انسان شناخته می‌‌شود. هنرمند برجسته‌ترین دلیلِ بی‌ نیاز‌ی انسان از ماورا و دیگر یا دیگرانِ ملکوتِ ایمانیان است. منظور‌م از هنر چیزی بیش از نقاشی، موسیقی‌، درام و به طور کلی‌ شاعر‌ی است. همهِ آن ورزندگی‌هایی‌ که زمین را به شکل خانهِ انسان آراسته هنر است. از همین رو هیچ هنری برجسته‌تر از دفاع از زندگی‌ نیست. زندگی‌ انسان و همزیست‌های بی‌ شمارش در زمین.
سوپر‌استاری که از کشتار محاصره‌شدگان بی‌ آب و خوراک و دارو خم به ابرو نمی‌‌آورد هیچ، به کشندگانِ آنها مزلتف هم می‌‌گوید و به معترض‌ها توپ و تشر هم می‌‌زند ابو‌آنجلینا جولی‌ای ‌ست که پدرِ هیتلر‌پرست‌اش شصت‌هفتاد پیش در برلین یهودی‌ها را موش به شمار می‌‌آورد و اگر کسی‌ به اس‌ اس‌‌ها و جنایت‌هایشان اعتراض می‌‌کرد به او چنین می‌‌توپید: اسم من فوتر وویت است. پدربزرگِ آیندهِ آنجلینا جولی، و من از عصبانی‌ هم عصبانی‌ ترم. حال بد‌ی دارم که کسانی‌ مثل برتولت برشت و توماس مان احساسات ضدِّ نازی را در سراسرِ جهان می‌‌پراکنند و نمی‌‌فهمند که چه خرابی‌‌ها به بار می‌‌آورند.
نامِ این کاوبوی مادرزاد‌هنرنمندِ را بگذار کنار استیون هاوکینِ هنر‌دانشمند که از پشتیبان‌های تحریم آکادمیک اسرائیل است. هندوانه‌ای پلاسیده کنار تلسکوپی خیره به دلِ آندرومد.
اصلا حرفِ جووان ریورزِ نشئه از قتلِ عامِ کودکانِ غزه را نزن: "برام مهم نیست. اونها خودشون شروع کردند." پوستِ این زنک را از چهار سو‌ی صورتک و تنک‌اش آنقدر کشیده‌اند که به گوزی غش‌کرده بر تختخوابِ پروکراست می‌‌ماند. کجای این بنتِ ذات‌الدواهی به هنرمند می‌‌ماند! آخ! اگر مدونا انشا‌الله را به عقدِ "باروش هاشم" در نمی‌‌آورد هیچکس حدس هم نمی‌‌زد که چقدر میانِ دو‌تختخواب‌خواب است! هوارد استرن؟ این همان گلوله‌ای نبود که جیمز‌باندِ گلد‌فینگرِ بیش از حد‌برندی‌زده با کون‌اش شلیک کرد و دشمن‌ها بیهوش شدند! ریانا یا ریحانه تصادفی به دنیا آمد و تصادفی‌تر، هشتگِ فری‌پلستین را تویت کرد!
یک بلدوزور بیاور تا سکوت استیون اسپیلبرگ را بشکنیم!
تنها "عظیم‌برد"خورده‌ها می‌‌توانند از این آزمون سرفراز برون آیند. این دوره برای هنرمندان، دست کم هنرمندانِ هالیوود از دوران مک‌کارتیسم هم دشوارتر است. آنکه اعتراض می‌‌کند از نام و نا‌ن و آیندهِ خودش مایه می‌‌گذارد. این هنرِ کمی‌ نیست.
درود به هنرمندانی که در همه جای جهان به کودک‌کشی‌ و به آتش‌کشیدنِ کمپِ مرگِ غزه نه گفتند!
جان وویت‌ها و جان ریورز‌ها و لیدی‌گاگا‌ها به گا رفتنی اند!
آنوقت‌ها که هیلاری کار کری را می‌‌کرد روزی رفت پشتِ تریبون و گفت:"حقوقِ گی‌‌ها حقوقِ بشر است و حقوقِ بشر، حقوقِ گی‌ ها." با احترام به گی‌‌ها و حقوقِ انسانی‌ شان، اگر خانم کلینتون، آن ژاندارکِ حقوقِ بشریتِ گی‌ از دهان‌اش در می‌‌رفت و می‌‌گفت: حقوقِ فلسطینی‌ها حقوقِ بشر است و حقوقِ بشر، حقوقِ فلسطینی‌هاست، چه اتفاقی‌ می‌‌افتاد! اگر آرمی‌آو‌گاد یا مثلا کاتولیک‌های افراطی مکزیک، گی‌ ویلیجِ سن‌فرانسیسکو را محاصره، کالری روزانه‌اش را جیره بندی و آن را شبانه روز بمباران می‌‌کردند هیلاری کلینتون آنها را "نوک" می‌‌کرد. بیهوده نیست که موسادیست‌های اسرائیل، بهترین دلیلِ تنها دموکراسیِ منطقهٔ بودن را برگزار‌ی سالانهِ "گی‌ پراید" می‌‌دانند. مدتکی ‌ست که بانکِ جهانی‌ و حکومت‌های آمریکا و اروپای غربی، وام‌دادن و کمک اقتصادی به کشور‌های گرسنه‌ِ آفریقا را مشروط به تغییر قوانین ضدّ گی‌ می‌‌کنند. "حقوقِ بشر حقوقِ گی‌ است" توهین به گی‌ است اگر سوپرمن‌ساختن از او به قصد بهره برداری‌های صهیونیستی نباشد. شرط می‌‌بندم اگر روزی همهِ فلسطینی‌ها از خواب برخیزند و ببینند که سر تا پا گی‌ هستند هم جان التون و هوارد استرن و جووان ریورز و هیلاری و کری دو مثقال حقوق هم برای بشریت آنها انفاق نخواهند کرد.
نه اسرائیل این اسرائیل خواهد ماند و نه هالیوود این هالیوود. آپارتایدیست‌هایی‌ مثل "بیل ماهر"ِ عوضی‌ هنوز این را ندانسته‌اند. به زودی خواهند دانست.
تیپا به مانی‌میکرِ صهیونیسم و بازارِ جنگ‌اش اسرائیل!

آنقدر جیغ می‌‌شوی



آنقدر جیغ می‌‌شوی
آنقدر گیج می‌‌کشی‌
آنقدر سوت می‌‌کنی‌
آنقدر سکوت می‌‌زنی‌
آنقدر بی‌ قدر
شن‌های کوچه
بیابانِ کوچا
کودکانِ تشنهِ شناور
در زمزمهِ ملک‌طاووس
سوارِ سراب است این کشتی‌ِ کنیزان
این بهشتِ سرب و سوراخ
عرشِ دعای داعش است

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...