۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه

برداشتم زخمی


برداشتم زخمی از تن‌
بر تنی از زخم
گذاشتم
کله 
پا بر کله 
از پلکانی از کله
بالا رفتم
بالای کله‌منار
از ریخت‌ام
ریختم 
گریختم

۴ نظر:

  1. آورده‌اند که هر روز می‌‌رفت پای کوه، در گوشه‌ای از آن، جایی‌ را به چشم می‌‌گرفت و روی سنگِ درخشان، کسی‌ ذغالی می‌‌کشید و در آن فرو می‌‌کرد و چنان پس و پیش می‌‌شد که کوه می‌‌جنبید آنگاه می‌‌ایستاد تا کوه به دلخواهِ خودش کس بدهد و نعره و دود و گدازه از سرش برخیزد و روزِ دیگر که باز می‌‌گشت کوهکی کنارِ مادر‌کوه به او سلام کرده می‌‌گفت: بابا! من بستنی می‌خوام! پفک ‌نمکی می‌خوام! پپسی کولا می‌خوام!

    پاسخحذف
  2. http://www.iran-ghalam.net/1395/03/12/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC-%D9%85%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B9-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D9%81%D9%86%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4/?print=1

    پاسخحذف
  3. دیوانه از مهمان‌اش پرسید : اگر عصب‌بگسلد دیو چه می‌‌شود؟ آدمیانه؟
    دیو زیر لب گفت: این خانه جای من نیست!

    پاسخحذف
  4. http://www.bbc.com/persian/iran/2016/06/160611_l13_shah_betrayed

    پاسخحذف

دیو شدم د

    دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیو‌چه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...