برداشتم زخمی از تن
بر تنی از زخم
گذاشتم
کله
پا بر کله
از پلکانی از کله
بالا رفتم
بالا رفتم
بالای کلهمنار
از ریختام
ریختم
ریختم
گریختم
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...
آوردهاند که هر روز میرفت پای کوه، در گوشهای از آن، جایی را به چشم میگرفت و روی سنگِ درخشان، کسی ذغالی میکشید و در آن فرو میکرد و چنان پس و پیش میشد که کوه میجنبید آنگاه میایستاد تا کوه به دلخواهِ خودش کس بدهد و نعره و دود و گدازه از سرش برخیزد و روزِ دیگر که باز میگشت کوهکی کنارِ مادرکوه به او سلام کرده میگفت: بابا! من بستنی میخوام! پفک نمکی میخوام! پپسی کولا میخوام!
پاسخحذفhttp://www.iran-ghalam.net/1395/03/12/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC-%D9%85%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B9-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D9%81%D9%86%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4/?print=1
پاسخحذفدیوانه از مهماناش پرسید : اگر عصببگسلد دیو چه میشود؟ آدمیانه؟
پاسخحذفدیو زیر لب گفت: این خانه جای من نیست!
http://www.bbc.com/persian/iran/2016/06/160611_l13_shah_betrayed
پاسخحذف