که جنگل بیفتد روی سایهای که درخت را میبرد
برخیزد سایهِ بیشمارپا
بدود برود بلند بیفتد روی تمدنِ چوبیای که
هرگز از میز و تختاش میوهای نرست
و سقف و در و دروازهاش
بهار را نفهمید
و شعرش شهرِ سپیدِ دزدان بود
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر