که جنگل بیفتد روی سایهای که درخت را میبرد
برخیزد سایهِ بیشمارپا
بدود برود بلند بیفتد روی تمدنِ چوبیای که
هرگز از میز و تختاش میوهای نرست
و سقف و در و دروازهاش
بهار را نفهمید
و شعرش شهرِ سپیدِ دزدان بود
به هر چه پرداختم پر باختم مگر به پرواز پر ساختم از رویا بال زدم پریدم از خواب @sharangestaan
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر