کفی که چشمانام را برد
تفی که در سکوت انداختم
ترسیدم
خندهام شد گردابام
خندید به ترسام گرداب
فریاد از ریشههای دریا کشیدم وقتی
گلو در اشغال آب بود
آبِ بیمار
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر