۱۳۹۹ مرداد ۳۰, پنجشنبه

سلام ع

سلام ای عبد‌و‌ی خوش،
مو نادونوم تو تا حالا چه رمانونی ت خونده تا برم تو گردش خونِ نخونده وونت.
مو تا همی‌ پونزده-بیست سال پیش شمار فراوونی رمانوم خوند و خیلی‌ خوشحال‌و‌م که یه کاروم که چون رمان به آدم گشودگی دید، فرهنگ، حوصله و احترام به دیگرون یاد ادهه!
مو تو هما ساعت اول اتاهوم بفهموم کسی‌ که خویشی آشنا بودوم چکده رمانی خونده یا اصلا نشخونده!
مردم رمان‌خون، البته اگه کنار‌ی چیزون دگه هم بخونن چه بهته، آدمون شگفتی‌شناس، دیگری‌دوست و خوشرو و گرمن، به خاطر اینکه تخیل ورزیده و و حواس تیزی دارن که ‌ای زبان به زندگی‌ و بر عکس، جریان داره!
کسی‌ که کتاب مقدس(عهد کهن و عهد جدید)قرآن، هزار و یک شب، و کتابونی مثل امیر‌ارسلان نامدار، سمک عیار، خاطرات حاجی بابا‌ی اصفهانی‌ و خلاصه هنچی کتابونی بخونه و بعد برو سراغ ادبیات مدرن، به ویژه رمان، به ویژه‌ته آغاز رمان، دون کیشوت قرن شونزدهم سروانتس و بعد "ژک قضا و قدری" دیدرو و کارون دگه ش، که به فارسی خوشی‌ هم ترجمه بودن و پیگیر کارون دگه هما مترجمون ببو(مثلا محمد قاضی که گنجی رمان ترجمه شده داره یا عبد‌الله کوثر‌ی و چندین مترجم درجه یک دگه) غرق قرن نوزدهم ببو، بالزاک فرانسوی و چارلز دیکنز انگلیسی، و مارک توین آمریکایی‌ بخونه و با کله بکهه تو دریا‌ی ادبیات روسی: پوشکین، تولستوی، ترگنیوف، داستایفسکی(به ویژه برادران کارامازوف که سعید دارتی و یادشت‌های نویسنده زیرزمینی و خاطرات خانه اموات و جنایت و مکافات و ابله و جوان خا‌م و شب‌های آرام و...)چخوف، و گنجارف(ابلوموف)و بعدا بولگاکف، آ گنوگِ کبیر، به ویژه مرشد و مارگریتا ش، دن آرام شولوخف...بخونه و بخونه و بخونه و در باره بعضی‌‌ای یه نویسنده وون کنجکاو ببو و بخونه و برو سراغ کارون کافکا و نابوکوف و فاکنر و همینگوی و توماس مان و خلاصه هما طوری که مردم خوراک اخورن و تبدیل به ویتامین و پروتئین ابو تو بدنشون، تن ادبی‌ ش درست و پاکیزه‌خوراک ابو و تا آخر عمر‌ی سراغ کتاب چرند نارو و با خوندن ده پونزده سطر یا ده پونزده صفحه ‌ای هر کتابی‌ ادونه که آیا باید ادامه ش بدهه یا نه، اگه نوشتن تو سرشتی ببو، حتما استعداد خود‌ی سرسری ناگره و ز‌و به نخستین سطر‌و‌ن یا قصه وون یا کتابون خود‌ی خرسند نابو و به خوندن و نوشتن به چشم کاری جدی‌تر ‌ای شخم‌زدن زمین فکر اکنه و اگه پیگیر و کوشا و سیری‌ناپذیر در یاد‌گتن ببو، بسیار ممکنه که بتاهه کاری درخور و شایسته فکر و فرهنگ و تمدن، به هما معنا‌ی چیزی که باید بسازی ش یا ساخته ش بازسازی کنی یا پیوسته ایشی پرستار‌ی و نگهداری کنی، به هستی‌ بیاره و چیزی بر چیزون بیافزایه و متوجه ببو که نوشتن نو شدنه، پوست‌گستنه و کاری یه در‌ شان خداوون و دیوون و خلاصه گنوگون گهورت تاریخ!
یعنی‌ بوف کور هدیت م بنویسوم؟
شازده احتجاب، هوشنگ گلشیری و کل کارونی
سنگر و ققمه‌های خالی‌ و ملکوت بحرام صادقی
کتابون بزرگ علوی و صادق چوبک
خوندن ابراهیم گلستان به ویژه اسرار گنج دره جنی‌
کتابون شهرنوش پارسی‌ پور به ویژه طوبی‌ و معنا‌ی شب
کتابون غزاله علیزاده به ویژه خانه ادریسی ها
هشتمین روز زمین، شهریار مندنی پور(یه رمان کوتاه عالی‌، به لهجه جایی‌ در حومه لار و گراش نوشته بوده و نود درصد‌ی همانند روباری خومونه)
کابوس اقلیمی، پرویز زاهدی(‌ای رمانون بسیار عالی‌ ایرانی‌)
یه لیست اتاهه سر به فلک بکشه...
حالا چند تا ‌ای یوون بگیر و بخون تا بعد به نوشته وون دیگرون بپردازین!
ببخش  اگه چیزونی ت خونده و نومشون نوشمنه(...امیدواروم که یه جایزه‌جات به تو خیانت‌نکنن و ‌ای تو ‌ای جویایی و کنجکاوی و تشنگی بی‌ پایان خوندن و ورزش اندیشه دور نکنن)
تو ایران امروز، افراد ز‌و احساس استاد‌ی اکنن و یه بدترین دشمن استعداد‌شونه!
استعداد نیاز به آموزش و پرورش داره!
دکون ادبیات دولتی فقط دنبال تولید و فروش بنجل تبلیغاتی‌ خود‌شنه و توجه چندانی به استعداد و توان آفرینشی نویسنده وون نداره!
نویسنده بسیجی‌(گل به روی تو) بسیجی‌ هه ولی‌ الزاما نویسنده نهه، برای همی‌ نویسنده وون رژیم رو دستی‌ با‌د کردن و فقط با خرج کلان دولتی و خریدن کتابون‌شون توسط خود دولت، ظاهر پر فروش دارن وگرنه گیشتر‌شون مالی نهن!
یه چیزون نانویسوم که تو ذوق تو بزنوم بر عکس، قصد‌و‌م توجه دادن تو به شوق و ذوقی متفاوته!
اگه واقعا اهل نوشتن ببهی، با تکیه به استعداد و نیروی خودت ادامه ادهی، البته مهمه که آدم منتشر ببو، ولی‌ اگه کار کار ببو، با منتشر‌نبودن ‌ای بین نارو!
چاپ اول بوف کور، پنجاه نسخه با پول خود هدایت در بمبئی منتشر بو و گیشتر نسخه وونی هدایت برای یه و آ رستا!
یادت ببو: با کوشش و شکیبایی، شکوفه تبدیل به میوه ابو، به همی‌ سادگی‌!
.......
پدرو پارامو، خوان رولفو
مرگ آرتمیو کروز، کارلوس فوئنتس
مرگ و پرگار و هزار تو،  خورخه لویس بورخس
کوینکاس واترییل، خورخه آمادو
آقای رئیس جمهور، شیطان سبز، توروتومبو، میگل انخل آستوریاس
سور بز، ماریو بارگاس یوسا
جاودانگی، میلان کوندرا
پاییز پدرسالار، گابریل گارسیا مارکز
برف کوهستان، و زیبایی‌ و اندوه و هزار درنا، یاسوناری کاواباتا
اسم من قرمز است،  اورهان پاموک
شهر‌های نمک، عبد‌الرحمن منیف,مو رمان یه نویسنده عربستانی(یمنی‌تبار)م به انگلیسی خونده و احتمالا به فارسی هم ترجمه بوده. کتاب جونی یه چون تمام یه کثافت‌کاری القأعده و اسلامیسم انتقامی پیشبینی‌ اکنه...
اگه اویتت همیشه حضور زبان در صمیمانه‌ترین حالت خودی حس کنی،‌ای غیبت غفلت نکن!
نمک ادبیات، همی‌ بی‌ بی‌ گوزک پخش و پلا تو پچپچهِ شبانه‌روزانه مردمه!

قوم و خویشون خومونم نوم خدا در یه زمینه هر کدوم شکپیری زیر زبون دارن!
یه کتاب بی‌ پایانی دگه هم هه که فکر کنوم‌ای همه کتابون مهم‌تره و خوی گوش خونده ابو: دور و بر همه ما یکی‌ دو تا یا چندین تا قصه گوی درجه یک شفاهی‌، سید‌احمد خدا‌بیامرز، یکی‌ ‌ای هماوونر که اتاهست اتفاقون مهم روزگار خود‌ی با قدرت یکی‌ ‌ای بهترین نویسنده وون دنیا به داستان بکشه. یه آدم داستان‌گوی مادر‌زادر، چیزی که اتفاق کوتر در گلوی یه آدم تبدیل به هنر ابو!
شاهکار‌ی روایت قتل عبد‌الله عقیلی خدا‌بیامرز‌ر!
مو هنو یاد‌منه خوی جزئیات نازکی که فقط کسونی که سر موگ رطب‌شون خورده و آواز‌شون خونده و روتن تو رویا‌ی بیدار‌ی ادونن!

یاد آ باغبان چشم و گوش، شوی خاله عزیز‌و‌م و خالوی باوای عزیز‌ت عزیز شاد!
ندرت

۱۳۹۹ مرداد ۸, چهارشنبه

درود‌ها د


درود‌ها دکتر‌ا،
امیدوارم خوب و خوش باشی‌!
سه روز پیش ناگهان به من خبر دادند که برادر کوچک‌ام که دچار آن بیماری شده و پس از یک هفته دردناک خوب شده بود دوباره و این بار به شدت دچار درد سینه و تب شدید شده!
بی‌ انصاف هنوز خوب نشده می‌‌رود تریاک می‌‌کشد!
انگار در یکی‌ دو روز گذشته حال‌اش بهتر شده.
از او تست کوید۱۹ هم گرفته‌ا‌ند و امشب باید نتیجه‌اش برسد.
امیدوارم برادر‌کم نجات یابد!
زن و بچه‌ای شش ماهه و همه خانواده و خویشان چشم به راه اویند!
من از چند دقیقه پیش از خواندن خبر بیماری‌اش گلویم دچار حالتی‌ مانند بغض شده بود ولی‌ علت‌اش چیزی ناشناس بود!
از آن روز تا حالا این حالت شدت گرفته: انگار کسی‌ گلوی مرا فشار می‌‌دهد و رها هم نمی‌‌کند یا چیزی بیگانه ته گلویم روییده و دارد مری را دچار تنگی می‌‌کند.
تب و اینها هم ندارم!
زمانی‌ یادت هست بهت گفتم که چند بار دچار حالت خفگی شدم در خواب، به ویژه وقتی‌ به پشت می‌‌خوابم، این هم تکرار شد دو سه بار دیگر!
امیدوارم این خانه نو که یکم اوت به آن می‌‌کوچم بهشت شداد‌م نباشد!
جوان‌ام آرزو دارم!
خلاصه فدات

۱۳۹۹ تیر ۲۷, جمعه

ر‌ز‌ا‌خ

ر‌ز‌ا‌خانم‌جان، ببخش دیر پاسخ می‌‌دهم!
این هفته چهار بار از سوی چهار حیفِ کس افسرده شدم!
گورِ پدرِ مردان، از این کرمریزی‌های رایجِ زنان، گل به رویت، در دوستی یا همکاری یا نشست و برخاست حال‌ام به هم می‌‌خورد: تنها در همین هفته چهار بار!
میانِ دوستانِ مرد واقعا چنین رفتار‌هایی‌ بسیار کم دیده می‌‌شود!
بیشتر زن‌های درست‌حسابی‌‌ای که دیده‌ام اهلِ دوستی با زن نبودند.
میان آنها یک فمینیستِ مرد‌خوار هم بود!
آدم نمی‌‌داند با این سیلابِ گلالودِ غرایز چه رفتاری در پیش بگیرد!
دقیقا در اوجِ صمیمیت کرم می‌‌ریزند یا جایی‌ که اصلا نیاز‌ی به کرمریزی نیست!
ریختنِ کرم برای آنها گونه‌ای تفریح سادو‌مازو‌یی است! مساله دیگر اصلا جنسی‌ و رمانتیک و از این حرف‌ها نیست: از مادر و خواهر و خاله و دوست و دوست‌دختر و زنِ دوست و خویش و نخست وزیر و وزیر و وکیل و سناتور و سفیر(یک لحظه قیافهِ آن بچ هندی‌آمریکایی‌(نیکی‌ هیلی)را در نظر آور یا سامانتا پاور را یا هیلری و ترزا می‌(ای مادرش را گاییدند)یا مسیح علینژاد(یکی‌ از آن چهار، دیشب در کمالِ جندگی برای من نوشته: فکر می‌‌کردم لابد از دار و دستهِ مسیح علینژاد هستی‌....،حالا دقیقا می‌‌داند که حسین شرنگ چه جانور‌ی ست ولی‌ فقط محضِ ریختنِ کرم، چنین انگشتی در کس زده حوالهِ کون من می‌‌دهد! من از خشم لال شدم)
برای یک مادر و دختر از دوستان‌ام دو بلیت نگه داشتم که بیایند در جای ویژه و شب شعر ما را ببینند.
پیش از برنامه هم رفتم سر میزشان که با‌شان خوش و بش کنم. ساعت هشت در‌ها باز می‌‌شده که نه برنامه شروع شود: فضا‌ی باحال کاباره، بار و مردم رنگارنگ. حالا این دو حمالِ کس را در نظر بگیر که هی‌ غر می‌‌زنند: چرا گفتی‌ هشت بیائیم؟ پس کی‌ شروع میشه؟ نه دیگه! باید می‌‌گفتی‌!
دل‌ام می‌‌خواست "نکته"ام را در بیاورم و سوت‌زنان با بی‌ اعتنایی کسی‌ که اصلا نمی‌‌داند در کدام سیاره سفینه‌اش را پارک کرده شاش‌اش گرفته آمده بیرون، روی میزشان بشاشم!
حالا وقت رفتن را "داشته باش": خب آقای شرنگ ما دیگه می‌‌ریم....همین!
‌ای قحبه بنت قحبه، حسین جون، یکدفعه شد آقای شرنگ: ما دیگه می‌‌ریم!
انگار آمده بریند ریده رفته!
سرد و زمخت و سرشار از کرم‌های آمادهِ ریزش!
دیروز که بهشان گفتم از "شگفتی" شاخ در آوردند: تو بیش از حد حساسی حسین‌جون، ما فقط یه بار گفتیم ساعت چنده، وقت رفتن هم جلو دیگران واستیم احترام بذاریم!
حتا یک ذره از بی‌ نزاکتی خودش را نمی‌‌پذیرد.
اینها را من هفته‌ای دو سه بار می‌‌بینم با هم می‌‌خوریم و قهوه می‌‌نوشیم. دو قران هنر کس‌دادن هم بلد نیستند و من هم با‌شان همچون اشیا زنده‌ای یادگار وطن، رفتار می‌‌کنم!
ر‌ز‌ا بیا با هم فرار کنیم، این سیاره واقعا دیوانه‌کننده است:
دیوانه‌ها را می‌‌کند بعد بهشان می‌‌گوید دردتان که نیامد!
نه؟
دوباره می‌‌کند!

۱۳۹۹ خرداد ۲۳, جمعه

هر چ

هر چه می‌‌کشم از نفس است
نفسی که گره خورده به کوه
خیره کرده به خود درهِ ماران را
ریشه دوانده در ته و توی سنگ
سینه را ترکانده
هر چه می‌‌کشم
نفسنگ است

۱۳۹۹ خرداد ۲۱, چهارشنبه

درودها ب

درودها بر آن تندیس‌های کامیابی‌های کمیابی از جمله خوردن هندوانه خنک در پسین‌های خرداد‌ی و آ‌ه‌کشیدن از پشت ماسک برای خوبرویان پیرمردِ پولدار‌کش،
باری، امروز با قرار‌ی آذرخشی، اسکنِ ریه جا‌مه ِ انجام پوشید(چه منشیانه!)
بیمارستان، محشر‌ی از وسواس و دقت و چک و واچک و پرس و واپرس و دست و الکل بود!
اگر آدمی‌ اندکی‌ غیرت داشته باشد باید جان‌فشانی دلاورانهِ دکتر‌پرستار‌های این دوران بیگانه را بستاید و از تهِ دل سپاسگزار آنها باشد.
این مردم، از دربان‌ها و منشی‌‌های اندرگاه بیمارستان گرفته تا کسانی‌ که در هر پیشه‌ای در ته و تو‌های بالا و پایین "شوم"کار می‌‌کنند امروزه بار تمدن را بر دوش دارند.
امروزه بار تمدن چیست: این روز‌ها کودکان ایران، از جمله بچه‌های خواهرزاده‌هایم ترانه‌ای یاد گرفته‌ا‌ند که حتما ویدئو‌ی آن را با خواننده‌یی خردسال دیده‌ایم(من از خانه که بیرون می‌‌روم آنقدر این ترانه را زمزمه می‌‌کنم که از هوش می‌(بقیه‌اش را براهنی رفته!):
"آ‌ی کوید ۱۹
بری دیگه برنگردی
وسواسی م کردی
بری دیگه بر نگرد‌ی..."
بار تمدن، این بار، نه دیدنی‌ ست نه کشیدنی، تنها می‌‌توان هول و ولای جهانگیر‌ش را شنید و با کودکان همسرایی کرد: وسواسی م کردی بری دیگه برنگردی!
باری بر دوش هراسِ پنجگانه: به ویژه حواس پنجم: بساوایی!
نکتهِ زلزله‌خیز: شخص می‌‌تواند با تندرستی یک نوزاد برود به "شوم"و پس از چند دقیقه درنگ برابر آن، مبتلا به بیماری‌یی با چهل‌سال وزنِ نیکوتین شود.
دمِ درِ "شوم"شوم‌ترین جا برای اندر‌شدن به جهانِ درستی‌ تن و روان است: دوزخی از دود و سرفه و چت‌های عصبی با سلفون‌های عرق‌کرده پر‌جرم.
"اینجا شارستان دود است در اینجا سینه از هر نفسی بشوی!"
در آن دوزخ‌دروازه نزدیک بود غشدود کنم!
شگفت اینکه بیشتر این کشندگانِ خود‌کش، دکتر-پرستاران یا تکنیسین‌های جوان بیمارستان‌ا‌ند یا بیمارانی پیر و سروم‌آویخته از یال و کوپالِ ریخته با چهره‌هایی‌ به مچالگی سرفهِ چهلمِ هر بار کشیدن یک نخ:
نخستی‌ها دومی‌‌ها را دوا‌درمان یا پرستار ی می‌‌کنند که خودشان به سرعت همانند آنان شوند!
چه تراژدی بابا‌کرم‌انگیزی!
چه تمدن رو‌دراماتیک‌حوضی‌ِ کریم‌شیره‌ای‌شکسپیر‌به‌سرفه‌انداز‌ی!
از تصور اینکه خودم، این جوان رعنا‌ی منتقد اصول دوزخ، چهل‌سال سیگار می‌‌کشیده‌ام نزدیک است تا روز رستاخیز عطسه و سرفه بزنم!
راستی‌، امروز همچون بس‌بسیار‌روز‌های دیگر، خودم به چه دلیلی‌ به بیمارستان رفته بودم!
-اسکن ریه!
هوم!
چرا؟
آمفیزم چرا ندارد به ویژه این روز‌ها با رفتار لرد-لیدی‌مکبثانه‌اش.
آنها مهمان در خواب کشتند و دیوانه شدند این می‌‌خواهد میزبان در خواب بکشد و روانپزشک شود: دکتر هوستوس‌آمفیزموس.
بالا رفتیم راست بود
پایین آمدیم دروغ بود
قصه ما ماست بود
قصه ما دوغ بود

۱۳۹۹ خرداد ۱۹, دوشنبه

درود‌ها ف

درود‌ها فرهتا،

امیدوارم که خوب و خوش باشی‌ یا دست کم خسته نباشی‌،

من دیشب دو بار نزدیک بود بمیرم.

یعنی‌ اگر با معجزه‌ای خود تن به خود نیامده و از جا نپریده و درست در لحظه قطعی خفگی، نفس گرفتار را با سرعت و شدت بیرون نداده بود حتما می‌‌مردم.

این اتفاق دو بار افتاد، انگار مرگ با همه وزن‌اش روی جان‌ام افتاد طوری که دیگر از خوابیدن می‌‌ترسم می‌‌ترسم که خواب بکشدم یا تن دیگر به گاه، یاری نکند و دل‌ام از کار بیفتد.

من پیشتر‌ها بارها در خواب دچار حالت خفقان شده بودم ولی‌ همیشه پیش از به خطر‌افتادن بیدار می‌‌شدم و نفس‌ام را رها می‌‌کردم ولی‌ جوری که دیشب غافلگیر شدم هرگز نشده بودم.

روز جمعه یک خانم دکتر متخصص ریه به من زنگ زد: ویزیت تلفنی(از دو روز پیش به من خبر دادند که میان هشت صبح تا هشت شب این دکتر تماس می‌‌گیرد، انگار از طرف بیمارستان‌ام این قرار ماه‌ها پیش جور شده بود.)

بر خلاف دکتر خانوادگی‌ام که پنج دقیقه هم درنگ نکرد این دکتر به راستی‌ وقت گذاشت و بسیار پرسید و با دقت به جزئیات گوش داد.

قرار شد برایم دو پمپ تازه بنویسد(یکی‌ ش باید همانی باشد که تو می‌‌گفتی‌. من بی‌ غیرتی بزرگی‌ کردم و دیر جنبیدم و نتوانستم تو را باخبر کنم و راهنمایی‌ بگیرم برای این ویزیت)پرسید "ادور"را تا کنون به کار برده‌ای؟

گفتم آره، ولی‌ یادم نیامد که این پمپ(اگر همان گونهِ کپسولی‌یی باشد که به کار می‌‌بردم به درد نخواهد خورد چون پیوسته دچار سرما خوردگی می‌‌شدم)کارگر نبود.

قرار شد مرا برای اسکنینگ ریه بفرستد.

هر بار به دکترم می‌‌گفتم مرا به یه متخصص معرفی کن، می‌‌گفت نیاز نداری.

خلاصه چنین حال و روزی دارم.

مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...