۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

یک نامه، یک پاسخ

12 mars, à 03:18

آقای شرنگ. خیلی متاسفم اگر جملاتی که می نویسم کمی تلخ هستند اما من بعد از خواندن مقاله رادیوزمانه در مورد شما با هزاران امید از شما در فیس بوک تقاضای دوستی کردم. لطف کردید و قبولم کردید. چیزی که میبینم در آن استاد هستید، خیلی میخشید اما فقط کلمات و مفاهیم رکیکی است که ته مزه هزل دارند و در واقع حتی کمترین تامل و تفکری هم در پشت آنان نخوابیده است. به نظر میاید که این کلمات هم فقط مایه جلب توجه و لاس زدن با زنان ناآشناست. خیلی متاسفم
12 mars, à 05:39



خانم .... ارجمند،
زنانی هستند که من با آنها شوخی‌ دارم. با آنها به اصطلاح جوانان ایرانی‌، لاو ترکانی و شرنگ‌کیس پرانی می‌‌کنم. این ظاهر قضیه است. من در صفحه ام، در ستایش بی‌ ناموسی، نادانی، بی‌ غیرتی‌،و دقیقا همان چیزهایی‌ که حافظان ظاهر نمی‌‌پسندند، شعر و حرف می‌‌نویسم. من همان زنانی  که با هم بی‌ پرواتر حرف می‌‌زنیم را، چون خانواده ی خودم دوست دارم، و به آنها از ته دل‌ احترام می‌‌گذارم. شریک درد و غم‌هایشان هستم. با من درد دل‌ می‌‌کنند.هرگز زنی‌ در فضای من، از من آزرده نشده. احساس ناامنی نکرده. .من  به زنی‌ نامه ننوشته ام، مگر اینکه اول او به من نوشته باشد. نمونه‌اش همین نامه ی بی‌ مهر شما، و جواب ناگزیر من.آنها مرا چون عضوی از خانواده ی خود دوست دارند.به من اعتماد دارند.آنها که مرا می‌‌شناسند، اینجا در مونترل، و کلا در کانادا، می‌‌دانند که من به رغم ظاهر سخن ام، آدمی‌ بسیار خود دار هستم. با زنان رفتارم دوستانه و برابر است.اگر کسی‌ صد پند عبید ذاکانی را بخواند، و از سابقه  این گونه شوخی‌‌ها و ظاهر گریزی ها، در شعر و ادبیات کلاسیک ما خبر نداشته باشد، همین تصور شما در باره ی من را، در باره ی او نیز خواهد داشت. صد بار هم بدتر.من آدم بی‌ پرده‌ای هستم. هر چه می‌‌نویسم با عکس و امضاست. به نام و امضای خودم احترام می‌‌گذارم. این تنها چیزی است که در زندگی‌ برای من مانده.من هیچ نیازی برای لاس زدن و جلب توجه زنان ناشناس ندارم. آیا با شما که ناشناس هستید، لاس زده ام؟ من اگر هژده زندگی‌ دیگر هم تنها باشم، حاضرم از تنهایی‌ بمیرم، ولی‌ با دختران مادر ترزا لاس نزنم.لاس هم بزنم با یک دلربایی می‌‌زنم که خودش پیشقدم شده باشد. خانم شما هیچ تصوری از کلاس یک پرزیدنت وحشی ندارید. من بیل کلینتون نیستم که با هر مونیکایی سیگار برگ خزان بکشم. کمی‌ منصف باشید. شما از گرد راه نرسیده، علیه من کیفرخواست صادر می‌‌کنید. این خواب مرا آشفته نمی‌‌کند، ولی‌ از کمبود انصاف در شما می‌‌رنجاند. اگر همین نامه را شما به عنوان افشاگری علیه من در فیسبوک، منتشر کنید، خواهید دید که بیشتر این زنانی که از نظر شما ناشناس هستند و من در پی‌ لاس زدن با آنها، به شما اعتراض خواهند کرد. این امر به معروف و نهی از منکر تحمیلی شما را من نمی‌‌خرم. توهین به من و دوستان من است.آنچه من جمهوری وحشی شرنگستان می‌‌نامم، ویژگی‌ اصلی‌‌اش دوستی‌ با زنان و پرستاری از زنانگی زمین است. اگر دقت کنید می‌‌بینید که من، به جای تمدن از واژه ی وحشی استفاده می‌‌کنم. اینهم می‌‌تواند دلیلی‌ دیگر بر ظاهر گریزی من باشد. من در بلاگ‌ام بی‌ هیچ شرمی، ادبیات اروتیک می‌‌نویسم.بخش ژنده خانه اساساً در باره ی استمناست.در زبان هیچ چیزی بد و ممنوع نیست، طرز تلقی‌ ماست که خوب و بد را بر زبان تحمیل می‌‌کند. اگر اروتیسم را از ادبیات جدی جهان حذف کنند، جای بزرگی‌ خالی‌ خواهد ماند.شما که مرا از طریق آن نوشته در رادیو زمانه شناختید، پیش از اد کردن، از خودتان نپرسیدید که چرا باید با کسی‌ دوست بشوید که  بی‌ پروا از بی‌ ناموسی حرف می‌‌زند و اخلاق رایج را به پشیزی هم نمی‌‌گیرد؟ آیا آنجا برایتان کافی‌ نبود؟ چرا باید شما که ملاحظات اخلاقی‌ دارید، کسی‌ را اد کنید که دغدغه‌هایش از بیخ و بن چیزی دیگر است،گسیختن پرده ی ریا و دروغ و عابد نمایی.کی‌ شما را به این نگین فسق و فجور و لاس و بی‌ ناموسی منظومه ی شمسی‌ دعوت کرد خانم عزیز؟
نظر شما هر چه باشد محترم، ولی‌ سطر آخر نوشته ی شما توهین محض است، و من آن را پس می‌‌فرستم تا روزی آن را به مستحق‌اش بدهید. در همین دو سه روزه چند نفر با اسم مستعار، در بلاگ من به من فحش و فضیحت داده اند.مجبور می‌‌شوم دشنامی‌ها را به هرزنامه بفرستم. چرا اینهمه بی‌ آزرمی با کسی‌ که شفاف است و بد کسی‌ را نمی‌‌خواهد؟ فکر می‌‌کنم مشکل در لاس وگاس نیست. برخی‌ از کالیبر استاندارد گریز سخن من خوششان نمی‌‌آید. خوب نیاید. نخوانند.بروند مسعود بهنود و سید ابراهیم نبوی بخوانند.من نه مسلمان‌ام نه گارسون چلو‌اخلاق شمشیری.
مگر فیسبوک مسجد و کلیساست که من جانماز آب بکشم؟ شما مختارید که مرا از حلقه ی دوستان خود پاک کنید. من هیچ دلخور نمی‌‌شوم. اما به من حرف نچسب نزنید.اینجا را مجاز نیستید، مگر اینکه سخنتان مستند به رفتاری ناهنجار از سوی من با دیگران باشد
خانم ارجمند، من می‌‌دانم که چکار می‌‌کنم.شما هم بدانید که چکار نکنید. من برای شما و طیف خاصی‌ از اهل اخلاق و عصمت و طهارت نمی‌‌نویسم. من می‌‌نویسم، و هر چه دل‌‌ام خواست می‌‌نویسم. نوشتن برای من ناب‌ترین راه تجربه ی آزدی و بی‌ آزاری است:
مباش در پی‌آزار و هر چه خواهی‌ کن.
شما مرا آزردید.حتا در این آزردن هم به من کمک کردید، که من نگاهی‌ تازه به ته و توی اخلاق رایج بیاندازم، و نشان بدهم که ته‌اش جز تظاهر و تلخ کردن زندگی‌ به کام دیگران، چیزی  نیست.
بسیار امکان دارد که من نامه ی شما را با حذف نام شما، همراه با پاسخ خودم منتشر کنم تا  خانم‌های ناشناس برای پرهیز از آلودگی به ویروس لاس پرزیدنشیال، فاصله ی لازم را چون خود شما مراعات فرمایند.
با احترام.
پرزیدنت حسین شرنگ.

۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

ناباران


حال زمین را با چکه‌ای بر لبخندش می‌‌شوید : شیرین قراویسکی




باران همبار چند باران
بمباران
آتشباران
کروز‌باران
تاماهاک‌باران
تیرگباران
اعلامیه باران
چترباز‌باران
بیسکویت کپک زده باران
سی‌ ان ان-بی‌ بی‌ سی‌-پروپاگاندا دروغ‌باران
سویا‌پتو‌آب بسته بندی شده‌باران
باران مین-اسباب بازی‌های رنگی‌ با چترک‌های گیلاس کوکتل
اسید‌باران
باران معکوس دست و پا و آهن و آجر
باران خاکستر تمدن سیاره‌ای دیگر
باران بی‌ با
باران بی‌ ران
باران بارهای تباهی
بر شانه‌های بی‌ پناهی
باران زخمی
باران تکه تکه شده روی میدان مین
باران گندیده در گودال‌های مسموم
باران گیج گم شده در ناباران ها
باران بی‌ چکه
بی‌ صدا
بی‌ حرف





یک ژنده


اگر کسی‌ همه را نفی کند، خود را هم به طریق اولی‌ نفی کرده است.من با تهی کردن خود، برای انباشتن آن با دیگری، (آن دیگری می‌‌تواند مهم‌ترین اندیشمند همه ی دوران‌ها باشد) ناسازگارم. وگرنه ما همه کمابیش از یکدیگر تاثیر می‌‌پذیریم. اصل، خود بنیادی در اندیشه است. اگر آنچه می‌‌خوانیم ما را به اندیشیدن بر نیانگیزد، تکرار همان قال فقال مزمن اجدادی است. فرق چندانی میان کسی‌ که پیوسته از جعفر صادق نقل می‌‌کند، با کسی‌ که از یک اندیشمند مدرن، نیست. چیرگی نقل بر عقل، ذهن و دهان‌های استاندارد به وجود می‌‌آورد. اگر کسی‌ گنده تر از این دهان استانداردی حرف زد، ممکن است او را نبخشند. به او متلک بگویند یا از او زهر چشم بگیرند. بگویند. بگیرند. کیست که پروا کند! آنکه در اندیشه و گفتار شفاف است به دیگری امکان دیدن نارسایی‌هایش را هم می‌‌دهد. هنوز درک نمی‌‌کنم چرا کسی‌ پشت نام مستعار، متلک می‌‌گوید و می‌‌ترساند. او از چه می‌‌ترسد؟ چرا ماسک می‌‌زند؟ گفتن چهار کلمه حرف که اینهمه زورو بازی ندارد!

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

باید با با شانه‌‌های لرزان خندید و رفت یک لنگ مرغ خرید و با برنجی که الان دیگر دم کشیده خورد و الحمد الوحش ربّ الجالقین گفت.


ها‌ها ها‌ها ها ها.....چه خفنی تو‌ای ناز من!
اشکال اصلی‌ برخی‌ از دواخل جوان ما این است که بیش از حد ایرانی‌ اند.به همین جهت در سخنشان، میل به تخارج وافر است. همانطور که در برخی‌ از خوارج شصت به بالا، میل به تداخل، بارز.اولی‌‌ها هی‌ نیچه، هایدگر، ژیژک، دلوز، باتای، لکان می‌‌ترکانند، دومی‌‌ها هی‌ فردوسی‌، حافظ، سعدی،خانلری، مشیری، ابتهاج، کسرایی، شاملو، اخوان، سید علی‌ شمسالحی لنگرسلیمانی( برایشان همه ی این اسم‌ها هم شایسته ی یک ردیف است.)
ما خوارج توپ،به نسبت آن دو دسته ی افراط-تفریطی، ایرانی‌‌های رقیق و آبکی‌ای هستیم. همین به ما کمک می‌‌کند که از آن جدیت‌های فجیع خاور‌میانه‌ای فاصله بگیریم. از امکان خجسته ی به خود-دیگران خندیدن خوشدلانه لذت ببریم. درست در لحظه ی اندیشیدن، از یاد نبریم که این نوعی از میمون است که دارد بازی منحصر به خودش را اجرا می‌‌کند.در این جوامع دین‌کوفته، همه از دم پیمبرند. ملحد و مؤمن. سخن شان، حتا سخن منکر و مرتدشان، در سایه ی کتب مقدس و اسرائیلیات(=حدیث نبوی و قصص مقدس) است. مهم نیست چی‌ و کی‌ را می‌‌خوانند. آن  را مومنانه می‌‌خوانند. چه فاجعه‌ای بدتر از مومنانه خواندن مارکس و انگلس( البته ما بیشتر لنین خوان بودیم) آنوقت ها، و عارفانه خواندن نیچه و هایدگر و باتای اینوقت ها! ایرانی‌، چپ و راست‌اش قدسی‌ مآب است. نجس-طاهر پندار است.
من وقتی‌ می‌‌بینم با بولشتری معرکه گیر تخماتیکی مثل ژیژک=الویس فرهنگی‌ عصر ما( دست کم در مورد آنچه در باره ی ایران می‌‌گوید.)، چنین رفتار قدسی‌‌ای می‌‌شود، دل‌‌ام می‌‌خواهد شلوارم را از کفر در بیاورم. من آنچه در مورد او می‌‌پسندم، رفتار شمپانزه وار اوست، در نمایشات تلویزیونی اش.دقیقا مثل یک شمپانزه ی کوکایین زده هی‌ خودش را می‌‌خاراند و می‌‌پیچاند و می‌‌تاباند تا یک جمله ی جهان سوم پسند بگوید.
 دورادور یک نویسنده ی جوان بسیار با هوش و خوش سخن،می‌ شناسم که چندی پیش، در نوشته‌ای جالب علیه پدر‌شاه منشی، ناگهان نقض غرض کرده چنین جمله‌ای را از انگشتان‌اش صادر کرد : شاملو تجسّد وجدان روشنفکری عصر ماست.من می‌‌خواستم حتا شورت‌ام را هم در بیاورم. آخر این چه عصر و چه وجدان و چه روشنفکری‌ای است که جسد یک پیرمرد محترم،یک شاعر گاهی‌ بسیار خوب، اما اخمو و زیاده گو که دوست داشت در باره ی هر چیزی نظرهای جنجالی بدهد. از اسطوره گرفته تا سینما تا موسیقی‌ سنتی( در این مورد دم‌اش گرم!) تجسدش باشد.صدای جذاب او، و دل‌ و جرات و جربزه و هنر کلی‌ گویی و حماسه اندوده اش، از او موجودی ساخته بود که نوعی از انسان چپ و متعهد، هر چه می‌‌گفت را به آیه تندیل می‌‌کرد. دست به هر شاعر و رمان نویسی می‌‌زد، از او یک شاملوی ایران ناسیونالی تحویل می‌‌داد. فرض کن من حرف‌های شاملو را در باره ی هنر نبودن سینما یا حرامزاده بودن فردوسی‌، جدی گرفته بودم، آنوقت خودم را از یکی‌ از کامل‌ترین هنرها محروم می‌‌کردم. به یکی‌ از دو سه خوش اندیش‌ترین افراد تاریخ فرهنگ ایران( با عرض معذرت از پان ترکیست‌های محترم)، نگاه‌های مشکوک می‌‌کردم.( پس شاعر شاهنامه حرامزاده‌ای بیش نبوده! باید بر گشت به توس باستان و مادر زانیّه‌اش را سنگسار کرد.) دو سه سال پیش، در یادبودش، دانشجوهای اینجا مراسمی برگزار کرده بودند. یکی‌ از این بچه‌های سبز، نه گذاشت و نه برداشت گفت: بعد از شاملو کلمه مرده است.من می‌‌خواستم از خشم و شگفتی، پوست‌ام را هم در بیاورم. انگار کلمه سید احمد خمینی باشد که با مرگ پدرش، سرش را زیر آب کنند. تازه شاملو را چه به سبز طلایی‌ موسوی!
باید همیشه در نظر داشت که آنچه را که می‌‌خوانیم، مهم نیست از کدام فیلسوف و نویسنده، محصول فکر یک عنتر‌گون است. عنتر‌گون شگفت انگیزی به نام انسان. کسی‌ چون خود ما. تیزتر یا کندتر، اما از نوع ما.آنچه خواندن مقدسات را مختل می‌‌کند همین انکار عنتر‌نوشتگی آنها به ادعای آورندگان آن متون است.نگاه صاحب آن متن‌ها به زمین، تحقیر آمیز است. در نظر کاتب، زمین مهبط است، فرودگاه عذاب تبعید. هر وقت سخن کسی‌ مرا زیادی می‌‌گیرد، متا دم‌اش را تصور می‌‌کنم و خیال خود را راحت.اینطوری می‌‌شود به دام کینه و شیفتگی‌ نیفتاد.متن را با کنجکاوی و شوخ طبعانه خواند، حتا اگر به مذاق، ناسازگار آید.
هنر نزد یونانیان بود و بس؟
به تو گفته بودم که خدا‌وحش، گوریل‌ریخت است؟ او شبیه گوریلی با منقار ( بزرگ) طوطی، شاخ‌های گاو،و دم طاووس نر است. چه خدای خفنی! خیلی‌ هم حشری است. بیشتر وحوش جوش، یک فرزند نیمه خدا دارند.
باید با با شانه‌‌های لرزان خندید و رفت یک لنگ مرغ خرید و با برنجی که الان دیگر دم کشیده خورد و الحمد الوحش ربّ الجالقین گفت.
تا به زودی.
وشگون ریزپنبه ایاز لمبر چپ ات با نگاه بی‌ شرمانه به غرورگاه ات.
پرزیدنت وحشی ات


یکی‌ دو ساعت پیش، این کامنت را زیر استتوس علی‌ ثباتی خودمان گذاشتم. این آقای ...، آدم دانایی‌ به نظر می‌‌آید، ولی‌ چون همان انگشت شمار دانایان ما، از لحن و خطاب پیامبرانه رنج می‌‌برد.فیلسوف به راستی‌ خفنی چون دوستدار هم همین لحن را دارد. شاید برای جامعه ی خواب آلوده ی ما جایگزینی هم برای آن نیست. خودم هم گاهی‌ به ویژه در برخی‌ از نامه‌هایم به تو، از همین عارضه رنج می‌‌برم. با این تفاوت که من عاشق تو هستم، و این لحن را گاهی‌، برای پیشگیری از خواب زدگی خودم و خودت به کار می‌‌برم.آدمی‌ در کسی‌ که دوست دارد، خنگی‌های خود را بهتر حلاجی می‌‌کند.

فیلسوفان، دوستان جبار انسان اند.

فاک فیلاسوفرز.لانگ لیو لاورز.

بوس و اقدامات اولیه برای بچه دار کردن ........
  •  y a 6 heures ·  ·  1 personne

  • Hossein Sharang 
    ای علی‌ نازنین، تا وقتی‌ که تو چیزی می‌‌ورزی، همیشه کسی‌ هست که ورزش تو را ارزیابی کند.این یعنی‌ اینکه کار تو توجه انگیز است. هر ورزشی، ضدّ ارزش های(چقدر از این واژه ی ارزش ناخوش‌ام می‌‌آید!) خودش را هم می‌‌آفریند.خشم و خروش که فرو نشیند، می‌‌توان از تلخگو‌ترین منتقدین هم چیزی آموخت.چیزی که هست، ما از انتقاد و سنجش، خاطره ی زبانی سرشاری نداریم.این رسم و راه، هنوز و همچنان برای ما تازگی دارد.ما در آن ورزش باستانی و جدید چندانی نداشته ایم.آنچه بوده بیشتر پند و اندرز و توپ و تشر بوده. تاریخ سخن کلامی‌، خطبه ای، وعظی، عرفانی ما پر از فحش و فضیحت است. عنوان برخی‌ از کارهای امام غزالی‌ مثلاً، پر از تهافت و فضاحت و چرک و ریم است.اگر به فلسفه بپردازد باید به فیلسوفان دشنام بدهد. این تیپ، همیشه بشیر و نذیر است.خودی نواز و دیگری ترسان است.یک عالم کامل است که مشتی نادان ناقص را به خطاب و عتاب می‌‌گیرد.وقتی‌ به این سنت، کمونیسم روسی و ادبیات ضدّ آن را هم بیافزایی،به جراح آخوند زاده-روشنفکر-گاد فادری چون آل احمد می‌‌رسی‌. من یک وقت نشستم چهار پنج جلد از کارها و نامه‌های کمتر آشنایش را خواندم. شاخ در آوردم. یک چیز ترسناکی در او بود. کولاژی از بزن بهادر طیّب وار، آخوند، ملحد،روشنفکر، آچار فرانسه،نابغه، کودن،معلم،ضدّ تعلیم،خمینی دوست، ژید پرست؛ خلاصه معجونی‌ از ناسازه. آن آدم به شدت هوش و انگیزه مند، همه ی عوارض روشنفکری معاصر-ایرانی‌ را یکجا در خود داشت.مرید‌های این آدم هم عین هیتمن‌های مافیا عمل می‌‌کرده اند. گویا جایی‌ در یک مهمانی، اسلام کاظمیه به فروغ فرخزاد حمله ور می‌‌شود که مارک بلوز آمریکائی‌اش را بکند. او تقریبا فروغ را مجروح می‌‌کند و اشک آن زن را در می‌‌آورد. من مدتی‌ پیش از خود کشی‌‌اش در پاریس، در یک جشن نوروزی، تصادفا او را دیدم. خیلی‌ شیک بود و با اطمینان یک جهان دیده حرف می‌‌زد. من با اسلامپور و چند دوست دیگر بودم. حشیش توپی‌ کشیده بودم و میان حرف‌هایش پرانتز ناز می‌‌کردم. می‌‌خواستم مارک حرف‌هایش را پاره کنم.بحث در باره ی مصدق و تألمّات او بود، و من به کیفیت این تنها نان قحط الرجال، ایراد می‌‌گرفتم. چند نفر پخی زدند زیر خنده، ولی‌ آن آدم، خونسردانه به بحث ادامه داد. من از خودم خجالت کشیدم. دیدم دارم مارک پاپیون(سخن)‌اش را پاره می‌‌کنم.پاپیون زده بود و پیپ می‌‌کشید.یک دفعه مهرم به او جنبید و دست از بازی برداشتم و با او روبوسی کردم..وقتی‌ یکی‌ دو سال بعد، خبر خود کشی‌ فجیع‌اش را شنیدم،با اندوه بسیار دانستم که نوعی از روشنفکر، چون آخرین موهیکن، انقراض ناگزیرش را پذیرفته.

    سخن انتقادی ما نمی‌‌تواند دیگر آن جامه‌های ناساز را بپوشد. آن ساز و برگ‌ها را از خود بیاویزد.اندیشه ورزشی خندان و خنده انگیز است است.پیغمبرانه و اخمو نیست. نمی‌‌تواند باشد.بشیر و نذیر هولناکی چون خمینی، برابر چشم ما خدعه کرد و هنوز ببو‌هایی‌ می‌‌خواهند ما را به عصر طلایی‌ او بر گردانند.این واقعا یک جوک تاریک است.ما ناگزیریم که با زبانی دیگر به مصیبت‌های کهن خود بنگریم.آنچه بر ما می‌‌گذرد، مساله و مشغله ی فیلسوفان مرده ی اروپایی نبوده. زنده‌هایش هم زنده به گوری فکری-فرهنگی‌ ما را درک نمی‌‌کنند. " الویس فرهنگی‌ عصر ما=ژیژک"( کسی‌ که چنین عنوان مسخره‌ای را جلوی رویش بهش می‌‌دهند و او آن را چون مدالی از سینه می‌‌آویزد)، ته سخن سیاسی‌اش موسوی چی‌ از آب در می‌‌آید.زهرا رهنورد و چند سبز دیگر را فارین پولیسی، از مهم‌ترین روشنفکران منظومه ی شمسی‌ می‌‌پندارد. غرب قادر بی‌ وجدان، دکان خودش را می‌‌گرداند. برای فیلسوفان خودش هم تره خورد نمی‌‌کند.ما مجبوریم به طور خود بنیاد شروع به اندیشیدن کنیم.حدس من این است که میان آدم‌هایی‌ چون تو و آقای ...، می‌‌تواند گفتگو‌هایی‌ چکیده در گیرد. چنین گفتگوهایی برای ما از هفتاد من نقل قول، ارجمند تر است.من ممکن است یکدفعه اسم هژده هزار معروف گردن کلفت را توی یک نوشته بیاورم، ولی‌ از گردن‌هایشان زنگوله ی خودم را بیاویزم.


۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

مهرانگیز از این سو دیلری می‌‌کند


مهرانگیز از این سو دیلری می‌‌کند
فائزه  از آن سو لیدری می‌‌کند
زهرا آش اینتلکت می‌‌پزد
حاج خانم دلیوری می‌‌کند
شیرین با اسلام دموکراتیک
چوب لای چرخ هیلری می‌‌کند
بی‌ بی‌ سی‌ مژده ی ظهور می‌‌دهد
شیخ مهدی غیبت لری می‌‌کند
جوان در خیابان تیر می‌‌خورد
خاتمی نطق شیلری می‌‌کند
عطا ز لندن به بیت رهبری
نگاه آرتور میلری می‌‌کند
مهندس قید هندسه می‌‌زند
محمود مشق هیتلری می‌‌کند
تاریخ ایران به گا می‌‌رود
خنده به چیز پیکچری می‌‌کند




پرزیدنت حسین شرنگ


۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

گنگ و تنگ تنگ











بیش از پیش به این نتیجه ی درخشان می‌‌رسم که عشق‌های ازدواج-آلوده، یا اقامت‌های دراز مدت در یک عشق مرفه یا ایمانی، با یک عاشق متعهد یا کیا بیا دار=دست و پا گیر که می‌‌خواهد همه ی معشوق را تصرف عشقانی کرده و بر کیهان ‌اش سایه اندازد، مسکین‌ترین چیزی است که می‌‌تواند بهره ی یک الهه شود. دختران منظومه ی شمسی‌ خانم، گنگ-رفتارند، آرام و سنگین گذر از برون، تند و پر چرخاب از درون. آنها از ستیغ‌ها به دره‌ها شیرجه می‌‌زنند، تندپیچ‌ها را در می‌‌نوردند، چهره‌های بی‌ شمار سنگ و خاک و گیاه و جانور را در آینه ی خود می‌‌گوارند و تا در مسیر خود قرار گیرند، آب ناب می‌‌شوند که برهمنان در آن چشم می‌‌شویند و خدایان در آن به خود می‌‌آیند و پرزیدنت در آن جمهوری وحشی ‌اش را تعمید می‌‌دهد. چنین رودی را می‌‌شود آیا در تنگی تنگ ریخت و گذاشت بر رف داشتن و پز دادن و جرعه جرعه مزمزه کردن؟ چه کفری!
هر گاه الهه‌ای را در کنار یکی‌ از این میرا مردان زمین می‌‌بینم که با او چون جامی کهن-گرانسنگ آویخته از گردن بره‌ای از نژاد مسیح رفتار می‌‌شود، دلم می‌‌خواهد تکنیکی‌‌ترین اردنگی‌ام را نثار نشیمنگاه شوهریت غاصب جهان کرده، شمشیر دون کیشوتی‌ام را بکشم به آسیاب‌های بادی هر چه نه بدتر دیو‌های تصرف و تکرار و ملال و فلسفه ی ما اینیم چون بهترین ‌اش را داریم.
 هرگز نمی‌‌توان صاحب یک الهه بود. این بدترین توهین به ابر و باد و مه‌ و خورشید و فلک است. آیا می‌‌توان مالک عناصر طبیعت بود؟ شوهر باد و باران بود؟ آتش را گوهر بستر کرد؟ با خاک بچه دار شد؟
 در گستره ی زمین هرگز هیچ ملکی‌ را گران تر از زن زیبای هنرمند( همان کنیزک هزار و یک شبی، همان شهرزاد قصه گو) خرید و فروش و احتکار نکرده اند. زر و سنگ گران و زمین و باغ و کشتزارها همه زیوری بیش نیستند، برای ربودن تن و جان برترین گوهر: زن. نوعی از اسطوره و شعر وادبیات هم در این بازار کنیزکان کم دلالی نکرده است: جنده سازی از نام " جهی" زنخدای خاور میانه ای، عفریته خوانی آفریدت، مادر جنگ و فتنه خواندن هلن، از زبان کتاب‌های مقدس هم همچنان خون زن می‌‌چکد.

زن هست و باشنده‌ای چون الهه=زنخدا-خدا دخت: کسی‌ که می‌‌داند کی‌ بوده و چرا دیگر نیست یا هر چشم ناشناسی نمی‌‌داند کیست. کسی‌ که می‌‌خواهد جای گمشده ی خودش را در منظومه ی شمسی‌ باز یابد.

بیشتر زنان همدستان مردان اند. از میان همین‌ها هم هستند کسانی‌ که برای برابری جنسی‌ می‌‌کوشند. مساله ی الاهگان برابری جنسی‌ یا برتری جنسی‌ نیست. باز گرداندن چیزی به جای نخست خویش است: راندن نره خدایان از ذهن و ضمیر شوهرکان، عاشقکان، برادرکان، پسرکان. پرستاری از جان‌هایی‌ که بازی خوردند و جان آزار شدند.

عشق هست و بازی عشق و سخن عشق. نخستین، داستانی‌ است که مشتی سایه ی جهان ندیده دور آتش غار به هم بافتند و مشتی دزد بی‌ دست و پای زبان، باور کردند. دومین ورزش جنسی‌ است که برای جان وتندرستی و شادابی و آسودگی خیال و همینطور پیشگیری از انقراض نوع، بایستی با چابکی و چستی و خوشی‌ انجام داد... می‌‌ماند سخن عشق. فروید آب کمرش را در روان انسان خالی‌ کرد و چشم بر آینه ی سینه ‌اش بست. در آن آینه الهه‌ای چشمک زنان به او گفت :‌ای زیگموند، همانا اورگاسم الهه، تاج سخن عشق است. از این اورگاسم‌های پر آخ و اوخ می‌‌توان با هر کس و ناکسی و به ویژه با خود داشت، ولی‌ الاهگان بهترین پرستاران و دوستان شعر اند. به آرشیو مساجری آنها یک نگاهی‌ بیانداز. آنجا پر از نامه‌های عشق-تنانه است.محراب پرستش الهه آنجاست. نامه‌هایی‌ که گوهر بستر گوته را آب می‌‌کند. زهره ی مردانگی و مردانگی فروشی را می‌‌ترکاند.

دقت کرده‌ام که نره خدایان، به ویژه یهوه صبایوت و الله، با امر به خوار داشت زن، از قوم‌های خود می‌‌خواهند که خود آنها را آماج پرستش یا عبادت کنند. آنها ناشیانه می‌‌خواهند از فر پرستش انگیز الاهگان تقلید کنند، دلبر و دلربا و صنم باشند، ولی‌ زوزه‌ها و تیغ‌های آخته شان، زمختی و زورگویی آنها را آشکار می‌‌سازد. عبادت ترسوها کجا و سرود ستایش الهه پرستان کجا! بیهوده نیست که از آینه می‌‌ترسند، ذهنی‌ و لم یلد و لم یولدند.

از میان زنان ایرانی این عصر، طلوع الاهگانی را می‌‌بینم که شرق و غرب و شمال و جنوب نمی‌‌شناسند. الاهگانی غربتی، سوزمانی، قرشمال، رقاص و دستک زن( فروزه‌هایی‌ منظومه ی شمسی‌ خانمانه: آن کولی بزرگ) "غربیل"ساز که آمده اند تا جهان واژگون را سر جای خودش بنشانند.

جمهوری وحشی شرنگستان، سرسپرده ی چنین طرح سترگی است.



پرزیدنت حسین شرنگ

یک خفن-غزل


غمناک نان سنگک : مجتبی‌ کوکبی



کشیدم آه سوزانی زدم آتش به باروت ام


شدم مرحوم آینده دویدم پیش تابوت ام


چنان چابکروان چرخیدم و دست از خود افشاندم 


که پا کوبید لاهوت‌ام که سر انداخت ناسوت ام


سرم با چرخ گردون خورد بنگ و منگ معنا شد


بدیدم واپسین پروانه از اعقاب ماموت ام


زدم سوتی که اسرافیل با صورش فراری شد


زمین در گردش خود گیج شد یکباره با سوت ام


تکاندم شانه را بارید توت از شاخ سنگین ام


نژاد طوطیان شد شاعر از بلعیدن توت ام


برو‌ای قوم نالوطی، نمک‌هایت نمی‌‌خواهم


پرزیدنت جوش‌ام نیست نسبت با زن لوط ام


مرا قومی جوان باشد جهان از آن من باشد


نباشد کار با یک مشت نعش نشئه-فرتوت ام


سپردم خویش پیشین نزد خاک سرد و برگشتم


از این بس بازگشت جاودان خویش مبهوت ام



پرزیدنت حسین شرنگ


مرا ب

  مرا برده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا مرده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم مرا نصفه‌نیمه خورده‌ا‌ند و من هنوز اینجایم نگاه کن! برده‌مرده‌نصفه‌نیمه‌خو...