به هدیه بلیغ و گلپسرِ خندان اش امیرعلی
اگر میشد چشمِ تو را نوشت
گنجشکها بر سطر مینشستند
نشستهها میخواندند
سطر را ارتعاشِ جست و جیک
شاخهِ مکرر میکرد
تکرار تر و تازه میشد
نوشتن میوه میداد
اگر میشد چشمِ تو را خواند
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
معرکه س
پاسخ دادنحذفمعرکه س
پاسخ دادنحذفسپاس از لطفت!
پاسخ دادنحذف