به متین طوایف
بارانی از روزها هم این باغِ تاریک را
نوریاری نکرد
توفانِ بزرگِ روزگار
غرقِ اینجا شد
اینجا هر شاخهای غرقِ میوه است
هر میوهای شبی غرقِ خود
که میرسد
می افتد
روی تلی از شب
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر