به سیمین کاظمی
دریاچه دارد میبیند
در خواب دارد میبیند
دریاچه دارد میگوید
دریا! چه دارم میبینم!
دریا چه دارد میگوید!
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...
شعر، خودش جایزه است، جایزهای که زبان به شاعر میدهد. به جایزه جایزه دادن، به گل گلاب زدن، بوسیدن بوسه، بوسه ی پس از عشقبازی. چه ریختها چه پاش ها!
پاسخحذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخحذف