می دمم در دم
در دمِ دیگر میدمم
دم به دم میدمم در
دمهای دمبهدمآینده
پیِ در پیِ هم
درهم میدمبادکنکند
دمبادکنکان خاک را
ترک میکنند می ترکند
درک میکنم می ترکم
به به
بیهودگیِ وقت
بی وقتیِ هوده
دیو شدم دیو که دیوانه نگردم رودِ دد و دیوچه را خانه نگردم خیره شدم خیره که آیینه ببیند چهرهِ بیگانه و باگانه نگردم محو شدم محوِ تو و بو...
می دمم در دم
پاسخحذفدر دمِ دمان میدمم
دم به دم میدمم در
دمهای دمبهدمآ
ین
ده
دمهای دمن
ده
همبر
همدر
درهم برهم
خوددمبادکنکانِ جهنده
الف از میانِ دم
سرخ از دمِ روان
دمِ زبانِ هدر
زبانهکش از دودِ میخ
در دمِ با
دمِ بی میدمم