روزِ ابری
نگرانِ چهرهامم
تهِ خشکِ چاه
پیشترها هر بار در روزهای آفتابی یا نیمهابری سر چاه میرفتم سرم را خم میکردم و قرنها به چهرهاش زل میزدم
یک روز رفتم سرش، سرم را خم کردم دیدم نیست
هیچ
نه روز
نه شاخه
نه میوه
نه چهره
نه چاه
به هر چه پرداختم پر باختم مگر به پرواز پر ساختم از رویا بال زدم پریدم از خواب @sharangestaan
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر