روزِ ابری
نگرانِ چهرهامم
تهِ خشکِ چاه
پیشترها هر بار در روزهای آفتابی یا نیمهابری سر چاه میرفتم سرم را خم میکردم و قرنها به چهرهاش زل میزدم
یک روز رفتم سرش، سرم را خم کردم دیدم نیست
هیچ
نه روز
نه شاخه
نه میوه
نه چهره
نه چاه
مرا بردهاند و من هنوز اینجایم مرا مردهاند و من هنوز اینجایم مرا نصفهنیمه خوردهاند و من هنوز اینجایم نگاه کن! بردهمردهنصفهنیمهخو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر